لیو یان‌تینگ: مطالبهٔ مداخلهٔ چین یا سوگواری برای «شکست مطلق»، در واقع افتادن در یک تلهٔ فکری است

نویسنده: لیو یان‌تینگ، ناظر مسائل خاورمیانه
ترجمه مجله جنوب جهانی

اگر «تکانه‌های ترامپ» در سال ۲۰۲۵ با وضع تعرفه‌های متقابل آغاز شده باشد، بی‌شک نقطهٔ آغاز تلاطم‌های سال ۲۰۲۶، «تغییر رژیم» در ونزوئلا است: ایالات متحده در سوم ژانویه مستقیماً رئیس‌جمهور مادورو را ربود و رسماً اعلام کرد که کنترل نفت و ادارهٔ امور کشور را به دست گرفته است.
پرواضح است که این اقدام نه تنها منجر به واکنش تند کشورهای میانه‌روی چپ‌گرا در آمریکای لاتین شد، بلکه در سطح جهانی و حتی در داخل آمریکا نیز انتقاداتی را برانگیخت؛ چرا که از «فشار حداکثری» تا ربودن رئیس‌جمهور، اقدامات آمریکا دیگر صرفاً یک اجرای قانون فرامرزی ساده نیست، بلکه یک طراحی ژئوپلیتیک برای تغییر رژیم محسوب می‌شود. این امر دقیقاً به ریشه‌های پس‌زمینهٔ درگیری پیوند می‌خورد: این رخداد نه یک مورد استثنایی منطقه‌ای یا تاریخی، بلکه تکرار چرخهٔ اراده و تقابل قدرت‌های بزرگ است؛ امری که هم در تاریخ طولانی مداخلات آمریکا در آمریکای لاتین ریشه دارد و هم هم‌زمان دو مقطع حساس از سیاست بین‌الملل را کالبدشکافی می‌کند.
نخست، ماهیت واقعی «نظم بین‌الملل لیبرال» نمایان گشت. از منظر توسعهٔ تاریخی، این مجموعه از نظم در سال ۱۹۴۵ آغاز شد، ایالات متحدهٔ دوران جنگ سرد را در کانون خود داشت و چهار معیار اصلیِ «برابری حاکمیت‌ها»، «دفاع از امنیت»، «بازار آزاد» و «دموکراسی لیبرال» را در بر می‌گرفت و پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به تدریج سراسر جهان را درنوردید. بی‌تردید، تهاجم اخیر آمریکا و پایمال کردن حاکمیت ونزوئلا، به معنای انفجار این نظم مستقیماً از هستهٔ مرکزی آن است.
اما نکته اینجاست که این نه نخستین فروپاشی این «نظم» است و نه اولین خطای «هستهٔ مرکزی» آن. چرا که با نگاهی به گذشته، «نظم بین‌الملل لیبرال» در ظاهر آرمانی و برابر به نظر می‌رسد، اما در واقع همواره واجد ساختاری طبقاتی بوده است: کشورهای کوچک می‌توانند از طریق منشور ملل متحد و کنوانسیون‌های وابسته به آن، به سختی سد دفاعی لرزانی تحت عنوان «برابری شکلی» ایجاد کنند؛ اما در مقام عمل و در نحوهٔ کارکرد واقعی این نظم، قدرت‌های بزرگ همواره از حق رأی و نفوذ بیشتری برخوردار بوده‌اند. آن‌ها نه ‌تنها واضع مقررات و اعمال‌کنندهٔ رهبری هستند، بلکه بیش از آن، فراتر از هنجارها به هرچه می‌خواهند مبادرت می‌ورزند؛ برای نمونه، ایالات متحده که سابقه‌ای طولانی در مداخله در آمریکای لاتین و تهاجم به افغانستان و عراق دارد، و روسیه که آسیای مرکزی را حیاط خلوت خود دانسته و جنگ اوکراین را برافروخت، اساساً با برخورد مستقیم یا دور زدنِ «نظم بین‌الملل لیبرال»، ارادهٔ خود برای «حکمرانی غیرمستقیم» را پیش برده‌اند.
در مرتبهٔ بعد، موضوع رقابت مستمر چین و آمریکا مطرح است که مدام ساطع می‌شود. بر همگان مبرهن است که علاوه بر بهانه‌های مبارزه با مواد مخدر و محاسبات انتخاباتی، نفت بدون شک کلیدی‌ترین عامل اعزام نیروی نظامی توسط آمریکا در این مقطع بوده است و این مسئله مستقیماً با نوسانات نفوذ در رقابت میان چین و آمریکا گره می‌خورد.
نخست آنکه چین بزرگ‌ترین خریدار نفت خام ونزوئلا است؛ طبق داده‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا (EIA)، در سال ۲۰۲۳ قریب به دو سوم صادرات نفت ونزوئلا راهی چین شده است.
دوم آنکه الگووارهٔ «نفت در برابر وام» بی‌شک مدلی مهم برای اعمال نفوذ چین محسوب می‌شود. این الگو نه تنها حمایت‌های سیاسی و اقتصادی لازم را برای دولت مادورو فراهم آورده، بلکه در کنار صادرات تکنولوژی، اکتشاف معادن و احداث خطوط راه‌آهن، به ریشه گرفتن شرکت‌ها و پروژه‌های مهندسی چینی در آن منطقه کمک کرده است.
