
این گزارش تحلیلی به بررسی عمیق و مستند رویدادهای بیسابقهای میپردازد که در روزهای آغازین ماه ژانویه سال ۲۰۲۶ میلادی رخ داد؛ جایی که نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا اقدام به عملیات نظامی گستردهای علیه خاک حاکمیتی جمهوری بولیواری ونزوئلا نمودند و در نتیجه این حمله، نیکلاس مادورو، رئیسجمهور منتخب و قانونی این کشور، بهصورت غیرقانونی ربوده شد و به خاک ایالات متحده منتقل گردید. این رویداد، که بهعنوان یکی از صریحترین نقضهای حقوق بینالملل و منشور سازمان ملل متحد در دوران معاصر محسوب میشود، پیامدهای ژئوپلیتیکی گستردهای برای کل منطقه آمریکای لاتین و نظم جهانی به همراه دارد.
این تحلیل بر اساس مصاحبه مفصل با خوزه لوئیس گراناداس، تحلیلگر سیاسی برجسته مکزیکی و روزنامهنگار مستقل متخصص در امور آمریکای لاتین، تهیه شده است. گراناداس که بنیانگذار پادکست سوبرانیا (حاکمیت) و نویسنده نشریه دراپسایدنیوز است، دیدگاهی عمیق و چندبُعدی از این بحران ارائه میدهد که عوامل نظامی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را در بر میگیرد.
زمینهسازی تاریخی و بستر رویداد
سابقه تقابل ایالات متحده و انقلاب بولیواری
برای درک کامل ابعاد این حمله نظامی، باید به پیشینه چندین دههای تنشهای ساختاری میان ایالات متحده و دولتهای چپگرای ونزوئلا نگاهی بیندازیم. از زمان به قدرت رسیدن هوگو چاوز در سال ۱۹۹۹ میلادی و آغاز پروژه سوسیالیسم قرن بیستویکم، ونزوئلا به یکی از برجستهترین چالشهای راهبردی واشنگتن در حیاط خلوت سنتی خود – آمریکای لاتین – تبدیل شده است.
سیاستهای چاوز برای ملیکردن منابع نفتی، توزیع مجدد ثروت به نفع اقشار محروم، و ایجاد محورهای مقاومت منطقهای علیه سلطه اقتصادی و سیاسی آمریکا، موجب شد تا واشنگتن ونزوئلا را بهعنوان تهدیدی جدی برای منافع خود تلقی کند. پس از درگذشت چاوز در سال ۲۰۱۳ و روی کار آمدن نیکلاس مادورو بهعنوان جانشین او، این تنشها نهتنها کاهش نیافت، بلکه بهطور فزایندهای شدت گرفت.
جنگ ترکیبی و محاصره اقتصادی
خوزه لوئیس گراناداس در تحلیل خود بر این نکته بسیار مهم تأکید میکند که جنگ ایالات متحده علیه ونزوئلا همواره ماهیت ترکیبی داشته است. این جنگ ترکیبی شامل طیف گستردهای از ابزارها و تاکتیکهاست که از جنگ روانی و تبلیغاتی گرفته تا تحریمهای اقتصادی ویرانگر، حمایت از گروههای مخالف، تلاشهای کودتا، و در نهایت تهدیدات نظامی مستقیم را شامل میشود.
تحریمهای یکجانبه که ایالات متحده از سال ۲۰۱۵ بهطور فزاینده علیه ونزوئلا اعمال کرده، تأثیرات ویرانگری بر اقتصاد و زیرساختهای این کشور داشته است. این محاصره اقتصادی نهتنها دسترسی ونزوئلا به بازارهای مالی بینالمللی را محدود کرده، بلکه توانایی این کشور برای واردات قطعات یدکی، تجهیزات پزشکی، و حتی مواد غذایی اساسی را بهشدت تضعیف نموده است.
از دیدگاه تحلیلگران مستقل، این تحریمها در واقع نوعی مجازات جمعی علیه مردم ونزوئلا محسوب میشوند، چرا که بیشترین آسیب را به شهروندان عادی وارد میکنند، نه به ساختارهای قدرت. با این حال، هدف واقعی این سیاست، ایجاد فشار اجتماعی و اقتصادی به حدی است که مردم ونزوئلا را به شورش علیه دولت منتخب خود وادار کند – استراتژی که تاکنون به نتیجه مطلوب واشنگتن منجر نشده است.
تحلیل عملیات نظامی: ابعاد فنی و تاکتیکی
جزئیات حمله و اقدامات نظامی
در شامگاه روز سوم ژانویه ۲۰۲۶، نیروهای ویژه نظامی ایالات متحده اقدام به یک عملیات پیچیده و چندوجهی علیه اهداف در پایتخت ونزوئلا، کاراکاس، نمودند. تصاویر ویدئویی که از این حمله منتشر شد، بالگردهای نظامی آمریکایی را در حال پرواز پست بر فراز شهر و انجام عملیات فرود نیروها نشان میداد، همراه با انفجارهای متعدد در سطح شهر.
آنچه در این تصاویر بهشدت قابل توجه و تأملبرانگیز است، غیاب کامل واکنش سامانههای دفاع هوایی ونزوئلا است. در حالی که ونزوئلا در سالهای اخیر سرمایهگذاری قابل توجهی در تجهیزات دفاع هوایی، عمدتاً از کشورهای روسیه و چین، انجام داده بود، هیچ نشانهای از فعالسازی این سامانهها در طول حمله دیده نشد.
ژنرال دن کین، فرمانده عملیات، در کنفرانس مطبوعاتی بعدی با حضور رئیسجمهور ترامپ، توضیحات جزئیتری ارائه داد. به گفته وی، یگانهای هوایی مشترک ایالات متحده قبل از نزدیک شدن به کاراکاس، اقدام به خنثیسازی و غیرفعال کردن سامانههای دفاع هوایی ونزوئلا نمودهاند. این عملیات بهاحتمال زیاد شامل استفاده از فناوریهای جنگ الکترونیک پیشرفته، سامانههای اختلال در امواج رادار، و احتمالاً حملات سایبری هدفمند بوده است.
قابلیتهای فناوری و تسلیحاتی آمریکا
گراناداس در تحلیل خود بر این نکته تأکید میکند که نباید قدرت نظامی و فناوری ایالات متحده را دستکم گرفت. با بودجه نظامی سالانهای که به بیش از یک تریلیون دلار میرسد، پنتاگون دسترسی به پیشرفتهترین فناوریهای نظامی جهان را دارد – بسیاری از این فناوریها حتی برای تحلیلگران نظامی شناخته شده نیستند.
بهطور خاص، استفاده از هواپیماهای گرولر، که متعلق به نیروی دریایی ایالات متحده است و برای جنگ الکترونیک و اختلال در سامانههای دفاعی دشمن طراحی شده، احتمالاً نقش کلیدی در این عملیات داشته است. این هواپیماها قادرند سامانههای رادار، ارتباطات نظامی، و حتی سیستمهای موقعیتیابی جهانی را مختل کنند، که دقیقاً همان چیزی است که در روزهای منتهی به حمله، با گزارشهای متعدد از اختلال در سامانههای موقعیتیابی ماهوارهای در اطراف کاراکاس و نزدیک به فرودگاه اصلی شهر، مشاهده شد.
