بازسازیِ کالبدشکافانه: چگونه تحریم، تخریب، بازوان تروریستی، نبرد روایتی و پایگاه‌های پیشروِ منطقه‌ای در قالب یک «جنگ ترکیبیِ تمام‌عیار» علیه ایران هم‌گرا شده‌اند — و چرا ناآرامی‌های ژانویه ۲۰۲۶ نه یک بحران خودجوش، بلکه تازه‌ترین جبهه در کارزاری چنددهه‌ای برای درهم‌شکستن یک دولت مستقل است.

به قلم پرینس کاپون | اطلاعات تسلیح‌شده
ترجمه مجله جنوب جهانی

نخستین چیزی که امپراتوری در پی سرقت آن است، «زبان» است. می‌خواهد «جنگ» را «ناآرامی»، «شورش مسلحانه» را «اعتراض» و «محاصره» را «اختلاف‌نظر سیاسی» جلوه دهد. می‌خواهد آتش‌افروزی‌های شبانه، سیاست‌ورزی قلمداد شود و خرابکاری را با مخالفت مدنی اشتباه بگیرند. می‌خواهد کشوری را که هدف تهاجم قرار گرفته، ملتی در معرض بحران بخوانند. از همین رو، به جهانیان چنین القا می‌کند که ایران صرفاً دچار تلاطم شده است؛ گویی تاریخ گزارشی هواشناسی و حاکمیت ملی، ناملایمتی فصلی است.
اما آنچه در پهنه ایران در حال وقوع است، نه تلاطم است، نه بی‌نظمی و نه سیاستِ اصلاح‌طلبی. این یک «جنگ» است؛ جنگی بدون اعلام رسمی، بدون خط مقدم و بدون کمترین بویی از صداقت. جنگی که از طریق فروپاشی پول ملی و انسداد زنجیره تأمین، نفوذ سایبری و تخریب زیرساخت‌ها، هسته‌های مسلح و عملیات روانی، و خفقان اقتصادی و تصاحب روایت‌ها پیش برده می‌شود. این جنگی است که زندگی روزمره را به میدان نبرد و بقا را به مصداق مقاومت بدل ساخته است.
تحریم‌ها صرفاً یک همهمه در پس‌زمینه نیستند؛ آن‌ها خودِ «توپخانه»اند. تحریم‌ها دستمزدها را به خاکستر تبدیل می‌کنند، پس‌اندازها را بر باد می‌دهند و قدرت خرید را به زانو درمی‌آورند. داروخانه‌ها را تهی، کارخانه‌ها را متوقف و واردات را مسدود می‌کنند تا «غذا» را به پرسشی سیاسی بدل کنند. هدف آن‌ها نه متقاعد کردن یک دولت، بلکه فرسوده کردن یک جامعه است؛ تا هزینه استقلال را تحمل‌ناپذیر کنند و زیست روزمره را به رفراندومی علیه حاکمیت ملی بدل سازند.
عملیات‌های سایبری، کنجکاوی‌های فنی نیستند؛ حملات دقیقی به دستگاه عصبی یک دولت مدرن‌اند. شبکه‌های برق دچار نوسان می‌شوند، سیستم‌های صنعتی از کار می‌افتند، پایگاه‌های داده مورد نفوذ قرار می‌گیرند و ارتباطات مختل می‌گردد. پیام با زبان کد و جریان الکتریسیته صادر می‌شود: «ما هر زمان بخواهیم، می‌توانیم به درون خانه‌های شما نفوذ کنیم.»
