
پرچم سرخ استرالیا
ترجمه مجله جنوب جهانیسوسیالیسم دیگربار در کانون توجه قرار گرفته است. نظرسنجیها در سراسر جهان غرب نشاندهنده افزایش حمایت از این ایده است؛ بهویژه در میان نسل جوانی که از آنچه سرمایهداری عرضه میکند، بیزار گشتهاند. قرار نبود اوضاع چنین باشد. در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ میلادی، هر استاد دانشگاه معتبر، سردبیر روزنامه، مقام دولتی و سیاستمداری در غرب، بر این طبل میکوبید که سوسیالیسم به پایان راه خود رسیده است.
حملات به سوسیالیسم از جناحهای گوناگون صورت گرفت. جناح راست، همانگونه که انتظار میرفت، همواره با سوسیالیسم سر ستیز داشته است. مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، در دهه ۱۹۸۰ با این استدلال که برای سرمایهداریِ مهارگسیخته «هیچ جایگزینی وجود ندارد»، تمام توان خود را به کار بست تا این ادعا را به واقعیت بدل کند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، سیل خروشانی از تبلیغات راستگرایانه را به راه انداخت که مرگ سوسیالیسم را اعلام میکردند. لیبرالهایی همچون فرانسیس فوکویاما، استاد آمریکایی نیز با نظریات خود از آنان پشتیبانی کردند.
اما تنها راستگرایان افراطی و لیبرالها نبودند که به پروژه سوسیالیستی میتاختند. استادان پسامدرنِ دانشگاه — که برخی از آنان پیشتر کمونیست بودند — با این استدلال که «کلانروایتها» (نظیر این ایده که سوسیالیسم میتواند بر سرمایهداری فائق آید و جامعهای والاتر بنا کند) خطرناک هستند، برای خود نامی دستوپا کردند. این نگرش بر دانشکدههای علوم اجتماعی سایه افکند.
دیگران از «راه سوم» سخن گفتند؛ سیاستی «فراتر از چپ و راست» که به زعم آنان، مسیری میان سرمایهداری لجامگسیخته و سوسیالیسم پی میافکند. دولت تونی بلر در بریتانیا از راه سوم به عنوان سلاحی ایدئولوژیک برای در هم کوبیدن سوسیالیستهای حزب کارگر بهره جست. چپگرایان سابق نیز مواضع جدید خود را چنین توجیه میکردند که تهاجم نئولیبرالی دهههای ۸۰ و ۹۰، طبقه کارگر را از میان برده است.
اما در حالی که این ایدئولوگها تمام مساعی خود را برای دفن سوسیالیسم به کار بستند، واقعیتِ عریان و خشن جامعه سرمایهداری نشان داد که تلاشهایشان بیهوده بوده است. در پی حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، ایالات متحده به افغانستان و عراق یورش برد و آنها را اشغال کرد که منجر به مرگ میلیونها تن شد. چه کسی میتوانست این تجاوزگری آمریکا را تبیین کند؟ نه کسانی که سرمایهداری را نیروی پیشران ترقی میدانستند، بلکه سوسیالیستهایی که از دیرباز استدلال میکردند سرمایهداری همواره زاینده جنگ و امپریالیسم است.
اندکی بعد، بحران مالی جهانی ۲۰۰۸-۲۰۰۹ از راه رسید. این بحران زندگی میلیونها نفر از طبقه کارگر را ویران کرد، در حالی که دولتها با ثروت عمومی به نجات میلیاردرها شتافتند. چه کسی میتوانست بحرانهای اقتصادی و سیاستهای ریاضتی را تبیین کند؟ نه آنان که مدعی بودند سرمایهداری به شکوفایی ختم میشود، بلکه سوسیالیستهایی که به گرایشهای بحرانزای ذاتیِ این سیستم اشاره میکردند.
شواهدِ ناکارآمدی سرمایهداری در حال انباشت است. بحران اقلیمی، همهگیری کرونا، بحران مسکن و نسلکشی اسرائیل در غزه، مخاطبان بیشتری را به سوی سوسیالیسم سوق داده است. آنان که سودای دفن سوسیالیسم را در سر داشتند، اکنون باید با ظهور مجدد آن در شکمِ هیولای سرمایهداری — یعنی ایالات متحده — روبرو شوند.
چرخههای تکامل
این چرخه تحولات، از پیروزانگاری سرمایهداری تا احیای سوسیالیستی، پدیدهای نوظهور نیست.
سرمایهداری زنجیرهای از خطوط دفاعی دارد که حاکمیتش را تحکیم میکنند؛ این نظام هم از «زور» و هم از «تزویر» برای توجیه موجودیت خود و سرکوب دشمنانش بهره میبرد. تجربه زیسته روزمره در نظام سرمایهداری و احساس درماندگی ناشی از آن، در بیشتر مواقع تغییر سیستماتیک را ناممکن جلوه میدهد. کسانی که از مبارزه علیه سیستم دست شستهاند، استدلالهایی در اختیار سرمایهداران میگذارند که چرا پیکار برای جهانی بهتر، عبث و بیهوده است.
اما سرمایهداری نمیتواند بدون هجمه به طبقه کارگر تداوم یابد. نمیتواند بدون کشاندن ملتها به مسلخ جنگ هستی داشته باشد. نمیتواند بدون تعرض به حقوق دموکراتیک — حتی تا سرحدِ گماردن دیکتاتورهای فاشیست — پابرجا بماند. علاوه بر این، با یک محدودیت عینی روبروست: این نظام به همان کسانی وابسته است که استثمارشان میکند. همانگونه که کارل مارکس و فردریش انگلس در سال ۱۸۴۸ بیان کردند، سرمایهداری گورکنان خویش را میسازد: یعنی طبقه کارگر.
