هنگامی که امپراتوری به آدم‌ربایی دست می‌زند و چپْ چشم فرومی‌بندد: الکس کالینیکوس، ونزوئلا و سیاستِ ضدامپریالیسمِ مشروط

پرینس کاپون
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی

شبیخون راهزنان و سپر کاغذی
باید پدیده‌ها را با نام حقیقی‌شان خواند: آنچه رخ داد، شبیخونی راهزنانه بود که در زرورقِ واژگانی چون «امنیت» و «نظم» پیچیده شده بود. ایالات متحده به حریم کشوری دارای حاکمیت هجوم می‌برد، رئیس دولت آن را می‌رباید و سپس انتظار دارد جهانیان همچون کارمندانی مطیع، به نشانه تأیید سر بجنبانند. این جنایت، ظریف و پنهان نیست؛ بلکه پر سرو صدا، تماشایی و معطوف به دیده‌شدن است. مسئله صرفاً ونزوئلا نیست؛ مسئله «عبرت‌آموزی» است. قدرت بار دیگر با باتومی در دست، تعلیم می‌دهد که حاکمیت در نیم‌کره غربی امری مشروط است؛ واشینگتن آن را تنفیذ می‌کند، واشینگتن ابطالش می‌نماید و کسانی که ناوهای هواپیمابر را با براهین اخلاقی اشتباه گرفته‌اند، آن را به اجرا درمی‌آورند.
الکس کالینیکوس تحلیل خود را از نقطه عزیمت درستی آغاز می‌کند — یعنی امپریالیسم به مثابه ابزار قهر — اما نمی‌تواند در برابر عادت دیرینِ بدل ساختنِ «قربانی» به «متهم» مقاومت کند. او می‌گوید «اشتباه نکنید»، و سپس خود مرتکب بنیادی‌ترین اشتباه می‌شود: او سلطه ایالات متحده را تنها تا آنجا به عنوان موتور محرک وقایع می‌پذیرد که اعتبار تحلیلش حفظ شود، و بلافاصله به همان لحنِ آشنای دادستان‌گونه‌ای تغییر موضع می‌دهد که اکنون به قابل‌اتکاترین خدمتِ چپ به امپراتوری بدل شده است. این شبیخون، بله، هیولاوار جلوه داده می‌شود، اما هم‌زمان به عنوان پیامد پیش‌بینی‌پذیرِ «فقدان حمایت مردمی از مادورو»، «مقاومت ناچیز»، فساد، دیوان‌سالاری‌زدگی و زوال داخلی معرفی می‌گردد. این همان ترفند بلاغی است که به شما اجازه می‌دهد تبهکار را محکوم کنید و در عین حال، عذر و بهانه او را زیر لب تکرار نمایید: «ما نمی‌خواستیم چنین کنیم، اما ببینید آن‌ها چه آشوبی به پا کردند.»
قاب‌بندی آغازین متن به گونه‌ای طراحی شده که تاریخی و حتی نجیبانه به نظر برسد. از تهاجمات پیشین آمریکا به گرانادا و پاناما — کوچک و بزرگ، جزیره و کانال — یاد می‌شود و سپس ونزوئلا با نام «بولیوار» که همچون مدالی بر سینه آن چسبانده شده، معرفی می‌گردد. با این حال، تاریخ در اینجا نه برای تعمیق تحلیل، بلکه برای آن است که مقاله چنین بنماید که با حافظه تاریخی آمریکای لاتین هم‌صداست؛ حال آنکه دقیقاً برعکس عمل می‌کند: فرآیند انقلابی را به یک نمایش اخلاقی درباره خطاهای رهبری تقلیل می‌دهد. بولیوار به دکور صحنه بدل می‌شود، اوپک به یک پانوشت، «هفت خواهران» به ارجاعی نوستالژیک، و پرسش اصلی به‌آرامی تغییر جایگاه می‌دهد. پرسش دیگر این نیست که «امپریالیسم چگونه عمل می‌کند؟»، بلکه این است که «چرا ونزوئلا آسیب‌پذیر شد؟». و پاسخ نیز، به شکلی مصلحت‌آمیز، پیش پایِ خودِ انقلاب افکنده می‌شود.
ایدئولوژی امپریالیستی این‌گونه در بطن زبان رادیکال بازتولید می‌شود. تحریم‌ها مورد اذعان قرار می‌گیرند — او آن‌ها را «به‌شدت سخت‌گیرانه» می‌خواند — اما با آن‌ها نه همچون یک «جنگ»، بلکه مانند «شرایط آب‌وهوایی» برخورد می‌شود. این همان ژست لیبرالی با شال‌گردنِ سرخ است: پذیرش وجود فشارهای خارجی و سپس پافشاری بر اینکه این فشارها نمی‌توانند رهبران را از مسئولیت «تبرئه» کنند؛ گویی خفقان امپریالیستی صرفاً یک محدودیت تأسف‌بار است و نه میدان اصلی نبرد. اما تحریم‌ها موضوع سمینار نیستند؛ آن‌ها ابزارهای سیاستی هستند که برای درهم‌شکستن توان زندگیِ یک ملت و قدرتِ حکمرانیِ یک دولت طراحی شده‌اند. هنگامی که این واقعیت را ناچیز می‌شمارید، «منصف» نیستید، بلکه علیت را از امپراتوریِ ضارب به جامعه‌ مورد تهاجم منتقل می‌کنید؛ و این نسخه روشنفکرانه همان منطقی است که چهره کبود را به دلیل تحریک کردنِ مشت، ملامت می‌کند.
مرتجعانه‌ترین جمله در کل این نوشتار، همان جمله‌ای است که با بی‌قیدیِ تمام بیان شده است: به نظر می‌رسد نیروهای مسلح ونزوئلا «مقاومت بسیار ناچیزی از خود نشان داده‌اند». این واژه «به نظر می‌رسد»، در خدمت اهداف امپراتوری است. این کلمه بدون ارائه دلیل، شائبه عدم مشروعیت را القا می‌کند و خواننده را بر آن می‌دارد تا چنین استنتاج کند که شبیخون از آن رو موفق بود که مردم حاضر به جنگیدن برای دولت نبودند. این رویکرد، وضعیتی پیچیده را — که در آن محاسبات مقاومت شامل جلوگیری از کشتار، حفاظت از غیرنظامیان و اجتناب از حمام خون شهری است که امپراتوری با کمال میل برای گزارش‌های خبری‌اش فیلم‌برداری می‌کرد — به یک قضاوت روان‌شناختی ارزان‌قیمت درباره میزان «حمایت» تقلیل می‌دهد. در این دیدگاه، یک انقلاب با آنچه در محاصره بنا کرده، تاب آورده و از آن دفاع نموده سنجیده نمی‌شود؛ بلکه معیار سنجش این است که آیا مقاومتی سینمایی تولید می‌کند که مایه رضایت تماشاگران خارج‌نشین باشد یا خیر.
