
سپیدهدم کاراکاس
چندان گرانجان و کوتاهحافظه نیستیم که در این برهه از زمان، از «پیشینه» سخن رانیم؛ آن هم پس از سپری شدن آن همه سالیان که کالبد و آبروی خویش را به میانه آوردهایم.
نویسنده: ماریو ارنستو آلمایدا باکایا
منتشر شده در گرانما، ارگان دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا
ترجمه مجله جنوب جهانی (ویرایش مجید افسر)
بالگردهای آمریکایی بر فراز سپیدهدم کاراکاس. بمبهای آمریکایی که بر خاکی — که نه فقط خاک، که جانِ ونزوئلاست — فرو میریزند. آیا دهها شهید در راه است؟ رئیسجمهوری و حقوقدانی از تبارِ آن چاوزِ چهارم فوریه را ربودهاند.
فشاری غریب بر سینه میلیونها انسان سنگینی میکند که نمیتوان آن را دقیقاً «خشم» نامید، هرچند از مجرای آن میگذرد؛ و نمیتوان آن را صرفاً «درد» دانست، گو اینکه از میان آن عبور میکند. اینها احساساتی هستند که تنها در واژگان بیتکلف و بومیِ زبان اسپانیایی تجسم مییابند. نه خشم و نه درد، هیچیک در قامتِ کلمه، حق مطلب را ادا نمیکنند.
بسیار فرومایه میبودیم، و در خونمان آتشی و در آتشمان خونی نمیبود، اگر به همین بسنده میکردیم که به میدان آییم و تنها «مراتب نگرانی خود را از تشدید تنشها» ابراز کنیم؛ یا بگوییم که «حقوق بینالملل نقض گشته است» و این امر، «پیشینهای خطرناک» بنا مینهد؛ و یا دم از «حمایت از حل مسالمتآمیز مناقشات» بزنیم.
ما این نیستیم؛ و هرگز چنین نبودهایم. نیک میدانیم که این نه یک «تنش»، که جنگی است که سالها پیش اعلان شده، و نه تنها علیه ونزوئلا.
ما «نگران» نیستیم؛ ما این وضعیت را پذیرا شدهایم و مسئولیت نقش تاریخی خویش را بر گردن میگیریم.
ما بیش از اندازه و از نزدیک میدانیم که «حقوق بینالملل» و ضامنانش، غالباً به چه کار میآیند.
آنقدر حافظه ضعیفی نداریم که در این مقطع، از «سابقه و پیشینه» سخن بگوییم، آن هم پس از سالها که جسم و جان و حیا به میان آوردهایم؛ پس از آن همه سال که همواره همان کسانِ همیشگی در این سوی و آن سوی جبهه بودهایم. ما بیش از آن دیدهایم که نادانسته باقی بمانیم؛ گویی این بازنویسیِ همان فیلمنامه «توماس گوتیرس آلئا» و «ادموندو دسنویس» درباره خاطرات پیچیدهترین عقبماندگیهای ماست.
به خاطر آن بومیانی که در منطقه «بالوی» بولیوی از بالگردها به رگبار بسته شدند؛ به خاطر «آراواکانی» که ناپدید گشته یا امروز در دموکراسیهای پوشالیِ آمریکای جنوبی، زندانی سیاسیاند؛ به خاطر آنان که در اکوادور، در آستانه گام نهادن به پیشگاه انتخابات به قتل رسیدند؛ به خاطر نام، ریشه و کردار تمامی آن شرکتهایی که هماکنون نفت و چوبِ آمازون، و مس و لیتیوم و طلا و نقره را از اعماق رشتهکوهها، و ماهیان را از بستر دریاهایمان به یغما میبرند؛ به خاطر آنان که با موشکی در میان دریا، بیهیچ تردید یا پرسش یا دادگاهی، جان سپردند؛ به خاطر کودتاهای در شرف طرح و کودتاهای به ثمر نشسته؛ به خاطر مهاجرانِ تحت تعقیب ما که همواره در واپسین ردیفها، در بیقانونی و برهوتی ابدی، و در نژادپرستی و تبعیضی تحقیرآمیز گرفتارند…؛ به خاطر تمامی اینها و بسیار، بسیار بیش از این، بر این گمانیم که حلوفصلِ مسائلی که در آنها سازش متصور نیست، دستکم در شرایط کنونیِ جهان، بهندرت مسالمتآمیز خواهد بود.
