
نوشته و جمع آوری پرینس کاپون
ترجمه مجله جنوب جهانی
مقدمه
«سوسیالیسم قرن بیست و یکم» نه یک کتاب خاطرات است، نه یک شعار تبلیغاتی و نه اثری برای بایگانی در موزهها؛ بلکه مرامنامه و راهنمای میدانی انقلابی است که در محاصره قرار گرفته است. این اثر، مجموعهای از مداخلات فکری پویا و برآمده از بطن حوادث توسط «هوگو چاوز فریاس» است که خطاب به مبارزان، کادرهای تشکیلاتی و کارگزاران حکومتی ارائه شده؛ کسانی که دشوارترین وظیفه در عرصه سیاست را بر عهده دارند: دگرگون ساختن نظم اجتماعی در حالی که نظم کهن با تمام قوا در برابر تغییر مقاومت میکند.
این مجلد که در دیماه سال ۱۳۸۹ توسط وزارت قدرت مردمی برای ارتباطات و نهادهای اطلاعرسانی ونزوئلا به عنوان بخشی از مجموعه «دفترچههای مباحثه» منتشر شد، گزیدهای از سخنرانیها، نشستهای هماندیشی و جلسات آموزشی موسوم به «گفتگو با رئیسجمهور در تراز نظری» را در بازه زمانی ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۹ در بر میگیرد. هدف از این اثر کاملاً روشن است: تبدیل تجربههای انقلابی به مطالعه همگانی و تبدیل این آگاهی جمعی به قدرت پایدار تودهها.
موضوعاتی که چاوز در این نوشتار به هم پیوند میزند، همان گلوگاههایی هستند که سرنوشت ثبات یا فروپاشی یک انقلاب را رقم میزنند: نقش حزب به عنوان ابزار تداومبخش؛ نبرد بیامان با دیوانسالاری اداری، فساد مالی و نفوذ تدریجی و بیصدای تفکرات طبقه متوسطِ رفاهطلب؛ پیریزی شوراهای محلی خودگردان به عنوان زیربنای مادی و سیاسی قدرت مردمی؛ و در نهایت، تلاش برای جایگزینی اقتصاد مبتنی بر خامفروشی و سرمایهداری با یک الگوی تولید اشتراکی که هدف آن نه سودجویی محض، بلکه پاسخ به نیازهای واقعی جامعه باشد.
در سرتاسر این متن، چاوز سوسیالیسم ونزوئلا را در امتداد مبارزات رهاییبخش تاریخی قرار میدهد و با فراخواندن میراث فکری بزرگانی چون سیمون بولیوار، سیمون رودریگز، مارکس، لنین و چه گوارا، تاکید میکند که سوسیالیسم کالایی وارداتی یا محصولی از پیش ساخته نیست. سوسیالیسم باید در بستر شرایط عینی و ملی هر کشور ابداع شود، اما این ابداع باید با انضباطی سختگیرانه همراه باشد: ریشه در تاریخ داشته باشد، با ترازوی نظریه سنجیده شود و در محک تجربه و عمل به اثبات برسد.
این متن را باید همانگونه که هدفگذاری شده مطالعه کرد: نه به عنوان یک تفسیر از بالا به پایین، بلکه به مثابه گفتگویی صمیمانه در قلب مبارزه؛ مجموعهای از استدلالها برای صیانت از اخلاق انقلابی، شفافسازی خطمشیهای راهبردی و تعمیق این باور که تنها مردمِ سازمانیافته میتوانند بر قدرتِ سازمانیافته سلطهگران پیروز شوند. چنانکه روح حاکم بر این کتاب در یک جمله خلاصه میشود: سوسیالیسم با فرمان و دستور برقرار نمیشود، بلکه باید آن را آجر به آجر بنا کرد.
شناسنامه اثر
هوگو چاوز فریاس — سوسیالیسم قرن بیست و یکم
مجموعه: دفترچههای مباحثه
ناشر: وزارت قدرت مردمی برای ارتباطات و اطلاعرسانی؛ کاراکاس، ونزوئلا.
شورای سیاستگذاری:
* هوگو چاوز فریاس: رئیسجمهور جمهوری بولیواری ونزوئلا
* آندرس ایزارا: وزیر قدرت مردمی برای ارتباطات و اطلاعرسانی
* مدیران و معاونان راهبردی: آلخاندرو بوسکان، لیدیس آلتووه، روبرتو مالاور، گابریل گونزالس
* ویراستاران: فرانسیسکو آویلا و میشل بونفوی
* تاریخ انتشار: ژانویه ۲۰۱۱ (دی ۱۳۸۹)
پیشگفتار
رئیسجمهور هوگو چاوز در این نوشتار، حزب را به عنوان رکن بنیادین در فرآیند بنای جامعه سوسیالیستی تحلیل کرده و از مبارزان راه آزادی میخواهد تا تلاشهای خود را در عرصههای نظری و عملیِ انقلابی دوچندان کنند. وی برای غنای تحلیل خود، از اندیشههای شخصیتهای بزرگ تاریخ که تفکر تحولخواه را بارور کردهاند، بهره میگیرد.
همچنین، وی موضوعات متنوعی از جمله اخلاق سوسیالیستی، مبارزه با فساد و ریختوپاشهای اداری، تشکیل شوراهای مردمی، معضل دیوانسالاری، اوضاع سیاسی بینالمللی و الگوهای تولید اشتراکی را مورد واکاوی قرار داده است. او بر این باور است که شبکههای شورایی محلی میتوانند پلی میان روستا و شهر باشند و به عنوان نقشه راهی برای مقابله با نظام سرمایهداری عمل کنند.
«سوسیالیسم، ملتهای جهان را از نکبت، فقر، گرسنگی و بیعدالتی نجات خواهد داد.» — هوگو چاوز فریاس
انقلاب بولیواری و سوسیالیسم
انقلابی اصیل و رهاییبخش
انقلاب ما آخرین انقلاب قرن بیستم بود؛ در زمانی که راههای انقلابی تقریباً مسدود شده بود، چراغهای امید در افق جهانی رو به خاموشی میرفت و اتاقهای فکر قدرتهای سلطهگر جهانی، نظریه «پایان تاریخ» را فریاد میزدند. اما از منظر تکامل تاریخی، نکته مهمتر این است: انقلاب ما نخستین انقلاب قرن بیست و یکم است.
ما موظف به حفظ این دستاورد هستیم. این وظیفه از هر چیز دیگری در زندگی ما برتر است: حفظ آن، تقویت آن، بارور کردن آن و به ارث گذاشتن آن برای فرداها و همیشه. این انقلاب باید هر روز واقعیتر و اصیلتر شود. ما فرزندان «بولیوار بزرگ» هستیم و به این اعتبار، تعهدی بر دوش داریم که بسیار فراتر از توان فردی ماست. ما تمام توان خود را با اشتیاق فدا خواهیم کرد تا این رسالت بزرگ را به سرانجام برسانیم؛ چرا که هیچ انقلابی بدون حضور انقلابیون واقعی به ثمر نمیرسد.
سدناپذیری جریان انقلاب
بحران جهانی نظام سرمایهداری در ونزوئلا باید به فرصتی برای سرعت بخشیدن به برچیدن ساختار ظالمانه سرمایهداری و همزمان، شتاب دادن به بنای سوسیالیسم بولیواری تبدیل شود. این یک خطمشی راهبردی در ساحت اندیشه و عمل برای دولت ملی، نهادهای محلی، انجمنهای مردمی و البته حزب است. این مسیر مستلزم دگرگونیهای ساختاری است. چه کسی گفته است که این راه، مسیری هموار و گلستان است؟ همانگونه که «آرژیمیرو گابالدون» بزرگ گفته است: راه سخت و دشوار است، اما این تنها مسیری است که ما را به میهن سوسیالیستی میرساند.
امروزه یک راهبرد منطقهای از سوی جریانهای راستگرا و تندرو در حال اجراست تا با هر وسیله ممکن، جلوی این حرکت عظیم مردمی و انقلابی را که در آمریکای لاتین به راه افتاده، بگیرند؛ جریانی که ما را به کانون تغییرات بزرگ جهانی بدل کرده است. چشمان بدخواهان جهانی به ونزوئلا دوخته شده، اما آنها هرگز نخواهند توانست بر مردم، حزب، دولت و انقلاب ما چیره شوند.
