ترجمه و تدوین مجله جنوب جهانی

هشدار جفری ساکس درباره مسیر جنگ‌افروزانه ایالات متحده و فروپاشی نظم حقوقی بین‌المللی

جفری ساکس، استاد برجسته دانشگاه کلمبیا و اقتصاددان شناخته‌شده بین‌المللی، در گفتگویی تحلیلی و بی‌پرده با رسانه «تحلیل جهانی»، تصویری تکان‌دهنده از سیاست خارجی کنونی ایالات متحده ارائه داد. لحن ساکس در این مصاحبه نه تنها انتقادی، بلکه هشداردهنده و اضطراری است. او با صراحت تمام اعلام می‌کند که آمریکا در حال حرکت بر مسیری خطرناک است که می‌تواند بشریت را به سوی فاجعه‌ای جهانی سوق دهد.

پرسش اصلی که ساکس مطرح می‌کند این است: آیا ایالات متحده واقعاً به بودجه نظامی یک‌ونیم تریلیون دلاری نیاز دارد؟ این رقم نه تنها بی‌سابقه است، بلکه از مجموع بودجه‌های نظامی تمامی کشورهای جهان نیز بیشتر خواهد بود. پاسخ ساکس قاطع و روشن است: خیر، هرگز. او تأکید می‌کند که آنچه امنیت آمریکا را واقعاً تهدید می‌کند، دشمنان خارجی نیستند، بلکه رفتار خود ایالات متحده است.

ساکس با اشاره به وضعیت مالی آشفته آمریکا، یادآور می‌شود که دولت این کشور در حال حاضر به جز انباشت بدهی‌های کلان، کار دیگری انجام نمی‌دهد. در چنین شرایطی که اقتصاد آمریکا با بحران مالی روبه‌رو است، افزایش بودجه نظامی به این میزان نه تنها غیرمنطقی، بلکه خطرناک و مخرب است. این سیاست نشان‌دهنده اولویت‌بندی غلط و مصرف منابع ملی در مسیری است که به جای تأمین امنیت واقعی، تنها ناامنی بیشتر و بی‌ثباتی جهانی را به دنبال خواهد داشت.

بدهی عمومی آمریکا به مرز سی‌وپنج تریلیون دلار نزدیک شده و همچنان در حال افزایش است. در چنین وضعیتی، اختصاص بیش از یک‌ونیم تریلیون دلار به بخش نظامی نشان‌دهنده اعوجاجی عمیق در اولویت‌های ملی است. این بودجه می‌توانست صرف بازسازی زیرساخت‌های فرسوده، نظام بهداشتی همگانی، آموزش، تحقیق و توسعه، و رفع نابرابری‌های اجتماعی شود؛ اما به جای آن، به ماشین جنگ عظیمی اختصاص می‌یابد که هدف آن حفظ سلطه نظامی بر جهان است.

یکی از نگران‌کننده‌ترین بخش‌های سخنان ساکس، اشاره به رفتار روزمره رئیس‌جمهور آمریکا است که هر روز کشوری را تهدید می‌کند. این شیوه رفتاری که بی‌سابقه است، نشان‌دهنده فروپاشی کامل معیارهای دیپلماتیک و بین‌المللی است. ساکس با لحنی تند تأکید می‌کند که اگر بشریت می‌خواهد زنده بماند، این رویکرد بی‌پروا و خطرناک باید فوراً متوقف شود.

او تصریح می‌کند که آمریکا در مسیری کاملاً بی‌ملاحظه و بی‌رحمانه گام برمی‌دارد. این مسیر، مسیری است که پیش از این سابقه نداشته است. تاریخ آمریکا رئیس‌جمهورانی دیده که سیاست‌های جنگ‌طلبانه داشته‌اند، اما هرگز رئیس‌جمهوری ندیده که خود را بالاتر از قانون اساسی، بالاتر از قوانین ملی، و کاملاً بی‌اعتنا به حقوق بین‌الملل بداند. این رئیس‌جمهور با این باور که حاکم جهان است و می‌تواند با قدرت نظامی عظیم، هر آنچه بخواهد را به اجرا درآورد، در حال تبدیل آمریکا به یک قدرت مخرب و بی‌قید و بند است.

بمباران هفت کشور در یک سال: عادی‌سازی خشونت

یکی از آمارهای تکان‌دهنده‌ای که ساکس ارائه می‌دهد این است که ایالات متحده در سال گذشته هفت کشور را بمباران کرده است. این رقم نه تنها نشان‌دهنده حجم عظیم عملیات نظامی آمریکاست، بلکه نشان می‌دهد که جنگ و خشونت نظامی به یک عادت تبدیل شده است. بمباران کشورها دیگر یک تصمیم استراتژیک سنجیده نیست، بلکه به بخشی از روال روزمره سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است.

این عادی‌سازی خشونت، یکی از خطرناک‌ترین پدیده‌های دوران معاصر است. زمانی که بمباران کشورها به امری روزمره و عادی تبدیل شود، دیگر هیچ محدودیت اخلاقی، حقوقی یا سیاسی برای توقف آن باقی نمی‌ماند. این وضعیت نشان‌دهنده فروپاشی کامل ساختارهای بازدارنده است که پس از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از تکرار فجایع آن دوران ایجاد شده بودند.
ساکس در بخش دیگری از مصاحبه به حضور خود در جلسه فوری شورای امنیت سازمان ملل اشاره می‌کند. او می‌پذیرد که در عمل، شورای امنیت نتوانسته کاری انجام دهد، اما با قاطعیت تأکید می‌کند که نباید سازمان ملل متحد را کنار گذاشت. دلیل این تأکید روشن است: دولت فعلی آمریکا در تلاش است تا منشور سازمان ملل را پاره کند و هرگونه قاعده، معیار، هنجار، قانون و معاهده بین‌المللی را نادیده بگیرد.

ساکس هشدار می‌دهد که اگر ما به دلیل بدبینی و ناامیدی، با این رویکرد موافقت کنیم و با جمله خطرناک استیون میلر، معاون رئیس دفتر کاخ سفید که می‌گوید «تنها چیزی که در این جهان اهمیت دارد، قدرت است» همراه شویم، در واقع در حال اعلام جنگ به جهان هستیم. پیامدهای چنین رویکردی فاجعه‌بار خواهد بود. داشتن رئیس‌جمهوری بی‌پروا، افراطی، تکانه‌ای و فاسد، این خطر را چندین برابر می‌کند.
یکی از لحظات کلیدی مصاحبه، اشاره به گفتگوی دو ساعته رئیس‌جمهور آمریکا با چهار خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز در دفتر بیضی است. در این گفتگو که صدای آن ضبط شده، ترامپ بیانیه‌ای عمیق در رد تمامی محدودیت‌های قانون اساسی و حقوق بین‌الملل ارائه داد.

وقتی از او پرسیده شد که آیا چیزی می‌تواند او را متوقف کند، او پاسخ داد: «بله، یک چیز وجود دارد. اخلاق خودم، عقل خودم. تنها چیزی که می‌تواند مرا متوقف کند این است، نه حقوق بین‌الملل. و این خوب نیست. من به حقوق بین‌الملل نیاز ندارم. من نمی‌خواهم به کسی آسیب بزنم.»

این جملات نه تنها نشان‌دهنده نادیده گرفتن کامل حقوق بین‌الملل است، بلکه خطرناک‌تر از آن، نشان می‌دهد که او خود را تنها معیار درستی و نادرستی می‌داند. ساکس با لحنی تند اعلام می‌کند: «مردی که فکر می‌کند ذهن او واقعیت است، دارای ذهنی آشفته است.» این نوع خودبینی و خودمحوری در رأس قدرت بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان، خطری وجودی برای بشریت است.

وسواس مالکیت: درک مخرب از قدرت

در ادامه همان مصاحبه، ترامپ درباره گرینلند و ادعای مالکیت بر آن صحبت می‌کند. او می‌گوید: «برای من، مالکیت است. مالکیت بسیار مهم است. چرا مالکیت مهم است؟ چون به نظر من از لحاظ روانی برای موفقیت کاملاً ضروری است. فکر می‌کنم مالکیت چیزهایی به شما می‌دهد که به هیچ وجه دیگری نمی‌توانید به دست بیاورید.»