بنابراین، نزدیکی مستمر طرفین چینی و ونزوئلایی، در واقع صرفاً واجد اهمیت انرژی نیست، بلکه منعکس‌کننده ارزش‌های راهبردی چندگانه در نقاط اتکاست: اول، این نمادی از نفوذ «ابتکار کمربند و جاده» در عمق آمریکای لاتین و همان «نگرانی در حیاط خلوت» است که در حال حاضر آمریکا آن را برنمی‌تابد؛ دوم، مادورو به عنوان یکی از معدود رژیم‌های منطقه با محوریت ضدیت با آمریکا، وجودش به خودی خود رخنه‌ای بزرگ در «نظم حیاط خلوت» است؛ سوم، مکانیسم تسویه حساب مشتق شده از معاملات نفتی، به حلقه‌ای از رقابت میان پترودلار و بین‌المللی‌سازی یوآن بدل شده است.
در این سیاق، رقابت پیشین چین و آمریکا بر سر کانال پاناما در واقع پیش‌درآمدی بر تقابل در آمریکای لاتین بود، با این تفاوت که آنجا موضوع نه نفت، بلکه بنادر و آبراه‌ها بود و دولت پاناما و شرکت‌های مربوطه به دلیل دارا بودن این ثروت، دچار گرفتاری شدند.
با نگاهی دوباره به این تهاجم به ونزوئلا، آمریکا باز هم پیش از اقدام، چهار شرکت چینی مرتبط با صنعت نفت ونزوئلا را تحریم کرد؛ و پس از اقدام نیز با اعلام کنترل بر نفت، آشکارا در پی قطع الگوی همکاری «نفت در برابر وام»، تصاحب هم‌زمان دارایی‌های چین و کاهش نفوذ این کشور برآمده است.
البته با توجه به ابهامات موجود در تحولات فعلی ونزوئلا، میزان پیشرفت سلطهٔ آمریکا همچنان با علامت سؤال روبروست؛ اما آنچه قطعی می‌نماید این است که این واقعه نه نقطهٔ پایان مداخلات آمریکا در آمریکای لاتین است و نه فرجام رقابت چین و آمریکا.
همزمان با تغییرات در ونزوئلا، ناآرامی‌های ایران نیز شعله‌ور شده که گویی پیش‌آگهی از آغاز کارزاری دیگر است.

آمریکا چگونه می‌خواهد ایران را دگرگون کند؟

زمان را به ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ بازگردانیم؛ به دلیل نارضایتی از تورم لجام‌گسیخته، افزایش قیمت مواد غذایی و سقوط شدید ارزش ریال، بازاریان ایران شروع به آمدن به خیابان‌ها در حجم گسترده کردند. متعاقب آن، با پاسخ دانشگاه‌های مختلف در نقاط گوناگون و تجمع گروه‌های اجتماعی مختلف، تظاهرات در سراسر کشور گسترش یافت و اکنون به بزرگ‌ترین ناآرامی پس از اعتراضات سال ۲۰۲۲ (موسوم به اعتراضات امینی یا تظاهرات حجاب) بدل شده است.
همزمان، فشارهای دیپلماتیک آمریکا نیز به طور موازی شدت گرفته است. ابتدا وزارت امور خارجه آمریکا نسبت به معترضان اعلام حمایت کرد، سپس ترامپ در دوم ژانویه تصریح کرد که در صورت سرکوب خشونت‌آمیز معترضان توسط ایران، آمریکا مداخله خواهد کرد. پس از ربودن مادورو در سوم ژانویه، لیندسی گراهام، سناتور جمهوری‌خواه، به سرعت در شبکه اجتماعی X به طعنه نوشت: «اگر من جای رهبر ایران بودم، به مسجد می‌رفتم و دعا می‌کردم». در چهارم ژانویه نیز ترامپ بار دیگر هشدار داد که در صورت تشدید سرکوب‌ها علیه فعالیت‌های اعتراضی توسط مقامات ایران، احتمال مداخله آمریکا وجود دارد و ایران «ضربهٔ سختی» خواهد خورد.
اما حتی اگر آمریکا وارد عمل نشود، وضعیت ایران در واقع از پیش چندان خوش‌بینانه نیست: ریال به پایین‌ترین سطح تاریخی خود سقوط کرده و فرزین، رئیس کل بانک مرکزی، با پذیرش مسئولیت استعفا داده است. پزشکیان، رئیس‌جمهور که از جریان اصلاح‌طلب برخاسته است، اگرچه اعلام کرد که «ما در وضعیت جنگ تمام‌عیار با اسرائیل، اروپا و آمریکا هستیم»، اما همزمان اعتراف نمود که «اگر مشکل معیشت مردم را حل نکنیم، به جهنم سقوط خواهیم کرد.»
روشن است که حتی اگر ایران در سال‌های اخیر به طور فعال «محور مقاومت» را بسیج کرده و چهره‌ای سرسخت ضدآمریکایی و ضداسرائیلی در خاورمیانه ترسیم کرده باشد و حتی زمانی کشورهای حوزه خلیج‌فارس را مجبور به تمکین کرده باشد، باز هم هرگز نتوانسته جراحت‌های اقتصادی را درمان کند و این امر منجر به فرسایش مستمر قدرت شده است. این پدیده همزمان اثبات می‌کند که حتی اگر آمریکا مانند مداخله در ونزوئلا به تهاجم مستقیم و سرنگونی رژیم ایران با نیروی نظامی متوسل نشود، اما مشخصاً در سایهٔ سال‌ها حمله از طریق تحریم‌های اقتصادی و «ترویج دموکراسی»، به تدریج مشروعیت انقلاب ۱۹۷۹ را تهی کرده و دولت تئوکراتیک را به لبهٔ خطر رانده است.