تجربه ستم و پیوسته با آن، تجربه مبارزه علیه این ستم، تبیینگر این است که چرا تلاشهای وافر سرمایهداران و ایدئولوگهایشان اغلب به بنبست میرسد. آنان مدعیاند سرمایهداری بهترین نظام ممکن است؛ اما هیچ پاسخ درخوری برای جویندگانِ راه برونرفت از بحرانها، سختیها و جنگهای برخاسته از دل سرمایهداری ندارند. تنها سوسیالیسم است که میتواند چنین پاسخهایی را ارائه دهد. از همین روست که هر بار مرگ سوسیالیسم اعلام میشود، بار دیگر قد برافرازد.
سوسیالیسم در قرن نوزدهم
برای درک چگونگی این سازوکار، میتوان تا قرن نوزدهم به عقب بازگشت. دهه ۱۸۴۰ دوره پیشروی طبقه کارگر در نقاط محدودی بود که در آنها شکل گرفته بود. در بریتانیا، جنبش چارتیسم تجمعات عظیم صدها هزار نفری را برای مطالبه حق رأی و حق تشکلیافتن سازماندهی کرد.
در سال ۱۸۴۸، روح عصیان به اروپا سرایت کرد و کارگران به تودههای خیابانی پیوستند تا سرنگونی رژیمهای مرتجع در سراسر قاره را مطالبه کنند. مارکس و انگلس برای پیش راندن طبقه کارگر در این کارزارها مبارزه کردند، به جنبش رادیکال پیوستند و «مانیفست کمونیست» را به عنوان سلاحی نظری در اختیار آن گذاردند.
با این حال، تا سال ۱۸۵۰، خیزش طبقه کارگر فروکش کرد. طبقات متوسط که گویا متحد کارگران بودند، به سوی نظم کهن چرخیدند و طبقه کارگر را در میدان کارزار تنها رها کردند. کارگران شکست خوردند و ارتجاع در سراسر اروپا چیره گشت.
اما دیری نپایید که پرچم سرخ — نماد انترناسیونالیسم سوسیالیستی — دوباره به اهتزاز درآمد؛ چرا که سوسیالیستها، فعالان اتحادیههای کارگری، مارکسیستها، آنارشیستها و دیگران در سال ۱۸۶۴ گرد هم آمدند تا «انجمن بینالمللی کارگران» یا همان «بینالملل اول» را بنیان نهند. این تشکل از کارگران اعتصابی و مطالبات آنان همچون هشت ساعت کار در روز، حق رأی همگانی، پایان نظامیگری، مبارزه برای استقلال لهستان و پیروزی اتحادیه شمال علیه مالکان مزارع جنوب در جنگ داخلی آمریکا حمایت کرد.
بینالملل اول همچنین بستری برای مناظرات تند میان جریانهای ایدئولوژیک مختلف بود. مارکس در این فرآیند اندیشههای خود را صیقل داد و برای آنچه در آن زمان «سوسیالیسم علمی» نامیده میشد، پیروان بیشتری یافت.
سپس در سال ۱۸۷۱، کارگران پاریس با تشکیل «کمون»، قدرت طبقه کارگر را در عمل به جهان نشان دادند؛ آنان پس از فرار سرمایهداران و دولتشان به ورسای (از بیم ارتش پیشرونده پروس)، اداره شهر را به دست گرفتند. کمون به سازماندهی تولید و توزیع کالاها و خدمات ضروری از طریق تعاونیها همت گماشت. تمامی مقامات و افسران شبهنظامی را انتخابی و قابلعزل کرد و حقوقی معادل دستمزد یک کارگر برای آنان مقرر داشت. همچنین، پرداخت اجارهبها را متوقف کرد و حقوق کارگران را ارتقا بخشید. سوسیالیستها در سراسر اروپا با دیدن احیای روح ۱۸۴۸ در کمون، به شادمانی پرداختند.
در هم شکستن کمون توسط دولت ورسای، به امیدهای والایی که برانگیخته بود پایان داد. در دهههای پس از آن، سرمایهداری در سراسر اروپا و ایالات متحده گسترش یافت و شورشهای کارگری ناپدید گشت.
اما با پیشرفت صنعت، طبقه کارگر نیز جان گرفت. با چرخش قرن، گردانهای جدیدی از طبقه کارگر در سراسر اروپا، آمریکای شمالی، استرالیا، ژاپن و بخشهایی از جهان مستعمره پدید آمدند. همزمان با رشد طبقه کارگر و آغاز مبارزه برای حقوق خویش، سوسیالیسم نیز شکوفا شد. در همه جا، احزاب جدید سوسیالیست رهبری طبقه کارگر را به دست میگرفتند و اقلیتهای منتقد از میان دانشجویان و روشنفکران را به سوی خود جذب میکردند. طبقات حاکمِ هراسان، میان سرکوب و امتیازدهی در نوسان بودند، اما جریان تاریخ علیه آنان بود.
جنگ، انقلاب و ارتجاع از ۱۹۱۴
آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ و بهویژه خیانت رهبران سوسیالیستی که حمایت از طبقات حاکمِ خود را در این منازعه برگزیدند، سوسیالیسم را بار دیگر با عقبگردی شدید مواجه کرد. رهبرانی که به انترناسیونالیسم سوسیالیستی وفادار ماندند و بر وحدت فرامرزی طبقه کارگر پای فشردند، در بیشتر کشورها در اقلیت محض بودند.
