مجله جنوب جهانی

مصاحبه اخیر گلن دیسن با سرهنگ داگلاس مک‌گرگور، مشاور پیشین وزیر دفاع آمریکا و یکی از افسران زخمی‌دیده و دارای نشان‌های افتخار فراوان در میدان‌های نبرد، نکات بسیار مهمی را درباره جهت‌گیری خطرناک سیاست خارجی ایالات متحده افشا می‌کند. مک‌گرگور که به خاطر انتقادات صریحش از ساختار تصمیم‌گیری نظامی-سیاسی واشنگتن شهرت دارد، در این گفت‌وگو به صراحت اعلام می‌کند که آمریکا در وضعیتی بدون برنامه کلان و چشم‌انداز روشن قرار گرفته و اقدامات اخیر آن در حوزه کارائیب، به‌ویژه در ونزوئلا، نه تنها نشانه قدرت نیست، بلکه تجلی بی‌نظمی فکری و واکنش‌های احساسی در بالاترین سطوح تصمیم‌گیری است. او این وضعیت را با اصطلاح «تیم آمریکا بازگشته» تحلیل می‌کند که اشاره‌ای طنزآمیز به فیلمی درباره مداخلات نظامی سطحی و خودخواهانه دارد. در ادامه، این گزارش به تحلیل دقیق محورهای اصلی این مصاحبه می‌پردازد و نشان می‌دهد چگونه نبود استراتژی، مقاصد کوتاه‌مدت مالی، و فشار گروه‌های ذی‌نفوذ، آمریکا را به سمت پرتگاه خطرناکی می‌کشاند که ممکن است از ونزوئلا به ایران و فراتر از آن گسترش یابد.

بحران فقدان استراتژی ملی: وضعیتی فراتر از لغزش‌های تاکتیکی

مک‌گرگور با صراحت کم‌نظیری اعلام می‌کند که آمریکا از مدت‌ها پیش فاقد هرگونه چارچوب استراتژیک منسجم است. او تاکید می‌کند که هیچ دستورالعمل راهنمایی برای هیچ اقدامی وجود ندارد و همه چیز بر اساس تکانه‌های احساسی و منافع مالی لحظه‌ای پیش می‌رود. این نکته بسیار حائز اهمیت است زیرا نشان می‌دهد که مشکل آمریکا صرفاً اشتباهات تاکتیکی یا شکست‌های عملیاتی نیست، بلکه یک بحران ساختاری در فرآیند تفکر راهبردی است. در گذشته، حتی در دوران جنگ سرد، آمریکا دست‌کم یک دکترین مشخص داشت که بر اساس آن عمل می‌کرد، اما اکنون به گفته مک‌گرگور، همه چیز به «امور احساسی» تبدیل شده است. این وضعیت خطرناک است زیرا زمانی که تصمیم‌گیری‌های مهم بر اساس احساسات لحظه‌ای و نه محاسبات عمیق صورت گیرد، خطر بروز اشتباهات غیرقابل جبران به شدت افزایش می‌یابد. او معتقد است که دولت ترامپ به دام «ابتدا وارد می‌شویم، سپس فکر می‌کنیم» افتاده است؛ الگویی که در عراق، افغانستان و دیگر نقاط شکست خورده اما هنوز آموخته نشده است.

مداخله در ونزوئلا: پروژه‌ای بی‌برنامه با هزینه‌های گزاف

در بخش مهمی از مصاحبه، مک‌گرگور به عملیات اخیر آمریکا در ونزوئلا می‌پردازد و آن را نمونه بارزی از مداخلات بدون پشتوانه فکری توصیف می‌کند. به گفته او، آمریکا مبالغ هنگفتی را صرف رشوه‌دادن به نیروهای محلی کرد تا از مقاومت در برابر دستگیری مادورو و همسرش جلوگیری شود. این ادعا که آمریکا برای «خرید» همکاری نیروهای ونزوئلایی پول خرج کرده، نشان‌دهنده عمق بی‌اعتمادی به مشروعیت اقدامات خود در واشنگتن است. علاوه بر این، مک‌گرگور تاکید می‌کند که حتی پس از دستگیری مادورو، هیچ برنامه روشنی برای اداره کشوری به بزرگی فرانسه، آلمان و اتریش جمعاً با جمعیتی حدود ۳۰ میلیون نفر وجود ندارد. پاسخ ترامپ به خبرنگاران که «برای مدتی ونزوئلا را اداره می‌کنیم»، از نظر مک‌گرگور نشانه سطحی‌نگری و ناآگاهی از پیچیدگی‌های واقعی است.