این اجرای واقعی «حکمرانی غیرمستقیم» در واقع به طور گسترده در مداخلات بلندمدت آمریکا در قبال خاورمیانه و آمریکای لاتین نمود یافته است؛ هدف، اطمینان از حفظ یک سیستم سلسله‌مراتبی تحت رهبری آمریکا در زیر پوستهٔ «نظم بین‌الملل لیبرال» است. به بیان صریح‌تر، هدف واداشتن طرفِ تحت فشار به تولید سیاست خارجی است که نسبتاً با منافع واشینگتن همسو باشد: برای ونزوئلا، توقف ضدیت با آمریکا، واگذاری نفت و فاصله گرفتن از چین و روسیه؛ و برای ایران، توقف محاصره اسرائیل با «محور مقاومت»، پایان دادن به تجمیع نیروهای ضدآمریکایی در خاورمیانه و ایجاد فاصله با چین و روسیه.
البته چنین نیست که آمریکا مایل به «حکمرانی مستقیم» نباشد، اما این روش اغلب با هزینه‌های گزافی همراه است؛ برای مثال، تهاجم مستقیم نظامی آمریکا به افغانستان و عراق در نهایت باز هم ناچار به بازگشت به مسیر پرورش رژیم‌های دست‌نشانده شد. با این حال، با کاهش قدرت مداخله‌گری آمریکا، رژیم‌های متمایل به آمریکا در این دو کشور دچار دگردیسی شدند: عراق تحت نفوذ مستمر «حکمرانی غیرمستقیم» ایران قرار گرفت و اکنون تهران در عراق نه تنها دارای انواع احزاب نیابتی است، بلکه شبه‌نظامیان عظیمی نیز دارد؛ افغانستان نیز مستقیماً در سال ۲۰۲۱ شاهد تغییر رژیم بود که در آن نخبگان سابقاً طرفدار آمریکا به طور گسترده متواری گشته و طالبانِ ضدآمریکایی وارد مرکز قدرت شدند.
می‌توان چنین گفت که اگرچه حکمرانی غیرمستقیم معادل مداخلهٔ قدرت‌های بزرگ است، اما در روش و میزان تفاوت دارد. با تمرکز بر مورد ایران، حکمرانی غیرمستقیم آمریکا عمدتاً دو شکل دگردیسی یافته را نشان می‌دهد: تغییر رژیم که پیش از انقلاب ۱۹۷۹ رخ داد، و تلاش برای به قدرت رسیدنِ اصلاح‌طلبان پس از سال ۱۹۷۹.
نخست، سرنگونی رژیم است که نمونه‌اش کودتای ۱۹۵۳ ایران است. در آن زمان مصدق، نخست‌وزیر ایران، قصد ملی کردن صنعت نفت را داشت که منجر به تنش میان آمریکا و بریتانیا شد. این دو کشور با تجمیع نیروهای مخالفِ مصدق در داخل ایران، ابتدا از طریق صدور فرمان برکناری مصدق توسط محمدرضا پهلوی اقدام کردند و سپس سازمان سیا با اجیر کردن گروه‌هایی چون اراذل و اوباش، روحانیون، سیاستمداران و افسران نظامی، محاصرهٔ همه‌جانبه‌ای را علیه دولت مصدق ترتیب داد. در نهایت کودتا پیروز شد، پهلوی به قدرت رسید و آمریکا و بریتانیا توانستند در ثروت نفتی ایران شریک شوند تا زمانی که رژیم در سال ۱۹۷۹ توسط انقلاب اسلامی تحت حمایت شوروی دوباره سرنگون شد.
آشکار است که این روش می‌تواند به سرعت پاسخ دهد، اما واجد نقصی بزرگ است و آن اینکه به راحتی باعث تولید حجم عظیمی از احساسات ضدآمریکایی می‌شود که منجر به تجمع اردوگاه‌های مختلف زیر پرچم «ضدیت با آمریکا» شده و در نهایت دوباره رژیم تحت حمایت را ویران می‌کند؛ انقلاب ۱۹۷۹ مصداق بارز این مدعاست: چپ‌گرایان، روحانیون، لیبرال‌ها و ارتش همگی در مقابل پهلوی ایستادند و آمریکا که در ابتدا ارزیابی می‌کرد تظاهرات‌ها به جایی نمی‌رسد، در نهایت مجبور شد نتیجهٔ غیرمنتظرهٔ سقوط رژیم را بپذیرد.
مورد بعدی، ترغیب به قدرت رسیدنِ اصلاح‌طلبانِ نسبتاً متمایل به آمریکا است که در مورد ایران، به معنای تضعیف توان محافظه‌کاران از طریق تحریم‌های اقتصادی طولانی‌مدت و ترویج دموکراسی است تا اصلاح‌طلبان در انتخابات پیروز شوند. اما این عملیات ابتدا باید یک پیش‌شرط را برآورده کند و آن وجود «جنگ بر سر خط‌مشی» در داخل ایران است؛ واقعیت نیز همین‌گونه است و «جنبش سبز» در سال ۲۰۰۹ مؤید آن بود.
