
ریچارد ولف اقتصاددان مارکسیست
ترجمه و تدوین از مجله جنوب جهانی
این مصاحبه، نشستی تحلیلی با «ریچارد ولف»، اقتصاددان برجسته و استاد بازنشسته علوم اقتصادی در دانشگاه ماساچوست، است که با زبانی صریح و بدون پردهپوشی، وضعیت بحرانی اقتصاد آلمان و اروپا را تشریح میکند. مصاحبهکننده، سن ریزر، مجری برنامه، ابتدا به موضوع جمعآوری کمک مالی برای کانال خود اشاره میکند و سپس وارد گفتگوی اصلی میشود. تحلیلی که ارائه میشود، فقط یک ارزیابی آماری نیست، بلکه یک نقدهای جامع از نظام سرمایهداری، سیاستهای راهبردی و ساختارهای قدرت است که آلمان و اروپا را به سمت یک بحران عمیق سوق میدهد.
بحران اقتصادی آلمان؛ پایان دوران معجزه
آلمان در سالهای اخیر با رکود اقتصادی دست به گریبان بوده است. پیشبینیها برای سال 2026 حاکی از رشد تنها یک درصدی است که کافی نیست. بیکاری در بخش صنعت و صنایع انرژیبر رو به افزایش است. دولت آلمان در نظر دارد با ترکیبی از سیاستها مانند کاهش بروکراسی، اعطای یارانه به صنایع، اصلاحات در نظام بازنشستگی و بهداشت، و سرمایهگذاری عظیم در زیرساختها و بخش نظامی مشکل را حل کند.
ولف با ذکر اینکه «فریدریش مرتس» (رهبر حزب دموکرات مسیحی آلمان) در حال یاوهگوئی است، اقتصاد آلمان را متکی بر سه پایه میداند که همه در حال فروپاشیاند: انرژی ارزان روسیه، صنعتیسازی چین به عنوان بازار مصرف، و حمایت نظامی و سیاسی آمریکا. او تأکید میکند که تصمیم آلمان برای قطع انرژی روسیه، یک خودزنی استراتژیک بوده است زیرا روسیه حاضر بود همچنان گاز و نفت ارزان بفروشد. این تصمیم، نه بر اساس منطق اقتصادی، بلکه بر اساس فشار سیاسی و «نمایشی سیاسی» اتخاذ شد.
از سوی دیگر، چین به دلیل رشد سرمایهدارانه خود، اکنون خودش تولیدکننده ابزارهای صنعتی است و دیگر به واردات از آلمان نیاز ندارد. این موضوع را با مثال شرکت خودروهای برقیساز چینی «بیوایدی» (یکی از بزرگترین تولیدکنندگان خودروهای برقی جهان) توضیح میدهد که در سال 2025 از شرکت «تسلا» سبقت گرفته است. این به معنای از دست رفتن بازار کلیدی برای صادرات آلمان است.
نکته قابل تأمل این است که آلمان در طول جنگ سرد، زیر چتر حمایتی آمریکا رشد کرد، اما اکنون آمریکا دیگر قادر یا مایل به تأمین این حمایت نیست. ولف استدلال میکند که آمریکا در حال تغییر استراتژی خود است و اروپا در این معادله جدید، جایگاهی ندارد. او اروپا را به «موزهای» تشبیه میکند که فقط برای گردشگران جذاب است، نه یک قدرت اقتصادی یا نظامی.
آلمان از نظام «پرداخت مستقیم» (Pay-as-you-go) استفاده میکند که در آن کارکنان فعلی، مستمریبگیران فعلی را تأمین میکنند. رسانههای اصلی میگویند که پیرشدن جمعیت این نظام را غیرقابل دوام کرده است. دولت در دسامبر 2025 یک بسته اصلاحی تصویب کرد که سطح بازنشستگی را تا 2031 در حدود 48 درصد متوسط دستمزد حفظ میکند، اما بسیاری آن را ناکافی و ناعادلانه میدانند.
ولف این نظام را یک «فریب تاریخی» میخواند که در زمان «بیسمارک» (صدراعظم دهه 1870 آلمان) به عنوان یک مصالحه سیاسی بین سوسیالیستها و ضدسوسیالیستها ایجاد شد. این نظام زمانی کار میکرد که تعداد سالمندان کم بود، اما اکنون دیگر کارایی ندارد. او استدلال میکند که مشکل اصلی، نه پیرشدن جمعیت، بلکه سرمایهداری مدرن است که شرایطی را ایجاد کرده که زنان نمیتوانند هم شاغل باشند، هم بچهدار شوند و هم مسئولیتهای خانوادگی را بپذیرند.
نکته بسیار مهم این است که ولف «دموگرافی» (تحولات جمعیتی) را به عنوان یک پدیده طبیعی رد میکند و آن را یک «مشکل اجتماعی» میداند. کاهش نرخ باروری در همه جای جهان (به جز آفریقا) نتیجه فشارهای اقتصادی و اجتماعی بر زنان است. زنان با مصرف داروهای روانپزشکی بیشتر و خودداری از فرزندآوری به این فشار واکنش نشان دادهاند.
