نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

بازخوانی «سرمایه» از منظر «خرد مسلح»؛ همگام با تیغ دیالکتیک مارکس از کالا تا دولت؛ در افشای سرمایه‌داری نه به مثابه سیستمی معیوب و نیازمند اصلاح، بلکه به عنوان نظمی اجتماعی و منسجم، بنا شده بر انتزاع، سلب مالکیت و سلطهٔ سازمان‌یافته؛ و بازپس‌گیری روش مارکس به مثابه سلاحی برای طبقهٔ کارگر جهانی و ملل تحت استعمار.


نوشتهٔ پرنس کاپون | اطلاعات مسلح — نقد کتاب «خرد مسلح»

دیباچه‌ای بر بخش نخست: خوانش «سرمایه» علیه دشمنان خویش
این نقد بر جلد اول کتاب «سرمایه»، در تقابل با دو شکستِ غالب نگاشته شده که دهه‌هاست نقد مارکس را بی‌اثر ساخته‌اند. نخست، اقتصاد لیبرال که سرمایه‌داری را سیستمی فنی می‌پندارد که صرفاً گاهی بر اثر آز و طمع یا سیاست‌گذاری‌های نادرست دچار اعوجاج می‌شود. دوم، مارکسیسم غربی که با «سرمایه» همچون متنی فلسفی برای تفسیر برخورد می‌کند، نه سلاحی علمی برای به‌کارگیری. هر دو رویکرد، تحلیل مارکس را از واقعیت مادی‌ای که برای افشای آن طراحی شده بود، منقطع می‌سازند.
جلد اول نه مراقبه‌ای در باب نابرابری است و نه استدلالی اخلاقی علیه بی‌عدالتی؛ بلکه کالبدشکافی استثمار در نقطهٔ تکوین آن است. وظیفهٔ اصلی مارکس نشان دادن این حقیقت است که سلطه چگونه به شکلی قانونی، روتین و نامرئی در بطن کارکرد عادی جامعهٔ سرمایه‌داری عمل می‌کند. این امر مستلزم رها کردن زبان سطحیِ بازار و مبادله و هبوط به ساختار پنهانِ خودِ تولید است. هر خوانشی که در سطح چرخش کالا، سیاست‌گذاری یا توزیع باقی بماند، هرگز به «صحنهٔ جرم» نمی‌رسد.
از این رو، این نقد به جای تلخیص نتایج، از روش مارکس پیروی می‌کند. هر بخش، مسئله‌ای مفهومی را که مارکس با آن مواجه است و مقوله‌ای را که وی برای حل آن ناگزیر به ابداعش شده، بازسازی می‌کند. این حرکت، آگاهانه و سنجیده است. آنجا که یک تبیین شکست می‌خورد، مارکس به سوی تبیین بعدی گام برمی‌دارد. آنجا که برابری واقعی به نظر می‌رسد، او شرایطِ پنهانِ آن را آشکار می‌کند. آنجا که آزادی داوطلبانه می‌نماید، او اجبارِ نهفته در زیر آن را برملا می‌سازد. این تحلیل نه با ادعا و شعار، بلکه بر اساس ضرورت پیش می‌رود.
در جلد اول است که مارکس خطرناک‌ترین بصیرتِ کل اثر را بنا می‌نهد: اینکه سرمایه‌داری برای بقا نیازی به تقلب، فساد یا تعلیق قوانین خود ندارد. استثمار دقیقاً به این دلیل رخ می‌دهد که آن قوانین رعایت می‌شوند. نیروی کار به ارزش واقعی‌اش خریداری می‌شود؛ قراردادها محترم شمرده می‌شوند؛ مبادله برابر است؛ و با این حال، ارزش اضافی به صورت نظام‌مند استخراج می‌گردد. به همین دلیل است که نقدهای اصلاح‌طلبانه با تمرکز بر انصاف، شفافیت یا مقررات‌گذاری، ساختار را دست‌نخورده باقی می‌گذارند. آن‌ها نشانه‌ها را هدف قرار می‌دهند، نه «رابطه» را.
این دیباچه باید در مورد آنچه در اینجا انجام نمی‌شود نیز صریح باشد. این متن نه یک تفسیر خنثی است، نه مرور ادبیات آکادمیک و نه مشارکتی در بحث‌های تفسیری. هدف این نیست که مارکس را با اقتصاد لیبرال معاصر آشتی دهیم یا سرمایه‌داری را از طریق تعدیلات اخلاقی نجات دهیم. مقصود از این نقد، صیقل دادنِ تیغ نقد مارکس علیه شرایط کنونیِ انحطاط امپریالیستی، سلطهٔ تکنوکراتیک و سلب مالکیت جهانی است.
جلد اول از آن رو بنیادین است که فاش می‌کند چگونه انتزاع به سلطهٔ واقعی بدل می‌شود. ارزش، یک مقولهٔ ذهنی نیست؛ بلکه نیرویی اجتماعی است که از طریق ضرورتِ بقا تحمیل می‌شود. زمان، سنجش‌پذیر، مقایسه‌پذیر و استثمارپذیر می‌گردد. فعالیت انسانی به «نیروی کار» تقلیل می‌یابد. کالا به مجرای اصلی رویارویی با قدرت بدل می‌شود. این‌ها ایده‌هایی در سرِ مردم نیستند؛ این‌ها ساختارهایی هستند که مردم درون آن‌ها زندگی می‌کنند. این نقد با آن‌ها به همین صورت برخورد می‌کند.
تحلیل حاضر همچنین بر ابعاد تاریخی و استعماری‌ای تأکید می‌ورزد که خوانش‌های بورژوایی درصدد سرکوب آن هستند. کارِ مزدیِ «آزاد» به شکلی صلح‌آمیز پدید نیامد؛ بلکه از طریق سلب مالکیت، محصورسازی زمین‌ها، بردگی و خشونت دولتی تولید شد. انتزاعِ سرمایه بر خون بنا شده و جهان‌شمولیِ آن در کورهٔ امپراتوری شکل گرفته است. هر خوانشی از جلد اول که این تاریخ را نادیده بگیرد، مارکس را به یک نظریه‌پرداز اروپاییِ بازار تقلیل می‌دهد، نه تحلیل‌گری جهانی در امر سلطه.
در نهایت، این دیباچه افق سیاسی نقد را روشن می‌کند. «سرمایه» نه یک پیش‌گویی است و نه یک طرح مدینهٔ فاضله؛ بلکه سلاحِ صراحت است. ارزش آن در چیزی است که مرئی و بنابراین «چالش‌پذیر» می‌کند. درک ساختاری استثمار به معنای زدودنِ بهانه‌های اخلاقی و نقاب‌های تکنوکراتیک از چهرهٔ سرمایه‌داری است. آنچه در پی می‌آید، تلاشی است برای بازگرداندن آن صراحت؛ نه برای رضایت خاطرِ آکادمیک، بلکه برای پیکار.
بخش اول، حرکت از کالا به سوی انباشت بدوی را نه به مثابه گذری از عناوین مختلف، بلکه به عنوان هبوطی اجباری از خلال ظواهر پیش می‌برد. هر مقوله تنها تا زمانی دوام می‌آورد که با شکست مواجه شود. وقتی مقوله‌ای شکست می‌خورد، مارکس حرکت می‌کند؛ و این نقد نیز پا به پای او حرکت خواهد کرد. هدف، ستایشِ چاقو نیست، بلکه آموختنِ شیوهٔ به‌کارگیری آن است.
چرا مارکس «سرمایه» را همچون یک کالبدشکافی می‌نگارد
مارکس در جلد اول «سرمایه»، به جای اعلام ادعا، آن را اثبات می‌کند. پیش از آنکه بحران، امور مالی یا دولت بتوانند به شکلی معنادار تحلیل شوند، او به درون فرآیند کار هبوط می‌کند تا نشان دهد استثمار چگونه در دلِ عملکردِ عادی و قانونی سرمایه‌داری جوانه می‌زند. این مجلد نه به نتایج، بلکه به ریشه‌ها می‌پردازد: اینکه ارزش چگونه تولید می‌شود، ارزش اضافی چگونه استخراج می‌گردد و سلطه چگونه در کارِ روزمره ریشه می‌دواند. هرگونه مواجههٔ جدی با «سرمایه» باید از اینجا آغاز شود؛ چرا که هر آنچه در پی می‌آید، بر آنچه در این هبوط بنا شده، استوار است.
دیباچه، شرط‌بندی مرکزی کتاب را پی می‌ریزد: اینکه روابط اجتماعی را می‌توان با همان دقتی تحلیل کرد که فرآیندهای طبیعی را، مشروط بر آنکه فرد ایدئولوژی را رها کرده و حرکتِ خودِ ابژه را دنبال کند. مارکس عادت بورژوایی را که استثمار را از طریق رفتار فردی، سیاست‌های بد یا شکست‌های اخلاقی تبیین می‌کند، طرد می‌نماید. در عوض، او متعهد به ردیابی فرم‌های عینی‌ای می‌شود که سلطه از طریق آن‌ها عمل می‌کند؛ حتی زمانی که آن فرم‌ها خنثی، داوطلبانه یا سودمند به نظر می‌رسند. سرمایه‌داری را باید پیش از غلبه بر آن، با منطقِ درونیِ خودش درک کرد.
مارکس در مورد دشواری این وظیفه صراحت دارد. دیباچه هشدار می‌دهد که در علم، «شاهراه» وجود ندارد. آنچه او عرضه می‌کند، نه یک نقد ساده‌سازی‌شده است و نه مجموعه‌ای از نتایجِ هضم‌شدنی؛ بلکه روشی است که مستلزم تلاش، صبر و انضباط است. مقولاتِ اقتصاد سیاسی شهودی نیستند؛ آن‌ها طراحی شده‌اند تا روابطی را که بیانگرشان هستند، پنهان کنند. نفوذ به آن‌ها نیازمند رویارویی مستمر با «انتزاع» است؛ نه به مثابه یک تمرین ذهنی، بلکه به عنوان یک فرآیند واقعیِ اجتماعی که بر کارِ زنده تحمیل شده است.
این پافشاری بر دشواری، خود امری سیاسی است. مارکس از تملق خواننده سر باز می‌زند. او می‌فهمد که سرمایه‌داری نه تنها از طریق اجبار، بلکه از طریق سردرگمی و ابهام به حیات خود ادامه می‌دهد. درک واقعی استثمار به معنای گسست از ظاهرِ روزمرهٔ آزادی و برابری است که زندگی بورژوایی را انتظام می‌بخشد. از این رو، دیباچه همچون یک هشدار عمل می‌کند: هر کس قدم در این تحلیل می‌گذارد، باید آماده باشد تا توهماتِ آرامش‌بخش را پشت سر بگذارد؛ از جمله توهماتی که اصلاح‌طلبی لیبرال و رادیکالیسمِ سطحی، به یک اندازه، عرضه می‌دارند.
مقدمه و مؤخره‌های بعدی، این صراحت روش‌شناختی را عمق می‌بخشند. مارکس اثر خود را در برابر هر دو گروه قرار می‌دهد: اقتصاددانانِ مبتذل که سرمایه‌داری را امری طبیعی جلوه می‌دهند، و منتقدانِ ایده‌آلیست که پدیده‌های سطحی را با جوهرِ امر اشتباه می‌گیرند. روش او دیالکتیکی است، نه به این دلیل که با انتزاعیات بازی می‌کند، بلکه چون «تضاد» را به مثابه یک نیروی واقعی دنبال می‌کند. هر مقوله نه به عنوان یک تعریف، بلکه به عنوان راه‌حلی برای مسئله‌ای که مقولهٔ قبلی ایجاد کرده، معرفی می‌شود. آنجا که چرخش کالا از توضیح سود باز می‌ماند، مارکس به سوی تولید حرکت می‌کند. آنجا که مبادله برابر می‌نماید، او استثمار را افشا می‌کند. آنجا که آزادی واقعی به نظر می‌رسد، او اجبار را برملا می‌سازد.
بسیار حائز اهمیت است که مارکس پافشاری می‌کند که نظریه، فراتر از تاریخ شناور نیست. سرمایه‌داری یک سیستم جهانی نیست که همیشه به صورت جنینی وجود داشته باشد. سرمایه‌داری پیامد فرآیندهای تاریخیِ مشخصی است: سلب مالکیت، محصورسازی، فتوحات استعماری و خشونت دولتی. بنابراین، مقولاتِ «سرمایه» دارای تولد، مسیر حرکت و محدودیت هستند. آن‌ها حقایق ابدی نیستند، بلکه سلاح‌هایی هستند که برای میدانِ نبردِ مشخصی صیقل یافته‌اند.
به همین دلیل است که مارکس تحلیل را با دولت، اخلاق یا سیاست به معنای محدود آن آغاز نمی‌کند. او با کالا آغاز می‌کند، زیرا سرمایه‌داری خود را نه به صورت سلطه، بلکه در قالب مبادله‌ای روزمره به مردم عادی عرضه می‌دارد. قدرت در وهلهٔ نخست در قالب «اشیاء» تجربه می‌شود. از این رو، نخستین حرکت مارکس، یک جنگِ معرفت‌شناختی است: او از جایی شروع می‌کند که سرمایه‌داری در آنجا عادی‌ترین جلوه را دارد و لایه‌ها را یکی پس از دیگری کنار می‌زند تا جایی که خودِ «عادی بودن» مشکوک جلوه کند.
