توجه بفرمائید متن زیر از ویدیوی فوق بشکل نسخه برداری به فارسی بازنویسی شده و کاملا تحت الفظی است و در اصل اظهارات سخنران هیچ دخل و تصرف و ویرایشی صورت نگرفته و سعی شده ترجمه به متن اصلی و لحن راوی وفادار بماند.

ترجمه مجله جنوب جهانی

چین کشوری پهناور است. ۱.۴ میلیارد نفر جمعیت دارد و از سال ۲۰۱۶، وقتی تولید ناخالص داخلی آن را بر اساس برابری قدرت خرید اندازه بگیرید، بزرگ‌ترین اقتصاد روی زمین بوده است. در واقع، من استدلال می‌کنم که ظهور اقتصادی چین یکی از مهم‌ترین تحولات ۸۰ سال گذشته، یعنی از زمان پایان جنگ جهانی دوم است.

واقعیت امر این است که شما صرفاً نمی‌توانید جهانی را که امروز در آن زندگی می‌کنیم درک کنید، بدون اینکه ظهور چین و چگونگی تغییر همه چیز توسط آن را درک کنید. به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم به چین بیایم تا با چشمان خودم آن را ببینم. و ارائه‌ای که در ادامه می‌آید و مدل اقتصادی چین را توضیح می‌دهد، بر اساس بیش از دو سال تحقیق، زندگی در چین و تلاش برای درک سیستم بسیار منحصربه‌فرد چین است که با عنوان «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» و «اقتصاد بازار سوسیالیستی» شناخته می‌شود. بنابراین اگر تا به حال فکر کرده‌اید که سیستم چین دقیقاً چگونه کار می‌کند، امیدوارم امروز بتوانم به توضیح آن کمک کنم.
قبل از اینکه در مورد اینکه سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی دقیقاً چیست صحبت کنم، می‌خواهم مختصراً در مورد مدل توسعه چین صحبت کنم، زیرا مهم است درک کنیم که چین چگونه در چند دهه گذشته به شکلی قابل توجه از نظر اقتصادی توسعه یافته است. اکنون، اگر به اوایل قرن نوزدهم بازگردید، پیش از آنچه به عنوان «قرن تحقیر» شناخته می‌شود – که با اولین جنگ تریاک در سال ۱۸۳۹ آغاز شد، زمانی که امپراتوری بریتانیا به چین حمله کرد و بخش‌هایی از چین را نیمه‌مستعمره کرد و سپس سایر قدرت‌های استعماری از جمله ژاپن و سایر کشورهای غربی نیز به چین حمله کرده و بخش‌هایی از آن را مستعمره کردند – در اوایل قرن نوزدهم، چین تقریباً یک‌سوم تولید ناخالص داخلی جهانی را نمایندگی می‌کرد. این بر اساس داده‌های گردآوری شده توسط مورخ مشهور اقتصادی، آنگوس مدیسون است. و آنچه اساساً در چند دهه گذشته دیده‌ایم این است که چین در حال بازگشت به این جایگاهی است که قبلاً، پیش از استعمار اروپا و ژاپن داشت. و می‌دانید اگر اخیراً به سال ۲۰۲۵ نگاه کنید، چین اکنون بزرگ‌ترین اقتصاد روی زمین است. وقتی تولید ناخالص داخلی آن را با برابری قدرت خرید اندازه بگیرید، نزدیک به ۲۰٪ از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل می‌دهد. البته، تولید ناخالص داخلی ارزش تمام کالاها و خدمات تولید شده در یک کشور در یک سال معین را اندازه‌گیری می‌کند.
بعداً درباره برخی از محدودیت‌های GDP صحبت خواهم کرد. این شاخص نابرابری و نوع تولید اقتصادی را در نظر نمی‌گیرد. مسلماً مشکلاتی در GDP وجود دارد. اما فقط برای درک اندازه چین و اینکه این تغییر در اقتصاد جهانی چقدر عظیم است؛ می‌بینیم که ایالات متحده بزرگ‌ترین اقتصاد جهان بود، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم که اکثر اقتصادهای بزرگ دیگر جهان را نابود کرد. اما چین از سال ۲۰۱۶ اقتصاد شماره یک بوده است. و سهم ایالات متحده از اقتصاد جهانی در طول زمان در حال کاهش بوده است. اکنون کمتر از ۱۵٪ است.
آنچه حتی باورنکردنی‌تر است – باز هم می‌گویم بعداً درباره مشکلات GDP صحبت خواهم کرد – اما فقط برای درک سطح توسعه اقتصادی در چین، نه از نظر توزیع نابرابری، بلکه سطح توسعه در چین؛ اگر به GDP سرانه نگاه کنید و اندازه جمعیت را در نظر بگیرید و همچنین قدرت خرید ارز کشورهای مختلف را تعدیل کنید، می‌بینید که در همین سال ۱۹۸۰، سرانه تولید ناخالص داخلی چین کمتر از هائیتی، هندوراس، هند، فیلیپین و سودان بود. و امروز، چندین برابر بالاتر است. منظورم این است که این یک نمونه کاملاً خارق‌العاده از توسعه اقتصادی است، به همین دلیل است که می‌گویم ظهور اقتصادی چین یکی از مهم‌ترین تحولات سیاسی در ۸۰ سال گذشته از پایان جنگ جهانی دوم است.
اکنون، در مورد اینکه اشاره کردم GDP نابرابری را لحاظ نمی‌کند؛ بعداً درباره نابرابری صحبت خواهم کرد، اما در مورد کاهش فقر، ما مطالب زیادی از اقتصاددانان جریان اصلی نئوکلاسیک درباره کاهش فقر جهانی در چند دهه گذشته شنیده‌ایم. آنچه آن‌ها اغلب به راحتی نادیده می‌گیرند این حقیقت است که طبق گفته بانک جهانی، سه‌چهارم کاهش جهانی در فقر مطلق در چهار و نیم دهه گذشته به دلیل چین بوده است و چین فقر مطلق را کاملاً حذف کرده است.
حالا اگر تفاوت هزینه‌های زندگی در کشورها را تعدیل کنید و به سهم جمعیتی که با کمتر از ۴.۲۰ دلار در روز زندگی می‌کنند نگاه کنید – واضح است که این رقم بسیار پایین است، اما این خط فقری است که توسط بانک جهانی تعیین شده است – می‌توانید ببینید که در چین، اکنون هیچ انسانی با کمتر از ۴.۲۰ دلار در روز زندگی نمی‌کند. در حالی که هنوز در هند نزدیک به یک‌چهارم جمعیت در آن سطح هستند، مشابه سطح هندوراس. و برای مثال در نیجریه، پرجمعیت‌ترین کشور آفریقا، هنوز بیش از ۶۰٪ جمعیت با کمتر از ۴.۲۰ دلار در روز زندگی می‌کنند. اگر آن آستانه فقر را بالا ببرید – این فقر مطلق نیست، آستانه فقر نسبی است – اگر آن را کمی بالاتر و به ۱۰ دلار در روز برسانید (باز هم با تعدیل هزینه‌های زندگی)، همچنان حدود یک‌چهارم مردم چین در این سطح هستند که تقریباً هم‌سطح برزیل است، اما این به طور قابل توجهی کمتر از میانگین جهانی است. و بسیار کمتر از سایر کشورهای همسایه در جنوب شرقی آسیا، مانند فیلیپین است که در آن بیش از ۸۰٪ جمعیت با کمتر از ۱۰ دلار در روز زندگی می‌کنند. و حتی هند؛ می‌دانید ما در رسانه‌های غربی مطالب زیادی درباره توسعه اقتصادی هند شنیده‌ایم، عمدتاً به این دلیل که هند از نظر سیاسی همسو نیست اما روابط خوبی با ایالات متحده دارد (یا حداقل تا قبل از دونالد ترامپ داشت)؛ اما می‌دانید، هند گام‌هایی در پیشرفت اقتصادی برداشته است، اما این پیشرفت بسیار اغراق‌آمیز است و هنوز حدود ۹۰٪ از جمعیت هند با کمتر از ۱۰ دلار در روز زندگی می‌کنند.
و آنچه جالب است این تصویر در اینجا است؛ این همان رقم کمتر از ۱۰ دلار در روز است، اما می‌توانید جمعیت روستایی و جمعیت شهری را از هم جدا کنید. بنابراین در کل چین حدود یک‌چهارم جمعیت با کمتر از ۱۰ دلار در روز زندگی می‌کنند. و البته هزینه‌های زندگی در چین بسیار کمتر از ایالات متحده است. می‌دانید، با ۱۰ دلار در روز در چین، منظورم این است که می‌توانید سه وعده غذا در روز بخورید، برخلاف ایالات متحده که احتمالاً فقط می‌توانید یک وعده بگیرید. اما به هر حال، نکته این است که وقتی به جمعیت شهری چین نگاه می‌کنید، بدیهی است که درآمدها بالاتر از جمعیت روستایی است. این موضوع بزرگی است که دولت چین امروز با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند و من بعداً در این ارائه درباره آن صحبت خواهم کرد. فقر مطلق به ویژه در مناطق روستایی حذف شده است، اما هنوز این شکاف و این تقسیم‌بندی بین جمعیت شهری و روستایی وجود دارد. هرچند حتی جمعیت روستایی در چین همچنان در شرایط بهتری نسبت به میانگین جهانی زندگی می‌کنند.
حالا اگر به میانگین درآمد (Median Income) نگاه کنید، این البته بسیار مهم است زیرا اگر شما یک فرد عادی باشید، می‌خواهید بدانید درآمد واقعی شما چقدر است. میانگین درآمد در چین در چند دهه گذشته کاملاً سر به فلک کشیده است. در سال ۱۹۹۰، میانگین درآمد زیر ۲ دلار در روز بود. اکنون حدود ۱۳ دلار در روز است. این میانگین (Median) است، باز هم می‌گویم این میانگین حسابی (Average) نیست. و آنچه همچنین جالب است ویتنام است؛ من امروز وقت نخواهم داشت درباره ویتنام صحبت کنم، اما مدل بسیار مشابهی با چین دارد. مدل چین به عنوان اقتصاد بازار سوسیالیستی شناخته می‌شود؛ مدل ویتنام اقتصاد بازار با جهت‌گیری سوسیالیستی است. و ویتنام تنها کشور دیگری است که پیشرفت‌های مشابهی در رشد بسیار سریع میانگین درآمد داشته است، که به طور قابل توجهی بالاتر از میانگین جهانی است.
اکنون از نظر امید به زندگی، امید به زندگی در چین از زمان انقلاب در سال ۱۹۴۹ بیش از دو برابر شده است. و آنچه باورنکردنی است که باید در ذهن داشته باشیم این است که می‌دانید، در سال ۱۹۳۱ ژاپن استعمار منچوری را آغاز کرد. و سپس در سال ۱۹۳۷ آن‌ها یک جنگ تمام‌عیار را شروع کردند که آغاز چیزی بود که در چین به عنوان جنگ جهانی ضد فاشیستی و جنگ علیه تجاوزگری ژاپن شناخته می‌شود. جنگ جهانی دوم برای اروپا در سال ۱۹۳۹ آغاز شد؛ در چین، جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۷ آغاز شد و بدیهی است که امید به زندگی کاملاً افت کرد. و پس از پایان جنگ، امید به زندگی کمی بالا رفت. اما پس از آن، به ویژه بعد از انقلاب در سال ۱۹۴۹، شاهد افزایش بسیار سریع امید به زندگی بوده‌ایم. و امروز، امید به زندگی در چین اساساً در همان سطح ایالات متحده است. در واقع، حتی در طول پاندمی، امید به زندگی در چین بالاتر از ایالات متحده بود زیرا دولت ایالات متحده اقدامات بسیار کمی برای محافظت از جمعیت خود انجام داد.
