نویسندگان: ژانگ وی‌وی (رئیس مؤسسه تحقیقات چینی دانشگاه فودان) و فان یونگ‌پنگ (نایب‌رئیس مؤسسه)

منتشر شده در شبکه ناظر چین
ترجمه مجله جنوب جهانی

جنگ در حوزهٔ اندیشه فاقد دود و آتش است. در سپتامبر سال جاری، اندیشکدهٔ ملی خبرگزاری شینهوا گزارشی تحت عنوان «ابزارها، ریشه‌ها و مخاطرات بین‌المللی نبرد شناختی ایالات متحده» منتشر کرد که به کالبدشکافی و تبیین عمیق ابزارهای نبرد شناختی و استعمار فکری آمریکا می‌پردازد. چگونه می‌توان ماهیت و مخاطرات این استعمار فکری را شناسایی و تحلیل کرد؟
در برنامه «این است چین» که در تاریخ ۷ دسامبر از شبکه تلویزیونی دراگون (Oriental TV) پخش شد، پروفسور ژانگ وی‌وی و پروفسور فان یونگ‌پنگ به بحث پیرامون این موضوع پرداختند.

سخنرانی پروفسور فان یونگ‌پنگ:
گزارش اخیر شینهوا درباره نبرد شناختی آمریکا مورد توجه گسترده قرار گرفته است. مقصود از استعمار فکری آن است که غرب به سرکردگی آمریکا، از طریق القای اندیشه و نفوذ فرهنگی، جهانِ غیرغربی را به پیرامون و حاشیهٔ خود بدل سازد و نخبگان فکری و فرهنگی آنان را به بلندگو و مقلدانی تبدیل کند که در خدمت سلطه و بهره‌کشی غرب باشند.
این گزارش به شکلی جامع، راهبردها، تشکیلات و ابزارهای فنی استعمار فکری غرب را معرفی کرده و خاطرنشان می‌سازد که برای مقابله با این پدیده، باید از تقدس‌گرایی ارزش‌های غربی گسست و روایت تاریخی خویش را بازسازی کرد.
ما از انتشار این گزارش خرسندیم. پروفسور ژانگ و مؤسسه تحقیقات چینی همواره در خط مقدم مبارزه با استعمار فکری بوده‌اند؛ ما بخش بزرگی از گفتمان هژمونیک غرب و حملات آنان علیه چین را بن‌فکنی کرده و هم‌زمان، مجموعه‌ای از مفاهیم گفتمانی چینی را بنا نهاده‌ایم. از زمان کنگره هجدهم حزب، بنای گفتمان چینی همواره مورد توجه جدی حاکمیت بوده است. در طول یک دهه اخیر، اقدامات بسیاری صورت گرفته و نتایج ملموسی حاصل شده است. توسعه چین و تحولات بین‌المللی، بستر بی‌سابقه‌ای برای مقابله با استعمار فکری و ساخت گفتمان ملی فراهم آورده است.
امروزه ایده‌ها و پیشنهادات چین مورد پذیرش جهانی قرار گرفته است. سیاست معافیت ویزای ۱۴۴ ساعته، موفقیت‌های پلتفرم «شیائو هونگ شو»، دستاوردهای نوظهور در صنعت فناوری نظیر ربات‌های هوش مصنوعی و پهپادها، رژه نظامی سوم سپتامبر، جنگنده‌های نسل ششم و آزمایش‌های دریایی ناو هواپیمابر «فوجیان»، همگی نشانگر سطح توسعه و قدرت ملی همه‌جانبه چین است.
مبارزه با استعمار فکری مصداق «تخریب» (بن‌فکنی) است، اما این تخریب نیازمند سوبژکتیویته (فاعلیت) استوار است؛ چرا که هدف از تخریب، در نهایت «تأسیس» (بنا کردن) است. اینکه امروزه سوژهٔ فرهنگی ما چیست و آنچه باید بنا کنیم کدام است، پرسش بزرگی است که محافل آموزشی و فرهنگی باید بدان بپردازند. در ادامه، دیدگاه‌های خود را بیان می‌کنم.