علاوه بر این، گزارشهایی مبنی بر حملات سایبری به شبکه برق ونزوئلا وجود داشته که این شبکه به دلیل سالها تحریم و کمبود قطعات یدکی، بسیار آسیبپذیر شده بود. قطع برق در لحظات حساس عملیات میتواند توانایی هماهنگی و پاسخدهی نیروهای دفاعی را بهطور چشمگیری کاهش دهد.
سؤال خیانت یا غافلگیری کامل؟
یکی از بحثبرانگیزترین سؤالاتی که پس از این حمله مطرح شد، این بود که آیا عدم مقاومت مؤثر ونزوئلا نشاندهنده خیانت درونی در ساختارهای امنیتی و نظامی کشور بود؟ برخی ناظران، با اشاره به سابقه تلاشهای کودتا و نفوذ ایالات متحده در ارتش کشورهای آمریکای لاتین، این احتمال را مطرح کردند.
با این حال، گراناداس این فرضیه را قاطعانه رد میکند. او استدلال میکند که تاریخ انقلاب بولیواری و شخصیتهای کلیدی درگیر در آن، بهویژه کسانی مانند دلسی رودریگز (معاون رئیسجمهور) و دیوسدادو کابیو (یکی از ستونهای اصلی جنبش چاویستی)، چنین خیانتی را بسیار بعید میسازد. بسیاری از این رهبران سابقه چندین دهه مبارزه علیه سلطه آمریکا دارند و برخی، مانند خانواده رودریگز، قربانیان مستقیم خشونت دولتی حمایتشده توسط ایالات متحده در دوران پیش از چاوز بودهاند.
در عوض، تحلیل گراناداس بر این نکته تمرکز دارد که ترکیب عوامل چندگانه – از جمله برتری فناوری آمریکا، تضعیف زیرساختهای دفاعی ونزوئلا به دلیل سالها تحریم، سرعت و غافلگیری عملیات، و احتمالاً استفاده از اطلاعات جاسوسی دقیق – منجر به موفقیت این عملیات شد. به گفته او، حتی وزیر دفاع ونزوئلا، ولادیمیر پادرینو لوپز، احتمالاً از سرعت و دامنه این حمله شگفتزده شده بود.
تلفات و خسارات
در حالی که ایالات متحده ادعا کرد که هیچ تلفاتی در میان نیروهای خود نداشته – ادعایی که خود بهتنهایی قابل تأمل است با توجه به پیچیدگی عملیات – گزارشها از سوی مقامات ونزوئلایی حداقل ۴۰ کشته را تأیید کردند. علاوه بر این، آسیب به اهداف غیرنظامی، از جمله یک انبار تجهیزات پزشکی متعلق به وزارت بهداشت، گزارش شد.
این آمار تلفات، در کنار ادعای آمریکا مبنی بر عملیاتی «دقیق» و «جراحی»، تناقض آشکاری را نشان میدهد و یادآور رویه مشابه رژیم صهیونیستی در حملات به غزه است، جایی که ادعاهای حملات دقیق همواره با واقعیت کشتار غیرنظامیان در تضاد بوده است.
تحولات سیاسی پس از حمله
موقعیت دلسی رودریگز
پس از ربوده شدن مادورو، دلسی رودریگز، معاون رئیسجمهور، بهعنوان رئیسجمهور موقت سوگند یاد کرد. این انتقال قدرت بر اساس قانون اساسی ونزوئلا صورت گرفت، که در صورت غیبت یا ناتوانی رئیسجمهور، معاون او را بهعنوان جانشین موقت تعیین میکند.
ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی خود ادعا کرد که رودریگز در مکالمه تلفنی با مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، اعلام آمادگی کرده است که «هر کاری که لازم باشد» انجام دهد. این ادعا، که بهاحتمال زیاد بخشی از جنگ روانی و تلاش برای نشان دادن رودریگز بهعنوان فردی تسلیمشده است، توسط گراناداس بهشدت مورد تردید قرار میگیرد.
او استدلال میکند که رودریگز در آن لحظه بحرانی احتمالاً تلاش میکرد تا حمله را متوقف کند و از کشته شدن شهروندان بیشتر جلوگیری نماید. ترامپ در همان کنفرانس مطبوعاتی اعتراف کرد که موج دوم حملات سنگینتری آماده بوده – تهدیدی که احتمالاً به رودریگز منتقل شده بود. در چنین شرایطی، تلاش برای مذاکره و جلوگیری از کشتار بیشتر، نهتنها نشانه تسلیم نیست، بلکه مسئولیت اخلاقی و سیاسی یک رهبر است.
چالشهای پیش روی رودریگز
رودریگز اکنون با چالشهای بیسابقهای روبهروست. او باید توازن بسیار ظریفی را میان بخشهای مختلف قدرت در ونزوئلا حفظ کند:
نیروهای نظامی: ارتش ونزوئلا همواره ستون فقرات انقلاب بولیواری بوده است. حفظ وفاداری ارتش، بهویژه پس از این شکست تحقیرآمیز نظامی، بسیار حیاتی است. رودریگز باید بتواند به ارتش اطمینان دهد که هدف بازسازی ظرفیتهای دفاعی و جلوگیری از تکرار چنین حملاتی است.
جنبشهای مردمی چپگرا: میلیونها ونزوئلایی که طی بیست و پنج سال گذشته از برنامههای اجتماعی انقلاب بولیواری بهرهمند شدهاند، هرگونه تسلیم به خواستهای واشنگتن را تحمل نخواهند کرد. این بخش از جامعه، که سازمانیافته و مسلح است (از طریق میلیشیاهای مردمی)، میتواند در صورت احساس خیانت، بهسرعت موضع خود را تغییر دهد.
بورژوازی ملی: بخشی از طبقه سرمایهدار ونزوئلا که همچنان در اقتصاد نقش مهمی ایفا میکند، همواره خواستار روابط بهتر با غرب و کاهش تنشها بوده است. مادورو در سالهای اخیر، بهویژه پس از تشدید تحریمها، امتیازاتی به این بخش داده بود تا اقتصاد را سرپا نگه دارد. رودریگز باید این تعادل ظریف را حفظ کند.
صنعت نفت و منافع خارجی: ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر اثباتشده نفتی جهان است. چین، روسیه، و برخی شرکتهای چندملیتی مانند شورون، سرمایهگذاریهای قابل توجهی در این بخش دارند. مدیریت این منافع در شرایط فشار آمریکا، پیچیدگی خاص خود را دارد.
گراناداس تأکید میکند که توانایی مدیریت این منافع متضاد، یکی از ویژگیهای برجسته چاوز و مادورو بوده است. رودریگز اکنون باید ثابت کند که او نیز دارای این مهارت است، وگرنه جایگاهش بهسرعت تضعیف خواهد شد.
چالش قانونی مشروعیت
یکی از مسائل پیچیدهای که رودریگز با آن روبهروست، مسئله مشروعیت قانونی است. بر اساس قانون اساسی ونزوئلا، اگر رئیسجمهور در نیمه اول دوره ششساله خود قادر به انجام وظایف نباشد، باید انتخابات جدیدی برگزار شود. با این حال، اگر این ناتوانی در نیمه دوم دوره رخ دهد، معاون رئیسجمهور میتواند دوره را تکمیل کند.