در زمان انقلاب، امید به زندگی در چین ۳۵ تا ۴۰ سال بود. اکنون حدود ۷۸ تا ۷۹ سال است. از نظر نرخ مرگ‌ومیر کودکان، چین اکنون در همان سطح کشورهای توسعه‌یافته در غرب است که از طریق استعمار توسعه یافتند، مانند ایالات متحده و همچنین برده‌داری. البته ایالات متحده از طریق برده‌داری توسعه یافت. نرخ مرگ‌ومیر کودکان در چین به طور قابل توجهی زیر میانگین جهانی و در همان سطح کشورهای توسعه‌یافته است. و از نظر مرگ‌ومیر مادران، چین و همچنین کوبا و ویتنام برخی از پایین‌ترین سطوح را روی زمین دارند. بسیار خب، این فقط یک نمای کلی و بسیار کوتاه از سطح توسعه اقتصادی چین در چند دهه گذشته به شما می‌دهد. این فوق‌العاده است. اما حالا می‌خواهم بیشتر در مورد سیستم در چین و اینکه چین چگونه به این موفقیت دست یافت صحبت کنم. مهم است که قبل از صحبت درباره «چگونگی» دستیابی، «آنچه» را که چین به دست آورده تثبیت کنیم.
البته همه مائو زدونگ، رهبر انقلاب در سال ۱۹۴۹ را می‌شناسند. نام دیگری که در غرب تا حدودی شناخته شده است، اما اغلب در مورد آن سوءتفاهم وجود دارد، دنگ شیائوپینگ است. و چون من امروز به طور خاص درباره سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی صحبت می‌کنم، مهم است که درباره دنگ صحبت کنیم زیرا او کسی است که این اصطلاح را ابداع کرد. او رهبر دوفاکتوی چین از ابتدای سال ۱۹۷۸ بود. و در آن سال او چیزی را آغاز کرد که در چینی به عنوان اصلاحات و گشایش شناخته می‌شود.
و اشاره کردم که در مورد دنگ سوءتفاهم زیادی وجود دارد و بسیاری از ناظران و کارشناسان غربی مسائل چین، دنگ را به عنوان کسی تصویر می‌کنند که صرفاً سوسیالیسم را رها کرد و سرمایه‌داری را پذیرفت؛ و آن‌ها اغلب برای مثال از این جمله استفاده می‌کنند که به اشتباه به او نسبت داده شده: «ثروتمند شدن باشکوه است»، که واقعاً درک اشتباهی از ایده دنگ بود. و نه فقط دنگ، زیرا او یک رهبر سیاسی در حزب کمونیست بود و شخصیت‌های سیاسی دیگری هم بودند که نقش مهمی در فرآیند اصلاحات ایفا کردند که من درباره آن‌ها نیز صحبت خواهم کرد. اما در واقعیت، استدلال دنگ این نبود که ما فقط باید ثروتمند شویم. نکته این بود که با اجازه دادن به استفاده از نیروهای بازار به طور طبیعی از طریق توسعه نامتوازن، برخی از بخش‌های چین سریع‌تر از بخش‌های دیگر توسعه یافته و مرفه می‌شوند، که می‌دانید در هر کشوری در تاریخ جهان، این اتفاق افتاده است. فرآیندی از توسعه نامتوازن داخلی وجود داشته است. با این حال، دنگ همیشه تأکید می‌کرد که مناطق پیشرفته که دیرتر توسعه می‌یابند، وظیفه دارند به آنچه او «مناطق عقب‌مانده» (مناطق کمتر توسعه‌یافته در چین) می‌نامید کمک کنند. و این در واقع امروز به یک اولویت اصلی تبدیل شده است. در واقع، این به عنوان «تضاد اصلی» شناخته می‌شود و بخشی از کمپین «رفاه مشترک» شده است که بعداً درباره آن صحبت خواهم کرد.
اما اشاره کردم که در مورد دنگ شیائوپینگ سوءتفاهم زیادی وجود دارد. و اگر شما واقعاً آنچه را که او در آن زمان می‌گفت و می‌نوشت و ایده پشت اصلاحات و گشایش را بخوانید، هدف این نبود که سوسیالیسم را کاملاً رها کنند و راه سرمایه‌داری را در پیش بگیرند. او تشخیص داد که چین هنوز بسیار فقیر و بسیار توسعه‌نیافته و کشاورزی است و توانمندی‌های صنعتی و تولیدی قابل توجهی ندارد. بنابراین او تأکید کرد که، نقل‌قول: «توسعه نیروهای مولده نیز نوعی انقلاب است، یک انقلاب بسیار مهم. این اساسی‌ترین انقلاب از دیدگاه توسعه تاریخی است.» پایان نقل‌قول. بنابراین انقلاب فقط درباره مبارزه طبقاتی نیست، زیرا اگر شما هنوز وابسته به صادرات مواد خام به کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و واردات کالاهای ساخته شده از کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته باشید، در واقع این نابرابری جهانی در زنجیره ارزش جهانی و در تقسیم کار جهانی را نمی‌شکنید. شما باید بتوانید سرمایه‌داری را به عنوان یک سیستم جهانی به چالش بکشید و نه فقط در داخل.
بنابراین دنگ شیائوپینگ خاطرنشان کرد که در سه دهه گذشته از زمان ایجاد جمهوری خلق در سال ۱۹۴۹، چین پایه سوسیالیستی اساسی را در کشاورزی و صنعت و سایر زمینه‌های استراتژیک بنا کرده بود. اما نیروهای مولده آن‌ها بسیار کند توسعه یافته بود. آن‌ها به انقلابی نیاز داشتند تا موانع توسعه نیروهای مولده را که واقعاً همان تولید پیشرفته است، از میان بردارند. و او از «باند چهار نفره» و نوع خط مشی چپ افراطی در حزب کمونیست انتقاد کرد و گفت که اساساً آن‌ها استدلال می‌کردند که فقیر و عقب‌مانده و کشاورزی بودن تحت سوسیالیسم بهتر از ثروتمند بودن تحت سرمایه‌داری است. اما دنگ در دفاع از سرمایه‌داری استدلال نمی‌کرد. او می‌گفت که این دیدگاه چپ افراطی که کشاورزی و فقدان بازده صنعتی را مقدس می‌شمارد (بت‌واره می‌کند)، سوسیالیسم نیست. او گفت مارکسیست‌ها همیشه بر این باور بوده‌اند که سوسیالیسم بر سرمایه‌داری برتری دارد و کشورهای سوسیالیستی باید بتوانند نیروهای مولده خود را سریع‌تر از کشورهای سرمایه‌داری توسعه دهند. او می‌گوید اگر اقتصاد راکد بماند و سطح زندگی مردم در سطح پایینی باقی بماند، نمی‌توانیم بگوییم در حال ساختن سوسیالیسم هستیم.
بنابراین این ایده پشت توسعه سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی را توضیح می‌دهد که رسماً در سال ۱۹۸۲ اعلام شد. و حزب کمونیست اعلام کرد که بر اساس تحلیل آن‌ها، چین هنوز در مرحله مقدماتی سوسیالیسم است و نیاز دارد نیروهای مولده را توسعه دهد قبل از اینکه بتواند بعداً به مراحل پیشرفته‌تر سوسیالیسم حرکت کند. و سپس در سال ۱۹۹۲ رئیس‌جمهور بعدی، جیانگ زمین، او رسماً اعلام کرد و اصطلاح «اقتصاد بازار سوسیالیستی» را برای اشاره به اقتصاد چین پذیرفت.
حالا این دقیقاً به چه معناست؟ من بیشتر در مورد نقش بازار در اقتصاد چین صحبت خواهم کرد. اما چین دارای یک طبقه سرمایه‌دار است. آن‌ها سرمایه‌دار دارند اما آن‌ها به این معنا که یک نیروی سیاسی باشند که بتوانند سیستم سیاسی را کنترل کنند (مانند ایالات متحده)، یک «طبقه» را تشکیل نمی‌دهند. منظورم این است که این خیلی واضح است؛ در ایالات متحده بیش از ۸۰٪ کاندیداها در سنا که بودجه بیشتری دارند برنده انتخابات می‌شوند و در مجلس نمایندگان هم همین‌طور. این بهترین به اصطلاح دموکراسی است که با پول می‌توان خرید. ما این را به وضوح در مورد دونالد ترامپ می‌بینیم که همه این میلیاردرها را به مراسم تحلیف خود دعوت می‌کند و با آن‌ها شام می‌خورد. در چین، سرمایه‌داران وجود دارند، اما از نظر یک طبقه منسجم، آن‌ها قدرت سیاسی و قطعاً قدرت دولتی ندارند. و دولت می‌تواند این طبقه سرمایه‌دار را کنترل کند و این طبقه را منضبط کند و به ویژه از کنترل دولت بر بخش مالی و عرضه پول استفاده کند. چین همچنین کنترل‌های ارزی بسیار سخت‌گیرانه‌ای دارد و اساساً صنعت خصوصی را منضبط کرده و دسترسی آن به پول و اعتبار را کنترل می‌کند تا آن را مجبور کند در بخش‌های استراتژیکی که توسط دولت برنامه‌ریزی شده است، سرمایه‌گذاری کند. و می‌دانید بر خلاف ایالات متحده که اگر میلیاردر باشید اساساً می‌توانید هر کاری دلتان خواست انجام دهید از جمله اینکه دولت را بخرید، در چین منظورم این است که اگر قانون را نقض کنید و علیه منافع ملی حرکت کنید با عواقب بسیار شدیدی روبرو خواهید شد.
حالا برای درک اینکه چرا این اصلاحات بسیار ضروری بود، اگر به خروجی صنعتی چین نگاه کنید، در دهه ۱۹۷۰ از نظر آنچه واقعاً تولید می‌کرد و از نظر سهم کل اقتصاد، هنوز در سطح بسیار پایینی بود. چین هنوز یک جامعه بسیار کشاورزی بود که اکثریت کشور در روستاها زندگی می‌کردند و در بخش کشاورزی کار می‌کردند. در زمان شروع اصلاحات و گشایش در سال ۱۹۷۸، تنها حدود کمتر از ۲۰ درصد در شهر زندگی می‌کردند که در واقع سطح پایین‌تری از شهرنشینی حتی در مقایسه با هند است؛ کشوری که امروزه هنوز جمعیت روستایی بسیار بزرگی دارد. امروز در چین بیش از ۷۰ درصد جمعیت در مناطق شهری زندگی می‌کنند. منظورم این است که وقتی فکر می‌کنید چین امروز در مقایسه با سال ۱۹۷۸ چه شکلی است، منظورم این است که این یک دنیای کاملاً متفاوت است. چهارپنجم مردم در چین در روستاها زندگی می‌کردند و عمدتاً در بخش کشاورزی و در بخش غیررسمی کار می‌کردند.


حالا، دنگ شیائوپینگ ممکن است تا حدودی شناخته‌شده باشد، اما حتی کمتر شناخته‌شده‌تر از دنگ، دومین رهبر قدرتمند حزب کمونیست در اواخر دهه ۷۰ و دهه ۸۰ است و او «چن یون» بود. و او واقعاً معمار ایدئولوژیک بود. می‌دانید، دنگ شیائوپینگ یک رهبر سیاسی بود و او می‌دانید، او یک ایدئولوگ بود. او یک جهان‌بینی ایدئولوژیک داشت، اما در واقع چن یون یک جورهایی مغز متفکر واقعی پشت اصلاحات اقتصادی بود. و چن یون به شکلی مشهور این ایده را بیان کرد که آن را «اقتصاد قفس پرنده» می‌نامید. بنابراین چن به شکلی مشهور گفت که آن پرنده، نیروهای بازار و سرمایه خصوصی است و قفس، اقتصاد کلی است که توسط حزب کمونیست و توسط دولت بنا شده است و آن‌ها می‌توانند اندازه قفس را کوچک یا بزرگ کنند. بنابراین وقتی آن‌ها برای توسعه صنایع خاصی به نیروهای بازار بیشتری نیاز دارند، می‌توانند اندازه قفس را افزایش دهند و فرصت‌های بیشتری برای نیروهای خصوصی فراهم کنند. اما وقتی این کار برخلاف منافع ملی برود و به خصوص وقتی چیزهایی مثل نابرابریِ در حال افزایش و آلودگی و مسائل دیگر وجود دارد، آن‌ها می‌توانند اندازه قفس را کوچک کنند و سرمایه را منضبط کنند. اما نکته این است که سرمایه خصوصی همیشه آن پرنده‌ای است که در قفس گرفتار شده است.