این جملات نشان‌دهنده درک بسیار خطرناکی از روابط بین‌المللی است. کشورها و سرزمین‌ها نه املاک شخصی هستند و نه کالاهایی که می‌توان آن‌ها را خرید و فروش کرد. این نگاه املاکی به جغرافیای سیاسی جهان، بازگشت به دوران استعمار و امپریالیسم کلاسیک است. این همان منطقی است که منجر به جنگ‌های جهانی و مرگ میلیون‌ها انسان شد و دقیقاً به همین دلیل بود که پس از جنگ جهانی دوم، جامعه بین‌المللی تصمیم گرفت بر اساس قواعد حقوقی و نه صرفاً بر اساس قدرت، با یکدیگر رفتار کند.
ساکس با لحنی آموزشی اما تند، به رئیس‌جمهور آمریکا درس حقوق بین‌الملل می‌دهد. او توضیح می‌دهد که حقوق بین‌الملل چیست: «این منشور ملل متحد است، معاهده‌ای که در سال ۱۹۴۵ توسط سنای ایالات متحده تصویب شد، نوشته شده توسط ایالات متحده. این خلق شده توسط بزرگ‌ترین رئیس‌جمهور تاریخ آمریکا، فرانکلین روزولت است، و هدف آن جلوگیری از یک جنگ جهانی دیگر بود.»

او یادآور می‌شود که جهان در چهل‌وپنج سال نخست قرن بیستم، بلای دو جنگ جهانی را تحمل کرد. منشور ملل متحد، توافقی میان ملت‌ها بود برای جلوگیری از اینکه بلای جنگ دوباره بر سر بشریت بیاید. اکنون رئیس‌جمهوری داریم که کشورها را به دلخواه خود، بر اساس تصورات شخصی یا به قول خودش «اخلاق» خودش بمباران می‌کند و روزانه ملت‌های دیگر را تهدید می‌کند.

ساکس به ماده ۲، بند ۴ منشور ملل متحد اشاره می‌کند که به صراحت می‌گوید: هیچ کشور عضو ملل متحد مجاز نیست علیه حاکمیت یا تمامیت ارضی کشور دیگری، تهدید به زور یا استفاده از زور کند. او تأکید می‌کند که طبق قانون اساسی آمریکا، وقتی معاهده‌ای منعقد می‌شود، آن معاهده قانون کشور است. یکصد و نود و دو کشور دیگر نیز این معاهده یکسان را امضا کرده‌اند و عضو سازمان ملل متحد هستند، و این به دلایل بسیار جدی بقای مشترک بشریت است.

ساکس با لحنی فلسفی اما عملی توضیح می‌دهد که بشریت تصمیم گرفته بر اساس قواعد زندگی کند، نه صرفاً بر اساس قدرت خام، تا خود را نابود نکند. این ایده اساسی حقوق است. جایگزین این، وحشیگری‌ای است که اکنون از ترامپ یا یاران او مانند میلر، هگست یا روبیو می‌شنویم؛ کسانی که تمام جهان را تحقیر می‌کنند و تهدیدهای بی‌پایان سر می‌دهند.

این تهدیدات نه شوخی است و نه صرفاً مباحث آکادمیک. ساکس یادآور می‌شود که در سال‌های اخیر، یک نسل‌کشی رخ داده است، چون به حقوق بین‌الملل پایبند نبوده‌ایم. وقتی دادگاه‌های بین‌المللی که زیرمجموعه سیستم ملل متحد هستند، تشخیص می‌دهند که این جنایات در حال وقوع است، ایالات متحده علیه قضات، علیه افراد مرتبط، حتی علیه خانواده‌های قضاتی که در این دادگاه‌ها فعالیت می‌کنند، تحریم‌ها اعمال می‌کند.

آمریکا در تلاش است هر نوع محدودیت حقوق بین‌المللی را بشکند، چنان‌که ترامپ در دنیای خیالی خود باور دارد آمریکا می‌تواند هر کاری بخواهد بدون عواقب انجام دهد. این توهم خطرناک‌ترین توهم ممکن است، چون واقعیت این است که هر عملی عواقبی دارد و جهان، بیش از گذشته به هم پیوسته و به هم وابسته است.
ساکس به عملیات اخیر آمریکا در ونزوئلا اشاره می‌کند. دادستان‌های منطقه جنوبی نیویورک در اولین جلسه دادگاه رئیس‌جمهور مادورو به قاضی هلرستاین گفتند که دستگیری او چیزی جز دستگیری یک متهم فراری از عدالت نیست. اما واقعیت چیز دیگری است: بیست‌وپنج کشتی، صدوپنجاه بالگرد، دویست تا دویست‌وپنجاه سرباز، صد نفر کشته شدند که چهل نفر از آن‌ها در خواب بودند، رئیس یک دولت برکنار شد و دولت عملاً سربه‌نیست شد.

ساکس با طعنه می‌گوید: «این برای من بیشتر شبیه یک تهاجم است تا دستگیری یک متهم فراری.» او اضافه می‌کند که استدلال متهم فراری حتی آزمون ساده‌ترین منطق را هم پس نمی‌دهد. اتهامات مطرح شده مضحک بودند و قبلاً به عنوان بی‌اساس اعلام شده بودند؛ اینکه او رهبر باندی خاص بود که نام برده شد و بعد معلوم شد که اصلاً جنایت سازمان‌یافته یا باند نبود، بلکه یک اصطلاح عامیانه بود که استفاده می‌شد، نه یک سازمان واقعی.

این ماجرا نشان‌دهنده ناتوانی، بی‌کفایتی و تکبر است که همه در سیستم آمریکا گرد هم آمده‌اند. اما مهم‌تر از همه، این عملیات نقض آشکار حاکمیت ملی و حقوق بین‌الملل است. دستگیری رئیس‌جمهور یک کشور مستقل، صرف‌نظر از هرگونه اختلاف سیاسی، به معنای نقض صریح اصول بنیادین نظم بین‌المللی است.
ساکس تأکید می‌کند که مهم است مردم درک کنند که این فقط ترامپ نیست. نظم قانون اساسی سال‌ها پیش از دست رفته است. این نظم به تدریج محو شده است، اما رؤسای‌جمهور یکی پس از دیگری به عملیات‌های به اصطلاح پنهانی مشغول بوده‌اند؛ یعنی وارد جنگ می‌شوند اما انکار می‌کنند، حتی وقتی کاملاً آشکار است. دولت‌ها را سرنگون می‌کنند اما انکار می‌کنند. اموال خارجی را مصادره می‌کنند اما اعتراف نمی‌کنند.

این روند واقعاً از زمان تأسیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا در سال ۱۹۴۷ آغاز شد. و همین سال ۱۹۶۱ بود که ژنرال دوایت آیزنهاور، رئیس‌جمهور آیزنهاور، باشکوه‌ترین ژنرال ما که فرمانده نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم بود، در پیام خداحافظی خود به ما گفت که ما در حال تسخیر شدن توسط مجتمع نظامی-صنعتی هستیم. این حرف پوچ و بی‌اهمیتی نبود. این به ما روشن کرد که قانون اساسی ما به طور عمیق و بنیادین تضعیف شده است. یک ژنرال لازم بود تا این را به ما بگوید و او توضیح داد که چگونه اوضاع واقعاً پیش رفته است.

سازمان اطلاعات مرکزی در تمام تاریخ خود تنها یک بار مورد بررسی قرار گرفت و آن در سال ۱۹۷۵ بود، یعنی دقیقاً پنجاه سال پیش، توسط سناتور چرچ از ایداهو. از آن زمان تاکنون دیگر این اتفاق نیفتاده است. و به همین دلیل است که ما در وضعیتی زندگی می‌کنیم که باید آن را غیرقانونی نامید.

ساکس توضیح می‌دهد که تفاوت ترامپ در دو چیز است. اول، او غیرقانونی‌بودن را علناً بیان می‌کند و حتی به آن افتخار می‌کند. دوم، او سیلاب بی‌قانونی بیشتری را باز می‌کند، هم در سطح فساد و پلیدی شخصی و هم در سطح خشونت.

این تفاوت، تفاوتی در مقیاس کاملاً متفاوت است، چون رئیس‌جمهور اوباما و رئیس‌جمهور بوش و اکثر رؤسای‌جمهور در طول تاریخ، از سازمان اطلاعات مرکزی به عنوان ارتش خصوصی استفاده کرده‌اند، جنگ‌هایی را هدایت کرده‌اند که مخالف قانون اساسی ماست و بدون تصمیم کنگره ایالات متحده بوده و علیه حقوق بین‌الملل بوده است.

