نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

روزی که دکترین مونرو به زبان صریح سخن گفت
لحظاتی فرا می‌رسد که امپراتوری از آراستن خویش باز می‌ایستد. جامه‌های همیشگی — «ترویج دموکراسی»، «حقوق بشر»، «مبارزه با مواد مخدر» و «ثبات منطقه‌ای» — فرو می‌افتند و آنچه باقی می‌ماند، دستور زبان عریان و سختِ سلطه است. این همان معنای سیاسی وقایعی است که پیرامون ونزوئلا رقم خورده است: عملیاتی که در گزارش‌های متعدد به‌عنوان یورش مستقیم ایالات متحده به اهداف ونزوئلایی و ربودن رئیس‌جمهور، نیکولاس مادورو، توصیف شده است؛ وقایعی که با اظهارات علنی رژیم ترامپ دنبال شد و حتی از خودِ این اقدام نیز پرده‌درتر بود — ادعایی آشکار مبنی بر اینکه واشینگتن قصد دارد بر ونزوئلا حکمرانی کند.
پیش از آنکه غبار تبلیغات غلیظ‌تر شود، بگذارید درباره معنای این امر صراحت ورزیم. اگر قدرتی خارجی، رئیس دولت کشوری دیگر را با زور اسیر کند، این «اجرای قانون» نیست. اگر به قلمرو کشوری یورش برد و قصد خود را برای اداره آینده سیاسی آن کشور اعلام کند، این «حمایت از دموکراسی» نیست؛ این تجاوز است. این اشغالگری با نامی دیگر است. این بازگشت حکمرانی استعماری است که دیگر از زبان واسطه‌ها و سازمان‌های غیردولتی زمزمه نمی‌شود، بلکه با صدای بلند و با پوزخند مالک خانه‌ای بیان می‌شود که به خانه مستأجر قدم می‌گذارد و به او اطلاع می‌دهد که اجاره‌بها به پایان رسیده است، صرفاً چون مالک چنین اراده کرده است.
دقیقاً به همین سبب است که این واقعه را نمی‌توان حادثه‌ای منفرد، تنشی خودسرانه یا نمایشی تلویزیونی قلمداد کرد. این رخداد باید در چارچوبی خوانده شود که طبقه حاکم ایالات متحده پیش‌تر در دکترین خود ترسیم کرده است. «استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵» یک سند سیاستی بی‌طرف نیست؛ بلکه اعتراف‌نامه‌ای است که به نثر دیوان‌سالارانه نگاشته شده است. این سند به ما می‌گوید که امپراتوری در حال انقباض است: فانتزیِ سیادت بی‌چون‌وچرای سیاره‌ای با واقعیت چندقطبی، با وزن صنعتی چین، با امتناع روسیه از محو شدن، و با «جنوب جهانی» که بیش از پیش فرامین ایالات متحده را قابل مذاکره می‌پندارد، برخورد کرده است. در چنین بافتی، این استراتژی به سوی راهکاری سردتر و کهنه‌تر تغییر جهت می‌دهد: محصور کردن نیم‌کره، تثبیت حیاط خلوت، و تبدیل آمریکای لاتین به یک فضای فرماندهیِ منضبط برای جنگ طولانی پیشِ رو.
این همان چیزی است که ما آن را «قطب آمریکایی» نامیده‌ایم: «دژِ آمریکا» که برای عصر کنترل دیجیتال و هراس امپریالیستی به‌روزرسانی شده است. این صرفاً یک جهت‌گیری در سیاست خارجی نیست؛ بلکه سیستمی برای مدیریت منطقه‌ای است. نیم‌کره به یک سکوی لجستیکی، خزانه‌ای از منابع، منطقه‌ای حائل و تماشاخانه‌ای برای پلیس‌گری بدل می‌شود. دولت‌های دارای حاکمیت به دو دسته تقسیم می‌شوند: آنان که اطاعت می‌کنند و آنان که باید عبرت دیگران شوند. دسته اول با سلاح، وام و ستایش پاداش می‌گیرند. دسته دوم مجرم‌انگاری، تحریم و منزوی می‌شوند و در صورت لزوم، مورد حمله قرار می‌گیرند.
ونزوئلا در کانون این فرآیند گزینش قرار دارد؛ زیرا نماینده آن گونه از امتناعی است که قطب آمریکایی برنمی‌تابد. نه به این دلیل که بی‌نقص یا منزه است، بلکه به این دلیل که بقا یافته است. این کشور در برابر تحریم‌ها، خرابکاری‌ها، سرقت دارایی‌ها، خفقان دیپلماتیک، نمایش‌های کودتا و ماجراجویی‌های مزدوران دوام آورده است — و با این حال، دولت همچنان پابرجاست، نیروهای مسلح هنوز از پروژه حاکمیت جدا نشده‌اند و نیروهای مردمی همچنان حضور دارند که با تمام وجود درک می‌کنند سلطه امپریالیستی به چه معناست. در منطق امپراتوری، بقا به مثابه تحریک است. دولتی که طبق برنامه فرو نمی‌پاشد، به یک توهین بدل می‌شود. از این رو، امپراتوری تنش را تشدید می‌کند.

اهمیت لفاظی‌های رژیم ترامپ — که بازتاب گسترده‌ای داشته و در موضع‌گیری‌های علنی خود رئیس‌جمهور نیز طنین‌انداز شده — در این است که فاصله میان آنچه واشینگتن انجام می‌دهد و آنچه ادعا می‌کند را از میان برمی‌دارد. سال‌ها قدرت ایالات متحده بر «انکارپذیری باورپذیر» تکیه داشت: آشوب‌ها تصادفی بود، رنج‌ها ناگوار، کودتاها مایه تأسف، تحریم‌ها «هدفمند» و تهاجم‌ها «بشردوستانه» قلمداد می‌شد. اکنون نقاب بیشتر کنار می‌رود. وقتی رئیس‌جمهور ایالات متحده اعلام می‌کند که واشینگتن بر ونزوئلا حکمرانی خواهد کرد، او مشغول بیان ظرایف سیاستی نیست؛ او صریح‌ترین شکلِ پیش‌فرضِ قطب آمریکایی را بیان می‌کند: این نیم‌کره از آنِ ماست و حاکمیت ملی امری مشروط است.

به همین دلیل است که این عملیات را نمی‌توان به یک فرد، یک شبیخون یا یک کنفرانس خبری فروکاست. این یک نمایش قدرت است. مقصود آن است که دیده شود. هدف این است که به هر دولتی در منطقه — و فراتر از آن — بگوید که اگر در برابر طرح امپریالیستی مقاومت کنید، مشروعیت قانونی شما لغو خواهد شد، رهبرانتان همچون فراریان شکار می‌شوند و با کشورتان مانند یک معضل اداری برخورد می‌شود که باید با زور حل‌وفصل گردد. به عبارت دیگر، تنها ونزوئلا هدف نیست؛ بلکه هدف، خودِ ایده ایستادگیِ حاکمیت‌مند است.