بنابراین بیایید دقیق‌تر به این نگاه کنیم که نقش دولت و نیروهای خصوصی در اقتصاد چین چیست. این از «توما پیکتی» اقتصاددان فرانسوی است. و اگر شما به سطح مالکیت دولتی دارایی‌ها در چین در زمان اصلاحات و گشایش تحت نظر دنگ شیائوپینگ در سال ۱۹۷۸ نگاه کنید، ۱۰۰ درصد دارایی‌هایی که در اختیار شرکت‌های چینی بود، دولتی بودند. تمام، تمام شرکت‌ها دولتی بودند. و آنچه جالب است این است که، می‌دانید، این ایده وجود دارد که دنگ شیائوپینگ فقط همه چیز را خصوصی کرد و او یک سرمایه‌دار بود. این کاملاً مضحک است. بنابراین اگر نگاه کنید وقتی دنگ شیائوپینگ رهبر دوفاکتوی چین از سال ۱۹۷۸ تا پایان دهه ۱۹۸۰ بود، می‌توانید ببینید که وقتی او رهبری چین را متوقف کرد، هنوز حدود ۹۰ درصد از تمام دارایی‌های شرکت‌ها در چین دولتی بودند. و من درباره خصوصی‌سازی تحت نظر جیانگ زمین صحبت خواهم کرد. اما حتی با وجود آن، در دهه ۹۰ با خصوصی‌سازی، تا سال ۲۰۰۶ سطح، سطح مالکیت دولتی دارایی‌ها در کل اقتصاد چین از سال ۲۰۰۶ در حدود ۵۵ درصد از کل سرمایه تمام، تمام شرکت‌ها در چین بسیار ثابت بوده است. بنابراین حدود نیمی از دارایی‌های تمام شرکت‌ها در چین از شرکت‌های دولتی هستند.
آن‌ها در بخش‌های استراتژیک اقتصاد چین متمرکز شده‌اند. این به عنوان «بلندی‌های فرماندهی» اقتصاد شناخته می‌شود. درست است؟ پس اول، امور مالی؛ که احتمالاً مهم‌ترین بخش اقتصاد است. تمام بانک‌های بزرگ و مؤسسات مالی دولتی هستند و آن‌ها انحصار عرضه پول و دسترسی به وام‌ها را دارند که بسیار مهم است. و این رگ حیات، رگ حیات هر اقتصادی است. بنابراین هر اقتصاد خصوصی که بخواهد سرمایه‌گذاری کند نیاز دارد آن بودجه را از بخش مالی دولتی دریافت کند. اما نه فقط آن، می‌دانید، بخش مخابرات، بخش انرژی، حمل و نقل، برخی بخش‌های املاک و مستغلات، برخی قسمت‌های بخش املاک و مستغلات، حتی برخی صنایع سنگین مثل تولید فولاد و صنایع کلیدی مهم معینی همگی دولتی هستند و آن‌ها توسط این شرکت‌های عظیم دولتی اداره می‌شوند. این‌ها برخی از بزرگ‌ترین شرکت‌های روی زمین هستند. و اگر به سهم ۵۰۰ شرکت برتر جهانی فورچون نگاه کنید، این‌ها ۵۰۰ شرکت بزرگ روی زمین هستند، می‌بینید که اکثریت آن‌ها از چین، این شرکت‌های عظیم دولتی هستند.
حالا اشاره کردم که در دهه ۱۹۹۰ خصوصی‌سازی بیشتری وجود داشت. در ابتدای دهه ۹۰ در سال ۱۹۹۰ حدود ۹۰ درصد از تمام سرمایه، سرمایه تمام شرکت‌های چینی دولتی بود و تا پایان دهه ۹۰ حدود ۷۰ درصد بود. و بعد کمی بیشتر به ۵۵ درصد سقوط کرد. این تحت نظر جیانگ زمین بود که رئیس‌جمهور بعد از دنگ شیائوپینگ بود. خب، دنگ هیچ‌وقت رسماً رهبر سیاسی نبود، او هیچ‌وقت رهبر رسمی نبود. او رهبر دوفاکتو بود. اما تحت نظر جیانگ زمین و ژو رونگ‌جی که نخست‌وزیر بود، آن‌ها، آن‌ها بر این خصوصی‌سازی نظارت کردند، اما این‌طور نبود که فقط همه چیز را خصوصی کنند و بگذارند بازار آزاد کنترل همه چیز را به دست بگیرد. نه، شعار این بود: «بزرگ‌ها را بچسب، کوچک‌ها را رها کن». صنایع استراتژیک در بلندی‌های فرماندهی اقتصاد دولتی باقی ماندند. با این حال، در این زمان، چین مشکلات مالی زیادی داشت و هنوز با نرخ‌های بالای تورم دست و پنجه نرم می‌کرد. بنابراین به منظور کاهش کسری بودجه و کاهش و مبارزه با تورم، که همیشه یک مسئله اقتصادی بسیار جدی است که قدرت خرید طبقه کارگر را فرسوده می‌کند، صنایع غیررقابتی و غیرسودآور در بخش‌های غیر استراتژیک خصوصی شدند. این برای مثال شامل چیزهایی مثل بسیاری از هتل‌ها و رستوران‌ها بود که دولتی بودند، اما همچنین کارخانه‌هایی، می‌دانید، که چیزهایی مثل تلویزیون و کالاهای مصرفی می‌ساختند. پس این‌ها کالاهای مصرفی غیر استراتژیک هستند. این‌ها چیزهایی مثل تولید فولاد نیستند، درست است؟ آن دولتی باقی ماند. و اگر به سطح کلی تمام دارایی‌ها در کل اقتصاد در چین در سال ۱۹۷۸ نگاه کنید، دارایی‌های عمومی حدود ۷۰ درصد کل دارایی‌ها بود و آنچه جالب است، این هم از توما پیکتی است، و آنچه جالب است این است که اگر به می‌دانید، به اصطلاح سوسیال دموکراسی‌های اروپایی نگاه کنید، دیده‌اید که تا دهه ۲۰۱۰ در اکثر کشورهای اروپایی اساساً هیچ دارایی عمومی به عنوان سهمی از کل دارایی‌ها وجود ندارد، به خاطر سطح بدهی. در واقع، در ایالات متحده، در واقع یک سهم منفی از دارایی عمومی وجود دارد زیرا مؤسسات عمومی، همان تعداد بسیار کمی که وجود دارند، به منافع مالی خصوصی که بدهی آن‌ها را در اختیار دارند، بدهکار هستند. بنابراین در چین، این در بالاترین سطح میان تمام اقتصادهای بزرگ جهان باقی مانده است.
و دوباره اگر به شرکت‌های دولتی، SOEها به عنوان درصدی از تولید ناخالص داخلی نگاه کنید، دارایی‌های آن‌ها به عنوان درصدی از تولید ناخالص داخلی، می‌توانید ببینید که تا سال ۲۰۱۸ حدود ۲۰۰ درصد از تولید ناخالص داخلی توسط دارایی‌های در اختیار شرکت‌های دولتی نمایندگی می‌شد. حتی اگر به می‌دانید، یک سوسیال دموکراسی مثل نروژ نگاه کنید که یک بخش نفت دولتی عظیم دارد، حتی در نروژ هم این رقم به هیچ وجه به سطح دارایی‌های در اختیار شرکت‌های دولتی در چین نزدیک نمی‌شود. و مسلماً در کره، ایتالیا و هند بسیار پایین‌تر است. و دوباره، اشاره کردم اگر به لیست ۵۰۰ فورچون از ۵۰۰ شرکت بزرگ روی زمین نگاه کنید و به شرکت‌های دولتی در لیست نگاه کنید، می‌دانید، برخی شرکت‌های دولتی دیگر مثل آرامکو عربستان وجود دارند که شرکت اصلی تولید نفت عربستان است. و می‌توانید ببینید که اگر به تمام SOEها در لیست ۵۰۰ فورچون نگاه کنید، اکثریت قاطع، سه‌چهارم آن‌ها از SOEهای چین می‌آیند.
حالا، آنچه همچنین جالب است این است که بخشی از این فرآیند اصلاحات این است که یک تمرکززدایی از قدرت سیاسی وجود داشت. آنچه درباره چین خیلی خوب شناخته نشده این است که این ایده وجود دارد که دولت مرکزی در پکن فقط همه چیز را کنترل می‌کند و تمام دولت‌های استانی را مجبور می‌کند کاری را که پکن می‌خواهد انجام دهند. این اصلاً آن‌طور که سیستم سیاسی چین کار می‌کند نیست. از نظر قدرت تصمیم‌گیری اقتصادی که دولت‌های استانی در چین در اختیار دارند، این یک سیستم به شدت غیرمتمرکز است و آن‌ها آزادی عمل زیادی در تعیین اینکه دولت‌های محلی در چین، اقتصادشان چگونه کار خواهد کرد و برنامه‌ریزی آن‌ها چگونه خواهد بود، دارند. و یک دلیل بزرگ برای آن این است که چین ۱.۴ میلیارد نفر جمعیت دارد. این یک کشور عظیم است. این واقع‌بینانه نیست که پکن تعیین کند تمام اقتصادهای محلی چه کاری انجام خواهند داد. این، منظورم این است که، این اصلاً معنایی ندارد، غیرمنطقی خواهد بود.
بنابراین آنچه ما همچنین در واقع دیده‌ایم این است که در چند دهه گذشته، شرکت‌های دولتی که توسط دولت مرکزی در پکن اداره می‌شوند، سهم آن‌ها از مالکیت کلی در کل اقتصاد سقوط کرده است و در واقع ما شاهد افزایشی در سهم نمایندگی شده توسط شرکت‌های دولتی متعلق به دولت‌های استانی و حتی دولت‌های محلی شهری بوده‌ایم. بنابراین آنچه ما همزمان دیده‌ایم این است که شرکت‌های دولتی زیادی وجود دارند که ۱۰۰ درصد متعلق به دولت نیستند و سطوح مختلفی از مالکیت دولتی وجود دارد و در واقع بیش از ۸۰ درصد شرکت‌ها در چین سطحی از مالکیت دولتی دارند. بنابراین حتی اگر شما این شرکت‌های بزرگ خصوصی تکنولوژی را داشته باشید، دولت اغلب حداقل بخشی از آن شرکت‌ها را در اختیار دارد. یک مثال خوب برای این، غول‌های تکنولوژی علی‌بابا و تنسنت هستند. آن‌ها شرکت‌های خصوصی هستند، می‌دانید، مثل آلفابت که مالک گوگل است یا متا که مالک فیس‌بوک است. اما تفاوت در چین این است که اگرچه آن‌ها رسماً دولتی نیستند، چون این‌ها شرکت‌های بین‌المللی هستند و ما دیدیم، می‌دانید، کمپین علیه تیک‌تاک را با تمام این پروپاگاندا علیه تیک‌تاک؛ بنابراین به منظور ترویج بین‌المللی شدن، آن‌ها کاملاً دولتی نیستند، اما در عوض دولت چین چیزی را دارد که به عنوان «سهام طلایی» شناخته می‌شود، که به این معنی است که دولت چین قدرت وتو روی تصمیمات بسیار مهم اتخاذ شده توسط این شرکت‌های بزرگ تکنولوژی دارد، که راهی است برای جلوگیری از اینکه این شرکت‌های تکنولوژی، می‌دانید، برخلاف منافع چین و کل طبقه کارگر حرکت کنند و به دولت، می‌دانید، قدرت قابل توجهی بر این میلیاردرهای بزرگ تکنولوژی می‌دهد. و اگر این کار را نکنید، می‌بینیم که در ایالات متحده چه اتفاقی می‌افتد، جایی که آن‌ها فقط دولت را تصاحب می‌کنند.
و آنچه همچنین جالب است این است که هنوز تعاونی‌ها وجود دارند. من تا یک ثانیه دیگر درباره تعاونی‌های کشاورزی صحبت خواهم کرد. اما همچنین هنوز شرکت‌های متعلق به کارگران در چین وجود دارند. حالا، واضح است که آن‌ها اصلاً در همان سطحی که در دوران مائو بودند، به خصوص در کشاورزی، نیستند. اما آنچه جالب است و خیلی از مردم این را نمی‌دانند، هواوی در واقع احتمالاً بزرگ‌ترین شرکت متعلق به کارگران در جهان است.