مادورو تازه در دهم ژانویه سوگند یاد کرده بود، بنابراین وضعیت او در یک منطقه خاکستری قانونی قرار دارد. دیوان عالی ونزوئلا باید در مورد این مسئله تصمیم بگیرد. در حال حاضر، رودریگز را بهعنوان رئیسجمهور موقت به رسمیت شناختهاند، اما مسیر بلندمدت هنوز نامشخص است.
جالب اینجاست که همان منطق قانونی که مخالفان ونزوئلا در سال ۲۰۱۹ برای توجیه خودخواندهرئیسجمهوری خوان گوایدو استفاده کردند – یعنی غیبت رئیسجمهور قانونی – اکنون میتواند برای مشروعیتبخشی به رودریگز به کار رود، البته این بار با توجیه واقعی: مادورو واقعاً غایب است، نه به دلیل عدم مشروعیت، بلکه به دلیل ربوده شدن توسط یک قدرت خارجی.
چاوز، مادورو و میراث انقلاب بولیواری
ماریا کورینا ماچادو: ناکامی یک پروژه
یکی از لحظات شگفتانگیز کنفرانس مطبوعاتی ترامپ، نحوه برخورد او با ماریا کورینا ماچادو بود. ماچادو، که اخیراً جایزه صلح نوبل را دریافت کرده بود – احتمالاً بهعنوان بخشی از تلاش برای مشروعیتبخشی به او بهعنوان رهبر آینده ونزوئلا – بهطور غیرمنتظرهای توسط ترامپ کنار گذاشته شد.
ترامپ گفت: «او زن بسیار خوبی است، اما احترام لازم را ندارد.» این جمله، که بهظاهر بیاهمیت است، در واقع افشاگری بزرگی است. ماچادو، که دههها توسط ایالات متحده حمایت شده و در کاخ سفید با جورج دبلیو بوش عکس یادگاری گرفته، حالا ظاهراً حتی برای ترامپ هم کارایی ندارد.
گراناداس بر این نکته تأکید میکند که ماچادو هرگز چهره محبوبی در ونزوئلا نبوده است. او در اکثر دوران فعالیت سیاسی خود، بسیار نامحبوب بوده و تنها در سالهای اخیر، به لطف حمایت رسانهای گسترده غرب و جایزه نوبل، پروفایل بالاتری پیدا کرده است. با این حال، واقعیت این است که او هرگز نامزد رسمی انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۴ نبود – نامزد رسمی اپوزیسیون، ادموندو گونزالس، دیپلمات مسنی بود که به دلیل سن و حال او، حتی قادر به انجام کمپین انتخاباتی نبود.
ماچادو همچنین بهخاطر حمایت آشکارش از رژیم صهیونیستی و نسلکشی در غزه، برای بسیاری از مردم ونزوئلا و آمریکای لاتین، چهرهای منفور است. حقیقت این است که او هرگز توان اداره ونزوئلا را نداشته و ندارد، چون فاقد پایگاه اجتماعی واقعی و توانایی ایجاد ائتلافهای سیاسی است.
میراث چاوز و چالشهای مادورو
هوگو چاوز، که در سال ۲۰۱۳ درگذشت، تحولی بنیادین در ونزوئلا ایجاد کرد. او با ملی کردن صنعت نفت، توزیع ثروت نفتی به نفع فقرا، ایجاد برنامههای اجتماعی گسترده (مانند برنامههای آموزشی، بهداشتی و مسکن)، و ایجاد یک جنبش سیاسی مردمی قوی، بهطور اساسی ساختار قدرت در ونزوئلا را تغییر داد.
نیکلاس مادورو، که بهعنوان جانشین چاوز انتخاب شد، در شرایط بسیار دشوارتری حکومت میکند. او نهتنها با میراث سنگین چاوز مقایسه میشود، بلکه با تشدید فشارهای خارجی، تحریمهای ویرانگر، تلاشهای کودتا، و بحرانهای اقتصادی حاد روبهروست.
یکی از تواناییهای کلیدی مادورو، همانند چاوز، حفظ تعادل میان بخشهای مختلف قدرت بوده است. در سالهای اخیر، او مجبور شده امتیازاتی به بخش خصوصی و بورژوازی ملی بدهد تا اقتصاد را سرپا نگه دارد، در حالی که همزمان سعی کرده پایگاه چپگرای خود را حفظ کند. این کار بسیار دشواری است و مادورو تا حدودی موفق بوده، اگرچه نقدهایی از سوی بخشهای رادیکالتر جنبش چاویستی وجود داشته است.
پیامدهای منطقهای: تهدید برای کل آمریکای لاتین
واکنش مکزیک: دیپلماسی بدون قدرت
دولت مکزیک، به رهبری کلودیا شاینباوم، بیانیهای صادر کرد که در آن حمله ایالات متحده را محکوم و آن را نقض آشکار منشور سازمان ملل متحد خواند. این بیانیه از سازمان ملل خواست تا اقدامات لازم را انجام دهد.
با این حال، گراناداس نسبت به اثربخشی چنین درخواستهایی بدبین است. او استدلال میکند که سازمان ملل، بهویژه در سالهای اخیر، بیفایدگی کامل خود را نشان داده است. واکنش دبیرکل سازمان ملل، آنتونیو گوترش، که «هر دو طرف» را به خویشتنداری فراخواند – گویی ونزوئلا مرتکب جرمی شده – نشاندهنده ناتوانی یا بیمیلی این سازمان برای مقابله با تجاوزات آشکار قدرتهای بزرگ است.
نکته مهمتر این است که شاینباوم، با وجود محکومیت کلامی، هنوز اقدامات عملی قاطعی انجام نداده است. گراناداس اشاره میکند که مکزیک میتوانست برای نمونه همکاریهای نظامی با ایالات متحده را تعلیق کند – همان کاری که مجلس سنای مکزیک با لغو یک نشست برای تصویب مأموریتهای مشترک نظامی انجام داد. این نوع اقدامات عملی، نه صرفاً بیانیههای کلامی، است که میتواند پیام واقعی به واشنگتن بفرستد.
واکنش کلمبیا: شجاعت گوستاوو پترو
رئیسجمهور کلمبیا، گوستاوو پترو، واکنشی بسیار تندتر نشان داد. او ترامپ و اطرافیانش را «باندی از کودکآزاران» نامید که میخواهند دموکراسی را نابود کنند تا از افشای لیست جفری اپستین جلوگیری کنند، و اضافه کرد که آنها کشتیهای جنگی میفرستند تا ماهیگیران را بکشند و همسایهشان را به خاطر نفتش تهدید به حمله میکنند.
این بیانیه نهتنها صادقانه است، بلکه شجاعانه نیز هست، چون کلمبیا بهعنوان همسایه و شریک تجاری ایالات متحده، خود را در معرض خطر قرار میدهد. گراناداس تأکید میکند که اگر ترامپ با این جنایت بدون مجازات کنار بیاید، هیچ دلیلی وجود ندارد که او علیه سایر دولتهای چپگرای منطقه هم اقدام نکند.