در ظاهر، این درگیری از جنجال بر سر انتخابات ریاست‌جمهوری آغاز شد: موسوی، کاندیدای اصلاح‌طلب، احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور وقت را به تقلب در انتخابات متهم کرد؛ اما در لایه‌های زیرین، اصلاح‌طلبان بی‌شک بسیج نیرو در سطح بالایی انجام دادند، از جمله محمد خاتمی رئیس‌جمهور سابق و مهدی کروبی رئیس سابق مجلس برای اعتراض به نتایج فراخوان دادند و معترضان حتی منتظری، جانشین سابق خمینی که در گذشته فوت کرده بود را به عنوان رهبر معنوی برگزیدند و محاصره سیاسی علیه خامنه‌ای را آغاز کردند.
اگرچه از نظر نتیجه، اصلاح‌طلبان به خواسته خود نرسیدند و درگیری در نهایت با صدای شلیک گلوله‌های سرکوب متوقف شد و موسوی و کروبی نیز تحت حصر خانگی قرار گرفتند، اما «جنبش سبز» به عنوان بزرگ‌ترین تظاهرات پس از انقلاب ۱۹۷۹، شکاف‌هایی را در رژیم آشکار کرد که دیگر نمی‌توان نادیده گرفت: حتی اگر خمینی برای تحکیم خط انقلاب در سال ۱۹۸۹ خامنه‌ای را به طور غیرمعمول ارتقا داد تا جایگزین منتظری (جانشین اصلی که طرفدار اصلاحات بود) شود، باز هم جریان اصلاح‌طلب پس از ۲۰ سال در تمامی ابعاد ظهور کرد؛ و نسل جدید جوانان ایرانی و طبقه متوسط شهری که بدنه اصلی تظاهرات را تشکیل می‌دادند، آشکارا از گفتمان‌هایی چون «سیاست شهادت» و انقلاب اسلامی فاصله گرفته‌اند. لذا به محض فراخوان و بسیج اصلاح‌طلبان، گروه گروه به خیابان آمده و شعار اصلاحات سیاسی، آزادی مطبوعات و برابری حقوق زنان سر دادند.

البته اصلاح‌طلبان را نمی‌توان معادل «نمایندگان آمریکا» دانست، اما در مقایسه با محافظه‌کاران، این گروه بدون شک طرف‌های تعامل نسبتاً ایده‌آل‌تری برای آمریکا هستند. لذا هنگامی که آنان در انتخابات ۲۰۱۳ موفق به ایجاد جبهه متحد شدند و روحانیِ میانه‌رو به قدرت رسید، روابط ایران و آمریکا به وضوح تلطیف شد و «برجام» در سال ۲۰۱۵ در همین راستا متولد شد.
اما این رویکردِ «لغو تحریم در برابر چرخش سیاسی» در نهایت مغلوب مقاومت‌های داخلی در هر دو طرف شد.
نخست در ایران؛ حتی اگر آمریکا بتواند از طریق تحریم و تبلیغات، محافظه‌کاران را تضعیف کرده و محیط انتخاباتی مساعدی برای پیروزی اصلاح‌طلبان ایجاد کند، باز هم نمی‌تواند از دیوارهای بلند ساختار عبور کند: و آن اینکه فراتر از رئیس‌جمهور، رهبر معظم قرار دارد، یعنی همان جانشین محافظه‌کارِ منصوب شده توسط خمینی، یعنی خامنه‌ای؛ و شورای نگهبان تحت کنترل رهبری نیز می‌تواند به راحتی صلاحیت نامزدها را در انتخابات سلب کند. اساساً این یک واقعیت را رقم می‌زند: فارغ از اینکه رئیس‌جمهور چگونه تعویض شود یا مجلس چگونه تغییر کند، برای ایران بسیار دشوار است که واقعاً متمایل به آمریکا شود و هرگز بسیج «محور مقاومت» را متوقف نخواهد کرد.
دوم در آمریکا؛ دولت اوباما شاید بر اساس ملاحظات خروج از خاورمیانه تمایل داشت با توافق هسته‌ای تنش با ایران را کاهش دهد، اما دولت ترامپ مشخصاً مایل به پیروی از آن نبود. پشت این ماجرا شاید لابی‌گری گسترده اسرائیل یا تأثیرگذاری تندروهایی مانند پومپئو نهفته باشد؛ به هر صورت از نظر نتیجه، آمریکا در سال ۲۰۱۸ به طور یکجانبه از توافق هسته‌ای خارج شد و فشار حداکثری علیه ایران را آغاز کرد و انرژی سیاسی اصلاح‌طلبان در ایران نیز به همین دلیل ضربه سختی خورد.
اما این به معنای سود بردنِ محافظه‌کاران نبود. در واقع از تحولات بعدی برمی‌آید که تأثیر تحریم‌های اقتصادی و ترویج دموکراسی توسط آمریکا علیه ایران، دیگر در جهت روی کار آوردن اصلاح‌طلبان نیست، بلکه در جهت فروپاشی دولت تئوکراتیک است؛ چندین تظاهرات بزرگ در سال‌های اخیر گواه این مدعاست.
برای مثال در «آبان خونین» ۲۰۱۹، اگرچه جرقه کار افزایش قیمت سوخت بود، اما کسانی که به خیابان آمدند تنها طبقه متوسط شهری که ثروتشان فرسوده شده بود نبودند، بلکه شامل مردم فرودستی می‌شد که پیش‌تر در «جنبش سبز» حامیان سرسخت محافظه‌کاران و خامنه‌ای بودند. این یک واقعیت هولناک را فاش کرد: «جنبش سبز» شاید در حد نزاع بر سر خط‌مشی متوقف ماند، اما «آبان خونین» به سطح مخالفت با دولت تئوکراتیک و خشم نسبت به ساختار انقلاب ۱۹۷۹ ارتقا یافت.
