
حمید علوی برای مجله جنوب جهانی
میان دو آتش
در این متن من تلاش میکنم به یکی از حساسترین معضلات سیاسی ایران معاصر میپردازد؛ معضلی که در آن میهن ما میان دو آسیای مهلک گرفتار آمده است: از یک سو، نظام کنونی که با سرکوب، فساد و سوء مدیریتهای فاجعهبار، ایران را به لبه پرتگاه کشانده، و از سوی دیگر، دشمنان خارجی که با ظاهرسازی رهاییبخشی و آزادیخواهی، در واقع به دنبال تکهتکه کردن و ویران ساختن کامل این سرزمین کهن هستند.
فریب بزرگ؛ رهایی به دست دشمنیا توهم بازگشت دموکراسی به میانجیگری بیگانگان
من خیلی روشن معتقدم که باید بر این واقعیت تلخ انگشت گذاشت که تصور بازگشت ساختارهای دموکراتیک به ایران از طریق دخالت قدرتهای خارجی، بهویژه رژیم اسرائیل و دولت واشنگتن، چیزی جز یک توهم خطرناک و مرگبار نیست. این ادعا نه بر مبنای احساسات، بلکه بر پایه شواهد تاریخی محکم و انکارناپذیر استوار است.
بنگرید به عراق، که پس از حمله نظامی در سال هزار و سیصد و هشتاد و دو خورشیدی، نه تنها به بهشت دموکراسی تبدیل نشد، بلکه به جهنمی از خشونت فرقهای، کشتارهای روزانه، و فروپاشی کامل ساختارهای اجتماعی بدل گشت. بنگرید به لیبی، که پس از سرنگونی قذافی، از کشوری با بالاترین سطح رفاه در آفریقا، به میدان جنگ قبیلهها و بازار بردهفروشی تبدیل شد. بنگرید به سوریه، که هنوز در آتش جنگ داخلی میسوزد و میلیونها آواره از خود به جای گذاشته است. اینها نمونههایی روشن از آن چیزی هستند که قدرتهای استعماری نوین به نام آزادی و دموکراسی به ارمغان میآورند.
ایالات متحده و رژیم اسرائیل هرگز در تاریخ معاصر، برای هیچ سرزمینی که پای خود را به آن گذاشتهاند، ثبات، آرامش یا دموکراسی واقعی به ارمغان نیاوردهاند. روش کار آنها همیشه یکسان بوده است: نخست، تبلیغات گسترده علیه حکومت موجود و معرفی آن به عنوان منبع تمامی بدبختیهای مردم؛ دوم، حمایت مالی و نظامی از گروههای مخالف بدون توجه به ماهیت و اهداف واقعی آنها؛ سوم، دخالت نظامی مستقیم یا غیرمستقیم؛ و چهارم، رها کردن کشور در میان آشوب و هرجومرج، در حالی که منابع طبیعی آن به تاراج رفته و زیرساختهای آن نابود شده است.

چرا ایران؟ منطق استراتژیک تخریب
برای درک عمیقتر این موضوع، باید به منطق ژئوپلیتیک دشمنان ایران نگاه کنیم. رژیم اسرائیل و متحدان آن، یک ایران قدرتمند، متحد و مستقل را بزرگترین تهدید برای سلطه خود در منطقه خاورمیانه میدانند. این نه به دلیل تهدید نظامی مستقیم، بلکه به دلیل پتانسیل ذاتی ایران برای تبدیل شدن به یک قدرت منطقهای واقعی است. ایران با بیش از هشتاد و پنج میلیون جمعیت جوان و تحصیلکرده، با منابع طبیعی عظیم، با موقعیت جغرافیایی استراتژیک، و با میراث تمدنی کهن، در صورت برداشته شدن موانع، میتواند با سرعتی باورنکردنی به یک قطب اقتصادی و علمی در منطقه بدل شود.