این به معنای آن نیست که باید به شکل بی‌پروایانه‌ای که ترامپ این هفته صریحاً سعی می‌کند، همه چیز را پاره کرد. چون حتی اگر ما گناه کرده‌ایم، بله، و بارها و بارها گناه کرده‌ایم، اما این به معنای آن نیست که باید هر هنجاری را دور بریزیم. این به معنای آن است که باید سعی کنیم به شیوه رفتاری بازگردیم که می‌تواند واقعاً جهان را امن کند، به جای نوع جهانی که در آن هستیم و که به دلیل این بی‌قانونی عمومی، برای مردم آمریکا و برای بقیه جهان خطرناک‌تر و خطرناک‌تر می‌شود.

ساکس افشا می‌کند که از زمانی که او در شورای امنیت حاضر شد، ترامپ از، به نظر او، سی‌ویک آژانس و سازمان ملل متحد و همچنین حدود سی‌وپنج فعالیت بین‌المللی دیگر که مستقیماً تحت چتر ملل متحد قرار ندارند، خارج شده است. به عبارت دیگر، ترامپ بنیاد اعمال حقوق بین‌الملل، یعنی سیستم ملل متحد را ویران می‌کند. و او ایالات متحده را از آن بیرون می‌کشد.

ساکس اعتقاد دارد که بدتر هم خواهد شد و احتمالاً یک روز او اعلام خواهد کرد که ایالات متحده اصلاً دیگر بخشی از ملل متحد نیست. این استراتژی آشکار است: با خارج شدن از تمامی نهادها و سازمان‌های بین‌المللی، آمریکا در واقع خود را از هرگونه مسئولیت و پاسخگویی بین‌المللی معاف می‌داند و راه را برای اعمال قدرت بدون محدودیت هموار می‌کند.
ساکس که در سفری گسترده در حال ملاقات با مقامات عالی‌رتبه دولتی و رهبران در نقاط مختلف جهان، اکنون در آسیا است، گزارش می‌دهد که بقیه جهان عمیقاً وحشت‌زده است. بقیه جهان شوکه شده است، بقیه جهان مات و مبهوت است. آنها دوست ندارند که ایالات متحده به یک کشور یاغی و سرکش تبدیل شود.

ساکس با لحنی تأکیدی می‌گوید: آمریکا با این رفتار، احترامی به دست نمی‌آورد. امنیتی کسب نمی‌کند. منابعی از طریق جنگ به دست نمی‌آورد. تنها بی‌ثباتی می‌کارد، اما بدون هیچ پشتیبانی. جهان با نگرانی عمیق به آنچه در حال وقوع است می‌نگرد و این در سراسر جهان صادق است.

این گزارش ساکس از واکنش جهانی بسیار مهم است. او به عنوان یک اقتصاددان و دیپلمات برجسته که با رهبران و مقامات عالی‌رتبه بسیاری از کشورها در تماس است، شاهد مستقیم این نگرانی‌هاست. آنچه او توصیف می‌کند، نه نگرانی‌های سطحی دیپلماتیک، بلکه وحشت وجودی از سیاست‌های یک ابرقدرت هسته‌ای است که دیگر خود را ملزم به هیچ قاعده‌ای نمی‌داند.

این موضوع به ویژه برای متحدان سنتی آمریکا نگران‌کننده است. کشورهای اروپایی، ژاپن، کره جنوبی و دیگر کشورهایی که دهه‌ها بر اتحاد با آمریکا تکیه کرده‌اند، اکنون متوجه شده‌اند که این اتحاد دیگر بر اساس ارزش‌های مشترک یا منافع استراتژیک بلندمدت نیست، بلکه بر اساس هوس‌ها و تکانه‌های یک رهبر غیرقابل پیش‌بینی است که می‌تواند هر لحظه حتی متحدان خود را تهدید کند.

ساکس در پاسخ به پرسشی درباره نگاه کرملین به تحولات اخیر، تحلیلی عمیق ارائه می‌دهد. او معتقد است که روس‌ها اکنون دریافته‌اند که هیچ مبنایی برای صلح یا توافق به این شکل وجود ندارد. او تصور می‌کند که آن‌ها با اکراه زیاد به این نتیجه رسیده‌اند، چون امیدوار بودند چیز دیگری رخ دهد.

او به اظهارات رئیس‌جمهور پوتین در سال ۲۰۱۷ در مصاحبه‌ای با یک روزنامه فرانسوی اشاره می‌کند که گفته بود با سه رئیس‌جمهور آمریکایی سروکار داشته است. آن‌ها با ایده‌های زیادی به قدرت می‌رسند، سپس مردانی با کت‌وشلوارهای خاکستری و کراوات‌های آبی می‌آیند تا به آن‌ها بگویند جهان واقعاً چگونه است.

ترامپ ممکن است یک سال پیش با این ایده به قدرت رسیده باشد که می‌خواهد با روسیه صلح کند و جنگ اوکراین را پایان دهد. اما پروژه اوکراین، که یک پروژه هدایت‌شده توسط سازمان اطلاعات مرکزی بود برای به دست آوردن اوکراین برای غرب، بسیار سرسخت از آب درآمد. ترامپ در آنجا همانند بسیاری دیگر از حوزه‌ها، بی‌کفایت از کار درآمده است. جنگ همچنان ادامه دارد و ساکس معتقد نیست که روس‌ها دیگر امید زیادی داشته باشند.

او به تصرف کشتی‌ها اشاره می‌کند که دریاهای آزاد به منطقه‌ای برای دزدی دریایی آمریکا تبدیل شده است. حملاتی در روسیه به محل سکونت رئیس‌جمهور صورت می‌گیرد. این واقعاً کاملاً شوک‌آور است، باید گفت.

ساکس اضافه می‌کند: این باید شوک‌آور باشد، اما دیگر هیچ چیز ما را شوکه نمی‌کند. ترامپ اخیراً گفته است – ساکس می‌گوید که از آنجا که در کشور نیست، از تمام جزئیات مطلع نیست – اما ظاهراً گفته است، البته بیایید با تحریم‌های سخت‌تر علیه روس‌ها ادامه دهیم. بنابراین ساکس فکر می‌کند که آن‌ها کاملاً آگاه هستند.

این تحلیل نشان می‌دهد که حتی کشورهایی مانند روسیه که امیدوار بودند بتوانند با دولت جدید آمریکا به نوعی تفاهم برسند، اکنون به این نتیجه رسیده‌اند که این امر غیرممکن است. دولت آمریکا نه تنها به دنبال صلح نیست، بلکه با اقداماتی مانند دزدی دریایی، تهاجم سایبری، و تحریم‌های گسترده‌تر، در حال تشدید تنش‌هاست.

ایران: خطرناک‌ترین نقطه کره زمین

ساکس قبل از پرداختن به جزئیات بیشتر درباره روسیه، موضوع بسیار مهم‌تری را مطرح می‌کند. او معتقد است که واقعی‌ترین نگرانی، مکانی است که به نظر او فوری‌ترین و خطرناک‌ترین نقطه کره زمین است؛ نه ونزوئلا، حتی نه گرینلند (اگرچه آمریکا آنجا را خواهد گرفت)، بلکه ایران.

ساکس معتقد است احتمال بسیار واقعی وجود دارد که به زودی جنگی با ایران آغاز شود. ایالات متحده در حال حاضر در میانه چیزی است که ما آن را یک انقلاب رنگی یا انقلاب برای تغییر رژیم می‌نامیم. این به معنای آن است که آمریکا تحریم‌ها و تهدیدها را اعمال می‌کند و سعی می‌کند اقتصاد را نابود کند. این منجر به ناآرامی‌ها می‌شود. و سپس ترامپ می‌گوید، اگر شما با این ناآرامی‌ها مقابله کنید، اگر علیه آن‌ها اقدام کنید، ما با شما وارد جنگ می‌شویم.

این یک بازی است که دهه‌ها به عقب بازمی‌گردد: اقتصاد را نابود کن. ناآرامی را برانگیز. اگر این ناآرامی‌ها سرکوب سختی را به دنبال داشتند، سعی کن دولتی را که این سرکوب سخت را به نام حفاظت از مردم انجام می‌دهد، سرنگون کنی. این قدیمی‌ترین بازی است که آمریکا در کتاب استراتژی خود دارد.