تز مرکزی کالینیکوس به گونه‌ای قاچاق می‌شود که گویی حقیقتی اثبات‌شده است: «مادورو انقلاب بولیوارِ چاوز را دفن کرد». این تحلیل نیست، بلکه یک حکم ایدئولوژیک است. این سخن، مبارزه‌ای چندین‌ساله را — علیه کودتاها، تعطیلی‌های اجباری، خرابکاری‌ها، سقوط قیمت نفت، خفقان مالی، مصادره دارایی‌ها، انزوای دیپلماتیک و تهدیدهای آشکار به تهاجم نظامی — به یک درام دادگاهی تقلیل می‌دهد که در آن خودِ فرآیند انقلابی محاکمه می‌شود. واژه «دفن کرد» توصیفگر نیست، بلکه صادرکننده حکم است. و زمانی که این حکم را پذیرفتید، شبیخون دیگر نه یک جنایت، بلکه یک «پیامد» جلوه می‌کند. در اینجا شما از دفاع از حق تعیین سرنوشتِ ملتی تحت محاصره، به سمت داوری درباره شایستگی‌های رهبری آن‌ها زیر آتش امپراتوری تغییر موضع داده‌اید. این همان دیالکتیک صومعه‌نشینان است: مقولاتی ناب، نقدهایی منزه و پیکرهایی واقعی که بیرون از دروازه رها شده‌اند.
بی‌شک حقایق بسیاری می‌توان درباره دگردیسی‌های دیوان‌سالارانه، فساد، تضادهای داخلی و دشواری‌های طاقت‌فرسای بنا کردن قدرت مردمی در دل یک «دولت رانتی نفتی» به ارث رسیده از سرمایه‌داری استعماری بر زبان آورد. یک برخورد مارکسیستی جدی، این تضادها را به مثابه مسائل مادی می‌نگرد که توده‌ها باید با آن‌ها مواجه شوند، نه به عنوان پلی بلاغی برای توجیه نتایج امپریالیستی. چنین تحلیلی باید می‌پرسید که در زمان محاصره اقتصادی دولت، چه گزینه‌هایی وجود داشت؟ کدام اشکال از سازمان‌دهی مردمی جان سالم به در بردند؟ چه تضادهای جدیدی پدیدار گشت و نیروهای طبقاتی تحت این فشارها چگونه جابه‌جا شدند؟ اما پروژه کنونی این نیست. پروژه این است که دو ژست هم‌زمان حفظ شود: گفتنِ «دست از ونزوئلا بردارید» و در عین حال فریاد زدنِ اینکه «فرآیند بولیوار پیشاپیش مرده است». این ژستِ کسی است که آتش‌افروز را محکوم می‌کند، اما اصرار دارد که خانه پیش از آتش‌سوزی نیز خاکستری بیش نبوده است.
به همین دلیل است که مداخله «ویجی پراشاد» اهمیت می‌یابد. نه به این دلیل که او مرجعی برای پرستش است، بلکه چون مسئولیت سیاسی‌ای را نام می‌برد که بسیاری از روشنفکران چپ از آن می‌گریزند: در زمان محاصره، باید از محاصره‌شدگان دفاع کرد. شما نباید به هم‌سرایانِ اعتبارزدای امپراتوری بپیوندید و سپس وانمود کنید که نتیجه‌گیری‌تان مستقل بوده است. شما نمی‌توانید انقلابی را «مدفون» اعلام کنید و سپس وقتی گورکن‌ها با هلیکوپتر از راه می‌رسند، شوکه شوید. نخستین وظیفه انترناسیونالیسم، صیقل دادنِ نقد خود نیست؛ بلکه امتناع از یاری رساندن به دشمن در شناسایی هدف است.
اگر استراتژی ترامپ این است که «سلطه ایالات متحده در نیم‌کره غربی» را خلل‌ناپذیر سازد، نقشِ پادوهای ایدئولوژیک امپراتوری این است که مقاومت را بیهوده جلوه دهند — خواه به دلیل محکوم بودن به شکست در برابر قدرت عریان، و خواه به دلیل بی‌ارزش بودن به سبب ناخالصی. کالینیکوس هر دو نقش را ایفا می‌کند. او درباره قهر امپریالیستی هشدار می‌دهد و سپس مشروعیت را از فرآیند بولیوار می‌زداید. او چپاولگری را محکوم می‌کند و سپس بدون هیچ سندی، شایعاتی درباره «معاملات» با عناصر رژیم پخش می‌نماید؛ گویی مبرم‌ترین وظیفه، تفسیر دسیسه‌های کاخ است و نه بسیج همبستگی علیه یک آدم‌ربایی. نتیجه این رویکرد، صراحت انقلابی نیست، بلکه نوعی سردرگمیِ پالایش‌شده و مفید برای امپراتوری است: شبیخون اشتباه است، اما قربانی هم گناهکار است؛ امپراتوری غارتگر است، اما انقلاب سزاوار سرنوشت خویش بود.
«اطلاعات تسلیح‌شده» (Weaponized Information) با این سردرگمی‌ها معامله نمی‌کند. ما جنایت را با نام جنایت می‌خوانیم. ما علیت را در جای حقیقی‌اش می‌یابیم: در نظام امپریالیستی که نمی‌تواند حاکمیت را در حیاط خلوت خود تحمل کند؛ نظامی که خواهان بازگشت ملی‌شدن نفت به عقب است، که تشنه «دسترسی» و «نقاط استراتژیک» است، و با آمریکای لاتین همچون یک انبار تدارکاتی و یک آزمایشگاه رفتار می‌کند. و ما از عادتِ کشیش‌مآبانهِ برخورد با فرآیندهای انقلابیِ جنوب جهانی به مثابه پایان‌نامه‌هایی که باید توسط منتقدانِ مرفه در کلان‌شهرهای غرب نمره‌گذاری شوند، سر باز می‌زنیم. مردم کاراکاس برای مقاومت نیازی به اجازه لندن ندارند. آن‌ها نیازی به همبستگی بین‌المللی ندارند که خنجری را پشت دستِ دوستی پنهان کرده باشد.
