نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجله جنوب جهانی

دستاویزی که وقتی نمی‌خواهند بپرسید «چاقو دست کیست»، به دستتان می‌دهند
«سوسیالیسم هیچ‌جا جواب نداده است.» این جمله را بارها شنیده‌اید؛ درست مثل جملاتی چون «روی پای خودت بایست»، یا «بازار بی‌طرف است»؛ شبیه به تمام آن موعظه‌هایی که سرمایه‌داری برای گرسنگان می‌خواند تا مبادا چشم به عمارتِ بالای تپه بدوزند. این یک استدلال نیست، بلکه یک «دستاویز» (آلیبی) است؛ از آن دست جملاتی که یک سیستم مدام تکرار می‌کند تا پیش از آنکه پای مدارک به دادگاه برسد، پرونده را مختومه اعلام کند.
زیرا معنای واقعی این جمله چیست؟ معنایش این است: دربارهٔ هر پروژهٔ سوسیالیستی چنان قضاوت کن که گویی در باغی زیر نور خورشید و ریزش باران روییده است، در حالی که سرمایه‌داری اصلاً باغ نیست، بلکه یک اردوگاه مسلح است. معنایش این است: تظاهر کن آزمایش سوسیالیستی در آزمایشگاه انجام شده، در حالی که در واقعیت، تحت محاصره صورت گرفته است؛ تحت بایکوت، خرابکاری، تحریم تجاری، تحریم اقتصادی، مصادرهٔ دارایی‌ها، انسداد اعتباری، محرومیت تکنولوژیک، بی‌ثبات‌سازی پنهان، جنگ نیابتی و تهدید مداوم به تهاجم نظامی. معنایش این است: نوزادی را که در انکوباتور قرار گرفته با نوزادی که به رودخانه‌ای یخ‌زده پرتاب شده مقایسه کنی و سپس با تفرعنِ یک ارباب، اعلام کنی که نوزاد دوم «اصلاً قابلیت بقا ندارد.»
اگر بخواهیم علمی صحبت کنیم — واقعاً علمی، نه شبیه اقتصاددانانی که با گرسنگی همچون یک «محرک» برخورد می‌کنند — آن‌گاه باید متغیر مفقوده‌ای را شناسایی کنیم که از تقریباً تمام احکام جریان اصلی دربارهٔ سوسیالیسم حذف شده است: «قدرت امپریالیستی». نه آن «فشارهای بین‌المللی» که در زبان مؤدبانهٔ نشریات سیاست‌گذاری می‌آید، بلکه ماشین‌آلات عینی امپراتوری — بانک‌ها، بیمه‌های حمل‌ونقل، سیستم‌های پرداخت، گلوگاه‌های تجاری، سرویس‌های اطلاعاتی، نخبگانِ خودباخته (کمپرادور) و قوای مسلح — که بسیج شده‌اند تا اطمینان حاصل کنند هر جامعه‌ای که سودای گسست از حاکمیت سرمایه‌داری را دارد، در حال خفه شدن این کار را انجام دهد.
به همین دلیل است که رایج‌ترین ادعای ضدسوسیالیستی، تنبلانه‌ترین آن‌ها نیز هست. این ادعا هرگز نمی‌پرسد که سیستم امپریالیستی چه کرد تا توسعهٔ سوسیالیستی را دشوار، سپس غیرممکن و در نهایت خون‌بار کند. هرگز نمی‌پرسد چرا ثروتمندترین دولت‌های زمین، بارها و بارها، نه مانند رقبایی با اعتمادبه‌نفس، بلکه همچون زندانبانانی مضطرب رفتار کردند. اگر سوسیالیسم «ذاتاً محکوم به فناست»، چرا سرمایه این‌همه وقت و هزینه صرفِ «تولید» آن فنا کرد؟ اگر برنامه‌ریزی سوسیالیستی «ناکارآمد» است، چرا برنامه‌ریزان امپریالیستی مکرراً کارآمدترین روش جنگ سیاسی را برگزیدند: قطع کردن اکسیژن و سپس مقصر دانستنِ ریه‌ها؟
الگوی پایه، فارغ از پروپاگاندا و در بیانی عریان چنین است: مردمی زنجیر سرمایه‌داری را در کشور خود می‌گسلند؛ سیستم امپریالیستی با خفه کردن تجارت و امور مالی پاسخ می‌دهد؛ کمبود و تورم «تولید» می‌شود (نه اینکه صرفاً عارض شود)؛ تضادهای داخلی زیر فشار تشدید می‌شوند؛ هم‌سرایان رسانه‌ای این را «شکست سوسیالیسم» اعلام می‌کنند؛ و همان قدرت‌هایی که فروپاشی را مهندسی کرده‌اند، خود را داوران بی‌طرفی جا می‌زنند که پایان بازی را سوت می‌زنند. این تاریخ به مثابه تصادف نیست؛ این تاریخ به مثابه استراتژی است.
و ترفند دومی هم درون ترفند اول نهفته است: کارنامهٔ خود سرمایه‌داری هرگز با همین استاندارد قضاوت نمی‌شود. به سرمایه‌داری اجازه داده می‌شود که قرن‌ها شکست بخورد — از خلال برده‌داری، قحطی، فتوحات، رکودهای بزرگ، کودتاها و جنگ‌ها — بدون آنکه کسی اعلام کند این سیستم «جواب نمی‌دهد». با فجایع آن همچون عقب‌نشینی‌های موقت برخورد می‌شود، با جنایاتش به عنوان عوارض جانبی ناگوار، و با گورهای دسته‌جمعی‌اش به مثابه «پیچیدگی». اما از سوسیالیسم انتظار می‌رود در حالی که زیر آتش است، بهشت برین تحویل دهد. باید بیماران را شفا دهد، فقرا را آموزش دهد، اقتصادی توسعه‌نیافته را صنعتی کند، از خود در برابر خرابکاری دفاع کند و روحیه را بالا نگه دارد — آن هم در حالی که قدرتمندترین دولت‌های جهان کمر به گرسنگی دادنِ آن بسته‌اند. سپس، وقتی سوسیالیسم به تقلا می‌افتد، امپراتوری‌ای که طناب دار را سفت کرده، به کبودی‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: ببین با خودت چه کردی!
در «اطلاعات تسلیح‌شده»، ما این دادگاهِ فرمایشی را نمی‌پذیریم. ما پروژه‌های سوسیالیستی را با فانتزی‌های تحلیلگران لیبرالی که هرگز در صف کوپن نایستاده‌اند و هرگز فرزندی را به دلیل یک بیماری قابل پیشگیری از دست نداده‌اند، نمی‌سنجیم. ما آن‌ها را با ماتریالیسم تاریخی می‌سنجیم: با شرایط اولیه، با نیروهای طبقاتی، با ساختار سیستم جهانی، و با این حقیقت که امپریالیسم یک «بستر» (کانتکست) نیست، بلکه یک خصم فعال است. پرسش این نیست که «آیا سوسیالیسم تحت محاصره، مدینهٔ فاضله تحویل داد؟»؛ پرسش این است: این انقلاب‌ها «علیرغم محاصره» چه دستاوردهایی داشتند — و اگر چکمهٔ امپراتوری از روی گردنشان برداشته می‌شد، چه چیزهایی ممکن بود؟
به همین دلیل است که این جستار از همان‌جایی آغاز می‌شود که پروپاگاندا پایان می‌یابد. ما «سوسیالیسم هرگز جواب نداد» را به عنوان یک نتیجه‌گیری نمی‌پذیریم. ما با آن به مثابه ادعایی برخورد می‌کنیم که باید پاسخگوی تاریخِ عامدانه و مستندِ جنگ اقتصادی علیه هر تلاش جدی برای ساختن جامعه‌ای پسا‌سرمایه‌داری باشد. پیش از آنکه دربارهٔ مدل‌ها بحث کنیم، باید نامِ «روش» را ببریم: خفه کردن. پیش از آنکه برای محاصره‌شدگان دربارهٔ «حکمرانی» خطابه بخوانیم، باید محاصره‌کنندگان را شناسایی کنیم. و پیش از آنکه سوسیالیست‌های ساکن در هستهٔ امپراتوری در نقش داور ژست بگیرند، باید با مسئولیت خودمان روبرو شویم — چرا که این تحریم‌ها، بایکوت‌ها و سلاح‌های مالی در هوا معلق نیستند. این‌ها توسط نهادهای طبقهٔ حاکم ما، به نام ما، با مالیات‌های ما و از طریق بانک‌ها، بنادر و شرکت‌های ما ساخته، نگهداری و اعمال می‌شوند.
پس خیر: داستان سوسیالیسم صرفاً داستان تضادهای داخلی نیست. داستان یک مبارزه است — مبارزه‌ای نابرابر — میان مردمان تحت ستم که می‌کوشند جهانی نو بسازند و سیستم امپریالیستی که مصمم است مانع از آن شود که آن جهان هرگز به چشم آید. و زمانی که این حقیقت را دریابید، آن شعار قدیمی دیگر شبیه به «عقل سلیم» به نظر نمی‌رسد؛ بلکه شبیه به همان چیزی شنیده می‌شود که همیشه بوده است: عذرخواهیِ امپراتوری برای آنکه چرا کودکی که خفه‌اش کرد، هرگز بزرگ نشد.
