
نوشته پرینس کاپون
منتشرشده در Weaponized Information
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
نخبگان نظامی، جنگ را نه یک انتخاب سیاسی، بلکه وضعیتی گریزناپذیر جلوه میدهند. با بهرهگیری از حقایق گزینششده و سکوتهای راهبردی، میلیتاریزه کردن جوامع به امری بدیهی و همسو با عقل سلیم بدل میشود. در این میان، «آمادگی» بهعنوان روشی برای انضباطبخشی اجتماعی تحت فشارهای امپریالیستی ظهور میکند؛ آن هم در شرایطی که طبقهٔ کارگر با سیستمی مواجه است که از آنها فداکاری میطلبد، بیآنکه آیندهای برایشان متصور باشد.
نوشتهٔ پرینس کاپون
میان صلح و جنگ: ساختِ آگاهیِ جنگطلبانه در اروپا
این واکاوی، مقالهٔ ۳۰ دسامبر ۲۰۲۵ نشریهٔ اکونومیست با عنوان «ژنرالهای اروپا به مردم هشدار میدهند که برای جنگ آماده شوند» را هدف قرار میدهد؛ مقالهای که از دفاتر برلین، پاریس و ورشو مخابره شده است. اکونومیست در این گزارش، مجموعهای از هشدارهای عمومی فرماندهان ارشد نظامی اروپا، مقامات اطلاعاتی و رهبری ناتو را بازتاب میدهد که مدعیاند اروپا وارد دورهٔ «میان صلح و جنگ» شده است. آنها استدلال میکنند که تودههای غیرنظامی باید از نظر روانی و مادی برای درگیریهای گسترده — احتمالاً با روسیه — ظرف یک دههٔ آینده آماده شوند. این مقاله ضمن بررسی تغییر سیاستها به سمت گسترش سربازگیری، ایجاد نیروهای احتیاط و برنامهریزی برای پدافند غیرعامل در چندین کشور اروپایی، فوریتِ ملموس در کشورهای نوردیک، بالتیک و اروپای شرقی را با آنچه «انکار یا سهلانگاری» در اروپای غربی و جنوبی مینامد، مقایسه میکند.
نوشتار مذکور با طنین رعدآسای کلام یک ژنرال فرانسوی آغاز میشود که اعلام میدارد: «ما باید از دست دادن فرزندانمان را بپذیریم.» این جمله همچون یک نارنجک صوتی طراحی شده است؛ انفجاری کوچک از تقدیرگرایی که هدفش مبهوت کردن خواننده و واداشتن او به تسلیم است. پس از این انفجار نخستین، مقاله بسان یک «عملیات روانی» پیش میرود که با ادبیات اداریِ وضعیتِ عادی نگاشته شده است. در این متن، نه شروری وجود دارد، نه کاسبکاری و نه طراحان امپریالیسم؛ تنها «ژنرالها»، «شهروندان» و «اروپا» حضور دارند. گویی جنگ برنامهریزی نمیشود، بلکه صرفاً در حال فرارسیدن است. تنها پرسشی که پیش روی خواننده نهاده میشود این است که آیا برای آن «آماده» است یا خیر.
اکونومیست پروندهٔ خود را چنان ارائه میدهد که گویی در حال توصیف وضعیت آبوهواست؛ ابرها متراکم میشوند، فشار هوا افت میکند و دولتهای مسئولیتپذیر — آلمان، فرانسه، لهستان — در حال اتخاذ تدابیر احتیاطی معقول هستند. در این قاببندی، آمادگی برای جنگ نه یک انتخاب سیاسی، بلکه یک وضعیت اقلیمی است. بوروکراتها و افسران، بسان هواشناسانِ منازعه ظاهر میشوند که وظیفهشناسانه افق را رصد میکنند، در حالی که تودهها از حمل چتر خودداری میورزند. مقاله با لحنی سرزنشآمیز میگوید: «اروپای غربی در وضعیت انکار به سر میبرد»؛ گویی تردید نسبت به نظامیگری، نه برآمده از تجربه، بلکه نشانهٔ ناپختگی است. این همان لحنِ والدین بیصبر است که واقعیت را برای کودکی سادهلوح توضیح میدهند.