امپراتوری می‌خواهد مردم ایالات متحده این را «امنیت» بپندارند و تصور کنند که تیره‌بختی خودشان در داخل، با خشونت در خارج از مرزها دفاع می‌شود. اما طبقه کارگر «امنیت» نمی‌خورد؛ غذا می‌خورد، اجاره می‌پردازد و در اتاق‌های انتظار بیمارستان می‌ایستد. در این میان، امپراتوری مشروعیتِ رو به افول خود را همچون پول خُرد خرج می‌کند و می‌کوشد فرمان‌برداری را با اهرم ترس خریداری کند. این ضرب‌آهنگِ «تکنوفاشیسمِ» امپریالیسم متأخر است: طبقه حاکمی که نمی‌تواند رفاه به ارمغان بیاورد، دشمن‌تراشی می‌کند؛ دولتی که نمی‌تواند اقناع کند، بر ابعاد اجبار می‌افزاید؛ و سیستمی که رضایت جهانی را از دست داده، می‌کوشد آن را با کنترل بر نیم‌کره جبران کند.

بنابراین، بخش نخست باید از همان جایی آغاز شود که هر تحلیل صادقانه‌ای آغاز می‌گردد: نامیدن این اقدام با نام واقعی‌اش. اگر این گزارش‌ها و موضع‌گیری خودِ رژیم بازتاب‌دهنده واقعیت باشد، ایالات متحده مرتکب یک تجاوز آشکار علیه ونزوئلا شده و آن را با ادعایی صریح برای اداره حیات سیاسی ونزوئلا همراه کرده است. این استعمارگریِ عریان و بی‌پیرایه است. و این روشن‌ترین نشانه است که قطب آمریکایی دیگر تشکلی نوظهور بر روی کاغذ نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به یک روش حکمرانی در عمل است.

بیست و پنج سال محاصره؛ مکتوب در تحریم و خرابکاری
برای درک تشدید تنش‌های کنونی، باید از نگاه کردن به آن به مثابه یک طوفان ناگهانی دست بشوییم. ونزوئلا یک‌باره صبح از خواب برنخاست تا به یک «بحران» بدل شود. ونزوئلا به شکلی روشمند و صبورانه، در طول دولت‌های مختلف، احزاب گوناگون و زیر پوشش جامه‌های رنگارنگ امپراتوری ایالات متحده، به یک بحران بدل شد. از نخستین پیروزی هوگو چاوز در انتخابات ۱۹۹۸ تا تنگ‌تر شدن حلقه محاصره در دوران ترامپ ۲.۰، الگو همواره ثابت بوده است: مجازات هرگونه تلاش برای جهت‌دهی ثروت ملی به سوی فقرا، در هم شکستن هر دولتی که از تبعیت سر باز می‌زند، و تبدیل خودِ حاکمیت به کالایی لوکس و غیرقابل دسترس.
جرم نخستین چاوز در چشمان واشینگتن ساده و نابخشودنی بود: او دکترین مونرو را به اندازه‌ای جدی گرفت که آن را رد کرد. او بر سیاست‌های نفتی اعمال حاکمیت کرد، از ظرفیت‌های دولتی برای گسترش برنامه‌های اجتماعی بهره جست و آشکارا از اتحاد آمریکای لاتین خارج از فرماندهی ایالات متحده سخن گفت. در هر کشور دیگری، این را «سیاست‌ورزی» می‌نامیدند؛ اما در مرکز امپراتوری، این رفتار همچون «ارتداد» تلقی شد. تقریباً بلافاصله، رابطه از دیپلماسی به «سد نفوذ» تغییر یافت. پروژه نوین ونزوئلا متولد شد — پروژه‌ای ناقص و متناقض، اما واقعی — و پاسخ ایالات متحده نه رقابت سیاسی، بلکه اعمال فشار تا زمان درهم‌شکستن این پروژه بود.
سال‌های آغازین، روش‌های مرجح امپراتوری را آشکار کرد: بی‌ثبات کن و سپس همان بی‌ثباتی را سندی بر غیرقانونی بودن دولت جلوه بده. تلاش برای کودتای ۲۰۰۲ — که کوتاه، پرآشوب و در نهایت با بسیج مردمی و بخش‌های وفادار ارتش خنثی شد — به یک تیر هشدار در دو جهت بدل گشت. این واقعه به ونزوئلا هشدار داد که واشینگتن پیامدهای غیرقانونی را تا زمانی که در خدمت منافع امپریالیستی باشد، برمی‌تابد. همچنین به منطقه هشدار داد که جعبه‌ابزار قدیمی هنوز بازنشسته نشده است. آنچه در آوریل ۲۰۰۲ شکست خورد، محو نشد؛ بلکه تکامل یافت. پس از آن، ایالات متحده همان کاری را کرد که اغلب هنگام خطا رفتنِ یک ابزارِ کُند انجام می‌دهد: به سراغ سلاحی آرام‌تر رفت.

آن سلاح آرام‌تر، جنگ اقتصادی و مالی بود. این جنگ ابتدا با تانک‌ها وارد نمی‌شود؛ بلکه با اوراق اداری از راه می‌رسد. فرمان‌های اجرایی، محدودیت‌های بانکی، انسداد دارایی‌ها و هراسِ خاموشِ قطع شدن از شریان‌های مالی جهانی. به مرور زمان، این وضعیت به یک «اقتصادِ تحتِ محاصره» بدل می‌شود: تجارت دشوار می‌گردد، واردات نایاب می‌شود، ارز شکننده شده، سرمایه‌گذاری ناممکن می‌گردد و دولت ناگزیر به مدیریت دائمی شرایط اضطراری می‌شود. هدف صرفاً «مجازات رهبران» نیست؛ بلکه هدف مجازاتِ بدنه اجتماعی است — تا زندگی روزمره چنان دشوار شود که فرسودگی سیاسی جایگزین تغییر رژیم گردد.

تا سال ۲۰۱۵، این محاصره در قالب دکترین رسمیت یافت. واشینگتن ونزوئلا را یک «تهدید اضطراری ملی» اعلام کرد؛ ادعایی که در ذات خود مضحک بود، اما از نظر سیاسی اهمیت داشت؛ زیرا دروازه‌های قانونی را برای یک ساختار گسترده‌تر از تحریم‌ها گشود. پس از آن، این ماشین شتاب گرفت: تحریم‌های بخشی، محدودیت بر تأمین مالی دولتی، فشار بر فروش نفت و در نهایت، نوعی از تحریم‌ها که نه تنها دولت را محدود می‌کند، بلکه در پی فلج کردن کل یک اقتصاد است. به زبان ساده: کشوری که درآمد اصلی‌اش نفت است، دقیقاً در نقطه‌ای هدف قرار گرفت که درآمد به مثابه اکسیژن عمل می‌کند. چنین کاری برای ترویج دموکراسی انجام نمی‌شود؛ بلکه برای خفه کردن صورت می‌گیرد.

