جفری ساکس
ترجمه و ویرایش مجله جنوب جهانی

در روزهای اخیر، تحولات مربوط به ونزوئلا بار دیگر این کشور را به کانون توجهات بین‌المللی تبدیل کرده است. آنچه سیاست آمریکا در قبال کاراکاس نامیده می‌شود، در واقع نمونه‌ای روشن از یک پروژه بلندمدت تغییر حکومت است که بیش از دو دهه سابقه دارد. این گزارش تحلیلی بر اساس دیدگاه‌های جفری ساکس، اقتصاددان برجسته و منتقد سرسخت سیاست خارجی آمریکا، به بررسی ریشه‌ها، ابعاد و پیامدهای این سیاست می‌پردازد. هدف از این تحلیل، نه صرفاً بازگو کردن وقایع، که ارائه تفسیری عمیق از ماهیت رفتار قدرت‌محورانه ایالات متحده در حوزه غرب نیمکره و فراتر از آن است.

پیشینه سیاست تغییر رژیم در ونزوئلا
ریشه‌های بحران: از چاوز تا مادورو

سیاست آمریکا برای سرنگونی حکومت ونزوئلا از زمان هوگو چاوز، رئیس‌جمهور پیشین این کشور، آغاز شد. چاوز با سیاست‌های چپ‌گرایانه و ملی‌گرایانه خود، کنترل منابع نفتی را در دست دولت قرار داد و خواستار استقلال سیاسی و اقتصادی از واشنگتن شد. این اقدامات که در چارچوب «انقلاب بولیواری» معروف شد، بلافاصله با واکنش خصمانه آمریکا روبرو گشت.

با مرگ چاوز در سال ۲۰۱۳ و روی کار آمدن نیکلاس مادورو، فشارها نه تنها کاهش نیافت، بلکه به شکلی بی‌سابقه تشدید شد. آمریکا طی این سال‌ها دست به اقدامات متعددی زده است:

عملیات‌های مخفی و کودتاهای نافرجام: ایالات متحده بارها تلاش کرده است از طریق لابی‌گری با نیروهای نظامی و مخالفان داخلی، دولت را سرنگون کند. این تلاش‌ها اغلب با شکست روبرو شده زیرا ارتش ونزوئلا به‌رغم فشارهای خارجی، همچنان به دولت وفادار مانده است.

تحریم‌های اقتصادی فلج‌کننده: تحریم‌های اعمال‌شده علیه ونزوئلا، به گفته ساکس، حتی از تحریم‌های روسیه نیز مخرب‌تر بوده است. دلیل این امر، اندازه کوچک‌تر اقتصاد ونزوئلا و وابستگی شدید آن به صادرات نفت است. نتیجه این تحریم‌ها، سقوط تولید ناخالص داخلی بیش از ۵۰ درصد، فروپاشی تولید نفت، کاهش شدید سطح زندگی و مهاجرت گسترده مردم به کشورهای همسایه بوده است. این بحران اقتصادی، به گفته ساکس، در زمان صلح بی‌سابقه است.

کارزار تبلیغاتی و باج‌گیری سیاسی: آمریکا نه تنها مادورو را به عنوان رئیس‌جمهور به رسمیت نمی‌شناسد، بلکه گوآیدو، رئیس مجلس ملی را به عنوان رئیس‌جمهور خودخوانده معرفی کرد و دارایی‌های خارجی ونزوئلا را به او منتقل کرد. این اقدام، نقض آشکار حاکمیت ملی و قوانین بین‌المللی بود.