رئیسجمهور ایالات متحده — که نه دیوانه است، نه منزوی و نه دلقک، بلکه صرفاً یک «آدمکش» است — مدعی شد که چه چیزی را مستقیماً همچون یک نمایش تلویزیونی دیده است؟ چه مزخرفی بر زبان راند که متفاوت و شگفتانگیز مینمود؟ آیا به مرگ در کارزار، و به قتلِ مردانِ ما اشاره میکرد؟
مگر هنوز نمیدانیم در فیلمهای کماندوییاش چه جایگاهی برای ما در نظر گرفتهاند؟ یا در بازیهای ویدئوییاش؟ آیا ما همین هستیم؟ آیا ما همان موجودِ «بیجان» و بینامی هستیم که از گلوله شلیکشده یا چاقوی در دستِ یک تفنگدار دریایی، پیش از پایان مأموریت ابلهانهاش، زخم میخورد؟
آیا چنین است؟ آیا ما همانانیم؛ ژولیده، دورگه، با لهجهای غریب؟ آیا دزدان، قاچاقچیان، کلاهبرداران و گرسنگانی هستیم که همواره به هر جرمی مظنوناند؟ ساکنانِ گوشهنشین خیابانها که سرود ملی را غرق در مستی، زیر طوفان اقیانوس آرام یا برف شمال زمزمه میکنند؟ گدایان، دریوزگان، یا آن فرومایگانی که «روکه دالتون» شعر عاشقانهاش را به آنان پیشکش کرد؟
آیا چنین است؟ آیا ما همان مادرِ سودازده، پدرِ دائمالخمر و فرزندِ بزهکاریم؟ آنان که نشانیِ دقیقی ندارند و همنشینِ موشاناند؟ شوالیههایی که اندکی فراتر از انساناند؛ دیوانهتر از مادران، مستتر از پدران و بزهکارتر از فرزندانشان؟ همانانی که جایگاه خویش را در دوزخ طلب میکنند و «رتامار» نفرینشان کرد؟
آیا چنین است؟ آیا من؟ آیا آن کالبدِ بیجان بر خاک، که قربانیِ موفقیتِ واهیِ یک «عملیات جراحی» شده است؟ کسی که غریو بمب را شنید و برای پر کردن میادین و خیابانها شتافت؟ آنان که با یادآوریِ نبردِ نیاکانِ دورشان در کاراکاس یا کارائیب، خشم در رگهایشان میجوشد؟ آنان که ترسیده یا خواهند ترسید — که مگر میشود نترسید؟ — اما برای پنجه در پنجه افکندن با مرگ، بیهیچ پشتوانه و بیمهای، به پا خاسته یا خواهند خاست؟ آیا ما چنین خواهیم بود؟ آیا چنین هستیم؟ بگذارید ما را در آنجا بجویند.
اما چیزهایی هست که نه هستیم و نه هرگز خواهیم بود: نه تشویقکنندگانِ بزدل و همدستِ تجاوز بیگانگانیم؛ نه در پی قتلِ مزدورانهایم؛ نه برای کسب جایگاهی حقیر در لشکریانِ شمال مسابقه میدهیم و نه التماس میکنیم؛ نه تهی از شهامت و غیرت برای تحقق رویاهایمان به دست خویش هستیم؛ نه اهل خیانتیم، نه خواهانِ ضمیمه شدن؛ نه سردیِ محاسبات را میشناسیم و نه روایتگرِ شکاک و بیطرفِ جهانهای فروپاشیدهمان هستیم؛ و نه آنچنان تکبری داریم که مانع از آن شود که جان خویش را در پایِ ایمانِ هولناکمان قمار کنیم.
آنان که در آنجا، پیش از بالگردهای آمریکایی، در حینِ پروازشان و پس از آن بر فراز کاراکاس حضور دارند، واجد صفات بسیاری هستند که ما نه هستیم و نه هرگز خواهیم بود.
ما، وارثانِ روزگارِ بولیوار و مارتی، زمانه ویلنا و ملیا، و آن ونزوئلاییِ غیور «آپونته» که در کنار «گوئیتِراسِ» کوبایی بر خاک افتاد؛ ما، از تبارِ ساندینو، فیدل و هوگو، و از تبارِ دلاورانِ گمنامِ تمامی اعصار؛ از دیروز تا همیشه؛ هرچند گاه غبار فراموشی بر ما نشیند، و هرچند بهایی گزافتر و دردناکتر از آنچه میپنداشتیم بپردازیم؛ ما در شمال، در جنوب و در غرب کارائیب، همانگونه که «پابلو دل تورینته» گفت، نخستین و نزدیکترین سنگریم در برابر آن پدیده مهیب و ضدبشری که «امپریالیسم» نام دارد.
میتوانند رئیسجمهوری را در ونزوئلا به قتل برسانند و دیگری را بربایند، اما انقلابها تنها از رؤسای جمهور ساخته نشدهاند، بلکه ریشه در ملتها دارند.
ونزوئلا به اثبات رسانده است که بسیار پیچیدهتر، غنیتر و واقعیتر از اتهاماتی است که بر او میتازند و از کسانی است که آن اتهامات را پرتاب میکنند. ونزوئلا نه تنهاست و نه تسلیم.
هشدار که وقتی دوباره به سوی ما شلیک میکنند یا بر فراز ما به پرواز درمیآیند، بدانند که همیشه پیروز نخواهند بود. به یاد بسپارند؛ به یاد بسپارند و از خاطر نبرند که اینجا و آنجا، نه تنها تا پای مرگ، بلکه تا غایتِ پیروزی میجنگند.