در خوانشِ «خرد مسلح» از کتاب سرمایه، باید سخن مارکس را در اینجا به جد گرفت. این کتابی برای ستایش، تلخیص یا نقل‌قول‌های مناسکی نیست. این روشی است که برای «به‌کارگیری» طراحی شده است. هدف آن تبیین استثمار در انتزاع نیست، بلکه مرئی ساختن آن در جایی است که به بهترین شکل پنهان شده است: در دستمزدها، قیمت‌ها، بهره‌وری و قانون. خواندنِ درستِ «سرمایه» یعنی اجازه دادن به تحلیلِ آن برای سازماندهی مجددِ نحوهٔ نگریستن به جهان؛ و در نتیجه، نحوهٔ تغییر دادن آن.
آنچه در ادامهٔ این نقد می‌آید، نه بازگوییِ نتایج مارکس، بلکه بازسازیِ حرکت اوست. هر بخش، مسئله‌ای را که سرمایه‌داری برای خودفهمیِ خویش ایجاد می‌کند و مفهومی را که مارکس برای حل آن ناگزیر به ابداعش شده، پی می‌گیرد. این یک گشت‌وگذارِ خنثی در متنی کلاسیک نیست؛ تلاشی است برای تبدیل دوبارهٔ «سرمایه» به آنچه قرار بود باشد: سلاحی برای آنان که کارشان سیستمی را سرپا نگه می‌دارد که حقِ کنترل بر زندگی‌شان را از آنان سلب کرده است.
کالا: آنجا که دروغ آغاز می‌شود
مارکس «سرمایه» را با استثمار، فقر یا محیط کارخانه آغاز نمی‌کند. او با کالا آغاز می‌کند، زیرا سرمایه‌داری خود را به مثابه سلطه معرفی نمی‌کند؛ بلکه خود را در قامتِ مبادله عرضه می‌دارد. سرمایه‌داری قدرت را فریاد نمی‌زند، بلکه کالا را پیشنهاد می‌دهد. کالا نخستین ظهورِ جامعهٔ سرمایه‌داری است؛ فرمِ ظاهری‌ای که هر چیز دیگری در پسِ آن پنهان شده است. آغاز کردن از هر نقطهٔ دیگری، به معنای پذیرفتنِ همان رازآمیزی‌ای است که مارکس درصدد نابودی آن است.
در نگاه اول، کالا بی‌گناه به نظر می‌رسد؛ صرفاً شیئی مفید که برای مبادله تولید شده است. اما مارکس بی‌درنگ این سادگیِ ظاهری را می‌شکافد. او به ما می‌گوید که هر کالا حامل یک تضاد است: کالا همزمان «ارزش مصرفی» و «ارزش» است. ارزش مصرفی به فایده‌مندیِ عینیِ شیء اشاره دارد؛ نان سیر می‌کند، لباس گرم می‌کند، ابزار می‌بُرد. اما «ارزش» هیچ ارتباطی با فایده‌مندی ندارد. ارزش بیانگر چیزی اجتماعی و نامرئی است: مقدارِ زمانِ کارِ از لحاظ اجتماعی لازم که در کالا عینیت یافته است.
این تمایز، یک بحث لفظی نیست؛ بلکه گسلِ جامعهٔ سرمایه‌داری است. ارزش‌های مصرفی، کیفی و گوناگون‌اند؛ ارزش‌ها، کمی و مقایسه‌پذیر. نان و فولاد در فرم مادی خود هیچ وجه اشتراکی ندارند، اما در بازار همچون معادلِ یکدیگر در برابر هم قرار می‌گیرند. پرسشی که مارکس ما را به پرسیدنِ آن وامی‌دارد، اخلاقی نیست بلکه علمی است: چگونه چیزهایی که از لحاظ کیفی متفاوت‌اند، اصلاً قیاس‌پذیر می‌شوند؟
پاسخ، کار است؛ اما نه کار آن‌گونه که ما تجربه می‌کنیم. نه کارِ عینیِ نانوا، معدن‌چی یا ماشین‌کار. آنچه بازار معادل‌سازی می‌کند، کارِ انتزاعی است: کاری که از فرمِ مشخصِ خود تهی شده و به صرفِ نیروی کارِ انسانیِ صرف‌شده در انتزاع تقلیل یافته است. این انتزاع در ذهنِ کارگر رخ نمی‌دهد؛ بلکه در پشت سرِ او و از طریق خودِ عملِ مبادله صورت می‌گیرد. هنگامی که کالاها به عنوان معادل مبادله می‌شوند، کارهای متفاوتی که آن‌ها را تولید کرده‌اند، یکسان تلقی می‌گردند. انتزاع نه یک عملیات فلسفی، بلکه یک عملیات اجتماعی است.
این نخستین حرکتِ ویرانگرِ مارکس است. جامعهٔ سرمایه‌داری، انتزاع را به مثابه یک حقیقت مادی تولید می‌کند. مردم ابتدا انتزاعی فکر نمی‌کنند و سپس بازارها را نمی‌سازند؛ بلکه بازارها انتزاع را به عنوان شرطِ بقا بر آنان تحمیل می‌کنند. کارگری که نتواند نیروی کارش را بفروشد، از گرسنگی می‌میرد. تولیدکننده‌ای که کالایش نتواند ارزش خود را محقق کند، از صحنه حذف می‌شود. کارِ انتزاعی نه با باور و ایمان، بلکه با ضرورت و اجبار اعمال می‌شود.
هنگامی که این نکته درک شود، کالا دیگر یک «شیء» نخواهد بود و خود را به مثابه یک رابطهٔ اجتماعی آشکار خواهد کرد. کالا، کارِ منجمد و زمانِ لخته‌شده‌ای است که در درون خود تاریخی از صرفِ انرژیِ انسانی را حمل می‌کند که بر سطحِ آن نامرئی است. برچسب قیمت، شرایط تولید، انضباطِ تحمیل‌شده بر کارگر یا اجباری را که کارِ مزدی را ناگزیر ساخته، نشان نمی‌دهد. کالا منشأ و ریشهٔ خود را پاک می‌کند.
این پاک‌سازیِ منشأ، تصادفی نیست؛ بلکه کارکردی است. اگر استثمار در نقطهٔ مبادله مرئی بود، سرمایه‌داری نمی‌توانست به شکلی صلح‌آمیز خود را بازتولید کند. کالا باید همچون ابژه‌ای خنثی جلوه کند تا رابطهٔ اجتماعیِ نهفته در آن بتواند بدون مقاومت عمل کند. مارکس در اینجا کسی را به دروغ‌گویی متهم نمی‌کند؛ او نشان می‌دهد که چگونه خودِ «فرم» دروغ می‌گوید.
به همین دلیل است که مارکس پافشاری می‌کند که اقتصاد سیاسی نمی‌تواند از تولید، آن‌گونه که واقعاً هست، آغاز کند. جامعهٔ بورژوایی خود را در آنجا تجربه نمی‌کند؛ بلکه خود را در بازار تجربه می‌کند، جایی که خریداران و فروشندگان به عنوان برابرانِ حقوقی با هم ملاقات می‌کنند. مارکس با آغاز کردن از کالا، نقطهٔ شروعِ خودِ سرمایه‌داری را می‌پذیرد، اما تنها برای آنکه آن را علیه خودش به کار گیرد. او از درِ ورودی وارد سیستم می‌شود، نه برای ستایش معماری آن، بلکه برای نقشه‌برداری از راهروهای پنهانی که به اعماق منتهی می‌شوند.
حتی در همین حرکتِ آغازین نیز مخاطرات روشن است. سرمایه‌داری در وهلهٔ نخست یک مسئلهٔ اخلاقی نیست؛ مسئلهٔ «ظهور و نمود» است. سرمایه‌داری نه تنها با زور، بلکه با سازماندهیِ نحوهٔ مواجهه با واقعیت حکم‌رانی می‌کند. کالا، واحدِ بنیادینِ این سازماندهی است. درک آن، آغازِ باطل کردنِ این جادوست.
روش مارکس در اینجا جراح‌گونه است. او فریاد نمی‌زند؛ او کالبدشکافی می‌کند. و هنگامی که کالا به مثابه یک وحدتِ متضاد درک شد —مفید و در عین حال انتزاعی، عینی و در عین حال اجتماعی— تمام بنای عقلِ سلیمِ بورژوایی شروع به ترک خوردن می‌کند. آنچه جهانی از اشیاء به نظر می‌رسید، خود را به عنوان جهانی از روابط فاش می‌سازد؛ و هنگامی که روابط مرئی شوند، پیکار ممکن می‌گردد.
آنگاه که کار نامِ خود را از دست می‌دهد و به ارزش بدل می‌شود
هنگامی که مارکس کالا را شکافت، شتاب نمی‌کند. او تحلیل را آگاهانه کند می‌کند، زیرا اتفاقی عمیقاً غیرطبیعی پیش‌تر رخ داده است. نان و آهن، کتان و لباس، که فرآورده‌هایی کاملاً متفاوت از فعالیت انسانی هستند، اکنون همچون کمیت‌هایی که می‌توانند معادل‌سازی شوند در برابر هم قرار گرفته‌اند. این معادل بودن بدیهی نیست و نیازمند تبیین است. وظیفهٔ مارکس در این بخش، تکرارِ این مطلب نیست که کار ارزش می‌آفریند؛ بلکه نشان دادنِ این است که خودِ «کار» چگونه باید دگرگون شود تا اصلاً «ارزش» بتواند وجود داشته باشد.
در زندگی روزمره، کار تنها در فرم‌های عینی‌اش ظاهر می‌شود. نانوا می‌پزد، بافنده می‌بافد، معدن‌چی زمین را می‌کَنَد. این فعالیت‌ها به شکلی تقلیل‌ناپذیر با هم تفاوت دارند. آن‌ها از مهارت‌ها، ابزارها، ریتم‌ها و بدن‌های متفاوتی بهره می‌گیرند. با این حال، بازار با محصولاتِ آن‌ها به عنوان اموری قیاس‌پذیر و قابل مبادله بر اساس نسبت‌های معین برخورد می‌کند. مارکس پافشاری می‌کند که این قیاس‌پذیری نمی‌تواند ناشی از فایده‌مندی باشد. ارزش‌های مصرفی ذاتاً قیاس‌ناپذیرند. برابریِ آن‌ها باید از جای دیگری نشأت بگیرد.
آنچه عملِ مبادله به شکلی خاموش و قهری انجام می‌دهد، تقلیل کارهای عینی به کارِ انتزاعی است. لحظه‌ای که کالاها به عنوان معادل مبادله می‌شوند، خصلتِ ویژهٔ کاری که آن‌ها را تولید کرده، زدوده می‌شود. آنچه باقی می‌ماند، نه مهارتِ نانواست و نه استقامتِ معدن‌چی، بلکه صرفاً «زمانِ کار» است. کار دیگر با آنچه «انجام می‌دهد» شناخته نمی‌شود، بلکه با «مدت‌زمانی» که تحت شرایط متوسط اجتماعی طول می‌کشد، تعریف می‌گردد. کار نام خود را از دست می‌دهد و به یک «کمیت» بدل می‌شود.
اینجاست که نقد مارکس به شکلی واقعی تکان‌دهنده می‌شود. انتزاع در اینجا یک اشتباه، یک توهم یا یک میان‌برِ ذهنی نیست؛ بلکه یک فرآیند واقعیِ اجتماعی است که توسط بازار اعمال می‌شود. تولیدکنندگان داوطلبانه کارِ خود را انتزاعی نمی‌کنند؛ انتزاع از طریق مبادله بر آنان تحمیل می‌شود. اگر کارِ آنان با میانگینِ لازمِ اجتماعی منطبق نباشد —اگر بسیار کند، ناکارآمد یا پرهزینه باشد— به حساب نمی‌آید. محصول ممکن است مفید باشد، اما ارزش را محقق نخواهد کرد.
بنابراین، زمانِ کارِ از لحاظ اجتماعی لازم نه یک معیار فنی، بلکه یک معیار انضباطی است. این شیوه‌ای است که جامعه، در پشتِ سرِ تولیدکنندگان، تصمیم می‌گیرد کارِ چه کسی اهمیت دارد و کارِ چه کسی نه. بازار همچون یک دادگاهِ خاموش عمل می‌کند؛ هم‌نوایی را پاداش می‌دهد و انحراف را مجازات می‌کند. آنان که نمی‌توانند استانداردهای آن را برآورده کنند، اصلاح نمی‌شوند؛ بلکه حذف می‌شوند. مارکس در اینجا به ما نشان می‌دهد که ارزش، حتی پیش از آنکه کارخانه یا کارفرما وارد صحنه شوند، از «اجبار» جدایی‌ناپذیر است.