راهحل ولف، تغییر بنیادین ساختار اجتماعی است: ایجاد «مراقبت دولتی از کودکان» با کیفیت بالا و رایگان، تا زنان بتوانند کار و خانواده را ترکیب کنند. او از نابرابری دستمزد نگهدارندگان کودکان با پارکبانان در آمریکا انتقاد میکند تا نشان دهد که جامعه اولویتهای خود را اشتباه تعیین کرده است. او معتقد است که باید از طریق مالیاتگیری از شرکتها و ثروتمندان، نظام بازنشستگی تأمین شود، نه از طریق فشار بر کارگران جوان.
با وجود رکود در اقتصاد داخلی، شاخص داکس (مهمترین شاخص سهام آلمان) به بالاترین سطح خود از 2019 رسیده و حدود 24500 واحد است. یک تحلیلگر در تلویزیون «تاگسشو» (مشهورترین برنامه خبری شبانه آلمان) گفته که این تناقض به دلیل کسب سود شرکتهای بزرگ از خارج، خوشبینی به «هوش مصنوعی»، و انتظار برای سرمایهگذاری دولتی در زیرساخت و نظامت است.
ولف این پدیده را با «نابرابری شدید» توضیح میدهد. ثروت در دست 5 یا 10 درصد بالای جامعه متمرکز شده است. این گروه، پول خود را به جای سرمایهگذاری در تولید واقعی (که سود کمتری دارد)، به سمت بازار سهام هدایت میکنند. بازار سهام به یک «کازینوی وحشی» تبدیل شده که در آن سرمایهگذاران به امید کسب سریع سود، به خرید و فروش سهام همدیگر مشغولاند، بیآنکه به اقتصاد بنیادی اهمیت دهند.
این پدیده فقط مختص آلمان نیست. در آمریکا هم شاهد رونق بازار سهام و رکود اقتصاد جمعی هستیم. ولف استدلال میکند که این نشانهای از ضعف اقتصاد واقعی است، نه قدرت آن. زمانی که سرمایهگذاران نمیتوانند سود مناسب در بخش مولد پیدا کنند، به سوی سفتهبازی روی میآورند. این امر تشدید نابرابری را به همراه دارد چرا که فقط ثروتمندان از این رونق سود میبرند.
حدود 210 میلیارد یورو از داراییهای بانک مرکزی روسیه پس از حمله به اوکراین مسدود شده که بیشتر آن در نهاد «یوروکلیر» بلژیک نگهداری میشود. تلاشهای صدراعظم آلمان، فریدریش مرتس، برای استفاده از این پول به عنوان وثیقه وام به اوکراین شکست خورد. در عوض، اتحادیه اروپا تصمیم گرفت 90 میلیارد یورو از طریق وام کمک کند، که تنها در صورت پرداخت غرامت جنگ توسط روسیه قابل بازپرداخت است. اروپا همچنان تحریمهای جدید علیه روسیه اعمال میکند و آلمان بودجه نظامی خود را به رکورد 13 میلیارد یورو افزایش داده است.
ولف این بخش را با «سکوتی ناراحتکننده» شروع میکند و میگوید هر دو سناریو (رکود و نظامیگری) در حال وقوع است. او معتقد است که آلمان به تنهایی قادر به تغییر نیست و حتی اتحادیه اروپا نیز به دلیل شکافهای عمیق (مانند مخالفت مجارستان، جمهوری چک و بلژیک) نمیتواند متحد عمل کند.
نکته بسیار کلیدی این است که ولف به سند استراتژیک آمریکا در 4 دسامبر اشاره میکند که نشان میدهد آمریکا به دنبال «برقراری روابط پایدار با روسیه و چین» است و دیگر انگار نگرانی از «جاهطلبیهای سرزمینی» آنها ندارد. این بدان معناست که آمریکا در حال تغییر استراتژی است و اروپا در این معادله نقشی ندارد. او اروپا را به «پاورقی» (footnote) در سندهای استراتژیک آمریکا تشبیه میکند.
ولف یک سناریوی تاریک را مطرح میکند: شاید «مرتس» و همکاران آمریکایی او در شرکت «بلاکراک» (یکی از بزرگترین مؤسسات مالی جهان) برنامهای برای تبدیل آلمان به «نماینده آمریکا در اروپا» دارند. آلمان با بزرگترین برنامه تجهیزات نظامی در اروپا، میتواند جانشین بریتانیا شود و در برابر روسیه بایستد. اما این نه برای مبارزه واقعی، بلکه برای «کنترل طبقه کارگر خشمگین اروپا» است.