آتش‌افروزی‌ها تصادفی نیستند و خرابکاری‌ها خودجوش رخ نمی‌دهند. ایستگاه‌های آتش‌نشانی به آتش کشیده می‌شوند، ساختمان‌های شهرداری مورد حمله قرار می‌گیرند، بازارها طعمه حریق شده و ناوگان حمل‌ونقل هدف قرار می‌گیرند. این‌ها اقداماتِ جمعیتی که در حال تخلیه هیجانات خود باشد نیست؛ این‌ها تاکتیک‌های یک شورش سازمان‌یافته برای فلج کردن شهر است. هدف، شریان‌های حیات اجتماعی است — یعنی همان نقاطی که جامعه را سرپا نگه می‌دارد؛ چرا که در جنگ ترکیبی، فروپاشی یک اتفاق نیست، بلکه یک «هدف» است.
قطع دسترسی به شبکه، یک گزارش خبری درباره ارتباطات نیست؛ یک مانور در میدان نبرد است. وقتی اینترنت تاریک می‌شود، پیوند کشور با خود گسسته شده و از جهان دعوت می‌شود تا تصویری ساختگی از آن ترسیم کند. راستی‌آزمایی از میان می‌رود و شایعه تکثیر می‌شود. بازیگران خارجی هجوم می‌آورند تا صدای ملتی شوند که در آن زندگی نمی‌کنند و به آن پاسخگو نیستند. در غبار جنگ دیجیتال، آمار تلفات به سلاح سیاسی و کلیپ‌های فضای مجازی به مهمات استراتژیک بدل می‌شوند. نبرد از خیابان‌ها و پست‌های برق به صفحه‌نمایش‌ها و تیتر اخبار منتقل می‌شود.
و فراتر از همه این‌ها، ادبیاتِ صریح «تنش‌زایی» سایه افکنده است. رهبران خارجی در حالی از نجات سخن می‌گویند که دستشان روی ماشه است. اندیشکده‌ها بسته‌های تهاجمی را چون منوی غذا طراحی می‌کنند. تحریم‌ها صیقل داده می‌شوند تا به اولتیماتوم بدل گردند و تعرفه‌ها به نامی دیگر برای محاصره تبدیل می‌شوند. امپراتوری دیگر نیات خود را پنهان نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را در لفافه «دلسوزی» بازاریابی کرده و به نام «همبستگی» می‌فروشد.
«ناآرامی» نامیدنِ این لحظه، دروغ است. «سیاستِ اصلاحی» خواندنِ آن، تظاهر به این است که گویی چکمه‌ای بر گلو، آغازی برای گفتگوست. آنچه ایران با آن روبروست، تهاجمی همه‌جانبه به ظرفیتِ هستیِ مستقل خویش است — تلاشی برای تأدیب یک جامعه با ناممکن ساختنِ زندگی عادی و سپس متهم کردنِ قربانی به تنگیِ نفس.
بنابراین، پرسش اصلی این نیست که چرا در ایران فشار وجود دارد؛ پرسش این است که چرا این فشار نسل‌ها ادامه یافته است؟ چرا ملتی که بر تملک منابع خود، ترسیم مسیر توسعه خویش و انتخاب متحدانش اصرار می‌ورزد، به عنوان یک «مسئله همیشگی» تلقی می‌شود؟ چرا همان نیروهایی که نفت را به ترازنامه استعماری و تحریم را به محاصره بدل کردند، اکنون در حالی که هزینه فروپاشی را تأمین می‌کنند، با زبان «آزادی» سخن می‌گویند؟
پاسخ این پرسش، کهن‌تر از قطع اینترنت و عمیق‌تر از آتش‌سوزی‌های فعلی است. پاسخ در حافظه تاریخی ایستادگی نهفته است — در همان لحظه‌ای که ایران از تبدیل شدن به یک «مزرعه استعماری» سر باز زد و دریافت که استقلال، جرمی است که امپراتوری هرگز آن را نمی‌بخشد.