به همین دلیل است که مارکس از برخورد با ارزش به مثابه یک ابزارِ حسابداریِ صرف سر باز می‌زند. ارزش، فرمِ اجتماعی‌ای است که کار در نظام سرمایه‌داری به خود می‌گیرد. ارزش یعنی کاری که برای خدمت به مبادله سازماندهی شده است، نه برای خدمت به نیاز. فعالیت کارگر دیگر معطوف به تولید چیزی مفید برای دیگری نیست؛ بلکه معطوف به تولید چیزی مبادله‌پذیر است. تولید در برابر انتزاعیاتِ بازار خم می‌شود و فعالیت انسانی بر این اساس بازطراحی می‌گردد.

هبوط به مغاک استثمار: آنجا که کار، ارزش می‌آفریند
در این مرحله، مارکس هنوز سخنی از استثمار، دستمزد یا سود به میان نیاورده است؛ اما زمین بازی پیش‌تر مهیا شده است. به محض آنکه کار به «کار انتزاعی» تقلیل یابد و زمان به معیار جهانیِ سنجش بدل گردد، شرایط برای آنکه خودِ «کار» همچون کالایی خرید و فروش شود، فراهم می‌آید. مفهوم «ارزش» صرفاً توصیف‌گرِ سرمایه‌داری نیست، بلکه تسطیح‌کنندهٔ زمینی است که سرمایه بعدها بر آن حکم‌رانی خواهد کرد.
ریتم تحلیل مارکس در اینجا بازتاب‌دهندهٔ خشونتِ همان فرآیندی است که توصیفش می‌کند. او آرام و با پافشاری حرکت می‌کند؛ بارها و بارها از زوایای گوناگون به یک نقطه بازمی‌گردد، چرا که «انتزاع» امری شهودی نیست. جامعهٔ سرمایه‌داری ما را چنان آموزش داده که آن را امری طبیعی بپنداریم، اما مارکس ما را وامی‌دارد تا آن را پدیده‌ای تاریخی، تحمیلی و شکننده ببینیم.
با پایان این بخش، خواننده دیگر با «اشیاء» سروکار ندارد، بلکه با جهانی اجتماعی روبروست که حول محور زمان، معادل‌سازی و انضباط سازمان‌یافته است. کار از تمام ویژگی‌های فردی‌اش تهی و قیاس‌پذیر شده است. فعالیت انسانی در سطحِ «ارزش» مسطح گشته است. راز کالا عمیق‌تر می‌شود و منطق سرمایه شروع به شکل‌گیری می‌کند؛ نه به مثابه یک ایدئولوژی، بلکه به عنوان حرکتی واقعی که خودِ زندگی را بازطراحی می‌کند.
ارزش چگونه سخن گفتن می‌آموزد؟
هنگامی که کار به یک کمیت انتزاعی تقلیل یافت، مارکس با مسئله‌ای تازه روبرو می‌شود: «ارزش» اکنون وجود دارد، اما همچنان گنگ و صامت است. ارزش از خود فرمِ مرئی ندارد؛ نمی‌توان آن را لمس کرد، بویید یا در دست گرفت. با این حال، در جامعه‌ای که بر مدار مبادله می‌چرخد، ارزش باید «ظاهر» شود. ارزش باید خواندنی، مقایسه‌پذیر و دارای اعتبار اجتماعی گردد. وظیفهٔ مارکس در این بخش، تبیین این نکته است که چگونه امری نامرئی، دارای «کالبد» می‌شود.
او با رابطه‌ای آغاز می‌کند که پیش‌پاافتاده به نظر می‌رسد: بیانِ ارزشِ یک کالا در کالایی دیگر. مقدار معینی کتان برابر است با مقدار معینی لباس. در ابتدا، این صرفاً یک مقایسهٔ ساده به نظر می‌رسد، اما مارکس پافشاری می‌کند که اتفاق بزرگ‌تری در جریان است. کتان صرفاً با لباس مقایسه نمی‌شود، بلکه از لباس همچون یک «آینه» استفاده می‌کند. ارزشِ کتان در فرمِ فیزیکیِ کالای دیگری (لباس) تجسم می‌یابد.
این بیان، نابرابر (نامتقارن) است. کتان نقش فعال دارد و در جستجوی بیانِ خویش است؛ لباس نقش منفعل دارد و به عنوان ماده‌ای عمل می‌کند که ارزش در آن ظاهر می‌شود. در این رابطه، ارزشِ خودِ لباس موقتاً بی‌اهمیت است؛ آنچه اهمیت دارد این است که کالبدِ مادیِ آن به «زبانی» بدل می‌شود که ارزش از طریق آن سخن می‌گوید. مارکس در اینجا سرعتِ خواننده را کم می‌کند، زیرا این «وارونگی» به سادگی از نظر پنهان می‌ماند: ارزش هرگز مستقیماً ظاهر نمی‌شود؛ ارزش تنها با حلول در کالبدِ چیزی دیگر نمود می‌یابد.
با گسترش مبادلات، این بیانِ ساده ناکافی جلوه می‌کند. کتان اکنون باید ارزش خود را در نسبت با کالاهای بی‌شمار بیان کند: لباس، چای، آهن، گندم. ارزش شروع به پراکندنِ خود در مجموعه‌ای از معادل‌ها می‌کند. مارکس این را «فرمِ بسط‌یافته» می‌نامد، اما نام آن کمتر از تضادی که آشکار می‌کند اهمیت دارد. ارزش مرئی‌تر می‌شود، اما در عین حال ناپایدارتر؛ چرا که بیانِ آن تکه‌تکه و پراکنده است.
این ناپایداری، راه را برای یک گشایش (سنتز) هموار می‌کند. به جای آنکه یک کالا ارزش خود را در کالاهای بسیار بیان کند، کالاهای بسیار شروع به بیان ارزش خود در «یک» کالای واحد می‌کنند. یک کالای خاص از میان دیگران برگزیده می‌شود تا نقش «معادلِ عام» را ایفا کند. فرمِ مادیِ این کالا به کالبدِ جهانیِ ارزش بدل می‌شود. این یک قراردادِ از پیش توافق‌شده نیست؛ بلکه پیامدِ عملیِ مبادلاتِ مکرر و راهکاری است که ضرورت بر جامعه تحمیل کرده است.
هنگامی که این نقش تثبیت شود، «پول» پدیدار می‌گردد. مارکس در اینجا بسیار دقیق عمل می‌کند: پول به عنوان یک اختراع هوشمندانه یا فرمانِ حکومتی معرفی نمی‌شود، بلکه از دلِ ممارستِ اجتماعی متبلور می‌گردد. ارزش که قادر به ظهورِ مستقیم نبود، سرانجام در یک کالای خاص فرمی ثابت می‌یابد. طلا و نقره نه به دلیل درخشندگی یا کمیابی، بلکه به این دلیل پول می‌شوند که روابط اجتماعی، ارزش را ناگزیر می‌سازد تا خود را در جایی لنگر اندازد.
با ظهور پول، ارزش به استقلال دست می‌یابد. دیگر نیازی نیست مدام کالبدِ دیگر کالاها را وام بگیرد؛ اکنون کالبدی از آنِ خود دارد. این یک دگرگونی سرنوشت‌ساز است. آنچه به عنوان رابطه‌ای میان تولیدکنندگان آغاز شده بود، اکنون در قامتِ یک «قدرتِ بیرونی» در برابر آنان قرار می‌گیرد. پول در مقابلِ تمام کالاهای دیگر به عنوان معادلِ جهانی، معیارِ سنجشِ ارزش و شرطِ مبادله می‌ایستد.
مارکس این تکامل را جشن نمی‌گیرد، بلکه با آن همچون یک «فقدان» برخورد می‌کند. به محض آنکه ارزش «فرمِ پولی» به خود می‌گیرد، روابط اجتماعی صلب و سخت می‌شوند. برابریِ میان کارهای مختلف که زمانی سیال و ضمنی بود، اکنون همچون یک حقیقتِ عینی در قالب «قیمت‌ها» مُهر تایید می‌خورد. پول خود را به عنوان معیارِ طبیعیِ ثروت عرضه می‌دارد و روابطِ کاری‌ای را که موجدِ آن بوده‌اند، پنهان می‌کند. ارزش سخن گفتن آموخته است، اما به زبانی سخن می‌گوید که منشأ خود را کتمان می‌کند.
جهانی وارونه: آنگاه که روابط، نقابِ اشیاء را بر چهره می‌زنند
مارکس «فتیشیسم» (بت‌وارگی) را به عنوان یک بحثِ حاشیه‌ای یا فرهنگی معرفی نمی‌کند؛ او به این دلیل به آن می‌رسد که تحلیل اکنون چنین اقتضا می‌کند. زمانی که ارزش کالبدِ خود را در پول یافت، روابط اجتماعی دستخوش یک وارونگیِ خاموش شده‌اند. انسان‌ها از طریق «اشیاء» با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند و آن اشیاء چنان می‌نمایند که گویی از خود جان و زندگی دارند. آنچه باید تبیین شود این نیست که چرا مردم باورهای غلط دارند، بلکه این است که چرا خودِ جهان به این شیوهٔ اعوجاج‌یافته ظاهر می‌شود.
فتیشیسمِ کالایی نامِ این وارونگی است. در جامعه‌ای که حولِ محور مبادلهٔ کالا سازمان یافته است، خصلتِ اجتماعیِ کار مستقیماً به عنوان رابطه‌ای میان تولیدکنندگان ظاهر نمی‌شود، بلکه فرمِ رابطه‌ای میان «محصولات» را به خود می‌گیرد. لباس و کتان چنان به نظر می‌رسند که گویی با یکدیگر وارد رابطه شده‌اند، در حالی که کارگرانی که آن‌ها را تولید کرده‌اند از صحنه محو می‌شوند. این ناپدید شدن، یک خطای باصره نیست؛ بلکه پیامدِ واقعیِ نحوهٔ سازماندهیِ تولید و مبادله است.
مارکس میان فتیشیسم و توهمِ ساده تمایز قائل می‌شود. مردم نادان یا غیرمنطقی نیستند که فریب می‌خورند؛ آن‌ها جهان را دقیقاً همان‌گونه که خود را به آنان عرضه می‌کند، تجربه می‌کنند. قیمت‌ها واقعاً نوسان می‌کنند، پول واقعاً فرمانِ دسترسی به ضروریات زندگی را صادر می‌کند، و کالاها واقعاً همچون قدرت‌هایی مستقل در برابر انسان‌ها قد علم می‌کنند. بنابراین، فتیشیسم یک «آگاهیِ کاذب» نیست که از بالا تحمیل شده باشد؛ بلکه آگاهی‌ای است که صادقانه با یک «واقعیتِ رازآمیز شده» مطابقت دارد.
منشأ این رازآمیزی در جداییِ میان تولیدکنندگان و هماهنگیِ اجتماعیِ کارِ آن‌ها نهفته است. در نظام سرمایه‌داری، تولید امری خصوصی است، در حالی که تاییدِ اجتماعیِ آن تنها پس از وقوعِ تولید و از طریق مبادله صورت می‌گیرد. هیچ‌کس کارِ جامعه را مستقیماً برنامه‌ریزی نمی‌کند؛ در عوض، این بازار است که از طریق حرکتِ قیمت‌ها و رقابت، کار را دسته‌بندی، منضبط و بازتوزیع می‌کند. نظمِ اجتماعی بدون آنکه همچون نظمِ اجتماعی ظاهر شود، محقق می‌گردد؛ این نظم در قالب «حرکتِ اشیاء» پدیدار می‌شود.
به همین دلیل است که کالاها چنان می‌نمایند که گویی «در خود» دارای ارزش هستند، پول چنان به نظر می‌رسد که گویی ثروت می‌آفریند و از بازار چنان سخن گفته می‌شود که گویی یک نیروی طبیعی است. روابط اجتماعی که در واقع حاکم بر تولید هستند، به پس‌زمینه رانده می‌شوند، در حالی که تجلیاتِ مادیِ آن‌ها در مرکز صحنه قرار می‌گیرند. قدرت به شکلی غیرشخصی، گمنام و بنابراین غیرقابل‌مقاومت اعمال می‌شود. نمی‌توان با یک «قیمت» مجادله کرد.
مداخلهٔ مارکس در اینجا ویرانگر است، زیرا عمیق‌ترین لایه‌های عقلِ سلیمِ بورژوایی را هدف قرار می‌دهد. سرمایه‌داری در وهلهٔ نخست بر دروغ‌های نخبگان تکیه نمی‌کند؛ بلکه بر فرمی از زندگیِ اجتماعی استوار است که در آن سلطه بدونِ یک «سلطه‌گرِ مرئی» اعمال می‌شود. مسئولیت در مفاهیمی چون «اقتصاد»، «بازار» یا «ضرورتِ اقتصادی» منحل می‌گردد و خشونت بدون آنکه کسی سلاح را به دست گرفته باشد، جاری می‌شود.