هنگام سخن از استعمار فکری، ناگزیر باید به تاریخ معاصر بازگشت. مطالعهٔ دورانی که چین به وضعیت نیمه‌مستعمره سقوط کرد، همواره دردناک است. اما اگر دقیق‌تر بنگریم، در زمانه‌ای که امواج تقسیم چین به راه افتاده بود، بخش اعظم جهانِ غیرغربی (به‌جز چین و معدود کشورهای حوزه فرهنگی کنفوسیوسی) کاملاً توسط استعمار غربی بلعیده شده بود. حفظ وضعیت نیمه‌مستعمره در میان آن امواج سهمگین، امری دشوار بود که تا حد زیادی به واسطهٔ تمدن مادی و میراث فکری اجدادمان میسر گشت؛ همان میراثی که آخرین سنگر دفاعی ما را بنا نهاد.
این امر موجب پدیدار شدن یک پدیده تاریخی منحصربه‌فرد شد: تکاپوی معنوی و مقاومت چینی‌ها هرگز متوقف نگشت. بسیاری از ملل تمدن‌های بزرگی خلق کردند، اما پس از استعمار کامل، اندیشه نخبگان آنان مستعمره شد و تنها در فضای فرهنگی غرب به دنبال بازنمایی هویت خویش بودند. آنان می‌توانند میان فرهنگ‌های مختلف به شکلی سیال جابه‌جا شوند؛ برای نمونه در هند یا جهان عرب، مشاهیر ادبی بسیاری ظهور کردند که در قلمرو زبانی غرب به رسمیت شناخته شدند. اما فرهنگ چینی متفاوت است؛ ما هرگز در هم شکسته نشدیم، لذا آن هستهٔ مرکزی (سوژه) همواره باقی ماند. ما نمی‌توانیم خود را گم کنیم و نمی‌توانیم کاملاً مستعمره شویم، از این رو همواره در میان چالش و مقاومت بوده‌ایم.
در این فرآیند، غول‌های فکری نظیر کانگ یووی، یان فو، لیانگ چیچائو، ژانگ تائیان، سون یات سن، چن دوشیو، لو شون و مائو زدونگ ظهور کردند و در نهایت راهی برای مدرنیزاسیون یافتند که در عین حفظ اصالت خویش، تمامی عناصر پیشرو را نیز جذب می‌کرد.
بدین ترتیب، مقابله چین با استعمار فکری در مقایسه با سایر کشورهای غیرغربی، هم دارای مزیت و هم واجد چالش‌های منحصربه‌فرد است. مزیت ما در این است که مسیر اختصاصی خود را یافته‌ایم. تبیین نظام‌مند «مدرنیزاسیون به سبک چینی» در کنگره بیستم حزب کمونیست، یک نقطه عطف بود. امروزه در جهان و به‌ویژه در کشورهای «جنوب جهانی»، شمار فزاینده‌ای از مردم درک کرده‌اند که چین مسیری متفاوت از غرب گشوده است. این نخستین بار در تاریخ معاصر است که کشوری غیرغربی در تمامی ابعاد اقتصادی، اجتماعی، صنعتی، فناورانه و نظامی با غرب برابری کرده یا از آن پیشی گرفته و به جایگاه «نگاه برابر» با غرب دست یافته است. لذا جوانان امروز چین با اعتمادبه‌نفس و جهان‌بینی وسیع، به شکلی تاریخی و محتوم از تله استعمار فکری غرب عبور خواهند کرد.
اما چالش در اینجاست که چین با ساختار فرهنگی پیچیده‌تری روبروست: همزیستی سه نظام معرفتی «سنت چینی، غرب و مارکسیسم».
نخست: فرهنگ سنتی چین. فرهنگ ما نظامی فراگیر و کل‌نگر است که جهان‌بینی و روش‌شناسی چندهزارساله پیشینیان را شکل داده است. اما برای نجات ملی در دوران معاصر، ناگزیر از شکستن این نظام بودیم. نتیجهٔ مثبت این بود که با نقد مستمر، سره از ناسره جدا شد (نوعی دیالیز فرهنگی)، اما بهای آن، فروپاشی یکپارچگی این نظام بود. امروزه دانش سنتی وجود دارد اما فاقد سیستماتیک بودن است و بخش‌هایی از آن به عنوان میراثی بی‌جان باقی مانده است. برای مثال، آموزش دانشگاهی ما امروزه بر اساس تفکیک رشته‌ای غربی است و فرهنگ سنتی تنها به عنوان یک تزئین در شاخه‌های مختلف گنجانده شده است. در حقوق، سیاست و اقتصاد، جایگاه میراث چین بسیار پایین‌تر از نظریات غربی است. «تب تبارشناسی ملی» (Guoxue) نیز پدید آمد، اما این دانش دیگر آن کلیت سابق را ندارد و تنها بخش کوچکی از خرد باستانی است که باقی مانده است.