و اشاره کردم که تعاونی‌های کشاورزی هم وجود دارند که اخیراً در حال افزایش اندازه بوده‌اند. و این به خصوص تحت نظر رئیس‌جمهور شی جین‌پینگ است، زمانی که او در سال ۲۰۱۲ به عنوان دبیر کل حزب کمونیست منصوب شد و سپس رئیس‌جمهور. او یک کمپین بزرگ ضد فقر را آغاز کرد. حالا واضح است که این برای سال‌ها در جریان بود اما این یک اولویت قابل توجه برای رئیس‌جمهور بود و به عنوان بخشی از این کمپین ضد فقر، او اولویت داد به احیای تعاونی‌های کشاورزی در مناطق روستایی و همچنین نه فقط در کشاورزی بلکه در مناطق دیگر. می‌دانید، این گزارش خاطرنشان می‌کند که بیش از ۱۰,۰۰۰ تعاونی اولیه تأمین و بازاریابی وجود دارد که در چند سال گذشته راه‌اندازی شده‌اند. و می‌دانید اگر رسانه‌های غربی را بخوانید، گاهی اوقات آن‌ها از این موضوع وحشت می‌کنند و می‌گویند که شی در حال بازگرداندن سیاست‌های دوران مائو است، اما این به این دلیل است که دولت تشخیص داد و این فقط دولت مرکزی در پکن نیست، بلکه به عنوان بخشی از این کمپین ضد فقر، شما تعداد زیادی از دولت‌های محلی و مقامات حزبی را داشتید که با جوامع محلی کار می‌کردند و اساساً آنچه اتفاق می‌افتاد این بود که مقامات محلی حزب با نمایندگان جامعه ملاقات می‌کردند و می‌گفتند «بسیار خب، ما چه کار می‌توانیم بکنیم تا در زیرساخت و آموزش شغلی و آموزش سرمایه‌گذاری کنیم؟ و ما چه چیزی می‌توانیم به همه شما ارائه دهیم تا به فراهم کردن فرصت‌های شغلی، به افزایش اشتغال، به کاهش فقر و به زنده‌کردن این اقتصادهای محلی کمک کند؟ مثلاً با همکاری هم چه کاری می‌توانیم انجام دهیم؟» و یکی از راه‌هایی که آن‌ها این کار را انجام دادند، سرمایه‌گذاری انبوه در این تعاونی‌ها بود. و اگر شما به مطالب بیشتری در این باره علاقه دارید، مؤسسه «تریکانتیننتال» گزارش بسیار خوبی دارد که جزئیات احیای روستایی چین و کمپین ضد فقر را شرح می‌دهد.
حالا، این البته یک موضوع بحث‌برانگیز در غرب است، اما حتی در موضوع دموکراسی، این چیزی است که اغلب در غرب درباره چین در مورد آن بحث نمی‌شود. اما آنچه جالب است این است که این سازمان غربی به نام «اتحاد دموکراسی‌ها» که توسط دولت‌های غربی تأمین مالی می‌شود و از قضا توسط تایوان هم تأمین مالی می‌شود و توسط آندرس فوگ راسموسن که دبیرکل ناتو و نخست‌وزیر دانمارک بود بنیان‌گذاری شده است؛ این به هیچ وجه یک سازمان طرفدار چین نیست که مثلاً توسط حزب کمونیست کنترل شود یا چیزی شبیه آن. این تا جایی که ممکن است غربی است. آن‌ها یک مطالعه سالانه انجام می‌دهند به نام «شاخص ادراک دموکراسی» و آن‌ها تأیید دولت را در سراسر جهان اندازه‌گیری می‌کنند و آن‌ها به طور مداوم دریافته‌اند که چین و ویتنام برخی از بالاترین سطوح تأیید دولت را روی زمین دارند. در واقع، این مطالعه دریافت که ۸۳ درصد از مردم در چین سیستم خود را دموکراتیک می‌دانند و ۷۷ درصد از مردم در ویتنام، که برخی از بالاترین سطوح روی زمین است. و از قضا آن‌ها دریافتند که بسیاری از به اصطلاح دموکراسی‌های غربی، دموکراسی‌های سرمایه‌داری، در واقع دموکراتیک نیستند. اکثریت مردم در برخی کشورهای غربی می‌گویند سیستم آن‌ها دموکراتیک نیست. حالا برخی مردم به این نگاه می‌کنند و می‌گویند این پروپاگاندای دیوانه‌وار است، هرچند دوباره باید تأکید کنم این از طرف سازمانی است که توسط دولت‌های غربی تأمین مالی می‌شود. این مطالعه آن‌هاست. با این حال، وقتی به این هم نگاه کنید که مردم در چین و به طور کلی در جنوب جهانی دموکراسی را چگونه درک می‌کنند، کمی بیشتر منطقی به نظر می‌رسد، زیرا وقتی از آن‌ها پرسیده می‌شود منظورشان از دموکراسی چیست، آن‌ها در مقایسه با آمریکای شمالی و اروپای غربی، به شکلی بسیار متفاوت به آن فکر می‌کنند. اگر نگاه کنید اکثریت قاطع مردم در جنوب جهانی، آن‌ها دموکراسی را به عنوان سیستمی از حکومت درک می‌کنند که در آن دولت در جهت منافع مردم برای بهبود استانداردهای زندگی و رفاه عمل می‌کند. در حالی که در کشورهای سرمایه‌داری غربی، درک آن‌ها از دموکراسی، حفاظت از حقوق و آزادی‌های فردی است. بنابراین این هم منطقی است که چرا می‌دانید، این همه آدم، اکثریت قاطع مردم نه تنها در چین بلکه حتی در ویتنام و سایر کشورهای سوسیالیستی سیستم خود را دموکراتیک می‌دانند، زیرا آن‌ها روش بسیار متفاوتی برای درک چگونگی کارکرد دموکراسی دارند، چون آن‌ها در چند نسل دیده‌اند که چگونه استانداردهای زندگی‌شان کاملاً سر به فلک کشیده و فقر مطلق پایان یافته است.
بنابراین من درباره اقتصاد قفس پرنده و اصلاحات و گشایش و سطح سرمایه خصوصی، نقش سرمایه خصوصی در اقتصاد چین صحبت کردم. پس حالا می‌خواهم درباره اینکه استراتژی سرمایه‌گذاری خارجی چین چه بود صحبت کنم، زیرا این ایده وجود دارد که چین فقط مثل این بود که به شرکت‌های خارجی اجازه داد هر کاری می‌خواهند بکنند و کارگران چینی را استثمار کنند و آن‌ها این‌گونه توسعه یافتند. اما واضح است که آن، آن بسیار ساده‌انگارانه است. و واقعیت این است که چین همیشه یک استراتژی بسیار روشن برای سرمایه‌گذاری خارجی داشت، زیرا آن‌ها تشخیص دادند که اگر آن‌ها فقط به شرکت‌های خارجی اجازه می‌دادند در چین سرمایه‌گذاری کنند، آن‌گاه آن‌ها صرفاً در بخش‌هایی سرمایه‌گذاری می‌کردند که در آن کارگران چینیِ با دستمزد پایین را استثمار کنند و چین هرگز واقعاً نیروهای مولده را توسعه نمی‌داد و در زنجیره ارزش جهانی بالا نمی‌رفت و راه خود را از پایین‌ترین بخش تقسیم کار جهانی به بیرون پیدا نمی‌کرد. بنابراین وقتی چین از سال ۱۹۷۸ اجازه سرمایه‌گذاری خارجی را داد، ایده این بود که شرکت‌های خارجی باید دو شرط را رعایت کنند. اول اینکه شرکت‌های خارجی باید با شرکت‌های محلی چینی شرکت‌های سرمایه‌گذاری مشترک تشکیل می‌دادند؛ این‌ها به عنوان JV شناخته می‌شوند. بنابراین برای مثال، فولکس‌واگن، می‌دانید غول خودروسازی آلمانی، آن‌ها یک شرکت سرمایه‌گذاری مشترک با یک شرکت خودروسازی چینی تشکیل می‌دادند. شرکت خودروسازی چینی مالک ۵۱ درصد می‌شد و فولکس‌واگن مالک ۴۹ درصد. و همچنین شرط دیگر «انتقال فناوری» بود و دنگ شیائوپینگ به شکلی مشهور از این با عنوان «انتقال فناوری در ازای دسترسی به بازار» یاد می‌کرد. این شعار به زبان چینی بود که درک آن بسیار مهم است زیرا این بخش در غرب مورد سوءبرداشت و تحریف قرار گرفته است و ما این پروپاگاندای مداوم را به‌ویژه از سوی شاهین‌ها (تندروها) در ایالات متحده می‌شنویم که ادعا می‌کنند چین مالکیت معنوی را «به سرقت برده» و تمام این‌ها را از شرکت‌های غربی می‌دزدیده است. در واقع، اگر به قرارداد امضا شده توسط بسیاری از این شرکت‌هایی که در چین سرمایه‌گذاری کردند نگاه کنید، شرط سرمایه‌گذاری آن‌ها این بود که باید با انتقال فناوری موافقت می‌کردند زیرا چین نمی‌خواست صرفاً برای همیشه در تهِ زنجیره ارزش جهانی باقی بماند، درست است؟ چون اگر به تقسیم کار جهانی و سطح خروجی تولید و انواع اینکه تولیدات تکنولوژیک در کشورهای سراسر جهان چقدر پیشرفته هستند فکر کنید، چین در ابتدای اصلاحات در کف این هرم جهانی بود که می‌توانید آن را مثل تقسیم کار جهانی در نظر بگیرید، درست است؟ جایی که شما صنایعی با ارزش افزوده بسیار پایین و بسیار متکی به نیروی کار با حاشیه سود پایین دارید زیرا همه آن‌ها با یکدیگر رقابت می‌کنند. و چین، منظورم این است که، این چیزی است که امروز به نظر می‌رسد اما چین در کف بود و صنایع سرمایه‌بر با ارزش افزوده بالاترِ زیادی نداشت و مسلماً هیچ صنعت با فناوری بالایی (High-tech) نداشت، بنابراین سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی (FDI) نقش مهمی ایفا کرد، در درجه اول برای انتقال فناوری و به‌ویژه در دهه ۹۰، درست است؟ با این حال، این ایده وجود دارد که هنوز هم امروزه اقتصاد چین صرفاً متکی به شرکت‌های خارجی، عمدتاً غربی است که فقط در چین سرمایه‌گذاری می‌کنند و آن‌ها فقط تمام، ظاهراً تمام مالکیت معنوی آن‌ها را می‌دزدند. این اصلاً آن چیزی نیست که در چین اتفاق می‌افتد. و اگر این اصلاً زمانی درست بوده باشد، واضح است که به شدت اغراق شده است. اگر زمانی هم درست بوده باشد، عناصری از حقیقت در دهه ۹۰ وجود داشت، اگرچه انتقال فناوری اجباری نبود؛ داوطلبانه بود. اما بله، در دهه ۹۰، در سطح اوج، در سطح پیک، ۶ درصد از GDP چین توسط سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی نمایندگی می‌شد. اما آن رقم به طور بسیار قابل توجهی به‌ویژه در دهه گذشته سقوط کرده است و امروز تنها حدود یک، در واقع حتی کمتر از ۱ درصد از GDP است. بنابراین چین این روزها خیلی زیاد به انتقال فناوری از غرب تکیه نمی‌کند اما آن بخش بسیار مهمی از استراتژی توسعه‌اش در دهه ۹۰ به طور خاص بود. و من کمی بعدتر درباره این موضوع تقسیم کار جهانی بیشتر صحبت خواهم کرد.
