مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

واکاوی ساختاری تضادهای راهبردی در گفتمان و عملکرد نظام


نوشتار پیش رو بررسی است گذرا پیرامون پیام اخیر رهبر جمهوری اسلامی ایران به نشست اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا. این مطلب تلاش می‌کند با فراروی از لایه‌های سطحی کلام، به نقد بنیادین پارادوکس‌های موجود میان «ادعاهای آرمانی» و «واقعیت‌های زمینی» در عرصه‌های سیاسی، اقتصادی و بین‌المللی بپردازد.
در پیام صادره، علت اصلی فشار قدرت‌های جهانی، «برافراشته شدن پرچم عدالت» و مقابله با «نظم ناعادلانه جهان» توصیف شده است. اما نگاهی دقیق به رفتارهای راهبردی نشان می‌دهد که میان «استقلال‌طلبی برای حفظ بقا» و «عدالت‌خواهی برای تغییر جهان» مرزی پررنگ وجود دارد.
حاکمیت در دهه‌های اخیر، هوشمندانه تلاش کرده است تا مطالبات ملی برای حفظ تمامیت ارضی را با مفاهیم عدالت‌خواهی پیوند بزند. واقعیت آن است که درگیری ایران با قدرت‌های غربی، بیش از آنکه ریشه در پیگیری عدالت برای ملت‌های تحت ستم داشته باشد، ناشی از یک ضرورت ژئوپلیتیک برای حفظ ساختار قدرت در تهران است نه آنکه اصلا نشانه های عدالتخواهی نداشته اما علت غایی آن هرگز نبوده. وقتی سخن از حضور در مرزهای فراملی به میان می‌آید، هدف اصلی، ایجاد یک «کمربند امنیتی» و دور کردن تهدیدات مستقیم از کشور است.

فلسطین پرچمی پر افتخار

اما در این میان، یک استثناء برجسته وجود دارد: حمایت از فلسطین. این حمایت، بی‌تردید یکی از ورق‌های زرین تاریخ معاصر ایران و منطقه است. ایران، بدون تنگ‌نظری سیاسی و مذهبی، از گروه‌های چپ‌گرا تا اسلامی، از شیعه تا سنی، حمایت کرده است. اینجا نه تنها ادعای عدالت‌خواهی محقق شده، بلکه، «حقانیت سیاست منطقه‌ای ایران» را برجسته کرده. اینجا جایگاه آیت الله خامنه ای به عنوان پیشرو در هدایت آرمان حق طلبانه فلسطین تعیی کننده و مهم است که نباید آنرا به فراموشی سپرد.

عدالت برای جهان و بی عدالتی برای ایرانیان؟

بنیادی‌ترین نقد به مدعای «پرچم‌داری عدالت جهانی»، وضعیت اسفبار عدالت در داخل مرزهای ایران است. چگونه می‌توان مدعی تغییر نظم ناعادلانه جهان بود، در حالی که ساختار داخلی کشور به یکی از کانون‌های تولید نابرابری در منطقه تبدیل شده است؟
ـ ظهور اشرافیت نوین و غارت ثروت‌های عمومی: در سال‌های اخیر، شاهد شکل‌گیری طبقه‌ای از حاکمان و وابستگان به قدرت هستیم که تحت لوای زهد و عبودیت، به غارت منابع ملی مشغولند. تضاد میان زندگی اشرافی این طبقه با فقر مطلق بخش بزرگی از جامعه، ادعای عدالت‌خواهی نظام را در نگاه افکار عمومی به سخره گرفته است.
– سلطه الگوهای اقتصادی (سرمایه داری نو لیبرال) بی‌رحمانه: سپردن معیشت مردم به دست سازوکارهای افسارگسیخته‌ای که هیچ شباهتی به عدالت ندارد، منجر به نابودی طبقه متوسط شده است. خصوصی‌سازی‌های رانتی، فروپاشی نظام آموزش رایگان و تبدیل شدن سلامت به یک کالای لوکس، همگی زیر سایه مدیریتی رخ داده که مدعی مبارزه با نظام سلطه جهانی است. در واقع، در حالی که شعار ستیز با قدرت‌های جهانی داده می‌شود، ضعیف‌ترین قشرها در برابر فشارهای خردکننده اقتصادی تنها رها شده‌اند.