این ساختارِ بسیج در اعتراضات «امینی» در سال ۲۰۲۲ و اعتراضات ضدتورمی که از دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شد نیز به ارث رسیده و مکرراً تکرار شده است: فارغ از ماهیت موضوع، خواسته نهایی تظاهرات سرنگونی دولت است؛ به محض بروز یک جرقه، نتیجه یک آتش سراسری در مقیاس ملی است. البته موضع سرسختانه دولت محافظه‌کار در اجرای هنجارهای مذهبی، نادیده گرفتن فساد گسترده و بی‌عملی در برابر شکاف طبقاتی نیز در بروز این نارضایتی‌های شدید مردمی مقصر است.
می‌توان چنین گفت که آمریکا شاید نتواند سرنگونی مستقیم سال ۱۹۵۳ را در ایران تکرار کند، اما از طریق تحریم‌های اقتصادی و ترویج دموکراسی، در کنار شکستِ حکمرانی دولت ایران، وضعیت را بیش از پیش به سمت اتمسفر انقلابی سال ۱۹۷۹ سوق می‌دهد.

تقابل ایران و آمریکا پس از جنگ غزه
البته وقوع چندین تظاهرات بزرگ، شاید خود به نوعی اثبات معکوسِ یک تاب‌آوری باشد: دولت تئوکراتیک واقعاً هزاران رخنه دارد، اما همچنان فرو نپاشیده است؛ لذا می‌تواند مدام به لبهٔ خطر برسد اما هر بار از مهلکه بگریزد. شاید این بار نیز چنین شود.
اما حتی با این وجود، مسئله حل نشده است: تا زمانی که زنجیر تحریم‌ها باز نشود و واقعیتِ روحانیون و سپاه پاسداران به عنوان «اشراف جدید» تغییر نکند، جرقه‌های بعدیِ آتش همواره در حال شمارش معکوس خواهند بود و حکمرانی غیرمستقیم آمریکا همواره فضایی برای عملیات خواهد داشت، به خصوص در خاورمیانهٔ پس از جنگ غزه.
همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، هدف نهایی مداخله آمریکا در قبال ایران، پیشبرد اهداف راهبردی زیر است: واداشتن ایران به توقف محاصره اسرائیل با «محور مقاومت»، پایان دادن به تجمیع نیروهای ضدآمریکایی در خاورمیانه و آغاز فاصله گرفتن از چین و روسیه. اگرچه این اهداف بسیار دور هستند، اما آمریکا در واقع از طریق جنگ غزه به طور غیرمنتظره‌ای به یک هدف مرحله‌ای دست یافته است: و آن تغییر وضعیت در سوریه است.
این امر به خودی خود شامل تضاد و نوسان میان دو نوع حکمرانی غیرمستقیم است: یکی به رهبری آمریکا با کارگزاری اسرائیل و کشورهای عرب خلیج‌فارس که در زمینه‌های اقتصادی، نظامی و سیاسی به هم گره خورده‌اند؛ و دیگری به محوریت ایران با کارگزاری شبه‌نظامیان مختلف و اپوزیسیونِ کشورهای شکست‌خورده که بر قدرت نظامی تکیه دارند و همان «محور مقاومت» است.
می‌توان چنین گفت که فارغ از اینکه «محور مقاومت» مشروعیت اخلاقی دارد یا خیر، ماهیت آن حکمرانی غیرمستقیم ایران بر مناطق پاره‌پارهٔ کشورهای عربی است؛ امری که تقدیر ایران را به گونه‌ای رقم زده که دشوار بتواند با کل جهان عرب به طور واقعی آشتی کند: پرورش حزب‌الله در لبنانِ ضعیفِ پس از جنگ داخلی، حمایت از حوثی‌ها در یمنِ درگیرِ جنگ داخلی شمال و جنوب، مسلح کردن حماس در غزه‌ای که حاکمیت تشکیلات خودگردان فلسطین را رد می‌کند، کمک به رژیم اسد در سوریه‌ای که توسط شورشیان محاصره شده و پرورش شبه‌نظامیان شیعه در عراقی که تهاجم آمریکا را تجربه کرده است.
اساساً این سیستم، نفوذ ژئوپلیتیک ایران را تضمین کرده و یک منطقه مسلح ضدآمریکایی در خارج از حوزه خلیج‌فارس و برای محاصره اسرائیل ایجاد کرده است؛ لذا توانست عربستان را مجبور به عقب‌نشینی از تقابل و پذیرش بازگشت روابط کند و حتی در سال ۲۰۲۳ حماس را برای حمله برق‌آسا به اسرائیل تحریک نماید. البته موفقیت در حمله به معنای پیروزی در جنگ نیست؛ از روند تحولات برمی‌آید که اگرچه حماس همچنان در برابر خلع سلاح مقاومت می‌کند و اسرائیل نیز به تمام خواسته‌هایش نرسیده، اما «محور مقاومت» به دلیل جنگ به شدت آسیب دیده است و این بی‌شک ناشی از فشار دوچندان آمریکا و اسرائیل است، شامل وارد کردن ضربه سنگین به حماس، تضعیف حزب‌الله و ایجاد تغییر در سوریه.