آنگاه که تحریم به سکوت، و سکوت به گناه بدل می‌شود
مانور خاصی وجود دارد که هرگاه امپراتوری طناب دار را سفت‌تر می‌کند، تکرار می‌شود: اذعان به وجود فشار، و سپس تهی کردن آن از نیروی علیّت. کالینیکوس این حرکت را با مهارتی تمام انجام می‌دهد. تحریم‌ها ذکر می‌شوند، حتی به عنوان «به‌شدت سخت‌گیرانه» توصیف می‌گردند، اما در استدلال او مانند آب‌وهوای بد عمل می‌کنند — امری تأسف‌بار، مختل‌کننده و در نهایت ثانویه نسبت به شکست‌های اخلاقی و سیاسیِ رهبری. این یک قاب‌بندی بی‌طرفانه نیست، بلکه یک جابه‌جایی ایدئولوژیک است. این کار مرکز ثقل را از نظامی که مجازات دسته‌جمعی را تحمیل کرده، به سمت جامعه‌ای که برای بقا در برابر آن می‌جنگد، تغییر می‌دهد. با این عمل، او به‌آرامی قدرت امپریالیستی را از مسئولیت ویرانی‌ای که عامدانه مهندسی کرده، تبرئه می‌کند.
تحریم‌ها علیه ونزوئلا سرزنش‌هایی نمادین نبودند. آن‌ها اخم‌های دیپلماتیک نبودند. آن‌ها کارزاری هماهنگ برای خفه کردن اقتصاد یک کشور بودند: مسدود کردن ذخایر ارزی، سد کردن صادرات نفت، جرم‌انگاری تراکنش‌ها، فلج کردن کشتیرانی و بیمه، و خرابکاری در دسترسی به غذا، دارو، قطعات یدکی و اعتبار مالی. این فشاری در حاشیه نبود؛ این جنگی بود که از طریق صفحات گسترده محاسباتی، سیستم‌های بانکی و کدهای حقوقی پیش برده می‌شد. بحث درباره تضادهای داخلی ونزوئلا بدون قرار دادن این محاصره اقتصادی در کانون تحلیل، مانند بحث درباره قحطی است در حالی که با محاصره نظامی همچون یک پانوشت برخورد شود. ممکن است «منصف» به نظر برسید، اما پیشاپیش طرف خود را انتخاب کرده‌اید.
ترفندِ مارکسیست-لیبرالی این است که وجود این محدودیت‌های خارجی را بپذیرد و سپس پافشاری کند که این‌ها نمی‌توانند رهبران سیاسی را از مسئولیت «تبرئه» کنند. این جمله معقول به نظر می‌رسد تا زمانی که بپرسید در عمل چه می‌کند. این منطق، دو نوع علیتِ بنیاداً متفاوت را در یک ترازوی اخلاقی واحد فرو می‌کاهد. در یک سو، یک نظام امپریالیستی جهانی با قدرت ساختاری درهم‌شکستن قرار دارد که از طریق خشونت اقتصادی، اطاعت را تحمیل می‌کند. در سوی دیگر، دولتی تحت محاصره قرار دارد که می‌کوشد در شرایط تهاجم دائمی، حکمرانی کند، بازتوزیع ثروت انجام دهد و از خود دفاع نماید. با برخورد متقارن با این دو به عنوان عوامل بحران، تحلیلْ واقعیت را مسطح می‌کند. مسئولیت به امری انتزاعی و به طور مساوی توزیع‌شده بدل می‌شود؛ و این دقیقاً همان چیزی است که امپراتوری ترجیح می‌دهد.
اینجاست که استدلال کالینیکوس از نقد به سمت پیگرد قانونی می‌لغزد. پرسش دیگر این نیست که امپریالیسم چگونه عمل می‌کند، بلکه این است که چرا فرآیند بولیوار نتوانست به شیوه‌ای که مورد پسند ناظران خارجی باشد، در برابر آن ایستادگی کند. انقلاب به یک «متهم»، تحریم‌ها به «اوضاع مخففه» و تجاوزات ایالات متحده به واکنشی «تأسف‌بار اما قابل‌درک» در قبال زوال داخلی تبدیل می‌شود. این منطق، قدرت امپریالیستی را به چالش نمی‌کشد، بلکه آن را «عادی‌سازی» می‌کند. این منطق به خوانندگان می‌آموزد که قهر و اجبار را نه به عنوان سیاستِ پایدارِ سلطه در نیم‌کره غربی، بلکه به عنوان پاسخی به سوءمدیریت بنگرند.
زبانِ «دیوان‌سالاری‌زدگی» و «تمرکزگرایی» در اینجا نقشی حیاتی ایفا می‌کند. این واژگان چنان به کار می‌روند که گویی ادعانامه‌هایی بدیهی و فارغ از بافتار تاریخی هستند. اما تمرکزگرایی در کشوری که با تلاش‌های مکرر برای کودتا، فراخوان‌های علنی برای مداخله نظامی، دولت‌های موازیِ به‌رسمیت‌شناخته‌شده توسط قدرت‌های خارجی و مصادره سیستماتیک دارایی‌های ملی در خارج از کشور روبروست، چه معنایی دارد؟ تمرکززدایی زمانی که درآمدهای نفتی قطع شده، واردات مسدود گشته و شریان‌های مالی بریده شده‌اند، چه شکلی خواهد بود؟ این‌ها پرسش‌هایی بلاغی نیستند، بلکه پرسش‌هایی مادی‌اند. نادیده گرفتن آن‌ها، جایگزین کردنِ تحلیل سیاسی با ژست‌های اخلاقی است.
این متهم‌ساختنِ فرآیند بولیوار به «وابستگی» به رونق کالاهای اساسی، روش دیگری برای تهی‌کردنِ تحریم‌ها از وزن تاریخی‌شان است. این ادعا چنین القا می‌کند که انقلاب همواره شکننده، همواره مشروط و همواره در آستانه سقوط با یک افتِ قیمت بوده است. آنچه در این میان محو می‌شود، تصمیمِ آگاهانه و تعمدیِ قدرتِ امپریالیستی برای تسلیحاتی‌سازیِ آن وابستگی، درست پس از کاهش قیمت نفت است. آن فروپاشی صرفاً امری ادواری نبود؛ بلکه به شکلی فعالانه شتاب گرفت و از آن بهره‌برداری شد. تلقی کردنِ نتیجه به عنوان گواهی بر شکست داخلی، به جای آنکه محصولِ یورش خارجی دیده شود، به مثابه آن است که «خفگی» را با «مرگ طبیعی» اشتباه بگیریم.