هنگامی که نیکولاس مادورو پس از درگذشت چاوز در سال ۲۰۱۳ ریاست‌جمهوری را بر عهده گرفت، امپراتوری فرصتی را پیشِ رو دید: دوران گذار زمانی است که دولت‌ها در آسیب‌پذیرترین وضعیت خود قرار دارند. تنش‌های سیاسی در داخل ونزوئلا شدت گرفت و سیاست ایالات متحده نیز پا‌به‌پای آن‌ها تندتر شد. واشینگتن نه به این دلیل که ونزوئلا «اقتدارگرا» شده بود، بلکه به این دلیل پرخاشگر شد که باور داشت پروژه بولیواری سرانجام می‌تواند در هم شکسته شود. تحریم‌ها تشدید شد، انزوای دیپلماتیک گسترش یافت و روایت رسانه‌ای در یک ترجیع‌بند یکنواخت صلب گشت: ونزوئلا یک دولت ورشکسته است، ونزوئلا یک دیکتاتوری است، ونزوئلا یک تهدید است. این‌گونه است که جنگِ محاصره‌ای به مخاطبان دوردست فروخته می‌شود — با تبدیل کردن یک جامعه پیچیده به یک کاریکاتور که سزاوار هر بلایی است که بر سرش می‌آید.
دوران ۲۰۱۹ نقطه اوجِ نمایشیِ «حکمرانیِ غیرمستقیم» بود: به رسمیت شناختن یک مرجع جایگزین «موقت»، تلاش برای تولید مشروعیت از بیرون کشور، و این انتظار که اگر واشینگتن صرفاً اراده کند، دستگاه دولتی فرو خواهد پاشید. آن تلاش حقیقتی حیاتی را آشکار کرد: شناسایی خارجی نمی‌تواند جایگزین قدرت داخلی شود. یک دولت می‌تواند از شناسایی دیپلماتیک محروم باشد و همچنان حکمرانی کند. یک مرجع موازی می‌تواند در واشینگتن به رسمیت شناخته شود و همچنان در کاراکاس یک شبح باقی بماند. عملیات «گوایدو» در درهم‌شکستن دولت توفیقی نیافت، اما موفق شد یک اصل خارق‌العاده را عادی‌سازی کند: اینکه ایالات متحده می‌تواند رهبری را در کشوری دیگر منصوب کند و آن را دموکراسی بنامد.

هنگامی که آن تلاش‌ها به شکست انجامید، جعبه‌ابزار بار دیگر گسترش یافت. محاصره تنها در ابعاد اقتصادی باقی نماند، بلکه در حواشی به فاز «جنبشی» و عملیاتی وارد شد: اتهامات خرابکاری، نمایش‌های مزدوران، و سنخی از ماجراجوشویی‌هایی که همواره زمانی پدیدار می‌شوند که یک دولت قدرتمند خود را متقاعد می‌کند که تاریخ باید از او تبعیت کند. واقعه سال ۲۰۲۰ موسوم به «عملیات گیدیون» — شبیخونی فرجام‌باخته با مشارکت نیروهای مخالف و پیمانکاران مرتبط با ایالات متحده — نه به سبب کارآمدی‌اش، بلکه از آن رو حائز اهمیت بود که تداوم میان «سیاست کلان» و «اشتیاق پنهان» را عیان کرد. امپراتوری پیوسته در حال آزمودن پیرامون بود: چه اقداماتی را می‌توانیم بیازماییم؟ چه چیزهایی را مجاز خواهیم بود انکار کنیم؟ و تا کجا می‌توانیم پیشروی کنیم بدون آنکه بهایی تحمل‌ناپذیر بپردازیم؟

به موازات این امر، جنگ قضایی نیز شدت گرفت. کیفرخواست‌های ایالات متحده و پیشنهادِ پاداش‌ها، نه به عنوان ابزارهای حقوقیِ بی‌طرف، بلکه همچون سلاح‌هایی سیاسی به کار گرفته شدند — تا بدین‌وسیله، رئیس یک دولت مقتدر را در دادگاه‌های خودِ امپراتوری به یک فراری تحت تعقیب بدل کنند. این «حاکمیت قانون» نیست؛ بلکه «قانونِ حاکمیت» (اراده حاکم) است. این یک تکنیک استعماری کهن است که برای جلوه‌های بصری مدرن به‌روزرسانی شده است: با دشمن خود نه به عنوان یک رقیب سیاسی، بلکه به مثابه یک مجرم برخورد کن، تا هر اقدامی علیه او، به جای مداخله، در قالب «عدالت» بازنمایی شود.