پیش از آنکه «جنگ سرد» نامی بیابد، محاصره آغاز شده بود
نخستین دروغ بزرگ دربارهٔ جنگ اقتصادی علیه سوسیالیسم این است که گویا با جنگ سرد آغاز شد؛ انگار که تحریم‌ها صرفاً محصولِ زیاده‌رویِ ناگوارِ رقابت‌های پس از جنگ بودند. در واقعیت، محاصره از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که سوسیالیسم برای نخستین بار در سال ۱۹۱۷ زنجیر سرمایه‌داری را می‌گسلد. انقلاب بلشویکی تنها یک طبقهٔ حاکم را در یک کشور سرنگون نمی‌کند؛ بلکه موجی تکان‌دهنده در کل سیستم جهانی ایجاد می‌کند. برای نخستین بار، دولتی آشکارا اعلام می‌کند که دیگر سرمایه حکومت نخواهد کرد؛ که زمین، صنعت و کار برای رفع نیازهای اجتماعی سازماندهی خواهند شد، نه برای سود خصوصی. و پاسخ قدرت‌های امپریالیستی فوری، هماهنگ و به‌وضوح خصمانه است.
مدت‌ها پیش از آنکه عباراتی چون «سد نفوذ» یا «پردهٔ آهنین» وارد واژگان سیاسی شوند، قدرت‌های سرمایه‌داری مشغول تمرین چیزی بودند که ما اکنون «تحریم» می‌نامیم. مسیرهای تجاری قطع شدند. اعتبار مالی دریغ شد. شناسایی دیپلماتیک سلب شد. بانک‌های غربی از معامله با دولت نوپای شوروی سرباز زدند. شبکه‌های کشتیرانی و بیمه — که شریان‌های حیاتی، ساکت اما تعیین‌کنندهٔ تجارت جهانی هستند — مسدود شدند. حتی طلا، این روان‌کنندهٔ جهانیِ تجارت بین‌الملل، وقتی منشأ شوروی داشت، رد می‌شد. این یک اعتراض اخلاقی نبود؛ بلکه تلاشی بود تا بقای اقتصادی را عملاً غیرممکن کنند.
آنچه در اینجا حائز اهمیت است، صرفاً این نیست که دولت جوان شوروی با سختی مواجه شد — هر جامعهٔ پساانقلابی با سختی روبروست — بلکه این است که این سختی‌ها فعالانه از بیرون مهندسی شده بودند. قدرت‌های امپریالیستی یک چیز را به وضوح دریافته بودند: نباید اجازه داد سوسیالیسم به ثبات برسد. اگر سوسیالیسم تثبیت می‌شد، اگر نشان می‌داد که یک دولت کارگری می‌تواند زنده بماند و توسعه یابد، این الگو تکثیر می‌شد. بنابراین، استراتژی این نبود که منتظر بمانند و ببینند آیا سوسیالیسم «جواب می‌دهد» یا خیر، بلکه استراتژی این بود که اطمینان حاصل کنند سوسیالیسم مجبور به فعالیت در شرایطی شود که هیچ دولت سرمایه‌داری هرگز برای خود نمی‌پذیرد.
نتیجه، یک تناقض بی‌رحمانه بود. اقتصاد شوروی به دلیل توسعه‌نیافتگی و ناکارآمدی محکوم می‌شد، آن هم دقیقاً در همان لحظه‌ای که به طور عامدانه از اقتصاد جهانی کنار گذاشته شده بود. سوسیالیسم را به دلیل کمبودها نقد می‌کردند، در حالی که دسترسی‌اش به ماشین‌آلات، قطعات یدکی و نهاده‌های صنعتی قطع شده بود. متهم به اقدامات اضطراریِ اقتدارگرایانه می‌شد، در حالی که با محیطی بیرونی روبرو بود که زندگی اقتصادیِ عادی را غیرممکن می‌ساخت. این تناقض تصادفی نیست؛ این منطقِ محاصره است: بحران ایجاد کن، و سپس قربانی را به خاطر نحوهٔ بقایش در آن بحران سرزنش کن.
و در اینجا ما شاهد تولد الگویی هستیم که برای یک قرن آینده تکرار خواهد شد. انزوای اقتصادی با روایت‌گریِ ایدئولوژیک جفت می‌شود. هر دشواری در درون جامعهٔ تحت محاصره به خودِ سوسیالیسم نسبت داده می‌شود و هرگز به محاصره‌ای که آن را احاطه کرده اشاره‌ای نمی‌شود. در همین حال، معماران محاصره خود را به عنوان ناظرانی بی‌طرف، یا حتی شرکت‌کنندگانی بی‌میل معرفی می‌کنند که صرفاً در حال «پاسخ دادن» به رویدادها هستند، نه آنکه فعالانه به آن‌ها شکل بدهند. به این ترتیب، قدرت امپریالیستی در حالی که چنگال خود را سفت می‌کند، دستانش را پنهان می‌سازد.
اهمیت محاصرهٔ اولیهٔ شوروی بسیار فراتر از روسیه است. این محاصره «قواعد بازی» را پی می‌ریزد. با هر جامعه‌ای که قصد خروج از سیستم جهانی سرمایه‌داری را داشته باشد، همچون یک «نیروی متخاصم» برخورد خواهد شد، نه یک موجودیتِ برابر و دارای حاکمیت. دسترسی به تجارت، امور مالی و تکنولوژی به سلاح تبدیل خواهد شد. در برابر توسعه سنگ‌اندازی می‌شود و سپس همان توسعه به دلیل ناتوانی در رسیدن به استانداردهایی که توسط خودِ قدرت‌های مانع‌تراش تعیین شده، مورد تمسخر قرار می‌گیرد. آنچه نسل‌های بعدی «تحریم» خواهند نامید، از همان ابتدا شکلی از جنگ طبقاتی بود که در سطح ملت‌ها به راه افتاد.
به همین دلیل است که تلقیِ تحریم‌ها به عنوان یک گزینهٔ سیاستی که می‌توانست به گونه‌ای دیگر باشد، نوعی بی‌سوادی تاریخی است. از لحظه‌ای که سوسیالیسم به عنوان یک آلترناتیو واقعی و مادی ظهور می‌کند، جنگ اقتصادی خودکار می‌شود. تحریم پاسخی به رفتار شوروی نیست؛ پاسخی به «وجود» شوروی است. و زمانی که این درک شود، کل صورت‌مسئله تغییر می‌کند. دیگر نمی‌پرسیم چرا نخستین دولت سوسیالیستی در آن شرایط غیرممکن دست‌وپا می‌زد؛ می‌پرسیم چرا سیستم امپریالیستی این‌قدر از اجازه دادن به آن برای «نفس کشیدن» هراس داشت.
محاصرهٔ اتحاد جماهیر شوروی در سال‌های اولیه، یک پی‌نوشت تاریخی نیست؛ بلکه فصل اول کتاب است. هر آنچه پس از آن می‌آید — چین، ویتنام، کوبا، شیلی، نیکاراگوئه، لیبی، ونزوئلا — همگی نسخه‌های متفاوتی از همین پردهٔ اول هستند. قاره‌های مختلف، فرهنگ‌های مختلف، لحظات تاریخی مختلف، اما با همان استراتژی زیربنایی: منزوی کن، گرسنگی بده، بی‌ثبات کن و سپس سوسیالیسم را یک شکست اعلام کن. جنگ سرد این روش را اختراع نکرد؛ تنها نامی بر جنگی نهاد که پیش‌تر آغاز شده بود.
زمانی که انزوا به «سیاست» و شناسایی به «سلاح» تبدیل می‌شود
تا اواسط قرن بیستم، محاصرهٔ اقتصادی دیگر امری بدیهه‌سازی‌شده نبود؛ بلکه به یک «دکترین» تبدیل شده بود. درسی که امپریالیسم از تجربهٔ اولیهٔ شوروی آموخت این نبود که انزوا شکست خورده، بلکه این بود که باید نظام‌مند، بین‌المللی و عادی‌سازی شود. نظم پس از جنگ، جنگ اقتصادی را رها نکرد، بلکه آن را صیقل داد. نهادها ساخته شدند، قوانین نوشته شدند و خودِ «مشروعیت» به سلاح تبدیل شد تا محروم‌سازی به جای آنکه شبیه به اجبار به نظر برسد، شبیه به عقل سلیم جلوه کند.
هیچ‌جا این موضوع روشن‌تر از برخورد با چینِ انقلابی نیست. پس از سال ۱۹۴۹، جمهوری خلق نه تنها مورد مخالفت قرار گرفت، بلکه نادیده انگاشته شد. چین که دهه‌ها از شناسایی دیپلماتیک توسط قدرت‌های غالب محروم بود، از نهادهای بین‌المللی اخراج شد، از تجارت و امور مالی رانده شد و با آن همچون یک یاغیِ جهانی رفتار شد، مجبور گشت چنان توسعه یابد که گویی بقیهٔ جهان عملاً وجود ندارند. این یک تصادف ایدئولوژیک نبود؛ «عدم شناسایی» به عنوان یک مجازات اقتصادی عمل می‌کرد. اگر شناسایی نشوید، نمی‌توانید با شرایط عادی وام بگیرید، بیمه کنید، تجارت کنید یا برای توسعه برنامه‌ریزی نمایید. خودِ حاکمیت ملی مشروط می‌شود.