هر بند از این متن، یک سلسلهمراتب اخلاقیِ پنهان را پیش میبرد. کسانی که از جنگ میهراسند اما برای آن آماده نمیشوند، سهلانگار معرفی میشوند. از صلحطلبان هیچ نقلی به میان نمیآید. در مقابل، آنان که ارتش میسازند و بانکهای اطلاعاتی برای نظام وظیفه ایجاد میکنند، واقعگرا قلمداد میشوند. تمام این داربست ایدئولوژیک بر پایهٔ واژگونسازی بنا شده است: نظامیگری، عملگرایی جلوه داده میشود؛ صلحطلبی، رویاپردازی؛ تردید، تنبلی و انضباط، فضیلت. اما در هیچجای متن این پرسش طرح نمیشود که ذینفع واقعی این «آمادگی» کیست؟ فرزندان چه کسی کشته خواهند شد و به چه بهایی؟
حتی انتخاب واژگان نیز حامل بار ایدئولوژیک است. «آمادگی»، «مهیا بودن» و «پذیرش»؛ اینها فراخوانی برای سلاح به دست گرفتن نیستند، بلکه دعوتی به تسلیم و رضا هستند. این واژگان جنگ را نه یک فاجعه که باید از آن پیشگیری کرد، بلکه همچون آزمونی جلوه میدهند که باید برایش مطالعه کرد. مقاله از «ارزیابی» جوانان برای خدمت سخن میگوید، گویی انسانها مواد خامِ تولیدی هستند که باید برای بهرهوری بیشتر دستهبندی شوند. آنچه تحت عنوان «بسیج نیروها» ارائه میشود، در اصل یک حسابرسی اجتماعی است؛ امپراتوری در حال سنجش جمعیت خود برای کاربریهای آتی است.
ریتم قطعه، مدیریتی است و نه رزمی. کسی را به کارزار فرا نمیخواند، بلکه به امتثال و تمکین فرمان میدهد. لحن متن یادآور یادداشتهای بخش منابع انسانی برای اعلام پروتکلهای ایمنی در محل کار است: دفترچه را دریافت میکنید، برای آزمون گزارش میدهید و خانهٔ خود را مهیا میسازید. ترس، اهلی شده است. دهشتِ جنگ جای خود را به لجستیکِ کنسروها، باتریها و بطریهای آب داده است. نبوغ پروپاگاندای امپریالیستی در همین دگردیسی نهفته است: تبدیل هراس به وظیفه و اطاعت به غرور مدنی.
سکوتها مابقی کار را تمام میکنند. نه ذکری از گسترش ناتو در میان است، نه بحثی از سود صنایع تسلیحاتی و نه بازجویی از اینکه چرا ژنرالهای اروپا پشت تریبونهایی که بودجهشان را پیمانکاران دفاعی تأمین کردهاند، از «پذیرش» مرگ سخن میگویند. پیام واقعی مقاله در حذفیات آن نهفته است: اینکه ماجرا نه دربارهٔ امپراتوری، طبقه یا سرمایه، بلکه دربارهٔ شجاعت و مسئولیتپذیری است. با حذف علیت، پاسخگویی نیز حذف میشود. آنچه باقی میماند، شهروندان اروپایی هستند که به آنها دستور داده شده برای فداکاری آماده شوند، بیآنکه هرگز بدانند چه کسی این را میطلبد و چرا.
در پایان، خواننده از میان یک آیینِ تشرفِ ظریف عبور داده شده است. جنگ دیگر هیولایی هولناک نیست، بلکه امری عادی و حتی پیشپاافتاده است. «آماده شدن» برای آن نشان نپختگی و پرسشگری از آن نشانهٔ ضعف تلقی میشود. این پیروزیِ خاموشِ متن است: جلب رضایت نه از طریق هیستری، بلکه از طریق آرامشِ بوروکراتیک. خواننده نه با خشم، بلکه با انقیاد رها میشود؛ آماده برای ایفای نقش خود در جنگی که هرگز از او خواسته نخواهد شد ریشههایش را درک کند.
آنچه برایش آماده میشوند: حقایقِ بیانشده، حقایقِ کتمانشده
اگر مقاله را از زبان اخلاقی و لحن مدیریتیاش عریان کنیم، بر پایهٔ مجموعهای محدود اما مشخص از ادعاهای اثباتپذیر استوار است. مقامات ارشد نظامی و امنیتی در سراسر اروپا به طور علنی دربارهٔ احتمال درگیری گسترده با روسیه در دههٔ آینده هشدار میدهند. این هشدارها دیگر به جلسات محرمانه محدود نیست، بلکه آشکارا و از طریق مصاحبههای رسانهای و سخنرانیهای رسمی با هدف شرطیسازی تودههای غیرنظامی برای یک دورهٔ طولانی ناامنی بیان میشوند. مقاله به اظهارات عالیترین ژنرال فرانسه، رهبری اطلاعاتی بریتانیا و دبیرکل ناتو استناد میکند که همگی بر یک پیام واحد متفقالقولند: جنگِ آینده محدود به ارتشهای حرفهای نخواهد بود و خودِ جوامع باید برای تابآوری در برابر آن بازسازماندهی شوند.