فتیشیسم همچنین فضای اخلاقیِ خاصِ سرمایه‌داری را توضیح می‌دهد: استثمار در قامتِ «فرصت» ظاهر می‌شود؛ نابرابری همچون «تفاوت در شایستگی» جلوه می‌کند؛ و بحران به جای آنکه یک «پیامد» باشد، همچون یک «بداقبالی» به نظر می‌رسد. چون روابط میان انسان‌ها توسط اشیاء وساطت می‌شود، رنج‌ها نه به عنوان یک طراحیِ اجتماعی، بلکه همچون بدشانسی تجربه می‌شوند. سیستم نه تنها به صورت مادی، بلکه به لحاظ عاطفی و شناختی نیز خود را بازتولید می‌کند.
مارکس پافشاری می‌کند که این وارونگی، امری تاریخی و مشخص است و ویژگیِ دائمیِ جوامع بشری نیست. سایر شیوه‌های تولید، کارِ اجتماعی را مستقیماً از طریق سنت، برنامه‌ریزی یا تصمیمات جمعی سازمان می‌دهند. تنها در جایی که مبادلهٔ کالا حاکم است، قدرتِ اجتماعی فرمِ بیگانهٔ «حکم‌رانیِ اشیاء بر انسان‌ها» را به خود می‌گیرد. فتیشیسم نه یک نقصِ ابدی در تفکر بشر، بلکه نشانهٔ یک شیوهٔ تولیدِ خاص است.
آنگاه که پول از سکون باز می‌ماند
تا به این جای کار، مارکس در قلمروی باقی مانده بود که خودِ سرمایه‌داری آن را به رسمیت می‌شناسد: کالاها مبادله می‌شوند و پول وساطت می‌کند. اما مارکس اکنون آشفتگی‌ای را معرفی می‌کند که در این چارچوب قابل توضیح نیست. او مشاهده می‌کند که پول همیشه پس از پایانِ مبادله ناپدید نمی‌شود؛ گاهی بازمی‌گردد، در حالی که بزرگ‌تر از قبل شده است.
این مشاهدهٔ ساده، گسستی ایجاد می‌کند. مدارِ آشنای مبادله —یعنی فروختن برای خریدن— از الگوی ک–پ–ک (کالا–پول–کالا) پیروی می‌کند. کالا برای به دست آوردن پول فروخته می‌شود و پول برای خرید کالایی دیگر به کار می‌رود. هدفِ این فرآیند در خارج از مدارِ چرخش، یعنی در «مصرف» نهفته است. به محض آنکه نیاز برطرف شد، حرکت پایان می‌یابد. اما سرمایه از منطق کاملاً متفاوتی پیروی می‌کند.
در مدارِ پ–ک–’پ (پول–کالا–پولِ افزوده)، پول دیگر یک وسیله نیست، بلکه خودِ «هدف» است. حرکت با پول آغاز می‌شود و با پولِ بیشتر پایان می‌یابد. کالا تنها به عنوان یک وسیلهٔ گذرا و یک انحرافِ ناگزیر وارد فرآیند می‌شود؛ مسیری که پول باید از آن عبور کند تا خود را گسترش دهد. علامتِ پریم (‹پ) نشان‌دهندهٔ «مازادی» است که نمی‌توان آن را صرفاً با مبادله توضیح داد.
مارکس در اینجا بی‌رحم است: اگر معادل‌ها با معادل‌ها مبادله می‌شوند و خرید و فروش از قوانین بازار تبعیت می‌کند، پس هیچ مازادی نمی‌تواند در دلِ «چرخش» پدید آید. سود نمی‌تواند ناشی از تقلب باشد، بدون آنکه کل سیستم به یک کلاهبرداری فروپاشد. با این حال، مازاد در همه جا هست. مازاد نه یک استثنا، بلکه اصلِ سازمان‌دهندهٔ تولیدِ سرمایه‌داری است. مارکس پافشاری می‌کند که این تضاد باید به شکلی علمی حل شود، نه اخلاقی.
تبدیلِ پول به سرمایه، نشان‌دهندهٔ یک جهش کیفی است. پول دیگر یک میانجیِ خنثی نیست، بلکه به یک «ارزشِ خود‌افزا» بدل می‌شود. پول حرکتی خودمختار می‌یابد که چنان می‌نماید که گویی رشد را از درونِ خود تولید می‌کند. «ارزش» اکنون همچون یک «سوژه» (فاعل) ظاهر می‌شود.
اینجاست که اقتصاد سیاسیِ بورژوایی به لکنت می‌افتد. اقتصاد بورژوایی می‌تواند چرخش کالا را تا ابد توصیف کند، اما نمی‌تواند توضیح دهد که چرا پول با یک مازاد بازمی‌گردد. روش مارکس این است که این حرکت را متوقف کند و بپرسد: منشأ واقعیِ این مازاد کجاست؟ پاسخ را نمی‌توان در «ارزان خریدن و گران فروختن» یافت، مگر آنکه کل سیستم را به یک فریب تقلیل دهیم.
بنابراین مارکس یک چرخشِ روش‌شناختیِ سرنوشت‌ساز را اعلام می‌کند: اگر مازاد نمی‌تواند در «چرخش» ایجاد شود و در عین حال نمی‌تواند بدونِ چرخش ایجاد شود، پس راز باید در جای دیگری نهفته باشد. تحلیل باید از قلمروی چرخش و مبادله به اعماقِ قلمروی تولید هبوط کند؛ جایی که کار صرف می‌شود و زمان بلعیده می‌شود. سرمایه را نمی‌توان با تماشای حرکتِ پول درک کرد؛ سرمایه را باید با تماشای «کار کردنِ انسان‌ها» فهمید.
کالایی که ارزش تولید می‌کند
مارکس به سراغ «کار» نمی‌رود تا از آن یک مقولهٔ اخلاقی یا یک انتزاعِ قهرمانانه بسازد. او به این نقطه می‌رسد چون تحلیل، او را در منگنه قرار داده است. اگر پول بدون تقلب در مبادله به سرمایه تبدیل می‌شود، پس باید در جایی از این فرآیند، کالایی وجود داشته باشد که مصرفِ آن، نه تنها ارزش را از بین نبرد، بلکه آن را «گسترش» دهد. این یک ضرورتِ منطقی است: حرکتِ سرمایه مستلزمِ کالایی بسیار خاص است که «ارزشِ مصرفیِ» آن، در «خلقِ ارزش» نهفته باشد.
آن کالا، نیروی کار است. مارکس در اینجا درنگ می‌کند، زیرا تمایزی که معرفی می‌کند، بیش از هر تکذیبی به اقتصاد بورژوایی آسیب می‌زند: «کار» یک فعالیت است، اما «نیروی کار» یک ظرفیت و توانمندی است. سرمایه، «کارِ انجام‌شده» را نمی‌خرد؛ بلکه «تواناییِ کارگر برای کار کردن» در یک بازهٔ زمانیِ معین را می‌خرد. این تمایز، کلیدی است که قفلِ کلِ ساختارِ استثمار را می‌گشاید.
مانند هر کالای دیگری، نیروی کار نیز دارای «ارزش» است. این ارزش نه با آنچه کارگر تولید می‌کند، بلکه با آنچه کارگر برای زندگی و بازتولیدِ خود به عنوان یک کارگر نیاز دارد، تعیین می‌شود: غذا، مسکن، پوشاک، آموزش و حفظِ جمعیتِ کارگری. دستمزدها در فرمِ ایده‌آلِ خود، با این ارزش مطابقت دارند و در اینجا هیچ‌گونه نقضِ قوانینِ مبادله صورت نمی‌گیرد.
اما تضاد تنها زمانی آشکار می‌شود که نیروی کار «به کار گرفته شود». ارزشِ مصرفیِ آن —یعنی همان چیزی که سرمایه خریداری کرده— در «کارِ زنده» و صرفِ انرژیِ انسانی نهفته است. و کارِ زنده ویژگیِ عجیبی دارد که هیچ کالای دیگری ندارد: کارِ زنده می‌تواند ارزشی بیش از هزینهٔ خودش تولید کند. در بخشی از روزِ کاری، کارگر ارزشی معادلِ دستمزدش تولید می‌کند؛ اما فراتر از آن نقطه، کارگر همچنان به کار ادامه می‌دهد و «ارزش اضافی» را برای سرمایه‌دار خلق می‌کند.
بنابراین، استثمار نه به این دلیل رخ می‌دهد که در لحظهٔ فروش به کارگر تقلب می‌شود، بلکه به این دلیل است که مصرفِ نیروی کار با بازتولیدِ ارزشِ خودش به پایان نمی‌رسد. سرمایه ظرفیتِ کار برای یک روز را می‌خرد، اما مالکِ محصولِ آن کار در تمامِ آن مدت است. تفاوت میانِ آنچه «نیروی کار هزینه برمی‌دارد» و آنچه «کار تولید می‌کند»، منشأ اصلیِ ارزش اضافی است.
سرقت در پناه قانون: کالبدشکافی استثمار و انضباط
مارکس با صراحتی وسواس‌گونه بر این نکته پافشاری می‌کند؛ چرا که این تحلیل، اساطیر اخلاقی‌ای را که سرمایه‌داری بر آن‌ها استوار است، ویران می‌سازد. استثمار نه نیازمند فریب‌کاری است و نه مستلزم سوءنیت؛ بلکه در بطن سیستمی مبتنی بر مبادلهٔ برابر و قراردادهای قانونی، به شکلی بی‌نقص عمل می‌کند. خشونت در اینجا امری ساختاری است که در ذاتِ خودِ «فرمِ کارِ مزدی» تعبیه شده است.
اینجاست که بُعد تاریخی —که تا کنون در حاشیه نگاه داشته شده بود— شروع به خودنمایی می‌کند. نیروی کار تنها تحت شرایطی مشخص می‌تواند همچون کالا در بازار ظاهر شود: کارگران باید به معنایی دوگانه «آزاد» باشند؛ نخست، آزاد برای فروش نیروی کار خویش، و دوم، «آزاد» (محروم) از هرگونه دسترسی مستقل به وسایل معاش. این آزادی امری طبیعی نیست؛ بلکه از طریق سلب مالکیت، محصورسازی زمین‌ها، فتوحات استعماری و قانون تولید شده است.
مارکس هنوز این تاریخ را به طور کامل باز نکرده است، اما سایهٔ آن پیش‌تر هویداست. کارِ مزدی پیش‌فرضِ جهانی است که در آن بقا، مشروط به «فروختنِ خویشتن» شده است. بازار کار نه یک عرصهٔ خنثی، بلکه پس‌تصویری از یک خشونتِ پیشینی است که در زندگی روزمره به صورت «ضرورت اقتصادی» تداوم یافته است.
با شناسایی نیروی کار، رازِ سرمایه سرانجام افشا می‌شود، هرچند هنوز به تفصیل تبیین نگشته است. سرمایه نه یک «شیء» است، نه پول و نه ماشین‌آلات؛ بلکه یک رابطهٔ اجتماعی است که در آن کارِ زنده، تابعِ «ارزشِ در حرکت» می‌گردد. هر آنچه در پی می‌آید —نزاع بر سرِ روزِ کاری، ماشین‌آلات، انباشت و امپراتوری— از دلِ همین رابطه زاده خواهد شد.
ریتمِ کلام مارکس در اینجا سنجیده و آشتی‌ناپذیر است. او پیش از پیشروی، تمام راه های گریز را مسدود می‌کند. با درکِ ماهیتِ نیروی کار، سیستم سرمایه‌داری دیگر نمی‌تواند در پسِ مفاهیمی چون مبادله، اخلاق یا نادانی پنهان شود. منشأ مازاد مکان‌یابی شده است؛ و این منشأ نه در چرخش کالا، بلکه در مصرفِ سازمان‌یافتهٔ زمانِ زندگیِ انسان نهفته است.
سرقتی که از قانون اطاعت می‌کند
پس از شناسایی نیروی کار، مارکس به جشن و سرور نمی‌پردازد، بلکه فشارِ نقد را دوچندان می‌کند. پرسش دیگر این نیست که مازاد از کجا می‌آید، بلکه این است که چگونه سازماندهی و عادی‌سازی می‌شود و چگونه مشروع جلوه می‌نماید. مارکس پافشاری می‌کند که «ارزش اضافی» یک ناهنجاری در سرمایه‌داری نیست، بلکه «قانونِ» آن است. سیستم هنگامی که ارزش اضافی استخراج می‌کند، دچار اختلال نشده، بلکه دقیقاً مطابق طراحی‌اش عمل می‌کند.
مارکس تحلیل را با شکافتنِ خودِ «روزِ کاری» آغاز می‌کند. بخشی از روز صرف تولیدِ ارزشی معادلِ دستمزد کارگر می‌شود؛ این کارِ ضروری است، یعنی زمانی که برای بازتولیدِ نیروی کار لازم است. فراتر از آن نقطه، کارگر همچنان به کار ادامه می‌دهد و ارزشی تولید می‌کند که در ازای آن معادلی دریافت نمی‌کند؛ این کارِ اضافی است. این تمایز در محیط کارخانه مرئی نیست؛ ساعت همچنان تیک‌تاک می‌کند و حرکات ادامه می‌یابند، اما معنای اجتماعیِ کار پیش‌تر دگرگون شده است.