ساکس اعتقاد دارد که این بسیار نزدیک به آن چیزی است که در حال حاضر در ایران در حال وقوع است و بسیار خطرناک است، زیرا ایران برخلاف ونزوئلا، در میانه قدرت‌های بزرگ جهانی قرار دارد. بسیاری از قدرت‌های هسته‌ای در اطراف این منطقه قرار دارند و این مانند ونزوئلا نیست که رئیس‌جمهور به طرز بی‌پروا و بدون ملاحظه، کشتی‌های آمریکایی را به تنهایی جمع می‌کند.

این منطقه‌ای است که به شدت نظامی‌شده است. خود ایران کشوری است که به شدت نظامی‌شده است. توسط کشورهایی احاطه شده که آن‌ها نیز به شدت نظامی‌شده‌اند. این یک بشکه باروت است و به نظر می‌رسد که نیز به دلیل اسرائیل، که دیگر کشور یاغی و سرکش این کره زمین است، به نظر می‌رسد که ما تحریک می‌شویم تا در آنجا نیز اقدامی انجام دهیم.

تحلیل استراتژی انقلاب رنگی: الگویی تکراری برای سرنگونی

توضیح ساکس درباره استراتژی «انقلاب رنگی» یا «تغییر رژیم»، افشای مهمی از تاکتیک‌های آمریکا برای دخالت در امور داخلی کشورهاست. این الگو به وضوح قابل شناسایی است و در دهه‌های گذشته بارها تکرار شده است:

مرحله اول – تخریب اقتصادی: اعمال تحریم‌های گسترده و فلج‌کننده که هدف آن نابودی اقتصاد کشور هدف است. این تحریم‌ها معمولاً بر مردم عادی فشار می‌آورند و زندگی روزمره آن‌ها را به شدت دشوار می‌کنند.

مرحله دوم – ایجاد ناآرامی: وقتی اقتصاد فروپاشید و مردم دچار فشار اقتصادی شدند، ناآرامی‌های اجتماعی به طور طبیعی افزایش می‌یابد. در این مرحله، آمریکا معمولاً از طریق رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی، و گروه‌های حمایت‌شده، این ناآرامی‌ها را تقویت و هدایت می‌کند.

مرحله سوم – دام سرکوب: وقتی دولت هدف برای حفظ نظم و امنیت مجبور به اقدام می‌شود، آمریکا این اقدام را «سرکوب» می‌نامد و آن را بهانه‌ای برای مداخله نظامی یا تشدید فشارها قرار می‌دهد. این یک دام کامل است: اگر دولت هدف اقدام کند، به عنوان «سرکوبگر» معرفی می‌شود و اگر اقدام نکند، ناآرامی‌ها دولت را ضعیف‌تر می‌کنند.

مرحله چهارم – تغییر رژیم: در نهایت، هدف سرنگونی دولت و جایگزینی آن با رژیمی است که با منافع آمریکا همسو باشد.

این الگو در عراق، لیبی، سوریه، اوکراین، و بسیاری کشورهای دیگر به کار رفته است. اکنون نوبت ایران است که در این چرخه قرار گرفته است.

ساکس تفاوت‌های اساسی بین ایران و ونزوئلا را برجسته می‌کند که نشان می‌دهد چرا جنگ با ایران می‌تواند فاجعه‌بار باشد:

موقعیت جغرافیایی: ونزوئلا در آمریکای جنوبی، دور از قدرت‌های بزرگ جهانی قرار دارد. ایران در قلب خاورمیانه، در میانه قدرت‌های بزرگ و کشورهای هسته‌ای است. روسیه، چین، پاکستان (کشورهای هسته‌ای)، و هند (قدرت منطقه‌ای) همگی به نحوی در این منطقه ذی‌نفع هستند.

توازن قدرت نظامی: ونزوئلا یک کشور نسبتاً ضعیف از نظر نظامی است که آمریکا می‌تواند به راحتی آن را تهاجم کند. ایران یک قدرت نظامی منطقه‌ای قابل توجه است با توانایی‌های موشکی پیشرفته، نیروهای نیابتی در سراسر منطقه، و ظرفیت بستن تنگه هرمز که ۳۰ درصد نفت جهان از آن عبور می‌کند.

پیامدهای منطقه‌ای: جنگ در ونزوئلا تأثیر محدودی بر امنیت جهانی دارد. جنگ با ایران می‌تواند کل خاورمیانه را به آتش بکشد و قیمت نفت را به شدت افزایش دهد و اقتصاد جهانی را فلج کند.

ریسک تصعید هسته‌ای: در ونزوئلا، هیچ خطر هسته‌ای وجود ندارد. در ایران، احتمال درگیر شدن قدرت‌های هسته‌ای مانند روسیه و احتمالاً حتی چین وجود دارد. اسرائیل نیز یک قدرت هسته‌ای است و ممکن است وارد جنگ شود.

اسرائیل: دومین کشور یاغی جهان

ساکس در پایان سخنان خود، اشاره کوتاه اما معناداری به اسرائیل می‌کند و آن را «دیگر کشور یاغی این کره زمین» می‌نامد. این بیانیه بسیار قوی و جسورانه است. او اشاره می‌کند که به نظر می‌رسد به دلیل اسرائیل، آمریکا تحریک می‌شود تا در منطقه نیز اقدامی انجام دهد.

این اشاره به نقش اسرائیل بسیار مهم است، چون نشان می‌دهد که سیاست خاورمیانه‌ای آمریکا نه بر اساس منافع ملی آمریکا، بلکه بر اساس منافع و استراتژی‌های اسرائیل شکل می‌گیرد. اسرائیل سال‌هاست که خواستار اقدام نظامی علیه ایران است و به نظر می‌رسد که دولت فعلی آمریکا بیش از هر زمان دیگری مایل به تحقق این خواسته است.

اسرائیل خود در حال حاضر در حال انجام عملیاتی است که دادگاه بین‌المللی کیفری و دیوان بین‌المللی دادگستری آن را نسل‌کشی خوانده‌اند. با این حال، آمریکا نه تنها آن را متوقف نمی‌کند، بلکه از آن حمایت کامل می‌کند و حتی علیه قضات و کارمندان دادگاه‌های بین‌المللی که این جنایات را محکوم کرده‌اند، تحریم اعمال کرده است.

آنچه ساکس در این مصاحبه به آن اشاره می‌کند، فراتر از رفتار یک رئیس‌جمهور خاص است. او در واقع به بحرانی ساختاری اشاره می‌کند که ریشه‌های عمیق‌تری دارد:
قانون اساسی آمریکا بر اساس اصل تفکیک قوا طراحی شده بود. کنگره باید اختیار اعلان جنگ را داشته باشد، نه رئیس‌جمهور. اما از دهه ۱۹۴۰ به بعد، این اصل به تدریج فرسایش یافته است. رؤسای‌جمهور با استفاده از مفهوم «عملیات پنهانی» و «اقدامات پلیسی» و «حملات محدود» توانسته‌اند بدون مجوز کنگره، جنگ‌های گسترده راه بیندازند.

سازمان اطلاعات مرکزی به یک ارتش موازی تبدیل شده که بدون نظارت واقعی کنگره یا قوه قضائیه، در سراسر جهان عملیات انجام می‌دهد. تنها یک بار در تاریخ، در سال ۱۹۷۵، این سازمان به طور جدی مورد بررسی قرار گرفت. از آن زمان تاکنون، پنجاه سال گذشته، هیچ نظارت معناداری بر آن وجود نداشته است.
هشدار آیزنهاور در سال ۱۹۶۱ درباره مجتمع نظامی-صنعتی، هشداری بود که نادیده گرفته شد. این مجتمع اکنون به قدرتی عظیم تبدیل شده که در سیاست‌گذاری آمریکا نفوذ عمیقی دارد. شرکت‌های دفاعی بزرگ، پیمانکاران نظامی، و لابی‌های مرتبط، منافعی در ادامه جنگ‌ها و افزایش بودجه نظامی دارند.

این منافع اقتصادی باعث شده که «صلح» به یک گزینه غیرقابل قبول تبدیل شود. اگر جنگی تمام شود، باید جنگ دیگری آغاز شود تا جریان سود به این مجتمع عظیم ادامه یابد. بودجه یک‌ونیم تریلیون دلاری که ساکس به آن اشاره می‌کند، در واقع بازتوزیع عظیم ثروت از مالیات‌دهندگان آمریکایی به جیب‌های شرکت‌های دفاعی و پیمانکاران نظامی است.