بر این اساس، مقاله مجموعهای از تغییرات سیاستی را که هماکنون در جریان است، مستند میکند. آلمان در حال ایجاد یک بانک اطلاعاتی جامع از جوانانِ در سن نظام وظیفه از طریق پرسشنامههای اجباری و معاینات پزشکی است؛ اقدامی که وزیر دفاع آلمان صراحتاً آن را بخشی از دستیابی به «Kriegstüchtigkeit» یا همان توانمندی برای جنگ توصیف میکند. امانوئل مکرون، رئیسجمهور فرانسه، برنامهٔ جدید خدمات نظامی داوطلبانه و با حقوق را برای جوانان اعلام کرده که نشاندهندهٔ بازگشتِ جزئی از روند برچیدن نظام وظیفه پس از جنگ سرد است. دولت لهستان آشکارا آموزش نظامی اجباری برای مردان بالغ را بررسی میکند و ایتالیا و اسپانیا در حال آزمون الگوهای کوچکترِ نیروهای احتیاط برای جبران کمبود پرسنل هستند. این طرحها به عنوان پاسخهایی عملگرایانه به شکافهای نیروی انسانی و نیازهای بازدارندگی ارائه میشوند.
مقاله همچنین تبیین میکند که اروپا در ادراک و آمادگی به شدت ناهماهنگ است. کشورهای نوردیک و بالتیک — فنلاند، سوئد، نروژ و لیتوانی — به عنوان کشورهایی توصیف میشوند که تحت مدلهای دیرینهٔ «دفاع همهجانبه» فعالیت میکنند؛ مدلی که زندگی غیرنظامی را با برنامهریزی نظامی پیوند میزند. توزیع دفترچههای راهنمای دفاع مدنی در تمام خانههای سوئد و نظام وظیفهٔ عمومی برای مردان در فنلاند به عنوان الگوهای کارآمد ذکر شدهاند. در مقابل، بخش بزرگی از اروپای غربی و جنوبی، چه از نظر سیاسی و چه از نظر روانی، عقبمانده جلوه داده میشوند. دادههای نظرسنجی مورد اشاره در مقاله، شکافهای منطقهای فاحشی را نشان میدهد: اکثریت بزرگی در لهستان معتقدند جنگ با روسیه محتمل است، در حالی که در ایتالیا و اسپانیا نسبت بسیار کوچکتری با این ارزیابی موافقند. با این حال، در تمامی کشورهای مورد بررسی، اکثر پاسخدهندگان بر این باورند که دولتهایشان برای دفاع از خود آمادگی ندارند.
اینها حقایقی هستند که مقاله در اولویت قرار میدهد. اما آنچه در اولویت نیست — ولی با این حال تمام روایت را شرطی میکند — فرآیندهای مادی و تاریخی گستردهتری است که پیش از این تحولات رخ دادهاند. هیچ بحثی دربارهٔ گسترش نظامیگری که طی دههٔ گذشته در اروپا صورت گرفته، وجود ندارد؛ از جمله افزایش مستمر هزینههای دفاعی در میان اعضای ناتو از سال ۲۰۱۴ و برنامههای تسلیح مجددِ کلانی که پس از سال ۲۰۲۲ آغاز شد. همچنین نقش اسناد برنامهریزیِ بلندمدتِ اتحاد، بازیهای جنگی و چرخش پس از ۲۰۱۴ به سوی بازنگری در برنامهریزی دفاعی ناتو و وضعیت نیروها که سالهاست روسیه را به عنوان یک رقیب استراتژیک شناسایی کرده و ارتشهای اروپایی را بر همان اساس جهتدهی کردهاند، نادیده گرفته شده است. تصویر ارائهشده چنان است که گویی ژنرالها در حال واکنش به یک خطر ناگهانیِ خارجی هستند، نه اجرای استراتژیهایی که از دیرباز در حال تدوین بودهاند.