برزیل و موضع لولا
برزیل، بزرگترین کشور آمریکای لاتین و قدرت اقتصادی منطقه، نقش کلیدی در شکلدهی واکنش منطقهای دارد. لولا داسیلوا، رئیسجمهور برزیل، در گذشته از انقلاب بولیواری حمایت کرده، اما در سالهای اخیر رویکرد متعادلتری داشته است.
واکنش برزیل به این بحران میتواند تعیینکننده باشد. اگر برزیل، همراه با مکزیک، کلمبیا، و سایر کشورها، بتوانند یک جبهه واحد منطقهای تشکیل دهند، میتوانند فشار قابل توجهی بر ایالات متحده وارد کنند. با این حال، وجود دولتهای راستگرای همسو با واشنگتن در منطقه، مانند آرژانتین تحت رهبری خاویر میلئی، این اتحاد را دشوار میسازد.
تهدید گستردهتر: کانادا، گرینلند و فراتر
همانطور که مصاحبهشونده کانادایی، دیمیتری لاسکاریس، به درستی اشاره میکند، این حمله نهتنها تهدیدی برای آمریکای لاتین، بلکه برای هر کشوری است که ترامپ آن را هدف قرار داده است. ترامپ علناً گفته که کانادا را ایالت پنجاه و یکم آمریکا میداند و نخستوزیر آن را «فرماندار» خطاب میکند.
واکنش دو رهبر اصلی سیاسی کانادا به حمله به ونزوئلا، که هر دو در واقع آن را توجیه کردند و مادورو را شیطانسازی نمودند، نشاندهنده خطر بزرگی است. این رهبران، با تشویق واشنگتن به استفاده از زور نظامی علیه دولتهایی که فرمان واشنگتن را نمیپذیرند، در واقع در حال دعوت از همان خطر برای کشور خودشان هستند.
گراناداس بر این نکته تأکید میکند که حتی کشورهای سفیدنشین استعماری مانند کانادا، دیگر از این خطر مصون نیستند. در دنیای جدیدی که ترامپ در حال شکل دادن آن است، حاکمیت ملی دیگر اصل پذیرفتهشدهای نیست، بلکه چیزی است که باید به زور حفظ شود.
ابعاد اقتصادی: نفت، منابع و امپریالیسم
ذخایر نفتی ونزوئلا
ونزوئلا دارای بزرگترین ذخایر اثباتشده نفتی در جهان است – حتی بیشتر از عربستان سعودی. این واقعیت، محور اصلی استراتژی آمریکا است. ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی خود بارها بر این نکته تأکید کرد که «ما قصد داریم این کشور را اداره کنیم» و «ما قصد نداریم این کار را بدون بهرهبرداری انجام دهیم.»
این صراحت بیسابقه است. در گذشته، ایالات متحده حداقل تظاهر به دفاع از دموکراسی یا حقوق بشر میکرد. ترامپ حتی زحمت این تظاهر را هم نمیکشد – او صریحاً میگوید که هدف، کنترل منابع است.
سابقه شرکتهای نفتی آمریکایی
پس از تصویب قانون هیدروکربنها در دوران چاوز، که مالکیت دولتی بر منابع نفتی را تقویت و سهم دولت از درآمدهای نفتی را افزایش داد، بسیاری از شرکتهای نفتی آمریکایی از ونزوئلا خارج شدند. اگزان موبایل، بهطور خاص، تصمیم گرفت به جای همکاری با قوانین ونزوئلا، در گویانا سرمایهگذاری کند.
گویانا، کشور کوچک همسایه ونزوئلا، دارای یک منطقه مورد مناقشه به نام اسکیبو است که ونزوئلا ادعای مالکیت تاریخی بر آن دارد. ذخایر عظیم نفتی که مستقیماً در آبهای نزدیک این منطقه کشف شده، به گویانا تبدیل به یکی از سریعترین اقتصادهای در حال رشد جهان کرده است – هرچند که این ثروت عمدتاً وارد جیب اگزان موبایل میشود، نه مردم گویانا.
گراناداس اشاره میکند که اگزان موبایل نقش فعالی در تشدید تنشهای میان ونزوئلا و گویانا داشته است، احتمالاً با هدف ایجاد بهانهای برای مداخله بینالمللی که به آنها اجازه دهد به ونزوئلا بازگردند.
امتیازات احتمالی و خطوط قرمز
سؤال اصلی این است: آیا دلسی رودریگز مجبور خواهد شد امتیازاتی در زمینه نفت به ایالات متحده بدهد؟
گراناداس استدلال میکند که ونزوئلا قبلاً امتیازاتی داده است. به دلیل تحریمها و کمبود سرمایه، دولت ونزوئلا نمیتواند صنعت نفت خود را به تنهایی بازسازی کند. بنابراین، حضور شرکتهای خارجی، از جمله آمریکایی، تحت شرایط خاص، ضروری است.
شورون، برخلاف اگزان موبایل، تصمیم گرفت تحت قوانین ونزوئلا کار کند و همچنان در این کشور حضور دارد. بازگشت شرکتهای دیگر تحت همین شرایط – یعنی احترام به قوانین ونزوئلا، پرداخت مالیات و حق امتیاز مناسب، و تحت نظارت دولت – لزوماً خیانت به اصول انقلاب بولیواری نیست.
اما خط قرمز، کنترل و اداره مستقیم آمریکایی بر میادین نفتی است. اگر ترامپ واقعاً قصد دارد که «ایالات متحده میادین نفتی را اداره کند»، همانطور که گفته، آنگاه ما با یک اشغال کامل روبهرو هستیم – و گراناداس معتقد است که در این صورت، نیروهای انقلابی ونزوئلا به مقاومت مسلحانه روی خواهند آورد و صنعت نفت را سابوتاژ خواهند کرد تا اجازه ندهند آمریکا از آن بهرهبرداری کند.
نقش چین و روسیه
سرمایهگذاریها و روابط استراتژیک
چین و روسیه در دهههای اخیر، سرمایهگذاریهای قابل توجهی در ونزوئلا انجام دادهاند. چین، بهطور خاص، به بزرگترین خریدار نفت ونزوئلا تبدیل شده – حدود ۹۰ درصد صادرات نفتی ونزوئلا به چین میرود. روسیه نیز در بخش گاز طبیعی سرمایهگذاری کرده است.
ونزوئلا تنها کشور در آمریکای لاتین است که با چین «شراکت استراتژیک جامع» دارد – بالاترین سطح روابط دیپلماتیک در سیستم چینی. این نشاندهنده عمق روابط سیاسی، نه صرفاً اقتصادی، است.
واکنش چین به حمله
وزارت امور خارجه چین بیانیهای قاطع صادر کرد که در آن حمله آمریکا را محکوم و آن را نقض آشکار حاکمیت ونزوئلا خواند. با توجه به زبان معمولاً محتاطانه و دیپلماتیک چین، این واکنش نسبتاً تند تلقی میشود.