آنچه درکِ این سازوکار را چنین دشوار می‌سازد، «ظاهرِ عادیِ» آن است. دستمزد، با جلوه دادنِ تمامِ کار به عنوان «کارِ پرداخت‌شده»، تقسیم‌بندیِ روزِ کاری را پنهان می‌کند. مارکس بر این نکته درنگ می‌کند، زیرا این کتمان، سنگ‌بنای مشروعیتِ سرمایه‌داری است. اگر کارِ اضافی به صورت آشکار و به عنوان کارِ پرداخت‌نشده ظاهر می‌شد، سیستم نیازمند اجبارِ عریان و دائمی بود؛ اما در عوض، استثمار را در قامتِ «استخدام» و سرقت را در لباسِ «پاداش» عرضه می‌کند.
بنابراین، ارزش اضافی در فرمول‌بندیِ مارکس، یک اتهام اخلاقی نیست؛ بلکه یک رابطهٔ سنجش‌پذیر است. ارزش اضافی، تجلیِ کمیِ کارِ اضافی است که در کالاها لخته شده است. سرمایه به صورت پراکنده دست به سرقت نمی‌زند؛ بلکه به شکلی نظام‌مند، ساعت به ساعت و روز به روز، از طریق یک رابطهٔ حقوقی که «زمان» را امری خریدنی می‌انگارد، به استخراجِ ارزش می‌پردازد.
مارکس اکنون یک روشنگریِ تعیین‌کننده ارائه می‌دهد: نرخ ارزش اضافی، نشان‌دهندهٔ میزانِ سخت‌کوشی کارگران نیست، بلکه نشان‌دهندهٔ آن است که چه مقدار از زمانِ کارِ آن‌ها «بدونِ معادل» تصاحب شده است. شدتِ کار و فرسودگی اهمیت دارند، اما رابطهٔ محوری، یک رابطهٔ «زمانی» است. نفعِ بنیادینِ سرمایه نه در خودِ «تلاش»، بلکه در «تداوم و مدت‌زمان» نهفته است. هرچه نیروی کار فراتر از نقطهٔ بازتولیدِ خویش بیشتر به کار گرفته شود، مازادِ استخراج‌شده بزرگ‌تر خواهد بود.
به همین دلیل است که مارکس نقد خود را تنها بر پایهٔ شفقت یا خشم استوار نمی‌کند. سرمایه‌داری برای استثمار نیازی به «شقاوت» ندارد؛ تنها به زمان، انضباط و کنترل بر شرایط کار نیاز دارد. یک محیط کارِ مؤدبانه می‌تواند به همان اندازهٔ یک محیط خشن، استثمارگر باشد. آنچه اهمیت دارد، نه اتمسفرِ کار، بلکه «ساختارِ» آن است.
ریتم استدلال در اینجا تقریباً حقوقی (قضایی) است. مارکس پروندهٔ خود را چنان بنا می‌کند که گویی تمام اعتراضات احتمالی را پیش‌بینی کرده است: نه تقلبی صورت گرفته، نه مبادلهٔ نابرابری و نه نقضِ قراردادی؛ و با این حال، استثمار پابرجا است. در پایان این بخش، خواننده ناگزیر با این نتیجهٔ هولناک روبرو می‌شود: سرمایه‌داری با زیر پا گذاشتنِ قوانینِ خود کارگران را استثمار نمی‌کند، بلکه با رعایتِ آن قوانین به استثمار می‌پردازد.
آنجا که زمان به میدان نبرد بدل می‌شود
با تثبیتِ ارزش اضافی به مثابه استخراجِ زمانِ کارِ پرداخت‌نشده، مارکس اکنون به سراغ مستقیم‌ترین و بدوی‌ترین روشِ سرمایه برای افزایش آن می‌رود: طولانی کردنِ خودِ «روزِ کاری». در این حرکت هیچ ظرافتی در کار نیست. اگر کارِ اضافی تنها پس از پایانِ کارِ ضروری آغاز می‌شود، پس ساده‌ترین راه برای گسترشِ مازاد، طولانی کردنِ آن بخشی از روز است که کارگر به صورت رایگان برای سرمایه کار می‌کند.
مارکس پافشاری می‌کند که سرمایه هیچ حدِ طبیعی‌ای برای این فرآیند نمی‌شناسد. سرمایه اگر به حال خود رها شود، تمام زندگیِ بیداریِ کارگر را می‌بلعد و حتی از آن هم فراتر می‌رود. خواب، استراحت، خانواده و سلامت تنها به مثابه «مانع» ظاهر می‌شوند. تنها حدی که سرمایه به رسمیت می‌شناسد، فروپاشیِ جسمانی است. زمان در اینجا نه یک معیار خنثی، بلکه مادهٔ خامِ استثمار است.
از این رو، روزِ کاری به صحنهٔ نبردِ عریان بدل می‌شود. در یک سو سرمایه ایستاده است که با فرمانِ گسترشِ ارزش اضافی رانده می‌شود، و در سوی دیگر کار ایستاده است که درصدد حفظِ خودِ زندگی است. مارکس این پیکار را نه یک سوءتفاهم یا مشاجره‌ای اخلاقی، بلکه برخوردِ میانِ دو منفعتِ آشتی‌ناپذیر ترسیم می‌کند. یک سو زمانِ کارِ بی‌انتها را می‌طلبد و سوی دیگر، تعیینِ مرزها را به عنوان شرطِ بقا مطالبه می‌کند.
آنچه به این بخش ریتمی متمایز می‌بخشد، روی آوردنِ مارکس به تاریخ است. استدلالِ انتزاعی دیگر کفایت نمی‌کند. او تحلیل را با گزارش‌های کارخانه‌ها، بازجویی‌های پارلمانی، گواهی‌های پزشکی و مبارزات کارگری پر می‌کند. این‌ها حکایاتِ توصیفی نیستند؛ این‌ها «سندِ جرم» هستند. تمایلِ سرمایه‌داری به کارِ مفرط، یک موضوع تئوریک نیست؛ بلکه در بدن‌های درهم‌شکسته و عمرهای کوتاه گواهی شده است.
مارکس نشان می‌دهد که آنچه روزِ کاریِ «عادی» نامیده می‌شود، پیامدِ یک تعادلِ طبیعی یا سیاست‌گذاریِ روشنگرانه نیست؛ بلکه محصولِ «مبارزه» است. هر حدِ قانونی که بر سرمایه تحمیل شده، با مقاومت از چنگِ آن بیرون کشیده شده است. قوانینِ ناظر بر زمانِ کار، سرمایه‌داری را انسانی نمی‌کنند، بلکه گواهی بر «ضدِانسانی» بودنِ آن هستند. سرمایه هیچ چیز را داوطلبانه واگذار نمی‌کند؛ تنها زمانی عقب می‌نشیند که مجبور شود.
این پی‌ریزیِ تاریخی، حقیقتِ عمیق‌تری را نیز افشا می‌کند: «قانون» که اغلب به عنوان داوری خنثی معرفی می‌شود، در اینجا به مثابه عرصهٔ تضاد طبقاتی ظاهر می‌گردد. دولت نه برای ابطالِ استثمار، بلکه برای تثبیتِ آن مداخله می‌کند. مقررات‌گذاری با جلوگیری از نابودیِ کاملِ نیروی کار توسط سرمایه، در واقع تداومِ بلندمدتِ سیستم را تضمین می‌کند. حفاظت از کارگران، همزمان به مثابه حفاظت از سرمایه عمل می‌کند.
مارکس مراقب است که از مقاومت، تصویری رمانتیک ارائه ندهد. محدود کردنِ روزِ کاری به استثمار پایان نمی‌دهد، بلکه آن را بازسازماندهی می‌کند. به محض آنکه گسترشِ مطلقِ زمان با مقاومت روبرو شود، سرمایه به دنبال روش‌های دیگری خواهد گشت. نزاع بر سرِ زمان، به جای حلِ تضاد، فازِ جدیدی از نبرد را آغاز می‌کند. سرمایه خود را تطبیق می‌دهد، عقلانی می‌کند و شدت می‌بخشد.
بهره‌وری به مثابه سلاح
هنگامی که طولانی کردنِ روزِ کاری با بن‌بستِ مقاومت روبرو می‌شود، مارکس نشان می‌دهد که سرمایه به جای عقب‌نشینی، تاکتیکِ خود را تغییر می‌دهد. اگر دیگر نمی‌توان مازاد را با «کش آوردنِ زمان» افزایش داد، این هدف از طریق «بازسازماندهیِ خودِ کار» محقق خواهد شد. این چرخش، نشان‌دهندهٔ گذار از ارزش اضافیِ مطلق به ارزش اضافیِ نسبی است و با خود، تعمیقِ سرنوشت‌سازِ سلطهٔ سرمایه‌داری را به همراه دارد. استثمار در این مرحله کمتر مرئی، بیشتر فنی و به مراتب کارآمدتر می‌شود.
ارزش اضافیِ نسبی متکی بر طولانی‌تر کردنِ زمانِ کار نیست، بلکه بر این استوار است که کار در همان بازهٔ زمانی، «بیشتر» تولید کند. سرمایه این هدف را با کاهشِ ارزشِ خودِ نیروی کار محقق می‌سازد. اگر کالاهای مورد نیاز برای بازتولیدِ کارگر —غذا، پوشاک، مسکن— ارزان‌تر تولید شوند، آنگاه بخشی از روزِ کاری که به «کارِ ضروری» اختصاص دارد، کوچک‌تر می‌شود. کارِ اضافی گسترش می‌یابد بدون آنکه حتی یک دقیقه به ساعتِ کاری افزوده شده باشد.
این مانور، خشونتِ تمام‌عیارِ «پیشرفتِ» سرمایه‌داری را آشکار می‌کند. بهبودِ بهره‌وری به مثابه پیشرفتی اجتماعی ظاهر می‌شود، اما در نظام سرمایه‌داری، این پیشرفت عمدتاً به عنوان ابزاری برای استخراجِ ارزش عمل می‌کند. دستاوردهای توسعهٔ فنی به کارگر در قالبِ «زمانِ آزاد» یا «امنیت» نمی‌رسد؛ بلکه به سرمایه در قالبِ «مازاد» تعلق می‌گیرد. آنچه «کارآمدی» به نظر می‌رسد، در واقع کالیبراسیونِ مجددِ استثمار است.
مارکس تأکید می‌کند که این فرآیند، کلِ چشم‌اندازِ اجتماعی را بازطراحی می‌کند. سرمایه صرفاً ابزارهای جدید معرفی نمی‌کند؛ بلکه تولید را برای منضبط کردنِ کار بازسازماندهی می‌کند. همکاری، تقسیم کار و نوآوری‌های تکنولوژیک نه برای ارضای نیازهای انسانی، بلکه برای ارزان‌سازیِ نیروی کار و تشدیدِ کنترل به خدمت گرفته می‌شوند. کارگر با فرآیندِ تولیدی مواجه می‌شود که حولِ محورِ فرامینِ سرمایه طراحی شده است، نه بر اساسِ ظرفیت‌های انسانیِ خویش.
برخلافِ طولانی کردنِ بدویِ روزِ کاری، ارزش اضافیِ نسبی در سکوت عمل می‌کند. این روش خشمِ فوری برنمی‌انگیزد، زیرا خود را در جامهٔ «بهبود و اصلاح» عرضه می‌دارد. دستمزدها ممکن است ثابت بمانند یا حتی اندکی افزایش یابند، اما سهمِ کارِ پرداخت‌نشده رشد می‌کند. استثمار در زیر لایه‌ای از «مدرن‌سازی» عمیق‌تر می‌شود. سرمایه می‌آموزد که بدونِ آنکه مطالبهٔ بیشتری نشان دهد، ارزشِ بیشتری استخراج کند.
آنگاه که کارگران به نیرویی اجتماعی بدل می‌شوند — و سرمایه مدعیِ آن می‌گردد
پس از نشان دادنِ نحوهٔ استخراجِ ارزش اضافیِ نسبی از طریق بازسازماندهی تولید، مارکس بر پدیده‌ای درنگ می‌کند که در ابتدا تقریباً رهایی‌بخش به نظر می‌رسد: کارگران گردِ هم می‌آیند. کار هماهنگ می‌شود. وظایف همگام می‌گردند. بهره‌وری نه به این دلیل که افراد سخت‌تر کار می‌کنند، بلکه چون «با هم» کار می‌کنند، ارتقا می‌یابد. همکاری به مثابه یک قدرتِ جمعی ظاهر می‌شود که از محدودیت‌های کارِ منفرد فراتر می‌رود. وظیفهٔ مارکس در اینجا نشان دادن این است که چرا این پیشرفتِ ظاهری، به جای انحلالِ سلطه، آن را عمیق‌تر می‌سازد.
همکاری در نظام سرمایه‌داری از دلِ همبستگی یا برنامه‌ریزیِ آگاهانه توسطِ خودِ کارگران نمی‌روید؛ بلکه توسطِ سرمایه به عنوان «شرطِ استخدام» تحمیل می‌شود. سرمایه‌دار کارگران را در یک فضای واحد جمع می‌کند، وظایفی را به آنان محول می‌نماید و فعالیتِ جمعیِ آن‌ها را به سوی هدفی واحد جهت‌دهی می‌کند. آنچه پدید می‌آید، یک نیروی مولدِ جدید است: کارگرِ دسته‌جمعی. این نیرو واقعی است؛ خروجیِ کار را چند برابر می‌کند و فرآیندِ کار را دگرگون می‌سازد. اما این نیرو به کسانی که آن را پدید آورده‌اند، تعلق ندارد.