انقلابی برای تعالی انسانی
الگویی که ما به عنوان جایگزین سرمایهداری پیشنهاد میدهیم، باید توسط مردم درک و لمس شود. این همان مفهومی است که اندیشمندان آن را «رضایتمندی انسانی» مینامند. باید درک کنیم که این رضایت به معنای آن است که فرد از نظر اخلاقی و معنوی احساس کمال کند و خود را برای جامعه مفید بداند؛ و این امر مستلزم «آگاهی» است.
منظور ما از رضایت، لذتهای پوچ نظام سرمایهداری مثل خوشگذرانیهای شبانه، زندگی تجملاتی، درآمدهای کلان یا داشتن آخرین مدل خودرو و قصرهای باشکوه نیست. اینها ارزشهای کاذب نظام سرمایهداری هستند. چالش ما خلق ارزشهای جدیدی است که انسان در سایه آنها احساس تعالی کند. البته، سوسیالیسم باید نیازهای بنیادین زندگی نظیر مسکن، بهداشت، آموزش، خدمات عمومی، آب آشامیدنی و انرژی را تامین کند تا زندگی انسان به معنای واقعی کلمه شایسته و رضایتبخش باشد.
آغاز عصری نو
امروز ده سال از آغاز دولت انقلابی در ونزوئلا میگذرد؛ ده سالی که سرآغاز عصری نوین در آمریکای لاتین و حوزه دریای کارائیب بود. چنانکه بولیوار بزرگ در مکاتبات تاریخی خود آورده است، ما نه از نژاد شمال آمریکا هستیم و نه اروپایی؛ ما آمیزهای از نژادهای مختلف و مردمان بومی این سرزمین قهرمانپروریم.
اگر وضعیت امروز ونزوئلا و منطقه را با ده سال پیش مقایسه کنید، عمق تغییرات شگرف را درخواهید یافت. ده سال پیش، این منطقه تقریباً به تمامی در برابر فرامین قدرتهای استکباری زانو زده بود و به حق، آن را «حیاط خلوت» قدرتهای بیگانه مینامیدند. امروز اما وضعیت به کلی دگرگون شده و منطقه از بند استعماری که سالها بر آن تازیانه میزد، رها گشته است. ما میهنی بزرگ و یکپارچه خواهیم ساخت، چرا که میهن یا باید مقتدر و متحد باشد، یا اصلاً وجود نخواهد داشت.
ایجاد الگوی تولید سوسیالیستی
من خواستار شتاب بخشیدن به ایجاد الگوی اقتصادی و تولیدی سوسیالیستی هستم؛ شتاب در فعالسازی مالکیت اجتماعی و شیوههای نوین توزیع که هدفشان رفع نیازهای مردم باشد. اگر ما اقتصاد مبتنی بر رانت و ثروتهای بادآورده نفتی را به یک الگوی تولیدی متنوع و سوسیالیستی تبدیل نکنیم، هرگز نخواهیم توانست پاسخگوی نیازهای واقعی تودهها باشیم و میراث سنگین فقر و محرومیت را که بر دوش مردم سنگینی میکند، از میان برداریم.
سوسیالیسم ما بر پایه علم و تاریخ است
اگرچه ما باید سوسیالیسم قرن بیست و یکم را متناسب با مقتضیات ونزوئلا ابداع کنیم، اما این ابداع باید بر اصول علمی استوار باشد. ما سوسیالیسم را از هیچ خلق نمیکنیم؛ گویا که تاریخی وجود نداشته یا تجربیات انقلابی گذشته بیارزش بودهاند.
بسیاری از اندیشمندان بزرگ از زمان مسیح تاکنون در این راه کوشیدهاند. من عمیقاً باور دارم که حضرت مسیح یکی از بزرگترین اندیشمندان و کنشگران سوسیالیست در تاریخ ماست. از نظر من، مسیحیت واقعی عین سوسیالیسم است. مسیح با نخبگان اقتصادی و سیاسی زمان خود به مبارزه برخاست و منادی برادری، آزادی و کرامت انسانی بود و در نهایت در راه دفاع از مستضعفان زمین به شهادت رسید.
او بود که فرمود: «گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از ورود ثروتمندان به ملکوت عدالت و برابری.» آرمان واقعی مسیح و بولیوار همان سوسیالیسم است. بعدها متفکرانی چون مارکس، انگلس، لنین و دیگران، سوسیالیسم علمی و مادیگرایی تاریخی را تبیین کردند. ما نمیتوانیم این میراث عظیم و تجربیات شوروی، چین و به ویژه انقلاب کوبا را نادیده بگیریم. باید بسیار بخوانیم، بحث کنیم و با بهرهگیری از این دانش جهانی، سوسیالیسمی با ویژگیهای بومی و ملی خودمان خلق کنیم.
انقلاب ضد استکباری و سوسیالیستی
از سال ۱۳۸۱، فرآیند انقلاب ما رو به تندی و ریشهدار شدن نهاد. فشار جریانهای ضد انقلابی و فاشیستی ما را به جلو راند. این تنها راه پیروزی یک انقلاب است: عمیقتر کردن راهبردها، برنامهها و افزایش قدرت و حرارت مبارزه. هر راه دیگری به ضعف و نابودی میانجامد.
در سال ۱۳۸۲، انقلاب بولیواری در پاسخ به تجاوزهای قدرتهای سلطهگر، رسماً خود را «ضد استکبار» نامید. پیش از آن، انقلاب ما حالتی سادهدلانه و پر از تناقض داشت. اما در سال ۱۳۸۴، ما پرچم دوم یعنی «سوسیالیسم» را برافراشتیم. این دو پرچم، ارکان تعیینکننده ما هستند و انقلاب ما هر روز ضد استکباریتر و سوسیالیستیتر خواهد شد.
هفت محور راهبردی طرح ملی سیمون بولیوار
این نبرد اندیشهها در قالب هفت محور زیر دنبال میشود تا در برابر توطئههایی که از سوی بیگانگان و عوامل داخلی آنها هدایت میشود، ایستادگی کنیم:
* اخلاق نوین سوسیالیستی: پرورش آگاهی انسانی و ازخودگذشتگی؛ کنار گذاشتن منافع شخصی به نفع جمع.
* دستیابی به بیشترین سطح سعادت اجتماعی: به باور بولیوار، تنها راه رسیدن به خوشبختی واقعی ملت، سوسیالیسم است. در نظام سرمایهداری، تنها تیرهبختی نصیب جوامع میشود.
* مردمسالاری نقشآفرین و انقلابی: سپردن تدریجی قدرت به دست مردم و ساختن قدرت تودهای.
* الگوی تولید سوسیالیستی: بنای زیربنای اقتصادی که هدفش رفاه همگانی باشد.
* مهندسی نوین قدرت ملی: بازتعریف ساختار قدرت در پهنه جغرافیای کشور.
* سیاست خارجی چندجانبهگرا: تلاش برای ایجاد جهانی چندقطبی و اتحاد ملتهای آمریکای جنوبی (آمریکای ما).
* ونزوئلا به عنوان قدرت انرژی جهانی: بهرهگیری از منابع ملی برای تحکیم جایگاه کشور در جهان.
توانمندی در پاسخ به فرصتهای تاریخی
در ونزوئلا، فراتر از نظریه، یک واقعیت در جریان است: قدرت موسسان و اراده مردم باید همواره به عنوان یک نیروی تحولآفرین و دائمی عمل کند تا فرآیند انقلاب بولیواری را تداوم بخشد و ظرفیت پاسخگویی به نیازهای تاریخی را حفظ نماید.
ظرفیت پاسخگویی مستمر به فرصتهای تاریخی
من این عبارت را از اندیشمند معاصر، «تونی نگری»، وام گرفتهام: «توانایی پاسخگویی مداوم به یک فرصت تاریخی». اما من فراتر از آن میگویم؛ ما باید نه تنها به یک فرصت، بلکه به تمامی فرصتهای تاریخی که در طول مسیر پیش روی ما قرار میگیرند، پاسخی درخور دهیم.
ما نمایندگان ساده مردم هستیم؛ کارگزارانی که وظیفه داریم در خدمت «قدرت بنیادین و اصلی تودهها» باشیم که صاحب حقیقی این سرزمین است. حاکمیت و کشور متعلق به مردم است، نه متعلق به ما که در مسندهایی چون استانداری، شهرداری، وزارت یا نمایندگی مجلس نشستهایم.