زمانی که این حقیقت پذیرفته شود، مضحک بودنِ قضاوت‌های بعدی آشکار می‌گردد. چین اغلب به دلیل سخت‌گیری و ریاضتِ دهه‌های اولیهٔ انقلابی‌اش نقد می‌شود، گویی این‌ها از لجاجتِ مرامی نشأت گرفته‌اند نه از ضرورت مادی. اما جامعه‌ای با صدها میلیون نفر جمعیت، که از ویرانیِ استعماری و جنگ داخلی سر برآورده بود، به طور عامدانه از دسترسی به همان اقتصاد جهانی که منتقدانش را ثروتمند کرده بود، محروم شد. انتخاب هرگز میان یک سوسیالیسمِ ملایم و یک سوسیالیسمِ خشن نبود؛ انتخاب میان «خوداتکایی تحت محاصره» یا «وابستگی تحت سلطه» بود.
مورد ویتنام، منطق تنبیهی را حتی عریان‌تر نشان می‌دهد. پس از دهه‌ها جنگ، پس از آنکه شهرها بمباران و زمین‌های کشاورزی مسموم شدند، مردم ویتنام به آنچه برنامه‌ریزان امپریالیستی سوگند خورده بودند مانعش شوند، دست یافتند: پیروزی. و سپس مجازات ادامه یافت. تحریم‌های تجاری، طرد مالی و محرومیت از کمک‌های بازسازی، جایگزین غرش اسلحه شدند. پیام روشن بود: شکست نظامی با خفگیِ اقتصادی دنبال خواهد شد. صلح به معنای تسکین نبود، بلکه به معنای «تأدیب» بود.
این نکته‌ای حیاتی است که توجیه‌گران امپریالیسم به سختی می‌کوشند پنهانش کنند. تحریم‌ها اقدامات دفاعی در لحظات بحران نیستند؛ آن‌ها اغلب «پس از» پایان بحران، پس از آنکه انقلاب جان سالم به در برده، تحمیل می‌شوند تا دقیقاً مانع از «بهبودی» شوند. هدف آن‌ها متوقف کردن خشونت نیست؛ هدف جلوگیری از «موفقیت» است. یک جامعهٔ سوسیالیستی که بازسازی می‌شود، مردمش را آموزش می‌دهد و سطح زندگی را ارتقا می‌دهد، برای ایدئولوژی امپریالیستی بسیار خطرناک‌تر از جامعه‌ای است که به تلی از آوار تبدیل شده است.
کوبا این تصویر را تکمیل کرده و آن را در طول نسل‌ها امتداد می‌دهد. از اوایل دههٔ ۱۹۶۰ به بعد، محاصره دیگر یک اقدام موقت یا یک ابزار چانه‌زنی نیست؛ بلکه دائمی می‌شود. قوانینی تصویب می‌شوند تا از تداوم آن اطمینان حاصل شود، تا طرف‌های ثالث مجازات شوند، تا اطمینان حاصل شود که حتی تغییرات در سیاست جهانی نیز نتواند به راحتی این چنگال را شل کند. هدف دیگر صرفاً فشار بر یک دولت نیست، بلکه فرسوده کردن یک ملت است. کمبودها مهندسی می‌شوند. هزینه‌ها بالا برده می‌شوند. زندگی اقتصادیِ عادی سال به سال مختل می‌شود و سپس همین اختلالات به عنوان مدرکی دال بر این که سوسیالیسم ذاتاً غیرقابل اجراست، مورد استناد قرار می‌گیرند.
آنچه این موارد را به هم پیوند می‌دهد، نه جغرافیاست و نه فرهنگ، بلکه «روش» است. شناسایی، تجارت، امور مالی و قانونمندی در یک دستگاه واحدِ کنترلی ادغام می‌شوند. سوسیالیست بودن یعنی قرار گرفتن در خارج از دایرهٔ انسانیتِ قابل‌قبول؛ جایی که گرسنگی به یک ابزار سیاستی تبدیل می‌شود و توسعه به مثابه امتیازی تلقی می‌گردد که می‌توان آن را سلب کرد. این لحظه‌ای است که تحریم‌ها از حالت مقطعی خارج شده و «ساختاری» می‌شوند. آن‌ها به عنوان یک تهدید همیشگی علیه هر جامعه‌ای که جرئت کند اقتصادش را در جهت منافع توده‌ها سازماندهی کند، در نظم جهانی نهادینه شده‌اند.
و با این حال، علیرغم تمام این‌ها، اتفاق شگفت‌انگیزی رخ می‌دهد — چیزی که روایت‌های امپریالیستی نمی‌توانند به سادگی توجیه‌اش کنند. این جوامع حتی تحت انزوا، حتی تحت بایکوت، حتی تحت فشار دائمی، به سادگی فرو نمی‌باشند. آن‌ها مردمشان را سیر می‌کنند. بی‌سوادی را ریشه‌کن می‌کنند. امید به زندگی را افزایش می‌دهند. سیستم‌های مراقبتی می‌سازند که پیش از آن هرگز وجود نداشت. این دستاوردها نه معجزه هستند و نه تصادف؛ آن‌ها محصول سازماندهی جمعی در شرایط محاصره‌اند. و دقیقاً به این دلیل که در چنین شرایطی رخ می‌دهند، امپریالیسم تمام تلاش خود را به کار می‌بندد تا اطمینان حاصل کند که هرگز صادقانه دربارهٔ آن‌ها بحث نشود.
در این مرحله، الگو کاملاً شکل یافته است. هرگز به سوسیالیسم اجازه داده نمی‌شود آن‌گونه که واقعاً هست در جهان ظاهر شود. سوسیالیسم تنها از طریق اعوجاج‌های تحمیل‌شده توسط جنگ اقتصادی ارائه می‌شود. درک قرن بیستم بدون درک این موضوع، به مثابه اشتباه گرفتنِ «کبودی» با «بیماری» و «فشارِ گلو» با «ضعفِ طبیعی» است. محاصره دیگر یک استثنا نیست؛ بلکه قاعده است.
زمانی که امپراتوری مکنونات قلبی‌اش را فریاد زد
اگر محاصره‌های قبلی در پوششی از تعارفات دیپلماتیک پیچیده شده بودند، شیلی این نقاب را کنار زد. در اوایل دههٔ ۱۹۷۰، جهان شاهد اتفاق نادری بود: یک اعترافِ بی‌پده. پروژهٔ سوسیالیستی به رهبری سالوادور آلنده به این دلیل در هم شکسته نشد که اقتصاد را «بد مدیریت» کرده بود یا در پیروزی در انتخابات ناکام مانده بود. این پروژه دقیقاً به این دلیل هدف قرار گرفت که تهدیدی بود برای اثباتِ این که سوسیالیسم می‌تواند از طریق ابزارهای دموکراتیک ظهور کند، ثروت را بازتوزیع کند و همچنان به کار خود ادامه دهد. آن امکان، سیستم امپریالیستی را بسیار فراتر از هر شورش مسلحانه‌ای به وحشت انداخت.
آنچه در پی آمد، بداهه نبود بلکه یک «اعدام» بود. اعتبارات قطع شد. نهادهای وام‌دهندهٔ بین‌المللی تحت فشار قرار گرفتند. شرکت‌های چندملیتی برای فرار سرمایه و خرابکاری در تولید هماهنگ شدند. نخبگان داخلی کالاها را احتکار کردند، اعتصابات را سازمان دادند و کمبودها را مهندسی کردند. و پشت تمام این‌ها، برنامه‌ریزان امپریالیستی ایستاده بودند که استراتژی خود را با صراحتی تکان‌دهنده توصیف می‌کردند: هدف این بود که «فریاد اقتصاد را درآورند». این یک استعاره نبود؛ یک سیاست بود. رنجِ مردم عادی یک عارضهٔ جانبی ناگوار نبود؛ بلکه خودِ «مکانیسم» بود.
شیلی از آن جهت حائز اهمیت است که هرگونه ابهامِ باقی‌مانده دربارهٔ «نیات» را برطرف می‌سازد. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که تحریم‌ها و بی‌ثبات‌سازی اقتصادی صرفاً واکنش‌هایی بی‌طرفانه به رفتارهای بد بوده‌اند؛ آن هم زمانی که معماران این سیاست‌ها، خود آشکارا آن‌ها را ابزارهایی برای فروپاشاندن یک دولت از طریق فروپاشاندن زندگی روزمره توصیف می‌کردند. تورم، نایابی و تنش‌های اجتماعی، شرایطی «کشت‌شده» و تعمدی بودند؛ طراحی شده بودند تا حمایت مردمی را در هم بشکنند و فضایی ایجاد کنند که در آن، مداخلهٔ نظامی به عنوان «بازگرداندن نظم» توجیه شود.