نفت و نخستین پردهٔ عصیان

بسیار پیش از آنکه تحریم به یک علم و جنگ سایبری به یک دکترین بدل شود، پیش از آنکه سازمان‌های غیردولتی (NGO) یاد بگیرند مانند گردان‌های نظامی سخن بگویند و الگوریتم‌ها راهِ شکل‌دهی به «رضایت عامه» را بیاموزند، ایران از منظر امپراتوری مرتکب «گناه نخستین» شد: دست‌اندازی به نفتِ خویش. در سال ۱۹۵۱، تحت رهبری نخست‌وزیر محمد مصدق، این کشور کاری را انجام داد که هر ملت تحت استعماری در رؤیای آن است و هر سیستم امپریالیستی برای جلوگیری از آن بنا شده است: ملی کردن منابع. ایران به شرکت نفت انگلیس و ایران — نیای شرکت بی‌پی (BP) امروزی — اعلام کرد که ثروت سیاه نهفته در خاک ایران متعلق به مردم ایران است. ایران اعلام کرد که توسعه دیگر ترازنامه استعماری نخواهد بود.
برای بریتانیا و ایالات متحده، این یک اختلاف بر سر سیاست‌گذاری نبود، بلکه یک «بیماری واگیردار» بود. اگر ایران می‌توانست نفت خود را بازپس گیرد، دیگران نیز چنین می‌کردند. اگر کشوری در پیرامونِ امپراتوری می‌توانست آینده اقتصادی خود را بنویسد، نظم استعماری فرو می‌پاشید. پاسخ، سریع، جراحی‌گونه و عبرت‌آموز بود. در سال ۱۹۵۳، سازمان سیا (CIA) و ام‌آی‌سیکس (MI6) کودتایی را طراحی کردند که مصدق را سرنگون، دولت ملی را درهم‌شکسته و سلطنتی را بازگرداند که حاضر بود به نیابت از سرمایه خارجی حکومت کند. رشوه جای رای را گرفت، اراذل خیابانی مانند بازیگرانِ سیاهی‌لشکر اجیر شدند، ژنرال‌ها پشت کردند و روزنامه‌ها خریداری شدند. این عملیات چنان تمیز اجرا شد که برای دهه‌ها به عنوان «بی‌ثباتی» القا می‌شد؛ گویی سرنگونی یک دولتِ دارای حاکمیت، یک بلای طبیعی بوده است.
این درس با دقتی به مثابه یک زخمِ عمیق بر حافظه سیاسی ایران حک شد: حاکمیت ملی تحمل نخواهد شد. استقلال اقتصادی مجازات خواهد داشت. نفت یک دارایی ملی نبود، بلکه حقِ مسلم امپریالیستی بود. از آن لحظه به بعد، ایران دیگر کشوری با آینده‌ای قابل مذاکره نبود، بلکه سرزمینی بود که باید «مدیریت» می‌شد.
کودتا فراتر از ابطال ملی شدن نفت، یک «دکترین» را مستقر کرد. کودتا به امپراتوری آموخت که می‌توان کنترل را بدون اشغال نظامی حفظ کرد؛ که یک دولت را می‌توان از طریق توطئه — و نه تهاجم — به زانو درآورد؛ و اینکه می‌توان در سخنرانی‌ها از دموکراسی تجلیل کرد و در عمل آن را به خاک سپرد. این واقعه به ایران آموخت که زبانِ مشارکت، ماشینِ سلطه را پنهان می‌کند و هر تلاشی برای خروج از صف، نه با استدلال، بلکه با تغییر رژیم پاسخ داده می‌شود.
هنگامی که شاه با حمایت سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه به قدرت بازگشت، تنها نیامد. او ساختارِ وابستگی را با خود آورد: کنسرسیوم‌های نفتی غربی، مستشاران خارجی، تضمین‌های امنیتی و اقتصادی سیاسی که برای صادرات ثروت و واردات اطاعت سیم‌کشی شده بود. نفت دوباره جاری شد — اما نه در مدارس و بیمارستان‌ها، بلکه در دفاتر کل امپریالیستی و خزانه سلطنتی. ایران مجدداً در ساختار «مزرعه جهانی» جای گرفت.
آنچه کودتا ایجاد کرد، ثبات نبود؛ بلکه یک تضاد منجمد بود: جامعه‌ای در حال مدرن شدن که مانند یک مستعمره اداره می‌شد. جمعیتی که می‌توانست بخواند، سازماندهی کند، کار کند و بسازد، اما حق تصمیم‌گیری نداشت. ملتی که منابعش در خارج شمرده می‌شد و مردمش در داخل مدیریت می‌شدند. بذرهای شورش در همان خاکی کاشته شد که به یغما رفته بود.
از منظر امپراتوری، سال ۱۹۵۳ یک داستان موفقیت بود. از منظر تاریخ، این فصل آغازین یک جنگ دائمی بود. لحظه‌ای که ایران مدعی نفت خود شد، خود را در مسیر برخورد با سیستمی قرار داد که نافرمانی را نمی‌بخشد و عصیان را فراموش نمی‌کند. محاصره‌ای که امروز تنگ‌تر می‌شود، از همان روزی آغاز شد که ایران تصمیم گرفت دیگر یک «مزرعه استعماری» نباشد.