ارکان سهگانه مثلث راهبردی یا طرح حکمرانی
در طراحی مسیر حکمرانی، سه متغیر اصلی وجود دارد که به مثابه اضلاع یک مثلث به هم پیوستهاند:
رکن اول: طرح و آرمان حکمرانی
این ضلع از بیشترین اهمیت برخوردار است: مقصد ما کجاست؟ اهداف ما چیست و غایت بزرگ ما کدام است؟ «بولیوار» در نشست تاریخی «آنگوستورا» این غایت را چنین تعریف کرد: «کاملترین نظام حکمرانی، نظامی است که برای مردمانش بیشترین میزان ثبات سیاسی، بیشترین میزان امنیت اجتماعی و بیشترین میزان ممکن از سعادت و خوشبختی را به ارمغان آورد.» این هدف بزرگ ماست.
هیچکس اجازه ندارد و نباید طرح و برنامهای شخصی داشته باشد. هر کس به دنبال منافع و برنامههای خصوصی خود برود، در حقیقت علیه آرمان جمعی گام برداشته است. هیچکس نباید از برنامههایی پیروی کند که از سوی مراکز قدرت دیگر — خواه گروههای اقتصادی باشند یا احزاب سیاسی خاص یا منافع منطقهای — دیکته میشوند. در این کشتی که ما بر آن سواریم، تنها یک ناخدا، یک مسیر و یک آرمان کلی وجود دارد.
رکن دوم: حکمرانیپذیری یا بستر محیطی
دومین متغیر، توانایی اداره امور در بستر محیط پیرامونی است. هرچه طرح و آرمان ما تحولخواهتر و مطالبهگرتر باشد، اداره امور در آن بستر پیچیدهتر و دشوارتر میشود. ما این تجربه را در سالهای ۱۳۸۰ تا ۱۳۸۲ از سر گذراندیم. در برههای، از درون و برون تحت فشار شدید بودیم و با هزاران توطئه سیاسی، نظامی و اقتصادی از جمله کارشکنیها و اقدامات خرابکارانه روبرو شدیم. البته این طبیعی بود؛ چرا که ما راه دشوار را انتخاب کردیم. اگر ما این مسیر، این آرمان و این جهتنمای سیاسی را برنگزیده بودیم، هرگز آن حوادث و تهدیداتی که هنوز هم در عرصههای مختلف فعال هستند، رخ نمیداد.
رکن سوم: توانمندی در امر جهاد تبیین و اجرا
ما به صورت فردی، اما بیش از آن به صورت جمعی در بدنه دولت، میتوانیم بر هر سه متغیر اثر بگذاریم. بیتردید ما در طراحی آرمان، تعیین مراحل آن و جهشهای راهبردی انقلاب، اثرگذار بوده و خواهیم بود.
دیالکتیک مردمسالاری و انقلاب
ما نماینده مردم هستیم، اما سوگند یاد کردهایم که به یک «مردمسالاری مشارکتی و نقشآفرین» جان ببخشیم، نه یک مردمسالاری نمایشی و صرفاً نمایندگی. این یک چالش بزرگ است؛ زیرا وقتی از مردمسالاری سخن میگوییم، باید به یاد آوریم که الگوی رایج در کشورهای ما، همان مردمسالاری لیبرال بود که توسط نخبگان وابسته به بیگانگان کپیبرداری شده است؛ نظامی که در نهایت، مردمی نیست.
ما باید بر این تضاد بزرگ غلبه کنیم: چگونه موانع پیش روی مردمسالاری واقعی (مشارکتی و نقشآفرین) را برداریم تا این نظام، ماهیتی «انقلابی» پیدا کند؟ چرا که مردمسالاریِ نمایندگی که در انحصار نخبگان است، ذاتا ضدانقلاب است. مجلسی که پشت دیوارهای بسته است، دولتی که در چهاردیواری خود تصمیم میگیرد و حق تعیین سرنوشت را از مردم میستاند، در واقع تیشه به ریشه انقلاب میزند.
ما با یک «انقلاب دموکراتیک» روبرو نیستیم، بلکه به دنبال یک «دموکراسی انقلابی» هستیم. تفاوت این دو بسیار است. مفهوم اول مانند اسبی است که بر آن لگام زده شده باشد؛ یعنی حرکتی وجود دارد اما با ترمزهای محافظهکارانه محدود شده است. اما مفهوم دوم (مردمسالاری انقلابی) مانند تیری است که از چله کمان رها شده یا اسبی تیزپا بدون لگام؛ این مردمسالاری در خدمت اهداف بلند انقلاب است.
مردمسالاری انقلابی لزوماً باید مقتدر و نیرومند باشد. این نظام نباید ضعیف، بیرمق، بیمایه یا سادهلوح باشد. من همگان را فرا میخوانم تا در تمام عرصهها برای تقویت این قدرت دگرگونساز اندیشه و عمل کنند.
قدرت معنوی و اخلاق انقلابی
کلید واژه ما «قدرت» است، اما باید پرسید منظور کدام قدرت است؟
نخستین و بزرگترین قدرت، «قدرت اخلاقی» است. این برخلاف قدرت استکباری است که با بمب و لگدمال کردن حقوق دیگران و ویرانی پیش میرود؛ آن قدرت، قدرتِ بیاخلاقی و شرارت است. ما باید انقلاب و مردمسالاری خود را هر روز نیرومندتر کنیم؛ قدرتی که از حرکت تودهها سرچشمه میگیرد و در ابعاد اقتصادی، اجتماعی و معنوی تجلی مییابد.
«ارنستو چه گوارا» میگوید: «بگذارید بگویم، حتی اگر مسخره به نظر برسد، که انقلابی واقعی با احساسات بزرگ عشق هدایت میشود.»
پایان دادن به رذایل طبقه سیاسی کهن
کارل مارکس میگوید: «جامعه نوین در حالی زاده میشود که به آلودگیهای گذشته آغشته است…»
ما باید نسبت به این حقیقت آگاه باشیم تا بتوانیم با رذایل طبقه سیاسی قدیم که همچنان در میان ما حضور دارند و از هر سو قصد نفوذ دارند، مقابله کنیم: محاسبات حقیرانه، منافع فردی یا گروهی، جاهطلبیهای شخصی و نفوذ بخشهای سرمایهدار که میخواهند جنبشهای انقلابی را بیخاصیت یا متوقف کنند.
من از شما میخواهم که با ارادهای فردی و جمعی، این عادات ناپسند قدیمی را در هم بکوبید. بیایید از هر آنچه مایه سنگینی ماست و مانع پروازمان میشود، رها شویم. جمع باید بیدار باشد و با هرگونه نفوذ این رذایل در بحثهای درونی به شدت مقابله کند.
الگوی انقلابیون راستین
شما در جامعهای زندگی میکنید که با ارزشهای انحرافی سرمایهداری بمباران میشود. هر روز در نبرد فرهنگی پیروز شوید؛ نبرد عشق علیه نفرت. سرمایهداری بر مدار فردگرایی و تفرقه میچرخد، اما ما به عنوان طرفداران عدالت اجتماعی، باید حامل عشق، همبستگی، تعهد و آگاهی نسبت به وظیفه اجتماعی باشیم. شما باید هزاران بار بهتر از ما باشید؛ الگوهایی از انقلابیون راستین.
این وظیفهای برای آینده نیست، بلکه تکلیفی برای همین امروز است. باید مانند مسیح عمل کنید که فرمود: «بروید و روشنایی جهان و نمک زمین باشید.» نمک برای آنکه مانع گندیدگی جهان شود و آنچه پوسیده را درمان کند؛ و نور برای آنکه با روشنایی فردی و جمعی خود، مسیر را روشن کنید.
در میان شما نباید خودخواهی، جاهطلبیهای پست یا ولع برای کسب ثروت مادی وجود داشته باشد؛ چرا که اینها راه را به سوی فساد میگشاید. از پیله خود خارج شوید و در مسیر بزرگانی چون «چه»، «مسیح» و «بولیوار» گام بردارید.
ارزشهای انسانگرا و رهایی مادی
برای رسیدن به آرمانهای متعالی، آگاهی نسبت به «وظیفه اجتماعی» ضروری است. نخستین انقلاب باید در درون و در روح رخ دهد. فرزندی نیکو باشید چون به دیگران عشق میورزید و نسبت به جامعه احساس مسئولیت میکنید.