با این حال، گراناداس نسبت به میزان دخالت مستقیم چین محتاط است. او معتقد است که چین ترجیح میدهد از طریق کانالهای دیپلماتیک و نهادهای بینالمللی مانند سازمان ملل عمل کند، تا اینکه بهصورت مستقیم در درگیریهای نظامی دخالت نماید. چین، بهرغم قدرت رو به رشدش، هنوز خطمشی عدم مداخله نظامی در امور داخلی کشورهای دیگر را دنبال میکند.
با این حال، حضور نماینده ویژه رئیسجمهور چین در ونزوئلا درست قبل از حمله، و صدور بیانیه قاطع پس از آن، نشان میدهد که چین این موضوع را جدی میگیرد. سؤال اصلی این است که آیا چین حاضر است از ابزارهای اقتصادی خود – مانند تحریمهای متقابل علیه آمریکا یا قطع همکاریها در زمینههای خاص – برای اعمال فشار استفاده کند.
تحلیل حقوق بینالملل و بیاعتباری نهادهای جهانی
جنایت تجاوز: بدترین جنایت بینالمللی
در دادگاههای نورنبرگ پس از جنگ جهانی دوم، «جنایت تجاوز» بهعنوان بدترین جنایت در حقوق بینالملل تعریف شد – چرا که تجاوز نظامی، منشأ تمام جنایات دیگر جنگی است. آنچه ایالات متحده در ونزوئلا انجام داد، دقیقاً همین جنایت است: حمله نظامی بدون هیچگونه توجیه قانونی، ربودن رئیسجمهور یک کشور حاکم، و تهدید به اشغال.
حتی روزنامه گاردین، که معمولاً با جنبش چاویستی مخالف است، مجبور شد اعتراف کند که هیچ حقوقدان بینالمللی نمیتواند این عمل را جز نقض آشکار منشور سازمان ملل بداند. حتی سرمقاله نیویورک تایمز، که سابقه حمایت از تلاشهای آمریکا برای تغییر رژیم در ونزوئلا را دارد، اعتراف کرد که «این کار بسیار دور رفته است.»
شکست سازمان ملل
واکنش سازمان ملل به این بحران، شکست کامل این نهاد را نشان داد. آنتونیو گوترش، دبیرکل سازمان ملل، نتوانست حتی نام آمریکا را بهعنوان متجاوز ببرد و در عوض، هر دو طرف را به «خویشتنداری» فراخواند – گویی ونزوئلا هم مسئولیتی در این تجاوز دارد.
این رفتار، یادآور سکوت سازمان ملل در مقابل نسلکشی در غزه است. گراناداس به درستی اشاره میکند که اگر سازمان ملل نتواند حتی در مواجهه با یک نسلکشی روشن و آشکار عمل کند، چگونه میتوان انتظار داشت که در مورد ونزوئلا موضع قاطعی بگیرد؟
سازمان کشورهای آمریکایی و کمیسیون تحقیق
واکنش سازمان کشورهای آمریکایی نیز مایوسکننده بود. کمیسیون تحقیق سازمان ملل درباره ونزوئلا، که بیشتر زمان خود را صرف انتقاد از دولت ونزوئلا به خاطر «نقض حقوق بشر» کرده بود، حتی در این لحظه بحرانی نیز بیشتر بر انتقاد از ونزوئلا متمرکز شد تا محکوم کردن تجاوز آمریکا.
این رویکرد نشاندهنده تعصب ساختاری این نهادها است. همانطور که گراناداس اشاره میکند، هیچ نقض حقوق بشری بدتر از تجاوز نظامی و ربودن رئیسجمهور یک کشور نیست – اما این نهادها ترجیح میدهند درباره اتهامات چندین ساله علیه دولت ونزوئلا صحبت کنند، تا اینکه جنایت روشن و آشکار آمریکا را محکوم کنند.
چشمانداز آینده و سناریوهای احتمالی
سناریوی اول: مقاومت و تداوم انقلاب
در این سناریو، دلسی رودریگز و رهبری ونزوئلا توانایی حفظ وحدت داخلی و مقاومت در برابر فشارهای آمریکا را دارند. امتیازات محدودی در زمینه اقتصاد و نفت داده میشود، اما خط قرمز حاکمیت ملی و کنترل دولتی بر منابع حفظ میشود.
در این صورت، جنبشهای مردمی، ارتش، و نیروهای انقلابی متحد میمانند و هرگونه تلاش آمریکا برای اشغال فیزیکی با مقاومت شدید روبهرو میشود. ونزوئلا میتواند از حمایتهای بینالمللی چین، روسیه، ایران و سایر کشورهای مقاوم بهره ببرد.
این سناریو، با وجود دشواریهای زیاد، امکانپذیر است – بهخصوص اگر سایر کشورهای آمریکای لاتین اقدامات عملی برای حمایت از ونزوئلا انجام دهند.
سناریوی دوم: تسلیم تدریجی و رژیم دستنشانده
در این سناریوی بدبینانه، فشارهای آمریکا بهتدریج رهبری ونزوئلا را مجبور به امتیازات فزاینده میکند. کنترل صنعت نفت به شرکتهای آمریکایی واگذار میشود، سیاستهای اجتماعی انقلاب بولیواری تضعیف میشوند، و در نهایت، یک رژیم دستنشانده جایگزین میشود.
با این حال، گراناداس این سناریو را بسیار بعید میداند، چرا که میلیونها ونزوئلایی که از انقلاب بولیواری بهرهمند شدهاند، چنین خیانتی را تحمل نخواهند کرد و به مقاومت مسلحانه روی خواهند آورد.
سناریوی سوم: فروپاشی دولت و هرج و مرج
در بدترین سناریو، ترکیب فشارهای خارجی، تنشهای داخلی، و احتمالاً حملات نظامی بیشتر، منجر به فروپاشی ساختارهای دولتی میشود. ونزوئلا به کشوری شکستخورده تبدیل میشود که در آن گروههای مختلف برای کنترل بخشهای مختلف کشور میجنگند.
گراناداس اشاره میکند که برخی در واشنگتن دقیقاً به دنبال همین هستند – نه تغییر رژیم، بلکه فروپاشی کامل رژیم. سابقه مشابه در لیبی، عراق، سوریه، و اخیراً یمن را میتوان مشاهده کرد: کشورهایی که پس از مداخله غرب، به بخشهای متعدد تقسیم شدهاند و دیگر بهعنوان دولتهای کارآمد عمل نمیکنند.
این سناریو برای کل منطقه فاجعهبار خواهد بود و میتواند به بیثباتی گسترده منجر شود.
سناریوی چهارم: بسیج منطقهای و مقاومت جمعی
در امیدوارکنندهترین سناریو، این بحران موجب میشود که کشورهای آمریکای لاتین بالاخره متوجه خطر مشترک شوند و یک جبهه واحد منطقهای تشکیل دهند. یک پیمان دفاعی مشترک، شبیه به پیمان ناتو اما در جهت مقابل، میتواند ایجاد شود که در آن حمله به یک کشور، حمله به همه تلقی میشود.
گراناداس به تلاشهای قبلی در این زمینه اشاره میکند، مانند اتحادیه کشورهای آمریکای جنوبی که سعی داشت یک دکترین دفاعی مشترک آمریکای لاتین ایجاد کند. متأسفانه، این پروژه به دلیل تغییر دولتها و فشارهای خارجی متوقف شد.