به همین ترتیب، اقتصاد سیاسیِ این «آمادگی» نیز غایب است. مقاله به این موضوع نمیپردازد که چه کسی تسلیحاتِ خریداریشده را تولید میکند، چه کسی از گسترش مجاری سربازگیری سود میبرد، یا اینکه چگونه افزایش هزینههای نظامی با فشارهای مالی در دیگر بخشهای جوامع اروپایی تلاقی میکند. هیچ گزارشی از آنچه در پی تخصیص میلیاردها بودجه به بخش دفاعی از دست میرود، وجود ندارد و مشخص نیست این هزینهها چگونه میان طبقات مختلف تقسیم میشود. فداکاری غیرنظامی به شکلی انتزاعی فراخوانده میشود، در حالی که ذینفعانِ نهادیِ نظامیگری نامرئی باقی میمانند.
در نهایت، مقاله از ارائهٔ بستر تاریخی که میتوانست چارچوبِ «اجتنابناپذیریِ» آن را به چالش بکشد، خودداری میکند. موضع کنونی اروپا به عنوان واکنشی طبیعی به تهدید نگریسته میشود، نه حاصل انتخابهای سیاسی انجامیافته در یک نظمِ جهانیِ در حال تغییر. این احتمال که خودِ نظامیگری موجب بازتعریفِ درک از تهدید، تشدید تنشها یا مسدود شدن مسیرهای جایگزین برای امنیت شود، مورد کاوش قرار نمیگیرد. با جدا کردن لحظهٔ کنونی از روند تاریخی بلندمدت آن، مقاله میدان دید خواننده را تنگ میکند تا او را برای پذیرش تسلیح مجدد و بسیج اجتماعی به عنوان ضرورتهایی خنثی — و نه تحولاتی مناقشهبرانگیز ریشهدار در منافع ژئوپلیتیک و اقتصادی خاص — آماده کند.
بنابراین، آنچه ظهور میکند، یک گزارشِ واقعگرایانهٔ به شدت محدود است. این گزارش تبیین میکند که دولتهای اروپایی در حال سازماندهی مجدد زیرساختهای نظامی و غیرنظامی خود برای درگیری هستند و افکار عمومی همچنان دچار شکاف و اضطراب است. اما آنچه تبیین نمیکند — چون اساساً تلاشی برای آن نمیکند — این است که چرا این مسیر انتخاب شده است، چه کسی در نهایت هزینههای آن را بر دوش میکشد و آیا مسیرهای دیگر هرگز به طور جدی مورد بررسی قرار گرفتهاند یا خیر. این پرسشهای بیپاسخ، دقیقاً همان چیزی است که مرحلهٔ بعدی تحلیل باید با آن مواجه شود.
از آمادگی تا تسلیم: جنگ بهعنوان روشی برای بازسازماندهی اجتماعی
هنگامی که زبان مدیریتی کنار زده شود، حرکتِ لایههای زیرین نمایان میگردد. آنچه مقاله به عنوان یک بیداریِ تدافعی معرفی میکند، در واقع بازسازماندهی گستردهٔ جوامع اروپایی حولِ فرضِ «جنگ دائمی» است. این دگردیسی بنیادین صرفاً نظامی نیست، بلکه اجتماعی است. جنگ دیگر نه به عنوان یک گسستِ استثنایی که باید از آن احتراز کرد، بلکه به مثابه افقی نگریسته میشود که زندگی روزمره، کار، جوانان و منابع عمومی باید حول آن بازتعریف شوند. این همان چرخش تعیینکنندهای است که مقاله بدون نام بردن از آن، عادیسازیاش میکند.
اصرار مکرر بر اینکه غیرنظامیان باید «آماده شوند»، «بپذیرند» و «مشارکت کنند»، نشاندهندهٔ انتقالِ خاموشِ مسئولیت است. جنگ چنان قاببندی میشود که گویی پدیدهای است که برای جوامع «اتفاق میافتد»، نه کنشی که توسط دولتها و طبقات حاکم «انجام میشود». در این واژگونسازی، فاعلیت سیاسی مضمحل میگردد. تصمیمات در سطوح بالا و پیشدستانه اتخاذ شدهاند و تودهها تنها به سازگاری دعوت میشوند. این بسیج نیرو به معنای کلاسیکِ مبارزهٔ مردمی نیست؛ بلکه انطباق یافتن با قدرتی است که در جایی دیگر اعمال میشود.