حالا، به عنوان بخشی از سیاست صنعتی چین، آن‌ها نمی‌خواستند فقط شرکت‌های خارجی سرمایه‌گذاری کنند و بعد برای همیشه، می‌دانید، اسباب‌بازی‌های ارزان و توستر و منسوجات برای مصرف‌کنندگان غربی بسازند. این چیزی بود که دولت‌های غربی، به‌ویژه دولت ایالات متحده می‌خواست. آن‌ها می‌خواستند چین را در کف گرفتار نگه دارند. استراتژی غرب، به ویژه ایالات متحده، این بود که چین را در کف زنجیره ارزش جهانی گرفتار نگه دارد تا شرکت‌های غربی بتوانند برای همیشه نیروی کار با دستمزد پایین را استثمار کنند و شرکت‌های غربی بتوانند کالاها را طراحی کنند و انحصار مالکیت معنوی را داشته باشند و اکثریت قاطع سود را ببرند، در حالی که فقط درصد بسیار کمی از سود به چین یا سایر کشورهای جنوب جهانی برسد. این چیزی بود که غرب می‌خواست، چیزی که این شرکت‌های غربی وقتی در چین سرمایه‌گذاری می‌کردند می‌خواستند. اما واضح است که چین نمی‌خواست در کف تقسیم کار جهانی باقی بماند. بنابراین، چین، دولت چین برنامه روشنی داشت، برنامه‌های روشن و اهدافی برای سیاست صنعتی‌اش تعیین شده بود. و هنوز امروزه، می‌دانید، چین، حزب کمونیست برنامه‌های پنج‌ساله صادر می‌کند و ما در آستانه دیدن برنامه پنج‌ساله جدید هستیم. و استراتژی، ارتقای صنعتی برای بالا رفتن از این زنجیره ارزش جهانی بود. و آن‌ها مراحل مختلفی را در دوره‌های مختلف در دهه‌های مختلف تعیین کردند. درست است؟ بنابراین در چینی، این‌ها با عنوان «لائو سان یانگ» (Lao San Yang)، یعنی «سه چیز قدیمی» شناخته می‌شوند. پس در دهه ۱۹۷۰، هدف این بود که هر خانوار در چین یک دوچرخه، یک ساعت و یک چرخ خیاطی داشته باشد. این به شما درکی از سطح فقر و عقب‌ماندگی در چین در آن زمان می‌دهد. درست است. در دوران مائو، چین دستاوردهای زیادی از نظر بالا بردن استانداردهای زندگی و استانداردهای بسیار اولیه زندگی از سطحی از درماندگی و گرسنگی و سوادآموزی و آموزش پایه و صنعتی‌سازی پایه و آزادی زنان به دست آورده بود. با این حال، تا دهه ۷۰، سطح توسعه چین هنوز بسیار پایین بود و همچنان یکی از فقیرترین کشورهای روی زمین بود زیرا چنین جمعیت بزرگی داشت. در دهه ۱۹۸۰، هدف جدید این بود که هر خانوار یک یخچال، یک ماشین لباسشویی و یک تلویزیون رنگی داشته باشد. تا دهه ۹۰، هدف، و این‌ها البته کالاهایی هستند که به صورت محلی در چین تولید می‌شوند؛ بنابراین هدف داشتن این تولید محلی است. در دهه ۹۰، هدف دوباره بالا رفتن از زنجیره ارزش بود و اینکه هر خانوار یک کولر گازی، یک دستگاه ویدیو (VCR) و یک کامپیوتر داشته باشد. باز هم، همه به صورت محلی تولید شده باشند. و امروز آن‌ها حالا این ایده «شین سان یانگ» (Xin San Yang) را دارند؛ پس حالا «سه چیز جدید» در چین مطرح است. و آن بخش‌های استراتژیکی که در برنامه ۵ ساله قبلی اولویت‌بندی شده‌اند، وسایل نقلیه الکتریکی، پنل‌های خورشیدی و باتری‌ها هستند. و این دلیل بزرگی است که چرا چین به یک غول (Juggernaut) در صنعت جهانی انرژی سبز تبدیل شده است و در حال انجام پیشرفت عظیمی در فاصله گرفتن از سوخت‌های فسیلی و کمک به جهان برای انتقال به انرژی‌های تجدیدپذیر است. و این همچنین بخشی از این ایده‌ای است که حزب کمونیست در حال ترویج آن بوده و «نیروهای مولده با کیفیت جدید» نامیده می‌شود، زیرا قبلاً اشاره کردم که دنگ شیائوپینگ تأکید کرده بود که چین سطوح بسیار پایینی از ظرفیت تکنولوژیک و ظرفیت تولیدی داشت و آن‌ها نیاز داشتند نیروهای مولده پایه را توسعه دهند اما حالا استراتژی این است که نیروهای مولده با کیفیت جدید را در سطوح بسیار بالای خروجی صنعتی و صنایع با فناوری بالا توسعه دهند.
بنابراین اگر برای مثال به انرژی سبز نگاه کنید، چین اکنون دو برابر کل بقیه جهان روی هم، در حال ساخت ظرفیت بادی و خورشیدی است. این اصلاً خارج از نمودار است. اگر به خورشیدی و بادی نگاه کنید، منظورم این است که نگاه کردن به چین در مقایسه با اتحادیه اروپا و ایالات متحده فقط دیوانه‌کننده است. اگر به وسایل نقلیه الکتریکی نگاه کنید، منظورم این است که اصلاً هیچ مقایسه‌ای با سطح خروجی که در حال حاضر از چین می‌آید وجود ندارد. و این فقط به خاطر نیروهای بازار خصوصی نبود. این به این دلیل بود که دولت، حزب کمونیست، برنامه‌ای را تدوین کرد و گفت: «ما قصد داریم این بخش را اولویت‌بندی کنیم و از کنترل خود بر سیستم مالی دولتی استفاده خواهیم کرد تا وام‌های ارزان به صنعت بدهیم و رقابت داخلی را تشویق کنیم تا کارایی را افزایش دهیم و خروجی انرژی‌های تجدیدپذیر را به طور انبوه گسترش دهیم تا اکنون خورشیدی به ارزان‌ترین شکل انرژی روی زمین تبدیل شود، انرژی خورشیدی.» و آنچه دیده‌ایم این است که چین به ابرقدرت تولیدی جهان تبدیل شده است. منظورم این است که در زمینه سیاست صنعتی، که به سیاست‌های دولتی برای ترویج تولید صنعتی اشاره دارد، چین فقط چشمگیرترین نمونه در تاریخ است. کاملاً باورنکردنی است. رفتن از این جامعه کشاورزی که اکثریت قاطع جمعیت آن ۴۰ سال پیش در روستاها زندگی می‌کردند و حالا ابرقدرت تولیدی در جهان است که حدود یک‌سوم خروجی تولید جهانی را نمایندگی می‌کند و خروجی تولید چین اکنون بیشتر از تمام ۱۰ اقتصاد پیشرفته برتر دیگر روی هم است.
و در عین حال البته دیده‌ایم که در ایالات متحده دقیقاً عکس این اتفاق در دوره نئولیبرال افتاده است، جایی که طبقه سرمایه‌دار ایالات متحده تشخیص داد که آن‌ها می‌توانند پول بسیار بیشتری به دست آورند. آن‌ها می‌توانستند بازگشت سرمایه به مراتب بالاتری در بخش مالی و به طور کلی در خدمات با ارزش افزوده بالا داشته باشند، نه در تولید. بنابراین طبقه سرمایه‌دار ایالات متحده تصمیم گرفت سرمایه‌گذاری در تولید را متوقف کند و در عوض اقتصاد ایالات متحده را «مالی‌سازی» (Financialize) کند. امروز ۲۱ درصد از GDP ایالات متحده از بخش FIRE می‌آید؛ مالی، بیمه و املاک و مستغلات (Finance, Insurance, and Real Estate). این طبق داده‌های ایالات متحده است و برخی مردم می‌گویند این در واقع احتمالاً یک تخمین محافظه‌کارانه است. و اگر به بخش‌های اقتصاد ایالات متحده نگاه کنید، با اختلاف زیاد بزرگ‌ترین بخش اقتصاد ایالات متحده بخش FIRE است؛ مالی، بیمه و املاک و مستغلات. خط قرمز در اینجا قبلاً تولید بود. ایالات متحده ابرقدرت تولیدی جهان بعد از جنگ جهانی دوم بود، بخش بزرگی به این دلیل که جنگ جهانی دوم تمام تولیدکنندگان بزرگ دیگر را نابود کرد. اما آنچه ما دیده‌ایم، «صنعت‌زدایی» (De-industrialization) اقتصاد ایالات متحده و مالی‌سازی اقتصاد ایالات متحده است. و این به این دلیل است که طبقه سرمایه‌دار ایالات متحده تصمیم گرفت که این برای آن‌ها بسیار سودآورتر خواهد بود. آن‌ها خط قرمزِ سود (Bottom line) خودشان، منافع اقتصادی خودشان را دنبال می‌کردند. و دولت آن را تشویق کرد. دولت سیاست صنعتی را رها کرد. دولت این ایده را داشت که فرقی نمی‌کند شما یک تراشه (چیپس) سیب‌زمینی بسازید یا یک تراشه کامپیوتری. همه یکی است. زیرا این ایده نئولیبرالی است که تا زمانی که اعداد بالا بروند، فرقی نمی‌کند بخش واقعی چیست و چقدر استراتژیک است. بنابراین آنچه ما برای مثال برای دستمزد کارگران در ایالات متحده دیدیم – این باز هم طبق داده‌های دولت ایالات متحده است – دستمزد کارگران در بخش غیرمالی از دهه ۱۹۷۰ راکد بوده است اما در بخش مالی دستمزد بیش از دو برابر شده است و این گزارشی از بحران مالی است. اگر بعد از بحران مالی ادامه دهید، دستمزد برای بخش مالی فقط به سر به فلک کشیدن ادامه داده است. به همین دلیل است که شما این همه آدم در ایالات متحده دارید که دکتری فیزیک و شیمی و مهندسی می‌گیرند و چه کار می‌کنند؟ آن‌ها می‌روند در وال‌استریت کار می‌کنند. آن‌ها تبدیل به یک «کوانت» (تحلیلگر کمی) می‌شوند. آن‌ها در واقع به توسعه کشور کمک نمی‌کنند و مسلماً به ساخت انرژی سبز کمک نمی‌کنند. درست است؟ آنچه ما در ایالات متحده دیده‌ایم یک «اقتصاد حبابی» در دوره نئولیبرال با این مالی‌سازی اقتصاد ایالات متحده است، جایی که به نظر می‌رسد طبق گفته اقتصاددانان نئوکلاسیکِ نئولیبرال، اعداد بالا می‌روند، نگاه کنید رشد GDP ظاهراً بالا بوده است، اگرچه در واقع رشد GDP در ایالات متحده در دوره نئولیبرال به طور قابل توجهی کمتر از دوره کینزی بوده است؛ اما اگر به این حباب‌ها نگاه کنید، اقتصاد ایالات متحده فقط به یک اقتصاد حبابی تبدیل شده است که متکی بر ادامه باد کردن این حباب‌های عظیم است؛ در ابتدا ما حباب «دات کام» را در اواخر دهه ۹۰ دیدیم که در سال ۲۰۰۰ ترکید. سپس حباب مسکن را دیدیم که در سال ۲۰۰۷ به اوج رسید و منجر به بحران مالی شد. حالا ما در «حبابِ همه چیز» (Everything bubble) هستیم. دوباره یک حباب عظیم در بخش مسکن وجود دارد، دوباره در بازار سهام. این حباب عظیم در اعتبار خصوصی و سهام خصوصی وجود دارد که آن هم در حال ترکیدن است. این حبابِ همه چیز است. این همان چیزی بود که می‌گفتم. ارزش بازار (Market Capitalization) تمام شرکت‌های آمریکایی که به صورت عمومی معامله می‌شوند اکنون ۲۲۰ درصد از GDP است.