– پاسخگویی و مسئولیت‌پذیری: تمام این ویرانی‌های اقتصادی و شکاف‌های عمیق اجتماعی، در نهایت در کارنامه کسی ثبت خواهد شد که سکان هدایت کلان کشور را بر عهده دارد. دعوت به «صبر و ریاضت» از سوی کسانی که خود در رفاه کامل به سر می‌برند، نه یک راهبرد اخلاقی، بلکه ابزاری برای ساکت کردن معترضان به وضع موجود است.

من تأکید دارم که تحلیل حاکمیت از مناسبات جهانی، دچار یک «ساده‌انگاری مفرط» است. تقلیل تمامی تضادهای بین‌المللی به «دشمنی با اسلام مبارز»، موجب شده است که لایه‌های پیچیده اقتصادی و رقابت بر سر منابع و بازارها نادیده گرفته شود.
این درک ناقص سبب شده است که ایران در سیاست خارجی خود دچار نوعی سرگشتگی استراتژیک شود. از یک سو، از پیوستن کامل به بلوک‌های قدرت نوظهور در جنوب جهانی باز می‌ماند و از سوی دیگر، در میز مذاکره با غرب، به دلیل نداشتن شناخت دقیق از ماهیت قدرت، امتیازاتی واگذار می‌کند که بازگشت‌ناپذیرند. عضویت در پیمان‌های منطقه‌ای اگرچه از نظر اقتصادی حائز اهمیت است، اما توصیف آن به عنوان یک «حرکت ضد امپریالیستی» نوعی خودفریبی است؛ چرا که بسیاری از اعضای (امارات، عربستان و ..) این پیمان‌ها خود از متحدان نزدیک و سنتی همان قدرت‌های امپریالیستی هستند که قرار است با آن‌ها مقابله شود.
از یک سو، حکومت به دلیل این درک ناقص، «با دست خالی» دست به مذاکره می‌زند و امتیاز می‌دهد. از سوی دیگر، به دلیل همین درک، از پیوستن کامل به جبهه ضدامپریالیستی جنوب جهانی باز می‌ماند. این «بی‌طرفی» که یک «بلاهت استراتژیک» است، نشانه‌ای از سرگردانی در مواجهه با یک پدیده پیچیده است.

یکی از نقاط عطف در نقد عملکرد راهبردی درک واژگونه از امپریالیسم، موضوع توان هسته‌ای و بازدارندگی نظامی است. تأکید بر عدم ساخت سلاح‌های پیشرفته بازدارنده با استناد به مبانی اخلاقی، در حالی که حاکمیت در داخل کشور کارنامه قابل دفاعی در رعایت حقوق بنیادین انسان‌ها ندارد، نزد تحلیلگران بیشتر به عنوان یک «تاکتیک ناشی از هراس» تعبیر می‌شود تا یک «موضع انسانی».
فتوای عدم ساخت سلاح هسته‌ای نیز، نه شاهکار انسان‌دوستی، بلکه نشانه‌ای از «ترس و واهمه» است. این فتوا، نادیده گرفتن «توان بازدارندگی» هسته‌ای و تکیه بر «قدرت تخریب انسانی» آن است.
در جهان امروز که زبان قدرت، تنها منطق حاکم بر مناسبات است، چشم‌پوشی از ابزارهای واقعی بازدارندگی به امید رسیدن به یک توافق عادلانه با قدرت‌های بزرگ، نشان‌دهنده تضادی عمیق در شناخت ماهیت دشمن است. مسئولیت مستقیم توافقاتی که منجر به تضعیف توان علمی و دفاعی کشور شده (مانند مکانیسم‌های نظارتی شدید)، متوجه مدیریت کلان کشور است. نمی‌توان همزمان هم نقش هدایت‌گر راهبردی را داشت و هم در هنگام شکستِ طرح‌ها، مسئولیت را به گردن مجریان و مأموران مذاکره‌کننده انداخت.