در تمام این دوران، ونزوئلا فرو نپاشید. رنج برد — رنجی عمیق. ضربه خورد، دگرگون شد و ناگزیر به بداهه‌پردازی‌هایی گشت که تضادهای درونی خود را پدید آوردند؛ اما در برابر فرمان ایالات متحده سر خم نکرد. و همین واقعیتِ سرسختانه است که ما را به لحظه کنونی رسانده است. آنچه اکنون شاهدش هستیم، انحرافی از مسیر ربع قرن گذشته نیست؛ بلکه رسیدنِ ربع قرنِ اخیر به لبه منطقیِ خویش است. امپراتوری کوشید ونزوئلا را از طریق کودتا سرنگون کند. کوشید با تحریم‌ها آن را به گرسنگی بکشاند. کوشید با مشروعیت‌های ساختگی جایگزینی برایش بتراشد. کوشید با «جنگ حقوقی» (Lawfare) آن را مجرم‌انگاری کند. و اکنون، در مواجهه با پایداریِ این کشور، به سوی «اداره مستقیم و آشکار» تنش را تشدید می‌کند.
این همان چیزی است که محاصره طولانی‌مدت برای آن زمینه‌سازی می‌کرد: نه یک دستاورد بشردوستانه و نه شکوفایی دموکراتیک، بلکه عادی‌سازی این ایده که حاکمیت ملی در این نیم‌کره امری مشروط است — و هرگاه «قطب آمریکایی» ایجاب کند، توسط واشینگتن ابطال‌پذیر خواهد بود. ونزوئلا صرفاً مورد حمله قرار نگرفته است؛ بلکه به مثابه صحنه‌ای به کار گرفته شده که امپراتوری بر روی آن، دکترین وسیع‌تری را تمرین می‌کند: اینکه در عصر چندقطبی، امپراتوری افول اقتدار جهانی خود را با سفت کردن چنگال‌اش در خانه جبران خواهد کرد — و آغاز این کار از نیم‌کره‌ای است که همواره با آن همچون یک مِلک خصوصی برخورد کرده است.
از دادگاه تا میدان نبرد: جنگ حقوقیِ مخدرمحور به مثابه متد امپریالیستی
اتهام «قاچاق مواد مخدر» نه به دلیل ظهور ناگهانی شواهد جدید، بلکه به این دلیل پدیدار شد که ابزارهای نرمِ امپراتوری به پایان رسید. هنگامی که کودتاها شکست می‌خورند، وقتی تحریم‌ها ناکام می‌مانند و زمانی که دولت‌های موازی زیر بار تصنعی بودنِ خویش فرو می‌پاشند، ایالات متحده به سراغ سلاحی می‌رود که می‌داند چگونه آن را در جامه بی‌طرفی بیاراید: «قانون». نه قانون به مثابه یک قرارداد اجتماعی، بلکه قانون به عنوان امتداد جنگ با ابزارهای دیگر. این همان چیزی است که اکنون شاهدش هستیم — جنگ قضایی که تا سطح یک دکترین حکمرانی ارتقا یافته، به صورت فرامرزی و فراقانونی به کار گرفته شده و از هرگونه تظاهر به جهان‌شمولی تهی گشته است.
اتهام علیه ونزوئلا همواره در منشأ خود سیاسی و در اجرا گزینشی بوده است. ایالات متحده قاچاق مواد مخدر را به عنوان یک جرم جهانی تعقیب نمی‌کند؛ بلکه آن را به مثابه «آزمون وفاداری» به کار می‌گیرد. دولت‌هایی که با ساختار امنیتی واشینگتن همسو هستند، صرف‌نظر از میزان نفوذ کارتل‌ها در نهادهایشان، به عنوان «شریک» نگریسته می‌شوند. اما دولت‌هایی که بر حاکمیت ملی خود پای می‌فشارند، در رده «بنگاه‌های مجرمانه» بازتعریف می‌گردند. این تمایز هیچ ارتباطی به جریان کوکائین ندارد و تماماً به اطاعت ژئوپلیتیک مربوط است. به همین دلیل است که همان امپراتوری که ونزوئلا را به «نارکو-تروریسم» متهم کرد، از رژیم‌هایی حمایت نمود که رهبرانشان بعدها در دادگاه‌های ایالات متحده به جرم جابه‌جایی صدها تن مواد مخدر محکوم شدند — آن هم تنها زمانی که تاریخ مصرفشان به پایان رسیده بود.
در مقام واقعیت، این روایت فوراً فرومی‌پاشد. ونزوئلا تولیدکننده عمده کوکائین نیست. این کشور قطبِ زنجیره‌های اصلی فرآوری مواد محسوب نمی‌شود. نقش آن در ترانزیت همواره حاشیه‌ای بوده و تحت تأثیر جغرافیا و اثرات جابه‌جایی ناشی از ممنوعیت‌ها در مناطق دیگر شکل گرفته است — به‌ویژه در کلمبیا، بزرگ‌ترین تولیدکننده کوکائین در جهان و شریک نظامی دیرینه ایالات متحده. اگر قاچاق مواد مخدر دغدغه واقعی بود، مرکز ثقل این اتهامات بسیار متفاوت می‌بود. اما امپراتوری‌ها جایی که مشکل بزرگ‌تر است کیفرخواست صادر نمی‌کنند؛ آن‌ها جایی کیفرخواست صادر می‌کنند که مقاومت در آنجا قوی‌تر است.
آنچه واشینگتن بنا کرده، نه یک پرونده کیفری، بلکه یک داربست تبلیغاتی است. پناهندگانی که خود با اتهامات سنگین روبرو هستند، به مقام «شاهد» ارتقا می‌یابند. ادعاهای اطلاعاتی به عنوان «مدرک» بازیافت می‌شوند. تکرار رسانه‌ای جایگزین «اثبات» می‌گردد. به مرور زمان، اتهام به «جوّ حاکم» بدل می‌شود. و هنگامی که این جوّ به اندازه کافی غلیظ شد، اقدامات خارق‌العاده را می‌توان به عنوان «اجرای روتین قانون» به افکار عمومی فروخت. این‌گونه است که امپراتوری، تجاوز را از طریق قانون‌گرایی تطهیر می‌کند — با تبدیل تضاد سیاسی به یک مسئله پلیسی، و تبدیل پلیس‌گری به مجوزی برای مداخله.

خطر عمیق‌تر نه در جزئیات اتهامات، بلکه در بدعتی است که پی ریخته می‌شود. رئیس یک دولت دیگر نه به عنوان یک کنشگر سیاسی مشمول قوانین بین‌الملل، بلکه همچون یک فراریِ مشمولِ بازداشتِ یک‌جانبه نگریسته می‌شود. صلاحیت قضایی دیگر سرزمینی یا مبتنی بر توافق نیست؛ بلکه امپریالیستی است. ایالات متحده مدعیِ حقِ دسترسی به هر مکان، بازداشت هر فرد و توجیه آن با استناد به دادگاه‌های داخلی خویش است. این اجرای قانون نیست؛ این یک «فراقانونی‌گری سیاره‌ای» است — تعلیق حاکمیت ملی تحت لوای عدالت.
این روش دارای پیشینه است. «جنگ با مواد مخدر» مدت‌هاست که به عنوان علی‌الظاهر اخلاقیِ امپراتوری عمل کرده است؛ زبانی منعطف که هرگاه روایت‌های دیگر اعتبار خود را از دست می‌دهند، فعال می‌شود. در طول جنگ سرد، «کمونیسم» این نقش را ایفا می‌کرد. پس از یازده سپتامبر، «تروریسم» وارث آن شد. امروز، «نارکو-تروریسم» هر دو را در هم می‌آمیزد: جنایتِ بدون سیاست، خشونتِ بدون بافتار، و دشمنانِ بدون حق. این به امپراتوری اجازه می‌دهد با چهره‌ای حق‌به‌جانب بگوید که در امور کشور دیگری مداخله نمی‌کند — بلکه صرفاً در حال اجرای قانون است. قانونِ خودش. در همه جا.
در چارچوب «استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵»، این رویکرد کاملاً منطقی جلوه می‌کند. قطب آمریکایی نیازمند مکانیسم‌هایی است که دیپلماسی را دور بزند و مقاومت را به سرعت خنثی کند. تحریم‌ها اقتصادها را تضعیف می‌کنند. جنگ اطلاعاتی مشروعیت را خدشه‌دار می‌کند. جنگ حقوقی از رهبری اعتبارزدایی می‌کند. این عناصر در کنار هم، خط لوله‌ای را از «اتهام» تا «اداره» شکل می‌دهند. هنگامی که یک دولت مجرم‌انگاری شد، برکناری آن به جای یک جنایت سیاسی، به یک مسئله فنی بدل می‌شود. این‌گونه است که امپراتوری نیم‌کره را برای مدیریت مستقیم آماده می‌کند، بدون آنکه نام آن را استعمار بگذارد.
اما تناقضی در اینجا هست که امپراتوری نمی‌تواند آن را پاک کند: جنگ حقوقی بر روی زمین قدرت ایجاد نمی‌کند. دادگاه‌های نیویورک بر قلمرو کاراکاس فرمان نمی‌رانند. کیفرخواست‌ها ارتش‌ها را جابه‌جا نمی‌کنند و جوامع را اداره نمی‌نمایند. کاری که آن‌ها انجام می‌دهند، مخابره «قصد و نیت» است — به متحدان، به دشمنان و به جنوب جهانی. آن‌ها اعلام می‌کنند که حاکمیت ملی مشروط است، که قانون از واشینگتن به بیرون جریان می‌یابد، و هر دولتی که از همسویی سر باز زند، ممکن است یک‌شبه از رده «دولت» به رده «باند تبهکار» تغییر طبقه‌بندی یابد.
بنابراین، روایت قاچاق مواد مخدر سوءتفاهمی نیست که نیاز به اصلاح داشته باشد؛ بلکه سلاحی است که باید از کار انداخته شود. این روایت وجود دارد تا اقداماتی را توجیه کند که در غیر این صورت، ماهیت واقعی‌شان آشکار می‌شد: اعمال تجاوزکارانه، نقض قوانین بین‌المللی، و تمرینی برای یک نظم نیم‌کره‌ای که در آن ایالات متحده نه با رضایت، بلکه با «تعیین مجرمیت» حکمرانی می‌کند. ونزوئلا در پیشگاه دادگاه نیست؛ این «حق حاکمیت» است که محاکمه می‌شود.