اما شاید این بحران، همانطور که گراناداس با امیدواری میگوید، بتواند موجب بیداری منطقه شود. اگر مکزیک، برزیل، کلمبیا، بولیوی، کوبا، نیکاراگوئه و سایر کشورها بتوانند همکاری واقعی داشته باشند، میتوانند تعادل قدرت را تغییر دهند.
گراناداس فرضیه مهمی مطرح میکند: ایالات متحده در حال عقبنشینی استراتژیک است. پس از پایان جنگ سرد، واشنگتن خود را تنها ابرقدرت جهان میدانست و از «سلطه کامل طیف» صحبت میکرد. اما امروز، با ظهور چین بهعنوان رقیب جدی اقتصادی و فناوری، و با مقاومت روزافزون کشورهای جهان جنوب در برابر سلطه غرب، آمریکا دیگر در موقعیت سلطه بیچونوچرا نیست.
واکنش آمریکا به این افول، تلاش برای تثبیت کنترل بر «حیاط خلوت» سنتی خود – آمریکای لاتین – است. با استفاده از زور نظامی، تهدید، و فشار اقتصادی، واشنگتن میخواهد مطمئن شود که حداقل این منطقه تحت کنترل خود باقی میماند.
اما همانطور که تاریخ بارها نشان داده، امپراتوریهای در حال افول اغلب به خشونت متوسل میشوند – نه از روی قدرت، بلکه از روی ضعف. حمله به ونزوئلا میتواند علامت این باشد: نه نشانه قدرت مطلق آمریکا، بلکه نشانه ترس آن از دست دادن کنترل.
سوسیالیسم یا بربریت: انتخاب قرن
گراناداس با نقلقول کلاسیک مارکسیستی خاتمه میدهد: «سوسیالیسم یا بربریت.» این دوگانه امروز بیش از هر زمان دیگری معنا دارد. از یک سو، پروژههای انقلاب بولیواری، برنامههای اجتماعی گسترده، توزیع ثروت، و تلاش برای ساختن جامعهای عادلانهتر قرار دارد. از سوی دیگر، بربریت امپریالیسم، که با بمباران، ربودن رهبران منتخب، تحریمهای ویرانگر، و نسلکشی (همانطور که در غزه شاهد آن هستیم) خود را نشان میدهد.
گراناداس تأکید میکند که این نبرد، نبردی میان اقلیتی با سلاح، فناوری و سرمایه، و اکثریتی است که تنها داراییشان تعداد و ارادهشان است. او با اشاره به تاریخ پرفراز و نشیب چپ آمریکای لاتین – که از دیکتاتوریهای خونین مخروط جنوبی، جنگ کثیف مکزیک، و کشتار جمعی اتحاد میهنپرستانه در کلمبیا جان سالم به در برده – یادآور میشود که این جنبشها بارها از بحرانهای عمیقتر از این نیز بازگشتهاند.
درسهای تاریخی: مقاومتهای موفق
تاریخ آمریکای لاتین مملو از نمونههای مقاومت موفق است:
کوبا: علیرغم بیش از شش دهه تحریم، محاصره، تلاشهای کودتا، و حتی صدها طرح ترور، انقلاب کوبا همچنان پابرجاست. کوبا نشان داد که حتی یک کشور کوچک جزیرهای میتواند در مقابل قدرتمندترین امپراتوری تاریخ مقاومت کند – البته با هزینههای سنگین.
نیکاراگوئه: پس از سالها جنگ کنترا که توسط آمریکا تأمین مالی میشد، ساندینیستها در نهایت از طریق انتخابات قدرت را از دست دادند، اما سالها بعد دوباره بازگشتند و امروز دانیل اورتگا همچنان در قدرت است.
بولیوی: پس از کودتای سال ۲۰۱۹ علیه اوو مورالس، که بهوضوح نقش سازمان کشورهای آمریکایی و ایالات متحده در آن مشهود بود، مردم بولیوی در کمتر از یک سال در انتخابات قاطعانه به نفع حزب جنبش به سوی سوسیالیسم رأی دادند و لوئیس آرسه را به ریاستجمهوری رساندند.
شیلی: پس از دیکتاتوری خونین پینوشه که با حمایت مستقیم آمریکا برقرار شد، شیلی در نهایت به دموکراسی بازگشت و در سالهای اخیر، یک رئیسجمهور چپگرا، گابریل بوریچ، انتخاب کرد و قانون اساسی پینوشه را رد نمود.
این نمونهها نشان میدهند که اگرچه راه مبارزه طولانی و پرهزینه است، اما شکست نهایی حتمی نیست.
نقش حیاتی همبستگی بینالمللی
یکی از درسهای مهم این بحران، اهمیت حیاتی همبستگی بینالمللی است. انقلاب بولیواری تنها به دلیل حمایت کشورهایی چون کوبا، روسیه، چین، ایران، و بلاروس توانسته تا این حد دوام بیاورد. این حمایتها نهتنها در شکل کمکهای اقتصادی و فناوری، بلکه در شکل مشروعیت سیاسی و دیپلماتیک نیز بوده است.
در مقابل، انزوای بینالمللی میتواند مرگبار باشد. همانطور که شاهد بودیم، حتی برخی کشورهایی که ادعای مخالفت با امپریالیسم آمریکا را دارند، در عمل تمایلی به قدمهای عملی قاطع ندارند. واکنش فاتر اتحادیه اروپا، سکوت عملی بسیاری از کشورهای عربی، و حتی موضعگیری محتاطانه برخی دولتهای چپ آمریکای لاتین، همه نشان میدهند که همبستگی واقعی کمیاب است.
تناقضات درونی امپریالیسم
با این حال، امپریالیسم آمریکا نیز دارای تناقضات درونی خود است که میتوانند به نفع مقاومت عمل کنند:
۱. بحران مشروعیت داخلی: خود ایالات متحده با بحرانهای عمیق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی داخلی روبهروست. نارضایتی عمومی از نظام، قطبیشدن شدید سیاسی، بحران مسکن و بهداشت، و شکاف طبقاتی روزافزون، همه موجب میشوند که حمایت عمومی برای ماجراجوییهای خارجی محدود باشد.
۲. هزینههای اقتصادی: حفظ امپراتوری نظامی جهانی بسیار پرهزینه است. با بدهی ملی آمریکا که به بیش از ۳۵ تریلیون دلار رسیده و هزینههای نظامی سالانه که از یک تریلیون دلار فراتر رفته، پایداری این سیستم محل تردید است.
۳. مقاومت جهانی رو به رشد: از غرب آسیا گرفته تا آفریقا و آمریکای لاتین، مقاومت در برابر سلطه آمریکا در حال رشد است. ائتلاف بریکس (برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی و اعضای جدید)، سازمان همکاری شانگهای، و دیگر ساختارهای چندجانبه جدید، همه نشانههای نظم جهانی جدیدی هستند که در آن آمریکا دیگر تکقطبی نیست.