بالاترین سطحی که تا به حال بوده است. منظورم این است که، بنابراین ما، مردم عاشق صحبت کردن درباره رشد اقتصادی ایالات متحده در چند دهه گذشته هستند، اما اکثریت قاطع منافع حاصل از آن رشد به دست مشتی سرمایه‌دار رسیده است. چین به این دلیل که کنترل دولتی بر بخش مالی دارد، توانسته است این حباب‌ها را بترکاند. یک حباب در بازار املاک چین وجود داشت و چه اتفاقی افتاد؟ دولت چین گفت خانه‌ها برای زندگی کردن هستند، نه برای سفته‌بازی. و در سال ۲۰۲۰، دولت چین سیاست «سه خط قرمز» را تصویب کرد و دسترسی توسعه‌دهندگان املاک به اعتبار را محدود کرد، زیرا اعتبار توسط سیستم مالی دولتی اداره می‌شود. و آن‌ها حباب املاک و مستغلات را ترکاندند و عمداً از این بخش «اهرم‌زدایی» (Deleverage) کردند که به طور قابل توجهی هزینه مسکن را به‌ویژه در برخی از شهرهای بزرگ‌تر کاهش داد که باعث می‌شود مسکن برای جوانان مقرون‌به‌صرفه‌تر شود، که واضح است یک موضوع بزرگ در کشورهای سراسر جهان است؛ و آنچه خنده‌دار است این است که مطبوعات مالی غربی این را به عنوان مثلاً نمونه‌ای از در بحران بودن اقتصاد چین و اینکه چین در حال فروپاشی است به تصویر می‌کشند، اما این یک اهرم‌زدایی عمدی بود، یک ترکاندن حباب که توسط دولت چین انجام شد زیرا دولت چین کنترل دولتی بر سیستم مالی دارد. آن‌ها چه کردند؟ خط صورتی در اینجا نشان می‌دهد که قبل از اینکه چین عمداً حباب را بترکاند، شما می‌دیدید که رشد قابل توجهی در وام‌های داده شده توسط بخش مالی دولتی به توسعه املاک و مستغلات وجود داشت. بنابراین، یک توسعه‌دهنده املاک مثل «اورگراند» (Evergrande)، این شرکت بدنام املاک و مستغلات، آن‌ها این وام‌های عظیم را می‌گرفتند تا ساخت آپارتمان‌هایی را که مردم قبلاً خریده بودند تمام کنند و بعد آپارتمان‌هایی را که حتی شروع نشده بود می‌فروختند، اما آن آپارتمان‌ها را به دارندگان ملک، به می‌دانید این افرادی که فکر می‌کنند قرار است یک آپارتمان داشته باشند که حتی هنوز ساختنش را شروع نکرده‌اند، می‌فروختند؛ منظورم این است که این اساساً یک جور طرح «پانزی» است؛ بنابراین دولت گفت نه، ما دیگر این را تحمل نمی‌کنیم و آن‌ها، دولت این شرکت‌هایی مثل اورگراند را از اعتبار گرسنه نگه داشت (اعتبارشان را قطع کرد) و آن اعتبار در عوض کجا رفت؟ سیستم مالی دولتی در چین دادن اعتبار به توسعه املاک و مستغلات را متوقف کرد یا به طور قابل توجهی کاهش داد و در عوض آن‌ها آن را به تولید صنعتی به‌ویژه بخش فناوری بالا، وسایل نقلیه الکتریکی، پنل‌های خورشیدی، این‌های دیگر، می‌دانید هوش مصنوعی دادند.
و این مرا به موضوع نابرابری می‌رساند، درست است؟ بنابراین چین اکنون تشخیص داده است که آن‌ها به سطح بسیار بالایی از توسعه به‌ویژه در خروجی تولید دست یافته‌اند اما حالا آن‌ها یک موضوع بزرگ دارند که نابرابری است. بنابراین در کنگره ملی حزب در سال ۲۰۱۷، حزب کمونیست رسماً آنچه را که «تضاد اصلی» در جامعه چین نامیده می‌شود، تغییر داد. و آن‌ها اکنون تشخیص می‌دهند که قبلاً تضاد اصلی نیاز به توسعه نیروهای مولده و معکوس کردن آنچه آن‌ها «عقب‌ماندگی تولید اجتماعی» می‌نامیدند بود. با این حال، امروز آن دیگر موضع رسمی دولت نیست. موضع اکنون این است که آن‌ها نیاز دارند نابرابری و توسعه نامتوازن در داخل چین را اصلاح و معکوس کنند، به‌ویژه بین مناطق شهری و روستایی در چین. این نقل‌قولی از گزارش رسمی انگلیسی نوزدهمین کنگره ملی حزب کمونیست چین در سال ۲۰۱۷ است. این چیزی است که آن‌ها نوشتند. نقل‌قول: «تضاد اصلی جامعه چینی تکامل یافته است. در گذشته، تضاد بین نیازهای مادی و فرهنگیِ مدام در حال رشدِ مردم و عقب‌ماندگی بازتولید اجتماعی بود. اکنون، تضاد اصلی بین توسعه نامتوازن و ناکافی و نیازهای مدام در حال رشد مردم برای یک زندگی بهتر است. این شامل تقاضاهای فزاینده برای انصاف و عدالت، حاکمیت قانون، امنیت، محیط زیست برابر، توسعه متوازن شهری و روستایی، و توزیع عادلانه درآمد است.» پایان نقل‌قول. بنابراین این اکنون اولویت برتر رسمی حزب کمونیست چین است.
پس این می‌تواند به ما کمک کند تا یک جورهایی سه دوره را در چین درک کنیم. بنابراین شما دوره ساخت‌وساز سوسیالیستی تحت نظر مائو را دارید که با انقلاب از ۴۹ شروع شد تا ۷۸. بعد شما اصلاحات و گشایش را تحت نظر دنگ، جیانگ و هو جین‌تائو داشتید که از ۷۸ تا ۲۰۱۲ است. و رسماً وقتی شی به عنوان دبیر کل و رئیس‌جمهور منصوب شد، حالا آن‌ها رسماً آنچه را که «دوران جدید سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» می‌نامند اعلام کرده‌اند. و دوباره، اولویت آن دوران جدید، کاهش نابرابری و «رفاه مشترک» است. «گونگ‌فو یو» (Gongfu yu)، این اصطلاحی است که در چینی به کار می‌رود. این امروزه به طور معمول استفاده می‌شود. و این در واقع اصطلاحی است که به دوران مائو برمی‌گشت که در متن متفاوتی در اشاره به مالکیت عمومی استفاده می‌شد. حالا این اصطلاح بسیار محبوب شده است و با عدالت و کاهش نابرابری گره خورده است. این به معنای واقعی کلمه — اغراق نمی‌کنم — این به معنای واقعی کلمه اکنون هدف شماره یک حزب کمونیست چین و دولت چین شده است و ما در واقع شاهد پیشرفت‌هایی در چین از نظر نگاه کردن به ضریب جینی بوده‌ایم. «جینی» راهی برای اندازه‌گیری نابرابری در یک جامعه است. یک، به این معنی است — این نابرابری درآمدی است، شما همچنین می‌توانید از جینی برای نابرابری ثروت استفاده کنید — ضریب جینیِ یک به این معنی است که یک نفر تمام ثروت کشور را در اختیار دارد. صفر به این معنی است که ۱۰۰ درصد برابری وجود دارد؛ همه دقیقاً سطح یکسانی از درآمد یا ثروت را دارند. این دارد به درآمد نگاه می‌کند. و شما می‌توانید ببینید که در سال ۲۰۱۰ نابرابری در چین به اوج خود رسید. و از سال ۲۰۱۰ در حال کاهش بوده است و اکنون نزدیک به سطح استرالیا است و احتمالاً به کاهش ادامه خواهد داد، قطعاً بدون شک به کاهش ادامه خواهد داد زیرا این اکنون یک اولویت قابل توجه دولت چین است؛ یعنی کاهش نابرابری.
حالا این اقتصاددان «برانکو میلانویچ» هم هست که اقتصاددان بسیار جالبی و متخصص جهانی در زمینه نابرابری است و او، او تنها اقتصاددانی است که من دیده‌ام که در واقع اشاره کرده است که اندازه‌گیری تفاوت بین «درآمد نیروی کار» و «درآمد سرمایه» مهم است. درست است؟ زیرا اگر شما به کشوری مثل مثلاً مکزیک یا برزیل نگاه کنید، می‌بینید که این‌ها کشورهایی هستند که بخش ثروتمند جمعیت، آن‌ها واضح است که بسیار نابرابر هستند، اما جمعیت ثروتمند بخش زیادی از درآمدش را از مالکیت سرمایه، از مالکیت دارایی‌ها به دست می‌آورد، نه از کار واقعی، نه از نیروی کار. در حالی که اگر به چین نگاه کنید، در واقع چین ضریب جینی نسبتاً بالایی از نظر نابرابری دارد. اما این عمدتاً از نابرابری درآمدی است. از درآمد نیروی کار است، نه از درآمد سرمایه. بنابراین این نابرابری ثروت نیست. مالکیت سرمایه نیست که در مقایسه با بسیاری از کشورهای جنوب جهانی منجر به مقدار زیادی از آن نابرابری می‌شود. و ایالات متحده هم سطح نسبتاً بالایی از نابرابری از نظر درآمد سرمایه در مقابل درآمد نیروی کار دارد. بنابراین بسیاری از افراد ثروتمند در ایالات متحده ثروت خود را از مالکیت سرمایه و دارایی‌های مالی به دست می‌آورند، قطعاً در مقایسه با چین، بسیار بیشتر از چین.
بنابراین من قبلاً درباره کاهش فقر صحبت کردم و اینکه چگونه چین به فقر مطلق پایان داده است و من همچنین به شکاف روستایی-شهری نگاه کردم که هنوز یک موضوع است، درست است؛ هنوز بخش‌هایی، بخش‌های روستایی از چین وجود دارند که به طور نسبی بسیار فقیر هستند، نه از نظر فقر مطلق، از نظر فقر شدید، بلکه به طور نسبی در مقایسه با شهر آن‌ها هنوز بسیار توسعه‌نیافته هستند، اما دوباره اگر این را با مثلاً هند مقایسه کنید، پیشرفتی که چین داشته است کاملاً باورنکردنی است و آن‌ها به پیشرفت در آن ادامه می‌دهند. من درباره رشد دستمزد صحبت کردم، درست است؟ این ایده وجود دارد که چین فقط دستمزدهای بسیار پایینی دارد و آن‌ها فقط افرادی را دارند که در عرق‌فروشی‌ها (کارگاه‌های استثماری) کار می‌کنند. این فقط درست نیست. در واقع، دستمزدهای تولیدی چین به طور قابل توجهی بالاتر از کشورهای همسایه در جنوب شرقی آسیا مثل می‌دانید تایلند و مسلماً در مقایسه با هند است. من دوباره پیش‌تر درباره میانگین درآمد در چین صحبت کردم و اینکه چگونه بیش از ۱۰ برابر افزایش یافته است.
بیایید مختصراً درباره اتحادیه‌ها صحبت کنیم. من وقت زیادی ندارم اما این هم چیزی است که می‌دانید، یک موضوع بحث‌برانگیز در غرب است. حالا کارگران در هر صنعتی در چین حق تشکیل اتحادیه را دارند. حالا هیچ اتحادیه به اصطلاح مستقلی وجود ندارد، اگرچه من فکر می‌کنم آن اصطلاح می‌تواند بسیار گمراه‌کننده باشد زیرا ما می‌دانیم که می‌دانید، حتی در غرب بسیاری از اتحادیه‌ها واقعاً آن‌قدر مستقل نیستند و می‌بینیم که حتی برخی اتحادیه‌ها از دونالد ترامپ حمایت می‌کنند. منظورم این است که من البته بسیار طرفدار اتحادیه و بسیار طرفدار ایده سازمان‌دهی کارگران هستم، اما مثلاً این ایده که هر اتحادیه‌ای یک اتحادیه پیشرو است، درست نیست. اتحادیه‌های مرتجع وجود داشته‌اند. اتحادیه‌های نژادپرست وجود داشته‌اند، درست است؟ بنابراین، منظورم این است که بله، در چین هیچ اتحادیه مستقلی که از حزب کمونیست مستقل باشد وجود ندارد. اما در واقع، سطح بسیار بالایی از اتحادیه‌ای شدن (Unionization) در چین وجود دارد. تمام اتحادیه‌ها بخشی از آنچه بزرگ‌ترین فدراسیون تجاری روی زمین است هستند، که «فدراسیون سراسری اتحادیه‌های کارگری چین» یعنی ACFTU است. و بیش از ۳۰۰ میلیون عضو دارد. و جمعیت کارگری شهری چین حدود ۴۷۰ میلیون نفر است. بنابراین، و ۲۷۰ میلیون کارگر روستایی وجود دارد. پس، حدود دوسوم کارگران شهری در چین اتحادیه‌ای هستند. اکثر مردم در جمعیت روستایی در بخش غیررسمی هستند. آن‌ها زمین‌داران کوچک هستند. آن‌ها کشاورزان کوچک هستند. بنابراین آن‌ها اتحادیه‌ای نیستند چون مثلاً برای یک شرکت کار نمی‌کنند. اما حدود دوسوم کارگران شهری بخشی از این اتحادیه هستند. هر شرکتی در چین با حداقل ۲۵ کارمند قانوناً موظف است به کارگران اجازه دهد آنچه را که به عنوان «اتحادیه کارگری سازمانی» (Enterprise Trade Union) شناخته می‌شود تشکیل دهند که وابسته به ACFTU است.