این سخن، استدلالی علیه نقد نیست. فرآیندهای انقلابی، به‌ویژه تحت محاصره، تضادها، خطاها و کژتابی‌هایی تولید می‌کنند. یک رویکرد مارکسیستیِ جدی باید بررسی کند که چگونه آن تضادها توسط مبارزه طبقاتی، فشارهای بین‌المللی و ساختارهای موروثیِ وابستگی شکل گرفته‌اند. چنین رویکردی باید بپرسد که قدرت مردمی چگونه توسط واقعیت‌های بلوکه‌شدن و تهدید، محدود، منحرف یا دگرگون شده است. آنچه یک تحلیل جدی هرگز انجام نمی‌دهد، این است که با تحریم‌ها همچون دکورِ پس‌زمینه برخورد کند و هم‌زمان، کاستی‌های رهبری را به چارچوبِ اصلیِ تبیین‌گر ارتقا دهد. این حرکت، نشان از دقتِ علمی ندارد؛ بلکه صرفاً رویکردی مصلحت‌جویانه است.
کالینیکوس با ناچیز شمردنِ مرکزیتِ تحریم‌ها، فضایی ایدئولوژیک برای خطرناک‌ترین استنتاجِ ممکن می‌گشاید: اینکه رنج مردم ونزوئلا در نهایت نه پیامدِ پیش‌بینی‌پذیرِ سیاست‌های امپریالیستی، بلکه مسئولیتِ دولت خودشان است. این همان استنتاجی است که به سرمقاله‌های لیبرال، گزارش‌های وزارت امور خارجه و بهانه‌های بشردوستانه برای مداخله، جان می‌بخشد. وقتی این منطق در قالبِ زبان سوسیالیستی ظاهر می‌شود، رادیکال‌تر نمی‌شود؛ بلکه کارآمدتر می‌گردد، چرا که به مخاطبانی دست می‌یابد که در غیر این صورت ممکن بود در برابر روایت‌های امپریالیستی مقاومت کنند.
مارکسیسم انقلابی بر نظمِ متفاوتی از حقایق اصرار می‌ورزد. امپریالیسم یک عامل خارجی نیست که بر بحرانی مستقل اثر بگذارد؛ بلکه خودِ نیرویِ ساختاردهنده به بحران است. تحریم‌ها یک پانوشت نیستند؛ آن‌ها خودِ متن هستند. هر تحلیلی که این نظم را معکوس کند — یعنی نقایص داخلی را پیش از تهاجم خارجی قرار دهد — در نهایت همان منطقی را بازتولید می‌کند که مدعی مخالفت با آن است. نمی‌توان زخم را تبیین کرد در حالی که با خنجر به عنوان امری عارضی برخورد می‌شود. و نمی‌توان ادعای همبستگی با ملتی محاصره‌شده داشت، در حالی که رنج آنان را «خودکرده» روایت کرد.
سنجش با خون یا سنجش با بقا
هر روایت امپریالیستی نشانه‌ای فاش‌کننده دارد و در این مورد، آن نشانه در پوششِ «عقل سلیم» ظاهر می‌شود: این ادعا که نیروهای مسلح ونزوئلا «مقاومت بسیار ناچیزی نشان دادند». این جمله کوتاه و تقریباً بی‌قید است، اما تمام بار ایدئولوژیک امپراتوری را بر دوش می‌کشد. این جمله خواننده را دعوت می‌کند تا بدون شواهد نتیجه‌گیری کند و از فقدان یک نمایشِ پرهیاهو، عدم مشروعیت سیاسی را استنتاج نماید. در این قاب‌بندی، مقاومت نه یک محاسبه استراتژیک یا یک فرآیند اجتماعی، بلکه یک «اجرا» (Performance) است. اگر شبیه به آخرین ایستادگی‌های قهرمانانه یا قتل‌عام‌های تلویزیونی نباشد، به حساب نمی‌آید. این‌گونه است که قدرت امپریالیستی تماشاگران را آموزش می‌دهد تا خویشتن‌داری را با فروپاشی، و بقا را با تسلیم اشتباه بگیرند.
پیش‌فرضِ نهفته در این ادعا هرگز بازجویی نمی‌شود. چه شکلی از مقاومت می‌توانست این استاندارد را ارضا کند؟ جنگ شهری در کاراکاس؟ پاسخ به حملات هوایی با آتش پدافند بر فراز محله‌های پرجمعیت؟ تقدیم هزاران غیرنظامیِ کشته‌شده به عنوان گواهی بر اصالت انقلابی؟ امپراتوری این منطق را به‌خوبی می‌فهمد. او آموخته است که مقاومتِ پرهیاهو را می‌توان پس از وقوع، به سلاح بدل کرد و بارها آن را به نمایش گذاشت تا خشونتِ حتی بزرگ‌تری را توجیه نمود. رهبری‌ای که به دنبال حفظ جان مردم و در عین حال تداوم حاکمیت است، در این سناریو نمی‌گنجد و از این رو، انتخاب‌هایش به عنوان «ضعف» بازخوانی می‌شوند.
کالینیکوس با صورت‌بندیِ فقدانِ رویاروییِ نظامیِ آشکار به عنوان گواهی بر «مقاومت ناچیز»، استراتژی را در احساسات‌گرایی فرو می‌کاهد. او نابرابریِ قوا، تاریخ مداخلات ایالات متحده در منطقه و این واقعیت را که مقاومت همیشه با انفجار اعلام حضور نمی‌کند، نادیده می‌گیرد. پایداری تحت محاصره، امتناع از تسلیم سیاسی، حفظ کارکردهای دولت و جلوگیری از فروپاشی داخلی، همگی اشکالی از مقاومت هستند. این‌ها آرام‌تر، کندتر و برای اقتصادِ تصویریِ امپراتوری بسیار کم‌فایده‌ترند، اما واقعیت‌شان کمتر از دیگر اشکال نیست. در حقیقت، این‌ها غالباً تنها شکلی هستند که یک جامعه را برای مبارزات آینده به قدر کافی منسجم نگاه می‌دارند.
اینجاست که تحلیل به روان‌شناسیِ امپریالیستی به‌شدت نزدیک می‌شود. این تلویح که شبیخون به دلیل «فقدان حمایت مردمی از مادورو» موفق شد، بازتاب‌دهنده زبانِ مداخله‌گرانی است که دیرزمانی است اصرار دارند سلطه خارجی صرفاً میان‌تهی‌بودنِ داخلی را آشکار می‌کند. این همان استدلالی است که علیه عراق، لیبی و بی‌شمار اهداف دیگر به کار رفته است: مردم برنخواستند، پس دولت مشروعیت نداشت. آنچه این منطق محو می‌کند، وحشتِ تولیدشده توسط نیرویِ خردکننده، محاسباتِ بقا توسط مردم عادی و حافظه تاریخیِ طولانی از این واقعیت است که مداخله ایالات متحده پس از خاموش شدن دوربین‌ها واقعاً چه شکلی دارد.