یکی دیگر از عوامل مهم، فروپاشی رسانه‌های مستقل و انتقادی در آمریکاست. رسانه‌های جریان اصلی آمریکا در بسیاری موارد، به ترویج‌کنندگان روایت‌های دولتی تبدیل شده‌اند. آن‌ها به ندرت سیاست‌های نظامی و امنیتی را به چالش می‌کشند و اغلب در تبلیغ جنگ‌ها نقش فعالی ایفا می‌کنند.

بدون رسانه‌های مستقل و انتقادی، افکار عمومی نمی‌تواند تصویر دقیقی از سیاست‌های خارجی کشور خود داشته باشد و بنابراین نمی‌تواند فشار مؤثری برای تغییر ایجاد کند.
مفهوم «استثنایی‌گرایی آمریکایی» – این ایده که آمریکا کشوری ویژه و استثنایی است و قواعد معمولی بر آن اعمال نمی‌شود – به یک عقیده تقریباً مذهبی در فرهنگ سیاسی آمریکا تبدیل شده است. این عقیده باعث شده که بسیاری از آمریکایی‌ها، حتی با تحصیلات عالی، نقض حقوق بین‌الملل توسط کشور خود را طبیعی و قابل قبول بدانند.

وقتی رئیس‌جمهور آمریکا می‌گوید «من به حقوق بین‌الملل نیاز ندارم»، او در واقع این استثنایی‌گرایی را به حداکثر خود می‌رساند. او صراحتاً اعلام می‌کند که آمریکا بالاتر از قانون است و می‌تواند هر کاری بخواهد انجام دهد.
اگر روند کنونی ادامه یابد، چند سناریوی فاجعه‌بار قابل تصور است:

سناریو اول: جنگ با ایران و آتش‌افروزی منطقه‌ای

جنگ با ایران می‌تواند به سرعت به یک جنگ منطقه‌ای گسترده تبدیل شود. ایران می‌تواند تنگه هرمز را ببندد، پایگاه‌های آمریکایی در منطقه را هدف قرار دهد، و متحدان منطقه‌ای خود در عراق، سوریه، لبنان، یمن، و سایر نقاط را فعال کند. اسرائیل نیز وارد جنگ خواهد شد. ترکیه، پاکستان، و کشورهای دیگر ممکن است به نحوی درگیر شوند.

این جنگ می‌تواند جریان نفت جهانی را مختل کند، قیمت انرژی را به شدت افزایش دهد، و اقتصاد جهانی را به رکود عمیقی بکشاند. تلفات انسانی می‌تواند به میلیون‌ها نفر برسد. و خطر تصعید هسته‌ای همیشه وجود دارد.

سناریو دوم: درگیری با قدرت‌های بزرگ (روسیه/چین)

اگر آمریکا به دزدی دریایی، تصرف دارایی‌ها، و تهاجم به حاکمیت کشورهای دیگر ادامه دهد، احتمال درگیری مستقیم با روسیه یا چین افزایش می‌یابد. تصرف کشتی‌های روسی، حمله به اقامتگاه رئیس‌جمهور روسیه، و تهدیدات مداوم می‌تواند روسیه را به واکنش‌های شدیدتری وادار کند.

چین نیز به دقت تحولات را زیر نظر دارد. اگر آمریکا کشورهایی را به راحتی تهاجم کند و دولت‌ها را سرنگون کند، چین ممکن است احساس کند که نوبت بعدی خود اوست. این می‌تواند منجر به تنش‌های نظامی در دریای چین جنوبی یا حول تایوان شود.

درگیری با یک قدرت هسته‌ای بزرگ مانند روسیه یا چین، خطر جنگ هسته‌ای را به شدت افزایش می‌دهد.

سناریو سوم: فروپاشی کامل نظم بین‌المللی

اگر آمریکا به خروج از سازمان ملل و تمامی نهادهای بین‌المللی ادامه دهد و دیگر کشورها نیز به تبعیت از نمونه آمریکا، حقوق بین‌الملل را نادیده بگیرند، جهان به عصر جنگل بازمی‌گردد. در چنین جهانی، تنها قدرت نظامی اهمیت دارد و هیچ مکانیزمی برای حل و فصل مسالمت‌آمیز اختلافات وجود ندارد.

این فروپاشی می‌تواند به موج جدیدی از جنگ‌های منطقه‌ای، تهاجم‌ها، و بی‌ثباتی گسترده منجر شود. کشورهای ضعیف‌تر توسط کشورهای قوی‌تر بلعیده خواهند شد. مرزها دیگر احترامی نخواهند داشت. و بشریت ممکن است به فجایعی مشابه جنگ‌های جهانی قرن بیستم بازگردد.

سناریو چهارم: فروپاشی داخلی آمریکا

سیاست‌های کنونی نه تنها برای جهان، بلکه برای خود آمریکا نیز خطرناک است. بدهی عمومی در حال انفجار است. زیرساخت‌ها در حال فروپاشی هستند. نابرابری اجتماعی به بالاترین سطح خود رسیده است. سیستم بهداشتی فروپاشیده است. سیستم آموزشی در حال ضعیف شدن است.

اگر منابع عظیم به بودجه نظامی و جنگ‌ها اختصاص یابد به جای سرمایه‌گذاری در داخل کشور، آمریکا ممکن است از درون فروپاشد. تاریخ نشان داده که امپراتوری‌ها معمولاً نه به دلیل دشمنان خارجی، بلکه به دلیل فساد داخلی، بدهی‌های کنترل‌نشدنی، و اولویت‌بندی غلط منابع فروپاشیده‌اند.

رم باستان، امپراتوری عثمانی، و امپراتوری بریتانیا همگی نمونه‌هایی هستند که وقتی بیش از حد منابع خود را صرف حفظ سلطه نظامی در سرتاسر جهان کردند، از درون ضعیف شدند و در نهایت سقوط کردند.

نقش سیستماتیک سازمان اطلاعات مرکزی: ارتش سری دموکراسی

یکی از نکات بسیار مهمی که ساکس بارها به آن اشاره می‌کند، نقش سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا است. او این سازمان را «ارتش خصوصی» رؤسای‌جمهور می‌نامد که بدون نظارت واقعی کنگره یا مردم، عملیات‌های مخفی در سراسر جهان انجام می‌دهد.

تأسیس این سازمان در سال ۱۹۴۷ نقطه عطفی در تاریخ آمریکا بود. قبل از آن، ایالات متحده نیروی اطلاعاتی دائمی نداشت. ایجاد سازمان اطلاعات مرکزی به معنای ایجاد نهادی بود که می‌توانست کارهایی را انجام دهد که دولت به طور علنی نمی‌توانست یا نمی‌خواست انجام دهد.

تاریخچه عملیات پنهانی: از ایران تا امروز

اولین عملیات بزرگ سرنگونی دولت توسط سازمان اطلاعات مرکزی در سال ۱۹۵۳ در ایران رخ داد، جایی که دولت منتخب دکتر محمد مصدق سرنگون شد. از آن زمان، این سازمان در سرنگونی دهها دولت در سراسر جهان نقش داشته است:

گواتمالا (۱۹۵۴): سرنگونی رئیس‌جمهور منتخب خاکوبو آربنز
کنگو (۱۹۶۱): ترور پاتریس لوممبا
برزیل (۱۹۶۴): کمک به کودتای نظامی
اندونزی (۱۹۶۵-۱۹۶۶): کمک به کودتا و کشتار گسترده
شیلی (۱۹۷۳): سرنگونی سالوادور آلنده
آرژانتین (۱۹۷۶): حمایت از دیکتاتوری نظامی
افغانستان (دهه ۱۹۸۰): تأمین مالی و تسلیح مجاهدین
نیکاراگوئه (دهه ۱۹۸۰): حمایت از کنتراها
عراق (۲۰۰۳): نقش در جنگ و اشغال
لیبی (۲۰۱۱): نقش در سرنگونی قذافی
سوریه (۲۰۱۱-اکنون): حمایت از گروه‌های شورشی
اوکراین (۲۰۱۴): نقش در تغییر رژیم
ونزوئلا (اکنون): تلاش برای سرنگونی مادورو

این فهرست تنها بخشی از عملیات‌هایی است که اطلاعات عمومی درباره آن‌ها وجود دارد. بسیاری از عملیات‌های دیگر هنوز طبقه‌بندی‌شده و مخفی هستند.
در سال ۱۹۷۵، سناتور فرانک چرچ از ایداهو، کمیته‌ای تشکیل داد تا فعالیت‌های سازمان اطلاعات مرکزی و دیگر آژانس‌های اطلاعاتی را بررسی کند. یافته‌های این کمیته شوک‌آور بودند:

برنامه‌های ترور سیاسی علیه رهبران خارجی
آزمایش‌های کنترل ذهن روی شهروندان آمریکایی بدون اطلاع آن‌ها (پروژه ام‌کی‌اولترا)
نظارت گسترده بر شهروندان آمریکایی
دستکاری انتخابات در کشورهای خارجی
حمایت از دیکتاتوری‌ها و رژیم‌های سرکوبگر
اقدامات غیرقانونی متعدد که قانون اساسی و قوانین بین‌المللی را نقض می‌کردند

پس از این افشاگری‌ها، اصلاحاتی انجام شد و محدودیت‌هایی وضع شدند. اما همان‌طور که ساکس اشاره می‌کند، این تنها بار در ۵۰ سال گذشته بود که نظارت جدی بر این سازمان انجام شد. از آن زمان تا کنون، سازمان اطلاعات مرکزی دوباره به عملیات معمول خود بازگشته و در واقع قدرت و نفوذ بیشتری کسب کرده است.
یکی از پارادوکس‌های عمیق وضعیت کنونی این است که آمریکا خود را «رهبر جهان آزاد» می‌نامد و ادعا می‌کند که دموکراسی را ترویج می‌دهد، در حالی که رفتارش کاملاً مخالف این ادعاهاست. چگونه ممکن است یک دولت که خود را دموکراتیک می‌نامد، به بزرگ‌ترین تهدید صلح جهانی تبدیل شود؟
بخش مهمی از این پارادوکس، کنترل روایت است. رسانه‌های جریان اصلی آمریکا معمولاً جنگ‌ها و مداخلات را به عنوان «دفاع از دموکراسی»، «مبارزه با تروریسم»، یا «حفاظت از حقوق بشر» توصیف می‌کنند. واقعیت اما معمولاً چیز دیگری است: حفظ منافع اقتصادی، کنترل منابع طبیعی، و حفظ سلطه ژئوپولیتیک.

مردم آمریکا اغلب از جزئیات واقعی سیاست‌های خارجی کشور خود بی‌اطلاع هستند. آن‌ها نمی‌دانند که دولت‌شان در حال حمایت از چه رژیم‌هایی است، چه جنایاتی انجام می‌دهد، یا چه پیامدهایی برای مردم کشورهای دیگر دارد. این بی‌اطلاعی عمدی است و از طریق کنترل اطلاعات و دستکاری روایت ایجاد می‌شود.
آمریکا در اسناد رسمی خود به احترام به حقوق بشر، دموکراسی، و حاکمیت قانون متعهد است. قانون اساسی آمریکا یک سند پیشرو و دموکراتیک است. بیانیه استقلال آمریکا بر اصول برابری و حقوق طبیعی انسان‌ها تأکید دارد.

اما در عمل، سیاست خارجی آمریکا معمولاً این ارزش‌ها را نقض می‌کند. آمریکا بارها از دیکتاتوری‌ها حمایت کرده (از شاه ایران تا پینوشه در شیلی تا سوهارتو در اندونزی تا خاندان سلطنتی عربستان)، دولت‌های منتخب دموکراتیک را سرنگون کرده (ایران، گواتمالا، شیلی، و بسیاری دیگر)، و در جنایات جنگی شرکت کرده (از بمباران فرش کردن ویتنام تا استفاده از فسفر سفید در فالوجه تا حمایت از جنگ عربستان در یمن).

این شکاف میان ارزش‌های اعلام‌شده و اقدامات واقعی، به اعتبار آمریکا در جهان آسیب جدی زده است. کشورهای دیگر دیگر سخنان آمریکا درباره دموکراسی و حقوق بشر را جدی نمی‌گیرند، چون می‌دانند که این سخنان تنها ابزاری برای پیشبرد منافع ژئوپولیتیک هستند.
یکی از خطرناک‌ترین جنبه‌های اظهارات رئیس‌جمهور آمریکا که ساکس به آن اشاره می‌کند، این است که او اعلام می‌کند تنها چیزی که او را محدود می‌کند، «اخلاق خودش» و «عقل خودش» است، نه حقوق بین‌الملل یا قانون اساسی.

این بیانیه نشان‌دهنده فروپاشی کامل درک از حکومت قانون است. در یک جامعه متمدن، قانون بالاتر از افراد است. حتی قدرتمندترین فرد در جامعه باید تابع قانون باشد. این اصل اساسی حکومت قانون است که بشریت در طول قرن‌ها برای دستیابی به آن مبارزه کرده است.

اما وقتی رهبر قدرتمندترین کشور جهان اعلام می‌کند که او بالاتر از قانون است و تنها «اخلاق شخصی» او محدودیتی برای او ایجاد می‌کند، در واقع به استبداد مطلق بازمی‌گردیم. تاریخ نشان داده که وقتی قدرت مطلق به یک فرد داده می‌شود، حتی اگر آن فرد با نیات خوب شروع کند، سرانجام فساد، سوءاستفاده، و فاجعه در انتظار است.
ساکس با عبارت تیزبینانه‌ای می‌گوید: «مردی که فکر می‌کند ذهن او واقعیت است، دارای ذهنی آشفته است.» این اشاره به یک آسیب‌شناسی روانی است که در رهبرانی که قدرت مطلق دارند، اغلب دیده می‌شود.

وقتی یک فرد به این باور برسد که تصورات، خواسته‌ها، و قضاوت‌های شخصی او، معیار حقیقت و درستی است، دیگر هیچ مکانیزم تصحیح‌کننده‌ای باقی نمی‌ماند. او نمی‌تواند اشتباهات خود را ببیند، چون هر آنچه او می‌اندیشد، به تعریف «درست» است. او نمی‌تواند از دیگران یاد بگیرد، چون معتقد است که او بهتر از همه می‌داند. او نمی‌تواند محدودیت‌های واقعیت را بپذیرد، چون فکر می‌کند واقعیت باید مطابق خواست او شکل بگیرد.

این نوع ذهن‌گرایی در یک فرد عادی مشکل‌ساز است، اما در رهبر یک ابرقدرت هسته‌ای، می‌تواند به فاجعه جهانی منجر شود.

هزینه‌های انسانی: فراموش‌شدگان جنگ‌های بی‌پایان

در میان تمام بحث‌ها درباره استراتژی، ژئوپولیتیک، و حقوق بین‌الملل، گاهی هزینه‌های انسانی واقعی این سیاست‌ها فراموش می‌شوند. اما این هزینه‌ها واقعی و فاجعه‌بارند:

میلیون‌ها کشته در جنگ‌های «مبارزه با تروریسم»

از سال ۲۰۰۱ تاکنون، جنگ‌های آمریکا در افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، یمن، سومالی، و پاکستان منجر به مرگ بیش از یک میلیون نفر شده‌اند. برخی برآوردها این رقم را به دو میلیون یا حتی بیشتر می‌رسانند.

این کشته‌شدگان نه فقط «رزمندگان» بودند، بلکه اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها غیرنظامیان بودند: زنان، کودکان، سالمندان، مردم عادی که تنها می‌خواستند زندگی عادی داشته باشند.
جنگ‌ها همچنین منجر به آواره شدن ده‌ها میلیون نفر شده‌اند. سوریه تنها به تنهایی بیش از دوازده میلیون آواره تولید کرده است. افغانستان، عراق، لیبی، یمن، و سومالی میلیون‌ها آواره بیشتر تولید کرده‌اند.

این مردم خانه‌ها، شغل‌ها، خانواده‌ها، و زندگی خود را از دست داده‌اند. بسیاری از آن‌ها در اردوگاه‌های پناهندگان در شرایط غیرانسانی زندگی می‌کنند. کودکان در این اردوگاه‌ها رشد می‌کنند، بدون آموزش مناسب، بدون مراقبت‌های بهداشتی، بدون امید به آینده‌ای بهتر.
جنگ‌ها نه تنها جان‌ها را می‌گیرند، بلکه زیرساخت‌های کامل کشورها را نابود می‌کنند. بیمارستان‌ها، مدارس، کارخانه‌ها، پل‌ها، راه‌ها، سیستم‌های آب و برق، همه ویران می‌شوند. بازسازی این زیرساخت‌ها دهه‌ها طول می‌کشد و هزینه‌های عظیمی دارد.

