نوشته بهزاد عسگری بر اساس مقاله چینی گوانچا  برای مجله جنوب جهانی

ایران در آستانه سال ۲۰۲۶؛ در محاصره تهدیدات خارجی و ناآرامی‌های داخلی

چارچوب کلی بحران چندلایه

ایران در آغاز سال ۲۰۲۶ میلادی در وضعیتی بحرانی و پیچیده قرار گرفته است که می‌توان آن را محصول سه دهه سوءمدیریت اقتصادی، فساد نظام‌مند، و سیاست‌های نئولیبرالیستی دانست که توسط الیگارشی حاکم بر کشور پیاده شده است. این وضعیت در حالی رخ می‌دهد که تهدیدات خارجی از سوی رژیم صهیونیستی و آمریکا به اوج خود رسیده و مردم ایران در یک منگنه وحشتناک گرفتار آمده‌اند: از یک سو، نظام فاسد و دزد حاکم که ثروت ملی را به غارت برده، و از سوی دیگر، خائنان و عوامل بیگانه که در پوشش مخالفت، در حقیقت به دنبال تجزیه و نابودی ایران هستند.
باید اذعان کرد بالاخره در یکجا نئولیبرالهای متدین حاکم بر ایران و صهیونیست های مذهبی افراطی به توافق رسیده‌اند و آنهم کلنگی کردن ایران است .

در سوم ژانویه ۲۰۲۶، درست در شش‌مین سالگرد ترور سردار سلیمانی – فرماندهی که نماد مقاومت در برابر سلطه‌گری امپریالیستی آمریکا و صهیونیسم محسوب می‌شد – موجی از اعتراضات سراسری ایران را فراگرفت. این اعتراضات که با سقوط شدید ارزش پول ملی آغاز شد، نشان‌دهنده عمق فاجعه اقتصادی است که نظام حاکم بر مردم تحمیل کرده است.
آنچه امروز به عنوان سقوط ارزش ریال مشاهده می‌کنیم، محصول چهار دهه سیاست‌های اقتصادی غلط و فاسدانه است. نرخ ارز که در پایان دوره پهلوی هشتاد ریال در برابر هر دلار بود، اکنون به بیش از یک میلیون و چهارصد هزار ریال رسیده است. این بدان معناست که ارزش پول ملی ایران در طول چهار دهه گذشته بیش از ده‌هزار برابر کاهش یافته است – رکوردی شرم‌آور که نشان از عمق فساد و ناکارآمدی نظام اقتصادی حاکم دارد.

در پایان سال ۲۰۲۵ میلادی، ارزش ریال به طرز وحشتناکی سقوط کرد و نرخ دلار از مرز یک میلیون و چهارصد هزار ریال عبور نمود. این در حالی است که نرخ یوان چین نیز از مرز دویست هزار ریال گذشت. طی یک ماه، ثروت مردم ایران بیست و پنج درصد کاهش یافت – یعنی یک چهارم دارایی مردم در عرض سی روز به غارت رفت.

برای درک عمق این فاجعه، باید به درآمد مردم نگاه کرد: یک کارمند کافه در تهران ماهانه حدود ده میلیون تومان یعنی کمتر از صد دلار درآمد دارد. یک معلم جوان در مدارس دولتی پانزده میلیون تومان حدود صد دلار دریافت می‌کند. این ارقام نشان می‌دهد که مردم ایران با دستمزدهایی زیر خط فقر مطلق زندگی می‌کنند، در حالی که الیگارش‌های حاکم میلیاردها دلار ثروت ملی را به حساب‌های خارجی منتقل می‌کنند.
آنچه امروز در ایران شاهد آن هستیم، یک نظام الیگارشیستی کامل است که در آن قدرت سیاسی و ثروت اقتصادی در دست گروه محدودی متمرکز شده است. این الیگارش‌ها که خود را نگهبان انقلاب و اسلام می‌خوانند، در حقیقت بزرگ‌ترین دزدان تاریخ معاصر ایران هستند. آن‌ها با ایجاد انحصارهای اقتصادی، کنترل بازارهای اصلی، و بهره‌گیری از ارتباطات قدرت، ثروت ملی را به جیب خود می‌ریزند.
سیاست‌های نئولیبرالیستی که تحت عنوان «اصلاحات اقتصادی» و «خصوصی‌سازی» اجرا شده، در واقع به معنای واگذاری دارایی‌های ملی به همین الیگارش‌ها بوده است. صنایع کلیدی، معادن، بانک‌ها و بخش‌های سودآور اقتصاد به قیمت‌های بسیار پایین‌تر از ارزش واقعی به افراد نزدیک به قدرت واگذار شده و سپس این دارایی‌ها یا غارت شده‌اند یا برای انباشت ثروت شخصی مورد سوءاستفاده قرار گرفته‌اند.
اعتراضاتی که از بیست و هشتم دسامبر ۲۰۲۵ (هفتم دی ۱۴۰۴) در تهران آغاز و به سرعت به سراسر کشور گسترش یافت، بیانگر خشم عمیق مردم از وضعیت اقتصادی فلاکت‌بار است. این اعتراضات در مناطق جنوبی تهران – محله‌هایی که سنگر طبقات کارگر و فرودست جامعه هستند – آغاز شد و سپس به استان‌های لرستان و کردستان و شهرهای دیگر سرایت کرد.