دوم: مارکسیسم. این اندیشه راهنمای ماست که باید به عنوان یک نظام معرفتی کل‌نگر برای شناخت و تغییر جهان به کار رود.
سوم: نظام دانش غربی. این نیز یک نظام معرفتی فراگیر است که در عرض دو نظام دیگر قرار دارد. جذب آن در فرآیند مدرنیزاسیون ما مفید بوده است، اما علوم اجتماعی غربی به شکلی جهانی، آموزش و پژوهش را «فرمت» (قالب‌بندی) کرده‌اند. مدل‌های تحقیقاتی و آموزش عالی ما نیز تحت تأثیر آن است. اگر این سه نظام به درستی ادغام شوند، صورت‌بندی نوینی از فرهنگ بشری خلق خواهد شد.
دبیرکل شی جین‌پینگ به درستی تأکید کردند که هرگز نباید «رگهٔ روح» (مارکسیسم) و «رگهٔ ریشه» (فرهنگ عالی سنتی) را رها کرد. این دو، بنیان نوآوری نظری هستند. مقابله با استعمار فکری باید پیرو این اصل باشد.
البته نوآوری در مارکسیسم و فرهنگ سنتی، با لفاظی و بحث‌های انتزاعیِ صرف حاصل نمی‌شود. من بر مفهوم «گشایش و پیوند» (Tong) تأکید دارم. نخست، پیوند طولی؛ یعنی احیای سنت فکری چین و پیوند میان گذشته و حال تا فرهنگ سنتی دوباره زنده شود. دوم، پیوند در مارکسیسم؛ به معنای دوری از جزم‌اندیشی و بازگرداندن آن به بستر تاریخ زنده برای توسعه آن.
سپس، پیوند عرضی؛ یعنی ایجاد پیوند میان مارکسیسم، سنت چینی و دانش غربی. باید عناصر پیشرو غرب را جذب کرد تا بتوان تفسیری جامع از جهان ارائه داد. هر یک از این نظام‌ها، از طبیعت تا جامعه و از ماده تا معنا، راهکارهای سیستماتیک خود را دارند.
در ۳۰ سال گذشته، غرب با این نظام معرفتی، هژمونی گفتمانی را در دست داشت. اما امروز فناوری‌هایی چون هوش مصنوعی و انرژی‌های نو در حال بازسازی جهان هستند. نظم بین‌الملل پس از جنگ جهانی دوم در آستانه تغییری بزرگ است. ارزش‌ها و نظامات سیاسی غرب با چالش‌های داخلی و خارجی روبرو شده و کارایی خود را از دست داده‌اند. جریانات محافظه‌کاری، افراط‌گرایی، نو-فئودالیسم و شتاب‌گرایی در غرب، هژمونی لیبرالیسم را از درون به چالش کشیده‌اند.
در این مقطع، ضروری است که محافل دانش‌بنیان چین «برج عاج» را در هم شکسته و از قفس‌های فکری و قالب‌های تکراری آکادمیک رها شوند؛ به میان توده‌ها، عرصه جهانی، فضای مجازی و لبه‌های علم و تولید بروند. با تکیه بر آمیزش مارکسیسم و سنت چینی، باید «رابطه انسان و طبیعت را کاوید، تحولات گذشته و حال را دریافت» و نظام نوین و کل‌نگر دانش چینی را بنا نهاد تا صلح جاودان برای چین و جهان تأمین گردد.
عصر بزرگ ما لزوماً اندیشه‌های بزرگی خلق خواهد کرد. برای اهالی فرهنگ و دانش، زیستن در این دوران یک خوش‌اقبالی بزرگ است. اما واقعیت این است که برخی در محافل روشنفکری هنوز با گام‌های زمانه هماهنگ نشده‌اند. سرعت خیره‌کننده توسعه چین، پدیده «تأخر فرهنگی» را برجسته‌تر کرده است.
علل این تأخر فرهنگی عبارتند از: ۱. اینرسی ذهنی (نسل‌هایی که در دوران برتری مطلق غرب و افول سوسیالیسم رشد کرده‌اند). ۲. اینرسی منافع (نظام‌های فرهنگی وابسته به هژمونی غرب که گروه‌های ذینفع ایجاد کرده و در برابر استعمارزدایی فکری مقاومت می‌کنند). ۳. لختی ساختاری (فرسودگی نظامات اداری و بروکراسی که از نیازهای جامعه فاصله گرفته‌اند).