و این همچنین شامل شرکت‌های با مالکیت خارجی هم می‌شود، راستی، که چیزی بوده که بسیاری از شرکت‌های خارجی در چین را عصبانی کرده است. و تمام شرکت‌هایی که یک ETU دارند باید، شرکت باید مبلغی معادل ۲ درصد از دستمزد کارکنانش را به آن اتحادیه بپردازد. و اگر شرکتی کمتر از ۲۵ کارمند داشته باشد، آن‌ها می‌توانند اتحادیه تشکیل دهند، اما این یک اتحادیه بسیار، یک اتحادیه ضعیف‌تر است. به آن «اتحادیه سطح پایه» می‌گویند. آن به اندازه این ETUهای بزرگ‌تر که به شدت توسط حزب کمونیست حمایت می‌شوند، محافظت شده نیست. بنابراین این در واقع این روزها یک موضوع خنده‌دار بوده است. می‌دانید، «وال‌مارت» برای مثال سهم بازارش را در چین از دست داده است. اما قبلاً، وال‌مارت به شکلی مشهور با دولت چین دعوا داشت زیرا وال‌مارت به شدتِ بدنامی ضد اتحادیه است و آن‌ها از اجازه دادن به کارگران برای تشکیل اتحادیه خودداری کردند و دولت چین گفت: «نه، شما باید به کارگران اجازه دهید اتحادیه تشکیل دهند» و آن‌ها در آن موفق شدند.
حالا دوباره اشاره می‌کنم که مثلاً واضح است که بله، ما باید طرفدار اتحادیه و طرفدار سازمان‌دهی کارگران باشیم اما به همین دلیل است که فکر می‌کنم باید درک دقیق‌تری (Nuanced) از این ایده «اتحادیه‌های مستقل» در گیومه داشته باشیم زیرا ما می‌دانیم که تاریخی، دولت ایالات متحده از اتحادیه‌ها به عنوان سلاح استفاده کرده است. «ژاکوبن» (Jacobin) در واقع یک مقاله خیلی خوب در این باره منتشر کرد به نام «چگونه AFL-CIO جنبش‌های کارگری را در خارج تضعیف کرد». مقاله‌ای در سال ۱۹۶۷ در نیویورک تایمز بود که درباره این صحبت می‌کرد که چگونه سیا از این اتحادیه‌های راست‌گرا حمایت می‌کرد تا از منافع سیاسی آن‌ها برای مخالفت با دولت‌های سوسیالیستی و برای حمایت از دولت‌های راست‌گرا و دیکتاتوری‌های نظامی در طول جنگ سرد اول حمایت کند. دولت ایالات متحده بودجه به اصطلاح «مرکز همبستگی» را تأمین می‌کند که می‌دانید به «موقوفه ملی برای دموکراسی» (NED) مرتبط است و آن‌ها از کودتاهای راست‌گرای سیا و دیکتاتوری‌های نظامی حمایت کرده‌اند. بنابراین دوباره، مثلاً البته که ما باید کاملاً از می‌دانید، کارگران و طبقه کارگر حمایت کنیم، اما همچنین نیاز داریم که درک دقیق‌تری از جنبش کارگری داشته باشیم و اینکه چگونه باید البته از یک جنبش کارگری پیشروِ چپ‌گرا حمایت کنیم، اما تک‌تک اتحادیه‌ها پیشرو نیستند.
نمونه دیگری از این، این گروهی است که «دیده‌بان کارگر چین» (China Labor Watch) نامیده می‌شود، که مردم فکر می‌کنند، اول از همه، این اصلاً در چین نیست. در شهر نیویورک است. و دوم از همه، مردم اغلب به این اشاره می‌کنند تا درباره این صحبت کنند که چگونه، می‌دانید، با کارگران در چین مثل برده‌ها رفتار می‌شود و تمام این‌ها. این باز هم توسط دولت ایالات متحده از طریق سیا مرتبط با موقوفه ملی برای دموکراسی تأمین مالی می‌شود. و اخیراً، راستی، آن‌ها شکایت کردند که ۹۰ درصد بودجه‌شان از دولت ایالات متحده می‌آمده و بخشی از آن مسدود شده بود، اگرچه در واقع توسط مارکو روبیو از مسدودی خارج شده است. می‌دانید، طرفداران MAGA به دروغ ادعا می‌کنند که ترامپ USAID و NED را تعطیل کرد. درست نیست. آن در وزارت امور خارجه ادغام شد و حالا مارکو روبیو رئیس دوفاکتوی USAID است. و مارکو روبیو دارد از آن پول NED استفاده می‌کند. و اگر به وب‌سایت NED بروید، آن‌ها درباره این صحبت می‌کنند که چگونه به تأمین مالی گروه‌های اپوزیسیون در چین و ونزوئلا و کوبا و نیکاراگوئه و سایر کشورهایی که توسط ایالات متحده برای بی‌ثبات‌سازی هدف قرار گرفته‌اند، ادامه می‌دهند.
چند نکته سریع دیگر در اینجا. در، در چین، کارگران تحویل‌دهنده (دلیوری) زیادی وجود دارند، به‌ویژه افرادی از مناطق روستایی که در بخش غیررسمی کار می‌کنند. بنابراین، آن‌ها به شهر می‌روند و یکی از شغل‌هایی که می‌توانند بگیرند تحویل‌دهندگی است. این به یک موضوع بزرگ برای کارگران در شهرها در اساساً هر کشوری روی زمین تبدیل شده است. در چین، دولت این شرکت‌های بزرگ تکنولوژی را مجبور کرده است که کارگران تحویل‌دهنده را مجبور به داشتن محافظت‌هایی کنند. این یک موضوع بزرگ بوده است و دولت داشته می‌دانید این کشورها (شرکت‌ها) را مجبور می‌کرده و آن‌ها را منضبط می‌کرده تا حقوق و مزایای بیشتری بدهند. بنابراین برای مثال اکنون آن‌ها استراحت‌های اجباری دارند. آن‌ها محافظت‌های حقوقی اجباری دارند، حداقل دستمزد اجباری که برای این کارگران «گیگ» (Gig workers) تضمین شده است. بنابراین می‌دانید واضح است که هنوز راه درازی در پیش است از نظر اینکه می‌دانید، این افراد اغلب ساعات طولانی کار می‌کنند اما منظورم این است که حداقل دولت اقداماتی انجام داده است تا به آن‌ها حقوق تضمین‌شده بیشتری بدهد. و من فکر می‌کنم این در آینده به موضوع مهم‌تری تبدیل خواهد شد. همچنین، این ایده وجود دارد که مثلاً، می‌دانید، در چین مردم ۹ تا ۹ کار می‌کنند، ۹ صبح تا ۹ شب، ۶ روز در هفته. آن غیرقانونی است. دولت خیلی روشن گفته است که این غیرقانونی است. برخی شرکت‌های تکنولوژی بودند که سعی می‌کردند این کار را انجام دهند. در واقع این شرکت‌های خصوصی بودند که سعی می‌کردند کارگرانشان را مجبور به انجام این کار کنند و دولت گفت نه. بنابراین، این مبارزه مداوم وجود دارد. منظورم این است که، دوباره، مثلاً واضح است که این کامل نیست. اصلاً یک مدینه فاضله نیست. هنوز کلی مشکل وجود دارد. هنوز این مبارزات مداوم بین کار و سرمایه وجود دارد. این یکی از تضادهای یک اقتصاد بازار سوسیالیستی است، درست است؟ مثلاً دولت مسئول است. شرکت‌های دولتی بلندی‌های فرماندهی اقتصاد هستند. با این حال، هنوز این شرکت‌های خصوصی وجود دارند و آن‌ها هنوز مدام با کارگرانشان در حال جنگ هستند. و می‌دانید، این شرکت‌های تکنولوژی سعی می‌کردند کارگرانشان را مجبور کنند که روزی ۱۲ ساعت، ۶ روز در هفته کار کنند. و دولت گفت: «نه، این غیرقانونی است. شما نمی‌توانید این کار را بکنید.» در واقع، از نظر ساعات کاری، می‌دانید، بله، مردم در چین خیلی کار می‌کنند، اما در واقع اگر به داده‌های جهانی درباره ساعات کاری نگاه کنید، مسلماً در مقایسه با برخی کشورهای غربی، به‌ویژه کشورهای اروپایی، کارگران چینی قطعاً بیشتر کار می‌کنند. اما اگر به کشورهای دیگر در آسیا نگاه کنید، من می‌گویم که میانگین ساعات کاری در چین در حدودِ میانگین است. بنابراین برای مثال، در سطحی مشابه هند است و به اندونزی هم بسیار نزدیک است. می‌دانید، مسلماً در برخی کشورهای پیشرفته‌تر در اروپا و حتی می‌دانید، در ژاپن و روسیه در واقع، ساعات کاری سالانه توسط کارگران میانگین، کمتر است. اما دوباره، منظورم این است، این چیزی است که من صادقانه فکر می‌کنم آن‌ها قطعاً باید روی بهبود آن کار کنند و سعی کنند ساعات کاری را کاهش دهند. حدود ۴۸ ساعت در هفته است. این موضوعی است که آن‌ها قطعاً می‌توانند بهبود ببخشند. اما دوباره، فقط می‌خواهم تأکید کنم که این‌طور نیست که ۶۰ یا ۷۰ باشد. مثلاً این ایده که همه در چین فقط مثل یک برده هستند؛ این فقط یک اراجیف محض است. مثلاً مردم همین‌طور کلی اراجیف درباره چین از خودشان درمی‌آورند.
اما من پیش‌تر درباره تقسیم کار جهانی صحبت کردم. و من استدلال می‌کنم که یکی از اهداف اصلی امپریالیسم این است که کشورها را در پیرامونِ سیستم جهانی گرفتار کند، عمدتاً در جنوب جهانی؛ تا آن‌ها را در انتهای پایینیِ تقسیم کار جهانی گرفتار کند، در این جور هرم جهانیِ تقسیم کار. و دولت ایالات متحده این را خیلی روشن کرده است. این همچنین تحت نظر بایدن است، نه فقط تحت نظر ترامپ. تحت نظر ترامپ، این خیلی وقیحانه است. اما حتی تحت نظر بایدن، وزیر بازرگانی، «جینا ریموندو»، به شکلی مشهور اعتراف کرد که هدف، کند کردن نرخ نوآوری چین است. مدیرعامل Anthropic، یکی از شرکت‌های اصلی هوش مصنوعی ایالات متحده که توسط آمازون و گوگل حمایت می‌شود، «داریو آمودی»، مقاله‌ای در وال‌استریت ژورنال نوشت. می‌دانید، او در حال لابی کردن با دولت ترامپ است تا به گذاشتن محدودیت‌های بیشتر برای تراشه‌ها روی چین ادامه دهند، کاری که دولت بایدن هم انجام داد. این موضوعی فراجناحی است. و در مقاله‌ای دیگر، او اعتراف کرد که هدف از این کار، زندگی در یک جهان تک‌قطبی تحت سلطه ایالات متحده و شرکت‌های تکنولوژی ایالات متحده است که در آن فقط ایالات متحده و متحدانش به پیشرفته‌ترین مدل‌های هوش مصنوعی دسترسی داشته باشند. و این همان‌طور که او گفت، به ایالات متحده یک برتری فرماندهی و طولانی‌مدت در صحنه جهانی می‌دهد. و او گفت کنترل‌های صادراتی لازم است تا از زندگی ما در یک جهان دوقطبی یا چندقطبی جلوگیری شود. این، این یک الیگارش قدرتمند سیلیکون‌ولی است که می‌گوید آن‌ها می‌خواهند در یک جهان تک‌قطبی تحت سلطه ایالات متحده زندگی کنند.