چنین ایرانی، حتی اگر همسو با غرب باشد، برای رژیم اسرائیل قابل قبول نیست. چرا؟ زیرا یک ایران پیشرفته، مرفه و قدرتمند، بهطور طبیعی خواهان نقشآفرینی در منطقه خواهد بود. چنین کشوری نمیتواند بهطور دائمی تحت سلطه باشد، زیرا تواناییها و امکانات آن این اجازه را نمیدهد. در نتیجه، راهحل برای دشمنان ایران، نه سرنگونی ساده نظام کنونی، بلکه تکهتکه کردن و ناتوان ساختن دائمی این کشور است. یک ایران تجزیهشده به کشورهای کوچک کُردستان، بلوچستان، عربستان، و آذربایجان، هرگز نمیتواند تهدیدی برای سلطه صهیونیستی باشد.
طوفان پس از طوفان؛ آشوبهای درونی، خیانتکاران در کمین
فرض کنیم که به فرض، نیروهای خارجی توانستند نظام کنونی را سرنگون کنند و ولیعهد سابق را به ایران بازگردانند. آیا پس از آن، دوران صلح و بازسازی آغاز خواهد شد؟ نه، بلکه تازه آنگاه مصیبت واقعی آغاز خواهد شد.
سازمانهایی چون گروه مجاهدین خلق، که دستهای خود را به خون هزاران ایرانی بیگناه آلوده کردهاند و سالهاست که در خدمت دشمنان ایران قرار دارند، هرگز به یک حکومت مرکزی، حتی اگر توسط خارجیها به قدرت رسیده باشد، تن نخواهند داد. این سازمان که سابقه طولانی از خیانت و جنایت دارد، با تجهیزات نظامی، پایگاههای آموزشی، و حمایتهای مالی که از برخی جریانهای غربی دریافت میکند، به یکی از نیروهای اصلی بیثباتی در ایران آینده تبدیل خواهد شد.
اما این تنها آغاز ماجراست. جنبشهای جداییطلب کُرد در مناطق غربی و شمالغربی، که سالهاست توسط رژیم اسرائیل و برخی دولتهای منطقه حمایت میشوند، بلافاصله پس از سقوط نظام مرکزی، به دنبال ایجاد یک کشور مستقل خواهند بود. همین امر در مورد برخی گروههای تجزیهطلب بلوچ در جنوبشرقی، عرب در جنوبغربی، و فعالان پانترکیسم در شمالغربی نیز صدق میکند. این گروهها که امروز در سایه حمایتهای خارجی فعالیت میکنند، پس از فروپاشی ساختار مرکزی، با اسلحه و پول کشورهایی مانند ترکیه، عربستان سعودی، امارات، و همان رژیم اسرائیل، به جنگ علیه هر حکومت مرکزی خواهند پرداخت.
پارادوکس استراتژیک؛ دشمن دشمن من، دشمن من است
یکی از ظریفترین نکاتی که در متن مطرح میشود، این است که حتی رژیم اسرائیل نیز، که ظاهراً ممکن است خواهان بازگشت سلطنت به ایران باشد، در واقع منافعی در تجزیه کامل ایران دارد. چرا؟ زیرا یک ایران متحد، حتی اگر ضعیف و وابسته به غرب باشد، همچنان پتانسیل تبدیل شدن به یک قدرت منطقهای را دارد. تاریخ به ما نشان داده که کشورها میتوانند در کوتاهمدت مسیرهای خود را تغییر دهند. در واقع بازگشت رضا پهلوی ضعیف و سلطنت پهلوی ابسته گام اول برای نابودی ایران و تقسیم تکه تکه کردن آن است که توسط اسرائیل اجرا میشود.
یک ایران یکپارچه با هشتاد و پنج میلیون جمعیت، با منابع نفت و گاز فراوان، با جوانان تحصیلکرده و با انگیزه، در صورت برداشته شدن تحریمها و بازگشت به مسیر توسعه طبیعی، میتواند ظرف یک نسل به یکی از قدرتهای اقتصادی و فناوری منطقه تبدیل شود. چنین کشوری، به دلیل موقعیت جغرافیایی و منافع ملی خود، ممکن است روزی تصمیم بگیرد که سیاستهای خارجی خود را تغییر دهد و روابط متعادلتری با شرق و غرب برقرار کند. این امر برای رژیم اسرائیل که به دنبال سلطه مطلق در منطقه است، یک کابوس استراتژیک محسوب میشود.