مسیح فرمود: «همسایه خود را مانند خودت دوست بدار.» این پایه و اساس آرمان ماست. در نظام سرمایهداری، ما را برای نفرت از یکدیگر تربیت میکنند؛ چرا که قانون آنجا، قانون جنگل است: هر کس تنها به فکر نجات خویش است و برای بقا با دیگران رقابت میکند. اما آرمان ما یعنی «عشق». به همین دلیل است که بنمایه اصلی طرح ما باید عشق به طبیعت، میهن و مردم باشد.
تقابل آرمان جمعی با فردگرایی
واژه «خصوصی» (privada) از ریشهای به معنای «محروم کردن دیگران» میآید. مالکیت خصوصی یعنی چیزی که متعلق به کسی است که دیگران را از آن محروم کرده است. این ریشه در خودخواهی دارد که به تار و پود بدنه اجتماعی نفوذ کرده است.
بنابراین، نبرد ما تنها با یک رقیب سیاسی یا نامزد انتخاباتی نیست؛ نبرد ما یک نبرد اندیشهای و فرهنگی بزرگ است. ما نیازمند یک شتاب انقلابی هستیم؛ یک «انقلاب در درون انقلاب»؛ یعنی تقویت بنیه اخلاقی و مبارزه بیامان با فساد در هر لباس، مبارزه با ریختوپاشهای غیرضروری، مبارزه با ناکارآمدی و دیوانسالاری اداری.
باید آگاه باشیم که آنچه در ونزوئلا رخ میدهد، بر سرنوشت آمریکای لاتین و جهان اثر خواهد گذاشت. شاید بتوان گفت سرنوشت بشریت به موفقیت این انقلاب گره خورده است. این سخن از روی غرور نیست، بلکه واقعیتی است که فروتنانه بیان میشود. امروز ما به یک مرجع جهانی تبدیل شدهایم و به همین دلیل است که استکبار با تمام توان به ما ضربه میزند. اما استکبار هر روز ضعیفتر خواهد شد؛ همانطور که گفته شده، استکبار در نگاه راهبردی، ببری پوشالی است و ما موظفیم در عمل و راهبرد، به ببرهایی پولادین تبدیل شویم.
رهبری اخلاقی و سیاسی
ما به رهبریای نیاز داریم که ایثارگر، صادق و بیغل و غش باشد؛ رهبری اخلاقی در دوران گذار. قدرت رهبری اخلاقی شگفتانگیز است. کسانی مانند گاندی، مارتین لوتر کینگ، ماندلا، بولیوار و مسیح، نمونههای بارز رهبری معنوی و سیاسی هستند که تودهها را به حرکت واداشتند.
همه ما باید مانند یک رهبر عمل کنیم. رهبر واقعی، یک آموزشدهنده مدنی و اخلاقی و یک راهنمای دلسوز است.
حزب انقلابی تودهها
حزب ما نباید تنها به یک «ماشین انتخاباتی» تبدیل شود. بپرهیزید از اینکه رهبران، استانداران یا رئیسجمهور، تنها در زمان انتخابات به یاد مردم بیفتند. پیروزی در انتخابات برای تداوم مسیر بسیار حیاتی است، اما نباید تنها هدف باشد. ما باید هر مرد و زنی را نه به یک «رای بالقوه»، بلکه به یک «رایآگاهانه، منضبط و مسئولانه» تبدیل کنیم.
ضدانقلاب بذر نفرت را در دل پیروانش میکارد. ما باید عشق را بازتعریف کنیم و اجازه دهیم عشقِ مردم به آرمانهای انقلاب، نیرومندتر از نفرتِ دشمنان باشد.
انقلاب نمیتواند به امید مردم پشت کند
انقلاب باید یاد بگیرد که به جزئیترین مسائل مردم بپردازد؛ از جمعآوری زباله و آسفالت خیابانها تا رفع کوچکترین نیازهای محرومان. انقلاب نمیتواند تنها در شعارهای تند و آتشینِ سنگرها خلاصه شود.
انقلاب باید به فقرا و نیازمندان، به رنجها و دردهایشان و به عشق و امیدشان پناه ببرد. ما نباید اسیر آسایشِ کاخها، دفاتر اداری و خودروهای لوکس و زندگی اشرافی شویم. باید این پوستهها را بشکنیم. این بخشی از آن خودانتقادیِ بیرحمانهای است که باید نسبت به خود داشته باشیم.
ما باید دولتی را که میراث دوران سرمایهداری و وابسته به بیگانگان است، برچینیم و دولتی نوین، انقلابی و خدمتگزار بنا کنیم؛ دستگاهی که کارویژه آن ساختن جامعهای عدالتمحور باشد. ما سنگرهای مهمی را در دولت فتح کردهایم و باید از آنها به عنوان ابزاری برای رهایی مردم استفاده کنیم، نه برای سرکوب یا حفاظت از منافع طبقهی ثروتمند و سلطهگر. نباید هیچ مقام مسئولی در این مسیر باشد که بخواهد همان شیوههای کهنه سیاستورزی را تقویت کند یا شبکههای غارت ثروت ملی را دستنخورده باقی بگذارد.
ضرورت دگرگونی در ساختارهای قدرت محلی و ملی
بسیاری از سازوکارهای پیشین همچنان در سطوح ملی، منطقهای و محلی دستنخورده باقی ماندهاند؛ حزب ما وظیفه دارد این چالش را به میان تودهها، کارگران و عموم مردم ببرد و باب گفتگویی گشاده را در این باره باز کند. یک پیشاهنگ انقلابی باید با همکاری دولت و نهادهای حاکمیتی به دنبال راهکار باشد و در نهایت، خود را از قید و بندهای «دولت به شیوه طبقه مرفه» برهاند؛ دولتی که در گذشته تنها برای پاسداری از منافع اقلیتی ثروتمند، سرکوب عامه مردم و تحکیم غارت ثروتهای ملی توسط عدهای خاص طراحی شده بود.
نفی هرگونه تفرقه و انشقاق
من از صمیم قلب به نمایندگان تبریک میگویم و از آنها بالاترین میزان وقفِ خویشتن، پایبندی به اصول اخلاقی و والاترین کیفیت انقلابی را مطالبه میکنم؛ و تاکید میکنم: تفرقه باید به صفر برسد. یگانگی و اتحاد، تنها راه ماست. به یاد آورید که چندپارگی چه آسیبهای جبرانناپذیری بر پیکره ملت ما وارد کرده است!
تفرقه همواره عاملی بازدارنده در آمریکای لاتین بوده است. نظامهای سلطهگر همیشه میدانستند چگونه مانع اتحاد راستین ما شوند؛ امروزه نیز با تمام توان و از راه توطئههای روزمره در جایجای قاره، ایجاد درگیریهای داخلی و راه انداختن آشوبهای سیاسی، سعی در برهم زدن انسجام ملی ما دارند.
«بولیوار» خود قربانی همین تفرقهها شد. به یاد آورید که او چگونه از ریاست دولت «کلمبیای بزرگ» کنارهگیری کرد؛ چرا که هیچکس به او گوش فرا نمیداد و توطئهها برای از میان بردن او لحظهای متوقف نمیشد. او در اواخر عمر خود با تلخی چنین نگاشت:
> «باور دارم که همه چیز برای همیشه از دست رفته است؛ میهن و یاران من در دریایی از مصیبتها غرق شدهاند. اگر تنها یک فداکاری نیاز بود و آن جان من، یا شادمانی من، یا حتی آبروی من بود… باور کنید درنگ نمیکردم. اما اطمینان دارم که این فداکاری بیهوده خواهد بود، چرا که یک انسانِ تنها و بیچیز نمیتواند در برابر تمام جهان بایستد…»
>
همرزمان، بولیوار اینگونه در تنهایی و با سربلندی جان سپرد.
حزب به مثابه پرورشگاه کادرهای انقلابی
هیچ انقلابی به ثمر نخواهد رسید مگر آنکه ما خود را بسازیم؛ نه فقط کادرهای برجسته، بلکه کل بدنه حزب و تمام آحاد مردم باید ساخته شوند.
کادرهای انقلابی، فعالکنندگان، محرکها و موتورهای پیشران جامعه هستند. بگذارید نظریه «آنتونیو گرامشی» را بازخوانی کنیم: حزبی که ما ساختهایم، نباید صرفاً حزبی متشکل از تودهها باشد؛ این به تنهایی کافی نیست. این حزب باید «کارخانه کادرسازی» باشد. به بیان دیگر، حزب موظف است رهبرانی آگاه و انقلابی در دامان خود بپروراند. این امر مستلزم ایجاد آموزشگاههای حزبی و ارتقای سطح آگاهی نسبت به نقش تاریخی ما در سدههای اخیر است.