رئیسی در زنجیر، دولتی ایستاده

مقصود از این نمایش، جایگزینیِ واقعیت است. رئیسی که اسیر شده، به نمایش درآمده و چنان از او سخن می‌رود که گویی از خودِ دولت سر برید‌ه‌اند. این‌گونه است که امپراتوری به مخاطبانش می‌آموزد که «نمایش» را با «قدرت» اشتباه بگیرند. اما حاکمیت با بردن یک رهبر تبخیر نمی‌شود. دولت‌ها با یک کالبد واحد به هم متصل نیستند؛ بلکه توسط نهادها، قلمرو، نیروهای مسلح، تداوم اداری و — از همه تعیین‌کننده‌تر — رضایت سازمان‌یافته یا تمکین جمعیت سر پا می‌مانند. با هر معیار جدی، دولت ونزوئلا همچنان وجود دارد، همچنان حکمرانی می‌کند و همچنان کنترل موثر بر قلمرو خود را اعمال می‌نماید.
این همان تناقضی است که واشینگتن نمی‌تواند با کنفرانس‌های مطبوعاتی مدیریتش کند. ربودن رئیس یک دولت با هدف ایجاد فروپاشی صورت گرفت. مقصود این بود که خلأ ایجاد شود — هراس در پادگان‌ها، شکاف در وزارتخانه‌ها و فلج شدن خیابان‌ها. اما آنچه در پی آمد، تداوم فعالیت در شرایط اضطراری بود. وزارتخانه‌ها به کار خود ادامه دادند. نیروهای مسلح بر نظم قانون اساسی تأکید ورزیدند. سازمان‌های مردمی برای دفاع از حاکمیت بسیج شدند. دولت در آشوب حل نشد، زیرا هرگز قابل تقلیل به یک فرد نبود.
دقیقاً به همین دلیل است که امپراتوری هنگام مداخله، ترجیح می‌دهد سیاست را شخصی‌سازی کند. با تبدیل کردن یک دولت به یک «شرور» و یک رئیس‌جمهور به یک «مجرم»، امپراتوری امیدوار است پیوند میان دولت و ملت را بگسلد و چنین القا کند که حذف آن چهره، به طور خودکار منجر به حذف آن ساختار خواهد شد. اما تاریخ درسی معکوس می‌دهد. دولت‌هایی که تحت محاصره شکل گرفته‌اند — به‌ویژه آن‌ها که از دل جنبش‌های سیاسی توده‌ای برخاسته‌اند — اغلب دقیقاً به این دلیل که انتظارِ تلاش برای «سر بریدن» را دارند، ساختارهای جایگزین و لایه‌های حفاظتی ایجاد می‌کنند. تجربه ونزوئلا در ربع قرن اخیر، یک دوره آموزشی طولانی برای بقا در چنین شرایطی بوده است.
از منظر حقوقی، این وضعیت پرده از تخیل امپریالیستی دیگری برمی‌دارد. یک رئیس‌جمهورِ ربوده‌شده، از ریاست‌جمهوری ساقط نمی‌شود. هیچ فرآیند قانونی در داخل ونزوئلا مبنی بر غیبت وی اعلام نشده، هیچ انتقال قدرتی توسط نهادهای داخلی مشروعیت نیافته و هیچ رسمیت‌بخشی از سوی ارگان‌هایی که عملاً کشور را اداره می‌کنند، صورت نگرفته است. آنچه در عوض وجود دارد، ادعای یک‌جانبه یک قدرت خارجی است که مدعی است اقداماتش، قانونمندی ونزوئلا را بازتعریف کرده است. این ادعا فراتر از تالار پژواکِ خودِ امپراتوری، هیچ جایگاهی ندارد.
در مقام عمل، دولت ونزوئلا همچنان به صدور فرامین، مدیریت قلمرو، جمع‌آوری درآمدها و حفظ امنیت ادامه می‌دهد. سفارتخانه‌ها همچنان از کاراکاس فرمان می‌گیرند. فرماندهی‌های نظامی همچنان تحت همان سلسله‌مراتب فعالیت می‌کنند. برنامه‌های اجتماعی — هرچند ناقص و تحت فشار، اما واقعی — همچنان برقرارند. این‌ها نمادین نیستند؛ این‌ها «حکمرانی» است. و حکمرانی، و نه شناسایی از سوی واشینگتن، همان چیزی است که یک دولت را در واقعیتِ بین‌المللی تعریف می‌کند.
امپراتوری این را درک می‌کند؛ به همین دلیل است که ربودنِ رئیس‌جمهور تنها یک حرکت در یک سلسله‌مراتب بزرگ‌تر است. قرار نیست این اقدام مسئله قدرت را حل کند؛ بلکه قرار است آن را تشدید نماید. واشینگتن با اسیر کردن رئیس‌جمهور در حالی که دولت همچنان پابرجاست، ابهام خطرناکی ایجاد می‌کند که امیدوار است از آن بهره‌برداری کند: چه کسی به نام ونزوئلا سخن می‌گوید؟ چه کسی امضا می‌کند؟ چه کسی مذاکره می‌کند؟ چه کسی «مشروع» است؟ این بلاتکلیفیِ ساخته‌شده، یک نقص فنی نیست؛ بلکه خودِ استراتژی است. این روشی است که بازیگران خارجی می‌کوشند بدون اشغال مستقیم قلمرو، شکاف‌های داخلی را از هم باز کنند.
با این حال، ابهام شمشیری دو لبه است. هر چه دولت طولانی‌تر به فعالیت خود ادامه دهد، تجاوز عریان‌تر جلوه می‌کند. آنچه قرار بود شبیه به اجرای قانون باشد، کم‌کم شبیه به گروگان‌گیری می‌شود. آنچه در قالب عدالت عرضه شده بود، شباهت به اداره امور با زور پیدا می‌کند. و مخاطبان جهانی — به‌ویژه در جنوب جهانی — این را به صورت شهودی درک می‌کنند. آن‌ها این فیلم را قبلاً دیده‌اند. آن‌ها تفاوت میان انتقال قانونی قدرت و آدم‌ربایی امپریالیستی را می‌دانند.
بنابراین، این لحظه حقیقتی بنیادین را روشن می‌کند: «قطب آمریکایی» نه بر پایه ثبات، بلکه بر پایه «آشوب مدیریت‌شده» بنا شده است. این قطب نیازی به فروپاشی فوری دولت‌های مقتدر ندارد؛ تنها به قدری آشوب نیاز دارد که نظارت را توجیه کند، به قدری فشار که امتیازگیری را تحمیل نماید، و به قدری ترس که دیگرانی را که از حاشیه نظاره‌گر هستند، منضبط سازد. تداوم حیات ونزوئلا به عنوان یک دولتِ فعال، مانعی بر سر راه این استراتژی نیست — بلکه یک «مورد مطالعاتی» است. آیا امپراتوری می‌تواند زمانی که نمی‌تواند حاکمیت ملی را به طور کامل از میان بردارد، آن را دور زده و حکمرانی کند؟