دولتِ دست‌نشانده و نظم استعماری

کودتا صرفاً یک نخست‌وزیر را برکنار نکرد، بلکه یک «سیستم» را مستقر ساخت. با سرنگونی مصدق و بازگشت شاه به تخت، ایران به نظمی امپریالیستی بازگردانده شد که دقیقاً می‌دانست از کشوری چون ایران چه می‌خواهد و چگونه باید آن را به دست آورد. سلطنتی که از ۱۹۵۳ به بعد حکم راند، نه به عنوان یک نهاد ملی، بلکه به عنوان یک «واسطه استعماری» اداره می‌شد. قدرت رو به بالا و بیرون جریان داشت. ثروت به خارج منتقل می‌شد. تصمیمات در سفارتخانه‌های خارجی و اتاق‌های هیئت‌مدیره شرکت‌ها نهایی می‌شد. آنچه مردم «دولت» می‌نامیدند، امپراتوری به مثابه یک «امتیاز انحصاری» با آن برخورد می‌کرد.
نفت بار دیگر به ستون فقرات وابستگی بدل شد. کنسرسیوم‌های غربی میادین را میان خود تقسیم کردند. قراردادها به زبان‌هایی نوشته می‌شد که توده مردم به آن سخن نمی‌گفتند. درآمدها از طریق سازوکارهایی مدیریت می‌شد که تضمین می‌کرد بیشترین سهم از ثروت ایران هرگز در ایران باقی نماند. توسعه در بروشورهای براق وعده داده می‌شد، در حالی که استخراج از طریق معاهدات و فرامین تحمیل می‌گشت. مزرعه استعماری احیا شده بود؛ مدرن‌سازی‌شده با خطوط لوله و دلارهای نفتی، و محافظت‌شده توسط مستشاران و تسلیحات.
حفظ این نظم به چیزی فراتر از اقتصاد نیاز داشت؛ به یک دولت امنیتی محتاج بود. رژیم شاه اقتدار خود را بر ماشینی از نظارت و سرکوب بنا کرد که به همان اندازه که به سرویس‌های اطلاعاتی خارجی پاسخگو بود، به هیچ پایگاه داخلی اعتنا نداشت. «ساواک» که توسط سیا و موساد آموزش دیده و تجهیز شده بود، به مشت آهنین رژیم بدل گشت. احزاب ممنوع شدند، اتحادیه‌های کارگری درهم‌شکسته شدند، دانشجویان تحت تعقیب قرار گرفتند و روحانیون تحت نظر بودند. شکنجه به امری روزمره بدل شد و زندان به یک نهاد سیاسی. ثبات به همان شیوه‌ای حاصل شد که مستعمرات همواره به آن دست یافته‌اند: از طریق «هراس».
با این حال، رژیم این سرکوب را در پوشش ادبیات مدرن‌سازی پنهان می‌کرد. تهران پر شد از بزرگراه‌ها، هتل‌ها، برج‌ها و پایانه‌ها. یک طبقه مصرف‌کننده پرورش یافت. دربار خود را پیشگام پیشرفت جلوه می‌داد. اما در زیر آن زرق‌وبرق و نئون، محاسباتی آشنا نهفته بود: نخبگانی اندک که با سرمایه خارجی فربه می‌شدند، جمعیتِ شهریِ در حال انفجاری که از حیات سیاسی محروم بود، و حاشیه‌نشینانی که از منابع و توانِ کار تهی شده بودند. نمایشِ توسعه، واقعیتِ سلب مالکیت را پنهان می‌کرد.
خروجیِ این وضعیت، جامعه‌ای بود که هم‌زمان به دو جهت مخالف کشیده می‌شد. آموزش گسترش می‌یافت در حالی که مشارکت سیاسی محو می‌شد. صنعت رشد می‌کرد در حالی که حاکمیت ملی آب می‌رفت. طبقه متوسط جدیدی پدید آمد که خواندنِ جهان را آموخته بود، اما به او گفته می‌شد که حقِ شکل دادن به آن را ندارد. تضادهای مدرنیزاسیونِ استعماری چون پشته‌های هیزمِ خشک بر هم انباشته شد. هر اعتصابی که درهم‌شکسته می‌شد، هر روزنامه‌ای که تعطیل می‌گشت و هر دانشجویی که به بند کشیده می‌شد، سوختی بود برای آتشی که رژیم از کاخ‌هایش قادر به دیدن آن نبود.
در واشینگتن و لندن، این وضعیت را «موفقیت» می‌نامیدند. ایران پایدار بود، نفت جریان داشت، شوروی بیرون نگه داشته شده بود و منطقه در امنیت بود. اما ثباتی که بر پایه وابستگی بنا شود، تنها آرامشِ پیش از گسست است و نظمی که با وحشت تحمیل گردد، تنها وقفه‌ای میان قیام‌هاست. ایرانِ شاه، ملتی در صلح نبود؛ بلکه جامعه‌ای بود تحت «اشغال» با نامی دیگر.
کودتا به امپراتوری آموخته بود که چگونه بدون حکومت کردن، حکم براند. دولت دست‌نشانده به او نشان داد که چگونه بدون انضمام خاک، منابع را استخراج کند. این دو با هم نظمی استعماری پدید آوردند که در ظاهر مدرن و در باطن پوسیده بود؛ و از دل آن پوسیدگی، نسلی رویید که دیگر خواستار اصلاحات درون سیستم نبود، بلکه پایانِ خودِ سیستم را می‌طلبید.
هنگامی که سرانجام گسست رخ داد، نه بر سر قراردادها مذاکره‌ای در کار بود و نه تغییر در کابینه‌ها. آن اتفاق، شورشی علیه یک اقتصادِ مزارع استعماری و یک دولت پلیسی بود؛ ردِ تمام‌عیارِ نظمِ دست‌نشانده و امپراتوریِ سازنده آن. آن لحظه، لحظه‌ای بود که ایران دفترِ ترازنامه را پاره کرد و کشوری را که در سال ۱۹۵۳ واگذار شده بود، بازپس گرفت.