مارکس در مورد منشأ این قدرتِ جدید بسیار دقیق است: همکاری از نبوغِ سرمایه سرچشمه نمی‌گیرد؛ بلکه از «عملِ مشترکِ کارگران» ناشی می‌شود. کارِ ترکیبیِ بسیاری از افراد، آثاری تولید می‌کند که هیچ فردی به تنهایی قادر به تحققِ آن نیست. سرمایه تنها یک چیز می افزاید: فرمان. با این حال، همین فرمان است که به سرمایه اجازه می‌دهد خود را به عنوان «منشأ بهره‌وری» معرفی کند، چنان‌که گویی همکاری، هدیهٔ سرمایه است نه آفریدهٔ کار.
این انتسابِ غلط، صرفاً امری ایدئولوژیک نیست؛ بلکه مادی است. چون سرمایه مالکِ وسایلِ تولید است و فرآیندِ کار را کنترل می‌کند، قدرتِ اجتماعیِ ناشی از همکاری در برابر کارگران به مثابه یک «نیروی بیگانه» قرار می‌گیرد. ریتمِ کار، مقیاسِ تولید و سازماندهیِ وظایف، همگی همچون ضرورت‌هایی بیرونی ظاهر می‌شوند. کارگران ظرفیتِ جمعیِ خود را همچون چیزی تجربه می‌کنند که «بر آنان تحمیل شده است».
تحلیل مارکس در اینجا خط بطلانی بر فانتزی‌های لیبرالی دربارهٔ «کارِ تیمی» و «مشارکت» می‌کشد. در نظام سرمایه‌داری، همکاری، پیوندِ آزادانهٔ تولیدکنندگان نیست؛ بلکه «تکنیکِ استثمار» است. سرمایه با هماهنگ کردنِ کار، هزینه‌ها را کاهش می‌دهد، خروجی را تشدید می‌کند و انضباط را سخت‌تر می‌نماید. کارگرِ فردی به فرآیندِ جمعی وابسته‌تر می‌شود، در حالی که کنترلِ کمتری بر آن دارد.
همزمان، مارکس از تقلیلِ مفهوم «همکاری» به امری صرفاً سرکوبگر اجتناب می‌ورزد؛ چرا که تضاد، عمیق‌تر از این‌هاست. سرمایه‌داری با سازماندهیِ جمعیِ کار، ناخواسته امکانِ مادیِ یک «شیوهٔ تولید متفاوت» را به اثبات می‌رساند. کارگران پیش‌تر به شکلی «اجتماعی» کار می‌کنند و تولید هم‌اکنون امری «همکارانه» است؛ آنچه خصوصی باقی مانده، تنها «کنترل» و «تصاحب» است. خصلتِ اجتماعیِ کار با فرمِ خصوصیِ مالکیت در تصادم است.
این تنش، ریتم متمایزی به این بخش می‌بخشد. مارکس میان افشاگری و پیش‌بینی در نوسان است. همکاری تحت سلطهٔ سرمایه، استثمار را عمیق‌تر می‌کند، اما همزمان قدرتِ مکنونِ کارِ جمعی را نیز آشکار می‌سازد. سرمایه دقیقاً همان نیرویی را گرد هم می‌آورد که در نهایت می‌تواند سرنگونش کند. همان فرآیندی که کارگران را منضبط می‌کند، آنان را به لحاظ مادی به یکدیگر پیوند می‌دهد.
با پایان این بخش، همکاری به مثابه پدیده‌ای دوپهلو نمایان می‌شود: سلاحی در دستان سرمایه و بالقوه سلاحی علیه آن. سرمایه مدعی است که قدرت جمعی متعلق به اوست و این حقیقت را که این قدرت از خودِ کارگران نشأت گرفته، کتمان می‌کند. به محض آنکه این نقاب فرو افتد، همکاری می‌تواند از کارکردِ سلطه‌گرانه بازایستد و به مثابه «رهایی» عمل کند.
مارکس این تضاد را در اینجا حل نمی‌کند، بلکه آن را عریان می‌سازد. تحلیل اکنون به سوی فرم‌هایی از تولید حرکت می‌کند که کار را بیش از پیش بازسازماندهی می‌کنند؛ نخست با خرد کردنِ کار به اجزاء کوچک، و سپس با ماشینی کردنِ تمام‌عیارِ آن. همکاری تنها پردهٔ اول این نمایش است؛ دگرگونیِ عمیق‌ترِ فرآیندِ کار هنوز در راه است.
آنگاه که مهارت به تکه‌های خرد بدل می‌شود
پس از آنکه همکاری، قدرتِ جمعیِ کار را فاش کرد، مارکس دوباره تغییر جهت می‌دهد. سرمایه به گرد هم آوردنِ کارگران بسنده نمی‌کند، بلکه شروع به «خرد کردنِ» آنان می‌کند. نظام «مانوفاکتور» (صنایع دستیِ سازمان‌یافته) نشان‌دهندهٔ این چرخش است. در اینجا، وحدتِ فرآیندِ کار حفظ می‌شود، اما رابطهٔ کارگر با آن درهم می‌شکند. آنچه همکاری گرد آورده بود، مانوفاکتور تشریح و قطعه‌قطعه می‌کند.
مانوفاکتور تولید را از طریق تقسیمِ وظایف به عملیات‌های مجزا بازسازماندهی می‌کند که هر یک به کارگری متفاوت سپرده می‌شود. آنچه زمانی یک «حرفه» بود و مستلزم مجموعه‌ای از مهارت‌ها و قضاوت‌ها، اکنون به عملکردهای جزئی تقسیم شده است. کارگر دیگر یک کالا تولید نمی‌کند، بلکه تکه‌ای از فرآیندِ تولیدِ آن را بارها و بارها تکرار می‌کند. مهارت دیگر در وجودِ کارگر به عنوان یک انسانِ کل تجسم نمی‌یابد؛ بلکه در پهنهٔ کارگاه توزیع شده و در خودِ «فرآیند» متمرکز می‌گردد.
مارکس تأکید می‌کند که این صرفاً یک بهبودِ فنی نیست، بلکه یک دگرگونیِ اجتماعی است. مانوفاکتور با محدود کردنِ وظایف، ارزشِ نیروی کار را کاهش می‌دهد. آموزشِ کارگر ساده‌تر، جایگزینی‌اش راحت‌تر و انضباطش سهل‌تر می‌گردد. آنچه سرمایه در مهارتِ فردی از دست می‌دهد، در «کنترل» به دست می‌آورد. کار به مجموعه‌ای از اشارات و حرکاتِ کالیبره‌شده تقلیل می‌یابد که با نیازهای انباشت تنظیم شده‌اند.
این بازسازماندهی، آگاهی را نیز بازطراحی می‌کند. کارگر با تولید به مثابه امری بیرونی مواجه می‌شود؛ چیزی که در جای دیگری طراحی شده و از بالا تحمیل گشته است. قضاوت، برنامه‌ریزی و دانش از محیط کارخانه کوچ کرده و به مدیریت منتقل می‌شوند. کارگر اجرا می‌کند و سرمایه تصمیم می‌گیرد. جدایی میان کارِ ذهنی و کارِ یدی شروع به صلب شدن می‌کند.
ریتمِ تحلیل مارکس در اینجا آگاهانه آزاردهنده است. مانوفاکتور بهره‌وری را افزایش می‌دهد در حالی که کارگر را «منحط» می‌سازد. مانوفاکتور با تحمیلِ بی‌نظمی بر تکاملِ انسانی، در کارگاه نظم ایجاد می‌کند. ظرفیت‌های کارگر شکوفا نمی‌شوند، بلکه قطع عضو می‌گردند. آنچه سرمایه به عنوان «کارآمدی» عرضه می‌کند، از منظرِ کار، به مثابه «مثله کردن» ظاهر می‌شود.
آنگاه که کارِ مرده بر زندگان حکم می‌راند
مانوفاکتور زمین را مهیا می‌کند، اما «ماشین‌آلات» دگرگونی را تکمیل می‌نمایند. مارکس با صنعتِ مدرن نه به مثابه یک بهبودِ کمی در فرم‌های پیشین، بلکه همچون یک «گسستِ کیفی» برخورد می‌کند. با ظهور ماشین‌آلات، دیگر ابزار در خدمتِ کارگر نیست، بلکه کارگر در خدمتِ ماشین است. آنچه در کارگاه پراکنده بود، اکنون در سیستمی وحدت یافته که ریتم، سرعت و منطقِ آن همچون یک «اقتدارِ بیرونی» در برابر کار قرار می‌گیرد.
حرکتِ مفهومی مارکس در اینجا دقیق و بی‌رحمانه است. ماشین‌آلات صرفاً تجهیزات نیستند؛ آن‌ها «کارِ گذشتهٔ لخته‌شده» —کارِ مرده— هستند که اکنون در قامتِ «فرمان» بر فرازِ کارِ زنده ایستاده‌اند. دانش، مهارت و هماهنگی به شکلی قاطع از کارگر کوچ کرده و به ماشین منتقل شده است. آنچه برای کارگر باقی می‌ماند، نظارت، تکرار و استقامت است. فرآیندِ کار دیگر توسط ظرفیتِ انسانی شکل نمی‌گیرد، بلکه ظرفیتِ انسانی برای انطباق با ماشین بازسازی می‌شود.
این وارونگی به سرمایه اجازه می‌دهد تا ارزش اضافیِ نسبی را به شکلی دراماتیک عمق ببخشد. بهره‌وری نه به دلیل مهارتِ بیشترِ کارگران، بلکه چون ماشین‌آلات کل فرآیند را بازسازماندهی کرده‌اند، اوج می‌گیرد. همزمان، ارزشِ نیروی کار به سمت پایین رانده می‌شود. کارگرانِ ماهر از کار بیکار می‌شوند، بر دستمزدها فشار می‌آید و «ارتش ذخیرهٔ کار» گسترش می‌یابد. ماشین‌آلات کار را حذف نمی‌کنند، بلکه آن را «ارزان» می‌کنند.
مارکس مصر است که این توسعه، استثمار را تشدید می‌کند نه تعدیل. زمانِ کارِ کوتاه‌تر برای هر واحد کالا، به معنای زمانِ آزادِ بیشتر برای کارگر نیست؛ بلکه به معنای کالای بیشتر، ارزش اضافیِ بیشتر و سلطهٔ بیشتر است. ماشین به ابزاری برای استخراجِ مقادیرِ عظیم‌ترِ کارِ پرداخت‌نشده از دستانِ کمتر بدل می‌شود، در حالی که شاغلان را همواره با تهدیدِ جایگزینی توسطِ بیکاران (مازادهای تولیدشده) مرعوب می‌سازد.
پیامدهای اجتماعی عمیق‌اند: خانواده‌ها به درون کارخانه کشیده می‌شوند. زنان و کودکان جذبِ تولید می‌گردند، نه به عنوان نشانهٔ رهایی، بلکه به مثابه ابزاری برای پایین آوردنِ دستمزدها و گسترشِ استثمار به کلِ خانوار. با گسترشِ سیطرهٔ کار، زندگیِ خارج از کار منقبض می‌شود. سرمایه زمان، فضا و خودِ بازتولیدِ زندگی را به استعمار می‌کشد.
انباشت: چرا سرمایه باید منبسط شود یا بمیرد
پس از استخراجِ ارزش اضافی، مارکس پرسشی را مطرح می‌کند که اقتصاد بورژوایی هرگز به طور جدی نمی‌پرسد: «بعد از آن چه می‌شود؟». ارزش اضافی یک نقطهٔ پایان نیست. ارزش اضافی نمی‌تواند معطل بماند بدون آنکه ماهیتِ سرمایه‌بودنِ خود را از دست بدهد. تعریفِ سرمایه به مثابه «ارزشی که خود را افزایش می‌دهد» یعنی مازاد باید دوباره به چرخه بازگردد و به وسایلِ تولیدِ جدید و فرمانِ جدید بر کار تبدیل شود. انباشت یک انتخاب برای سرمایه نیست؛ بلکه شرطِ وجودیِ آن است.
مارکس بلافاصله نقابِ اخلاقیِ انباشت را کنار می‌زند. انباشت نه ناشی از «پرهیزکاری»، نه «قناعت» و نه «دوراندیشی» است؛ بلکه سرمایه‌گذاریِ مجددِ کارِ پرداخت‌نشده به منظور استخراجِ کارِ پرداخت‌نشدهٔ بیشتر است. مازادِ دیروز، به ماشین‌آلات، مواد خام و محیط‌های کارِ گستردهٔ امروز بدل می‌شود. آنچه در برابر کارگر به عنوان «سرمایه» قد علم می‌کند، بنابراین چیزی جز کارِ گذشتهٔ خودِ او نیست که بیگانه گشته و در قامتِ «قدرت» بازگشته است.