اما بدتر از ویرانی فیزیکی، ویرانی اجتماعی است. جوامعی که قرن‌ها برای ساختن هویت، فرهنگ، و نهادهای خود تلاش کرده‌اند، در چند سال جنگ متلاشی می‌شوند. اعتماد اجتماعی از بین می‌رود. خشونت عادی‌سازی می‌شود. نسلی که در جنگ رشد کرده، نمی‌داند چگونه در صلح زندگی کند.
هزینه‌های روانی جنگ نیز غیرقابل محاسبه است. کودکانی که شاهد کشتار خانواده‌های خود بوده‌اند، زنانی که مورد تجاوز قرار گرفته‌اند، مردانی که زیر شکنجه بوده‌اند، جوامعی که تروما جمعی تجربه کرده‌اند – این آسیب‌ها نسل‌ها طول می‌کشد تا بهبود یابند، اگر اصلاً بهبود یابند.

آنچه ساکس از سفر خود گزارش می‌دهد، تغییر بنیادین در نگرش جهان نسبت به آمریکاست. این تغییر پیامدهای عمیق ژئوپولیتیکی خواهد داشت:

کشورهایی که خود را هدف سیاست‌های تهاجمی آمریکا می‌بینند، در حال نزدیک شدن به یکدیگر و شکل دادن محور مقاومتی هستند. روسیه، چین، ایران، کره شمالی، و دیگر کشورها، در حال گسترش همکاری‌های نظامی، اقتصادی، و سیاسی خود هستند.

این همکاری‌ها نه بر اساس ایدئولوژی مشترک (چون این کشورها سیستم‌های سیاسی بسیار متفاوتی دارند)، بلکه بر اساس ضرورت بقا شکل می‌گیرد. آن‌ها دریافته‌اند که تنها راه مقابله با فشار آمریکا، همکاری و حمایت متقابل است.

حتی متحدان سنتی آمریکا نیز در حال بازنگری در روابط خود هستند. کشورهای اروپایی، ژاپن، و کره جنوبی دیگر نمی‌توانند به آمریکا به عنوان یک متحد قابل اعتماد نگاه کنند. وقتی رئیس‌جمهور آمریکا حتی متحدان خود را تهدید می‌کند (مانند تهدید برای تصرف گرینلند که به دانمارک تعلق دارد)، دیگر هیچ اطمینانی باقی نمی‌ماند.

این کشورها در حال افزایش استقلال استراتژیک خود هستند. آن‌ها به دنبال متنوع‌سازی روابط اقتصادی و نظامی خود هستند تا کمتر وابسته به آمریکا باشند.

نتیجه این تحولات، ظهور نظم جهانی چندقطبی است که در آن آمریکا دیگر تنها ابرقدرت نیست. چین به عنوان یک رقیب اقتصادی و تکنولوژیک جدی ظاهر شده است. روسیه همچنان یک قدرت نظامی بزرگ است. اتحادیه اروپا، هند، و دیگر قدرت‌های منطقه‌ای نیز نقش‌های مهم‌تری ایفا می‌کنند.

این نظم چندقطبی می‌تواند فرصت‌هایی برای صلح و ثبات ایجاد کند (چون قدرت متمرکز نیست و تعادل قوا وجود دارد)، یا می‌تواند به رقابت شدیدتر و خطر جنگ بیشتر منجر شود. خیلی بستگی به این دارد که چگونه این قدرت‌ها با یکدیگر تعامل کنند و آیا قواعد و هنجارهای بین‌المللی احترام نگه‌داشته شوند یا نه.

آنچه از سخنان جفری ساکس برمی‌آید، تصویری است از جهانی که در لبه پرتگاه ایستاده است. ترکیب یک بودجه نظامی بی‌سابقه، یک رئیس‌جمهور غیرقابل پیش‌بینی و بی‌پروا که خود را بالاتر از قانون می‌داند، فروپاشی نهادهای بین‌المللی، و عادی‌سازی خشونت نظامی، دستوری است برای فاجعه.

ساکس با لحنی اضطراری و هشداردهنده تأکید می‌کند که «اگر بشریت می‌خواهد زنده بماند»، این مسیر باید متوقف شود. این هشدار را نباید دست کم گرفت. او به عنوان یک اقتصاددان برجسته، دیپلمات با تجربه، و فردی که دهه‌ها با رهبران جهان کار کرده، بهتر از بسیاری دیگر خطرات را درک می‌کند.

خطر جنگ با ایران که ساکس به عنوان فوری‌ترین و خطرناک‌ترین نقطه کره زمین معرفی می‌کند، نشان‌دهنده این است که ما نه در یک بحران نظری، بلکه در یک بحران فوری و واقعی هستیم. جنگ با ایران می‌تواند در هفته‌ها یا ماه‌های آینده آغاز شود، و پیامدهای آن برای منطقه و جهان ویرانگر خواهد بود.

اما فراتر از این بحران فوری، بحران ساختاری عمیق‌تری وجود دارد: فروپاشی نظم بین‌المللی که پس از جنگ جهانی دوم برای جلوگیری از تکرار فجایع آن جنگ ایجاد شد. اگر این نظم به طور کامل فروپاشد و جهان به «حکومت قدرت» بازگردد، نتیجه آن جنگ‌ها، خشونت، و رنج بی‌پایان خواهد بود.

ساکس تأکید می‌کند که این فقط ترامپ نیست، بلکه روندی است که دهه‌هاست ادامه دارد. اما ترامپ این روند را به حداکثر رسانده و آن را علنی و بی‌شرمانه کرده است. او سیلاب بی‌قانونی بیشتری را باز کرده است. او هر هنجار و قاعده‌ای را زیر پا می‌گذارد. و او افتخار هم می‌کند که بالاتر از قانون است.

جهان در حال تماشای این نمایش با ترس و وحشت است. کشورها در حال آماده شدن برای دنیایی هستند که در آن آمریکا دیگر یک متحد قابل اعتماد یا یک رهبر مسئول نیست، بلکه یک قدرت غیرقابل پیش‌بینی و خطرناک است که می‌تواند هر لحظه هر کشوری را تهدید، تحریم، بمباران، یا تهاجم کند.

این وضعیت پایدار نیست. یا باید تغییر کند و آمریکا به احترام به قانون و قواعد بین‌المللی بازگردد، یا پیامدهای فاجعه‌باری در انتظار است. هشدار ساکس روشن است: بشریت در یک لحظه حساس تاریخی قرار دارد و انتخاب‌هایی که اکنون می‌شوند، سرنوشت نسل‌های آینده را تعیین خواهند کرد.

خلاصه نهایی: جفری ساکس در این مصاحبه تحلیلی تکان‌دهنده و هشداری اضطراری ارائه می‌دهد. او نشان می‌دهد که آمریکا با بودجه نظامی یک‌ونیم تریلیون دلاری، رهبری که خود را بالاتر از قانون می‌داند، خروج از نهادهای بین‌المللی، و عادی‌سازی خشونت نظامی، در حال تبدیل شدن به بزرگ‌ترین تهدید صلح جهانی است. او ایران را به عنوان فوری‌ترین نقطه خطر معرفی می‌کند و هشدار می‌دهد که اگر این مسیر ادامه یابد، بشریت با فاجعه‌ای وجودی روبه‌رو خواهد شد. جهان در حال تماشای این تحولات با وحشت است و اعتماد به آمریکا به شدت آسیب دیده است. ساکس تأکید می‌کند که این تنها مسئله یک رئیس‌جمهور نیست، بلکه فروپاشی تدریجی نظم قانون اساسی و بین‌المللی است که دهه‌هاست ادامه دارد، اما اکنون به اوج خود رسیده است.

درس‌های تاریخ: چرا امپراتوری‌ها سقوط می‌کنند

تاریخ بشر مملو از داستان امپراتوری‌هایی است که به اوج قدرت رسیدند، خود را شکست‌ناپذیر دانستند، و سپس سقوط کردند. آمریکا در حال تکرار همان اشتباهاتی است که امپراتوری‌های گذشته مرتکب شدند:

وقتی یک امپراتوری به اوج قدرت می‌رسد، اغلب دچار غرور می‌شود. حاکمان و نخبگان آن فکر می‌کنند که قواعد معمولی بر آن‌ها اعمال نمی‌شود. آن‌ها خود را استثنا می‌دانند. این غرور منجر به تصمیمات احمقانه، مداخلات غیرضروری، و دشمنی‌های اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

امپراتوری رم در اوج قدرت خود، فکر می‌کرد که می‌تواند تمام جهان شناخته‌شده را تسخیر کند. اما هر مداخله جدید، منابع بیشتری می‌طلبید و دشمنان بیشتری ایجاد می‌کرد. در نهایت، رم از درون فروپاشید، نه به دلیل یک دشمن خارجی قوی، بلکه به دلیل فساد داخلی، بدهی‌های عظیم، و گسترش بیش از حد.
امپراتوری‌ها معمولاً منابع عظیمی را صرف حفظ سلطه نظامی خود در سرتاسر جهان می‌کنند. این منابع می‌توانست صرف بهبود زندگی شهروندان در داخل شود، اما به جای آن، در ماجراجویی‌های خارجی هدر می‌رود.