اخلاق سوسیالیستی در برابر فساد
در این مسیر، اخلاق سوسیالیستی یک رکن بنیادین است؛ ما باید خود الگو باشیم. من شما را به نبردی بزرگ علیه «فساد مالی» فرا میخوانم؛ پدیدهای که هزار چهره و کمینگاه دارد. این یک مبارزه مرگ و زندگی علیه ریختوپاشهای بیهوده است.
آگاه باشید که جهان درگیر بحران اقتصادی است؛ اگر تا امروز این بحران به ونزوئلا ضربه نزده، به دلیل اقدامات به موقع انقلاب بوده است، اما نمیتوان تصور کرد که بحرانی با این ابعاد جهانی، هیچ اثری بر ما نداشته باشد. پس ضروری است که در دوران پیش رو، جلوی هرگونه اسراف را بگیریم؛ تنها در حد ضرورت هزینه کنیم، تا حد امکان صرفهجویی نماییم و توان خود را بر پیشبرد آرمانهای اصلی متمرکز کنیم. بیایید مانند بولیوار، مظهر مبارزه با فساد و وقفِ کامل خویشتن برای آرمانها باشیم.
آگاهی انقلابی و خودانتقادی
ملتی که در خواب باشد، هرگز به شکوه و عظمت دست نخواهد یافت. باید از فرصتهای سیاسی برای زنده کردن نقد، خودانتقادی، تقویت بنیانهای فکری و مباحثه بهره برد. به صدای مردم گوش بسپارید. کسانی که داوطلب خدمت در مسندهای حکومتی هستند، باید بدانند که وظیفه آنها فرمانبرداری از اراده مردم، شوراهای محلی و جریانهای کارگری است.
اگر به ده سال گذشته بنگریم، با افرادی روبرو میشویم که مسیر را رها کردند. علت ریشهای این گسستها، سستی در اندیشه و جهانبینی است. ما نیازمند تقویت بنیه فکریِ انقلابی هستیم. آگاهی با دانش تغذیه میشود؛ منظور من مدارک تحصیلیِ تشریفاتی نیست، بلکه مطالعه دقیق واقعیتهای پیرامونی از طریق تحلیل، مباحثه و کار فکری عمیق است. تنها از این راه است که آگاهی سوسیالیستی بارور میشود.
هشدار: اسیر قدرت نشوید
خطاب به کسانی که فردا در جایگاه استانداران و شهرداران قرار میگیرند، میگویم: به مردم خیانت نکنید. مراقب باشید که توسط تفکرات طبقه متوسطِ رفاهطلب محاصره نشوید! اجازه ندهید خویِ زندگیِ تجملاتی بر شما چیره شود، چرا که این اندیشه، انقلاب را ویران میکند.
بیایید سمِ طمع و جاهطلبی برای کسب ثروت شخصی را از جان خود پاک کنیم؛ راهی که مستقیماً به خیانت ختم میشود. هوشیار باشید که کانونهای قدرت داخلی و بینالمللی، نقاط ضعف ما را مطالعه میکنند تا ما را از مردم جدا کرده و به خدمت استکبار و وابستگان داخلیشان درآورند. برای ما تنها دو راه وجود دارد: یا میهن سوسیالیستی یا مرگ.
حزب و تداوم حرکت تودهها
حزب به عنوان ضامن بقای انقلاب، نماد یگانگی نیروهای سیاسی است. برای وقوع یک انقلاب، بیدار شدن شوق و حرکت تودهها الزامی است، اما اگر این حرکت با رهبری سیاسی آگاه و برنامهای منسجم همراه نشود، در میانه راه فروکش کرده و از بین میرود.
یک فرد به تنهایی نمیتواند بار حرکت عظیم تودهها را بر دوش کشد. وجود یک پیشاهنگ، یعنی حزبی که هم تودهای باشد و هم کادرساز، حیاتی است. حزب باید فراتر از یک ماشین انتخاباتی باشد؛ حزب باید مظهرِ یک طرح، یک راهبرد و یک جهتگیری سیاسی روشن باشد.
اراده و آگاهی در بنای سوسیالیسم
سوسیالیسم یک «امکان» است و تحقق آن به اراده ما بستگی دارد. سوسیالیسم مانند باران یا زمینلرزه خودبهخود رخ نمیدهد؛ ما هستیم که باید آن را بسازیم. حزب ما باید مدرسه صیقل دادنِ ارادهها باشد.
برای داشتن اراده، آگاهی لازم است. چنانکه «ویکتور هوگو» میگوید: «آگاهی چیزی جز مجموع علوم و دانشها نیست.» کسی که نمیداند، مانند کسی است که نمیبیند. اهمیت مطالعه، آموزش و فرهنگ در همین جاست؛ اینکه بدانیم کیستیم و در کجای تاریخ ایستادهایم.
فساد مالی، همان ضدانقلاب است
مراقب باشید که در میان صفوف ما، اشرافیت جدیدی شکل نگیرد! ما خواهان طبقه مرفه جدید نیستیم. مبارزه برای تقویت ارزشهای انقلابی، رسالت اصلی حزب است. کسی که خود را انقلابی مینامد اما مدام میپرسد «سهم من چقدر است؟» یا به دنبال کسب مال است، انقلابی نیست؛ او یک ضدانقلاب است که در لباس انقلابی خود را پنهان کرده است.
قدرت مردمی در بطن انقلاب
«علی پریمر» میگوید: «بیگناهی و سادگی تودهها را نمیکشد، اما نجاتبخش آنها هم نیست؛ آنچه آنها را نجات میدهد، آگاهیشان است.»
من با الهام از سخن «چه گوارا» میگویم: با ابزارهای زنگزده و فرسوده سرمایهداری، هرگز نمیتوان سوسیالیسم را بنا کرد. با روشهای مادیگرایانه قدیمی نمیتوان بر فقر و نابرابری چیره شد. تنها با سلاحهای نوین و خلاقانهای که برآمده از توان تودههاست، میتوان بر این مشکلات غلبه کرد. تنها مردم هستند که میتوانند خود را نجات دهند.
شوراهای محلی و دانشِ برخاسته از بطن جامعه، همان بیداریِ آگاهی و مشارکت است. ما در حال درهم شکستن الگوهای دروغین مردمسالاری در عرصههای سیاسی، اقتصادی و اخلاقی هستیم.
جایگاه ما در تاریخ
ما باید حس تعلق به این آرمان و دانشِ برآمده از آن را تقویت کنیم. باید بدانیم در چه برهه تاریخی زندگی میکنیم. یکی از چالشهای ما، پیوند دادن زمان کوتاه عمر انسانی با زمانِ بلندِ تاریخ است. باید درک کنیم که شاید ما «ونزوئلایی» را که آرزویش را داریم نبینیم، اما همین که بدانیم خون ما در رگهای فرزندان و نوادگانمان برای آن آرمان میتپد، کافی است.
بگذارید به موتورهای پرقدرتی تبدیل شویم که با سوختِ «آگاهی تاریخی» حرکت میکنند. یک زندگی در برابر سدههای متمادی تاریخ، تنها یک نقطه کوچک است. اما همین نقطه میتواند تلاشی باشد برای آزادی میهن. چنانکه بولیوار فرمود، برای رسیدن به مقصود، صبر، پایداری و کارِ مداوم نیاز است.
پیریزی زیربنای مادی: شوراها و پنج جبهه نبرد
مردم چگونه زیربنای مادی را میسازند؟ با مالک شدن بر ابزار تولید. اگر شما نه زمین داشته باشید، نه ماشینآلات و نه سرمایه، ناچارید نیروی کار خود را به سرمایهدار بفروشید تا او با استثمار شما ثروتمندتر شود. ما باید کارگر را با در اختیار قرار دادن ابزار تولید، رها کنیم.
این جوامع اشتراکی همان «شوراها» (کمونها) هستند. شورا فضایی است که سوسیالیسم در آن زاده میشود. سوسیالیسم از پایین به بالا شکل میگیرد، نه با دستور و فرمان. این یک «خلق قهرمانانه» توسط تودههاست، نه مصوبهای در دفتر ریاستجمهوری.
نگاه ما به شوراها باید «کلنگر» باشد؛ یعنی واقعیت را به صورت یکپارچه ببینیم. در این نظام، این مردم هستند که تصمیم میگیرند، نه شخص رئیسجمهور. تصمیم نهایی در اختیار قدرت مردمی و از طریق انجمنهای عمومی و مشارکت مستقیم است. شوراها مانند سلولهای یک پیکر هستند که با پیوند به یکدیگر، بافت و بدن جامعه را میسازند.