به همین دلیل است که شیلی چنین جایگاه محوری‌ای در کالبدشکافیِ ضد‌انقلاب امپریالیستی دارد. این نمونه نشان می‌دهد که جنگ اقتصادی صرفاً به معنای منزوی کردن دولت‌های سوسیالیستی از بازار جهانی نیست، بلکه به معنای دست‌کاری در روابط طبقاتی داخلی، تسلیحاتی کردنِ نایابی علیه فقرا و تبدیل کردنِ دردِ بقای روزمره به یک چماق سیاسی است. در این استراتژی، به بازار اجازه داده نمی‌شود که آزادانه عمل کند؛ بازار تعمداً در هم شکسته می‌شود و سپس مسئولیت آن به گردن سوسیالیسم انداخته می‌شود.
در شیلی، توالی رویدادها تردیدناپذیر است: نخست خفگی اقتصادی فرا می‌رسد، سپس هرج‌ومرج اجتماعی، و در نهایت این ادعا که دموکراسی «شکست خورده» و تنها زور است که می‌تواند ثبات را بازگرداند. کودتا به عنوان گسستی در محاصره از راه نمی‌رسد، بلکه به مثابه «نقطهٔ اوج» آن پدیدار می‌شود. جنگ اقتصادی زمین را چنان مهیا می‌کند که تانک‌ها نه در قامت متجاوز، بلکه در نقش منجی روانهٔ خیابان‌ها شوند.
اهمیت این اپیزود فراتر از مرزهای شیلی است. این واقعه منطقی را شفاف می‌کند که پیش‌تر در جاهای دیگر در سکوت عمل می‌کرد و مدت‌ها پس از آن نیز به کار خود ادامه داد. تحریم‌ها برای تحمیلِ امتیازات سیاسی نیستند؛ آن‌ها برای تولیدِ فروپاشی سیاسی طراحی شده‌اند. هرگاه فروپاشی طبق برنامه زمان‌بندی‌شده رخ ندهد، خشونت در پشت صحنه به انتظار نشسته است. ابتدا اقتصاد را «نرم» می‌کنند، سپس جامعه را دچار انشقاق می‌سازند و ضربهٔ نهایی را به نام «نجات» وارد می‌آورند.
پس از شیلی، هیچ تحلیل‌گر جدی‌ای نمی‌تواند صادقانه ادعای بی‌اطلاعی کند. امپراتوری به ما گفت که چه می‌کند و چرا. جنگ اقتصادی به عنوان یک استراتژی عامدانه برای نابودی سوسیالیسم پیش از بلوغش برملا شد؛ برای خفه کردنش پیش از آنکه ثابت کند جهانی دیگر نه تنها قابل تصور، بلکه قابل زیستن است. تمام آنچه در پی آمد — در آمریکای مرکزی، خاورمیانه، کارائیب و دوباره در آمریکای جنوبی — همین درس را با تفاوت‌هایی در ابعاد و بی‌رحمی تکرار کرد.
با این حال، در روایت امپریالیستی، شیلی اغلب به عنوان یک استثنای تراژیک قلمداد می‌شود نه یک الگوی ساختاری. اعتراف شنیده می‌شود، اما بلافاصله دفن می‌گردد. اما زمانی که آن را به عنوان آنچه واقعاً هست شناسایی کنید، تمام سوابق تاریخی به وضوح پیش چشم صف می‌کشند. دیگر پرسش این نیست که آیا سوسیالیسم در شیلی «شکست خورد» یا خیر؛ پرسش این است که چرا یک امپراتوری خود را ناچار دید که آن را چنین وحشیانه، آشکارا و بی‌شرمانه در هم بکوبد. پاسخ، ساده و ویرانگر است: چون سوسیالیسم دقیقاً به قدری «خوب کار می‌کرد» که خطرناک باشد.
آن‌جا که گرسنگی دادن کافی نبود، سلاح‌ها به میدان آمدند
تا دههٔ ۱۹۸۰، استراتژی امپریالیستی درس‌های خود را آموخته بود. جنگ اقتصادی به تنهایی می‌توانست یک جامعه را فلج کند، اما وقتی با بی‌ثبات‌سازی مسلحانه ترکیب می‌شد، می‌توانست آن را در هم بشکند. این دورانِ پیوند تحریم و جنگ نیابتی در قالب یک ابزار ضدانقلابیِ واحد بود؛ دستی که طناب دارِ اقتصادی را سفت می‌کرد و دست دیگری که از طریق واسطه‌ها ماشه را می‌چکاند. آنچه در مکان‌هایی مانند نیکاراگوئه رخ داد، نه گذار از فشار اقتصادی به خشونت، بلکه کارزاری هماهنگ بود که در آن قرار بود هر دو ابزار همواره دوشادوش یکدیگر عمل کنند.
انقلاب نیکاراگوئه از دل دهه‌ها دیکتاتوری، فقر و سلطهٔ خارجی سر برآورد و حامل مطالبات بنیادینی چون زمین، سوادآموزی، بهداشت و کرامت انسانی بود. پاسخ سیستم امپریالیستی سریع و بی‌رحمانه بود: تحریم تجاری، درآمدهای صادراتی و دسترسی به واردات را قطع کرد؛ انزوای مالی، گلوی اعتبارات را فشرد؛ و هم‌زمان، یک ضدانقلابِ مسلح تأمین مالی و آموزش دیده و رها شد تا زیرساخت‌ها را نابود کند، غیرنظامیان را به وحشت بیندازد و منابع دولت جوان را ببلعد. مدارس، درمانگاه‌ها و تعاونی‌ها به اهداف نظامی تبدیل شدند. دردِ اقتصادی و خشونتِ فیزیکی در یک چرخهٔ بازخوردِ مخرب، یکدیگر را تقویت کردند.
این یورشِ دوگانه دقیقاً همان چیزی را تولید کرد که برایش طراحی شده بود: تورم، کمبود، فرسودگی و ترس. اقتصاد زیر فشارهایی کمر خم کرد که ربط چندانی به برنامه‌ریزی داخلی نداشتند و تماماً به حملهٔ خارجی مربوط می‌شدند. زندگی روزمره به مبارزه‌ای نه تنها علیه نایابی، بلکه علیه مرگ تبدیل شد. و سپس، طبق معمول، روایت امپریالیستی درست در زمان مقرر از راه رسید تا توضیح دهد که سوسیالیسم در تحقق رفاه و ثبات «شکست خورده» است.
شقاوت این استراتژی در منطقِ دورانی (دوری) آن نهفته است: جنگ اقتصادی جامعه را ضعیف می‌کند؛ خشونت ابعاد خسارت را چندبرابر می‌سازد؛ و سپس رنج حاصله به پروژهٔ سیاسیِ تحت حمله نسبت داده می‌شود. این حقیقت که دادگاه‌های بین‌المللی این اقدامات را غیرقانونی اعلام کردند، اهمیتی نداشت. قانون در سیستم امپریالیستی، نه مهارکنندهٔ قدرت، بلکه زبانی است که قدرت هر زمان صلاح بداند به آن تکلم می‌کند و هر زمان نخواهد، نادیده‌اش می‌گیرد.
لیبی، اگرچه از نظر تاریخ و ساختار سیاسی متفاوت است، اما همان روش زیربنایی را آشکار می‌کند. سال‌ها تحریم، اقتصاد را توخالی کرد، دسترسی به تکنولوژی را محدود ساخت، دارایی‌ها را مسدود نمود و زیرساخت‌ها را فرسوده کرد. مدت‌ها پیش از آنکه بمب‌ها فرود آیند، انزوای اقتصادی کار خود را کرده بود و با فرسودن توان اجتماعی، سختی و مشقت را به امری عادی بدل ساخته بود. تحریم‌ها جایگزین جنگ نشدند، بلکه راه را برای آن هموار کردند. زمانی که تخریب نظامیِ آشکار فرا رسید، هدف پیش‌تر «نرم» شده بود و تاب‌آوری‌اش بر اثر سال‌ها نایابیِ تحمیلی، تحلیل رفته بود.
این نمونه‌ها نشان می‌دهند که تحریم‌ها به ندرت قرار است به تنهایی عمل کنند. آن‌ها بخشی از یک طراحیِ گسترده‌تر برای سلطه‌گری هستند که در آن، خفگی اقتصادی شرایط را برای بی‌ثبات‌سازی سیاسی مهیا می‌کند و بی‌ثبات‌سازی سیاسی، مداخلهٔ نظامی را فرامی‌خواند. امپراتوری میان گرسنگی دادن به یک ملت یا تیراندازی به آن‌ها، یکی را انتخاب نمی‌کند؛ بلکه هر دو را، بسته به اینکه کدام‌یک مؤثرتر افتد، به توالی یا هم‌زمان انجام می‌دهد.
این مرحله از کنش امپریالیستی، آخرین توهمات باقی‌مانده دربارهٔ تحریم‌ها به عنوان ابزارهای «صلح‌آمیز» را از میان می‌برد. هیچ چیز صلح‌آمیزی در فروپاشاندنِ عامدانهٔ یک اقتصاد و هم‌زمان تأمین مالیِ گروه‌های مسلح برای بهره‌برداری از هرج‌ومرجِ ناشی از آن وجود ندارد. هیچ چیز بشردوستانه‌ای در تولیدِ تعمدیِ نایابی و سپس استفاده از استیصالِ حاصل از آن به عنوان سندی بر شکست اخلاقی وجود ندارد. این دیپلماسی با ابزارهای دیگر نیست؛ این جنگی است که از طریق بازارها، شبه‌نظامیان و سیه‌روزی پیش برده می‌شود.