برجام، نماد بارز این تناقض است. رهبری که «همواره با مذاکره مخالف بوده» اما در نهایت، با همان مذاکره، توافقی را تأیید کرده که مکانیسم ماشه در آن نهفته است. این «بازی دوگانه» که از آن سخن رفته، نشانه‌ای از یک بحران تصمیم‌گیری است. یا رهبری از جزئیات بی‌اطلاع بوده که این خود «کوتاهی غیرقابل اغماض» است، یا اطلاع داشته و باز هم تأیید کرده که این «مسئولیت راهبردی» را بیش از پیش سنگین می‌کند.

در نهایت، باید میان «ماندگاری فیزیکی ایران» و «تحقق آرمان‌های انقلاب» تفکیک قائل شد. اگرچه واقع‌بینی سیاسی ایجاب می‌کند بپذیریم حضور رهبری فعلی مانع از تجزیه ایران و تبدیل شدن آن به ویرانه‌ای همچون برخی کشورهای همسایه و منطقه مانند عراف، سوریه، لیبی یا سودان شده است، اما این موفقیتِ دفاعی هرگز به معنای پیروزی در نبرد عدالت نیست.
ادعای «پرچم‌داری تغییر نظم جهانی» در شرایطی که فساد داخلی، تورم لجام‌گسیخته و سرخوردگی اجتماعی ارکان جامعه را سست کرده، بیشتر به یک «تصور واهی» می‌ماند تا یک حقیقت میدانی. کشوری که نتواند برای جوانان خود الگویی عادلانه و امیدبخش از زندگی فراهم کند، هرگز نخواهد توانست نظم ناعادلانه جهان را به چالش بکشد. تاریخ، قضاوت خود را نه بر اساس بیانیه‌های پرطمطراق، بلکه بر پایه سفره‌های خالی مردم و شکاف‌های عمیق طبقاتی صادر خواهد کرد.

واکاوی ریشه‌های ساختاری بحران و بن‌بست‌های راهبردی

یکی از بزرگ‌ترین پارادوکس‌های حکومت کنونی، تضاد میان شعارهای «حمایت از مستضعفان» و اجرای عریان‌ترین سیاست‌های سرمایه‌سالارانه است. در حالی که رهبری نظام از نظم عادلانه سخن می‌گوید، ساختار اجرایی و تقنینی کشور طی دهه‌های اخیر به سمت الگویی حرکت کرده است که می‌توان آن را «سرمایه‌داری رانتی-امنیتی» نامید.
– خصوصی‌سازی یا اختصاصی‌سازی؟ : تحت عنوان اجرای اصل ۴۴ قانون اساسی، بسیاری از زیرساخت‌های حیاتی و ثروت‌های ملی به جای واگذاری به مردم، به نهادهای قدرت و اشخاص متصل به هسته سخت حاکمیت منتقل شده است. این روند نه تنها به بهبود بهره‌وری نینجامیده، بلکه باعث شکل‌گیری مافیاهایی شده است که اکنون نبض ارز، مسکن و کالاهای اساسی را در دست دارند.
– پولی‌سازی آموزش و بهداشت: نابودی تدریجی آموزش رایگان و تبدیل سلامت به صنعتی سودآور، خنجری بر پیکره عدالت اجتماعی است. امروز در ایران، کیفیت درمان و تحصیل مستقیماً به عمق جیب افراد بستگی دارد؛ امری که با هیچ‌یک از معیارهای عدالت‌خواهی بین‌المللی یا انقلاب اسلامی همخوانی ندارد.

– رهاسازی بازار و سرکوب دستمزدها: در حالی که قیمت‌ها با نرخ‌های جهانی و حتی بالاتر از آن به مردم تحمیل می‌شود، دستمزدها به شدت سرکوب شده‌اند. این سیاست که به «آزادسازی قیمت‌ها» مشهور شده، در واقع سپردن توده‌های مردم به چنگال نوسانات بی‌رحمانه بازاری است که خود توسط گروه‌های پرنفوذ هدایت می‌شود.