نقش ترامپ و ساختار قدرت در آمریکا
ترامپ به مثابه ابزار سیاست تغییر رژیم

جفری ساکس معتقد است که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور فعلی آمریکا، صرفاً ابزاری در دست ساختار پنهان قدرت (deep state) است. این ساختار که شامل سازمان سیا، بخش‌های نظامی و نهادهای امنیتی می‌شود، از بیش از دو دهه پیش بر سرنگونی حکومت چپگرای ونزوئلا متمرکز شده است.
نکته قابل توجه این است که ترامپ در دوره اول ریاست‌جمهوری خود، در یک شام رسمی با رهبران آمریکای لاتین، صراحتاً از او سوال شده بود: «چرا آمریکا مستقیماً به ونزوئلا حمله نمی‌کند؟» این سؤال که از زبان دو رئیس‌جمهور مستقل شنیده شده، نشان می‌دهد که ایده تهاجم نظامی نه یک انحراف موقت، که بخشی از تفکر راهبردی واشنگتن است.
مارکو روبیو، سناتور سابق از فلوریدا و اکنون وزیر خارجه، به عنوان یکی از اصلی‌ترین حامیان سرنگونی مادورو شناخته می‌شود. فلوریدا به دلیل حضور گسترده مهاجران ونزوئلایی، ایالتی کلیدی در انتخابات آمریکا است و این مسئله، انگیزه‌ای سیاسی داخلی به سیاست خارجی واشنگتن می‌افزاید.
ساکس به شدت نسبت به وضعیت ساختاری آمریکا هشدار می‌دهد. به گفته او، ایالات متحده دیگر در چارچوب یک نظام قانون اساسی عمل نمی‌کند. تمام تصمیمات از طریق فرمان‌های اجرایی اتخاذ می‌شود و کنگره عملاً بی‌اختیار شده است. وقتی یکی از نمایندگان کنگره به این مسئله اعتراض کرد، ترامپ پاسخ داد: «چرا غر می‌زند؟ این مسخره است.»
این وضعیت، به گفته ساکس، نشان‌دهنده انتقال از جمهوری به امپراتوری است. او ایالات متحده را با دوران امپراتوری روم مقایسه می‌کند: «ما در دوران تیبریوس هستیم.» به این معنا که ظواهر سنا و نهادهای دموکراتیک حفظ شده اما قدرت واقعی در دست یک فرد و ساختار نظامی-امنیتی است.
اقدامات آمریکا در ونزوئلا، به گفته ساکس، «صریحاً غیرقانونی» است. این غیرقانونی بودن در سطوح مختلف قابل بررسی است:

نقض منشور سازمان ملل: منشور سازمان ملل، استفاده از زور علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشورها را ممنوع می‌کند. حمله، تهدید به حمله، یا مداخله در امور داخلی کشوری، نقض آشکار این منشور است.

باج‌گیری و مصادره اموال: مصادره ذخایر خارجی ونزوئلا و انتقال آن به یک فرد خودخوانده، نقض اصل حاکمیت ملی و قوانین بین‌المللی است.

ترور و رشوه: قرار دادن جایزه برای دستگیری رئیس‌جمهور یک کشور، اقدامی باندی و غیرقانونی است که هیچ پایه‌ای در حقوق بین‌الملل ندارد.

ساکس می‌گوید: «این همه چیز نیست جز یک عملیات سرنگونی صریح. تمام. بس.» به عبارت دیگر، توجیهات آمریکا مبنی بر مبارزه با قاچاق مواد مخدر یا تروریسم، صرفاً پوششی برای اهداف واقعی است.

سکوت معنادار نهادهای بین‌المللی

یکی از نکات جالب توجه، واکنش ضعیف جامعه جهانی است. سازمان ملل متحد، به گفته ساکس، در وضعیتی شبیه به جامعه ملل در دهه ۱۹۳۰ قرار دارد: عملاً فاقد اثرگذاری است. اروپا نیز واکنشی بسیار ضعیف و مطیعانه از خود نشان داده. رهبران اروپایی به جای محکوم کردن این تجاوز، تنها ابراز امیدواری کرده‌اند که «ثبات به سرعت بازگردد.»
این سکوت، نشان‌دهنده تزلزل جدی در نظم جهانی مبتنی بر قانون است. نهادهایی که زمانی مدافع حقوق بین‌الملل بودند، اکنون یا بی‌تفاوت شده‌اند یا به حمایت از سیاست‌های آمریکا گرایش پیدا کرده‌اند.
ساکس در مورد احتمال تبدیل این بحران به جنگ هشدار می‌دهد. هرچند روسیه، چین و ایران این اقدام را محکوم کرده‌اند، اما بعید است که به صورت مستقیم وارد درگیری نظامی شوند. با این حال، این کشورها ممکن است از طریق دیگر از ونزوئلا حمایت کنند.
احتمال اصلی، به گفته ساکس، این است که آمریکا سعی کند از طریق ایجاد ناآرامی داخلی، کودتای نظامی یا تحریک شورش‌های خیابانی، دولت را سرنگون کند. تاریخ نشان داده که چنین عملیاتی معمولاً به جنگ داخلی و بی‌ثباتی بلندمدت منجر می‌شود.

تأثیر بر آمریکای لاتین
ونزوئلا بخشی از استراتژی «دکترین مونروی جدید» آمریکا است. ترامپ صراحتاً گفته که «نیمکره غربی متعلق به ماست» و خواستار خروج قدرت‌های بزرگ دیگر از این منطقه است. این سیاست، هشداری جدی برای سایر کشورهای آمریکای لاتین است که روابط اقتصادی نزدیکی با چین یا روسیه دارند.
این اقدام، پیامدهای گسترده‌ای دارد:

تضعیف نظم جهانی: هرگاه یک قدرت هسته‌ای قوانین بین‌الملل را زیر پا بگذارد، احتمال بی‌قانونی در سطح جهانی افزایش می‌یابد.