مقاومت، رفراندومی نیست که زیر سایه اشغال برگزار شود؛ بلکه فرآیندی است که توسط ترس، امید، سازمان‌دهی و تاریخ شکل می‌گیرد. گذشته نزدیک ونزوئلا شامل کودتاها، تعطیلی‌ها، خرابکاری‌ها، خشونت‌های شبه‌نظامی و خفقان اقتصادی است. انتظارِ یک پاسخِ فوری، متحد و نظامی‌شده به شبیخونِ ایالات متحده، به مثابه آن است که وانمود کنیم جوامع مانند نمودارهای تئوریک رفتار می‌کنند و نه مانند مجموعه‌هایی زنده و زخم‌خورده. وقتی مارکس نسبت به انتزاعِ روابط اجتماعی در قالب طرح‌واره‌های شسته-رفته هشدار می‌داد، دقیقاً همین سناریوی تحلیلی را در نظر داشت.
پرسشی که باید پرسیده شود این نیست که چرا مقاومت شبیه به آنچه مفسرانِ دورنشین انتظار داشتند نبود، بلکه این است که چرا قدرت امپریالیستی در وهله اول تصور کرد می‌تواند با چنین اطمینان‌خاطری عمل کند. پاسخ نه در بی‌تفاوتیِ ونزوئلایی‌ها، بلکه در انباشتِ اثراتِ سال‌ها جنگِ ترکیبی نهفته است که برای فرسوده کردن، تفرقه انداختن و منزوی ساختن طراحی شده بود. فشار اقتصادی نهادها را تضعیف می‌کند؛ انزوای دیپلماتیک متحدان را محدود می‌سازد؛ و اشباع رسانه‌ای ادراک را کدر می‌کند. وقتی این ابزارها با موفقیت به کار گرفته شوند، فقدان مقاومتِ پرهیاهو گواهی بر رضایت نیست، بلکه گواهی بر میدان نبردی است که با دقت آماده شده است.
کالینیکوس با ناتوانی در قرار دادن لحظه ربودن در این پیوستار طولانیِ فشار، یک پیامد ساختاری را به یک حکم اخلاقی بدل می‌کند. نیروهای مسلح به جای آنکه نهادی باشند که در میان انتخاب‌های ناممکن و تحت تهدیدِ نابودی راه خود را می‌جویند، به نمادی از زوال تبدیل می‌شوند. مردم به جای آنکه سوژه‌هایی باشند که گزینه‌هایشان به صورت سیستماتیک محدود شده، به تماشاگرانی منفعل بدل می‌گردند. این تحلیلی نیست که به مبارزه نیرو ببخشد؛ بلکه تحلیلی است که شکست را پیشاپیش تبیین کرده و سپس آن تبیین را به عنوان مدرک به واقعیت تزریق می‌کند.
«اطلاعات تسلیح‌شده» این منطق را از بنیاد رد می‌کند. ما مشروعیت انقلابی را با میزان خون ریخته‌شده به دستورِ این و آن نمی‌سنجیم. ما آن را با این معیار می‌سنجیم که آیا یک ملت توانایی تصمیم‌گیری برای آینده خود را، بدون آنکه حاکمان خارجی شرایط را دیکته کنند، حفظ کرده است یا خیر. بقا تحت محاصره، خیانت نیست. خویشتن‌داری استراتژیک، تسلیم نیست. و امتناع از ارائه تصاویری که امپراتوری تشنه آن‌هاست، نه ضعف، بلکه درکی است که به بهای گزاف آموخته شده؛ درکی از اینکه قدرت چگونه از «نمایش» تغذیه می‌کند.
شایعه مصلحت‌آمیز: معامله‌ها، گسست‌ها و اقتصادِ سخن‌چینیِ چپ
آنجا که تحلیل به باریکی می‌گراید، شایعه برای پر کردن خلاء هجوم می‌آورد. کالینیکوس در اواخر مقاله به این نقطه می‌رسد؛ جایی که ادعا جایگزینِ سند می‌شود و گمانه‌زنی به عنوان بصیرت عرضه می‌گردد. به ما گفته می‌شود «شواهد فزاینده‌ای» وجود دارد که معامله‌ای صورت گرفته، عناصری از رژیم «او را لو داده‌اند» و قدرت به‌آرامی در حال سازمان‌دهی مجدد خود برای سازگاری با خواسته‌های ترامپ است. هیچ سندی ارائه نمی‌شود. نام هیچ منبعی برده نمی‌شود. هیچ حقیقت عینی‌ای بنا نمی‌گردد. در عوض، ما به شبکه پچ‌پچ‌هایِ «روان‌شناسی رژیم» دعوت می‌شویم؛ جایی که القا و کنایه، کاری را انجام می‌دهد که از عهده اثبات بر نمی‌آید.
این حرکت تصادفی نیست؛ بلکه یک کارکرد ایدئولوژیک دارد. مقاله با مطرح کردن ایده خیانت داخلی، ربودنِ رئیس یک دولت را از یک اقدام تجاوزکارانه عریان به چیزی شبیه به یک «انتقال مدیریت‌شده» تغییر ماهیت می‌دهد. امپراتوری کمتر شبیه به یک آدم‌ربا و بیشتر شبیه به یک کارگزار به نظر می‌رسد. خشونتِ این اقدام به پس‌زمینه رانده می‌شود و جای خود را به دسیسه‌چینی درباره اینکه چه کسی با چه کسی سخن گفته و کدام جناح ممکن است در حال موقعیت‌سنجی برای بقا باشد، می‌دهد. این‌گونه است که کودتاها تطهیر می‌شوند: نخست از طریق «ناگزیر جلوه دادن»، سپس از طریق «شایعه» و در نهایت از طریق «عادی‌سازی».
جناح چپ پیش از این نیز این فیلم را دیده است. این فیلم در زمان نابودی لیبی بارها اکران شد، در زمان تجزیه سوریه بازپخش گردید و در طول کارزار طولانی علیه خودِ ونزوئلا بازیافت شد. هر بار، ادعاهای بدون سند درباره گسستِ نخبگان و توافقات محرمانه، دقیقاً به قدر کافی دست‌به‌دست می‌شوند تا همبستگی را تضعیف کنند. اگر رهبران پیشاپیش در حال معامله هستند، دیگر چرا باید بسیج شد؟ اگر رژیم پیشاپیش شکاف خورده، چرا باید از آن دفاع کرد؟ شایعه به یک «حلال» بدل می‌شود که تعهد را در خود ذوب می‌کند و هم‌زمان، ظاهرِ یک مشارکتِ نقادانه را حفظ می‌نماید.