راهکار من، انجام «اصلاحات آزمایشی» است؛ ایجاد نهادها و سازوکارهای نوین خارج از ساختارهای قدیمی که تحت قید و بندهای سابق نباشند تا با تکیه بر تجربه آن‌ها، کل سیستم به‌روزرسانی شود. وجود تأخر فرهنگی به خودی خود ترسناک نیست؛ همان‌طور که رئیس مائو گفت، کار بد می‌تواند به کار خوب تبدیل شود، مشروط بر آنکه رهبری جامع حزب بر حوزه فرهنگ و ایدئولوژی تقویت گردد تا «اراده حزبی» بر «لختی و اینرسی» غلبه کند.
در اشعار «چو سی» اثر کو یوان آمده است: «بال سنجاقک را سنگین می‌پندارند و وزن هزار مَنی را سبک؛ ناقوس‌های زرین درهم‌شکسته و مطرودند، در حالی که دیگ‌های سفالین بانگی رعدآسا دارند». این یعنی وقتی صدای اصلی خاموش باشد، ظرف‌های بی‌ارزش هیاهو می‌کنند. استعمار فکری غرب برای تمدنی با بنیان‌های عمیق چون چین، تنها نویز و سر و صدای ظرف‌های سفالین است. به محض آنکه نظام فکری مستقل ما بنا شود، صدای باصلابت ناقوس‌های ما، نغمه اصلی را طنین‌انداز خواهد کرد. وقتی بنیه درونی قوی باشد، هیچ سمی نفوذ نمی‌کند. آن زمان نه تنها نگران استعمار فکری نخواهیم بود، بلکه اندیشه غربی را به ماده مغذی فرهنگ خود بدل می‌کنیم؛ همان‌گونه که آیین بودا و تمدن‌های پارسی و عربی را در خود هضم کردیم. کلید کار در این است که «دیگران را در خود ذوب کنیم، نه آنکه خود را در دیگران ذوب نماییم». سپاسگزارم.
ادامه متن (بخش گفتگو با حضور مجری، هه جیه):
هه جیه: گزارش شینهوا با صراحت از «استعمار فکری» سخن گفته و ابزارهای نبرد شناختی آمریکا را فراتر از تولیدات فرهنگی، شامل اقدامات میدانی متعدد دانسته است. این گزارش نبرد شناختی را زیربنای هژمونی جهانی آمریکا می‌داند که زیر نقابی نرم پنهان شده است. جناب ژانگ، تحلیل شما چیست؟
ژانگ وی‌وی: ما به وضوح می‌بینیم که نبرد شناختی، اطلاعاتی و رسانه‌ای در هر لحظه جریان دارد. میدان نبرد، اهداف و مزدوران آن‌ها کاملاً مشخص هستند. آمریکا این موضوع را پنهان نمی‌کند؛ در گزارش‌های رسمی وزارت خارجه خود از واژگانی چون «ارتباطات راهبردی» یا «روایت راهبردی» استفاده می‌کنند. هدف آن‌ها در بازه‌های زمانی مشخص، پرورش نیروهای طرفدار آمریکاست تا ارزش‌های آمریکایی را برتر بدانند؛ به عبارتی پرورش «آمریکایی‌های معنوی». با افول قدرت سخت، آن‌ها بر استعمار فکری تأکید بیشتری دارند تا با هزینه‌ای کمتر به اهداف راهبردی خود برسند.
هه جیه: اما درک این موضوع برای عموم دشوار است.
فان یونگ‌پنگ: بله، چون این یک سیستم یکپارچه است. آمریکا دو ریشه بزرگ دارد: سنت تبشیر مسیحی (که دارای تشکیلات اعزام مبلغ است) و ماشین ایدئولوژیک سرمایه‌داری. این دو در دولت آمریکا با منابع و لشکری از نیروها تجمیع شده‌اند. روش‌های آنان را می‌توان در چهار محور خلاصه کرد:
ارعاب با قدرت: نمایش قدرت نظامی برای ایجاد وحشت روانی (مانند پخش جهانی تصاویر جنگ خلیج فارس).
تطمیع با منفعت: استفاده از پروژه‌های تبادلی و آموزشی برای جذب افراد.
اقناع با منطق: غرب در دو سده اخیر تلاش کرده تمامی حفره‌های منطقی گفتمان خود را بپوشاند و دستگاه نظری قدرتمندی بسازد که رهایی از آن دشوار است.
تسخیر با عاطفه: نفوذ از طریق آثار هنری و مبادلات انسانی ظریف.