در پایان قرن بیستم، درس برای هر پروژهٔ سوسیالیستیِ نوپا به‌شدت روشن بود: گسست از سرمایه‌داری نه تنها انزوا را فرامی‌خواند، بلکه یورشِ همه‌جانبه را به دنبال داشت. جنگ اقتصادی نخستین گام بود، اما تنها گام نبود. اگر جامعهٔ تحت حمله زیر فشار خم می‌شد، امپراتوری ادعای حقانیت می‌کرد و اگر مقاومت می‌کرد، امپراتوری تنش را افزایش می‌داد. در هر صورت، محاصره تا زمان تسلیم، فروپاشی یا نابودی ادامه می‌یافت.
این جهانی است که سوسیالیسم مجبور به زیستن در آن شده است — نه به عنوان یک ایدهٔ انتزاعی، بلکه به مثابه مبارزه‌ای زیسته علیه سیستمی که از تحملِ آلترناتیوها سر باز می‌زند. قضاوت دربارهٔ این انقلاب‌ها بدون در نظر گرفتن این واقعیت، «تحلیل» نیست؛ بلکه «همدستی» است.
زمانی که جنگ کت‌وشلوار پوشید و به بانک نقل‌مکان کرد
با آغاز قرن بیست و یکم، جنگِ امپریالیستی آموخت که دستانش را پاکیزه نگاه دارد. تانک‌ها و بمب‌افکن‌ها هرگز ناپدید نشدند، اما مؤثرترین سلاح‌ها اکنون در اختیار بانکداران، نهادهای رگولاتوری، بیمه‌گران و افسران تطبیق قرار گرفت. تحریم‌ها از بایکوت‌های تجاریِ زمخت به یک سیستم دائمی و دقیق تنظیم‌شده از «جنگ مالی» تکامل یافتند؛ جنگی بی‌صدا، فنی و ویرانگر. این همان لحظه‌ای است که محاصرهٔ اقتصادی دیگر شبیه به مجازات نیست، بلکه شبیه به یک «زیرساخت» به نظر می‌رسد.
رژیم تحریمیِ مدرن صرفاً کالاها را در بنادر متوقف نمی‌کند، بلکه کل اقتصاد را از سرچشمه خفه می‌کند. سیستم‌های پرداخت قطع می‌شوند. روابط بانکیِ کارگزاری گسسته می‌گردد. بیمهٔ کشتی‌ها و زیرساخت‌های انرژی سلب می‌شود. دارایی‌ها و ذخایر ارزی مسدود یا مستقیماً مصادره می‌شوند. طرف‌های ثالث در صورت جرئت برای تجارت، با تحریم‌های ثانویه تهدید می‌شوند. در این سیستم، یک کشور می‌تواند از نظر فنی «مجاز» به خرید غذا یا دارو باشد، در حالی که به طور سیستماتیک از توانایی پرداخت، حمل‌ونقل یا بیمهٔ آن محروم شده است. گرسنگی دادن، به صورت اداری محقق می‌شود.
هیچ‌جا این موضوع روشن‌تر از یورش معاصر به انقلاب بولیواری نیست. ونزوئلا نه تنها تحریم شد، بلکه از طریق سازوکارهای مالی از هستی ساقط گردید. محدودیت‌های صادرات نفت با ممنوعیت بازپرداخت بدهی‌ها و نگهداری زیرساخت‌ها جفت شد. پالایشگاه‌ها از قطعات یدکی محروم شدند. تانکرها از بیمه بازماندند. میلیاردها دلار از دارایی‌های دولتی در خارج مسدود شد. ذخایر طلا زمین‌گیر شدند. آنچه در داخل تولید نمی‌شد، دیگر قابل واردات نبود؛ نه به این دلیل که بازارها شکست خوردند، بلکه چون نگهبانان امپریالیستی دروازه‌ها را بستند.
نتیجه با دقتی مکانیکی حاصل شد: ظرفیت واردات فروپاشید، کمبود دارو پدیدار گشت، توزیع غذا مختل شد، و تورم با تبخیرِ دسترسی به ارزِ دشوار، به شدت صعود کرد. مهاجرت افزایش یافت — نه به عنوان یک ردِ خودجوشِ سوسیالیسم، بلکه به مثابه واکنشی منطقی به یک وضعیت اضطراریِ اقتصادی که تعمداً مهندسی شده بود. و سپس، با وقاحتی خیره‌کننده، همان پیامدهای تحریم به عنوان سندی بر ضرورتِ وجودِ تحریم‌ها ارائه شدند.
آنچه این مرحله را از مراحل پیشین متمایز می‌کند، نه بی‌رحمی بلکه «پیچیدگی» است. تحریم‌های مدرن به گونه‌ای طراحی شده‌اند که قابلیت انکارِ ظاهری داشته باشند. رنجی که ایجاد می‌کنند، به جای بایکوت‌های نمایشی، از طریق سیستم‌های پیچیده توزیع می‌شود. مسئولیت در میان نهادهایی پخش می‌شود که ادعا می‌کنند صرفاً در حال پیروی از مقررات هستند. خشونتِ آن کندتر و بی‌صدا‌تر است و از این رو، عادی‌سازی آن آسان‌تر. کودکی که به دلیل عدم تأیید یک حوالهٔ بانکی از انسولین محروم می‌ماند، در زمرهٔ تلفات جنگ شمرده نمی‌شود، اما نتیجه همان است.
این همچنین لحظه‌ای است که تحریم‌ها به معنای واقعی کلمه جهانی می‌شوند. یک قدرت امپریالیستی واحد می‌تواند انقیاد به فرامین خود را فراتر از مرزهایش تحمیل کند، زیرا خودِ سیستم مالی متمرکز شده است. بانک‌ها، شرکت‌های کشتیرانی، بیمه‌گران و شرکت‌های تکنولوژی به سربازانِ اجباری و ناخواسته در جنگ اقتصادی تبدیل می‌شوند. حاکمیت دیگر تنها با تهاجم نظامی نقض نمی‌شود؛ بلکه توسط صفحات گسترده (اکسل) و نامه‌های تهدیدآمیز لگدمال می‌گردد.
با این حال، حتی تحت این محاصرهٔ تشدیدشده، همان تناقض باقی است. دولت‌های سوسیالیست و ضدامپریالیست به دلیل اقدامات اضطراری که برای بقا در برابر خفگیِ مالی انجام می‌دهند — مانند کنترل سرمایه، مدیریت دولتیِ تجارت و ترتیبات ارزی جایگزین — محکوم می‌شوند، در حالی که سیستم قهری و جبری‌ای که این اقدامات را ضروری ساخته، نادیده گرفته می‌شود. «امر غیرعادی» برای متجاوز، عادی جلوه داده می‌شود و برای هدفِ حمله، آسیب‌شناسانه قلمداد می‌گردد.
رژیم تحریم‌های مدرن، سیستم امپریالیستی را در صادقانه‌ترین حالت خود برملا می‌کند. این سیستم دیگر تظاهر نمی‌کند که با سوسیالیسم در عرصهٔ توسعهٔ انسانی رقابت می‌کند، بلکه به دنبال آن است که با اطمینان از اینکه جوامع سوسیالیستی مجبور به فعالیت در بحران دائمی هستند، اصولاً مانع از هرگونه مقایسه‌ای شود. این عملکردِ بازار نیست؛ این عملکردِ «قدرت» است که بر کسانی که از تسلیم سرباز می‌زنند، انضباط تحمیل می‌کند.
درک سوسیالیسم در جهان معاصر بدون درک این محاصرهٔ مالی، به معنای ندیدنِ کل میدان نبرد است. جنگ پایان نیافت؛ بلکه صرفاً آموخت که چگونه پوششی از زبان حقوقی، لفاظی‌های بشردوستانه و ترازنامه‌های مالی بر تن کند. و برای کسانی که هدف این حملات هستند، تأثیر آن همچنان واقعی است: اقتصادی که برای هوا دست‌وپا می‌زند، در حالی که امپراتوری اصرار دارد که صرفاً در حال «اجرای قوانین» است.
چگونه حکمرانی می‌کنید، وقتی جهان کمر به قتل شما بسته است؟
یکی از سست‌ترین اتهاماتی که به انقلاب‌های سوسیالیستی وارد می‌شود، توسل آن‌ها به «اقدامات فوق‌العاده» است؛ گویی هر جامعه‌ای که تحت حملات مستمر قرار دارد، می‌تواند از لوکسِ «عادی بودن» برخوردار باشد. این نقد تظاهر می‌کند که حکمرانی در خلاء رخ می‌دهد و گزینه‌های سیاستی تنها از ایدئولوژی نشأت می‌گیرند، نه از فشارهای مادی. در واقعیت، آنچه توسط تحلیلگران دورنشین «اقتدارگرایی» نامیده می‌شود، اغلب چیزی نیست جز «ادارهٔ اضطراری» در وضعیتِ محاصرهٔ دائمی.