الگوبرداری سایر کشورها: ممکن است کشورهای دیگر نیز به الگوی مشابهی روی بیاورند و به بهانه‌های مختلف به کشورهای ضعیف‌تر حمله کنند.

بحران در خاورمیانه: ساکس هشدار می‌دهد که ممکن است اسرائیل از این فرصت برای حمله به ایران استفاده کند. ترامپ نیز تهدید کرده که اگر دولت ایران علیه معترضان اقدام کند، آمریکا مداخله خواهد کرد.

ساکس تأکید می‌کند که آنچه در ونزوئلا رخ می‌دهد، تکرار الگویی است که در سایر کشورها نیز به کار رفته است:

ایران: مداخله آمریکا از کودتای ۱۹۵۳ علیه مصدق آغاز شد و تا تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای نظامی امروز ادامه دارد.

سوریه: سرنگونی بشار اسد پس از ۱۳ سال تلاش سازمان سیا و عملیات‌های مخفی صورت گرفت.

اوکراین: سیاست آمریکا در اوکراین یک پروژه ۳۰ ساله بود که نهایتاً به بحران کنونی منجر شد.

به گفته ساکس، ایالات متحده حدود ۱۰۰ عملیات تغییر رژیم پس از جنگ جهانی دوم انجام داده است. کتاب «تغییر رژیم پنهانی» لیندزی اوور، که بر اساس پایان‌نامه دکتری او نوشته شده، ۶۴ مورد از این عملیات‌ها را بین سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۸۹ مستند کرده است. نکته جالب اینکه «پنهانی» در اینجا به معنای ناشناس ماندن نیست، بلکه به معنای انکار رسمی آمریکا است.
تاریخ نشان می‌دهد که بیشتر این عملیات‌ها یا شکست خورده‌اند یا به نتایج عکس منجر شده‌اند. حتی در مواردی که رژیم سرنگون شده، بی‌ثباتی طولانی‌مدت و جنگ داخلی جایگزین آن شده است. به ندرت پیش آمده که آمریکا به اهداف سیاسی خود دست یافته باشد.
ساکس معتقد است که آینده ونزوئلا بسیار نامعلوم است. تصور اینکه با دستگیری مادورو، حکومت فروبریزد، اشتباه است. دولت، ارتش و بخش قابل توجهی از جامعه همچنان بسیج شده‌اند. احتمال اینکه این بحران به یک دوره طولانی از ناآرامی، کودتاهای متعدد و جنگ داخلی منجر شود، بسیار بالاست.
ترامپ ممکن است این اقدام را «موفقیت» تبلیغ کند، اما ساکس هشدار می‌دهد که پایه حامیان ترامپ دچار شکاف شده است. بخشی از طرفداران «اول آمریکا» که به دنبال پایان دادن به مداخلات خارجی بودند، این اقدام را نقض وعده‌های انتخاباتی می‌بینند.
در نهایت، ساکس تأکید می‌کند که جهان وارد دورانی «فوق‌العاده خطرناک» شده است. در عصر هسته‌ای، بی‌قانونی و سلطه‌طلبی می‌تواند عواقب فاجعه‌باری داشته باشد. سازمان ملل متحد عملاً فلج شده و اروپا بی‌اراده است. تنها امید، بسیج شدن ۸۵ درصد از کشورهای جهان خارج از اتحاد غربی برای دفاع از نظم جهانی مبتنی بر قانون است.
سیاست آمریکا در قبال ونزوئلا، نمونه‌ای روشن از «توهم برتری‌جویی» واشنگتن است. این سیاست که با توجیهات مختلفی مانند مبارزه با مواد مخدر یا تروریسم پوشش داده شده، در واقع پروژه‌ای بلندمدت برای سرنگونی یک حکومت چپگرا و کنترل منابع نفتی است. این اقدامات نه تنها قوانین بین‌الملل را نقض می‌کند، بلکه نظم جهانی را به خطر می‌اندازد و می‌تواند به بی‌ثباتی گسترده منجر شود. در عصر هسته‌ای، بی‌توجهی به قانون بین‌الملل و تکیه بر زور، خطری وجودی برای بشریت است. جهان باید درس تاریخ را بیاموزد و در برابر این «زورگویی خاموش» نایستد، والا فردا ممکن است نوبت کشور دیگری فرابرسد.