در نتیجه، راهحل بهینه از دیدگاه دشمنان ایران، نه ایجاد یک دولت مرکزی ضعیف، بلکه تجزیه کامل ایران به واحدهای کوچک و ناتوان است. چنین واحدهایی همواره درگیر اختلافات مرزی، منابع آب، و مسائل قومی خواهند بود و هرگز نخواهند توانست به یک قدرت منطقهای تبدیل شوند.

درسهای تاریخ؛ نگاهی به سرنوشت همسایگان، افغانستان؛ آینه تمامنمای فاجعه
این کشور همسایه که با ایران اشتراکات فرهنگی، زبانی و تاریخی فراوانی دارد، نمونهای بارز از آن چیزی است که در انتظار ایران خواهد بود اگر به دام دخالتهای خارجی بیفتد.
افغانستان در دهه شصت خورشیدی، حمایت و دخالت شوروی دولته های نا موفق چپگرا را تجربه کرد. سپس ایالات متحده و متحدانش، به بهانه ساختگی آزادی افغانستان، به حمایت از گروههای افراطی اسلامی پرداختند. نتیجه چه شد؟ چهار دهه جنگ، ویرانی، کشتار، و عقبماندگی. امروز، افغانستان یکی از فقیرترین و ناامنترین کشورهای جهان است. میلیونها افغان به کشورهای دیگر، از جمله ایران، پناهنده شدهاند. زیرساختهای کشور نابود شده، نسلها در جهل و فقر بزرگ شدهاند، و هیچ نشانهای از بهبود در افق دیده نمیشود.
آیا ایرانیان تافته جدابافتهاند؟ آیا ما به دلیل تمدن کهن، تحصیلات بالاتر، یا هویت ملی قویتر، از چنین سرنوشتی مصون خواهیم بود؟ با واقعبینی، باید پاسخ داد که خیر. ما نیز مانند سایر ملتهای منطقه هستیم و همان اشتباهات را تکرار خواهیم کرد. فکر کردن به غیر از این، نوعی خودبزرگبینی و آمیخته بر نژادپرستی خطرناک است که میتواند به فاجعه منجر شود.
در عراق، پس از سرنگونی صدام حسین در سال هزار و سیصد و هشتاد و دو، به مردم وعده دموکراسی، رفاه و آزادی داده شد. اما آنچه رخ داد، جنگهای فرقهای خونین میان شیعه و سنی، ظهور گروههای افراطی و تروریستی، و نابودی کامل زیرساختهای کشور بود. امروز، بیش از دو دهه پس از آن حمله، عراق همچنان با بیثباتی سیاسی، فساد گسترده، و خشونت روزمره دستوپنجه نرم میکند و عملاً کشور شکست خورده و تقسیم شده به سه منطقه است.
در لیبی، قذافی به بهانه سرکوب مردم سرنگون شد. اما پس از او، کشور به میدان جنگ شبهنظامیان، قبایل، و نیروهای خارجی تبدیل شد. دولت مرکزی عملاً وجود ندارد و کشور میان چند حکومت رقیب تقسیم شده است. بازار بردهفروشی که در زمان قذافی وجود نداشت، اکنون یکی از چهرههای سیاه این کشور است.
در سوریه، جنگ داخلی که با ادعای مبارزه برای آزادی آغاز شد، به یکی از خونینترین درگیریهای قرن تبدیل شد. بیش از نیم میلیون کشته، میلیونها آواره، و نابودی شهرهای باستانی. همین لحظات که این مقاله را مینویسم جنگ داخلی در سوریه میان هواداران ترکیه و آمریکا با هواداران کرد به اصطلاح آنارشیست و کمونیست هوا داره امپریالیسم و اسرائیل اوج گرفته. شب مناطق متعدد و غیرقابل کنترل تکه تکه شده و جنگ داخلی در هر منطقهای با کشتار و قتل عام روبروست از یک سو کردها کشته میشوند،از سوی دیگه عاویها را قتل عام میکنند، مسیحیان از کشور میگریزند یا کشته میشوند، سلفیها و وهابیهای آدمکش در کشور حاکمند و اسرائیل بخش قابل توجهی از خاک کشور را در اشغال خود دارد و هر روز به منابع نظامی و صنعتی این کشور حمله میکند.