اما خودِ این تغییر رژیم تا حدی واجد جنبه‌های تصادفی بود. در ابتدا شاید آمریکا تنها می‌خواست ایران را مهار کند، لذا با ترکیه برای شکل‌دهی به موج حملات شورشیان همراه شد تا تهران را مجبور کند نیروهایش را برای دفاع به سوریه بازگرداند و از تزریق نیرو به غزه و لبنان دست بکشد. اما تصور نمی‌شد رژیم اسد این‌قدر آسیب‌پذیر باشد و روسیه نیز همزمان در اوکراین غرق شده بود؛ لذا شورشیان عملاً در مسیری هموار به سرعت پیشروی کردند و تنها در ۸ روز اسد را به فرار واداشتند.
این تحول بی‌شک به دو نتیجه منجر شد: نخست، ایران گذرگاه ژئوپلیتیکی که لبنان و عراق را به هم وصل می‌کرد از دست داد؛ «محور مقاومت» حتی اگر فرو نپاشیده باشد، بازگشت به دوران اوج برایش بسیار دشوار است. دوم، آمریکا شروع به همکاری با اسرائیل، ترکیه و عربستان برای ایجاد حکمرانی غیرمستقیم در سوریه کرده است؛ به طوری که اسرائیل و ترکیه به ترتیب در بخش‌های جنوبی و شمالی نفوذ کرده، عربستان رهبری کشورهای خلیج‌فارس را در تزریق اقتصادی به عهده گرفته و آمریکا نیز به تدریج تحریم‌های سوریه را لغو می‌کند.
البته روسیه در نهایت موفق شد از طریق کمک‌های اقتصادی و مذاکرات سیاسی، دارایی‌های نظامی خود را در سوریه حفظ کند، اما این هرگز به پای قدرت بلامنازع پیش از تغییر رژیم نمی‌رسد؛ ایران که دیگر جای خود دارد.
می‌توان گفت تغییر رژیم در سوریه ناشی از تضعیف مستمر ایران در پی جنگ غزه بود و منجر به نوسان میان دو نوع حکمرانی غیرمستقیمِ آمریکا و ایران شد. با این حال، «محور مقاومت» همچنان در حال فعالیت است؛ ایران با از دست دادن سوریه متوقف نشده، بلکه پس از جنگ غزه همچنان به ارسال موشک به یمن، عراق و لبنان ادامه می‌دهد.
این نشان‌دهنده یک پویایی منطقه‌ای است: تا زمانی که دولت تئوکراتیک فرو نپاشد و ایران بتواند زمان کافی بخرد، «محور مقاومتِ» آسیب‌دیده در آینده همچنان به محاصره اسرائیل ادامه خواهد داد و همزمان به تحکیمِ منطقه مسلحِ ضدآمریکایی که توسط مدل ایرانیِ حکمرانی غیرمستقیم شکل گرفته، خواهد پرداخت و به تقابل با فضای متمایل به آمریکا که توسط مدل آمریکایی ساخته شده، ادامه می‌دهد.
روشن است که این موضوع به پویایی سیاسی ایران که پیش‌تر ذکر شد پیوند می‌خورد: فارغ از تعویض رئیس‌جمهور، تا زمانی که خامنه‌ای در قدرت است و سپاه پاسداران قدرتمند است، محال است ایران «محور مقاومت» را رها کرده و به سمت آمریکا برود. البته این امر همزمان عزم آمریکا و اسرائیل را برای ریشه‌کن کردن و سرنگونی رژیم ایران تقویت می‌کند؛ چرا که شکست دادن در نبرد زمینی شاید دشوار باشد، اما انفجار داخلی فرصتی برای خلاص شدنِ همیشگی است.
از منظر واقعیت‌های موجود، این تنها آرزوی یک‌جانبه آمریکا و اسرائیل نیست؛ چرا که با تمرکز بر اعتراضات اخیر، بسیاری از مردم شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» را سر دادند. این شعار اساساً از «جنبش سبز» سال ۲۰۰۹ به این سو در تمامی ناآرامی‌ها از جمله «آبان خونین» ۲۰۱۹، اعتراضات «امینی» ۲۰۲۲ و اعتراضات ضدتورمی ۲۰۲۵ تکرار شده است که نشان‌دهنده تضاد شدید داخلی در ایران نسبت به «محور مقاومت» و انزجار شدید از بی‌توجهی دولت به معیشت در قبال جنگ‌طلبی است.
این بی‌شک بهترین نقطه برای اعمال فشار توسط آمریکا و اسرائیل و همچنین بحران حکمرانی است که دولت تئوکراتیک باید با آن روبرو شود. حتی اگر این اعتراضات در نهایت فروکش کند و آمریکا و اسرائیل به هدف خود نرسند، برای ایران بسیار دشوار خواهد بود که با تکیه بر سرکوب، تا ابد از زیر بار این مسئله فرار کند؛ به خصوص در واقعیتی که روحانیون عالی‌رتبه و سپاه پاسداران از مواهب بهره‌مندند و از شور ضدآمریکایی دم می‌زنند، اما مردم عادی حتی توان خرید تخم‌مرغ را هم ندارند.

چین و آمریکا چگونه در خاورمیانه رقابت می‌کنند؟
اما اگر از ایران فاصله گرفته و بر خاورمیانه تمرکز کنیم، رقابت چین و آمریکا زاویهٔ دیگری دارد.
بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که اگر ایران مانند ونزوئلا دچار دگرگونی شود، تمام چیدمان چین در خاورمیانه با شکست مطلق مواجه خواهد شد. با نگاهی منصفانه، تغییر رژیم قطعاً بر روابط خارجی تأثیر می‌گذارد و به تمام سرمایه‌گذاری‌ها ضربه می‌زند، همان‌طور که تغییرات ونزوئلا برای چین بی‌دردسر نیست. اما تعبیر «شکست مطلق»، احتمالاً سوءبرداشت از نقش و وزن ایران در شطرنج خاورمیانه‌ایِ چین است؛ چرا که با تمرکز بر روابط چین و ایران، همواره ایران نیازمندتر به چین بوده است تا اینکه چین به ایران وابسته باشد.
این مسئله به گذار دیپلماتیک آغاز شده از دهه ۱۹۸۰ برمی‌گردد. بر همگان مبرهن است که پس از تجربهٔ موج انقلابی دهه ۱۹۷۰ و دیپلماسی مائوئیستی، چین دیگر از گروه‌های مسلح ضددولتی در خاورمیانه و آمریکای لاتین حمایت نکرد، بلکه با رویکردی واقع‌گرایانه مبنی بر «عدم صدور انقلاب»، بیشترین تلاش را برای ترمیم روابط با غرب و حتی دولت‌های رسمی در خاورمیانه و آمریکای لاتین به کار بست. روشن است که این رویکرد با پیش‌زمینهٔ فروکش کردن موج چپ‌گرایی جهانی همخوانی داشت و با نیازهای توسعهٔ واقعی خود چین نیز منطبق بود.
در چنین سیاقی، ایران که در سال ۱۹۷۹ به سمت ضدیت با آمریکا چرخیده و تحت زنجیر تحریم‌ها بود، طبیعتاً انتخاب نخست چین در چیدمان خاورمیانه‌ای نبود. نخست آنکه ریسک بقای این نوع رژیم‌ها بالاست و ممکن است به دلیل سرنگونی توسط آمریکا یا سنگینی بار تحریم‌ها ناگهان فرو بپاشند، لذا کانون ایده‌آلی برای استراتژی نیستند و برای تزریق عظیم منابع راهبردی مناسب نمی‌باشند؛ دوم آنکه در واقعیتی که اکثر دولت‌های خاورمیانه ضدآمریکایی نیستند، نزدیکی بیش از حد به ایران حتماً به چیدمان کلی دیپلماتیک آسیب می‌زند و منجر به گسست از سایر قدرت‌های منطقه‌ای می‌شود، به‌ویژه کشورهای عرب خلیج‌فارس که اگرچه در سال‌های اخیر با ایران آشتی کرده‌اند اما همواره سوءظن دارند.
اساساً این دو ملاحظهٔ بزرگ در فعالیت‌های دیپلماتیک اخیر چین در خاورمیانه جاری بوده است.
نخست در حوزه تجارت نفت؛ درست است که از زمان خروج یکجانبه آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸ و فشار حداکثری، چین بزرگ‌ترین خریدار نفت ایران بوده و حتی داده‌های طرف سوم نشان می‌دهد حدود ۹۰ درصد صادرات نفت ایران به چین می‌رود که گویای این است که پکن شریک راهبردی اجتناب‌ناپذیر تهران است.
اما از زاویه دید خودِ پکن، وضعیت احتمالاً تأمل‌برانگیز است. نکته کلیدی اینجاست که منبع اصلی واردات نفت خام چین، در واقع همواره عربستان سعودی (که در خاورمیانه رقیب ایران است) و روسیه بوده‌اند؛ این دو کشور به طور مداوم در رتبه‌های اول و دوم جابجا می‌شوند، در حالی که حجم واردات از ایران در رده‌های نخست نیست. البته شاید در این میان عملیات «صادرات مجدد» برای دور زدن تحریم‌ها وجود داشته باشد، اما باز هم نشان‌دهنده یک واقعیت است: در تجارت نفت، میزان وابستگی متقابل چین و ایران برابر نیست و پشت این ماجرا قطعاً ملاحظات مربوط به ریسک‌های ژئوپلیتیک نهفته است.
در مرحله بعد، در استقرار «ابتکار کمربند و جاده» در خاورمیانه، چین نیز تمرکز طولانی‌مدت خود را بر کشورهای عرب خلیج‌فارس قرار داده است که دارای پتانسیل اقتصادی بیشتر و روابط نسبتاً متمایل به آمریکا هستند، نه بر ایران که تحت تحریم و دارای مواضع ضدآمریکایی است.
شاهد این مدعا، برنامه‌ریزی الگوی همکاری «۱+۲+۳» میان چین و اعراب است که از سال ۲۰۱۴ آغاز شد. در این الگو، عدد «۱» محوریت همکاری انرژی است تا همکاری در کل زنجیره صنعت نفت و گاز تعمیق شود و امنیت دالان‌های انتقال انرژی حفظ گردد؛ عدد «۲» دو بالِ زیرساخت‌ها و تسهیل تجارت و سرمایه‌گذاری است تا همکاری در پروژه‌های بزرگ توسعه‌ای و معیشتی تقویت شود، به طوری که برنامه‌ریزی شده حجم تجارت چین و اعراب از ۲۴۰ میلیارد دلار در سال ۲۰۱۳ طی ۱۰ سال به ۶۰۰ میلیارد دلار برسد و ذخیره سرمایه‌گذاری غیرمالی چین در کشورهای عربی از ۱۰ میلیارد دلار به بیش از ۶۰ میلیارد دلار افزایش یابد؛ عدد «۳» نیز سه نقطه عبور شامل انرژی هسته‌ای، هوافضا و ماهواره، و انرژی‌های نوین است تا مرکز انتقال تکنولوژی چین و اعراب تأسیس گردد و استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای و بومی‌سازی سیستم ناوبری ماهواره‌ای «بایدو» در پروژه‌های عربی دنبال شود.