انقلابی که به «روابط عادی» پایان داد

هنگامی که نظمِ شاهنشاهی سرانجام درهم‌شکست، این اتفاق با نزاکت رخ نداد. این نظم با دسیسه‌های پارلمانی یا چانه‌زنی نخبگان فرو نپاشید؛ بلکه توسط جامعه‌ای به زیر کشیده شد که صبرش در برابر اداره شدن مانند یک مستعمره در سرزمین مادری به سر آمده بود. قیامی که در سال ۱۹۷۹ ایران را درنوردید، نه یک کودتای کاخ‌نشینان بود و نه جابجایی مدیران؛ یک گسست ملی بود — امتناعی جمعی از زیستن درون سیستمی که در جای دیگر طراحی شده و در داخل با باتوم و زندان تحمیل می‌گشت.
انقلاب از خلأ پدید نیامد. این انقلاب برآمده از دهه‌ها ثروتِ مسروقه، اتحادیه‌های درهم‌شکسته، روزنامه‌های سانسورشده، دانشجویان شکنجه‌دیده و سلطنتی بود که با زبانِ مدرنیزاسیون سخن می‌گفت اما مانند یک پیمانکارِ بیگانه حکم می‌راند. تا اواخر دهه ۱۹۷۰، رژیم شاه به تضادی بدل شده بود که دیگر قابل مهار نبود: دولتی به‌شدت نظامی‌گری‌شده که بر فراز جامعه‌ای نشسته بود که دیگر برای زنجیرهایش بیش از حد بزرگ شده بود.
وقتی خیابان‌ها پر شدند، چیزی بیش از خشم در آن‌ها موج می‌زد. آن‌ها لبریز از حافظه‌ای سیاسی بودند که به مصدق و نفتِ به‌سرقت‌رفته، به کودتایی که دموکراسی را زیر فرامین سلطنتی دفن کرده بود، و به سال‌هایی بازمی‌گشت که آینده ایران در پایتخت‌های خارجی مذاکره می‌شد. جمعیت خواستار مدیری بهتر برای اداره وابستگی نبودند؛ آن‌ها پایانِ خودِ وابستگی را می‌خواستند.
فروپاشی سلطنت سریع بود، چرا که دیگر هیچ پایگاه اجتماعی برای دفاع از آن باقی نمانده بود. ارتش دچار انشقاق شد، دیوان‌سالاری قفل گردید، کاخ‌ها تهی گشت و در جای آن، نظم سیاسی جدیدی ظهور کرد که با صریح‌ترین زبان ممکن اعلام داشت که ایران دیگر یک دولت دست‌نشانده نخواهد بود. نفت ملی باقی خواهد ماند، قیمومت خارجی پایان خواهد یافت، توسعه در داخل برنامه‌ریزی خواهد شد و حاکمیت به بیرون واگذار نخواهد گشت.
برای نخستین بار از سال ۱۹۵۳، ایران دیگر به مثابه یک «امتیاز انحصاری» اداره نمی‌شد. انقلاب قراردادها را پاره کرد، مستشاران را اخراج نمود و ساختار امنیتی که نظم استعماری را حفظ کرده بود، برچید. دولتی که پدید آمد بی‌عیب نبود، اما «مستقل» بود؛ و در نظام جهانیِ امپریالیستی، استقلال تنها جرمی است که هرگز بخشوده نمی‌شود.
آنچه در پی آمد، نه دوره‌ای برای آرامش بود و نه فرصتی برای هم‌زیستی؛ بلکه یک بازنگریِ استراتژیک بود. واشینگتن دولتی را نمی‌دید که با آن اختلاف‌نظر داشته باشد، بلکه سرزمینی را می‌دید که از دست داده است. لندن تحولی سیاسی را نمی‌دید، بلکه داراییِ سلب‌مالکیت‌شده‌ای را مشاهده می‌کرد. انقلاب نه به عنوان یک دگرگونی داخلی، بلکه به مثابه یک اهانتِ بین‌المللی تفسیر شد.
از آن لحظه به بعد، روابط دیگر «عادی» نبود، چرا که هیچ‌چیز در ایرانِ جدید برای نظمی که بر پایه سلسله‌مراتب و اطاعت بنا شده بود، قابل پذیرش نبود. کشوری که نفت خود را بازپس گرفته، ناظرانش را اخراج کرده و حق خود را برای ترسیم مسیرش اعلام نموده بود، نباید اجازه می‌یافت تا به عنوان یک «الگو» باقی بماند. مزرعه استعماری به آتش کشیده شده بود، رعیت ها مزارع را تصاحب کرده بودند و دفتر کل به دو نیم شده بود.
امپراتوری با انقلاب‌ها مذاکره نمی‌کند؛ منتظر لحظه ضربه زدن می‌ماند. و آن لحظه به سرعت فرا رسید، سوار بر تانک‌ها و توپخانه‌هایی که از مرز گذشتند، تحت پرچم کشوری همسایه که به یک «دژخیم» بدل شده بود.

نخستین جنگِ تأدیبی

هنوز غبار انقلاب فرو ننشسته بود که مجازات آغاز شد. جمهوریِ نوپا همچنان در حال پیوند زدن نهادهای خویش بود، همچنان ویرانه‌های سلطنت را پاکسازی می‌کرد و همچنان می‌کوشید کشوری را که مانند یک املاک خارجی اداره شده بود، به دولتی بدل کند که روی پای خود بایستد. در همان لحظهٔ آسیب‌پذیری بود که امپراتوری وارد عمل شد؛ نه با دیپلمات‌ها و نه با وام‌ها، بلکه با ارتشی از همسایه.