آنچه تکان‌دهنده است، چیدمانِ آسوده این گمانه‌زنی‌ها در کنار فراخوان برای مقاومت توده‌ای است. از یک سو، مقاله به ما می‌گوید آینده در دستِ حرکت‌های «از پایین» است؛ از سوی دیگر، ما را به تمرکز بر مانورهای کاخ و محاسبات نخبگان فرامی‌خواند. این دو دیدگاه مکمل یکدیگر نیستند، بلکه متخاصم‌اند. یکی توجه را به سمت مبارزه جمعی و همبستگی بین‌المللی معطوف می‌کند؛ دیگری خوانندگان را آموزش می‌دهد تا نخبگان را همچون یک «اپرا-صابونیِ» سیاسی دنبال کنند؛ گویی تاریخ نه از طریق نیروی سازمان‌یافته و پایداری مردمی، بلکه در اتاق‌های پشتی رقم می‌خورد.
استناد به مورد عراق به‌ویژه فاش‌کننده است. کالینیکوس هشدار می‌دهد که انحلال دستگاه فعلیِ دولت، آن‌گونه که ایالات متحده پس از سرنگونی صدام حسین انجام داد، می‌تواند به انفجار درونی منجر شود. این مشاهده درستی است، اما به کار گرفته شده تا این ایده را توجیه کند که حفظ بخش‌هایی از رژیم فعلی ممکن است منطقی باشد. به عبارت دیگر، مدیریت امپریالیستی به عنوان «دولت‌مداریِ عمل‌گرایانه» صورت‌بندی می‌شود. مسئله این نیست که به عراق تجاوز شد، بلکه این است که تجاوز به‌خوبی اداره نشد. بار دیگر، جنایت محو می‌شود و «تکنیک» در مرکز صحنه قرار می‌گیرد.
این خط استدلالی، خواننده را با تلوحی عمیقاً مرتجعانه رها می‌کند: اینکه خطر اصلی اکنون نه در خودِ اقدام به ربودن توسط امپراتوری، بلکه در این نهفته است که امپراتوری با چه مهارتی پیامدهای آن را مدیریت می‌کند. توجه از مخالفت با سلطه، به ارزیابیِ کفایت و شایستگیِ آن تغییر می‌یابد. این ضدامپریالیسم نیست؛ این «مشاوره دادن» است. این نگاه جهانی را تصور می‌کند که در آن وظیفه رادیکال‌ها، اظهارنظر درباره کاراییِ فتوحات است و نه سازمان‌دهی علیه اصلِ فتح.
شیفتگی به «معامله‌ها» کارکرد ظریف‌تری نیز دارد: با القای این مطلب که نتایج کاملاً در میان نخبگان رقم می‌خورند، ایده «عاملیت مردمی» را فرسایش می‌دهد. توده‌ها تنها به عنوان یک دکور ظاهر می‌شوند؛ دریافت‌کنندگانِ منفعلِ تصمیماتی که در جای دیگری گرفته شده است. این با ادعای قبلی مبنی بر «مقاومت ناچیز» کاملاً هم‌خوانی دارد و تصویرِ جامعه‌ای تهی‌شده از حیات سیاسی را تکمیل می‌کند. هنگامی که این تصویر پذیرفته شد، همبستگی در بهترین حالت به امری انتزاعی و تدافعی، و در بدترین حالت به امری نوستالژیک بدل می‌شود. در این نگاه، مردم دیگر سوژه‌های تاریخ نیستند؛ آن‌ها صرفاً بخشی از منظره‌اند.
«اطلاعات تسلیح‌شده» (Weaponized Information) این لغزش به سمت شایعه‌پراکنی و تفکر مدیریتی را برنمی‌تابد. ما تحلیل خود را بر پچ‌پچ‌ها بنا نمی‌کنیم و دسیسه‌چینی را جایگزینِ ساختار نمی‌سازیم. حقیقتِ تعیین‌کننده این نیست که آیا افراد در درونی یک دولتِ تحت محاصره، زیر فشارهای خردکننده دست به مانور می‌زنند یا خیر؛ حقیقت این است که یک قدرت امپریالیستی، حقِ ربودن یک رهبر دارای حاکمیت و دیکته کردن آینده سیاسی یک ملت را برای خود قائل شده است. هر چیز دیگری جز این، در مرتبه ثانویه قرار دارد. درنگ کردن بر شایعات در چنین لحظه‌ای، نشان از «پیچیدگیِ تحلیل» ندارد، بلکه عینِ «گریز از مسئولیت» است.
ضدامپریالیسم با صراحت آغاز می‌شود. صراحت مستلزم سند است نه کنایه، و نیازمند همبستگی است نه گمانه‌زنی. هنگامی که جناح چپ اجازه می‌دهد به ایستگاه بازپخشِ ادعاهای اثبات‌نشده درباره خیانت‌های داخلی بدل شود، در واقع کارِ امپراتوری را به رایگان انجام می‌دهد. این رویکرد، آب را چنان گل‌آلود می‌کند که مخالفتِ قاطعانه را دشوارتر سازد و رنجِ سازمان‌دهی را با لذتِ ارزان‌قیمتِ داشتنِ «اطلاعاتِ محرمانه» جایگزین می‌کند. این واقع‌گرایی انقلابی نیست؛ این یک لغزش ایدئولوژیک است که همواره در یک جهتِ واحد جریان می‌یابد.
ضدامپریالیسم بدون شرط و شروط و پانوشت
مقاله با پناهگاهی آشنا به پایان می‌رسد: این امید که «پاسخ می‌تواند از پایین بیاید»، از سوی جنبش‌های توده‌ای و مقاومت جهانی. در ظاهر، این سخن بازگشتی به اصول اولیه به نظر می‌رسد؛ اما وقتی از تمام آنچه پیش از آن گفته شده تهی شود، توخالی طنین می‌اندازد. نمی‌توان کل یک مقاله را صرفِ تهی‌کردنِ مشروعیتِ یک فرآیندِ تحت محاصره کرد — با زیر سؤال بردن رهبری آن، اشاره به خیانت نخبگان و سنجش ارزش آن با فقدان مقاومت پرهیاهو — و سپس توده‌ها را همچون یک «ایزد از دستگاه» (deus ex machina) انتزاعی فراخواند. این ایمان به قدرت مردمی نیست؛ این یک «دریچه فرارِ» بلاغی است.