در حال حاضر، پاسخ این پرسش ناتمام مانده است. یک رئیس‌جمهور ربوده شده، اما جمهوری همچنان پابرجاست. و در آن شکاف — میان «نمایش» و «ساختار» — میدان نبرد واقعیِ دوران پیشِ رو نهفته است. مسئله این نیست که آیا ونزوئلا وجود دارد یا خیر، بلکه مسئله این است که آیا جهان این ایده را خواهد پذیرفت که کشوری را می‌توان از بیرون اداره کرد، صرفاً به این دلیل که رهبرش به زنجیر کشیده شده است؟

پیامی نگاشته‌ شده با زبان زور: آنچه این اقدام بناست به جهان بیاموزد
امپراتوری‌ها صرفاً برای تغییر واقعیات روی زمین اقدام نمی‌کنند؛ آن‌ها برای شکل دادن به انتظارات در ذهن دیگران وارد عمل می‌شوند. آنچه با ونزوئلا انجام شده، قرار نیست به‌صورت محدود، همچون یک مناقشه دوجانبه یا تنشی منفرد نگریسته شود. این یک «بیانیه» است — که نه از طریق دیپلمات‌ها، بلکه با زبان زور ابلاغ شده — و خطاب آن تمامی دولت‌ها در این نیم‌کره و بسی فراتر از آن هستند. پیام صریح است: حاکمیت ملی امری مشروط، رهبری امری موقتی است، و مقاومت در هر کجا که واشینگتن تشخیص دهد منافعش در خطر است، شخصی‌سازی، مجرم‌انگاری و مجازات خواهد شد.
این شیوه‌ای است که امپراتوری‌های در حال افول، با آن انقباضِ اقتدار خویش را جبران می‌کنند. هنگامی که اقناع شکست می‌خورد و مشروعیت رنگ می‌بازد، «نمایش» به «دستورالعمل» بدل می‌شود. ربودن رئیس یک دولت برای آن است که در تخیل سیاسی دیگران رخنه کند — تا در پسِ ذهن کابینه‌ها در بوگوتا، مکزیکوسیتی، برازیلیا، لاپاز، پرتوریا و جاکارتا جای گیرد. مقصود آن است که سنخی از محاسبه را در هر تصمیم حاکمیتی وارد کند: چه خواهد شد اگر بیش از حد فراتر رویم، بیش از حد آزادانه تجارت کنیم، بیش از حد آشکارا همسو شویم، یا بیش از حد مستقیم امتناع ورزیم؟ ترس، در این معنا، به یک ابزار حکمرانی بدل می‌شود.
«استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵» این منطق را در همه ابعاد، جز در نام، صراحت می‌بخشد. نیم‌کره غربی «منطقه امنیتیِ اصلی» ایالات متحده اعلام شده است؛ فضایی که در آن رقبای خارجی تحمل نخواهند شد و انحرافات داخلی اصلاح می‌گردد. آنچه ما شاهدش هستیم، عملیاتی شدنِ این دکترین است. نه از طریق تهاجم به معنای کلاسیک آن، بلکه از مسیر نقض‌های کالیبره‌شده‌ای که برای آزمودن واکنش‌ها، پی‌ریزی بدعت‌ها و عادی‌سازیِ امور خارق‌العاده طراحی شده‌اند. هنگامی که مرزی بدون هزینه زیر پا گذاشته شود، آن نقطه به مبنایِ جدیدِ رفتار بدل می‌گردد.
قوانین بین‌المللی به‌صورت تصادفی نادیده گرفته نمی‌شوند؛ بلکه به‌صورت تعمدی تنزل رتبه می‌یابند. ممنوعیتِ ربودنِ سران کشورها، اصول عدم مداخله و هنجارهای برابریِ حاکمیت‌ها — این‌ها همچون قید و بندهای اختیاری نگریسته می‌شوند که تنها زمانی اعمال می‌گردند که با اهداف امپریالیستی همسو باشند. این نفاق نیست؛ بلکه سلسله‌مراتب است. قانون ملغی نشده است، بلکه باز-رتبه‌بندی شده است. آنان که در رأس هستند، تصمیم می‌گیرند که قانون چه زمانی و برای چه کسی اجرا شود.
این پیام به‌ویژه برای دولت‌هایی که در حال آزمودنِ همسویی‌های چندقطبی هستند، کاملاً روشن است. تجارت با چین، قراردادهای زیرساختی خارج از نظام مالی غرب، سیاست‌های انرژی مستقل از ترجیحات ایالات متحده، و امتناع از میزبانی پایگاه‌ها یا سکوهای اطلاعاتی — این انتخاب‌ها در حال بازتعریف به عنوان تهدیدات امنیتی هستند. ونزوئلا نه برای آنچه انجام داده، بلکه برای آنچه نمایندگی می‌کند مجازات می‌شود: سندی بر اینکه یک کشور می‌تواند خارج از معماریِ مطلوبِ امپراتوری بقا یابد. آن الگو، بیش از هر محموله نفتی یا هر سخنرانی در سازمان ملل، همان چیزی است که واشینگتن در پی محو کردن آن است.
با این حال، سیگنال‌ها ممکن است به خطا بروند. قدرتی که بیش از پیش بر ارعاب تکیه می‌کند، با خطرِ فاش شدنِ محدودیت‌های خویش روبروست. هر دولتی در جنوب جهانی درک می‌کند که اگر امروز بتوان رئیسی را ربود، پس فردا معاهدات، اطمینان‌خاطرها و «مشارکت‌ها» کمتر از آنچه به نظر می‌رسند ارزش خواهند داشت. اقدامی که مقصود از آن منضبط کردن بود، ممکن است در عوض به «ایمن‌سازی» (Hedging) شتاب بخشد — تنوع‌بخشی به اتحادها، هماهنگی عمیق‌تر جنوب-جنوب و آماده‌سازی بی‌صدا برای جهانی که در آن تضمین‌های ایالات متحده از تهدیدهایش غیرقابل تشخیص است.