امپراتوری بریتانیا در اوج خود، یک چهارم جهان را کنترل می‌کرد. اما حفظ این امپراتوری عظیم، هزینه‌های نجومی داشت. دو جنگ جهانی، منابع بریتانیا را خالی کرد و در نهایت، این کشور مجبور شد امپراتوری خود را رها کند و به یک قدرت متوسط تبدیل شود.
وقتی منابع صرف ماجراجویی‌های خارجی می‌شود، نیازهای داخلی نادیده گرفته می‌شوند. زیرساخت‌ها فرسوده می‌شوند، نظام‌های آموزشی و بهداشتی ضعیف می‌شوند، نابرابری افزایش می‌یابد، و نارضایتی عمومی رشد می‌کند.

امپراتوری‌هایی که به طرز بی‌رحمانه‌ای با کشورهای دیگر رفتار می‌کنند، دشمنان زیادی ایجاد می‌کنند. در نهایت، این دشمنان متحد می‌شوند و علیه امپراتوری می‌ایستند.

آمریکا در حال ایجاد دشمنان متعدد است: روسیه، چین، ایران، کره شمالی، ونزوئلا، و بسیاری دیگر. حتی متحدان سنتی نیز در حال فاصله گرفتن هستند. این انزوای فزاینده، پایه‌های قدرت آمریکا را تضعیف می‌کند.
در نهایت، همه امپراتوری‌ها دچار فروپاشی اخلاقی می‌شوند. وقتی قدرت بدون محدودیت اعمال شود، فساد اجتناب‌ناپذیر است. حاکمان فاسد می‌شوند، نخبگان فقط به منافع شخصی خود فکر می‌کنند، و ارزش‌های بنیادین فراموش می‌شوند.

این فروپاشی اخلاقی، مشروعیت امپراتوری را از بین می‌برد. مردم دیگر باور ندارند که نظام برای منافع آن‌ها کار می‌کند. اعتماد عمومی فرو می‌پاشد. و بدون اعتماد و مشروعیت، هیچ نظامی نمی‌تواند دوام بیاورد.

پیام نهایی جفری ساکس ساده و واضح است: بشریت در یک نقطه عطف تاریخی قرار دارد. ما باید انتخاب کنیم بین ادامه مسیر جنگ، خشونت، و بی‌قانونی که به نابودی منجر خواهد شد، یا بازگشت به احترام به قانون، همکاری بین‌المللی، و حل مسالمت‌آمیز اختلافات.

این انتخاب فقط برای آمریکایی‌ها نیست، بلکه برای همه مردم جهان است. ما همه در یک کشتی هستیم. اگر این کشتی غرق شود، همه غرق خواهیم شد. جنگ هسته‌ای، تغییرات اقلیمی، و فروپاشی نظم بین‌المللی، همه می‌توانند به فاجعه‌های جهانی منجر شوند که هیچ کشوری، هرقدر هم قدرتمند باشد، از آن‌ها مصون نخواهد بود.

ساکس با اشاره به اینکه «اگر بشریت می‌خواهد زنده بماند»، این واقعیت تلخ را یادآور می‌شود که بقای ما به عنوان گونه، اکنون در خطر است. این دیگر فقط درباره سیاست یا ایدئولوژی نیست. این درباره زندگی یا مرگ است.

مسئولیت نسل کنونی

نسل کنونی مسئولیت عظیمی بر دوش دارد. آنچه ما اکنون تصمیم می‌گیریم و انجام می‌دهیم، سرنوشت نسل‌های آینده را تعیین خواهد کرد. آیا آن‌ها در جهانی صلح‌آمیز، عادلانه، و پایدار زندگی خواهند کرد؟ یا در جهانی پر از جنگ، خشونت، و ویرانی؟

این انتخاب، انتخاب ماست. و زمان برای تصمیم‌گیری در حال اتمام است.

امید به رغم تاریکی

با همه تاریکی و خطراتی که ساکس توصیف می‌کند، نباید امید را از دست داد. تاریخ نشان داده که تغییر ممکن است. مردم می‌توانند جنگ‌ها را متوقف کنند، دیکتاتوری‌ها را سرنگون کنند، و نظام‌های ناعادلانه را اصلاح کنند.

جنگ جهانی اول به اتحادیه ملل منجر شد. جنگ جهانی دوم به سازمان ملل متحد و منشور حقوق بشر منجر شد. جنگ ویتنام به جنبش ضد جنگ قدرتمندی در آمریکا منجر شد. جنبش حقوق مدنی در آمریکا، جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی، و بسیاری جنبش‌های دیگر، نشان داده‌اند که وقتی مردم متحد شوند، می‌توانند تغییرات بزرگی ایجاد کنند.

اما این تغییرات خودبه‌خود اتفاق نمی‌افتند. آن‌ها نیازمند شجاعت، پایداری، و فداکاری هستند. نیازمند افرادی هستند که حاضرند برای حقیقت بایستند، حتی وقتی این کار هزینه‌هایی دارد. نیازمند رهبرانی هستند که به جای منافع کوتاه‌مدت شخصی یا حزبی، به منافع بلندمدت بشریت فکر کنند.

سخن پایانی: ندای بیداری

این تحلیل گسترده بر اساس سخنان جفری ساکس، ندای بیداری است. ندایی به همه مردم جهان که چشمان خود را باز کنند و ببینند در حال وقوع چه اتفاقی است. ندایی به شهروندان آمریکا که بفهمند کشورشان در حال تبدیل شدن به چه چیزی است و چه خطراتی را برای جهان و برای خودشان ایجاد می‌کند.

ساکس با صراحت تمام، بدون دیپلماسی کاذب یا زبان ملایم سیاسی، واقعیات را بیان می‌کند. او رئیس‌جمهور آمریکا را فردی با «ذهن آشفته» می‌نامد که خود را بالاتر از قانون می‌داند. او سیاست‌های آمریکا را «وحشیگری» می‌خواند. او آمریکا و اسرائیل را «کشورهای یاغی» می‌نامد. این جسارت در گفتن حقیقت، در دورانی که بسیاری ترجیح می‌دهند سکوت کنند، شایسته تقدیر است.

مسیری که آمریکا در حال طی کردن آن است، مسیر فاجعه است. بودجه نظامی یک‌ونیم تریلیون دلاری، بمباران هفت کشور در یک سال، تهدید روزانه کشورها، انکار حقوق بین‌الملل، خروج از شصت‌وشش سازمان بین‌المللی، دزدی دریایی، سرنگونی دولت‌ها، و آماده‌سازی برای جنگ با ایران – همه این‌ها نشانه‌های یک نظام است که خارج از کنترل شده و به سوی پرتگاه می‌رود.

جهان در حال تماشای این نمایش با ترس است. کشورها در حال آماده شدن برای دفاع از خود هستند. متحدان در حال فاصله گرفتن هستند. دشمنان در حال متحد شدن هستند. و بشریت در لبه پرتگاهی ایستاده که یک قدم اشتباه می‌تواند همه را به ورطه بیندازد.

اما هنوز دیر نیست. هنوز امکان تغییر مسیر وجود دارد. هنوز می‌توان به عقل، قانون، و انسانیت بازگشت. اما این نیازمند اقدام فوری است. نیازمند شجاعت برای گفتن حقیقت است. نیازمند مقاومت در برابر بی‌قانونی است. نیازمند همبستگی بین‌المللی برای صلح و عدالت است.

جفری ساکس نقش خود را انجام داده است: او هشدار داده است، حقایق را افشا کرده، و خطرات را تشریح کرده است. اکنون نوبت بقیه ماست که به این ندا پاسخ دهیم و برای نجات بشریت از این مسیر مخرب، اقدام کنیم.

زمان برای عمل، اکنون است. سرنوشت بشریت، در گرو انتخاب‌های امروز ماست.