از منظر تاریخی، این ادبیات در لحظاتی ظهور میکند که سیستمهای امپریالیستی با محدودیت مواجه میشوند. دولتهای اروپایی که زمانی قدرت خود را با کمترین اخلال داخلی به بیرون پرتاب میکردند، اکنون در حال بازتنظیمِ توان خود به سمت داخل هستند. تأکید بر نیروهای احتیاط، بانکهای اطلاعاتی جوانان و آمادگی خانوارها، بازتابدهندهٔ این آگاهی است که جنگهای آینده را نمیتوان بدون بهرهکشیِ مستقیم از زندگی غیرنظامی پیش برد. قرارداد اجتماعی که زمانی در ازای تبعیت سیاسی، وعدهٔ صلح، رفاه و ثبات میداد، بیصدا در حال بازنویسی است. به جای آن، وعدهای لاغرتر جایگزین شده است: مدیریتِ کارآمدِ ناامنی، توزیعِ کلامیِ فداکاری و سرکوبِ اعتراض تحت عنوانِ «انکارِ واقعیت».
ماهیت طبقاتی این چرخش انکارناپذیر است. فراخوان برای «پذیرشِ از دست دادن فرزندانمان» از سوی کسانی صادر میشود که فرزندانشان کمترین احتمال را برای اعزام به جبهه دارند و بیشترین احتمال را برای مدیریت جنگ از داخل دفاتر، استودیوها و اتاقهای هیئتمدیره. برای مردمِ کارگر، آمادگی برای جنگ معنایی بسیار ملموستر دارد: نظام وظیفه، اشتغالِ متزلزلِ وابسته به صنایع دفاعی، کاهش هزینههای اجتماعی و فشار اخلاقی برای زیر پا گذاشتن مبارزات روزمره به پای مفاهیم انتزاعیِ بقای ملی. آمادگی در این معنا، به مکانیسمی برای انتقالِ ریسک به لایههای پایین جامعه بدل میشود.
سکوت مقاله در مورد علیت، تصادفی نیست. با ارائهٔ نظامیگری به عنوان امری واکنشی و گریزناپذیر، اقتصاد سیاسیِ پیشرانِ آن حذف میشود. تسلیح مجدد اروپا در کنار افول سلطهٔ اقتصادی، تشدید رقابت بر سر منابع و فرسایش قدرتِ بیچونوچرای غرب پیش میرود. در اینجا، آمادگی برای جنگ به عنوان یک استراتژیِ انطباق عمل میکند؛ تلاشی برای حفظ جایگاه ژئوپلیتیک از طریق شرطیسازی جوامع جهت تحمل ناپایداریهای طولانیمدت، به جای حل تناقضاتی که مولد آن هستند.
از دیدگاه طبقهٔ کارگر جهانی و دهقانان، این بازتعریف ضروری است. همان قدرتهایی که جوانان اروپایی را به آمادگی برای فداکاری ترغیب میکنند، دهههاست که تحت لوای «مسئولیتپذیری»، سیاستهای ریاضتی، خصوصیسازی و تعدیل ساختاری را بر جنوب جهانی تحمیل کردهاند. اکنون که حاشیهٔ امنیتِ امپریالیستی تنگتر شده، منطقهای مشابهی به خانه (اروپا) وارد میشوند. انضباط جایگزینِ رضایت میشود و تحمل جایگزینِ پیشرفت. روشهایی که زمانی برای مدیریتِ جمعیتهای دوردست ذخیره شده بود، به شکلی فزاینده به سمت داخل معطوف میگردند.
با این دید، مقاله بیش از آنکه هشداری دربارهٔ جنگ باشد، اعلامِ یک «وضعیتِ عادیِ جدید» است. این متن به خوانندگان میآموزد که سطح انتظارات خود را پایین بیاورند، تخیل سیاسی خود را محدود کنند و جهانی را بپذیرند که در آن بحران دائمی و فداکاری اجباری است. در برابر این افق، وظیفه این نیست که بپرسیم جوامع چگونه میتوانند بهتر برای جنگ آماده شوند، بلکه باید بپرسیم منافع چه کسی در جهانی که حول محور جنگ سازمان یافته تأمین میشود — و چگونه میتوان در برابر این سازماندهی ایستادگی کرد.
نپذیرفتن افق جنگ: سازماندهی از شکافهای وضعیت عادی جدید
تناقضات ناشی از این چرخش به سوی آمادگیِ دائمی برای جنگ، هماکنون در حال لمس شدن است و به هیچ وجه انتزاعی نیست. در سراسر اروپا، تقاضا برای فداکاری با جوامعی برخورد میکند که زیر بار افزایش هزینههای زندگی، فروپاشی خدمات عمومی و بیثباتیِ نسلی کمر خم کردهاند. جوانانی که از آنها خواسته میشود ثبتنام کنند، آموزش ببینند و آماده شوند، همانهایی هستند که با مشاغل ناپایدار، مسکنِ غیرقابلتأمین و آیندهای رو به زوال روبرو هستند. اصرار بر اینکه آنها اکنون باید بار جنگ را نیز بر دوش بکشند، پوچیِ نظم اجتماعیِ در حال دفاع را آشکار میکند.