این فرآیند جهت‌گیریِ روشنی دارد. سرمایه با انباشت، صرفاً رابطهٔ اصلی میان کارگر و سرمایه‌دار را بازتولید نمی‌کند، بلکه آن را در مقیاسی گسترده‌تر بازتولید می‌نماید. کارگرانِ بیشتری به مدارِ کارِ مزدی کشیده می‌شوند، وسایلِ تولیدِ بیشتری تحت کنترل سرمایه‌داری متمرکز می‌گردد و وابستگیِ کار به سرمایه عمیق‌تر می‌شود. انباشت، همان بازتولیدِ استثمار است در ابعادی وسیع‌تر.
مارکس پافشاری می‌کند که این انبساط، موتورِ درونی دارد. سرمایه نمی‌تواند در یک سطحِ معین تثبیت شود. رقابت، هر سرمایهٔ فردی را مجبور می‌کند که یا انباشت کند و یا حذف شود. برای بقا، سرمایه باید کالاها را ارزان کند، بهره‌وری را بالا ببرد و خروجی را افزایش دهد. هر یک از این‌ها مستلزم انباشتِ بیشتر است. آنچه «رشدِ داوطلبانه» به نظر می‌رسد، در واقع اجباری است که سیستم تحمیل کرده است.
چرا رقابت به انحصارات منتهی می‌شود
مارکس اکنون انباشت را تا فرجامِ ناگزیرش دنبال می‌کند. اگر سرمایه باید منبسط شود یا بمیرد، و اگر هر سرمایهٔ فردی با دیگران همچون رقیب مواجه است، پس انباشت نمی‌تواند به طور مساوی توزیع باقی بماند. رقابت، برابری میان سرمایه‌ها را حفظ نمی‌کند، بلکه آن را نابود می‌سازد. همان مبارزه‌ای که تئوری بورژوایی به عنوان ضامنِ تعادل می‌ستاید، به سازوکاری بدل می‌شود که از طریق آن، عدمِ تعادل تولید و تشدید می‌گردد.
مارکس با دقت میان تمرکز (Concentration) و تراکم (Centralization) تمایز قائل می‌شود. «تمرکز» به رشدِ سرمایه‌های فردی از طریق خودِ انباشت اشاره دارد. اما «تراکم» به بلعیده شدنِ سرمایه‌های موجود توسط دیگران اشاره دارد. از طریق ادغام‌ها، ورشکستگی‌ها و سیستمِ اعتباری، سرمایه‌های بسیار به سرمایه‌های کمتر اما بزرگ‌تر تقلیل می‌یابند. هر دو فرآیند همزمان عمل کرده و یکدیگر را تقویت می‌کنند.
رقابت این حرکت را بی‌رحمانه به پیش می‌راند. سرمایه‌های بزرگ‌تر می‌توانند ارزان‌تر تولید کنند، در برابر رکود بیشتر دوام بیاورند و تکنولوژی‌های جدید را سریع‌تر به کار گیرند. سرمایه‌های کوچک‌تر مجبورند یا با این پیشرفت‌ها همگام شوند و یا نابود گردند. آنچه به عنوان مسابقهٔ خنثیِ «کارآمدی» ظاهر می‌شود، در واقع فرآیندِ «حذف» است. بازار به تلاش پاداش نمی‌دهد، بلکه «قدرت» را متمرکز می‌کند.
«اعتبار» (وام و سیستم بانکی) به این دگرگونی شتاب می‌بخشد. سیستم اعتباری با تجمیعِ سرمایه‌های پراکنده و قرار دادنِ آن‌ها تحت فرمانِ عده‌ای معدود، اجازه می‌دهد انبساطی فراتر از محدودیت‌های انباشتِ فردی صورت گیرد. سرمایه از موانعی می‌جهد که در حالت عادی سرعتش را کم می‌کردند. اما این جهش بهایی دارد: قدرتِ تصمیم‌گیری بیش از پیش متمرکز می‌شود، در حالی که ریسک به سمت پایین و بر دوشِ کارگران و کلِ جامعه پخش می‌گردد.
مارکس در اینجا صریح است: انحصار، انحرافِ سرمایه‌داری نیست، بلکه فرمِ بالغِ آن است. همان قوانینی که رقابت را ایجاد می‌کنند، نفیِ آن را نیز پدید می‌آورند. با بزرگ‌تر و کمتر شدنِ سرمایه‌ها، آزادیِ وعده داده شده توسط بازار، جای خود را به سلطهٔ قدرت‌های عظیمِ اقتصادی می‌دهد که تولید، استخدام و حتی زندگی سیاسی را شکل می‌دهند.
چگونه استثمار در پاکتِ دستمزد ناپدید می‌شود
پس از ردیابیِ حرکت سرمایه به سوی تمرکز و انحصار، مارکس به سراغ فرمی می‌رود که چنان آشناست که به ندرت ظن کسی را برمی‌انگیزد. دستمزد به مثابه «پرداخت در ازای کار» ظاهر می‌شود. کارگر کار می‌کند، پول می‌گیرد و زنده می‌ماند. در این معامله هیچ چیز پنهان به نظر نمی‌رسد. با این حال، مارکس پافشاری می‌کند که این شفافیتِ ظاهری، دقیقاً همان «مسئله» است. فرمِ دستمزد، نهایی‌ترین و مؤثرترین نقابِ استثمار است.
در فرمِ دستمزد، تمامِ کار به عنوان «کارِ پرداخت‌شده» ظاهر می‌شود. برخلاف نظامِ برده‌داری که در آن حتی بخشی از کاری که صرفِ بازتولیدِ برده می‌شود به صورت کارِ اجباری جلوه می‌کند، یا نظامِ فئودالی که در آن مرز میان کار در زمینِ خود و کار در زمینِ ارباب کاملاً مرئی است، در سرمایه‌داری این مرز محو می‌گردد. تمایز میان کارِ ضروری و کارِ اضافی در زمانِ کارِ واحدی ادغام می‌شود.
این توهمِ حقوقی، استثمار را به «رابطهٔ مبادله» تقلیل می‌دهد. چنان به نظر می‌رسد که گویی کارگر «ارزشِ کاملِ» کارِ خود را دریافت کرده است. بدین ترتیب، منشأ ارزش اضافی کتمان می‌شود و سرمایه به جای آنکه تصاحب‌کنندهٔ کارِ دیگران باشد، همچون شریکی در تولید جلوه می‌کند که سهمِ عادلانهٔ خود را دریافت می‌دارد.
دستمزد بدین ترتیب، استثمار را از عرصهٔ تجربهٔ روزمره محو می‌کند. مبارزه برای دستمزدِ بالاتر، بدونِ زیر سؤال بردنِ خودِ «فرمِ دستمزد»، در چارچوبِ منطقِ سرمایه باقی می‌ماند. مارکس نشان می‌دهد که تا زمانی که این فرم پابرجاست، حقیقتِ سلطه پنهان خواهد ماند. دستمزد تنها بهای بقای کارگر است، در حالی که تمامِ قدرتِ آفرینندگیِ او به تملکِ سرمایه درمی‌آید.
محو شدنِ استثمار در سیاهیِ جوهرِ قرارداد
آن وارونگیِ کلیدی، در سکوت رخ می‌دهد. آنچه کارگر می‌فروشد، «نیروی کار» است؛ یعنی ظرفیتی که در طول زمان صرف می‌شود. اما آنچه دستمزد وانمود می‌کند که بابتش پرداخت شده، خودِ «کار» است؛ چنان‌که گویی تمامِ روزِ کاری جبران شده است. کارِ ضروری و کارِ اضافی در یک رقمِ واحد ادغام می‌شوند. تقسیمی که ساختارِ استثمار را بنا کرده، از دید پنهان می‌گردد. اکنون تمامِ کار، «پرداخت‌شده» به نظر می‌رسد، حتی با اینکه بخشی از آن چنین نیست.
مارکس تأکید می‌کند که این کتمان از طریق فریب‌کاری در لحظهٔ مبادله حاصل نمی‌شود. دستمزد در فرمِ ایده‌آلِ خود، با ارزشِ نیروی کار مطابقت دارد. رازآمیزی (میستیفیکاسیون) بعد از آن و در نحوهٔ «تجربه کردنِ» این رابطه پدید می‌آید. چون پرداخت پس از انجامِ کار صورت می‌گیرد، همچون پاداشی برای «کلِ کار» جلوه می‌کند. زمان در اینجا مسطح می‌شود. تمایز میانِ «بازتولیدِ کارگر» و «ثروتمند کردنِ سرمایه‌دار» پاک می‌گردد.
این پاک‌سازی، قدرتِ ایدئولوژیکِ عظیمی دارد. استثمار دیگر به مثابه «تصاحب» ظاهر نمی‌شود، بلکه همچون یک «فرصت» جلوه می‌کند. کارگر کارِ پرداخت‌نشده را نه به عنوان سرقت، بلکه به عنوان «اشتغال» تجربه می‌کند. تضاد میان سرمایه و کار به یک مسئلهٔ فنیِ دستمزد، ساعتِ کاری و بهره‌وری ترجمه می‌شود. مبارزهٔ طبقاتی، به جای آنکه نبردی بر سرِ «خودِ سیستم» باشد، به شکلی تقلیل‌یافته به عنوان «مذاکره در چارچوب سیستم» بازتعریف می‌شود.
مارکس نشان می‌دهد که فرمِ دستمزد، طبقهٔ کارگر را از درون نیز تکه‌تکه می‌کند. تفاوت در دریافتی‌ها به عنوان تفاوت در «ارزشِ فردی» ظاهر می‌شود. مهارت، تلاش و شایستگی به عنوان دلایلِ نابرابری برجسته می‌شوند و رابطهٔ زیربنایی‌ای را که تمام کارگرانِ مزدی را به هم پیوند می‌دهد، تیره و تار می‌کنند. استثمار، شخصی، رقابتی و اخلاقی می‌گردد.
در این مرحله، سرمایه دیگر نیازی به توجیهِ آشکارِ خود ندارد؛ دستمزد این کار را انجام می‌دهد. با جلوه دادنِ استثمار به مثابه «مبادلهٔ منصفانه»، سیستم کارگران را در بازتولیدِ روزمرهٔ خود به خدمت می‌گیرد. اجبار برای فروشِ نیروی کار، «انتخاب» به نظر می‌رسد. وابستگی، «آزادی» جلوه می‌کند و سلطه در پسِ روزمرگی پنهان می‌شود.
بنابراین، پافشاریِ مارکس بر تحلیلِ فرمِ دستمزد، امری استراتژیک است. بدونِ درهم‌شکستنِ این «ظاهر»، مقاومت در سطحِ «توزیع» گرفتار می‌ماند. دستمزدهای بالاتر و قراردادهای بهتر می‌توانند رنج را تسکین دهند، اما به منشأ دست نمی‌زنند. تا زمانی که نیروی کار یک کالا باقی بماند، استثمار فارغ از نرخِ آن، تداوم خواهد یافت.
به اصطلاح، انباشت اولیه
مارکس اکنون به شکلی قاطع با تمام روایت‌های تسلی‌بخشِ لیبرالی دربارهٔ منشأ سرمایه‌داری قطع رابطه می‌کند. اگر کارِ مزدی امروز طبیعی و ابدی به نظر می‌رسد، تنها به این دلیل است که تاریخِ تولدش دفن شده است. انباشت بدوی نامی است که مارکس بر فرآیند تاریخیِ خلقِ شرایطِ لازم برای کارِ مزدی می‌گذارد: توده‌ای از مردم که از وسایلِ معاش جدا شده و مجبورند برای بقا، نیروی کارشان را بفروشند. او از عبارت «به اصطلاح» استفاده می‌کند، زیرا در این فرآیند نه چیزی «بدوی» (به معنای ابتدایی و ساده) وجود دارد و نه چیزی تصادفی.
اساطیرِ بورژوایی این منشأ را مسالمت‌آمیز جلوه می‌دهند: افرادِ سخت‌کوش انباشت می‌کنند، دیگران عقب می‌مانند و بازار تفاوت را مدیریت می‌کند. مارکس این روایت را از هم می‌درد. سرمایه از دلِ صرفه‌جویی و قناعت برنخاست، بلکه از دلِ سلب مالکیت زاده شد. تولیدکنندگان از زمین، ابزار و ترتیباتِ اشتراکی‌ای که زمانی معاشِ آن‌ها را تأمین می‌کرد، جدا شدند. آنچه در بازارِ کار به عنوان «آزادی» ظاهر می‌شود، پیش‌فرضِ یک «ناآزادیِ» پیشینی است که با خشونت تحمیل شده است.
محصورسازیِ زمین‌های مشاع در اروپا در مرکز این فرآیند قرار دارد. دهقانان از زمین‌هایی که نسل‌ها بر آن کشت کرده بودند اخراج شدند و وسایل زندگیِ آنان به مالکیتِ خصوصی بدل گشت. این سلبِ مالکیت سپس قانونی، اخلاقی و اجباری شد. کسانی که از زمین رانده شده بودند، اگر از تن دادن به کارِ مزدی سر باز می‌زدند، «ولگرد»، «مجرم» یا «تنبل» خوانده می‌شدند. دولت بر فرازِ این فرآیند نایستاده بود، بلکه سازمان‌دهندهٔ آن بود.