این پیام یک مخاطب داخلی نیز دارد. به جمعیت آمریکا آموزش داده می‌شود که زورِ فرامرزی را به مثابه حکمرانیِ هنجارین، مجرم‌انگاری را همچون سیاست خارجی، و امپراتوری را به مثابه اجرای قانون در مقیاسی وسیع بنگرند. این بخشی از کارکردِ درونیِ «قطب آمریکایی» است: آماده‌سازیِ هسته استعمارگر برای پذیرش این معنا که سلطه در خارج و انضباط در داخل، دو روی یک پروژه هستند. تلویحاً گفته می‌شود آنچه با دیگران می‌توان انجام داد، در صورت اقتضایِ نظم، می‌تواند با اشکالی دیگر در داخل نیز صورت پذیرد.
خطر برای امپراتوری این است که اجبار، به جای ایجاد سردرگمی، روشنگری کند. هنگامی که نقاب فرو می‌افتد، همسویی به یک انتخاب اخلاقی و سیاسی بدل می‌شود، نه یک انتخاب فنی. ربودن یک رئیس‌جمهور صرفاً به قدرت‌های حاکم هشدار نمی‌دهد؛ بلکه آنان را وادار می‌کند تصمیم بگیرند که آیا جهانی که با چنین اقداماتی اداره می‌شود، جهانی است که حاضرند به عادی‌سازی آن کمک کنند یا خیر. تاریخ گواهی می‌دهد که امپراتوری‌ها اغلب در این لحظه دچار خطای محاسباتی می‌شوند — و سکوت را به جای رضایت، و احتیاط را به جای تسلیم اشتباه می‌گیرند.
بنابراین، آنچه رخ داده صرفاً حمله به ونزوئلا نیست؛ بلکه یک «آزمون فشار» (Stress Test) برای نظم جهانی در حال گذار است. ایالات متحده در حال کاوشِ این است که تا کجا می‌تواند در اعمال فرماندهی نیم‌کره‌ای در یک جهان چندقطبی پیش برود. پاسخ — یا فقدان آن — مرحله بعدیِ بازتنظیمِ امپریالیستی را شکل خواهد داد. و فرجام هر چه باشد، یک حقیقت پیش‌تر به گونه‌ای بازگشت‌ناپذیر تثبیت شده است: عصرِ انکار‌های مؤدبانه به سر آمده است. اکنون قدرت با صراحتی بیشتر سخن می‌گوید، و از جهان به‌طور آشکار پرسیده می‌شود که آیا گوش فرا خواهد داد — یا مقاومت خواهد کرد.

از ونزوئلا به بیرون: قطب آمریکایی چگونه بدون پرسش گسترش می‌یابد
آنچه در ونزوئلا رقم خورده، نقطه پایان یک کارزار نیست؛ بلکه آغاز فصلی وسیع‌تر است. امپراتوری‌ها قدرت را تنها یک‌بار تمرین نمی‌کنند؛ آن‌ها آن را تعمیم می‌دهند. ربودن یک رئیس‌جمهور، عادی‌سازیِ جنگ حقوقیِ فراقانونی، و تلاش برای حکمرانی پیرامونِ یک دولتِ دست‌نخورده — این‌ها تاکتیک‌های منحصر به ونزوئلا نیستند. این‌ها پیمانه‌ای (Modular) هستند. مقصود آن است که قابل انتقال باشند. و هنگامی که در یک میدان آزموده شدند، برای میدان بعدی صیقل می‌یابند.
اینجاست که منطق قطب آمریکایی به‌طور کامل در کانون توجه قرار می‌گیرد. نیم‌کره نه از طریق معاهدات یا اجماع، بلکه از مسیر سلطه کالیبره‌شده اداره می‌شود — فشاری که نابرابر اعمال می‌گردد، زوری که گزینشی به کار گرفته می‌شود، و قانونی که مورد به مورد بازنویسی می‌شود. برخی دولت‌ها به عنوان «ستون» تعیین شده و برای اطاعت پاداش می‌گیرند. برخی دیگر به عنوان «عبرت» نشانه‌گذاری می‌شوند. تفاوت در ایدئولوژی، فساد یا حقوق بشر نیست؛ تفاوت در «همسویی» است. در این سیستم، حاکمیت دیگر یک «حق» نیست، بلکه «وضعیتی» است که می‌تواند تعلیق شود.
تهدیداتی که به‌طور آشکار یا ضمنی علیه کلمبیا، مکزیک، کوبا و دیگران جهت‌گیری شده‌اند، گزافه‌گوییِ کلامی نیستند. این‌ها «نشانگرهای مرزی» هستند. آن‌ها به دولت‌های منطقه می‌گویند که پیش از آنکه انضباط (مجازات) فرا رسد، تا چه حد مجاز به زاویه گرفتن هستند. رئیسی که جنگ با مواد مخدر را زیر سؤال می‌برد، تجارت را باز-جهت‌دهی می‌کند، از توافقات پایگاهی سرباز می‌زند، یا در پی مشارکت‌های چندقطبی است، دیگر همچون یک همتای سیاسی نگریسته نمی‌شود. او به یک «متغیرِ ریسک» بدل می‌شود که باید مدیریت گردد. ونزوئلا «مدلِ نمایشیِ» آن مدیریت است.

طراحان امپراتوری حقیقتی را به‌وضوح دریافته‌اند: آن‌ها نمی‌توانند چندقطبی‌گرایی را در سطح جهانی به عقب برانند، اما می‌توانند بکوشند آن را از این نیم‌کره بیرون برانند. قمار در اینجاست: کنترل حوزه کارائیب، تسلط بر زنجیره‌های تأمین قاره‌ای، و پلیس‌گریِ انحرافات سیاسی؛ تا بدین‌وسیله ایالات متحده بتواند افول جهانی خود را از موضع فرماندهیِ منطقه‌ای به مذاکره بگذارد. این عقب‌نشینی نیست، بلکه «تثبیت» (Consolidation) است. و تثبیت، از لحاظ تاریخی، اغلب خشونت‌آمیزتر از گسترش است.
با این حال، تثبیت، تضادهای درونی خویش را پدید می‌آورد. هر چه زورِ بیشتری برای تحمیل نظم به کار رود، اجبار عیان‌تر می‌گردد. هر چه اجبار عیان‌تر شود، حفظِ افسانهِ «مشارکت» دشوارتر خواهد بود. دولت‌ها ممکن است در ظاهر تمکین کنند اما در خفا به ایمن‌سازی روی آورند. ارتش‌ها ممکن است در سطح تاکتیکی همکاری کنند در حالی که استقلال بلندمدت خود را محاسبه می‌نمایند. جنبش‌های مردمی — کارگران، کشاورزان و جوامع بومی — خود به این نتیجه می‌رسند که چه کسی از نظمِ نیم‌کره‌ایِ بنا شده بر ترس سود می‌برد.
تداوم حیات ونزوئلا به عنوان یک دولتِ حاکمِ تحت محاصره، بنابراین، اهمیتی بسی فراتر از مرزهایش دارد. این امر «سناریو» را مختل می‌کند. این نشان می‌دهد که سر بریدن لزوماً برابر با تسلیم نیست، تحریم‌ها لزوماً برابر با فروپاشی نیست و مجرم‌انگاری لزوماً مشروعیت را منحل نمی‌کند. هر روزی که دولت فعالیت می‌کند، یک نهیبِ خاموش به دکترینی است که بر روی آن در حال آزمایش است.
برای جنوب جهانی، درس به همان اندازه تکان‌دهنده است. سیستم بین‌المللی وارد مرحله‌ای می‌شود که در آن قواعد به‌صورت سلسله‌مرتبی اجرا می‌شوند، نه جهانی. بی‌طرفی، محافظتِ رو به افولی را ارائه می‌دهد. سکوت، امنیت را تضمین نمی‌کند. انتخاب میان تقابل و آسایش نیست، بلکه میان «تبعیتِ مدیریت‌شده» و «حاکمیتِ سازمان‌یافته» است. ونزوئلا با زور به سوی این انتخاب سوق داده شده است. دیگران با هشدار به سمت آن رانده می‌شوند.
تاریخ به‌ندرت خود را با صراحت اعلام می‌کند، اما این لحظه به آن صراحت نزدیک است. قطب آمریکایی دیگر یک نظریه نیست؛ یک ممارست عملی است. این قطب با «استثناگرایی» حکمرانی می‌کند، با «بدعت‌گذاری» منبسط می‌شود و با نشان دادنِ آنچه حاضر به انجامش است، امنیت خود را تأمین می‌کند. اینکه آیا این پروژه به یک نظم نیم‌کره‌ای پایدار بدل می‌شود یا تحت بارِ قهریِ خویش درهم می‌شکند، نه تنها به واشینگتن، بلکه به نحوه واکنش دیگران — به‌صورت فردی، منطقه‌ای و جمعی — بستگی خواهد داشت.
یک چیز اما از پیش روشن است. دورانی که قدرت ایالات متحده می‌توانست وانمود کند که خیرخواه است، به پایان رسیده است. آنچه جایگزین آن می‌شود، عریان‌تر، شکننده‌تر و خطرناک‌تر است. ونزوئلا آخرین صفحه این داستان نیست؛ بلکه «عنوان فصل» است. و مبارزه‌ای که در آنجا جریان دارد، در هر کجایی که حاکمیت ملی هنوز اصرار دارد چیزی بیش از یک «اجازه‌نامه صادر شده توسط امپراتوری» باشد، طنین‌انداز خواهد شد.