من پیشنهاد میکنم سوسیالیسم را در پنج جبهه نبرد در هر شورا دنبال کنیم:
جبهه اول: اخلاقی
تقویت روحیه «وظیفهشناسی اجتماعی» و عشق به همنوع به جای خودخواهی. اینها همان اصول بنیادین زندگی و سوسیالیسم هستند؛ چرا که اخلاق و دانایی نخستین نیازهای ما میباشند.
جبهه دوم: اجتماعی
بنا کردن جامعه بر پایه «برابری». برابری نباید فقط شعار باشد، بلکه باید در عمل تمرین شود. اصل ما این است: «از هر کس به اندازه توانش، و به هر کس به اندازه نیازش.» ما از کسانی که توان بیشتری دارند، انتظار بیشتری داریم و به کسانی که نیاز بیشتری دارند، حمایت بیشتری میرسانیم تا تفاوتهای طبیعی انسانها در فضای برابریِ اجتماعی، سیاسی و اخلاقی به تعادل برسد. قوانین و آموزش باید فضایی را ایجاد کنند که همگان از شرایط زندگیِ برابر برخوردار باشند.
در یک «شورای محلی خودگردان» که در حال پیریزی است، اعضا باید به جستجوی تهیدستترین و آسیبپذیرترین افراد شتافته و دست یاری به سوی آنان دراز کنند. این اقدام مستقیماً با «جبهه اول» یعنی «اخلاق» پیوند دارد؛ اما نه یک اخلاق خشک، انتزاعی و زاهدانه، بلکه اخلاقی در مقام عمل و در بطنِ کنش انقلابی. نباید همچون آن مدعیان دروغین دینداری باشیم که هر روز را به نیایش و تظاهر به پارسایی میگذرانند، اما به محض خروج از عبادتگاه، هیچ گامی برای یاری رنجدیدگان، حتی آنان که در نزدیکیشان هستند، برنمیدارند. اینان پیروان راستین نیستند، بلکه ریاکارانی خودبیناند.
جبهه سوم: سیاست و حکمرانی مردمی
این جبهه را میتوان در یک عبارت خلاصه کرد: «بیداری قدرت تودهها» یا «خودگردانی عمومی». در قلمروی شورا، این شما هستید که باید نقش حاکمیتی ایفا کنید، نه شهردار یا استاندار. البته اینها سطوحی از مدیریت کلان هستند که ما آنها را حذف نخواهیم کرد، اما شما موظفید در پهنه شوراهای در حال شکلگیری، سطوح بالاتری از قدرت مردمی و خودگردانی را پدید آورید؛ همان چیزی که «ایشتوان مزاروش» در اثر ارزشمند خود، «فراتر از سرمایه»، از آن با عنوان «نظارت اجتماعی و خودمدیریتی همگانی» یا «دولتهای برخاسته از بطن مردم» یاد میکند.
در یک شورای محلی سازمانیافته، مردم در آینده قادر خواهند بود در چارچوب قانون اساسی و طرحهای ملی، برای رتق و فتق امور محلی خود قواعد و ضوابطی وضع کنند. این نظامنامهها که شاید هرگز در متون رسمی کشوری نیابند، بر زیست روزمره یک جامعه و زندگی جمعی اثر میگذارند؛ برای نمونه در زمینه چگونگی بهرهبرداری از فضاها، آداب و رسوم، زندگی مدنی و قواعد همزیستی.
به طور مثال، من بر این باورم که یکی از عوامل اصلی ناامنی در معابر، مصرف بیپروا و بیشرمانه نوشیدنیهای الکلی در ملاءعام است، گویی که فرد در حال نوشیدن شربت یا عصاره نیشکر است. تودههای آگاه نباید چنین اجازهای بدهند؛ شما در شوراها نباید بگذارید چنین رفتاری باب شود. شما میتوانید با وضع مقررات محلی، این ناهنجاری را نظاممند و مهار کنید.
تصور کنید شهردار یا حتی شخص من (چاوز)، مجوزی برای ساخت یک بنگاه خصوصی یا ساختمانی عظیم در یک قطعه زمین صادر کنیم. اما وقتی شورا در آنجا حضور دارد، چرا باید چنین تصمیمی بدون نظر شما گرفته شود؟ شما باید بگویید: «ای چاوز، تو نمیتوانی خودسرانه چنین کنی؛ باید نمایندهای بفرستی تا با ما گفتگو کند.» هدف، مخالفت با تصمیمات کلان حاکمیتی نیست، بلکه مطالبه احترام به دیدگاه جمعی و هر آن چیزی است که بر سرنوشت جامعه محلی اثر میگذارد.
ما باید از مفهوم محدودِ «انجمن محلی» فراتر برویم. انجمن محلی تنها یک رکن از قدرت مردمی است، اما در کنار آن، کارگروههای آب و نهادهای مالی محلی نیز وجود دارند. ما باید به سطح بالاتری از حکمرانی در شورا دست یابیم که در آن، انجمن محلی تنها یک بازو از پیکره قدرت باشد و بازوان دیگر، مانند کارگروههای اراضی شهری، در کنار آن فعالیت کنند. ما باید به سوی «دولت محلی»، «ساختارهای قدرت تودهای»، «خودگردانی» و «نظارت فراگیر اجتماعی» حرکت کنیم.
جبهه چهارم: اقتصاد تولیدی و اشتراکی
این رکن نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. آرمان ما مانند میزی با پنج پایه است؛ اگر یکی از پایهها نباشد، میز از توازن خارج شده، سست میگردد و فرو میریزد.
عرصه اقتصاد، عرصهای پیچیده است. باز هم به گفته «مزاروش» استناد میکنم: در فرآیندهای اجتماعی، هیچ کاری دشوارتر از بنا کردنِ جایگزینی برای نظام سرمایهداری نیست. من جبهه اقتصادی را اینگونه خلاصه میکنم: «مالکیت اشتراکی بر ابزارهای تولید» یا «مالکیت اجتماعی در قالبهای گوناگون». این امر مستلزم خلق یک الگوی اقتصادی نوین در شوراهاست که باید از فعالیتهای زیربنایی و تولید مواد اولیه آغاز شود.
برای مثال، اگر شورایی در یک منطقه شهری توان تولید چوب را ندارد، نباید برای تامین آن به بازارهای سرمایهداری متوسل شود؛ بلکه باید با بخشهای تولیدی دولتی و اجتماعی در مناطق دیگر پیوند برقرار کند. چرا یک شورای محلی شهری نباید در مدیریت جنگلهای کاج که متعلق به عموم مردم است، سهمی داشته باشد؟ این ثروتهای ملی، مالکیت اجتماعی هستند و نباید تنها در انحصار شرکتهای دولتی باشند که گاهی همچون بنگاههای سرمایهداری، کالا را با قیمت گزاف به مردم میفروشند. ما باید زنجیرههای سلطه سرمایهداری را پاره کنیم.
در مورد معادن طلا نیز همینگونه است. چرا نباید یک شورای محلی در زمینه زرگری و صنایع دستی متخصص شود؟ مردان و زنان میتوانند در آموزشگاههای فنی، مهارتهای لازم را فرا گرفته و کارگاههای تولید زیورآلات برپا کنند. بخشی از این ثروت ملی در حال قاچاق به خارج است، در حالی که این طلا متعلق به تمام مردم است.
اقتصاد سوسیالیستی شامل سه بخش است: بخش اول (تولید مواد خام)، بخش دوم (صنایع با مالکیت اجتماعی) و بخش سوم (توزیع عادلانه محصولات). شورا باید مسئولیت تجارتی متفاوت از نگاه سودجویانه را بر عهده بگیرد؛ فعالیتی مردمی، منصفانه و بر پایه همبستگی که هدفش غارت همسایه یا تودهها نباشد. ما باید قیمتهای منصفانه و حمایتی تعیین کنیم، درست مانند فروشگاههای زنجیرهای توزیع ارزاق دولتی. این الگو میتواند برای کالاهای مصرفی نظیر گوشیهای تلفن همراه ساخت داخل نیز اجرا شود.