بن‌بست در سیاست خارجی: توازن نامتقارن و خطای محاسباتی

نظام در عرصه بین‌الملل ادعای ایجاد یک «قطب جدید قدرت» را دارد، اما در عمل در یک وضعیت «نه جنگ و نه صلح» فرسایشی گرفتار شده است. این وضعیت ناشی از چند خطای راهبردی در درک مناسبات قدرت است:
– فقدان نگاه سیستمی به قدرت جهانی: بخشی از حاکمیت تصور می‌کند با پیوستن به پیمان‌هایی نظیر «شانگهای» یا «بریکس»، به طور خودکار از دایره نفوذ غرب خارج شده است. حال آنکه قدرت‌های بزرگی نظیر چین و روسیه، روابط خود با ایران را نه بر اساس یک اتحاد آرمانی (ایران نه با سوسیالیسم چینی و ملی گرایی روسی پیوندی دارد و نه آنها حاضرند بخاطر آرمانهای حکومت اسلامی از ایران حمایت نا محدود کنند)، بلکه به عنوان ارزیابی استراتژیک در سایه همکاری با بقیه جهان تعریف می‌کنند. ایران در این میان، هنوز نتوانسته است جایگاه خود را به عنوان یک شریک راهبردیِ غیرقابل حذف تثبیت کند و بیشتر در نقش یک «متحد مهم اما هزینه‌ساز» ظاهر شده است.

– معمای بازدارندگی و دیپلماسی التماسی: تناقض میان «فتوای حرمت سلاح هسته‌ای» و تلاش برای کسب «توانمندی هسته‌ای»، ایران را در وضعیتی قرار داده که هزینه‌های یک کشور هسته‌ای را پرداخت می‌کند اما از مواهب بازدارندگی آن بی‌بهره است. این رویکرد، طرف مقابل را به این نتیجه رسانده است که می‌تواند با فشار بیشتر، امتیازات بیشتری بگیرد. از همین رو است که حتی در دوران مذاکرات، شاهد عقب‌نشینی‌های پی‌درپی و پذیرش مکانیسم‌هایی هستیم که حاکمیت ملی را زیر سؤال می‌برد. راه حل اما تبدیل شدن به یک کشور هسته ای کامل مانند کره شمالی است واقعیتی غیر قابل اغماض برای غرب و متحدان ایران کاری که کره دمکراتیک کرد ایجاد واقعیتی غیر قابل انکار بود که روسیه و چین مجبور به پذیرشش شدند و حتی مجنونی مانند ترامپ در برابرش زانود زد نه آنکه در قاهره در برابر جاسوسی مانند گروسی، عرقچی زانو بزند.

بحران مشروعیت و گسست میان «میدان» و «خیابان»

ادعای پرچم‌داری تغییر نظم جهانی زمانی می‌تواند معتبر باشد که لایه‌های مختلف جامعه، خود را بخشی از این پروژه بزرگ بدانند. اما واقعیت میدانی در ایران نشان‌دهنده یک گسست عمیق است:
– سرکوب به جای اقناع: برخورد قهری با مطالبات اجتماعی، به‌ویژه در موضوعات مرتبط با حقوق زنان و آزادی‌های فردی، لایه‌های بزرگی از نسل جوان را از آرمان‌های رسمی کشور دور کرده است. حکومت بخوبی آگاه است که حمایت مردم ایران از حاکمیت و نیروهای نظامی در تجاوز ۱۲ روزه امپریالیسم آمریکا و اسرائیل حمایت از جمهوری اسلامی نبود بلکه حمایت از خاک و یکپارچگی ایران بود، حکومتی که در داخل مرزهای خود با بحران پذیرش دست و پنجه نرم میکند، نباید در خارج از مرزها ادعای الگوی عدالتخواهی داشته باشد.

– ریاکاری ساختاری: شکاف میان زندگی زاهدانه تبلیغی و زندگی مرفه مسئولان، منجر به فروپاشی سرمایه اجتماعی شده است. وقتی «بیت‌المال» به جای سفره مردم، صرف پروژه‌هایی می‌شود که خروجی ملموسی در زندگی روزمره ندارند، شعار «مبارزه با امپریالیسم» تنها به عنوان ابزاری برای انحراف افکار عمومی از مشکلات داخلی نگریسته می‌شود حتی اگر چنین نیز نباشد اما بی اعتباری غارتگرانی که شعار عدالت سر میدهند هوشمندی زیادی نمی طلبد.