آنچه این اعتراضات را متمایز می‌کند، فقدان هرگونه توهم نسبت به نظام حاکم است. مردم دیگر سقوط ارزش پول را به تحریم‌های آمریکا نسبت نمی‌دهند، بلکه مستقیماً حاکمیت فاسد را مسئول می‌دانند. شعارهایی که در خیابان‌ها سر داده می‌شود، به صراحت علیه سیاست‌های اقتصادی نظام است. در برخی شهرها مانند خرم‌آباد، معترضان دست به اقدامات نمادین زده و مجسمه‌های رهبران نظام را سرنگون کرده‌اند.

با این حال، باید به این نکته مهم توجه داشت که این اعتراضات فعلا ظاهران فاقد یک رهبری مشخص، برنامه روشن و سازمان‌دهی منسجم است. این ضعف ساختاری باعث شده که حرکت مردمی به راحتی قابل نفوذ و هدایت توسط عوامل بیگانه باشد.
مردم ایران در وضعیت بسیار پیچیده و دردناکی گرفتار شده‌اند. از یک سو، نظامی که چهار دهه بر آن‌ها حکومت کرده، با فساد، سرکوب و غارت ثروت ملی، اعتماد عمومی را به طور کامل از دست داده است. مردم دیگر حاضر نیستند برای دفاع از این نظام فاسد قربانی دهند.
اما از سوی دیگر، آلترناتیوی که در برابر این نظام قرار دارد، بسیار وحشتناک‌تر است. گروه‌های مخالف که تحت حمایت آمریکا و رژیم صهیونیستی فعالیت می‌کنند، سابقه‌ای جز خیانت به منافع ملی ندارند:

سلطنت‌طلبان: همان کسانی که اکنون از آمریکا فریاد می‌زنند و پسر شاه سابق را به عنوان منجی معرفی می‌کنند، فراموش کرده‌اند که پدرشان چگونه کشور را به پایگاه نظامی آمریکا تبدیل کرده بود و ثروت ملی را غارت و یا را در اختیار شرکت‌های غربی قرار داد. اینان نمایندگان بازگشت به استعمار کامل هستند.

سازمان مجاهدین خلق: این گروه خائن که بارها و بارها در طول تاریخ به مردم ایران خیانت کرده، در جنگ تحمیلی در کنار صدام جنگید و هزاران ایرانی را کشت. امروز نیز به عنوان مزدوران رژیم صهیونیستی و آمریکا عمل می‌کنند و هیچ اعتباری نزد مردم ندارند.

گروه‌های تجزیه‌طلب کُرد: این گروه‌ها که تحت حمایت رژیم صهیونیستی و سرویس‌های اطلاعاتی غربی فعالیت می‌کنند، به دنبال تجزیه ایران و ایجاد هرج و مرج هستند. آن‌ها نماینده منافع مردم کُرد نیستند، بلکه ابزاری در دست دشمنان ایران برای تضعیف و تجزیه کشور محسوب می‌شوند.

گروه‌های بلوچ تندرو: این گروه‌های تروریستی که از سوی عربستان سعودی و رژیم صهیونیستی تامین مالی می‌شوند، با ایجاد ناامنی در مناطق مرزی، به دنبال ایجاد شکاف قومی و مذهبی هستند.

در این میان، چپ‌ها و عدالت‌خواهان واقعی – کسانی که نه با فساد نظام موافقند و نه با خیانت مزدوران بیگانه – بسیار ضعیف و ناتوان مانده‌اند. فقدان یک جریان سوم قدرتمند و مستقل، بزرگ‌ترین مشکل ایران امروز است.
تحلیلگران سیاسی به درستی به نقش عامل خارجی در تشدید و هدایت اعتراضات اشاره می‌کنند. رژیم صهیونیستی و متحد اصلی‌اش آمریکا، با بهره‌گیری از ضعف‌های ساختاری ایران، در تلاش برای براندازی نظام و نصب یک دولت دست‌نشانده هستند. این استراتژی چهار بُعد دارد:

نخست – همسویی اهداف: هدف نهایی رژیم صهیونیستی نابودی کامل جمهوری اسلامی و یا تبدیل آن به سوریه و لیبی، منطقه‌ی چند پاره و جنگزده که هر کسی سر گروه یا قوم یا مذهب دیگری را میبرد و به زنان و کودکان تجاوز میکند و خرابه ای از ویرانی بجا مینهد و ایران را به معنی کامل کلمه ویران میسازد این بهترین گزینه برای آمریکا و اسرائیل است از یک قدرت نظامی به منطقهای تکت تکه و ویرانه  تبدیل شود که مایه  کشورهای عربی خلیج فارس باشد. این هدف با خواست برخی معترضان که خواهان سرنگونی نظام هستند، همسو به نظر می‌رسد. اما تفاوت اساسی این است که بیشتر  معترضان چنین کابوسی را هم نمی بینند و آنها خواهان عدالت و رفاه  و یک زندگی معمولی هستند، در حالی که رژیم صهیونیستی خواهان ویرانی ایران یا نصب یک رژیم کاملاً وابسته به غرب است که منافع ملی ایران را کاملاً نادیده بگیرد.

دوم – هماهنگی زمانی: سقوط ناگهانی ارزش ریال دقیقاً مصادف شد با نشست بنیامین نتانیاهو و دونالد ترامپ در بیست و نهم دسامبر ۲۰۲۵، جایی که درباره حمله نظامی به ایران بحث شد. این همزمانی نمی‌تواند تصادفی باشد. به احتمال زیاد، دستکاری در بازار ارز و ایجاد وحشت اقتصادی بخشی از طرح گسترده‌تر برای بی‌ثبات‌سازی ایران بوده است. در نتیجه بخشی از حاکمیت ایران مستقیما از واشنگتن دستور میگیرد.

سوم – بهره‌برداری روانی: رژیم صهیونیستی به درستی دریافته که مردم ایران در یک وضعیت روانی بسیار پیچیده قرار دارند. آن‌ها می‌دانند که مردم از نظام حاکم عمیقاً ناراضی هستند، اما همزمان از تهدیدات خارجی نیز نگران‌اند. با تشدید فشار اقتصادی، سعی شده تا ترازوی ذهنی مردم به سمت اعتراض و نادیده گرفتن تهدیدات خارجی سوق داده شود.

چهارم – تعیین مسیر حرکت: بقای یا سرنگونی نظام ایران در سال ۲۰۲۶ به طور مستقیم به تصمیم رژیم صهیونیستی درباره حمله نظامی بستگی دارد. اسرائیل میداند در یک دو گانه گرفتار است، اگر این رژیم تصمیم به حمله مستقیم بگیرد، اعتراضات داخلی می‌تواند به عنوان جبهه دوم جنگ عمل کند و وضعیت را برای ایران بسیار دشوار کند. در عین حال میتواند حمله به عکس خود تبدیل شود همانگونه که در جنگ ۱۲ روزه شد، هیچ ملتی هنگام حمله دشمن به خیابان نمی آید تا از ویرانی کشورش توسط رژیم کودک کش حمایت کند. آنها که چنین کنند مستحق نابودی اند.

یکی از ابزارهای اصلی دشمنان ایران، جنگ روانی و رسانه‌ای است. شبکه‌های اجتماعی پر شده از محتواهایی که دوران پهلوی را زیبا جلوه می‌دهند و اوضاع اقتصادی آن زمان را آرمان‌شهر می‌خوانند. این ویدئوها و پست‌ها که میلیون‌ها بازدید دارند، به صورت هدفمند تولید و پخش می‌شوند تا در ذهن نسل جوان ایران، تصویری ساختگی از گذشته ایجاد کنند.
این دستکاری تاریخی بسیار خطرناک است، زیرا واقعیات تلخ دوران پهلوی – وابستگی کامل به غرب، استبداد سیاسی، شکاف طبقاتی وحشتناک، و غارت منابع ملی توسط شرکت‌های خارجی – و اینکه بیشتر روستاها و شهرهای کوچک حتی در پایان حکومت پهلوی از دسترسی به آب لوله کشی، برق و بیمارستان و جاده آسفالته محروم بودند  را پنهان می‌کند و تنها به ارزش نسبتاً بالاتر پول در آن دوران اشاره می‌کند.
علی‌رغم همه مشکلات، احتمال سقوط نظام در کوتاه‌مدت کم است، به شرط آن‌که رژیم صهیونیستی مستقیماً وارد نشود. دلایل این ادعا عبارتند از:

ضعف سازمان‌یابی: برخلاف انقلاب سال ۱۳۵۷ که یک رهبری مشخص، ایدئولوژی روشن و ساختار سازمانی داشت، اعتراضات کنونی فاقد این عناصر است. معترضان هرچند خشمگین هستند، اما نمی‌دانند درست چه می‌خواهند و چگونه به آن برسند.