جنبش‌های توده‌ای در خلأ پدید نمی‌آیند و زمانی که خشونت امپریالیستی به عنوان پیامدِ شکست داخلی توجیه شود، نیرومندتر نمی‌گردند. آن‌ها زمانی رشد می‌کنند که مرزها به‌وضوح ترسیم شوند: هنگامی که متجاوز نام‌گذاری شود، وقتی از قربانی بدون قید و شرط دفاع گردد، و زمانی که همبستگی بین‌المللی از مشارکت در کارزارهای اعتبارزدایی — که پیش‌درآمد و همراهِ مداخله هستند — سر باز زند. فراخواندن به مقاومت «از پایین»، در حالی که نابودیِ حاکمیت به عنوان پیامدِ تقریباً طبیعیِ زوال دیوان‌سالارانه روایت می‌شود، به معنای طلب کردن شجاعت از دیگران و دریغ کردن آن از خویشتن است.
اشارات مکرر به اروپا، گرینلند و آشوبِ گسترده‌ترِ ناشی از افول ایالات متحده، تضادِ زیربنایی را آشکار می‌سازد. کالینیکوس در سطحی سیستمی درک می‌کند که قدرت آمریکا با فرسایش هژمونی‌اش، آشکارا غارتگرتر می‌شود. او چرخش به سمت نیروی عریان، کنار گذاشتن تظاهر، و تمایل به تصاحب سرزمین‌ها و ربودن رهبران را می‌بیند. با این حال، وقتی همین نیرو علیه یک دولتِ ضدامپریالیستِ موجود در آمریکای لاتین به کار گرفته می‌شود، آن صراحت رنگ می‌بازد. تحلیل به سمتِ «همبستگی مشروط» عقب‌نشینی می‌کند؛ گویی مقاومت پیش از آنکه شایسته دفاع باشد، ابتدا باید مجموعه‌ای از شاخص‌های ایدئولوژیک را احراز کند.
این «مشروط‌سازی»، برای هرگونه سیاستِ ضدامپریالیستیِ جدی، مرگبار است. این رویکرد، سلسله‌مراتبی را بازتولید می‌کند که در آن مبارزاتِ جنوب جهانی همواره در وضعیتِ تعلیق و «آزمایشی» قرار دارند و توسط منتقدانی ارزیابی می‌شوند که با خیال آسوده از پیامد شکست‌ها دور هستند. این نگاه با حاکمیت همچون پاداشی برای «حکمرانی خوب» برخورد می‌کند و نه به عنوان یک حق غیرقابل‌مذاکره. و به فعالان می‌آموزد که خشونت امپریالیستی را نه به مثابه یک ضرورتِ ساختاریِ سیستمی که استقلال را در «حیاط خلوت» خود تحمل نمی‌کند، بلکه به عنوان واکنشی تراژیک اما قابل‌درک به «نقص‌ها» بنگرند.
«اطلاعات تسلیح‌شده» بر موضعی سخت‌تر و صریح‌تر پافشاری می‌کند. ضدامپریالیسم سمیناری نیست که در آن نمره توزیع کنیم؛ ضدامپریالیسم خطی ترسیم‌شده بر شن‌زار است. وقتی امپراتوری رئیس یک دولت را می‌رباید، دارایی‌ها را مصادره می‌کند و قصد خود برای حکمرانی را اعلام می‌دارد، وظیفه ما گمانه‌زنی درباره نقایص داخلی یا معامله‌های آتی نیست. وظیفه ما مخالفت با این اقدام، دفاع از اصلِ حق تعیین سرنوشت، و امتناع از یاری رساندن — مستقیم یا غیرمستقیم — به آماده‌سازیِ ایدئولوژیکِ فتوحات است. نقد جایگاه خود را دارد، اما نه در لحظه‌ای که لوله تفنگ بر شقیقه قرار گرفته است.
تاریخ آمریکای لاتین مالامال از جنبش‌هایی است که منزوی، اهریمن‌انگاری و در نهایت درهم‌شکسته شدند؛ نه فقط توسط قدرت ایالات متحده، بلکه با تردید و دوپهلوییِ کسانی که مدعی ایستادگی علیه امپراتوری بودند، در حالی که پیش‌فرض‌های آن را به‌آرامی می‌پذیرفتند. هر بار، این درس بسیار دیر آموخته می‌شود: نمی‌توان جنبش توده‌ایِ ضدامپریالیستی را بر پایه روایت‌هایی بنا کرد که قربانی را ملامت می‌کنند. نمی‌توان «از پایین» بسیج شد، در حالی که استدلال‌های به‌کاررفته برای توجیه مداخله «از بالا» را تکرار کرد.
آینده بی‌شک با مبارزه توده‌ای رقم خواهد خورد، اما آن مبارزه با «انضباط فکری» آغاز می‌شود. این امر مستلزم «نه» گفتن است — به‌وضوح، علنی و بدون دوپهلویی — به آدم‌ربایی‌های امپریالیستی، تحریم‌ها و سلطه‌گری. این امر مستلزم دفاع از حاکمیت به عنوان زمینی است که مردم می‌توانند بر روی آن نبردهای خود را پیش ببرند، مرتکب خطاهای خود شوند و مسیرهای خود را ترسیم کنند. هر چیزی کمتر از این، واقع‌گرایی نیست؛ بلکه سازشکاری در لباسِ واژگانِ رادیکال است.
درسِ سبعانه آشکارشده در این شبیخون، صرفاً این نیست که قدرت عریان شده است؛ بلکه این است که حتی در جناح چپ، هنوز بسیارند کسانی که وسوسه می‌شوند در لحظه تعیین‌کننده چشم بپوشند و موضع خود را با قید و بندها و شروط تلطیف کنند. «اطلاعات تسلیح‌شده» این وسوسه را رد می‌کند. وقتی امپراتوری به حرکت درمی‌آید، ما نمی‌پرسیم که آیا هدف به قدر کافی «پاک» بوده است یا نه. ما می‌پرسیم چگونه جنایت را متوقف کنیم، چگونه محاصره را بشکنیم و چگونه در کنار کسانی بایستیم که حقِ تصمیم‌گیری‌شان برای آینده تحت تهاجم قرار گرفته است. این احساسات‌گرایی نیست؛ این حداقلِ ضرورتِ انترناسیونالیسم است.