مارکس دربارهٔ نقشِ «قانون» و «وحشت» صراحت دارد. قوانینِ خونین علیه سلبِ‌مالکیت‌شدگان، کارگرانِ تازه‌خلق‌شده را به تسلیم واداشت. مجازات، حبس و اعدام به کار گرفته شد تا مردم بپذیرند که کارِ مزدی یک «ضرورت» است. بازارِ کار از دلِ رضایت بیرون نیامد، بلکه با ضرب و زور به هستی تحمیل شد.
به شکلی حیاتی، مارکس انباشتِ بدوی را تنها به اروپا محدود نمی‌کند. فتوحاتِ استعماری، غارت و برده‌داری، وقایعِ جانبیِ ظهورِ سرمایه‌داری نیستند؛ بلکه لحظاتِ قوام‌بخشِ آن‌اند. کشتزارها (پلانتیشن)، معادن و کشتی‌های حملِ برده، بقایای باستانی نبودند، بلکه اجزای جدایی‌ناپذیرِ انباشتِ سرمایه در کلان‌شهرها (متروپل) محسوب می‌شدند. ثروتی که صنعت را تأمینِ مالی کرد، از زمین‌های مستعمره و بدن‌های برده‌شده بیرون کشیده شد.
این بُعدِ جهانی، دروغِ نهفته در قلبِ «یونیورسالیسمِ» (جهان‌شمولی) سرمایه‌داری را افشا می‌کند. آزادیِ کارِ مزدی در مرکز، از ناآزادی در پیرامون جدایی‌ناپذیر بود. سرمایه‌داری جهان را متمدن نکرد؛ بلکه خشونت را در مقیاسی جهانی بازسازماندهی کرد.
مارکس پافشاری می‌کند که انباشتِ بدوی یک فصلِ بسته‌شده در تاریخ نیست. روش‌های آن هر جا که سرمایه با محدودیتی روبرو شود، تداوم می‌یابند. خصوصی‌سازی، غصبِ زمین، بدهکار کردنِ اجباری، مهاجرت‌های اجباری و حبس‌های جمعی، انحراف از منطقِ سرمایه‌داری نیستند؛ بلکه استراتژی‌های بازگشت‌ناپذیرِ آن‌اند. هر زمان که نیاز باشد کار به شکلی ارزان و وابسته در دسترس قرار گیرد، سلبِ مالکیت بازمی‌گردد.
دولت تنها به این دلیل خنثی به نظر می‌رسد که پیروز شده است
زمانی که مارکس به بحثِ «دولت» می‌رسد، آن را به عنوان یک سوژهٔ جدید معرفی نمی‌کند. دولت در تمام طولِ تحلیل حضور داشته و در پسِ قانون، اجرا، مجازات و اداره، بی‌صدا حرکت کرده است. آنچه در اینجا تغییر می‌کند، نه کارکردِ دولت، بلکه «مرئیتِ» (قابلیت رؤیت) آن است. با افشای تولدِ خشونت‌آمیزِ سرمایه‌داری، دیگر نمی‌توان با دولت همچون یک داورِ بیرونی برخورد کرد. دولت به عنوان فرمِ نهادی‌ای پدیدار می‌شود که از طریقِ آن، روابطِ سرمایه‌داری خلق، تثبیت و محافظت می‌شوند.
استدلالِ مارکس مستقیماً اسطوره‌شناسیِ لیبرال را هدف می‌گیرد. دولت برای محافظت از حقوقِ جهانی پدید نمی‌آید تا بعدها توسط منافعِ طبقاتی فاسد شود؛ بلکه دولت در همان فرآیندِ تاریخی‌ای گداخته و ساخته می‌شود که کارِ مزدی و مالکیتِ خصوصی را خلق می‌کند. از اولین محصورسازی‌ها تا تنظیمِ روزِ کاری، دولت به عنوان سازمان‌دهنده و مجریِ سرمایه عمل می‌کند و «ضرورتِ اقتصادی» را به «الزامِ قانونی» ترجمه می‌نماید.
قانون در این فرآیند نقشی محوری دارد. روابطِ مالکیت، قراردادها و انضباطِ کاری به مثابه قواعدی خنثی جلوه می‌کنند که بر افرادِ آزاد حاکم‌اند. مارکس نشان می‌دهد که این قواعد، پیش‌فرضِ یک عملِ قهرآمیزِ پیشینی هستند: جداییِ تولیدکنندگان از وسایلِ معاش. زمانی که این جدایی محقق شد، قانون می‌تواند خود را «بی‌طرف» جلوه دهد. خشونتِ آن به پس‌زمینه رانده شده و جای خود را به «ادارهٔ روزمره» می‌دهد.
به همین دلیل است که اجبار در نظام سرمایه‌داری اغلب غیرمستقیم به نظر می‌رسد. کارگر معمولاً با تهدیدِ اسلحه مجبور به کار نمی‌شود؛ گرسنگی، بدهی و طردِ قانونی این کار را انجام می‌دهند. دولت شرایطی را اجرا می‌کند که تحتِ آن کارِ مزدی «ناگزیر» می‌شود، و سپس عقب می‌نشیند تا اجبار از طریقِ «ضرورتِ اقتصادی» عمل کند. قدرت دقیقاً به این دلیل نامرئی می‌شود که «مؤثر» است.
مارکس همچنین روشن می‌کند که نقشِ دولت همگام با سرمایه تکامل می‌یابد. با پیشرویِ انباشت و تیزتر شدنِ تضادهای اجتماعی، دولت عملکردهای تنظیمی و سرکوبگرِ خود را گسترش می‌دهد. پلیس، زندان‌ها، سیستم‌های رفاهی و رژیم‌های مرزی به عنوان ابزارهایی برای مدیریتِ جمعیت‌هایی پدیدار می‌شوند که محصولِ دینامیکِ خودِ سرمایه‌اند. «بشریتِ مازاد» (بیکاران و مطرودان) باید مدیریت، مهار یا اخراج شوند.
مهم‌تر از همه، مارکس دولت را به یک ابزارِ ساده که توسطِ تک‌تکِ سرمایه‌داران دستکاری شود، تقلیل نمی‌دهد. دولت منطقِ نهادی و خودمختاریِ نسبیِ خود را دارد، اما این خودمختاری در مرزهای صلبِ مشخصی عمل می‌کند. وظیفهٔ بنیادینِ آن، بازتولیدِ روابطِ اجتماعیِ سرمایه‌داری باقی می‌ماند. هنگامی که تضادی میان سرمایه و کار رخ می‌دهد، دولت نه برای ابطالِ استثمار، بلکه برای حفظِ شرایطی مداخله می‌کند که تحتِ آن استثمار بتواند ادامه یابد.
دولت تضادِ طبقاتی را «وساطت» می‌کند، بدون آنکه آن را «حل» کند. مارکس با قرار دادنِ دولت در دلِ منطقِ سرمایه (و نه بر فرازِ آن)، راه را بر یک توهمِ اصلاح‌طلبانهٔ دیگر می‌بندد: هیچ دستگاهِ خنثایی وجود ندارد که منتظر باشد تا بدونِ مبارزه، تصاحب شده و تغییرِ کاربری دهد. دولت توسط همان روابطی ساختار یافته است که خود مجریِ آن‌هاست.
چرا این کتاب یک سلاح است؟
مارکس کتاب سرمایه را با تسلی‌بخشی، پیش‌گویی یا دستورالعمل‌هایی برای اصلاحات به پایان نمی‌برد. او با سلبِ «بی‌گناهی» از سیستم به پایان می‌رسد. پس از دنبال کردنِ سرمایه‌داری از کالا تا دولت، و از دستمزد تا خشونتِ استعماری، آنچه باقی می‌ماند نه یک «مسئلهٔ فنی» برای مدیریت، بلکه یک «رابطهٔ اجتماعی» برای مواجهه است. سرمایه به ما نمی‌گوید چه چیزی را باور کنیم؛ بلکه به ما می‌آموزد «چگونه ببینیم».
قدرتِ این کتاب دقیقاً در امتناعِ آن از اخلاق‌گرایی نهفته است. مارکس سرمایه‌داری را چون «بی‌رحم» است محکوم نمی‌کند (اگرچه هست)؛ او آن را محکوم می‌کند چون «کار می‌کند». استثمار نه از طریق فساد یا خطا، بلکه از طریقِ قانون، قرارداد و ضرورتِ روزمره تداوم می‌یابد. با درکِ این موضوع، امیدِ لیبرالی به اینکه بی‌عدالتی را می‌توان بدون تغییرِ سیستم اصلاح کرد، فرو می‌پاشد.
روشِ مارکس خود بخشی از مداخله است. او با آغاز از «ظواهر» و هبوط به اعماقِ «سازوکارها»، نظمِ ایدئولوژیک را گام به گام متلاشی می‌کند. هر مقوله —کالا، ارزش، پول، دستمزد— ابتدا همچون «عقلِ سلیم» ظاهر می‌شود، سپس به مثابه «رازآمیزی» و در نهایت به عنوان لحظه‌ای در ساختارِ بزرگ‌ترِ سلطه. خواننده دعوت نمی‌شود که با مارکس موافقت کند، بلکه مجبور می‌شود استدلالِ او را دنبال کند تا جایی که موافقت یا مخالفت، گریزناپذیر شود.
به همین دلیل است که کتاب سرمایه همواره «خطرناک» بوده است. این کتاب برای بسیج کردن، به خشم تکیه نمی‌کند؛ بلکه به وضوح تکیه دارد. زمانی که استثمار به مثابه امری «ساختاری» درک شود، خیریه و صدقه بی‌ارتباط می‌شوند. زمانی که انباشت به مثابه «اجبار» دیده شود، دستکاری‌های سیاستی (Policy tinkering) هالهٔ تقدسِ خود را از دست می‌دهند.
برای انقلابیون، این وضوح پیامدهای استراتژیک دارد: مبارزه را از «علائم» به سوی «ساختارها» سوق می‌دهد. افشا می‌کند که چرا نبرد بر سرِ دستمزد و ساعتِ کاری ضروری اما ناکافی است. توضیح می‌دهد که چرا پیروزی‌های به‌دست‌آمده در چارچوب سرمایه‌داری همیشه موقتی، بازگشت‌پذیر و محدودند. دشمن، «آزمندی»، «بازیگرانِ بد» یا «بازارهای کج‌ومعوج» نیستند؛ بلکه یک رابطهٔ اجتماعی است که زندگی را حولِ محورِ «انبساطِ ارزش» سازمان‌دهی می‌کند.
مارکس همچنین روشن می‌کند که سرمایه‌داری ناخواسته چه چیزی را در کنارِ سلطهٔ خود تولید می‌کند. سرمایه‌داری کار را اجتماعی می‌کند، تولید را متمرکز می‌سازد و بشریت را به لحاظ مادی به هم پیوند می‌دهد، در حالی که کنترل را خصوصی نگاه می‌دارد. دقیقاً همان فرآیندهایی که استثمار را تشدید می‌کنند، شرایط را برای «مقاومتِ جمعی» نیز فراهم می‌آورند. سرمایه نیروهایی را سازمان‌دهی می‌کند که می‌توانند سرنگونش کنند، حتی در حالی که برای منضبط کردنِ آن‌ها می‌جنگد.
در این معنا، کتاب سرمایه بدبینانه نیست؛ بلکه «غیرِ‌رمانتیک» است. هیچ تضمینی نمی‌دهد، تنها «بینش» عرضه می‌کند. وعده نمی‌دهد که سرمایه‌داری به خودیِ خود سقوط خواهد کرد؛ بلکه نشان می‌دهد که سرمایه‌داری «قابلِ درک» است و این درک، پیش‌شرطِ عملِ آگاهانه است. شورشِ کور، پراکنده می‌شود؛ اما مبارزهٔ آگاهانه، انباشت می‌گردد.
خواندنِ سرمایه به مثابه یک اثرِ خنثی در علم اقتصاد، یعنی از دست دادنِ کلِ هدفِ آن. این کتاب، یک گزارشِ جرم‌شناسی از جنایتی است که خود را «زندگیِ نرمال» می‌نامد. مستند می‌کند که چگونه سلطه در قراردادها، خشونت در قانون و استثمار در دستمزدها پنهان شده است. مخاطبِ آن نه دانشگاه، بلکه کسانی هستند که تحتِ لوای روابطی که این کتاب افشا می‌کند، زندگی می‌کنند.
به همین دلیل است که این کتاب زنده مانده است. نه چون آینده را پیش‌گویی می‌کند، بلکه چون حال را وضوح می‌بخشد. تا زمانی که زندگیِ انسان تابعِ انبساطِ ارزش باشد، مقولاتی که مارکس کالبدشکافی کرده به سازماندهیِ تجربه ادامه خواهند داد. و تا زمانی که چنین است، سرمایه همان چیزی باقی می‌ماند که از ابتدا بود: نه دکترین و آیینی برای حفظ کردن، بلکه سلاحی برای به دست گرفتن.