در سال ۱۹۸۰، عراقِ تحت فرمان صدام حسین با عبور از مرزها، تهاجمی تمام‌عیار را علیه ایران آغاز کرد. این جنگ در انظار جهانیان به عنوان یک اختلاف منطقه‌ای، برخورد رژیم‌های رقیب و کینه‌ای دیرینه در لباس متحدالشکل مدرن فروخته شد. اما در واقعیت، این نخستین جنگ بزرگِ «تأدیبی» علیه دولتِ پس از انقلاب بود؛ کارزاری نیابتی برای نابودی که طراحی شده بود تا ایران را پیش از آنکه بتواند استقلال خود را تثبیت کند، درهم بشکند.
محاسبات ساده بود. عراق توسط ایالات متحده و متحدانش تسلیح، تأمین مالی و از نظر سیاسی محافظت می‌شد. فرانسه جنگنده تأمین می‌کرد، آلمان پیش‌سازهای شیمیایی را می‌فرستاد، واشینگتن اطلاعات جاسوسی در اختیار می‌گذاشت و پادشاهی‌های خلیج فارس خزانه‌های خود را گشودند. هدف، پیروزی به معنای محدودِ نظامی نبود؛ هدف «فرسایش»، «تحلیل بردن قوای حیاتی» و «فروپاشی» بود. پیام صریح بود: این است بهای عصیان و نافرمانی.
این جنگ به یکی از خونین‌ترین منازعات اواخر قرن بیستم بدل گشت. شهرها گلوله‌باران شدند، پایانه‌های نفتی هدف بمب قرار گرفتند، نفتکش‌ها در خلیج فارس سوختند و خطوط خندق‌ها مایل‌ها امتداد یافت. و هنگامی که سلاح‌های متعارف در درهم‌شکستن مقاومت ایران ناکام ماندند، عراق به جنگ شیمیایی روی آورد. گاز خردل و عوامل اعصاب علیه سربازان و غیرنظامیان ایرانی به کار گرفته شد. روستاهایی کامل در میان ابرهای سمی محو گشتند. پیکرها در پوشش‌های پلاستیکی بازمی‌گشتند، چرا که تابوت به قدر کافی یافت نمی‌شد.
واکنش بین‌المللی نه خشم، بلکه «مماشات» بود. دولت‌های غربی از آنچه در جریان بود آگاه بودند. سرویس‌های اطلاعاتی خودشان حملات شیمیایی را مستند کرده بودند. شرکت‌های خودشان مواد اولیه را تأمین کرده بودند. با این حال، نه تحریمی علیه بغداد وضع شد، نه نشست اضطراری برگزار گردید و نه گذرگاه بشردوستانه‌ای گشوده شد. همان قدرت‌هایی که امروز بی‌وقفه از حقوق بشر سخن می‌گویند، در آن زمان که سلاح‌های شیمیایی در میدان نبرد عادی‌سازی می‌شد، روی برگرداندند؛ زیرا قربانیان در جبهه اشتباهِ امپراتوری ایستاده بودند.
ایران هشت سال جنگی برای بقا را پیش برد. این کشور با اقتصادی متلاشی‌شده، نیروی نظامی نوپا و جمعیتی که هنوز در حال بازیابی پس از انقلاب بود، جنگید. ایران علیه ائتلافی جنگید که در لباس یک همسایه پنهان شده بود و در شرایطی نبرد کرد که طراحی شده بود تا «تسلیم» را شبیه به «رحمت» جلوه دهد. اما جمهوری فرو نپاشید؛ بلکه انطباق یافت، بسیج شد و آموخت که چگونه در حین ساختن یک دولت جدید، جنگی مدرن را اداره کند.
وقتی در سال ۱۹۸۸ سرانجام غرش توپ‌ها خاموش گشت، نه رژه پیروزی در کار بود و نه غنیمتی از صلح. تنها صدها هزار کشته، شهرهایی ویران و جامعه‌ای داغ‌دیده از ایثار باقی ماند. اما در این میان درسی نیز حاصل شد که دکتریین ایران را برای دهه‌های آتی پی‌ریزی کرد: استقلال با «حسن نیت» حفظ نمی‌شود، بلکه با «بازدارندگی» محافظت می‌گردد.
جنگ بدون تغییر رژیم، بدون تجزیه و بدون بازگشت به دوران استعمار پایان یافت. ایران از نخستین تلاش بزرگ برای درهم‌شکستن خود جان سالم به در برد. و با این بقا، بدترین هراس امپراتوری را محقق ساخت: اینکه کشوری می‌تواند تمام سنگینیِ کارزارِ نابودیِ نیابتی را تحمل کند و همچنان از زانو زدن امتناع ورزد.
از آن لحظه به بعد، هدف دیگر شکست دادن ایران در میدان نبرد نبود؛ بلکه یافتن راهی نوین برای پیشبرد جنگ بدون تانک و خندق بود. جنگی که بتوان آن را از طریق بانک‌ها و بنادر، دادگاه‌ها و کابل‌ها، و قراردادها و کدها پیش برد. دوران تهاجم آشکار جای خود را به دوران «محاصره دائمی» داد.