ژانگ وی‌وی: گزارش شینهوا مراحل نبرد شناختی را نیز به خوبی تفکیک کرده است: دوره جنگ سرد (تلاش برای تسخیر شوروی با قدرت نرم)، دوره پس از جنگ سرد (هژمونی مطلق نئولیبرالیسم و نظریه پایان تاریخ) و دوره کنونی (دوران افول هژمونی و تردید داخلی آمریکا). همچنین ابزارهای آنان را به سه دسته تقسیم کرده است: «سفید» (گزارش‌های رسمی، حقوق بشر، هالیوود)، «سیاه» (عملیات مخفی، شنود جهانی مانند پروژه پریزم، ترور) و «خاکستری» (پروژه‌هایی نظیر اعزام محقق که غالباً توسط سیا تأمین مالی می‌شوند).
البته نباید کسانی را که در این پروژه‌ها شرکت کرده‌اند بیش از حد تحت فشار گذاشت. زمانی آمریکا در چین دانشگاه‌های مذهبی (مانند سنت جان در شانگهای) تأسیس کرد. بسیاری از دیپلمات‌های برجسته ما فارغ‌التحصیل همان‌جا بودند. شو ان‌لای می‌گفت باید از آمریکایی‌ها تشکر کرد که برای ما اعضای حزب کمونیستِ برجسته تربیت کردند. آن‌ها می‌خواستند مغزشویی کنند، اما ما «مغزشویی معکوس» کردیم؛ زبان و دانش آنان را آموختیم تا علیه خودشان به کار بگیریم. ما باید ایمان داشته باشیم که می‌توانیم بر حریف غلبه کنیم.
فان یونگ‌پنگ: برای مقاومت در برابر این نفوذ، سه شرط لازم است: نخست، «عمق راهبردی» که مختص قدرت‌های بزرگ است. دوم، «انباشت تاریخی و فرهنگی»؛ اگر هسته درونی قوی باشد، این نفوذ تنها یک عارضه سطحی خواهد بود، اما اگر سیستم ایمنی ضعیف باشد، کشنده است. سوم، «بلوغ سیاسی» در انتخاب شیوه‌های مقابله.
ژانگ وی‌وی: من مترجم دنپ شیاوپینگ بودم؛ او می‌گفت وقتی چیز خوبی در غرب می‌بینیم باید آن را بیاموزیم، اما همواره تأکید می‌کرد: «ببینیم آیا می‌توانیم از آن‌ها پیشی بگیریم؟» این روحیه ملی ماست. چینی‌ها همواره می‌پرسند «چرا؟» و کورکورانه نمی‌پذیرند. همین در نظر گرفتنِ «واقعیت عینی چین» ما را از بحران‌های بسیاری نجات داده است.
فان یونگ‌پنگ: در مورد «بنا کردن» (تأسیس)، ما باید بر اساس سنت چینی و مارکسیسم، هسته سوبژکتیو (فاعلی) خود را بسازیم. خوشبختانه توده‌های مردم در چین به شکلی غریزی از حکمت سنتی و اصول مارکسیستی در زندگی روزمره استفاده می‌کنند.
ژانگ وی‌وی: بله، زبان چینی و ضرب‌المثل‌های ما حامل ژن‌های فرهنگی ما هستند. تمدن چین یک تمدن زنده است که در رفتار هر روزه مردم جریان دارد.
هه جیه: بیداری نسل جوان در شناسایی استعمار فکری غرب بسیار امیدوارکننده است.
ژانگ وی‌وی: قطعاً. غرب امید داشت نسل اینترنت در چین نظام سیاسی را واژگون کند، اما دریافت که این نسل، با اعتمادبه‌نفس‌ترین نسل است که با غرب «نگاه برابر» دارد. زیبایی‌شناسی سرخ جدید، نظیر آنچه در رژه نظامی دیده شد، قدرتی روحی را به نمایش می‌گذارد که غرب نمی‌تواند تقلید کند.
فان یونگ‌پنگ: چین امروزه برای بسیاری از کشورها تنها «راهکار بدیل» (Alternative) در برابر سلطه غرب است. ما فضای تنفسی جدیدی در جهان ایجاد کرده‌ایم که صداهای خاموش جنوب جهانی در آن شنیده می‌شود.
ژانگ وی‌وی: مفاهیم ما نظیر «بلندمدت‌گرایی» در کشورهایی مثل آفریقای جنوبی بسیار مورد استقبال قرار گرفته است. مردم جهان تشنه شنیدن ایده‌های چینی هستند. گزارش شینهوا دریچه‌ای مهم برای درک این تحولات است.