با این همه، حتی در آن شرایط نیز بسیاری از کارگران از تن دادن به میهنپرستی افراطی (ژینگوییسم) سرباز زدند. با افزایش تلفات در جبههها و تیرهبختی در پشت جبهه، سوسیالیستهایی که در برابر جریان آب ایستاده بودند، مخاطبان بیشتری یافتند. در فوریه ۱۹۱۷، کارگران روسیه سلسله سیصد ساله رومانوفها را سرنگون کردند و در اکتبر، نخستین دولت کارگری را بنیان نهادند.
رادیکالهای طبقه کارگر با الهام از انقلاب روسیه، احزاب کمونیست را برای پیکار در راه انقلاب در کشورهای خود تأسیس کردند. طی دو یا سه سال، صدها هزار نفر به صفوف آنان پیوستند. چنین به نظر میرسید که سوسیالیسم در آستانه پیروزی نهایی است.
ناکام ماندن طبقه کارگر در تسخیر قدرت در خارج از مرزهای روسیه، منجر به شکست دولت کارگری شد. دیکتاتوری نوین جوزف استالین هر آنچه از خیزش ۱۹۱۷ باقی مانده بود، در هم کوبید. رهبر روسیه جنبش بینالمللی کمونیستی را از انقلابیون واقعی تصفیه کرد و راه را برای به قدرت رسیدن آدولف هیتلر در آلمان هموار ساخت.
سرمایهداران در غرب از فروکش کردن موج انقلابی بهره جستند تا پایان سوسیالیسم را جار بزنند. شرکتهای بزرگ آمریکایی با استفاده از پوسترها، فیلمها، جزوهها، خبرنامههای محیط کار و گروههای اجتماعی، پیامهای هوادار سرمایهداری را ترویج کردند. هالیوود و رسانههای جمعی نیز به این کارزار پیوستند. این تهاجم ایدئولوژیک با حملات خشونتآمیز به سازماندهندگان اتحادیهها و سوسیالیستها همراه بود. در استرالیا، دولتها، کارفرمایان، پلیس و دادگاهها به دفاتر اتحادیهها یورش بردند، از فعالان جاسوسی کردند، تجمعات عمومی را بر هم زدند و عناصر رادیکال را اخراج نمودند.
خروش سوسیالیسم در دهه ۱۹۳۰
اما کار طبقه کارگر تمام نشده بود. «رکود بزرگ» و فاشیسم، این باور را در میلیونها کارگر تقویت کرد که سرمایهداری برای طبقه آنان ارمغانی جز تیره روزی ندارد. سوسیالیسم بار دیگر از سایهها به در آمد. برخلاف ایدئولوگهای سرمایهداری که تنها پاسخشان به رکود، ریاضت اقتصادیِ بیشتر بود، سوسیالیستها تبیین کردند که سرمایهداری سیستمی بحرانزاد است که نمیتواند در خدمت بشریت باشد.
تا اواخر دهه ۱۹۳۰، سوسیالیسم پیشرویهای عمیقی داشت. در سال ۱۹۳۶، میلیونها کارگر در فرانسه و اسپانیا علیه طبقات حاکم خود بپا خاستند و کارزاری جدی علیه سرمایهداران و نیروهای مرتجعِ تحت حمایت آنان به راه انداختند. بسیاری خواهان سوسیالیسم بودند.
احیای سوسیالیستی در دهه ۱۹۳۰ در استرالیا نیز مشهود بود. «واحدهای سوسیالسازی» در حزب کارگر استرالیا شکوفا شدند و خواستار اجرای فوری سیاستهای سوسیالیستی گشتند. حزب کمونیست (CPA) پیشرفت کرد و کرسیهایی را در بسیاری از اتحادیهها به دست آورد. دانشجویان دانشگاه که بر اثر رکود و ظهور فاشیسم رادیکال شده بودند، به حزب کمونیست پیوستند. فاجعه آنجا بود که این اشتیاق برای سوسیالیسم، به خدمت پروژه استبدادی استالین درآمد و به بنبست منتهی شد.
ما همین پدیده را در اروپای تحت اشغال فاشیسم طی جنگ جهانی دوم و دوران بلافاصله پس از آن مشاهده میکنیم. کارگران از آنچه سرمایهداری عرضه کرده بود به ستوه آمده بودند، اما استالینیسم راه را بر افقهای رهاییبخش بست.
پاتکِ جنگ سرد
جنگ سرد و رونق اقتصادی پس از جنگ در دهههای ۱۹۵۰ و ۶۰، شامل تهاجم مستمر سرمایهداری علیه سوسیالیسم بود. در ایالات متحده، جایی که جنگ سرد به اوج خود رسید، از قوانین سرکوبگرانه زمان جنگ برای بازداشت دهها رهبر کمونیست استفاده شد، در حالی که «کمیته فعالیتهای ضدآمریکایی مجلس» و افبیآی هزاران نفر را از کار اخراج کردند و فضای رعب و وحشت آفریدند.
چرخش به راست در غرب طی این دوره، توسط استادان دانشگاه — که برخی رادیکالهای سابق بودند — تقویت شد؛ آنان مرگ سوسیالیسم و «پایان ایدئولوژی» را اعلام کردند. استدلال میکردند که مشکلات بنیادین سرمایهداری حل شده است. کارگران به عنوان قشری که «خریداری شدهاند» نادیده گرفته شدند با این شعار که: «ما اکنون همه طبقه متوسط هستیم». سوسیالیسم برچسب پدیدهای منسوخ و متعلق به گذشته خورد.
رفاه نسبی دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ برای مدتی از اضطرار مبارزه طبقاتی در غرب کاست. اما تداوم اشتغال کامل، اعتمادبهنفس طبقه کارگر را تقویت کرد و انتظارات را بالا برد.