زمانی که یک اقتصاد از اعتبار، تجارت و ارز محروم می‌شود، دیگر پرسش این نیست که آیا دولت باید مداخله کند یا خیر، بلکه پرسش این است که با چه سرعتی می‌تواند این کار را انجام دهد تا مانع از فروپاشی شود. سهمیه‌بندی یک ترجیح اخلاقی نیست؛ سازوکاری است برای توزیعِ نایابی به گونه‌ای که مانع از تبدیل شدنِ گرسنگی به یک کالای بازار شود. کنترل قیمت‌ها لجاجتِ مرامی نیست؛ تلاشی است برای جلوگیری از اینکه دلال‌بازی، گرسنگی را به سود تبدیل کند. نظارت دولت بر ارز، جزم‌اندیشیِ ایدئولوژیک نیست؛ بلکه تنها راه برای جلوگیری از فرار سرمایه و خون‌ریزیِ یک جامعهٔ تحت محاصره است.
این اقدامات بارها و بارها در تجربیات سوسیالیستی و ضدامپریالیستی تکرار می‌شوند، نه به دلیل وجود یک ژنِ مشترکِ اقتدارگرا، بلکه به این دلیل که «محاصره» محدودیت‌های مشابهی ایجاد می‌کند. وقتی بیمهٔ کشتیرانی سلب می‌شود، دولت وارد عمل می‌گردد. وقتی بانک‌ها از پردازش حواله‌ها سرباز می‌زنند، سیستم‌های جایگزین ساخته می‌شوند. وقتی احتکار و بازار سیاه زیر فشارِ موجود پدیدار می‌شوند، اجرای قانون به مسئلهٔ بقا تبدیل می‌شود. انتخاب میان آزادی و کنترل نیست؛ میان «بقا به صورت سازمان‌یافته» و «فروپاشیِ هرج‌ومرج‌گونه» است.
روایت‌های امپریالیستی با ثباتی خیره‌کننده، این واقعیت را معکوس جلوه می‌دهند. تحریم‌هایی که اقدامات اضطراری را تحمیل می‌کنند، به عنوان نویز پس‌زمینه تلقی می‌شوند، در حالی که خودِ آن اقدامات در پیش‌زمینه قرار می‌گیرند تا به عنوان سندی بر شکست ارائه شوند. دستی که طنابِ دار را سفت می‌کند، نادیده می‌ماند؛ اما تقلا برای نفس کشیدن، از منظرِ ناخالصیِ ایدئولوژیک مورد بازرسی قرار می‌گیرد. این وارونگی به قدرت امپریالیستی اجازه می‌دهد تا خود را به عنوان یک داور بیرونی معرفی کند، نه یک مشارکت‌کنندهٔ فعال در بحرانی که خود آفریده است.
یک نفاقِ عمیق‌تر نیز در اینجا در جریان است. وقتی دولت‌های سرمایه‌داری با بحران — اعم از جنگ، رکود یا پاندمی — روبرو می‌شوند، آن‌ها نیز هنجارها را تعلیق می‌کنند، صنایع را ملی می‌سازند، کنترل‌ها را تحمیل می‌کنند، کالاها را سهمیه‌بندی می‌کنند و جامعه را با فرمانِ حکومتی بسیج می‌نمایند. این اقدامات به عنوان «عمل‌گرایی» یا «ضرورت» ستوده می‌شوند. اما وقتی دولت‌های سوسیالیست در شرایطی به مراتب دشوارتر همان کارها را انجام می‌دهند، همان اقدامات به عنوان «استبداد» محکوم می‌گردند. تفاوت در خودِ اقدامات نیست، بلکه در این است که چه کسی مجاز است بدون مواجهه با کیفرخواستِ اخلاقی، آن‌ها را به کار بندد.
حکمرانی تحت محاصره همچنین فرهنگ سیاسی را بازتعریف می‌کند. «امنیت» به یک دغدغهٔ مداوم تبدیل می‌شود، نه به این دلیل که مخالفت ذاتاً خطرناک است، بلکه به این دلیل که بی‌ثبات‌سازی فعالانه از خارج تأمین مالی و سازماندهی می‌شود. خرابکاری یک فرضِ تئوریک نیست؛ امری مستند است. نفوذ، پارانویا نیست؛ بلکه یک سیاستِ رسمی است. در چنین شرایطی، مرز میان پلورالیسمِ سیاسی و ضدانقلاب در تئوری ترسیم نمی‌شود، بلکه در عمل، زیر فشار و در حالی که جانِ انسان‌ها در خطر است، شکل می‌گیرد.
هیچ‌یک از این گفته‌ها برای رمانتیک‌سازی نیست. حکمرانی اضطراری هزینه‌های واقعی دارد. می‌تواند نهادها را صلب کند، فضای سیاسی را تنگ نماید و تضادهای داخلیِ خود را ایجاد کند. اما برای بحث صادقانه دربارهٔ این پیامدها، باید از همان‌جایی آغاز کرد که واقعیت آغاز می‌شود: یعنی با «محاصره». شما نمی‌توانید پویایی‌های داخلی یک جامعهٔ تحت محاصره را چنان ارزیابی کنید که گویی در صلح به سر می‌برد. نمی‌توان حکمرانی را از شرایطی که در آن اعمال می‌شود، منتزع کرد.
نکتهٔ کلیدی این است: اقدامات فوق‌العادهٔ انقلاب‌های سوسیالیستی مدرکی بر شکست اخلاقی آن‌ها نیست، بلکه مدرکی بر خشونتِ فوق‌العاده‌ای است که علیه آن‌ها اعمال می‌شود. این‌ها «زخم» هستند، نه «آسیب‌شناسی». سرزنش کردنِ مجروح به خاطر خون‌ریزی، در حالی که چاقوی ضارب نادیده گرفته می‌شود، تحلیل نیست؛ بلکه پوششی ایدئولوژیک برای مهاجم است.
زمانی که این حقیقت درک شود، جریان گفتگو تغییر می‌کند. دیگر پرسش این نیست که چرا دولت‌های سوسیالیست تحت محاصره چنین سیمایی دارند؛ پرسش این است که چرا سیستم امپریالیستی در وهلهٔ اول بر ایجاد این محاصره‌ها اصرار می‌ورزد — و چرا بسیاری از ناظران، اعوجاج‌های ناشی از آن را به عنوان ویژگی‌های ذاتی سوسیالیسم می‌پذیرند، نه به مثابه پیامدهای پیش‌بینی‌شدنیِ یک جنگ اقتصادیِ مستمر.
آنچه علیرغم حضور چکمه بر گلویشان ساختند
در هر ارزیابیِ منصفانه از سوسیالیسمِ تحت محاصره، لحظه‌ای فرا می‌رسد که بناست روایتِ رسمی فرو بپاشد. به ما گفته می‌شود که پس از تحریم‌ها، بایکوت‌ها، خرابکاری‌ها، جنگ‌های نیابتی و خفگیِ مالی، قاعدتاً هیچ دستاورد معناداری نباید حاصل شده باشد. با این حال، وقتی به سوابق تاریخی می‌نگریم، با حقیقتی سرسخت روبرو می‌شویم که از محو شدن سرباز می‌زند: «دستاورد مادی در کیفیت زندگی انسان». نه معجزه و نه کمال، بلکه پیشرفت‌های ملموس در بقا، کرامت و ظرفیت‌های اجتماعی؛ دستاوردهایی که در شرایطی به دست آمدند که می‌توانست اکثر جوامع را به کلی متلاشی کند.
این همان بخشی از داستان است که ایدئولوژی امپریالیستی ترجیح می‌دهد هرگز از نزدیک بررسی‌اش نکنید. جوامع سوسیالیستی تحت بایکوت و انزوا، سوادآموزی را در مقیاسی توده‌ای گسترش دادند و اغلب آن را ظرف یک نسل به کلی ریشه‌کن کردند. آن‌ها سیستم‌های بهداشت عمومی را در جایی که هیچ نبود بنا نهادند، پزشکان و پرستاران را با نرخ‌هایی تربیت کردند که کشورهای سرمایه‌داریِ هم‌تراز و فقیر هرگز به گرد پایشان نرسیدند، و نرخ مرگ‌ومیر نوزادان را به شکلی چشمگیر کاهش دادند. امید به زندگی نه به این دلیل که تحریم‌ها ملایم بودند، بلکه به این دلیل افزایش یافت که سازماندهی جمعی، نیاز انسان را بر بازدهی بازار اولویت بخشید.
این نتایج، دستاوردهایی انتزاعی نبودند؛ بلکه در کالبدِ انسان‌هایی تجسد یافتند که عمر طولانی‌تری یافتند، کودکانی که از نوزادی جان سالم به در بردند و جوامعی که برای نخستین بار به آب سالم، برق و آموزش دسترسی پیدا کردند. در کوبا، کشوری که دهه‌ها از تجارت عادی محروم بود، شاخص‌های سلامت با ثروتمندترین دولت‌های سرمایه‌داری پهلو می‌زد. در چین، علیرغم انزوای بین‌المللی، امید به زندگی طی یک نسل دو برابر شد. در ویتنام، بازسازی پس از یک جنگ تمام‌عیار بدون تزریق سرمایه‌ای رخ داد که تمام مدل‌های توسعهٔ ارتدوکس آن را «گریزناپذیر» می‌دانند.