شورایی که فاقد واحد تولیدی، زمین کشاورزی یا تجارت سوسیالیستی باشد، شورا نیست؛ زیرا یک پایه بزرگ را کم دارد. اگر دولت به ساخت یک کارخانه در محله کمک کند، اما اصول اخلاقی (جبهه اول) حاکم نباشد، آن واحد تولیدی در نهایت به دامان سرمایهداری سقوط خواهد کرد. کارخانه برای ثروتمند شدنِ عدهای خاص نیست، بلکه برای تولید کالا و خدماتی است که نیازهای واقعی جامعه را برطرف کند؛ یعنی تولید برای «مصرفِ ضروری» و نه برای «مصرفگرایی افراطی» یا آنچه مارکس «مصرف برای کسب اعتبار کاذب» مینامید. شوراها باید فرهنگِ مصرف را تغییر دهند و الگوهای نوینی را جایگزین کنند.
جبهه پنجم: مدیریت سرزمین و محیط زیست
ما آرمان خود را در پهنه سرزمین و در دل شوراها بنا میکنیم. این جبهه با فضا و زمین سر و کار دارد. ما نباید اجازه دهیم نظام «ارباب و رعیتی» یا «انحصار زمین»، چه در روستا و چه در شهر، بازگردد. شورا نباید بپذیرد که در قلب یک محله، فضایی به زبالهدانی یا انبار ضایعاتِ آلاینده تبدیل شود.
ما باید بر فضای زیست خود مسلط شویم؛ بر قلمرو، محیط زیست و بومشناسی قانونگذاری کنیم و مسئولیت پسماندهای ناشی از فعالیتهای انسانی را بپذیریم. نبرد با آلودگی و زباله، بازیابی جنگلها، طبیعت و رودخانهها و پیشگیری از تهدیدات زیستمحیطی، وظیفه جدی شوراهاست تا توازن محیط زیست برای آیندگان حفظ شود.
بنیانهای اندیشهای قدرت مردمی
تمامی آنچه گفته شد، با حوزه اندیشه و مطالعه عمیقِ آرمانهای اجتماعی پیوند دارد. هنوز افرادی هستند که نسبت به مسیر ما دچار سردرگمیاند و ما باید با آنها گفتگو کنیم. اگر فعالیتهای رسانهای گمراهکننده بیگانگان نبود و اگر ما نیز در مسیر خود مرتکب خطا نمیشدیم، بیتردید حمایت تودهها از این حرکت به بیش از ۸۰ درصد میرسید. ما باید به سوی چنین حمایت استواری حرکت کنیم.
جبهه اجتماعی با آموزش و فرهنگ پیوندی ناگسستنی دارد. چنانکه «خوزه مارتی» گفته است: «یک ملت برای آنکه آزاد باشد، باید فرهیخته و صاحب فرهنگ باشد.» آگاهی و دانش باید اولویت شورا باشد. چنانکه بولیوار میگفت، بگذارید ملت ما بیش از آنکه به کوههای طلا و نقرهاش شناخته شود، به درخششِ اندیشه و غنای فرهنگیاش شهره آفرین باشد.
کنشِ دگرگونساز و توانمندسازی شورایی
من تمام جوامع محلی را به مشارکت فرا میخوانم. از «فرصتطلبی و انحصارگرایی حزبی» بپرهیزید. اگر ساکنانی هستند که در سیاست دخالت نمیکنند یا عضو هیچ گروهی نیستند، مقدمشان گرامی است. حتی اگر کسی از مخالفان در آنجا زندگی میکند، او را فرا بخوانید تا کار کند و مفید باشد. میهن متعلق به همگان است و باید فضا را برای همه گشود. خواهید دید که در مقام «عمل»، بسیاری از انسانها دگرگون میشوند؛ چرا که این «عملِ آگاهانه» است که ما را تغییر میدهد. کتاب و نظریه بنیادین هستند، اما باید آنها را به صحنه اجرا آورد.
شتاب بخشیدن به بنای شوراها
من به معاونان و وزیران دستور میدهم و از استانداران و شهرداران میخواهم که از همین لحظه، به ولادت شوراهای مردمی و آرمانگرا در شهر و روستا شتاب بخشند. یک مسئول حکومتی باید «تسهیلگرِ قدرت مردم» باشد، نه کسی که قدرت را از مردم میرباید.
در مناطقی که انجمنهای محلی با موفقیت برپا شدهاند، باید هستههای اولیه شوراها با پیوند میان این انجمنها شکل بگیرد. شوراها نباید خود را در چارچوب تقسیمات اداری و کشوریِ کهن محدود کنند. حزب و دولت باید راهنما باشند، اما در نهایت این مردم هستند که باید شوراها را شکل داده و خودگردانی را تقویت کنند. شهرداران نیز به جای کارشکنی، باید راه را برای تولد و تقویت قدرت تودهها هموار سازند.
حاکمیت شورایی و واگذاری اختیارات
ما باید اختیارات و مسئولیتهای اجرایی را به شوراها واگذار کنیم تا آگاهی و قدرت مردم تقویت شود. این واگذاری باید شامل امور اداری، نگهداری از تاسیسات و فعالسازی خدمات عمومی جدید باشد. بسیاری از اختیاراتی که اکنون در دست شهرداریهاست، از جمله مدیریت منابع مالی، میتواند به شوراها منتقل شود. این امر بار مسئولیت، مشارکت و نقشآفرینی تودهها را افزایش خواهد داد.
به سوی آرمانی اصیل
ما باید هر روز در مسیر عدالت اجتماعی، استوارتر و اصیلتر گام برداریم. از کارگزاران تا آحاد ملت، همگی باید دهه پیش رو را وقف تحکیمِ طرح ملی خود کنیم؛ آرمانی که بر پایه مردمسالاری اصیل، ارزشهای بومی و مشارکت همهجانبه بنا شده است.
توسعه همهجانبه، آزادی، برابری و عشق میان آحاد ملت؛ چرا که این آرمان، در بنمایه خود، آرمانِ محبت و عشق است. ما وظیفه داریم جوهره عدالت اجتماعی را در تمامی ابعاد — اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، سرزمینی و روابط میانمللی — تقویت و استوار سازیم. بخش بزرگی از این رسالت بر عهده کارگزاران، از استانداران و شهرداران گرفته تا وزیران و معاونان، و البته شخص من است تا مسیر را برای بنای سوسیالیسم به دست خود مردم هموار کنیم. نباید از یاد ببریم که فرمانده نهایی مردم هستند؛ ما همواره از اراده تودهها پیروی خواهیم کرد، چرا که جوهره قدرت اجتماعی و ملی، در همین خواستِ مردم نهفته است.
سوسیالیسم از بطنِ تودهها
سوسیالیسم همچون باران از ابرها بر سر ما نخواهد بارید. سوسیالیسم باید از پایینترین لایههای اجتماع پدید آید؛ از کوچکترین واحدهای محلی و شورایی، از شهرداریها، از ایالتها و از دل تمامی شهرها و روستاها. از این رو، شما کارگزاران و داوطلبان خدمت، باید هر روز زمانی را به مطالعه اختصاص دهید؛ مشاورانی نیکو و راستین برگزینید که به شما در استخراج و گسترش اندیشههای عدالتخواهانه و مبانی فکری ما یاری رسانند.
به میان گروههای مردمی بروید، با آنها به گفتگو بنشینید و بشنوید که مردم سوسیالیسم را چگونه درک میکنند. آرمانهای اجتماعی مردم را در ژرفای روح آنان جستجو کنید؛ این بذر در همه جا در حال جوانه زدن است. سوسیالیسم باید دارای یک «روح» یا «آرمان متعالی» باشد. همانگونه که در بیانیه تاریخی سال ۱۲۲۷ خورشیدی (۱۸۴۸ میلادی) آمده است: «شبحی در حال گشتزنی در اروپا است…»؛ ما نیز امروز میتوانیم بگوییم: روحی در دشتها و شهرهای ما، از کرانههای دریای کارائیب تا پهنه آمازون و کوهستانهای آند، در حال به پرواز درآمدن است. این همان روح عدالتخواهی و سوسیالیسم است.
اگر این روح در یک زیربنای مادی تجسم نیابد، به سرنوشت هر شبح یا خیال دیگری دچار خواهد شد؛ یعنی رنگ میبازد، کمفروغ میشود و بادِ زمان آن را با خود میبرد و محو میکند. چرا که دشمن تاریخی ما بسیار نیرومند است؛ دشمنِ آرمانهای اجتماعی توانسته است خود را در لایههای عمیق زمین، مردم، آگاهی و فرهنگ ریشه بدواند؛ فرهنگ «خودخواهی و فردگرایی» بسیار ریشهدار و قوی است.