تکاپوی دوباره سوسیالیسم در اواخر دهه ۱۹۶۰
تا اواسط دهه ۱۹۶۰، نسل جدیدی از کارگران جوان مطالبات بیشتری داشتند. نتیجه این امر، افزایش مستمر اعتصابات و تمایل به اعتصاب برای اهداف سیاسی بود. روزنامهها با نگرانی از «شورشهای خودجوش» سخن میگفتند. جناح چپ در اتحادیهها وزش باد موافق را حس میکرد. در ایالات متحده، جنگ ویتنام به نارضایتیهای این نسل جوان جنبهای رادیکال بخشید. با طولانی شدن جنگ، کارگران جوان و دانشجویان به مخالفت با آن برخاستند.
مروجان سرمایهداری پاسخی جز پافشاری بر ادامه جنگ نداشتند. بار دیگر زمان آن فرا رسیده بود که سوسیالیستها پاسخ ارائه دهند. اگرچه در ابتدا تعدادشان اندک بود، اما سوسیالیستها میتوانستند تبیین کنند که چرا ایالات متحده و استرالیا درگیر جنگی علیه یک ارتش دهقانی در هزاران کیلومتر دورتر شدهاند. سوسیالیستها توانستند پیوندهای میان نژادپرستی علیه آفریقاییتبارها و پروژه امپریالیستی آمریکا و متحدانش در هندوچین را توضیح دهند. آنان توانستند فشار برای افزایش سرعت تولید در کارخانهها را به ماشین جنگی پیوند بزنند. بدین ترتیب، سوسیالیسم بار دیگر در میان جوانانی که سیستم را به پرسش میکشیدند، برجسته شد.
تراژدی بزرگ این بود که هیچ سازمان سوسیالیست انقلابی منسجمی از پیش برای رهبری خیزش اعتصابات و تظاهرات اواخر دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ساخته نشده بود. احزاب کمونیست هنوز بیش از آن وامدار استالینیسم بودند که بتوانند نقشی مفید ایفا کنند. یک چپ انقلابی جدید پدیدار شد، اما برای داشتن تأثیری شگرف، بیش از حد کوچک و از نظر سیاسی بیتجربه بود.
رکود در مبارزه که در دهه ۱۹۸۰ از پی آمد، سوسیالیسم را بار دیگر به حاشیه راند، تا اینکه جنگ و بحران اقتصادی در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ دوباره درهای احیای آن را گشود. سرمایهداریِ بحرانزده، مقاومت میآفریند.
با این حال، هیچیک از این موارد تضمینشده نیست. ما نمیتوانیم صرفاً دست روی دست بگذاریم و منتظر بمانیم تا تاریخ به سود ما بچرخد. در کشورهایی که فاقد سنتها یا سازمانهای سوسیالیستی هستند، دههها نکبتِ سرمایهداری لزوماً به احیای سوسیالیستی نمیانجامد؛ بلکه ممکن است بربریت تنها نتیجه آن باشد. وجود نوعی سازمان سوسیالیستی برای ارائه پاسخهایی که بهویژه جوانان در جستوجوی آن خواهند بود، ضروری است.
اینکه در لحظات احیای سوسیالیستی، چه نوع سیاست سوسیالیستی پدیدار میشود نیز حائز اهمیت است. متأسفانه هم در دهه ۱۹۳۰ و هم در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، سیاستهای استالینیستی یا مشتقات آن چیره بود. استقلال و رهبری طبقه کارگر به نفع سایر نیروهای اجتماعی قربانی شد؛ خواه این نیروها «سرمایهداران مترقی» باشند، خواه دهقانان، چریکها، دانشجویان یا حاشیهنشینترین و بیکارترین قشرهای جامعه. این امر احیای سوسیالیستی را منحرف کرد و آن را در معرض پاتکِ سرمایهداری قرار داد.
احیایی نوین؟
امروز ما شاهد احیای مبارکِ گرایشهای سوسیالیستی هستیم، اما این چرخش کنونی محدودیتهایی دارد. سیاست چپ امروزه عموماً در قالب پروژههای انتخاباتی اصلاحطلبانه ظاهر میشود که آن را در رحمِ سیاستمدارانی قرار میدهد که — مانند دولت سیروزا در یونان در سال ۲۰۱۵ — چند ماه پس از تصدی قدرت، به پایگاه اجتماعی خود پشت میکنند. مرتبط با این موضوع، سیاستهای هویتی همچنان رواج دارد که موجب تضعیف سیاست همبستگی طبقاتی میگردد.
مارکسیستها خواهان جهانی هستند که در آن طبقه کارگر در مسند هدایت باشد. به عبارت دیگر، سوسیالیسم به معنای در هم شکستن سرمایهداری است. چالشهای انتخاباتی میتواند بخشی از این فرآیند باشد، اما ما باید بسیار فراتر از تغییر حزب حاکم برویم. طبقه کارگر باید امور را به دست خویش گیرد. این امر مستلزم تهییج تودهای، از جمله اعتصابات و تظاهرات، تا سر حدِ به دست گرفتن اداره جامعه توسط کارگران است.
در حال حاضر ما فاقد آن دست احزاب انقلابی تودهای هستیم که برای مهار و بنا کردن بر بستر گرایشهای جدید سوسیالیستی ضروریاند. در غیاب چنین تشکیلاتی، با خطر از دست دادن فرصت برای به چالش کشیدن دوباره سرمایهداری روبرو هستیم. اکنون، همانند ادوار پیشینِ احیای سوسیالیستی، وظیفه ساختن یک سازمان انقلابی فوری است. این کار را نمیتوان به تعویق انداخت؛ این امر باید همین حالا محقق گردد.