تحلیل مک‌گرگور در این بخش بسیار عمیق است. او نشان می‌دهد که آمریکا بار دیگر دچار توهم «پیروزی سریع و ارزان» شده است. این الگو قبلاً در عراق با وعده «نفت عراق همه هزینه‌ها را پوشش می‌دهد» توسط پل ولفوویتز تکرار شد که به فاجعه‌ای چند تریلیون دلاری منجر شد. در مورد ونزوئلا نیز، وعده استخراج نفت به عنوان منبعی برای تأمین مالی عملیات، یک سراب است. نفت ونزوئلا به دلیل ویسکوزیته بالا (غلظت زیاد)، گوگرد بالا و عمق زیاد، به سرعت قابل استخراج و پالایش نیست و حتی دستیابی به تولید ۳ یا ۴ میلیون بشکه در روز به دهه‌ها زمان و سرمایه‌گذاری هنگفت نیاز دارد. بنابراین، همانند عراق، وعده «نفت همه چیز را حل می‌کند» یک توهم بزرگ است.

رابطه ونزوئلا و ایران: خطر گسترش زنجیره‌ای درگیری‌ها

نکته بسیار مهم دیگری که مک‌گرگور مطرح می‌کند، پیوند بین مداخله در ونزوئلا و احتمال جنگ با ایران است. او به اظهارات رهبران اسرائیلی اشاره می‌کند که به صورت آشکار از «ونزوئلا امروز، ایران فردا» سخن می‌گویند. این ارتباط از چند زاویه قابل تحلیل است: نخست، موفقیت نسبی و سریع در ونزوئلا ممکن است دولت ترامپ را به این توهم دچار کند که می‌تواند در ایران نیز به همین سرعت پیروز شود. دوم، گروه‌های ذی‌نفوذ در ایالات متحده که خواستار جنگ با ایران هستند، از پیروزی در ونزوئلا به عنوان اهرمی برای فشار بر دولت استفاده خواهند کرد.

مک‌گرگور تاکید می‌کند که ایران یک قدرت نظامی بزرگ با توانمندی‌های متفاوت از ونزوئلا است و از حمایت سایر قدرت‌های بزرگ برخوردار است. او به توهم‌پراکنی‌های رسانه‌ای اشاره می‌کند که توسط سازمان‌های اطلاعاتی غربی (سازمان اطلاعات آمریکا، سازمان اطلاعات بریتانیا و موساد) صورت می‌گیرد و انقلاب داخلی در ایران را نزدیک می‌نمایاند. به گفته او، واقعیت این است که مردم ایران در برابر تهدید خارجی متحد هستند و درگیری داخلی بین اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران در حقیقت نشانه سلامت سیاسی است و باعث تکامل تدریجی نظام می‌شود. بنابراین، تصور اینکه ایران به راحتی فرو می‌پاشد، یک توهم خطرناک است که می‌تواند به تصمیمات نظامی غلط منجر شود.

دکترین مونرو: ابزاری برای توجیه منافع خاص

یکی از جنجالی‌ترین بخش‌های مصاحبه، نقد مک‌گرگور از احیای دکترین مونرو است. او با تاریخ‌نگاری دقیق نشان می‌دهد که این دکترین در قرن نوزدهم مطرح و سپس به فراموشی سپرده شد و تنها در دهه ۱۹۲۰، پس از ناامیدی از مداخله در جنگ جهانی اول، دوباره زنده شد. مک‌گرگور استدلال می‌کند که امروزه احیای این دکترین ابزاری برای فریب افکار عمومی و توجیه مداخلات تجاری-نظامی است. او با اشاره به اینکه چین و روسیه منافع اقتصادی محدودی در ونزوئلا دارند و هیچ‌یک قصد رویارویی نظامی با آمریکا در حیاط خلوت آن را ندارند، نشان می‌دهد که تهدید بزرگ خارجی در نیم‌کره غربی یک توهم ساخته‌وپرداخته است.

نکته عمیق‌تر این است که مک‌گرگور درون‌زا بودن مشکلات آمریکا را برجسته می‌کند. او می‌گوید اگر نگران نفوذ چین هستیم، باید از سرمایه‌گذاری‌های چینی در زمین‌های کشاورزی آمریکا جلوگیری کنیم، نه اینکه به کشورهای دیگر دیکته کنیم با چین تجارت نکنند. این نقد نشان‌دهنده این واقعیت است که سیاست خارجی آمریکا بیشتر به منافع گروه‌های کوچک ثروتمند (میلیاردرهای حامی لابی اسرائیل) وابسته است تا منافع ملی ۹۵ درصد مردم.