مشورت با تودهها، نه با نخبگان
بولیوار در سال ۱۲۰۳ خورشیدی در نوشتهای عمیق که بازتابدهنده تفکر مردمی و انقلابی اوست، چنین آورده است: «هیچ چیز با آموزههای مردمی سازگارتر از این نیست که در پرسشهای بنیادین حکومتی، ساختار کشور، قوانین و انتخاب عالیترین مقامات، با کل ملت مشورت شود.» او سپس تاکید میکند: «مشورت با تودهها، و نه با نخبگان»، همان مردمسالاریِ کامل، مشارکتی و نقشآفرین است.
ما با چالشی روبرو هستیم که بولیوار پیشتر مطرح کرده بود: چگونه از «نمایندگی صرف» فراتر رویم و به «مشارکت مستقیم» دست یابیم؟ با چه سازوکارهایی میتوان مشکل سهمخواهیها را حل کرد و آن را به مشارکت تودهای تبدیل نمود تا به یک «نخبهگرایی مشمئزکننده» دچار نشویم؟ نباید اجازه دهیم طبقه سیاسی جدیدی شکل بگیرد که از تودههای مشتاق — که جانمایه این آرمان هستند — فاصله داشته باشد.
دشمنان مردم
دشمنان انقلاب و دشمنان مردم — یعنی سرمایهداران بزرگ و ثروتمندان زالوصفت — تمام وقت خود را صرف القای دروغهایی میکنند، از جمله اینکه انقلاب قصد دارد مالکیت خصوصی مردم را برباید. ای سرمایهداران! این شمایید که همیشه همه چیز مردم را ربودهاید و داراییهای آنان را به یغما بردهاید.
استکبار آرام نخواهد نشست
ما در کانون یک توفان سهمگین ایستادهایم. جریانهای تندروی راستگرا هرگز از اندیشه کودتا دست برنخواهند داشت. ذات آنان با فاشیسم و کینه نسبت به مردم و رهبرانشان آمیخته است. استکبار جهانی و وابستگان داخلیشان ما را به حال خود رها نخواهند کرد. ما باید به زندگی در نبرد و چالش دائم عادت کنیم. اگر سرمایهداران دوباره بر دولت یا مجلس چیره شوند، افق تیره و تار خواهد شد و دروازه بزرگی که به سوی امید گشودهایم، بسته میشود. آنچه ما امروز از آن دفاع میکنیم، تنها کارهای انجام شده نیست؛ بلکه دفاع از همان افق بیکرانی است که به روی ملت گشوده شده است.
راستگرایان بینالمللی از انقلاب بولیواری هراسانند. هر چه ما به ویژه در عرصه اقتصادی پیشروی میکنیم و هر چه پیوند حزب ما مستحکمتر میشود، دستگاههای جاسوسی بیگانه و ستون پنجم آنها از پیشرفت آگاهیِ جوانان، دانشجویان، کشاورزان و سازمانهای مردمی ما بیشتر دچار هراس و ناامیدی میشوند. آنان با تمام قوا به میدان میآیند و ما نیز با تمام توان در برابرشان میایستیم!
سرمایهداری: بهشت ثروتمندان و دوزخ تهیدستان
در نظام سرمایهداری، مالکیت به یک «امتیاز ویژه» تبدیل میشود. ثروتمندان داراییها را در دستان خود متمرکز میکنند؛ آنها از شما میربایند تا خود انباشت کنند. نتیجه این است که عدهای غرق در ثروت و مابقی غارتزده میشوند. اما سوسیالیسم چنین نیست؛ سوسیالیسم مالکیت را به طور عادلانه میان همگان توزیع میکند. در این نظام، مالکیت فردی در کنار مالکیت اجتماعی و جمعی قرار میگیرد تا دنیایی موزون و متوازن پدید آید.
ما همگی به نوعی برده سرمایهداری بودهایم. سرمایهداری قلمروی ثروتمندان است که نکبت را بر دیگران تحمیل میکنند؛ آنان حتی حق سرپرستی فرزندان را از شما میگیرند و فرزندانتان را به بردگی میکشانند؛ حق تحصیل، فرهنگ و بهداشت را از تودهها سلب میکنند. در این نظام، اگر تولید یک کالا بهایی اندک داشته باشد، سرمایهدار میخواهد آن را به ده برابر قیمت به شما بفروشد. فاجعه سرمایهداری همین است: همه چیز را به کالا تبدیل میکند و بر روی هر ارزشی، برچسب قیمت میزند.
در ابتدای خلقت، بشر با مالکیت اشتراکی و اجتماعی زندگی میکرد؛ بعدها مالکیت خصوصی پدید آمد که از طریق آن، اقلیتی همه چیز را تصاحب کردند و اکثریت را با دستان خالی رها نمودند. این همان چیزی است که سرمایهداران از آن دفاع میکنند. اما ما از «مالکیت اجتماعی»، «مالکیت مردم»، «مالکیت صادقانه حاصل از کار فردی»، «مالکیت بر خانه و سرپناه» و «مالکیت بر داراییهای خانواده و شوراها» دفاع میکنیم؛ نه آن مالکیتِ وقیحانه سرمایهداری که میخواهد بر کل جهان چنگ اندازد.
نگاه سرمایهداران به تودهها
شاعر مبارز، «روکه دالتون»، در سرودهای زیبا میگوید: «سرمایهداران همیشه به مردم همچون تودهای از پشتهای خمیده نگریستهاند که میتوان خشم خود را بر آنها تخلیه کرد.» متاسفانه در سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۹ میلادی)، با مردم ونزوئلا چنین کردند؛ تودهای از انسانهای بیدفاع که زیر رگبار خشمِ سرمایهداران و با سلاحهای خودِ کشور قلع و قمع شدند. اما امروز، مردم ونزوئلا نه پشتهای خمیده، بلکه سینههای ستبر و گشادهای هستند که با شتاب به سوی آیندهای روشن در حال حرکتند.
تهدید رسانهای
یکی دیگر از تهدیدهای جدی علیه فرآیند مردمسالاری ما، رسانهها هستند. نباید از نفوذ آنها غافل شد؛ باید آنها را شناخت و با برنامهریزی در برابرشان عمل کرد. مجلس ملی و دولت در این زمینه نقش حیاتی دارند. هجمه رسانهای همچون قطرهچکانی است که مدام زهر میریزد و به نهادهای کشور آسیب میزند. ما باید در برابر این پاتکهای دائمی، همواره در سطح ملی و بینالمللی در حالت آمادهباش و مقابله باشیم.
فهرست منابع و سخنرانیهای برگزیده هوگو چاوز
این اثر شامل گزیدهای از نشستها و سخنرانیهای زیر است:
* دیدار با کادرهای حزب و نمایندگان مجلس (مهر ۱۳۸۹)
* بازدید از محلههای مستضعفنشین کاراکاس (شهریور ۱۳۸۹)
* پیام سالانه در مجلس ملی (دی ۱۳۸۸)
* نشستهای آموزشی «گفتگو با رئیسجمهور در تراز نظری» (شمارههای ۱ تا ۶ – سال ۱۳۸۸)
* مراسم دهمین سالگرد دولت انقلابی (بهمن ۱۳۸۷)
* کارگاههای آموزش مبانی اندیشه سوسیالیستی (آذر ۱۳۸۷)
* همایش آغاز کارزارهای انتخاباتی (مهر ۱۳۸۷)
* مراسم تحلیف دورههای ریاستجمهوری و گشایش نشستهای مجلس (۱۳۸۵ و ۱۳۸۶)
فهرست مطالب
* پیشگفتار (صفحه ۷)
* انقلاب بولیواری و سوسیالیسم (صفحه ۱۱)
* درباره اخلاق انقلابی (صفحه ۳۵)
* حزب انقلابی تودهها (صفحه ۴۹)
* قدرت مردمی در دل انقلاب (صفحه ۷۱)
* دشمنان مردم (صفحه ۱۰۵)
سخن پایانی
در این مجموعه، هوگو چاوز خطاب به مبارزان و کارگزاران، آنان را به چیره شدن بر تمایلات رفاهطلبانه و تقویت اخلاق انقلابی فرامیخواند. او بر اتحاد، حفظ ارزشهای والای انسانی، سازماندهی شوراهای محلی و پیریزی یک اقتصاد عدالتمحور تاکید ورزیده است.