آینده آمریکای لاتین: راه پیش رو
برای آینده آمریکای لاتین، چند مسیر حیاتی وجود دارد که باید دنبال شوند:
۱. ایجاد پیمان دفاعی منطقهای: کشورهای آمریکای لاتین باید یک پیمان دفاع مشترک واقعی ایجاد کنند. این پیمان باید شامل تعهد متقابل به دفاع در برابر تجاوز خارجی، به اشتراکگذاری اطلاعات امنیتی، هماهنگی نیروهای نظامی، و ایجاد یک دکترین دفاعی مشترک باشد.
۲. استقلال اقتصادی: کاهش وابستگی به بازارها و فناوریهای آمریکایی و اروپایی از طریق تقویت تجارت درونمنطقهای، توسعه زنجیرههای تأمین مستقل، و تقویت همکاری با چین، روسیه، هند و سایر کشورهای جهان جنوب. ایجاد یک ارز مشترک منطقهای یا استفاده از ارزهای ملی به جای دلار در تجارت دوجانبه میتواند گام مهمی باشد.
۳. استقلال فناوری و نظامی: آمریکای لاتین باید بهجای وابستگی به تسلیحات آمریکایی، صنایع دفاعی خود را توسعه دهد. این امر نیازمند سرمایهگذاری در تحقیق و توسعه، آموزش متخصصان، و انتقال فناوری از کشورهای دوست مانند روسیه و چین است.
۴. همکاری رسانهای و فرهنگی: مبارزه با جنگ روانی و تبلیغات امپریالیستی نیازمند ایجاد شبکههای رسانهای قوی منطقهای است. تلهسور، شبکه تلویزیونی آمریکای لاتین، مثال خوبی است، اما باید گسترش یابد و با منابع بیشتری تقویت شود.
۵. بازنگری در قراردادهای تسلیحاتی و نظامی: همانطور که گراناداس اشاره کرد، مجلس سنای مکزیک با لغو یک نشست برای تصویب مأموریتهای مشترک نظامی با آمریکا، گام کوچکی اما مهمی برداشت. تمام کشورهای منطقه باید همکاریهای نظامی خود با آمریکا را بازنگری کنند و از ارسال افسران خود به مدرسه آمریکای لاتین (که سابقه آموزش دیکتاتورها و کودتاچیان را دارد) خودداری کنند.
۶. تحکیم دموکراسی مشارکتی: یکی از دلایل مقاومت انقلاب بولیواری، مشارکت عمیق مردمی است. از طریق شوراهای محلی، میلیشیاهای مردمی، و برنامههای اجتماعی، میلیونها نفر مستقیماً در فرآیند سیاسی درگیر شدهاند. این مدل باید در سراسر منطقه تقویت شود تا دولتها از پایگاه اجتماعی قوی برخوردار باشند.
درسها برای جنبشهای ضدامپریالیستی جهانی
بحران ونزوئلا درسهای مهمی برای تمام جنبشهای ضدامپریالیستی و ضدسرمایهداری جهان دارد:
۱. امپریالیسم هرگز تسلیم نمیشود: هیچ میزانی از مصالحه، مذاکره، یا امتیازدهی نمیتواند امپریالیسم را راضی کند. هدف نهایی امپریالیسم، کنترل کامل بر منابع، بازارها، و نیروی کار است – نه همزیستی مسالمتآمیز. بنابراین، هر جنبش انقلابی باید آماده مقاومت بلندمدت باشد.
۲. اهمیت آمادگی نظامی: صلحطلبی بدون قدرت دفاعی، دعوت به تجاوز است. ونزوئلا با وجود سالها سرمایهگذاری در دفاع، به دلیل تحریمها و تضعیف زیرساختها، در برابر حمله آمریکا آسیبپذیر شد. این درس واضح است: هیچ انقلابی نمیتواند بدون توانایی دفاع از خود دوام بیاورد.
۳. جنگ ترکیبی نیازمند پاسخ ترکیبی است: جنگ امپریالیسم تنها نظامی نیست – بلکه اقتصادی، رسانهای، روانی، سایبری، و دیپلماتیک نیز هست. مقاومت باید در تمام این جبههها سازمانیافته باشد.
۴. نقش حیاتی اقتصاد مقاومتی: تحریمهای اقتصادی میتوانند به اندازه جنگ نظامی ویرانگر باشند. ایجاد اقتصادی مقاوم، متنوع، و کمتر وابسته به سیستم مالی غربی، ضرورتی حیاتی است.
۵. اهمیت سازمانیابی تودهای: ونزوئلا تنها به این دلیل توانسته این همه فشار را تحمل کند که میلیونها نفر مستقیماً در دفاع از انقلاب سازمانیافتهاند. بدون این پایگاه تودهای، هیچ رهبری نمیتواند دوام بیاورد.
نگاهی به واکنشهای جهانی
اروپا: همدستی آشکار
واکنش اتحادیه اروپا به حمله آمریکا به ونزوئلا، یک بار دیگر تظاهر «استقلال» اروپا را افشا کرد. سخنگوی سیاست خارجی اتحادیه اروپا بیانیهای صادر کرد که در آن اساساً از اقدام آمریکا حمایت کرد و مادورو را مسئول بحران دانست.
این واکنش نشان میدهد که علیرغم تنشهای تجاری یا اختلافات سیاسی گاهبهگاه، اروپا در مسائل اساسی همچنان متحد استراتژیک آمریکا در حفظ نظم امپریالیستی جهانی است. ادعاهای اروپا مبنی بر پایبندی به حقوق بینالملل و نظم مبتنی بر قواعد، تنها زمانی معنا دارد که منافع غرب در خطر نباشد.
خاورمیانه و غرب آسیا: سکوت معنادار
با وجود اینکه بسیاری از کشورهای منطقه خاورمیانه خود قربانی تجاوزات آمریکا بودهاند (عراق، سوریه، لیبی، یمن)، واکنشهای رسمی بسیاری از دولتهای منطقه به حمله به ونزوئلا، محدود یا معدوم بوده است.
این سکوت، نشاندهنده یک واقعیت تلخ است: بسیاری از رژیمهای منطقه، خود به سیستم امپریالیستی وابستهاند و نمیخواهند با حمایت آشکار از ونزوئلا، روابط خود با واشنگتن را به خطر بیندازند. این همان دلیلی است که جنبشهای مقاومتی مانند حزبالله لبنان، انصارالله یمن، و سایر گروههای محور مقاومت، اغلب در دفاع از قربانیان امپریالیسم جهانی صریحتر از دولتهای رسمی هستند.
آفریقا: درسهای تلخ
کشورهای آفریقایی نیز باید به این بحران با دقت بنگرند. لیبی، که روزگاری ثروتمندترین کشور آفریقا بود و رهبری آن، معمر قذافی، تلاش میکرد اتحاد آفریقایی قوی و مستقل از غرب بسازد، پس از مداخله ناتو در سال ۲۰۱۱ به کشوری شکستخورده تبدیل شد که هنوز در حال جنگ داخلی است.
همین سرنوشت میتواند در انتظار هر کشور آفریقایی باشد که جرأت چالش با سلطه غرب را داشته باشد. کودتاهای اخیر در منطقه ساحل (مالی، بورکینافاسو، نیجر) که رهبران آنها عملاً فرانسه و نفوذ غربی را بیرون راندند، احتمالاً هدف بعدی فشارها خواهند بود.