سوسیالیسم دیگربار در کانون توجه قرار گرفته است. نظرسنجیها در سراسر جهان غرب نشاندهنده افزایش حمایت از این ایده است؛ بهویژه در میان نسل جوانی که از آنچه سرمایهداری عرضه میکند، بیزار گشتهاند. قرار نبود اوضاع چنین باشد. در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ میلادی، هر استاد دانشگاه معتبر، سردبیر روزنامه، مقام دولتی و سیاستمداری در غرب، بر این طبل میکوبید که سوسیالیسم به پایان راه خود رسیده است.
حملات به سوسیالیسم از جناحهای گوناگون صورت گرفت. جناح راست، همانگونه که انتظار میرفت، همواره با سوسیالیسم سر ستیز داشته است. مارگارت تاچر، نخستوزیر بریتانیا، در دهه ۱۹۸۰ با این استدلال که برای سرمایهداریِ مهارگسیخته «هیچ جایگزینی وجود ندارد»، تمام توان خود را به کار بست تا این ادعا را به واقعیت بدل کند. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، سیل خروشانی از تبلیغات راستگرایانه را به راه انداخت که مرگ سوسیالیسم را اعلام میکردند. لیبرالهایی همچون فرانسیس فوکویاما، استاد آمریکایی نیز با نظریات خود از آنان پشتیبانی کردند.
اما تنها راستگرایان افراطی و لیبرالها نبودند که به پروژه سوسیالیستی میتاختند. استادان پسامدرنِ دانشگاه — که برخی از آنان پیشتر کمونیست بودند — با این استدلال که «کلانروایتها» (نظیر این ایده که سوسیالیسم میتواند بر سرمایهداری فائق آید و جامعهای والاتر بنا کند) خطرناک هستند، برای خود نامی دستوپا کردند. این نگرش بر دانشکدههای علوم اجتماعی سایه افکند.
دیگران از «راه سوم» سخن گفتند؛ سیاستی «فراتر از چپ و راست» که به زعم آنان، مسیری میان سرمایهداری لجامگسیخته و سوسیالیسم پی میافکند. دولت تونی بلر در بریتانیا از راه سوم به عنوان سلاحی ایدئولوژیک برای در هم کوبیدن سوسیالیستهای حزب کارگر بهره جست. چپگرایان سابق نیز مواضع جدید خود را چنین توجیه میکردند که تهاجم نئولیبرالی دهههای ۸۰ و ۹۰، طبقه کارگر را از میان برده است.
اما در حالی که این ایدئولوگها تمام مساعی خود را برای دفن سوسیالیسم به کار بستند، واقعیتِ عریان و خشن جامعه سرمایهداری نشان داد که تلاشهایشان بیهوده بوده است. در پی حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، ایالات متحده به افغانستان و عراق یورش برد و آنها را اشغال کرد که منجر به مرگ میلیونها تن شد. چه کسی میتوانست این تجاوزگری آمریکا را تبیین کند؟ نه کسانی که سرمایهداری را نیروی پیشران ترقی میدانستند، بلکه سوسیالیستهایی که از دیرباز استدلال میکردند سرمایهداری همواره زاینده جنگ و امپریالیسم است.
اندکی بعد، بحران مالی جهانی ۲۰۰۸-۲۰۰۹ از راه رسید. این بحران زندگی میلیونها نفر از طبقه کارگر را ویران کرد، در حالی که دولتها با ثروت عمومی به نجات میلیاردرها شتافتند. چه کسی میتوانست بحرانهای اقتصادی و سیاستهای ریاضتی را تبیین کند؟ نه آنان که مدعی بودند سرمایهداری به شکوفایی ختم میشود، بلکه سوسیالیستهایی که به گرایشهای بحرانزای ذاتیِ این سیستم اشاره میکردند.
شواهدِ ناکارآمدی سرمایهداری در حال انباشت است. بحران اقلیمی، همهگیری کرونا، بحران مسکن و نسلکشی اسرائیل در غزه، مخاطبان بیشتری را به سوی سوسیالیسم سوق داده است. آنان که سودای دفن سوسیالیسم را در سر داشتند، اکنون باید با ظهور مجدد آن در شکمِ هیولای سرمایهداری — یعنی ایالات متحده — روبرو شوند.
چرخههای تکامل
این چرخه تحولات، از پیروزانگاری سرمایهداری تا احیای سوسیالیستی، پدیدهای نوظهور نیست.
سرمایهداری زنجیرهای از خطوط دفاعی دارد که حاکمیتش را تحکیم میکنند؛ این نظام هم از «زور» و هم از «تزویر» برای توجیه موجودیت خود و سرکوب دشمنانش بهره میبرد. تجربه زیسته روزمره در نظام سرمایهداری و احساس درماندگی ناشی از آن، در بیشتر مواقع تغییر سیستماتیک را ناممکن جلوه میدهد. کسانی که از مبارزه علیه سیستم دست شستهاند، استدلالهایی در اختیار سرمایهداران میگذارند که چرا پیکار برای جهانی بهتر، عبث و بیهوده است.
اما سرمایهداری نمیتواند بدون هجمه به طبقه کارگر تداوم یابد. نمیتواند بدون کشاندن ملتها به مسلخ جنگ هستی داشته باشد. نمیتواند بدون تعرض به حقوق دموکراتیک — حتی تا سرحدِ گماردن دیکتاتورهای فاشیست — پابرجا بماند. علاوه بر این، با یک محدودیت عینی روبروست: این نظام به همان کسانی وابسته است که استثمارشان میکند. همانگونه که کارل مارکس و فردریش انگلس در سال ۱۸۴۸ بیان کردند، سرمایهداری گورکنان خویش را میسازد: یعنی طبقه کارگر.