حاکمیت ایران و در راس آن آیت الله خامنه‌ای ای اگرچه توانسته است با تکیه بر قدرت نظامی و نفوذ منطقه‌ای که البته خود دست آوردی بسیار مهم  و قابل توجه است، از فروپاشی فیزیکی ایران جلوگیری کند، اما در آزمون «عدالت» و «کارآمدی» شکست خورده است.
پرچم تغییر نظم جهانی، تنها با موشک و نفوذ منطقه‌ای برافراشته نمی‌شود قدرت نظامی و بازدارندگی هسته ای ضروری اند؛ اما این پرچم نیازمند یک پشتوانه استوار از عدالت داخلی، رفاه عمومی، رضایت ملی  و سمت گیری ضد امپریالیستی واقعی شرق و جنوب جهانی است. بدون اصلاحات ساختاری در اقتصاد، پایان دادن به رانت‌خواری نهادینه شده و بازگشت به آرمان‌های واقعی برابری، ادعای مبارزه با امپریالیسم تنها یک آرایه کلامی برای حفظ وضع موجود خواهد بود. تاریخ نشان خواهد داد که قدرت‌های بزرگ نه با شعار، بلکه با ساختارهای قدرتمند و عادلانه به زانو در می‌آیند؛ چیزی که در حال حاضر در ساختار سیاسی ایران، کیمیایی نایاب است.

از ایوان مدائن تا بیت رهبری؛ تکرار چرخه انحطاط و انسداد

«رهبری نظام که به دلبستگی به قلمرو ادبیات و اشراف بر تاریخ اسلام شهرت دارند، شایسته است نگاهی دوباره و منتقدانه به تاریخ زادگاه خویش بیفکنند و در سرنوشت دربار مذهبی ساسانی و علل فروپاشی آن ساختارِ قدرت‌مدار تأمل کنند.»

یک مطالعه تطبیقی حتی سطحی تاریخ ایران نشان می‌دهد که نظام‌های سیاسی مبتنی بر «مشروعیت مذهبی صلب»، زمانی که عدالت را فدای بقای طبقه حاکم می‌کنند، به شکلی ناگزیر در سراشیبی فروپاشی قرار می‌گیرند. در ادامه، چهار رکن اصلی این شباهت‌های ساختاری بازخوانی می‌شود:
استحاله الهیات به ابزار سلطه (کاست روحانیت فاسد)
در اواخر عهد ساسانی، مذهب زرتشتی از یک آیین اخلاقی به یک «سازمان دیوان‌سالار مخوف» تبدیل شد. موبدان که مدعی واسطه‌گری میان زمین و آسمان بودند، با تفسیرهای خودخواهانه از دین، هرگونه نقد به حکومت را «کفر» تلقی می‌کردند.
– واقعیت تاریخی: موبدانی چون کرتیر، با ایجاد نظام تفتیش عقاید، مذهب را به زنجیری برای توده‌ها و نردبانی برای ثروت‌اندوزی خود تبدیل کردند.
در نظام فعلی نیز، مذهب رسمی از جایگاه معنوی خود خارج شده و به یک «ایدئولوژی توجیهی» برای حفظ قدرت بدل گشته است. نهادهای مذهبی با خروج از نقش هدایت‌گری و ورود به عرصه‌های امنیتی و سیاسی، عملاً مسیری را می‌روند که موبدان ساسانی در بن‌بست فکری خود پیمودند.

شکل‌گیری مافیای اقتصادی و نظام مالیاتی غارتگر
یکی از دلایل اصلی رویگردانی مردم از ساسانیان، فشار خردکننده مالیات‌ها در کنار ثروت افسانه‌ای طبقه حاکم بود.
– واقعیت تاریخی: در حالی که اشراف و روحانیون از مالیات معاف بودند، عامه مردم (واستریوشان) زیر بار هزینه‌های جنگ و تجملات دربار له می‌شدند. ثروت در آتشکده‌های بزرگ و خزائن درباری انباشته می‌شد، در حالی که روستاها رو به ویرانی بود.
وجود نهادهای اقتصادی عظیم و «بنیادهای فراقانونی» که معاف از مالیات و نظارت هستند، دقیقاً بازتولید همان نظام طبقاتی ساسانی است. تورم لجام‌گسیخته امروز، در واقع همان «مالیات نانوشته‌ای» است که از جیب فرودستان برداشت شده و به خزانه لایه‌های متصل به قدرت و مافیاهای اقتصادی سرازیر می‌شود.
فساد سیستماتیک و انسداد راهبردی