اینها نمونههایی روشن هستند که نشان میدهند دخالت قدرتهای خارجی به نام آزادی و دموکراسی، در واقع به معنای ویرانی، کشتار و فروپاشی است.
مقاومت هوشمندانهنه تسلیم به استبداد، نه تسلیم به استعمار
مخالفت با نظام کنونی، حق مسلم و طبیعی هر ایرانی آزاده است. اما این مخالفت نباید به معنای تسلیم شدن در برابر دشمنان خارجی و پذیرفتن ویرانی کامل میهن باشد.
این موضع، اغلب به اشتباه تفسیر میشود. منتقدان ممکن است بگویند که چنین دیدگاهی به معنای حمایت از بقای نظام کنونی است. اما این تفسیر، یا از روی سوءنیت است یا از روی کوتهبینی. واقعیت این است که میتوان و میباید همزمان با نظام کنونی مخالف بود و در عین حال، از میهن در برابر توطئههای تجزیهطلبانه دفاع کرد. این دو موضع نه تنها متناقض نیستند، بلکه مکمل یکدیگرند.
تاریخ نشان داده که بسیاری از کشورها توانستهاند بدون دخالت نیروهای خارجی، از طریق مبارزات داخلی، اصلاحات تدریجی، یا حتی انقلابهای مردمی، به تحول سیاسی دست یابند. این مسیر هرچند طولانیتر و دشوارتر است، اما تنها راهی است که استقلال و تمامیت ارضی کشور را حفظ میکند.
در نهایت، آنچه باید بر همه چیز اولویت داشته باشد، حفظ ایران به عنوان یک کشور یکپارچه، مستقل و قدرتمند است. نه نظام کنونی و نه هیچ رهبر یا جریان سیاسی خاصی، اهمیتی بیشتر از خود ایران ندارد. اگر قرار است میان بقای نظام کنونی با تمام مشکلاتش، و تجزیه و ویرانی ایران یکی را انتخاب کنیم، هر میهندوست واقعی بدون تردید گزینه نخست را برمیگزیند، نه به دلیل حمایت از نظام، بلکه به دلیل حفظ میهن.
این بدان معنا نیست که نباید برای تغییر تلاش کرد. بلکه بدان معناست که این تغییر باید از درون، توسط خود مردم ایران، و بدون ابزار شدن در دست قدرتهای خارجی صورت گیرد. راه سخت است، اما تنها راه شرافتمندانه همین است.
این، هشداری جدی به تمامی ایرانیانی است که ممکن است فریب وعدههای دروغین را بخورند. دشمنان ایران با ابزارهای تبلیغاتی پیشرفته، با پول نامحدود، و با حمایت رسانههای بینالمللی، تلاش میکنند تا تصویری رمانتیک از سرنگونی نظام و بازگشت به دوران طلایی ارائه دهند. اما واقعیت تلخ این است که پس از هر دخالت خارجی، نه بهشت، بلکه جهنم در انتظار است.
ما باید از تجربیات کشورهای دیگر درس بگیریم. باید بفهمیم که آزادی واقعی هرگز از راه تسلیم به بیگانگان به دست نمیآید. باید بدانیم که میهنپرستی واقعی به معنای حفظ تمامیت ارضی و استقلال کشور است، حتی اگر به قیمت تحمل دشواریهای بیشتر در کوتاهمدت.
راه پیش روی ما دشوار است. از یک سو با استبداد داخلی روبهرو هستیم و از سوی دیگر با توطئههای خارجی. اما راه دیگری وجود دارد: راه مقاومت هوشمندانه، راه اصلاح از درون، راه حفظ میهن در عین مبارزه برای عدالت اجتماعی و آزادی زحمتکشان. این راه نیازمند صبر، هوشیاری، و وحدت ملی است. نیازمند این است که از تفرقهافکنیهای دشمنان بپرهیزیم و به جای پرتاب شدن میان دو قطب متضاد، راه میانه عقلانی را بپیماییم.
ایران را نجات خواهیم داد، نه با تسلیم به فساد و استبداد سرمایه داری دینی، و نه با تسلیم به استعمار و سرمایه داری وابسته امپربالیستی، بلکه با ایستادگی همزمان در برابر هر دو. این تنها راه نجات میهن است.