پرونده هسته‌ای و تولد محاصره دائمی

هنگامی که توپ‌ها در سال ۱۹۸۸ سرانجام سکوت اختیار کردند، جنگ پایان نیافت، بلکه تغییر شکل داد. میدان نبرد از خندق‌ها به معاهدات، از خطوط مقدم به دفاتر کل بانکی، و از توپخانه به متون حقوقی منتقل شد. ایران از نخستین جنگ بزرگِ تأدیبی جان سالم به در برده بود، اما این بقا تنها عزم امپراتوری را جزم‌تر کرد. دولتی که می‌توانست هشت سال نابودیِ نیابتی را تاب بیاورد و همچنان از تبعیت سر باز زند، نمی‌شد تنها با ابزارهای قدیمی با آن روبرو شد. سلاحی نوین لازم بود؛ سلاحی که بتواند کاغذبازی را به «مجازات» و پایبندی را به «اسارت» بدل کند.
آن سلاح، «پرونده هسته‌ای» بود.
برنامه هسته‌ای صلح‌آمیز ایران که طبق قوانین بین‌المللی مجاز و تحت بازرسی‌های بین‌المللی توسعه یافته بود، از طریق تکرار، القا و خشمِ گزینشی، به یک تهدید وجودی بدل گشت. «غنی‌سازی» مترادف با «آخرالزمان» شد. رآکتورهای تحقیقاتی به عنوان کارخانه‌های بمب‌سازی بازتعریف شدند. مهندسان به مثابه خرابکارانِ تمدن تصویر گشتند. پرسش هرگز این نبود که آیا ایران سلاح در اختیار دارد یا خیر — چرا که آژانس‌های اطلاعاتی مکرراً اذعان داشتند که چنین نیست — بلکه پرسش این بود که آیا می‌توان خودِ این «اتهام» را دائمی کرد یا نه.
آنچه ظهور کرد، معماری نوینی از جنگ بود: یک سیستم محاصره بنا شده بر تحریم‌ها، محدودیت‌های بانکی، توقیف‌های کشتیرانی، لیست‌های سیاه بیمه، کنترل صادرات و جریمه‌های ثانویه. این یک جنگ اقتصادی بود که در قالب قانون تدوین شده، از طریق مجاری مالی جهانی اعمال گشته و تحت عنوان دیپلماسی بازاریابی می‌شد. هدف دیگر شکست دادن ایران در میدان رزم نبود، بلکه ناممکن ساختنِ زندگی عادی بود.
رژیم تحریم‌ها با دقتی جراحی‌گونه طراحی شده بود. دسترسی به ارز قطع شد، درآمدهای نفتی مسدود گشت، مسیرهای کشتیرانی مسدود و واردات دارو با مانع روبرو شد. قطعات صنعتی بلوکه شدند، تورم مهندسی شد و بیکاری القا گشت. اقتصاد به یک «اتاق فشار» بدل شد و جمعیت در درون آن محبوس گردید.
پایبندی، محاصره را لغو نکرد. مذاکره، محاصره را لغو نکرد. بازرسی، محاصره را لغو نکرد. زمانی که ایران توافقنامه‌ها را امضا کرد، سانتریفیوژها را برچید، اورانیوم غنی‌شده را خارج کرد و تأسیسات خود را به روی بازرسان گشود، ساختار تحریم‌ها دست‌نخورده باقی ماند و منتظر بهانه بعدی نشست. این پرونده مشکلی برای حل شدن نبود، بلکه «سازوکاری» برای حفظ کردن بود.
روایت هسته‌ای آنچه را که تهاجم عراق از دست داده بود، فراهم آورد: پوششی حقوقی برای اجبار دائمی. این روایت به امپراتوری اجازه داد تا بدون اشغالگری مجازات کند، بدون بمباران گرسنگی بدهد و بدون اعلام جنگ خفه کند. این امر به بانک‌ها اجازه داد جای بمب‌افکن‌ها را بگیرند و افسرانِ تطبیق جایگزین ژنرال‌ها شوند. این روایت باعث شد فروپاشی اقتصادی شبیه به یک اجماع بین‌المللی به نظر برسد.
آنچه زمانی مستلزم یک ارتش متجاوز بود، اکنون می‌توانست از طریق پایانه‌های سوئیفت (SWIFT) و بازارهای بیمه محقق شود. آنچه زمانی مستلزم سلاح‌های شیمیایی بود، اکنون از طریق بنادر مسدود و حساب‌های یخ‌زده انجام می‌گرفت. محاصره دیگر امری مقطعی نبود، بلکه «ساختاری» شده بود.
و برخلاف جنگ با عراق، این شکل نوین از جنگ هیچ بندِ آتش‌بسی نداشت. هیچ سازوکار صلحی نداشت. هیچ نقطه پایانی نداشت. تحریم‌ها وسیله‌ای برای رسیدن به توافق نبودند، بلکه خودِ «توافق» بودند. آن‌ها شرطِ ایستایِ بقای ایران در نظام جهانی بودند؛ جهانی که تصمیم گرفته بود استقلال با نظمِ مورد نظرش ناسازگار است.
تا زمانی که نظمِ پس از جنگ سرد ظهور کرد، ایران پیش از آن در میانِ نمونهٔ اولیه‌ای از سلاحِ مطلوبِ امپراتوری زندگی می‌کرد: جنگی دائمی، انکارپذیر و تکنوکراتیک که از طریق بازارها، نهادها و روایت‌ها پیش برده می‌شد. محاصره به امری «عادی» بدل گشته بود و جهان آموزش می‌دید تا آن را به عنوان «حکمرانی» بپذیرد.
اما تاریخ در آستانه شتاب گرفتن بود. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به امپراتوری چنان آزادیِ عملی بخشید که هرگز نشناخته بود — و عصیانِ ایران را از یک مزاحمت به یک مانع استراتژیک بدل ساخت.