این تنشها بیپاسخ نماندهاند. مخالفت با نظام وظیفه و خدمات اجباری بارها در میان جنبشهای جوانان و دانشجویان بروز کرده است، به ویژه در جاهایی که تعهدات نظامی پس از دههها وقفه دوباره معرفی میشوند. سازمانهای کارگری در سراسر اروپا علیه هدایت بودجههای عمومی به سمت دفاع — در حالی که دستمزدها راکد مانده و سیستمهای رفاهی فرسوده میشوند — ایستادگی کردهاند. شبکههای صلح، ائتلافهای ضدنظامیگری و گروههای همبستگی بینالمللی همچنان انتقال تسلیحات و تشدید تنشها را به چالش میکشند، حتی در شرایطی که رسانهها و نخبگان سیاسی میکوشند آنها را غیرواقعبین یا غیرمسئول جلوه دهند.
آنچه این مبارزات را به هم پیوند میدهد، نه یک ایدئولوژیِ مشترکِ تحمیلی از بالا، بلکه یک تجربهٔ مادیِ مشترک از پایین است. کارگران درک میکنند که هرگونه گسترشِ دستگاهِ جنگی، مستقیماً با بهداشت، آموزش، مسکن و امنیت اجتماعی رقابت میکند. جوامع میفهمند که نظامیگری امنیت نمیآورد، بلکه نظارت، انضباط و سرکوبِ عمیقتری را به همراه دارد. این واقعیتهای زیسته، پایه و اساس سیاستی را بنا میکنند که «انتخابِ دروغین» میان اطاعت یا آشوب — که توسط طراحانِ آمادگیِ جنگی ارائه میشود — را رد میکند.
برای نیروهای انقلابی و چندجانبهگرا، وظیفه ابداع شعارهای جدید نیست، بلکه اتصال این جریانهای موجود به یک جبههٔ منسجم است. سازماندهیِ ضدجنگ باید در محلهای کار، محلات و مدارس ریشه دوانده و مخالفت با نظامیگری را به مبارزه علیه ریاضت اقتصادی و بیثباتی معیشتی پیوند بزند. انترناسیونالیسم باید نه به عنوان یک موضع اخلاقی، بلکه به مثابه یک شناختِ عملی بازسازی شود؛ شناختی مبنی بر اینکه مردمِ کارگر در فرسوی مرزها، منفعتی مشترک در مقاومت در برابر جنگهایی دارند که بر سرِ قدرتِ رو به افول و بازارهای مورد مناقشه درگرفته است.
این همچنین به معنای بازپسگیری تخیل سیاسی از چارچوبِ تنگی است که گفتمانِ نخبگان تحمیل کرده است. پرسش این نیست که آیا جوامع میتوانند جنگ را تحمل کنند یا خیر، بلکه این است که آیا میتوانند برای جلوگیری از «بازسازماندهی شدن توسط جنگ» متحد شوند. نپذیرفتن، تردید و خستگی — که غالباً به عنوان انکارِ واقعیت تخطئه میشوند — در صورت یافتنِ شکلِ جمعی، مواد خامِ مقاومت هستند. تبدیل اینها به قدرتِ سازمانیافته مستلزم آموزش سیاسی صبورانه، رسانههای مستقل و نهادهایی است که قادر به تداوم مبارزه فراتر از لحظات بحرانی باشند.
مقالهٔ اکونومیست از اروپاییها میخواهد که فقدان و باخت را به عنوان سرنوشت خود بپذیرند. مسیری متفاوت با ردِ کاملِ این پیشفرض آغاز میشود. تاریخ نشان میدهد جنگهایی که «اجتنابناپذیر» توصیف میشوند، همیشه برای کسانی که از آنها سود میبرند، اجتنابپذیر و برای کسانی که سودی نمیبرند، ویرانگر بودهاند. کارِ پیشِ رو، مرئی کردنِ این تناقض، سازماندهی بر اساس آن و پافشاری بر حقیقتی ساده است که مدتها زیر زبانِ «آمادگی» مدفون شده بود: هیچ جامعهای ملزم به آمادگی برای نابودی خویش نیست.