تجربه ستم و پیوسته با آن، تجربه مبارزه علیه این ستم، تبیینگر این است که چرا تلاشهای وافر سرمایهداران و ایدئولوگهایشان اغلب به بنبست میرسد. آنان مدعیاند سرمایهداری بهترین نظام ممکن است؛ اما هیچ پاسخ درخوری برای جویندگانِ راه برونرفت از بحرانها، سختیها و جنگهای برخاسته از دل سرمایهداری ندارند. تنها سوسیالیسم است که میتواند چنین پاسخهایی را ارائه دهد. از همین روست که هر بار مرگ سوسیالیسم اعلام میشود، بار دیگر قد برافرازد.
سوسیالیسم در قرن نوزدهم
برای درک چگونگی این سازوکار، میتوان تا قرن نوزدهم به عقب بازگشت. دهه ۱۸۴۰ دوره پیشروی طبقه کارگر در نقاط محدودی بود که در آنها شکل گرفته بود. در بریتانیا، جنبش چارتیسم تجمعات عظیم صدها هزار نفری را برای مطالبه حق رأی و حق تشکلیافتن سازماندهی کرد.
در سال ۱۸۴۸، روح عصیان به اروپا سرایت کرد و کارگران به تودههای خیابانی پیوستند تا سرنگونی رژیمهای مرتجع در سراسر قاره را مطالبه کنند. مارکس و انگلس برای پیش راندن طبقه کارگر در این کارزارها مبارزه کردند، به جنبش رادیکال پیوستند و «مانیفست کمونیست» را به عنوان سلاحی نظری در اختیار آن گذاردند.
با این حال، تا سال ۱۸۵۰، خیزش طبقه کارگر فروکش کرد. طبقات متوسط که گویا متحد کارگران بودند، به سوی نظم کهن چرخیدند و طبقه کارگر را در میدان کارزار تنها رها کردند. کارگران شکست خوردند و ارتجاع در سراسر اروپا چیره گشت.
اما دیری نپایید که پرچم سرخ — نماد انترناسیونالیسم سوسیالیستی — دوباره به اهتزاز درآمد؛ چرا که سوسیالیستها، فعالان اتحادیههای کارگری، مارکسیستها، آنارشیستها و دیگران در سال ۱۸۶۴ گرد هم آمدند تا «انجمن بینالمللی کارگران» یا همان «بینالملل اول» را بنیان نهند. این تشکل از کارگران اعتصابی و مطالبات آنان همچون هشت ساعت کار در روز، حق رأی همگانی، پایان نظامیگری، مبارزه برای استقلال لهستان و پیروزی اتحادیه شمال علیه مالکان مزارع جنوب در جنگ داخلی آمریکا حمایت کرد.
بینالملل اول همچنین بستری برای مناظرات تند میان جریانهای ایدئولوژیک مختلف بود. مارکس در این فرآیند اندیشههای خود را صیقل داد و برای آنچه در آن زمان «سوسیالیسم علمی» نامیده میشد، پیروان بیشتری یافت.
سپس در سال ۱۸۷۱، کارگران پاریس با تشکیل «کمون»، قدرت طبقه کارگر را در عمل به جهان نشان دادند؛ آنان پس از فرار سرمایهداران و دولتشان به ورسای (از بیم ارتش پیشرونده پروس)، اداره شهر را به دست گرفتند. کمون به سازماندهی تولید و توزیع کالاها و خدمات ضروری از طریق تعاونیها همت گماشت. تمامی مقامات و افسران شبهنظامی را انتخابی و قابلعزل کرد و حقوقی معادل دستمزد یک کارگر برای آنان مقرر داشت. همچنین، پرداخت اجارهبها را متوقف کرد و حقوق کارگران را ارتقا بخشید. سوسیالیستها در سراسر اروپا با دیدن احیای روح ۱۸۴۸ در کمون، به شادمانی پرداختند.
در هم شکستن کمون توسط دولت ورسای، به امیدهای والایی که برانگیخته بود پایان داد. در دهههای پس از آن، سرمایهداری در سراسر اروپا و ایالات متحده گسترش یافت و شورشهای کارگری ناپدید گشت.
اما با پیشرفت صنعت، طبقه کارگر نیز جان گرفت. با چرخش قرن، گردانهای جدیدی از طبقه کارگر در سراسر اروپا، آمریکای شمالی، استرالیا، ژاپن و بخشهایی از جهان مستعمره پدید آمدند. همزمان با رشد طبقه کارگر و آغاز مبارزه برای حقوق خویش، سوسیالیسم نیز شکوفا شد. در همه جا، احزاب جدید سوسیالیست رهبری طبقه کارگر را به دست میگرفتند و اقلیتهای منتقد از میان دانشجویان و روشنفکران را به سوی خود جذب میکردند. طبقات حاکمِ هراسان، میان سرکوب و امتیازدهی در نوسان بودند، اما جریان تاریخ علیه آنان بود.
جنگ، انقلاب و ارتجاع از ۱۹۱۴
آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ و بهویژه خیانت رهبران سوسیالیستی که حمایت از طبقات حاکمِ خود را در این منازعه برگزیدند، سوسیالیسم را بار دیگر با عقبگردی شدید مواجه کرد. رهبرانی که به انترناسیونالیسم سوسیالیستی وفادار ماندند و بر وحدت فرامرزی طبقه کارگر پای فشردند، در بیشتر کشورها در اقلیت محض بودند.