فقدان نماد شهادت: در فرهنگ شیعی ایران، نماد شهادت و یادمان چهل روزه نقش کلیدی در بسیج اجتماعی دارد. انقلاب ۱۳۵۷ با مراسم چهل روزه‌ای که یکی پس از دیگری برگزار می‌شد، به پیش رفت. اعتراضات کنونی فاقد چنین نمادی است.

کاهش شدت بحران نسبی: اگرچه سقوط ریال در سال ۲۰۲۵ وحشتناک است، اما سرعت سقوط آن نصف سال ۲۰۲۲ و کمتر از سال ۲۰۱۸ بوده است. این بدان معناست که مردم تا حدی با این شرایط «عادی» شده‌اند و بحران به اندازه کافی شدید نیست که به یک انفجار انقلابی کامل منجر شود.

پراکندگی جغرافیایی: خشونت‌های جدی عمدتاً در شهرهای کوچک و مناطق حاشیه‌ای اتفاق افتاده، نه در کلان‌شهرها. تا زمانی که تهران، اصفهان، مشهد و شهرهای بزرگ به طور کامل شعله‌ور نشوند، نظام می‌تواند کنترل را حفظ کند.

سناریوی اول – ادامه وضع موجود: در این سناریو، اعتراضات به تدریج فروکش می‌کند، نظام با سرکوب محدود و برخی امتیازات ظاهری کنترل را حفظ می‌کند، و اوضاع اقتصادی همچنان بد می‌ماند. مردم در یأس فرو می‌روند و به زندگی روزمره خود باز می‌گردند. این احتمالاً محتمل‌ترین سناریو است.

سناریوی دوم – مداخله نظامی خارجی: اگر رژیم صهیونیستی و آمریکا تصمیم به حمله نظامی بگیرند، وضعیت کاملاً متفاوت خواهد شد. در این صورت، ایران با یک بحران چندجانبه روبرو می‌شود: جنگ خارجی، ناآرامی داخلی، و فروپاشی کامل اقتصاد. این سناریو می‌تواند به سقوط نظام یا حتی تجزیه ایران منجر شود.
اما اسرائیل هم دچار مشکلات بزرگی خواهد شد صنایع و مراکز انرژی و نظامی اش توسط پاسخ موشکی ایران نابود خواهد شد.

سناریوی سوم – انفجار انقلابی: اگر یک رویداد خاص – مانند کشتار گسترده معترضان یا یک فاجعه اقتصادی بزرگ‌تر – رخ دهد و باعث خشم فراگیر شود، ممکن است یک موج انقلابی واقعی شکل بگیرد. اما در فقدان رهبری و سازمان، این انقلاب احتمالاً به هرج و مرج و جنگ داخلی منجر خواهد شد.

سناریوی چهارم – اصلاحات واقعی: این سناریو تقریباً غیرممکن به نظر می‌رسد، اما شامل آن است که بخشی از نخبگان حاکم به خطر درک کنند و به اصلاحات جدی اقتصادی و سیاسی دست بزنند. با توجه به ساختار الیگارشی کنونی، این احتمال بسیار ضعیف است.
مردم ایران در یکی از سخت‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر خود قرار دارند. آن‌ها قربانی دوگانه‌ای هستند: از یک سو، نظام فاسد و الیگارشی که با سیاست‌های نئولیبرالیستی و غارت نظام‌مند، کشور را به ورشکستگی کشانده است. از سوی دیگر، دشمنان خارجی و عوامل داخلی آن‌ها که به بهانه آزادی و دموکراسی، در حقیقت به دنبال استعمار مجدد و تجزیه ایران هستند.

تراژدی واقعی این است که گزینه سوم – یک جنبش مستقل، ملی و عدالت‌خواه که نه با فساد نظام کنار بیاید و نه به دامان دشمنان خارجی بیفتد – عملاً وجود ندارد. چپ‌ها و عدالت‌خواهان واقعی نه سازمان دارند، نه منابع مالی، و نه توان رسانه‌ای برای رقابت با دو قطب موجود.

در این وضعیت، آینده ایران بسیار تاریک به نظر می‌رسد. اگر نظام فعلی باقی بماند، غارت و فقر ادامه خواهد یافت. اگر سقوط کند، احتمالاً جای آن را رژیمی وابسته به غرب خواهد گرفت که ایران را به کلی به یک کشور مستعمره تبدیل می‌کند. و اگر جنگ درگیرد، فاجعه انسانی و ملی غیرقابل تصور خواهد بود.

تنها راه نجات، شکل‌گیری یک جریان کارگری و عدالتخواه قدرتمند است که بتواند هم فساد داخلی را محکوم کند و هم از استقلال و تمامیت ارضی ایران دفاع کند. اما در شرایط کنونی، این آرزویی بیش به نظر نمی‌رسد – آرزویی که شاید برای تحقق آن دیگر خیلی دیر شده باشد.