انتخابِ طرفِ نبرد آنگاه که نظریه به بن‌بست می‌رسد
در نقطه‌ای معین، تحلیل دیگر تمرینی برای تفسیر نیست، بلکه به آزمونی برای جهت‌گیریِ سیاسی بدل می‌شود. این همان نقطه است. خطِ مشیِ پیش‌گرفته توسط کالینیکوس — هرچند خود را در واژگان ضدامپریالیستی بپیچد — در این آزمون شکست می‌خورد. شکست می‌خورد نه به این دلیل که سلطه ایالات متحده را به اشتباه نام‌گذاری کرده، بلکه چون در نهایت از مواجهه با پیامدهای تمام‌عیارِ آن سلطه سر باز می‌زند. او شبیخون را محکوم می‌کند، در حالی که منطقِ آن را درونی ساخته است. او قهر و اجبار را تقبیح می‌کند، در حالی که روایتی را بازتولید می‌نماید که آن قهر را معقول، ناگزیر یا حتی سزاوار جلوه می‌دهد. این یک خطای جزئی در تأکید بر مطالب نیست؛ این یک شکست استراتژیک است.
این خطِ مشیِ خطا بر پایه یک «واژگونیِ» ساده بنا شده است: با امپریالیسم به مثابه پاسخی به بحران برخورد می‌شود و نه به عنوان عاملِ پدیدآورنده آن. نقایص رهبری به جایگاه «علل اصلی» ارتقا می‌یابند، در حالی که تحریم‌ها، بلوکه‌ها، مصادره دارایی‌ها و تهدیدهای آشکارِ نظامی به وضعیت‌هایِ پس‌زمینه تنزل داده می‌شوند. مقاومت با معیار «نمایش» قضاوت می‌شود و نه با معیار «بقا». با حاکمیت به عنوان امری مشروط برخورد می‌شود و نه مطلق. و همبستگی تنها پس از آن عرضه می‌گردد که یک انقلاب توسط منتقدان خارجی «ناقص» تشخیص داده شود. این واژگونی تصادفی نیست؛ این ردپای ایدئولوژیکِ چپی است که به «تفسیرِ قدرت» خو گرفته است تا «مواجهه با آن».
نفی این خطِ مشی به معنای ادعایِ بی‌تضاد بودنِ فرآیند بولیوار یا مصون بودنِ دولت ونزوئلا از نقد نیست. بلکه به معنای پافشاری بر «توالی» و «اولویت‌بندی» است. نقد متعلق به مردمی است که درگیرِ مبارزه‌اند، نه متعلق به ناظرانِ دورنشین در آن لحظه دقیق که یک امپراتوری در تلاش است اراده خود را از طریق زور تحمیل کند. بحث‌های داخلی نمی‌توانند زیر سایه آدم‌ربایی و اشغال خارجی پیش بروند. وقتی چنین شود، آن بحث‌ها دیگر آزادی‌بخش نخواهند بود و — چه آگاهانه و چه ناآگاهانه — به ابزارهای سلطه بدل می‌شوند.
تاریخ هیچ تسلایی به کسانی که در لحظات تعیین‌کننده دوپهلو سخن می‌گویند، نمی‌دهد. از گواتمالا تا شیلی، از کنگو تا عراق، الگو ثابت است: مداخله امپریالیستی همواره با هم‌سراییِ کسانی همراه است که تبیین می‌کنند چرا قربانی پیشاپیش مخدوش، پیشاپیش در حال زوال و پیشاپیش نالایقِ دفاعِ بی‌قید و شرط بوده است. هر بار، آن تبیین‌ها از میان آوارها جان سالم به در می‌برند، در حالی که جوامعِ سوژهِ آن تبیین‌ها، رها می‌شوند تا مردگان خود را دفن کنند. این درس انتزاعی نیست؛ این درس در حافظه سیاسی جنوب جهانی حک شده است.
«اطلاعات تسلیح‌شده» موضع متفاوتی اتخاذ می‌کند که نه در پاک‌دینیِ اخلاقی، بلکه در واقعیتِ مادی ریشه دارد. در یک نظام جهانی که با سلسله‌مراتبِ امپریالیستی تعریف می‌شود، حاکمیت، حداقلی‌ترین زمینی است که مبارزه مردمی می‌تواند در آن رخ دهد. از این زمین دفاع کنید، آنگاه توده‌ها خود می‌توانند با تضادها گلاویز شوند و آن‌ها را از سر بگذرانند. این زمین را واگذار کنید، آنگاه هیچ میزانی از صراحتِ تئوریک، فقدانِ آن را جبران نخواهد کرد. به همین دلیل است که ضدامپریالیسم نمی‌تواند مشروط باشد، و به همین دلیل است که هر خطِ مشی‌ای که در لحظه تهاجم، مخالفت را تلطیف یا پیچیده کند، باید از بنیاد رد شود.
ربودنِ رئیس یک دولت، اعلام علنیِ سلطه بر نیم‌کره، و عادی‌سازیِ جنگ اقتصادی، تمرین‌های ذهنی نیستند. این‌ها اقداماتی قدرتمندانه‌اند که واکنش می‌طلبند. آن واکنش نمی‌تواند برای حفظ وجاهتِ روشنفکرانه یا ثباتِ جناحی تنظیم شود. آن واکنش باید صریح، جمعی و سازش‌ناپذیر باشد. امپراتوری اهمیتی نمی‌دهد که نقدهای ما چقدر ظریف هستند؛ امپراتوری تنها بدین اهمیت می‌دهد که آیا ما سدِ راهش ایستاده‌ایم یا خیر.
بنابراین، این تحلیل آنجا که باید، پایان می‌یابد: با یک «امتناع». امتناع از پذیرش منطقِ «ملامتِ قربانی» که در بخش‌هایی از جناح چپ نفوذ کرده است. امتناع از سنجش مشروعیت انقلابی با انتظارات امپریالیستی. امتناع از مبادله همبستگی با گمانه‌زنی. خطِ مشیِ مطرح‌شده توسط کالینیکوس صرفاً یک اشتباه نیست؛ بلکه از نظر سیاسی فلج‌کننده است. این رویکرد، درست در لحظه‌ای که صراحت و تعهد لازم است، مخالفت را خلعِ سلاح می‌کند.
ضدامپریالیسم یک هویت نیست؛ یک «عمل» (Practice) است. و در لحظاتی چون این، عمل با «انتخابِ طرفِ نبرد» آغاز می‌شود. نه به صورت بلاغی، نه به صورت مشروط، بلکه به صورت مادی. علیه ربودن. علیه تحریم‌ها. علیه سلطه. برای حاکمیت. برای حق تعیین سرنوشت. برای حق ملت‌ها جهت مبارزه، خطا کردن، انطباق یافتن و پایداری نمودن، بدون آنکه امپراتوری خنجری بر گلوی آنان نگاه داشته باشد. هر چیزی کمتر از این، واقع‌گرایی نیست؛ بلکه عقب‌نشینی است.