با این همه، حتی در آن شرایط نیز بسیاری از کارگران از تن دادن به میهنپرستی افراطی (ژینگوییسم) سرباز زدند. با افزایش تلفات در جبههها و تیرهبختی در پشت جبهه، سوسیالیستهایی که در برابر جریان آب ایستاده بودند، مخاطبان بیشتری یافتند. در فوریه ۱۹۱۷، کارگران روسیه سلسله سیصد ساله رومانوفها را سرنگون کردند و در اکتبر، نخستین دولت کارگری را بنیان نهادند.
رادیکالهای طبقه کارگر با الهام از انقلاب روسیه، احزاب کمونیست را برای پیکار در راه انقلاب در کشورهای خود تأسیس کردند. طی دو یا سه سال، صدها هزار نفر به صفوف آنان پیوستند. چنین به نظر میرسید که سوسیالیسم در آستانه پیروزی نهایی است.
ناکام ماندن طبقه کارگر در تسخیر قدرت در خارج از مرزهای روسیه، منجر به شکست دولت کارگری شد. دیکتاتوری نوین جوزف استالین هر آنچه از خیزش ۱۹۱۷ باقی مانده بود، در هم کوبید. رهبر روسیه جنبش بینالمللی کمونیستی را از انقلابیون واقعی تصفیه کرد و راه را برای به قدرت رسیدن آدولف هیتلر در آلمان هموار ساخت.
سرمایهداران در غرب از فروکش کردن موج انقلابی بهره جستند تا پایان سوسیالیسم را جار بزنند. شرکتهای بزرگ آمریکایی با استفاده از پوسترها، فیلمها، جزوهها، خبرنامههای محیط کار و گروههای اجتماعی، پیامهای هوادار سرمایهداری را ترویج کردند. هالیوود و رسانههای جمعی نیز به این کارزار پیوستند. این تهاجم ایدئولوژیک با حملات خشونتآمیز به سازماندهندگان اتحادیهها و سوسیالیستها همراه بود. در استرالیا، دولتها، کارفرمایان، پلیس و دادگاهها به دفاتر اتحادیهها یورش بردند، از فعالان جاسوسی کردند، تجمعات عمومی را بر هم زدند و عناصر رادیکال را اخراج نمودند.
خروش سوسیالیسم در دهه ۱۹۳۰
اما کار طبقه کارگر تمام نشده بود. «رکود بزرگ» و فاشیسم، این باور را در میلیونها کارگر تقویت کرد که سرمایهداری برای طبقه آنان ارمغانی جز تیره روزی ندارد. سوسیالیسم بار دیگر از سایهها به در آمد. برخلاف ایدئولوگهای سرمایهداری که تنها پاسخشان به رکود، ریاضت اقتصادیِ بیشتر بود، سوسیالیستها تبیین کردند که سرمایهداری سیستمی بحرانزاد است که نمیتواند در خدمت بشریت باشد.
تا اواخر دهه ۱۹۳۰، سوسیالیسم پیشرویهای عمیقی داشت. در سال ۱۹۳۶، میلیونها کارگر در فرانسه و اسپانیا علیه طبقات حاکم خود بپا خاستند و کارزاری جدی علیه سرمایهداران و نیروهای مرتجعِ تحت حمایت آنان به راه انداختند. بسیاری خواهان سوسیالیسم بودند.
احیای سوسیالیستی در دهه ۱۹۳۰ در استرالیا نیز مشهود بود. «واحدهای سوسیالسازی» در حزب کارگر استرالیا شکوفا شدند و خواستار اجرای فوری سیاستهای سوسیالیستی گشتند. حزب کمونیست (CPA) پیشرفت کرد و کرسیهایی را در بسیاری از اتحادیهها به دست آورد. دانشجویان دانشگاه که بر اثر رکود و ظهور فاشیسم رادیکال شده بودند، به حزب کمونیست پیوستند. فاجعه آنجا بود که این اشتیاق برای سوسیالیسم، به خدمت پروژه استبدادی استالین درآمد و به بنبست منتهی شد.
ما همین پدیده را در اروپای تحت اشغال فاشیسم طی جنگ جهانی دوم و دوران بلافاصله پس از آن مشاهده میکنیم. کارگران از آنچه سرمایهداری عرضه کرده بود به ستوه آمده بودند، اما استالینیسم راه را بر افقهای رهاییبخش بست.
پاتکِ جنگ سرد
جنگ سرد و رونق اقتصادی پس از جنگ در دهههای ۱۹۵۰ و ۶۰، شامل تهاجم مستمر سرمایهداری علیه سوسیالیسم بود. در ایالات متحده، جایی که جنگ سرد به اوج خود رسید، از قوانین سرکوبگرانه زمان جنگ برای بازداشت دهها رهبر کمونیست استفاده شد، در حالی که «کمیته فعالیتهای ضدآمریکایی مجلس» و افبیآی هزاران نفر را از کار اخراج کردند و فضای رعب و وحشت آفریدند.
چرخش به راست در غرب طی این دوره، توسط استادان دانشگاه — که برخی رادیکالهای سابق بودند — تقویت شد؛ آنان مرگ سوسیالیسم و «پایان ایدئولوژی» را اعلام کردند. استدلال میکردند که مشکلات بنیادین سرمایهداری حل شده است. کارگران به عنوان قشری که «خریداری شدهاند» نادیده گرفته شدند با این شعار که: «ما اکنون همه طبقه متوسط هستیم». سوسیالیسم برچسب پدیدهای منسوخ و متعلق به گذشته خورد.
رفاه نسبی دهه ۱۹۵۰ و اوایل دهه ۱۹۶۰ برای مدتی از اضطرار مبارزه طبقاتی در غرب کاست. اما تداوم اشتغال کامل، اعتمادبهنفس طبقه کارگر را تقویت کرد و انتظارات را بالا برد.