الگوهای تکراری شکست: ویتنام، عراق و افغانستان

مک‌گرگور با مقایسه تاریخی، الگوی شکست‌خورده آمریکا در اشغال نظامی را تشریح می‌کند. او به تجربه ویتنام اشاره می‌کند که در اوج آن ۵۵۰ هزار نیروی آمریکایی در آنجا حضور داشتند اما هرگز نتوانستند ویتنام را کاملاً کنترل کنند. همچنین به تجربه فرانسه در الجزایر اشاره می‌کند که تنها زمانی کنترل داشت که نیروی نظامی روی زمین حضور فیزیکی داشت. این مقایسه‌ها نشان می‌دهد که آمریکا هنوز درس «اشغال، سربازان را به زندانبان تبدیل می‌کند» را نیاموخته است.

او با استناد به تجربه چنگیزخان نشان می‌دهد که روش موثر کنترل، اشغال گسترده نیست، بلکه اعمال نفوذ از راه دور و اخذ باج است. اما آمریکا بارها به دام اشغال پرهزینه افتاده و هر بار متحمل خسارات مالی و انسانی هنگفتی شده است. مک‌گرگور تاکید می‌کند که حتی اشغال موفق آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم به دلایل خاصی مانند تهدید شوروی و وجود نخبگان بومی تحصیلکرده و همکار بود، شرایطی که در ونزوئلا یا سایر کشورهای آمریکای لاتین وجود ندارد.

افول هژمونی آمریکا: تشخیص واقعیت و انکار آن

در بخش پایانی مصاحبه، مک‌گرگور به تحلیل وضعیت کلی آمریکا می‌پردازد. او صریحاً اعلام می‌کند که «نظام قدیمی در حال فروپاشی است» و حتی «کوتاه‌فکرترین سیاستمداران واشنگتن» نیز این را درک می‌کنند. مشکل اما در این است که آنها فکر می‌کنند می‌توانند با توسل به قدرت نظامی این نظام را بازسازی کنند. این یک توهم بزرگ است که به دلیل بحران مالی عمیق آمریکا، غیرممکن به نظر می‌رسد.

مک‌گرگور به بحران بدهی آمریکا، چاپ پول بدون پشتوانه، و تزریق میلیاردها دلار به سیستم بانکی از طریق پنجره «ریپو» اشاره می‌کند و می‌گوید چندین کارشناس برجسته مانند را دالیو و وارن بافت از بحران مالی بزرگ‌تر از رکود بزرگ هشدار داده‌اند. او معتقد است که این بحران مالی شاید تنها چیزی باشد که آمریکا را از خود نجات می‌دهد، زیرا مانع جنگ‌طلبی‌های بی‌حساب می‌شود. این دیدگاه نشان‌دهنده این است که افول آمریکا را نباید پایان قدرت آن تلقی کرد، بلکه یک «چرخه» طبیعی است که پس از آن بازگشت ممکن است، به شرط آنکه سیاستمداران واقعیت را بپذیرند.

چندقطبی شدن جهان و سیاست ترامپ: فهم حدود قدرت

مک‌گرگور معتقد است که رهبری ترامپ به صورت خصوصی درک می‌کند که نمی‌توان با روسیه بر سر اوکراین یا با چین بر سر تایوان وارد جنگ شد. ترامپ به عنوان یک تاجر می‌داند که چین بخش بزرگی از تولید ناخالص جهانی را در اختیار دارد و حذف آن غیرممکن است. بنابراین، دولت او به دنبال جنگ با قدرت‌های بزرگ نیست، اما در عوض به نقاط داغی مانند خاورمیانه و کارائیب حمله‌ور می‌شود. این سیاست «میکرو-نظامی‌گری» است که در آن اهداف ضعیف‌تر انتخاب می‌شوند تا پیروزی آسان و سریع به دست آید.

اما همانطور که مک‌گرگور هشدار می‌دهد، این سیاست خطرناک است زیرا پیروزی‌های آسان، طمع بیشتری ایجاد می‌کند و می‌تواند به ماجراجویی‌های بزرگ‌تر منجر شود. او تاکید می‌کند که جنگ با ایران متفاوت از ونزوئلا است و می‌تواند به سرعت گسترش یابد و قدرت‌های بزرگ مانند چین و روسیه را درگیر کند. این بخش از مصاحبه نشان می‌دهد که آمریکا در یک تناقض اساسی گرفتار شده: از یک سو درک می‌کند که دوره تک‌قطبی تمام شده، اما از سوی دیگر نمی‌تواند با واقعیت چندقطبی بودن کنار بیاید و سعی می‌کند با زور نظامی آن را به تاخیر اندازد.