واکنشِ معمول به این حقایق، مغالطه و فرار از موضوع است. منتقدان خواهند گفت که این دستاوردها «هزینه‌ای» داشته‌اند؛ گویی توسعهٔ سرمایه‌داری هزینه‌های خود را با قحطی‌ها، محله‌های فقیرنشین، بیگاری‌خانه‌ها و گورهای دسته‌جمعی نپرداخته است. آنچه آن‌ها به ندرت می‌گویند این است که این دستاوردهای سوسیالیستی در حالی به دست آمدند که منابع به طور عامدانه دریغ می‌شدند، واردات مختل می‌گشت و شریان‌های مالی قطع شده بودند. در این مسیر، سیستم جهانی به توسعه یاری نرساند، بلکه این توسعه از چنگال آن سیستم بیرون کشیده شد.
اینجاست که تحلیلِ «وضعیتِ مفروض» (کانترفکچوال) اجتناب‌ناپذیر می‌شود: اگر این جوامع قادر بودند تحت محاصره چنین پیشرفت‌هایی داشته باشند، بدون آن چه دستاوردهایی ممکن بود؟ چه سطوحی از رفاه، نوآوری و شکوفایی اجتماعی نه توسط برنامه‌ریزی سوسیالیستی، بلکه توسط مداخلهٔ امپریالیستی مسدود شد؟ پاسخ در جزئیات نامشخص است، اما جهتِ آن روشن است: سقفی که بر توسعهٔ سوسیالیستی تحمیل شد، عاملی بیرونی بود، نه درونی.
دقیقاً به دلیل وجود همین دستاوردها بود که تحریم‌ها به جای کاهش، تشدید شدند. سوسیالیسمی که صرفاً زنده بماند، برای مدتی قابل تحمل است؛ اما سوسیالیسمی که آموزش می‌دهد، شفا می‌دهد و به ثبات می‌رسد، تهدیدی است که شکست‌های خودِ سرمایه‌داری را برملا می‌کند. چنین سوسیالیسمی دعوت به «مقایسه» می‌کند؛ و مقایسه، تنها چیزی است که ایدئولوژی امپریالیستی تابِ بقا در برابر آن را ندارد.
هیچ‌یک از این گفته‌ها به معنای نفی تضادها نیست. جوامع سوسیالیستی تحت محاصره با کمبودها، ناکارآمدی‌ها و تنش‌های سیاسی روبرو بودند. اما جدا کردنِ آن مشکلات از بسترِ «جنگ اقتصادی»، یک قصورِ علمی و اخلاقی (Intellectual Malpractice) است. هیچ پروژهٔ توسعه‌ای در تاریخ، در حالی که فعالانه خفه می‌شد، مورد قضاوت قرار نگرفته است — جز سوسیالیسم. و با این حال، حتی در این آزمونِ ناعادلانه، نتایج حاصله، حکمی را که از پیش صادر شده بود، با چالش جدی روبرو می‌کند.
پایداریِ این دستاوردها تحت چنین شرایطی، بازنگری در معنای واقعیِ «جواب دادن» را الزامی می‌کند. اگر معیار ما بقای انسان، گسترش ظرفیت‌ها و کاهش رنج‌های قابل پیشگیری باشد، آن‌گاه سوسیالیسم نه تنها تلوتلوخوران پیش نرفته، بلکه به وعده‌های خود عمل کرده است — هرچند نابرابر، ناقص و زیر آتش. تراژدی این نیست که این پروژه‌ها در رسیدن به آرمانی خیالی ناکام ماندند؛ تراژدی در این است که اگر اجازه می‌یافتند بدون دستِ امپراتوری بر گلویشان زندگی کنند، چقدر بیشتر می‌توانستند محقق سازند.
در این نقطه، داستان سوسیالیسم تحت محاصره دیگر تنها داستانی دربارهٔ اقتصاد نیست؛ بلکه به کیفرخواستی اخلاقی علیه سیستم جهانی تبدیل می‌شود که ترجیح می‌دهد یک آلترناتیو را گرسنگی بدهد تا آنکه ریسکِ آموختن از آن را بپذیرد. و زمانی که این کیفرخواست روشن شود، دیگر نمی‌توان از پرسش نهایی گریخت: این حقیقت چه مسئولیتی را بر دوش کسانی می‌گذارد که در قلبِ سیستمی زندگی می‌کنند که این محاصره را اعمال می‌کند؟
حکم دادگاه فرمایشی بود — و مسئولیت با ماست
زمانی که به پایان این سوابق تاریخی می‌رسیم، آن ترجیع‌بندِ قدیمی که «سوسیالیسم هرگز جواب نداد»، دیگر به هیچ وجه شبیه به یک نتیجه‌گیری به نظر نمی‌رسد؛ بلکه به مثابه حکمی شنیده می‌شود که از پیش صادر شده است. با هر تلاش جدی برای گسست از سرمایه‌داری نه با مشاهده، بلکه با مداخله، و نه با مقایسه، بلکه با اجبار برخورد شد. بنا نبود «حقیقتِ حکم» کشف شود؛ بنا بود حکم «اعمال» شود.
در میان قاره‌ها و نسل‌ها، الگو ثابت باقی می‌ماند: سوسیالیسم از دل شرایطِ توسعه‌نیافتگی، غارت استعماری و خشونت طبقاتی سر بر می‌آورد. تقریباً بلافاصله، محاصره می‌شود. تجارت قطع می‌گردد، اعتبارات سلب می‌شود، دارایی‌ها مسدود می‌شوند، تکنولوژی دریغ می‌گردد، نخبگان داخلی بسیج می‌شوند و گروه‌های نیابتیِ مسلح تأمین مالی می‌گردند. زمانی که این فشارها تولیدِ بحران می‌کنند — چنان‌که برای همین هدف طراحی شده‌اند — آن‌گاه بحران به خودِ سوسیالیسم نسبت داده می‌شود. شکست «تولید» می‌شود و سپس به عنوان «سند» ارائه می‌گردد.
به همین دلیل است که بحث‌ها دربارهٔ اینکه آیا سوسیالیسم «جواب می‌دهد» یا خیر، اغلب مزورانه به نظر می‌رسند. این بحث‌ها سوسیالیسم را از سیستم جهانی‌ای که به آن حمله می‌کند، منتزع می‌کنند. آن‌ها با تحریم‌ها نه به عنوان متغیرهای محوری، بلکه همچون پی‌نوشت‌هایی حاشیه‌ای برخورد می‌کنند. چنان سخن می‌گویند که گویی جوامع سوسیالیستی زیر بار تضادهای درونی خود فروپاشیده‌اند، نه تحت فشار مستمرِ قدرتمندترین دولت‌ها و نهادهایی که تاریخ به خود دیده است. این روشِ تحلیلی، هر جنایتی را تا زمانی که در سکوت و از طریق اوراق اداری و نه بمب‌ها صورت گیرد، توجیه می‌کند.
زمانی که تحریم‌ها به عنوان آنچه واقعاً هستند — یعنی جنگ اقتصادی با هدف گرفتنِ غیرنظامیان — بازشناخته شوند، چشم‌انداز اخلاقی دگرگون می‌شود. این‌ها سیاست‌های بی‌طرفانه نیستند؛ بلکه اقداماتی در جهتِ «مجازات دسته‌جمعی» هستند. آن‌ها بیمارستان‌ها، سیستم‌های غذایی، زیرساخت‌های انرژی و دسترسی به ارز را هدف قرار می‌دهند. آن‌ها بدون آنکه هرگز اعلام جنگ کنند، جان‌ها را می‌گیرند. این سیاست‌ها به دولت‌های امپریالیستی اجازه می‌دهند تا در عین پافشاری بر بی‌گناهی خود، نامرئی کشتار کنند.
و این ما را به حقیقتی گزنده برای کسانی از ما که در هستهٔ امپراتوری زندگی می‌کنیم، می‌رساند. این محاصره‌ها مفاهیمی انتزاعی نیستند که در جایی دوردست توسط نیروهایی بی‌چهره انجام شوند. آن‌ها از طریق بانک‌های ما، بنادر ما، شرکت‌های بیمهٔ ما، شرکت‌های تکنولوژی ما و دولت‌های ما اعمال می‌شوند. آن‌ها با قوانینی که به نام ما تصویب شده نگهداری می‌گردند و توسط رسانه‌هایی که مصرف می‌کنیم عادی‌سازی می‌شوند. رنجی که این سیاست‌ها ایجاد می‌کنند، آن‌قدر دور هست که بتوان نادیده‌اش گرفت، اما آن‌قدر دور نیست که بتوان مسئولیتش را انکار کرد.