آسیا: تعادل ظریف
کشورهایی مانند ویتنام، لائوس، و حتی تا حدی هند، که روابط نزدیکی با چین و روسیه دارند اما نمیخواهند بهطور کامل با غرب قطع رابطه کنند، در موقعیت دشواری قرار دارند. آنها باید تعادل ظریفی میان حفظ روابط اقتصادی با غرب و دفاع از اصل حاکمیت ملی و عدم مداخله حفظ کنند.
واکنش این کشورها به بحران ونزوئلا میتواند نشاندهنده موضع آنها در نظم جهانی آینده باشد.
پیامدهای بلندمدت برای نظم جهانی
پایان «نظم مبتنی بر قواعد»؟
آنچه در ونزوئلا اتفاق افتاد، ممکن است نقطه عطفی در تاریخ نظم بینالمللی پساجنگ جهانی دوم باشد. از سال ۱۹۴۵، با تأسیس سازمان ملل و تصویب منشور آن، اصل حاکمیت ملی و عدم تجاوز، حداقل بهصورت نظری، بهعنوان مبنای نظم بینالمللی پذیرفته شده بود.
البته، این اصول همواره توسط قدرتهای بزرگ نقض میشدند – از جنگ ویتنام گرفته تا تجاوز به عراق – اما حداقل تظاهری از توجیه قانونی وجود داشت. اکنون، با صراحت ترامپ در مورد اهداف اقتصادی و نادیده گرفتن کامل حقوق بینالملل، حتی این تظاهر هم سقوط کرده است.
این میتواند به یکی از دو سناریو منجر شود:
سناریوی اول – بازگشت به جنگل: اگر هیچ هزینهای برای نقض حاکمیت ملی وجود نداشته باشد، آنگاه هر کشور قدرتمندی میتواند به همسایگان ضعیفتر خود حمله کند. این بهمعنای بازگشت به دوران پیش از جنگ جهانی دوم است، جایی که قانون جنگل حاکم بود.
سناریوی دوم – نظم چندقطبی جدید: بهعنوان واکنش به یکجانبهگرایی آمریکا، کشورهای جهان جنوب و قدرتهای نوظهوری مانند چین و روسیه، نظم جهانی جدیدی را بنا میکنند که در آن احترام واقعی به حاکمیت ملی و عدالت اقتصادی محور اصلی است.
گراناداس و لاسکاریس هر دو به سناریوی دوم امیدوارند – و شواهدی نیز برای این امیدواری وجود دارد. گسترش بریکس، رشد تجارت به ارزهای محلی، و تقویت همکاری جنوب-جنوب، همه نشانههای ظهور نظمی جدید هستند.
درس برای ایران و محور مقاومت
جمهوری اسلامی ایران و محور مقاومت منطقهای، باید به دقت این رویدادها را مطالعه کنند. آنچه بر سر ونزوئلا آمد، میتواند سرنوشت هر کشوری باشد که جرأت ایستادگی در برابر سلطه آمریکا را داشته باشد.
درسهای کلیدی عبارتند از:
۱. تقویت دائمی بازدارندگی: ایران با توسعه توانمندیهای موشکی، پهپادی، و دفاع سایبری خود، توانسته بازدارندگی مؤثری ایجاد کند. این مسیر باید ادامه یابد و تقویت شود.
۲. تنوع اقتصادی و کاهش وابستگی: ایران با توسعه روابط با چین، روسیه، و کشورهای منطقه، توانسته تأثیر تحریمها را کاهش دهد. این استراتژی باید عمیقتر شود.
۳. حمایت از جنبشهای مقاومتی جهانی: ایران با حمایت از جنبشهای مقاومت در لبنان، فلسطین، یمن، عراق و سوریه، محیط امنیتی خود را تقویت کرده است. این سیاست باید گسترش یابد تا شامل حمایت از جنبشهای ضدامپریالیستی در آمریکای لاتین، آفریقا، و آسیا نیز بشود.
۴. جنگ نرم و روایتسازی: محور مقاومت باید در عرصه رسانه و فرهنگ قویتر شود تا بتواند روایت خود را در مقابل ماشین تبلیغاتی غرب ارائه دهد.
نتیجهگیری نهایی: امید در برابر یأس
این گزارش تحلیلی با بررسی یکی از تاریکترین لحظات در تاریخ معاصر آمریکای لاتین آغاز شد – حمله نظامی بیشرمانه ایالات متحده به ونزوئلا و ربودن رئیسجمهور منتخب آن. اما همانطور که خوزه لوئیس گراناداس به درستی یادآور میشود، تاریخ نشان داده که تاریکترین لحظه، درست قبل از سپیدهدم است.
مردم آمریکای لاتین بارها نشان دادهاند که قابل شکست نیستند. آنها از دیکتاتوریهای خونین گذشتهاند، از جنگهای کثیف جان سالم به در بردهاند، و از کشتارهای جمعی بازگشتهاند. انقلاب بولیواری، که بیش از ربع قرن است دوام آورده، نشان داده که حتی در برابر قدرتمندترین امپراتوری تاریخ، مقاومت ممکن است.
اما این مقاومت، نیازمند یک بیداری منطقهای و جهانی است. کشورهای آمریکای لاتین باید بفهمند که آنچه امروز بر سر ونزوئلا آمده، فردا میتواند سرنوشت آنها باشد. مکزیک، کلمبیا، برزیل، و سایر کشورها باید تصمیم بگیرند که آیا میخواهند در برابر این تجاوز آشکار بایستند، یا میخواهند یکی یکی قربانی شوند.
همچنین، نیروهای ضدامپریالیستی در سراسر جهان – از غرب آسیا گرفته تا آفریقا و آسیا – باید درک کنند که نبرد ونزوئلا، نبرد همه آنهاست. شکست ونزوئلا، تشویق امپریالیسم برای ادامه تجاوزاتش در هر نقطه از جهان خواهد بود.
اما در عین حال، باید به این واقعیت اساسی توجه داشت: امپریالیسم آمریکا، با وجود تمام قدرت نظامی و اقتصادیاش، در حال افول است. ظهور چین، مقاومت روسیه، قدرتمندشدن محور مقاومت در غرب آسیا، و بیداری جنوب جهانی، همه نشانههای این افول هستند. آنچه ما شاهد آن هستیم – از حمله به ونزوئلا گرفته تا نسلکشی در غزه – نه نشانه قدرت، بلکه نشانه یأس امپراتوری است که احساس میکند کنترلش را از دست میدهد.
تاریخ در جانب عدالت است. تاریخ در جانب مردمی است که برای حاکمیت، کرامت و حق تعیین سرنوشت خود میجنگند. راه پیش رو سخت و خونین خواهد بود، اما همانطور که تمام جنبشهای رهاییبخش تاریخ نشان دادهاند، پیروزی نهایی متعلق به کسانی است که هرگز تسلیم نمیشوند.
سوسیالیسم یا بربریت – این انتخاب قرن بیست و یکم است. و مردم ونزوئلا، همراه با میلیونها انسان دیگر در سراسر جهان، انتخاب خود را کردهاند: آنها سوسیالیسم، عدالت، و کرامت انسانی را انتخاب کردهاند و این انتخاب، ارزش هر قربانی را دارد.