نقش گروه‌های ذی‌نفوذ: میلیاردرها و لابی اسرائیل

یکی از مهم‌ترین بخش‌های این مصاحبه، افشای نقش لابی قدرتمند میلیاردرها در سیاست خارجی آمریکاست. مک‌گرگور صراحتاً می‌گوید که «گروهی از میلیاردرها دولت را در اختیار دارند» و آنها خواهان جنگ با ایران هستند. این ادعا که «هرچه نتانیاهو بخواهد، می‌گیرد»، نشان‌دهنده این است که سیاست خارجی آمریکا به شدت تحت تأثیر منافع خاص یک گروه کوچک است.

او به اظهارات مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، اشاره می‌کند که آرزوی «حاکم کل آمریکای مرکزی» شدن را دارد و پروژه شخصی او «آزادسازی کوبا» است. این نکات نشان می‌دهد که سیاست خارجی آمریکا نه بر اساس منافع ملی، بلکه بر اساس امیال شخصی و منافع مالی گروه‌های کوچک شکل می‌گیرد. مک‌گرگور هشدار می‌دهد که این وضعیت خطرناک است زیرا ۹۵ درصد مردم آمریکا از این سیاست‌ها هیچ سودی نمی‌برند و تنها هزینه‌های آن را می‌پردازند.

ریسک‌های آینده: جنگ با ایران، بحران اقتصادی و توهمات رسانه‌ای

در پایان مصاحبه، مک‌گرگور سناریوهای آینده را ترسیم می‌کند. او معتقد است که جنگ با ایران «اتفاق خواهد افتاد» و این جنگ می‌تواند به سرعت ترکیه، لبنان و غزه را درگیر کند. در مقابل، ونزوئلا ممکن است ظرف دو-سه هفته به حاشیه رانده شود زیرا کسی نمی‌تواند آن را کنترل کند. او همچنین به تلاش‌های بی‌وقفه سازمان‌های اطلاعاتی برای ایجاد توهم فروپاشی داخلی ایران اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که این تبلیغات با واقعیت فاصله دارد.

ریسک دیگر، «طوفان کامل» است: ترکیب بحران مالی در آمریکا و اروپا با جنگ گسترده در خاورمیانه. این سناریو می‌تواند همه چیز را نابود کند. مک‌گرگور به تزریق بی‌سروصدا ۳۱ میلیارد دلار به سیستم بانکی از طریق «پنجره ریپو» اشاره می‌کند و می‌گوید که این نشانه‌هایی از بحران در حال وقوع است. او معتقد است که این بحران مالی شاید تنها مانع جنگ‌طلبی‌های بیشتر شود.

سیاست خارجی در دام توهمات

این مصاحبه تصویری نگران‌کننده از سیاست خارجی آمریکا ارائه می‌دهد: یک ابرقدرت بزرگ که به دلیل فقدان استراتژی، وابستگی به گروه‌های ذی‌نفوذ، و انکار واقعیت‌های چندقطبی شدن جهان، دچار سردرگمی شده و به سمت ماجراجویی‌های نظامی خطرناکی کشیده می‌شود. مک‌گرگور نشان می‌دهد که ونزوئلا فقط یک نمونه کوچک از این بیماری است و خطر اصلی در خاورمیانه و احتمالاً در دیگر نقاط جهان در کمین است. او معتقد است که آمریکا باید واقعیت افول نسبی خود را بپذیرد و به جای جنگ‌طلبی، بر مشکلات داخلی‌اش تمرکز کند. در غیر این صورت، ممکن است دچار شکست‌های بزرگ‌تری شود که هزینه‌های سنگین‌تری برای مردم آمریکا و جهان داشته باشد.

این تحلیل نشان می‌دهد که جهان در یک نقطه عطف حساس قرار دارد: انتقال از نظم تک‌قطبی به چندقطبی. آمریکا می‌تواند این انتقال را با خردمندی مدیریت کند یا با جنگ‌طلبی‌های غیرضروری همه را به سمت بحرانی بی‌سابقه سوق دهد. به نظر می‌رسد که صداهایی مانند مک‌گرگور هشدارهای جدی هستند که باید جدی گرفته شوند، زیرا نه تنها منافع آمریکا، بلکه ثبات جهانی در معرض خطر است.