تکاپوی دوباره سوسیالیسم در اواخر دهه ۱۹۶۰
تا اواسط دهه ۱۹۶۰، نسل جدیدی از کارگران جوان مطالبات بیشتری داشتند. نتیجه این امر، افزایش مستمر اعتصابات و تمایل به اعتصاب برای اهداف سیاسی بود. روزنامهها با نگرانی از «شورشهای خودجوش» سخن میگفتند. جناح چپ در اتحادیهها وزش باد موافق را حس میکرد. در ایالات متحده، جنگ ویتنام به نارضایتیهای این نسل جوان جنبهای رادیکال بخشید. با طولانی شدن جنگ، کارگران جوان و دانشجویان به مخالفت با آن برخاستند.
مروجان سرمایهداری پاسخی جز پافشاری بر ادامه جنگ نداشتند. بار دیگر زمان آن فرا رسیده بود که سوسیالیستها پاسخ ارائه دهند. اگرچه در ابتدا تعدادشان اندک بود، اما سوسیالیستها میتوانستند تبیین کنند که چرا ایالات متحده و استرالیا درگیر جنگی علیه یک ارتش دهقانی در هزاران کیلومتر دورتر شدهاند. سوسیالیستها توانستند پیوندهای میان نژادپرستی علیه آفریقاییتبارها و پروژه امپریالیستی آمریکا و متحدانش در هندوچین را توضیح دهند. آنان توانستند فشار برای افزایش سرعت تولید در کارخانهها را به ماشین جنگی پیوند بزنند. بدین ترتیب، سوسیالیسم بار دیگر در میان جوانانی که سیستم را به پرسش میکشیدند، برجسته شد.
تراژدی بزرگ این بود که هیچ سازمان سوسیالیست انقلابی منسجمی از پیش برای رهبری خیزش اعتصابات و تظاهرات اواخر دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ساخته نشده بود. احزاب کمونیست هنوز بیش از آن وامدار استالینیسم بودند که بتوانند نقشی مفید ایفا کنند. یک چپ انقلابی جدید پدیدار شد، اما برای داشتن تأثیری شگرف، بیش از حد کوچک و از نظر سیاسی بیتجربه بود.
رکود در مبارزه که در دهه ۱۹۸۰ از پی آمد، سوسیالیسم را بار دیگر به حاشیه راند، تا اینکه جنگ و بحران اقتصادی در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰ دوباره درهای احیای آن را گشود. سرمایهداریِ بحرانزده، مقاومت میآفریند.
با این حال، هیچیک از این موارد تضمینشده نیست. ما نمیتوانیم صرفاً دست روی دست بگذاریم و منتظر بمانیم تا تاریخ به سود ما بچرخد. در کشورهایی که فاقد سنتها یا سازمانهای سوسیالیستی هستند، دههها نکبتِ سرمایهداری لزوماً به احیای سوسیالیستی نمیانجامد؛ بلکه ممکن است بربریت تنها نتیجه آن باشد. وجود نوعی سازمان سوسیالیستی برای ارائه پاسخهایی که بهویژه جوانان در جستوجوی آن خواهند بود، ضروری است.
اینکه در لحظات احیای سوسیالیستی، چه نوع سیاست سوسیالیستی پدیدار میشود نیز حائز اهمیت است. متأسفانه هم در دهه ۱۹۳۰ و هم در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، سیاستهای استالینیستی یا مشتقات آن چیره بود. استقلال و رهبری طبقه کارگر به نفع سایر نیروهای اجتماعی قربانی شد؛ خواه این نیروها «سرمایهداران مترقی» باشند، خواه دهقانان، چریکها، دانشجویان یا حاشیهنشینترین و بیکارترین قشرهای جامعه. این امر احیای سوسیالیستی را منحرف کرد و آن را در معرض پاتکِ سرمایهداری قرار داد.
احیایی نوین؟
امروز ما شاهد احیای مبارکِ گرایشهای سوسیالیستی هستیم، اما این چرخش کنونی محدودیتهایی دارد. سیاست چپ امروزه عموماً در قالب پروژههای انتخاباتی اصلاحطلبانه ظاهر میشود که آن را در رحمِ سیاستمدارانی قرار میدهد که — مانند دولت سیروزا در یونان در سال ۲۰۱۵ — چند ماه پس از تصدی قدرت، به پایگاه اجتماعی خود پشت میکنند. مرتبط با این موضوع، سیاستهای هویتی همچنان رواج دارد که موجب تضعیف سیاست همبستگی طبقاتی میگردد.
مارکسیستها خواهان جهانی هستند که در آن طبقه کارگر در مسند هدایت باشد. به عبارت دیگر، سوسیالیسم به معنای در هم شکستن سرمایهداری است. چالشهای انتخاباتی میتواند بخشی از این فرآیند باشد، اما ما باید بسیار فراتر از تغییر حزب حاکم برویم. طبقه کارگر باید امور را به دست خویش گیرد. این امر مستلزم تهییج تودهای، از جمله اعتصابات و تظاهرات، تا سر حدِ به دست گرفتن اداره جامعه توسط کارگران است.
در حال حاضر ما فاقد آن دست احزاب انقلابی تودهای هستیم که برای مهار و بنا کردن بر بستر گرایشهای جدید سوسیالیستی ضروریاند. در غیاب چنین تشکیلاتی، با خطر از دست دادن فرصت برای به چالش کشیدن دوباره سرمایهداری روبرو هستیم. اکنون، همانند ادوار پیشینِ احیای سوسیالیستی، وظیفه ساختن یک سازمان انقلابی فوری است. این کار را نمیتوان به تعویق انداخت؛ این امر باید همین حالا محقق گردد.