حاکمیت ملی در شرایط آدم‌ربایی
نمایش را کنار بزنید تا تضاد، عریان خودنمایی کند. امپراتوری مدعی حقِ حکمرانی فراتر از مرزهای خویش، حقِ ربودنِ یک رئیس‌جمهور، و حقِ اعلامِ اقتدار در جایی است که هیچ اقتداری ندارد. با این حال، دولتی که امپراتوری در پی سر بریدنِ آن بود، همچنان حکمرانی می‌کند. وزارتخانه‌ها فعال‌اند. قلمرو همچنان اداره می‌شود. نیروهای مسلح از فرمان قانون اساسی تبعیت می‌کنند. نیروهای مردمی بسیج می‌شوند. آنچه قرار بود شبیه به پایان حاکمیت باشد، در عوض، هسته مادیِ آن را عیان کرده است. قدرت در کنفرانس‌های مطبوعاتی یا کیفرخواست‌ها مأوا ندارد. قدرت در کنترل، سازمان‌دهی و تواناییِ بازتولیدِ حیات سیاسی تحت فشار نهفته است.
این همان واقعیتِ حل‌نشده‌ای است که واشینگتن نمی‌تواند با روایت‌گری از میان بردارد. ربودن رئیس یک دولت منجر به فروپاشی نشد؛ بلکه منجر به «شفافیت» گشت. امپراتوری از سلطه غیرمستقیم به سوی ادعای آشکار، و از مداخله مدیریت‌شده به سوی رفتار صریح استعماری عبور کرده است. زبانِ مشارکت فرو افتاده است. آنچه باقی مانده، اداره امور با زور، بازنویسی قانون بر اساس مصلحت، و برخورد با حاکمیت به مثابه امتیازی است که می‌تواند ابطال شود. این انحرافی از سیستم نیست؛ این خودِ سیستم است که وارد مرحله صادقانه‌تری شده است.
از لحاظ تاریخی، این لحظه به یک الگوی آشنا تعلق دارد. هنگامی که امپراتوری‌ها تواناییِ جهانی‌سازیِ حاکمیت خویش را از دست می‌دهند، آن را منطقه‌ای می‌کنند. هنگامی که مشروعیت فرسوده می‌شود، اجبار آن را جبران می‌کند. هنگامی که افول آغاز می‌شود، نقاب می‌افتد. بازگشت ممارست‌های صریح استعماری — آدم‌ربایی، توقیفِ فراقانونی، حکمرانی بر پایه استثنا — نشانه قدرت نیست، بلکه نشانه انقباض است. قطب آمریکایی نه به این دلیل بنا می‌شود که ایالات متحده در اوج است، بلکه به این دلیل است که در گوشه‌ای گیر افتاده است.
ونزوئلا یک ناهنجاری در این داستان نیست؛ بلکه یک «تیر هشدار» است. آنچه در آنجا انجام شده، برای آن است که نیم‌کره را شرطی کند، تا به دولت‌ها و ملت‌ها بیاموزد که حاکمیت ملی اکنون با «شرایطِ آدم‌ربایی» همراه شده است. همسو شوید، وگرنه با خطر تغییر طبقه‌بندی روبرو می‌شوید. اطاعت کنید، وگرنه با مجرم‌انگاری مواجه می‌گردید. اگر می‌توانید، بقا یابید. این جهانی است که امپراتوری در تلاش برای عادی‌سازی آن است.
اما عادی‌سازی به معنای اجتناب‌ناپذیری نیست. دولت همچنان حکمرانی می‌کند. ملت همچنان وجود دارد. تضاد همچنان حل‌نشده باقی مانده است. و آن تضادِ حل‌نشده دقیقاً همان جایی است که تاریخ در آن حرکت می‌کند. امپراتوری‌ها بر سردرگمی تکیه می‌کنند. آن‌ها به فروپاشی وابسته هستند. آن‌ها با متقاعد کردنِ هر هدف به اینکه تنها ایستاده است، پیشروی می‌کنند. در برابر این، «اطلاعاتِ سلاح‌گونه» (Weaponized Information) بر چیزی ساده‌تر و خطرناک‌تر اصرار می‌ورزد.
شفافیت، دفاع است. سازمان‌دهی، بقاست. حاکمیتِ چندقطبی دیگر یک انتزاعِ مورد بحث در مجلاتِ سیاستی نیست؛ بلکه یک ضرورتِ مادی است که در زیر محاصره صیقل یافته است. آینده نیم‌کره نه توسط کسانی که مدعیِ حقِ حکمرانی بر آن هستند، بلکه توسط کسانی رقم خواهد خورد که وقتی آن ادعا با زور اعمال می‌شود، از محو شدن سر باز می‌زنند. در شرایط آدم‌ربایی، حاکمیت ملی معنای واقعی خود را عیان می‌کند: نه به مثابه یک «اجازه»، بلکه به مثابه «پایداری».
*از زمان نگارش این متن، شعبه قانون اساسی دیوان عالی کشور ونزوئلا حکمی صادر کرد که بر اساس آن، معاون رئیس‌جمهور، دلسی رودریگز، مأمور شد تا به‌طور موقت وظایف سرپرستی ریاست‌جمهوری را برای تضمین تداوم امور اداری بر عهده بگیرد. در این حکم با استناد به استحاله مادی و فیزیکیِ انجام وظایف توسط رئیس‌جمهور نیکولاس مادورو به دلیل بازداشت در خارج از کشور، تأکید شد که این اقدام به معنای اعلام غیبت دائمی از مقام ریاست‌جمهوری نیست و جایگاه قانونی مادورو به عنوان رئیس‌جمهور مشروع ونزوئلا را نفی نمی‌کند. رودریگز در اظهاراتی عمومی، این بازداشت را یک آدم‌ربایی غیرقانونی خواند و مجدداً تأکید کرد که مادورو همچنان رئیس دولت قانونی ونزوئلا باقی می‌ماند.