نکته قابل تأمل این است که ولف این سیاست را «دیوانگی پساسرمایهداری» میخواند. اروپا 75 سال زیر چتر نظامی آمریکا زندگی کرده و اکنون که میخواهد خود را بازسازی کند، بسیار دیر شده و بودجه کافی ندارد. 800 میلیارد دلار در 10 سال برای آلمان زیاد به نظر میرسد، اما آمریکا سالانه بیشتر هزینه میکند و چین و روسیه نیز رقبای جدیاند.
سؤال پایانی درباره این است که آیا کارگران عادی میتوانند مسیر اروپا را تغییر دهند؟ ولف به انتخاب «زوران ممدانی» به عنوان شهردار نیویورک اشاره میکند. ممدانی، یک جوان مسلمان و خودخوانده سوسیالیست دموکرات، با شکست یک نماینده نخبه حاکم به این سمت رسیده است. او میگوید این پیروزی به دلیل نارضایتی عمومی از «سیستم سرمایهداری» است و اینکه مردم درک میکنند این یک «مشکل ساختاری» است.
ولف با خوشبینی اما محتاطانه به آینده نگاه میکند. او تأکید میکند که تحلیلهایش نباید موجب «افسردگی» شود. پیروزی ممدانی نشان میدهد که مردم به بد ذاتی«سیستم» پی بردهاند. ولف میگوید که اصطلاح «سرمایهداری» اکنون در آمریکا قابل قبول و رایج شده و این یک «تغییر پارادایمی» است. این یعنی فضای عمومی برای بحثهای رادیکالتر باز شده است.
او معتقد است که در سراسر آمریکا، کاندیداهایی مانند ممدانی در حال ظهور هستند و این موج ممکن است به اروپا نیز سرایت کند. مبارزه بر سر «هزینههای زندگی» (livability) و «قیمتپذیری» (affordability) است. مردم متوجه شدهاند که همان طبقهای که دستمزدها را تعیین میکند، قیمتها را هم تعیین میکند و این یک «مشکل طبقاتی» است.
آنچه ولف توصیف میکند، یک بحران ساختاری سرمایهداری است، نه یک رکود موقت. آلمان و اروپا با پایان «سه معجزه» (انرژی ارزان، بازار چین، حمایت آمریکا) مواجه هستند و سیاستمداران به جای ارائه راهحل ساختاری، به «نمایش سیاسی» روی آوردهاند.
تضاد طبقاتی پنهان شده
بحران بازنشستگی، تناقض بازار سهام، و حتی جنگ اوکراین، همگی بازنمایی یک «جنگ طبقاتی» هستند. طبقه حاکم تلاش میکند هزینههای بحران را بر دوش کارگران انداخته و از طریق «تفرقه بیننسل» یا «تفرقه بین کارگران بومی و مهاجر» از پرداختن به مسئولیت اجتناب کند.
تغییر ژئوپلیتیک و نقش اروپا
یکی از مهمترین نکات، تغییر استراتژی آمریکا است. آمریکا دیگر اروپا را «شریک برابر» نمیبیند و در حال تمرکز بر رقابت با چین و روسیه است. اروپا به «حاشیه» رانده شده و سیاستهای ضدروسی آن، «دیوانگی» خوانده میشود که از سوی آمریکا دیگر حمایت نمیشود.
امید به مقاومت اجتماعی
با وجود چشمانداز تاریک، ولف به «بیداری طبقاتی» اشاره میکند. پیروزی شخصیتهایی مانند ممدانی نشان میدهد که مردم به دنبال «گفتمان سیستمی» هستند و متوجه شدهاند که مشکلات، ساختاری و طبقاتی است. این میتواند نقطه آغازی برای جنبشهای مترقی در اروپا نیز باشد.
خطر میلیتاریسم به جای رفاه
یکی از بزرگترین خطرات، جایگزینی سیاست رفاه با سیاست نظامیگری است. آلمان در حال افزایش بودجه دفاعی و تبدیل فضاهای اجتماعی به پایگاههای نظامی است. این میتواند به «سرکوب طبقه کارگر» منجر شود و اروپا را به سمت یک «فاجعه اقتصادی-اجتماعی» سوق دهد.
ولف به طور ضمنی راهحلهای زیر را مطرح میکند:
سرمایهگذاری در رفاه، نه نظامیگری: به جای هزینههای نظامی، دولت باید در مراقبت کودک، بهداشت و آموزش سرمایهگذاری کند.
مالیات بر ثروتمندان: تأمین مالی نظام بازنشستگی باید از طریق مالیاتگیری از شرکتها و افراد ثروتمند صورت گیرد.
همکاری با شرق: به جای سیاست ضدروسی، باید با روسیه و چین وارد مذاکره شد.
وحشت اروپایی: اروپا باید از زیر سلطه آمریکا خارج شده و سیاست مستقلی اتخاذ کند.
این مصاحبه، یک «هشدار قرمز» برای اروپاست که نشان میدهد «معجزه اقتصادی» پسا جنگ جهانی دوم به پایان رسیده و بدون تغییر ساختاری، راهی جز افول وجود ندارد.