برای سوسیالیست‌های ساکن در هستهٔ امپراتوری، این واقعیت وظیفه‌ای بنیادین تعیین می‌کند. پیش از آنکه برای جوامع تحت محاصره دربارهٔ انتخاب‌های سیاستی یا فرم‌های دموکراتیک خطابه بخوانیم، باید با خودِ «ماشین محاصره» روبرو شویم. مخالفت با تحریم‌ها از روی صدقه و نیکوکاری نیست؛ یک دغدغهٔ ثانویه و بشردوستانه هم نیست؛ بلکه یک «مبارزهٔ طبقاتیِ انترناسیونالیستی» است. در هم شکستنِ جنگ اقتصادی علیه جوامع سوسیالیست و ضدامپریالیست، به معنای خلع سلاح کردنِ یکی از ابزارهای محوری است که سرمایه‌داری برای حفظ سلطهٔ جهانی خود به کار می‌گیرد.
این یعنی تحریم را «خشونت» بنامیم، نه «فشار». یعنی از زبانی که گرسنگی دادن را در لفافهٔ «سیاست‌گذاری» می‌پیچد و تطهیر می‌کند، اجتناب کنیم. یعنی علیه نهادهایی که جنگ اقتصادی را پیش می‌برند — از بانک‌ها و شرکت‌های کشتیرانی گرفته تا احزاب سیاسی و آژانس‌های رگولاتوری — سازماندهی کنیم. و یعنی ژستِ تحلیلگرِ بی‌طرف را رها کرده و به وضوحِ «موضع‌مند» (Partisan) روی آوریم: تا زمانی که طناب دار بر گردن است، هیچ ارزیابی منصفانه‌ای از سوسیالیسم وجود ندارد.
تاریخی که در اینجا ترسیم شد، نه خواهانِ رمانتیسیسم، بلکه خواستارِ «صداقت» است. سوسیالیسم در خلاء شکست نخورد. با سوسیالیسم جنگیدند، در آن خرابکاری کردند، آن را خفه کردند و در موارد بسیاری، آن را در خون غرق کردند. اینکه سوسیالیسم تحت چنین شرایطی تا این حد دستاورد داشته، نه نشانه‌ای از ضعف، بلکه گواهی بر «تاب‌آوری» آن است. پرسش واقعی این نیست که آیا سوسیالیسم تحت محاصره بی‌نقص بود یا خیر؛ پرسش واقعی این است که چرا سرمایه‌داری این‌قدر از اجازه دادن به سوسیالیسم برای زندگی «بدون محاصره» وحشت داشت.
تا زمانی که به این پرسش در مقام عمل پاسخ داده نشود — تا زمانی که رژیم‌های تحریمی برچیده نشوند و با جنگ اقتصادی مقابلهٔ مستقیم صورت نگیرد — بحث دربارهٔ «شکست» سوسیالیسم همان چیزی باقی خواهد ماند که همیشه بوده است: امپراتوری‌ای که با سایه‌ای که خود بر سر همان تجربیاتی افکنده که قصد نابودی‌شان را داشته، احتجاج می‌کند.
سوسیالیسم هرگز در صلح قضاوت نشد — تنها زیر آتش بود
وقتی سوابق را به عنوان یک کل، و پیراسته از اسطوره‌شناسیِ جنگ سرد و فرارهای لیبرالی بنگریم، یک نتیجه‌گیری اجتناب‌ناپذیر می‌شود: هرگز به سوسیالیسم اجازه داده نشد به عنوان یک مشارکت‌کنندهٔ عادی در سیستم جهانی وجود داشته باشد. سوسیالیسم تنها به مثابه یک «هدف» (تارگت) وجود داشته است. از لحظه‌ای که کارگران و دهقانان در سال ۱۹۱۷ قدرت را به دست گرفتند، سوسیالیسم نه در یک رقابت آزاد با سرمایه‌داری محکوم شد، بلکه تحت یک کارزار قرن‌ساله از جنگ اقتصادی قرار گرفت؛ کارزاری که طراحی شده بود تا اطمینان حاصل شود که هیچ آزمون منصفانه‌ای هرگز مجال وقوع نیابد.
به همین دلیل است که آن حکمِ آشنا — «هرگز جواب نداد» — توخالی به نظر می‌رسد. معنای «جواب دادن» برای سیستمی که از بدو تولد محاصره شده، از دسترسی به تجارت و اعتبار محروم گشته، از درون مورد خرابکاری قرار گرفته، از نظر نظامی مورد حمله واقع شده و از نظر مالی خفه شده است، چیست؟ هیچ جامعه‌ای در تاریخ تحت چنین شرایطی مورد ارزیابی قرار نگرفته است، جز آن‌هایی که جرئت کردند از سرمایه بگسلند. خودِ سرمایه‌داری از دل قرن‌ها غارت استعماری، کار برده‌وار، سلب مالکیت از اراضی (Enclosure)، نسل‌کشی و خشونت دولتی سر برآورد — با این حال، هرگز از سرمایه‌داری خواسته نمی‌شود که هنگام قضاوت دربارهٔ عملکردش، پاسخگوی آن ریشه‌ها باشد.
در مقابل، از سوسیالیسم انتظار می‌رود که فوراً، تحت بایکوت و در حالی که از خود در برابر نابودی دفاع می‌کند، فراوانی و وفور نعمت عرضه کند. وقتی سوسیالیسم به لکنت می‌افتد، امپراتوری‌ای که خود مهندسِ این لکنت بوده، اعلام پیروزی می‌کند. این تحلیل نیست؛ این یک «آزمایشِ فرمایشی» است که نتیجه‌اش از پیش تعیین شده است.
با این حال، حتی در این آزمایش فرمایشی، سوابق تاریخی با ایدئولوژی امپریالیستی همکاری نمی‌کنند. جوامع سوسیالیستی تحت محاصره، مردمشان را سیر کردند، بی‌سوادان را آموزش دادند، امید به زندگی را افزایش دادند، سیستم‌های بهداشت عمومی ساختند و سطحی از حاکمیت بر زندگی اجتماعی را تثبیت کردند که سرمایه‌داری تنها برای اقلیتی ثروتمند رزرو کرده است. این achievements تصادفی نبودند و هدایایی از سوی بازار جهانی هم نبودند. آن‌ها توسط مبارزهٔ جمعی و در شرایط حملهٔ دائمی، از دهان تاریخ بیرون کشیده شدند.
بنابراین، رسوایی واقعی این نیست که سوسیالیسم با تضادهایی روبرو شد — هر سیستم اجتماعی با تضاد روبروست. رسوایی واقعی در این است که چه مقدار از پتانسیل انسانی به طور عامدانه توسط تحریم‌ها، بایکوت‌ها و خفگیِ مالی مسدود شد — چه بسیار جان‌هایی که کوتاه شدند، چه بسیار امکان‌هایی که در هم شکسته شدند؛ نه به این دلیل که سوسیالیسم شکست خورد، بلکه به این دلیل که «هرگز اجازه نیافت طبق شرایط و اصولِ خود به موفقیت دست یابد».
برای کسانی از ما که در هستهٔ امپراتوری زندگی می‌کنیم، این تاریخ مجالی برای فاصله گرفتنِ عافیت‌طلبانه باقی نمی‌گذارد. محاصره‌هایی که در اینجا توصیف شد، مانورهای ژئوپلیتیکِ انتزاعی نیستند. آن‌ها روزانه از طریق نهادهایی اعمال می‌شوند که زندگی خودِ ما را ساختار می‌دهند: بانک‌هایی که دارایی‌ها را مسدود می‌کنند، شرکت‌هایی که از لیست‌های سیاه تبعیت می‌کنند، دولت‌هایی که برای مجازات دسته‌جمعی قانون وضع می‌کنند و رسانه‌هایی که همهٔ این‌ها را به عنوان «سیاست خارجی» عادی‌سازی می‌نمایند. مخالفت با سرمایه‌داری در حالی که در برابر تحریم‌ها سکوت پیشه کرده‌ایم، به معنای نقد کردنِ علائم بیماری در عین دفاع از سلاحِ ضارب است.
انترناسیونالیسم از اینجا آغاز می‌شود: نه با بیانیه‌های رمانتیکِ همبستگی، بلکه با مخالفتِ مادی با جنگ‌های اقتصادی‌ای که به نام ما به راه افتاده است. مبارزه با تحریم، مبارزه با امپراتوری در یکی از آسیب‌پذیرترین نقاط آن است. این مبارزه به معنای پافشاری بر این حق است که سوسیالیسم — و هر جامعه‌ای که سودای اولویت دادن به نیاز انسان بر سود را دارد — حق دارد بدون آنکه چاقویی بر گلویش باشد، وجود داشته باشد.
تا زمانی که آن محاصره در هم شکسته نشود، هر بحثی دربارهٔ اینکه آیا سوسیالیسم «جواب می‌دهد» یا خیر، مزورانه است. تنها پرسشِ صادقانهٔ باقی‌مانده این است که آیا بشریت به تحملِ نظم جهانی‌ای که چنان از آلترناتیوها می‌هراسد که باید آن‌ها را تا سر حد تسلیم گرسنگی بدهد ادامه خواهد داد — یا اینکه ما در نهایت ماشین‌آلاتِ خفه‌کننده را اوراق خواهیم کرد و اجازه خواهیم داد تاریخ بدون دستانِ امپریالیسم بر کفهٔ ترازو، مسیر خود را بپیماید.