در هر دو سیستم، فساد نه یک اتفاق، بلکه یک «ویژگی ساختاری» است. وقتی مناصب نه بر اساس شایستگی، بلکه بر اساس وفاداری به هسته سخت قدرت تقسیم شوند، سیستم از درون دچار پوسیدگی می‌شود.
– واقعیت تاریخی: در سال‌های پایانی ساسانی، خرید و فروش مناصب و دخالت‌های بیجای روحانیون در امور لشکری و کشوری، کارآمدی دولت را از بین برد. شاهنشاهی ساسانی تبدیل به «پوسته‌ای پرزرق‌وبرق اما میان‌تهی» شده بود.
انتصاب‌های جناحی، رانت‌خواری سیستماتیک و اولویت یافتن «تعهدِ نمایشی» بر «تخصصِ واقعی»، منجر به ناکارآمدی مطلق در حل بحران‌های محیط‌زیستی، اقتصادی و اجتماعی شده است. حاکمیت در چرخه‌ای گرفتار شده که حتی توان اصلاح جزئی‌ترین خطاهای خود را نیز ندارد.
ماجراجویی‌های فرامرزی و فقدان پشتوانه ملی
خسرو پرویز با رویای بازیابی شکوه هخامنشی، ایران را درگیر جنگ‌های بی‌پایانی کرد که کمر اقتصاد ملی را شکست.

سقوط ساسانیان ثابت کرد که هیچ دیواری، هرچقدر هم بلند و هیچ ارتشی، هرچقدر هم مجهز، نمی‌تواند حکومتی را که مشروعیت اخلاقی و عدالت اجتماعی خود را از دست داده، نجات دهد.
آیت‌الله خامنه‌ای در حالی ایران را «پرچم‌دار نظم عادلانه جهانی» می‌خواند که تمامی نشانه‌های «بیماری ساسانی» در کالبد نظام تحت امر او دیده می‌شود: انحصار مذهبی، فقر عمومی، فساد طبقه حاکم و توهم قدرت.
تاریخ نشان داده است که وقتی مذهب ابزار دست مافیای قدرت شود، فرجام آن چیزی جز رویگردانی مردم از دین غالب، پناه بردن به ادیان فاسد دیگر و شارلاتان های مذاهب غیر و فروپاشی نظم سیاسی نخواهد بود. ایرانِ امروز، میان دو لبه قیچی «فشار خارجی» امپریالیستی و «فساد داخلی» سیستم مذهبی گرفتار است و تا زمانی که عدالت از یک شعار تریبونی به یک واقعیت سفره‌ای تبدیل نشود، سایه سرنوشتِ یزدگرد سوم بر سر این سرزمین سنگینی خواهد کرد.

هان ای دلِ عبرت‌بین، از دیده نظر کن، هان!
ایوانِ مدائن را، آیینهٔ عبرت دان
یک ره زِ ره دجله، منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله، بر هامونِ مدائن ران
دندانهٔ هر قصری، پندی دهدت نو نو
پندِ سرِ دندانه، بشنو زِ بُنِ دندان
گوید که: «تو از خاکی، ما خاکِ توایم اکنون
گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه هم بَفشان»
از اسبِ پیاده شو، بر نِطعِ زمین رُخ نِه
زیرِ پیِ پیل افکن، شه‌رخ شده پیلان‌بان
خسرو و تَرنُّم‌خوش، پرویز و تَرَهٔ زر
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر خوانی، زرّین تَرَه گستردی
کردی زِ بساطِ زر، زرّین تَرَه را بُستان
پرویز کنون گم شد، زان گُم شده کمتر گوی
زرّین تَرَه کو؟ برخوان «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فان»