با مشاهده پیشرفت ۱۰ سال اخیر، مشخص می‌شود که کار دقیقاً طبق همین مسیر پیش رفته است: در میان ۱۰ منبع اصلی واردات انرژی چین، بیش از نیمی از آن‌ها عربستان و دیگر کشورهای عرب خلیج‌فارس هستند؛ در حجم تجارت ۳۰۰ میلیارد دلاری چین و اعراب در سال ۲۰۲۱، تنها حجم تجارت با کشورهای خلیج‌فارس بیش از ۲۰۰ میلیارد دلار بوده است.
تبادلات در حوزه علوم انسانی نیز به طور موازی در حال انجام است. برای مثال، دانشگاه نفت چین (پکن) و دانشگاه زبان و فرهنگ پکن در سال ۲۰۲۳ پروژه مشترک کارشناسی «مهندسی نفت + زبان عربی» را تأسیس کردند که دانشجویان بخشی از دروس را در پکن و بخشی را در امارات برای کارآموزی می‌گذرانند تا مستقیماً با پروژه‌های بین‌المللی نفت و گاز در تماس باشند.
همزمان، چین به طور مستمر در حال گسترش نقشه آموزش زبان چینی در جهان عرب است؛ تا اکتبر ۲۰۲۲، چهار کشور امارات، عربستان، مصر و تونس زبان چینی را در سیستم آموزش ملی خود گنجانده‌اند، ۱۵ کشور عربی دپارتمان‌های زبان چینی در دانشگاه‌ها دایر کرده‌اند و ۱۳ کشور عربی دارای ۲۰ انستیتو کنفوسیوس هستند.
بی‌شک این چیدمان، وابستگی متقابل اقتصادی، راهبردهای انرژی و همکاری‌های زیرساختی چین و اعراب را تقویت کرده و محیط افکار عمومی مناسبی برای چین در جهان عرب شکل داده است که به خنثی کردن «تئوری تهدید چین» که توسط آمریکا ترویج می‌شود کمک می‌کند. بر همین اساس است که چین و اعراب توانستند اولین اجلاس سران را در سال ۲۰۲۴ برگزار کنند و در سال ۲۰۲۶ نیز دومین اجلاس را برگزار خواهند کرد تا راهبرد کلیدی پکن در خاورمیانه را به پیش ببرند: یعنی امضای توافقنامه تجارت آزاد با کشورهای شورای همکاری خلیج‌فارس.
می‌توان چنین گفت که اگر چین تنها به ایدئولوژی ضدآمریکایی توجه می‌کرد و برنامه‌ریزی توسعه را رها می‌نمود، دیگر شاهد استراتژی همه‌جانبه فعلی در قبال خاورمیانه نبودیم، بلکه به احتمال زیاد در نبرد بی‌پایانِ «محور مقاومت» با آمریکا و اسرائیل قفل می‌شد و فرصت‌های توسعه در حوزه خلیج‌فارس را از دست می‌داد.
به طور مشابه، این همان موضع همیشگی چین در قبال آمریکای لاتین است: هم با رژیم‌های ضدآمریکایی در ارتباط است و هم می‌خواهد با دیگر کشورهای منطقه دوست شود؛ حتی به دلیل ملاحظات ریسک، اولویت کشورهای اخیر اغلب بالاتر است. لذا «کمربند و جاده» نه تنها به ونزوئلا وصل می‌شود، بلکه به سایر کشورهای آمریکای جنوبی نیز گسترش می‌یابد و چین مهم‌ترین شریک تجاری کشورهایی چون اروگوئه، آرژانتین و برزیل است.
اگر کسی این پیش‌زمینه را درک نکند، به راحتی دچار نوعی تفکر «محوری» در ژئوپلیتیک می‌شود و تصور می‌کند که در بستر رقابت چین و آمریکا، چین وظیفه دارد مسئول بقای تمام رژیم‌های ضدآمریکایی باشد؛ لذا مدام انتظار دارد چین در لحظات خاص «مداخله» کند یا فکر می‌کند از دست دادن فلان کشور به معنای «شکست مطلق» است. در واقع این دو روی یک سکه هستند؛ اما مسئله اینجاست که مفهوم «محور» شاید معنای سیاسی داشته باشد، اما تمام واقعیتِ تجارت و استراتژی نیست. چین به خاطر حمایت از ایران در مقابل تمام کشورهای منطقه نخواهد ایستاد، و برای حفظ مادورو با آمریکا در آمریکای لاتین وارد جنگ نخواهد شد؛ چرا که این ریسک‌ها از همان ابتدا به طور عمدی تقسیم و پراکنده شده‌اند.
در نهایت، دیپلماسی قدرت‌های بزرگ دارای پیچیدگی‌های انباشتهٔ تاریخی است و باید به نیازهای واقعیِ محیط در حال تغییر پاسخ دهد. دیپلماسی انقلابی زمانی جریان اصلی سیاست خارجی چین بود، اما نمی‌تواند کل چیدمان پیچیدهٔ ژئوپلیتیک فعلی را در بر بگیرد؛ همان‌طور که چین قطعاً شریک راهبردی مهمی برای ایران است، اما این به معنای آن نیست که چین تنها می‌تواند یک شریک داشته باشد.