من در واقع غافلگیر شدم وقتی دیدم حتی «جی.دی. ونس»، معاون رئیس‌جمهور و می‌دانید، زیردستِ میلیاردر الیگارشِ راست‌گرای افراطی «پیتر تیل»؛ جی.دی. ونس، او به معنای واقعی کلمه برای پیتر تیل کار می‌کرد، این میلیاردر فاشیست‌مآب سیلیکون‌ولی. و در یک کنفرانس سرمایه‌گذاری خطرپذیر در ماه مارس، او بخش مگویِ ماجرا را بلند گفت. او اعتراف کرد به آنچه بسیاری از منتقدان چپ‌گرای جهانی‌سازی نئولیبرال دهه‌هاست می‌گویند، که این است؛ این چیزی است که او گفت، نقل‌قول: «ایده جهانی‌سازی این بود که کشورهای ثروتمند در زنجیره ارزش بالاتر بروند در حالی که کشورهای فقیر چیزهای ساده‌تر را بسازند. شما یک آیفون را باز می‌کردید و روی آن نوشته شده بود طراحی شده در کوپرتینو، کالیفرنیا.» تلویحِ آن البته این است که در شنژن تولید می‌شد. پایان نقل‌قول. بنابراین این دوباره اعتراف به این است که استراتژی زمانی که ایالات متحده روابط با چین را تحت نظر ریچارد نیکسون عادی کرد و زمانی که ایالات متحده به چین اجازه داد در سال ۲۰۰۱ به سازمان تجارت جهانی بپیوندد؛ استراتژی این بود که به طور دائمی چین را در کف زنجیره ارزش جهانی گرفتار نگه دارند. کارگران چینی در کف تقسیم کار جهانی گرفتار باشند تا آن‌ها را وادار کنند، تا به این معنی باشد که کارگران چینی اسباب‌بازی‌های ارزان و منسوجات و توستر برای مصرف‌کنندگان ایالات متحده بسازند. بنابراین، شرکت‌های آمریکایی محصول را طراحی می‌کردند و سپس کارگران ارزان چینی محصول را تولید می‌کردند. جی.دی. ونس اعتراف کرد که آن هدفِ جهانی‌سازی نئولیبرال بود.
با این حال، چین نمی‌خواست در کف تقسیم کار جهانی باقی بماند. ویتنام نمی‌خواهد در کف تقسیم کار جهانی باقی بماند. و این دولت‌ها برنامه‌ریزی بسیار روشنی برای بالا رفتن از زنجیره ارزش دارند تا کارگرانشان در کف تقسیم کار جهانی گرفتار نباشند. و به همین دلیل است که جی.دی. ونس شکایت کرد: «ما — نقل‌قول — ما فرض می‌کردیم که ملت‌های دیگر همیشه در زنجیره ارزش دنباله‌روی ما خواهند بود، اما آن‌ها همچنین شروع کردند به رسیدن به ما در بخش‌های بالایی.» پایان نقل‌قول. بنابراین من فکر می‌کنم این صادقانه امروزه یکی از تضادهای کلیدی است که جنگ سرد جدید علیه چین را پیش می‌برد. و من با این نتیجه‌گیری می‌کنم؛ ما برای مثال دیده‌ایم که چین نه فقط در ساخت می‌دانید لوازم خانگی و تلویزیون و کامپیوتر و تلفن، بلکه حتی در پیشرفته‌ترین سطح تکنولوژیک از جمله هوش مصنوعی به ما رسیده است. ما اکنون می‌بینیم که مدل‌هایی مثل LLMها (مدل‌های زبانی بزرگ) توسط DeepSeek و Quen تولید می‌شوند. Quen یکی دیگر است که اکنون تولید شده و همچنین Kimmy یکی دیگر است که تولید شده است. و به همین دلیل است که ما دیده‌ایم OpenAI، که می‌دانید بخشی از آن متعلق به مایکروسافت است، الیگارش میلیاردر سیلیکون‌ولی «سم آلتمن»، آشکارا در حال لابی با دولت ترامپ بوده تا LLMهای متن‌باز (Open-source) چینی، مدل‌های هوش مصنوعی متن‌باز را ممنوع کنند، زیرا این واقعیت که اولاً این‌ها چینی هستند چالشی برای هژمونی ایالات متحده است، اما همچنین آن‌ها متن‌باز هستند. این شرکت‌های چینی آن‌ها را منتشر می‌کنند تا هر کسی در جهان بتواند آن‌ها را به صورت محلی و رایگان اجرا کند، که یک چالش بزرگ برای مدل کسب‌وکار انحصاری سیلیکون‌ولی است.
پیتر تیل، می‌دانید کسی که جی.دی. ونس را استخدام کرد، این الیگارش میلیاردر فاشیست‌مآبِ راست‌گرای افراطی که به شکلی مشهور نوشت سرمایه‌داری مهم‌تر از دموکراسی است؛ او همچنین گفت که — او با افتخار گفت — سرمایه‌داری بر پایه انحصار است و هر شرکتی می‌خواهد یک انحصار بسازد. او گفت رقابت برای بازنده‌هاست. و این چیزی است که ما همین الان در چین می‌بینیم. هر زمان که چین رقیبی برای این شرکت‌های بزرگ تکنولوژی ایالات متحده داشته باشد، آن‌ها آن را ممنوع می‌کنند. می‌دانید بایدن سعی کرد تیک‌تاک را ممنوع کند و ترامپ سعی دارد شرکت مادر تیک‌تاک یعنی «بایت‌دنس» را مجبور کند تا آن را به قول خودش به گروهی از افراد بسیار ثروتمند، به این الیگارش‌های میلیاردر مثلاً از شرکت اوراکل بفروشد. بنابراین دوباره، من وقت ندارم وارد این شوم اما مدل کسب‌وکار سیلیکون‌ولی «انحصار» است. این مدلِ کسب‌وکارِ فوق‌العاده (Uber business model) آن‌هاست. در حالی که در چین، در بخش‌های غیرعمومی، در بخش‌های خصوصی، از قضا به دلیل اینکه چین اقتصاد بازار سوسیالیستی دارد، بله آن‌ها هنوز کلی شرکت خصوصی دارند، اما آن‌ها — دولت چین — آن‌ها را مجبور به رقابتِ گلوبر (Cutthroat competition) می‌کند. برخلاف مدل ایالات متحده که بر پایه می‌دانید انحصارهاست. آن مدل سیلیکون‌ولی برای بیگ‌تک (تکنولوژی بزرگ) است. در چین، برعکس است. چین می‌گوید بسیار خب، دولت چین قصد دارد در زیرساخت برای وسایل نقلیه الکتریکی، در زیرساخت شارژ، می‌دانید این ایستگاه‌های شارژ که همه جا هستند، سرمایه‌گذاری کند؛ اگر به یک شهرِ سطح اول (Tier-1) در چین بروید، می‌دانید پکن، شانگهای، شنژن، تمام این شهرها، شما خواهید دید و در هر گوشه‌ای یک ایستگاه شارژ خواهید دید؛ آن‌ها همه جا هستند. ایستگاه‌های شارژ بیشتری نسبت به پمپ‌بنزین‌ها وجود دارد و به همین دلیل است که در این شهرهای بزرگ می‌بینید، مثلاً در شانگهای اکنون بیش از نیمی از ماشین‌های در حال حرکت در جاده، وسایل نقلیه الکتریکی هستند. و دولت تمام تاکسی‌ها و تمام حمل‌ونقل عمومی از جمله تمام اتوبوس‌ها را مجبور کرد که وسایل نقلیه الکتریکی باشند. و بعد در مورد در مورد می‌دانید ماشین‌های مصرف‌کننده، دولت چین می‌گوید بسیار خب ما قرار است بیش از ۱۰۰ شرکت داشته باشیم که فقط رقابت گلوبر داشته باشند. آن‌ها همه در حال جنگ با یکدیگر هستند. بسیاری از این شرکت‌ها در حال ضرر دادن هستند. حاشیه سودها به نازکیِ لیزر است. آن‌ها اساساً، این سرمایه‌دارانی که در این صنعت سرمایه‌گذاری می‌کنند اساساً هیچ پولی درنمی‌آورند. اما آنچه نتیجه آن است، ماشین‌های بسیار کارآمد است زیرا همه آن‌ها مجبورند با یکدیگر رقابت کنند چون انحصار ندارند. آن‌ها مجبورند ماشین‌های بهتر را با قیمت ارزان‌تر بسازند. بنابراین شما می‌توانید مثلاً با معادل ۸۰۰۰ دلار، یک EV (ماشین الکتریکی) سطح پایه از BYD بگیرید. و مثلاً من در بسیاری از این EVها از بسیاری از این شرکت‌ها بوده‌ام. و راستی، برخی از این شرکت‌ها دولتی هستند. مثلاً «چری» (Chery) برای مثال یک شرکت دولتی است یا «چانگ‌آن» (Changan) یک شرکت دولتی است، SAIC هم همین‌طور. بنابراین شما این شرکت‌های دولتی را دارید که EV می‌سازند و با شرکت‌های خصوصی رقابت می‌کنند تا مثلاً بهترین ماشین‌های ممکن را بسازند؛ و همچنین مثلاً چین در حال ممنوع کردن تراشه‌های انویدیا (Nvidia) است که بخشی از آن به عنوان قانون ضد انحصارش است. بنابراین مثلاً چین انحصار را خیلی جدی می‌گیرد. پس طنز ماجرا اینجاست، می‌دانید، مثلاً به ما گفته می‌شود که سیستم سوسیالیستی چین، می‌دانید اقتصاد بازار سوسیالیستی، مثلاً سوسیالیسم شرور است، درست است؟ و مثلاً سوسیالیسم نمی‌تواند نوآوری کند. در همین حال، در واقع این ایالات متحده است، سیستم سرمایه‌داری نئولیبرال ایالات متحده بر پایه انحصار است. بر پایه رقابت نیست.
بنابراین، منظورم این است، دوباره، من وقت ندارم وارد این شوم از نظر برنامه پنج‌ساله و مثلاً این واقعیت که دولت چین صنایع معینی را تثبیت می‌کند و می‌گوید: «ما قرار است این صنعت را توسعه دهیم و به شرکت‌های خصوصی اجازه دهیم، به آن‌ها منابع خواهیم داد تا با یکدیگر رقابت کنند تا کارآمدترین محصولات را در باتری‌ها، در وسایل نقلیه الکتریکی، در انرژی بادی و خورشیدی بسازند.» دولت چین برنامه‌ای ریخت و گفت: «ما قرار است آنچه را که آن‌ها وسایل نقلیه با انرژی نو می‌نامند توسعه دهیم. ما قرار است یک صنعت وسایل نقلیه الکتریکی را از سال ۲۰۲۱ تا ۲۰۳۵ توسعه دهیم.» دولت منابع و زیرساخت را فراهم کرد و آن‌ها به آن دست یافتند. پس مثلاً این نشان می‌دهد که شما می‌توانید یک اقتصاد بازار را با عناصری از رقابت خصوصی، می‌دانید با عناصری از رقابت خصوصی ترکیب کنید تا نوآوری را تشویق کنید، اما همچنین دولت می‌تواند اطمینان حاصل کند که آن‌ها محدود شده‌اند و سرمایه به گونه‌ای منضبط شده است که به نفع منافع ملی و منافع مردم باشد. و من فکر می‌کنم این یک دلیل اصلی است که جنگ سرد جدید را پیش می‌برد، زیرا این همان چیزی است که ما امروز در آن هستیم. و به همین دلیل است که بسیاری از این‌ها مهم است. می‌دانید، حتی اگر شما علاقه‌ای ندارید که هرگز مثلاً به چین بروید یا هر چیز دیگر، مثلاً اگر واقعاً به چین علاقه ندارید، باید به این اهمیت بدهید زیرا متأسفانه در واشینگتن، آن‌ها به این ارزیابی رسیده‌اند که ما در یک جنگ سرد جدید هستیم. این جنگ سرد است و چین توسط واشینگتن برای بی‌ثبات‌سازی هدف قرار گرفته است. و من استدلال می‌کنم که دلیل بزرگ برای این، این است که این اساساً یک تضاد بین سیستم چین و سیستم سرمایه‌داری تحت رهبری ایالات متحده است. سیستم سرمایه‌داری تحت رهبری ایالات متحده تنها می‌تواند بر پایه انحصار و نابود کردن تمام به چالش کشندگانِ کنترلِ سرمایه انحصاری بر پیشرفته‌ترین تولیدات سطح بالا در سیستم جهانی زنده بماند. چین یک تهدید مستقیم برای آن است که دلیلی قابل توجه برای جنگ سرد جدید است. بنابراین، با این گفته‌ها، من نتیجه‌گیری می‌کنم، اما امیدوارم مردم از آن ارائه امروز چیزی نصیب‌شان شده باشد.