لحظه تک‌قطبی و جاده‌ای به سوی جنگ تمام‌عیار

معماری محاصره که پیرامون پرونده هسته‌ای بنا شده بود، در خلأ پدید نیامد. این ساختار در جهانی به بلوغ رسید که به تازگی بر اثر یک فروپاشی بازسازماندهی شده بود. با انحلال اتحاد جماهیر شوروی، توازن جهانی که زمانی جاه‌طلبی‌های امپریالیستی را مهار می‌کرد، از میان رفت. برای نخستین بار پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده و شرکای آتلانتیکش به تنهایی بر قله قدرت ایستادند؛ بی‌رقیب از سوی یک سیستم معارض و سبک‌بال از هرگونه نیروی توازن‌بخش. آنچه در پی آمد، نه غنیمتِ صلح، بلکه دکترینِ «اجبار» بود.
واشینگتن این دوران جدید را با صراحتی نام‌گذاری کرد که تنها از امپراتوری‌ای برمی‌آید که دیگر نیازی به استفاده از حسن تعبیر نمی‌بیند. آن را «نظم نوین جهانی» نامیدند. در عمل، این به معنای یک سیستم تک‌قطبی بود که در آن قواعد اقتصادی، ترتیبات امنیتی و مرزهای سیاسی بر اساس منافع یک مرکز قدرتِ واحد نوشته می‌شد و از طریق ترکیبی از اجبار، وابستگی و زور بر بقیه جهان تحمیل می‌گشت. حاکمیت ملی تنها زمانی تحمل می‌شد که با طراحی امپراتوری همسو باشد؛ و استقلال به مثابه «خرابکاری» تلقی می‌گشت.
طراحان استراتژیک به سرعت برای نقشه‌برداری از این عرصه وارد عمل شدند. «اوراسیا» به عنوان خشکیِ تعیین‌کننده در قدرت جهانی شناسایی شد. ذخایر انرژی، کریدورهای ترانزیتی و پایگاه‌های صنعتی آن می‌بایست در برابر ظهور هرگونه قطب رقیب محافظت می‌شدند. برای خاورمیانه نقشی محدود و بی‌رحمانه تعیین شد: این منطقه می‌بایست یک منطقه تأمین منابع، یک حوضه استخراج و مخزنی از نفت و گاز باقی بماند که جریان آن بر اساس منافع سرمایه غربی مدیریت شود. رژیم‌های ملی‌گرا که در پی استفاده از این منابع برای توسعه خود بودند، به عنوان «مانع» شناسایی شدند. آن‌ها می‌بایست منزوی، درهم‌شکسته یا حذف گردند.
در چنین سیاقی بود که ایستادگی ایران وزنی استراتژیک و نوین یافت. جمهوری دیگر صرفاً یک بازماندهٔ دردسرساز از یک نظم دست‌نشاندهٔ شکست‌خورده نبود؛ بلکه اکنون تضادی آشکار در درون سیستمی بود که تقاضای اطاعت مطلق داشت. نفت ملی‌شده، سیاست خارجی مستقل، امتناع از میزبانی پایگاه‌های خارجی و اصرار بر ترسیم مسیر توسعه بومی، همگی ایران را به عنوان یک «مشکل ساختاری» برای امپراتوری‌ای نشانه‌گذاری کرد که تازه خود را داورِ نظم جهانی اعلام کرده بود.
ماشینِ سیاست‌گذاری این تغییر جهت را بازتاب می‌داد. اندیشکده‌ها و طراحان دفاعی شروع به تدوین نقشه‌های راه برای یک قرن سلطه کردند. ادبیاتِ «بازدارندگی» جای خود را به ادبیاتِ «پیش‌دستی» داد. هدف دیگر مهارِ دشمنان نبود، بلکه جلوگیری از ظهورِ بنیادینِ آن‌ها بود. مناطقی که برای منافع امپریالیستی حیاتی تلقی می‌شدند، می‌بایست تحت کنترل کامل درمی‌آمدند. سیستم‌های سیاسی که در برابر ادغام مقاومت می‌کردند، می‌بایست دگرگون می‌شدند. جهان می‌بایست پیش از آنکه بتواند خود را بازسازماندهی کند، توسط امپراتوری بازسازی می‌شد.
خاورمیانه که بر متمرکزترین ذخایر انرژی جهان و مسیرهای تجاریِ پیونددهنده سه قاره تکیه زده است، به تئاتر مرکزی این جاه‌طلبی بدل گشت. کنترل نفت و گاز آن به معنای داشتنِ ابزار فشار بر هر اقتصاد صنعتی بود. ممانعت از دسترسی رقیبان به معنای حفظ برتریِ غرب بود. در این محاسبات، ایران صرفاً یک بازیگر منطقه‌ای دیگر نبود؛ ایران یک «دولتِ نگهبان»، یک «قدرتِ کریدوری»، یک شریک بالقوه برای روسیه و چین، و گرهگاهی بود که نظمی جایگزین می‌توانست پیرامون آن شکل بگیرد.
تا اواخر دهه ۱۹۹۰، این منطق به یک دکترینِ صلب بدل گشت. «تغییر رژیم» دیگر یک احتمال نبود، بلکه یک «استراتژی» بود. لیست‌ها نوشته شد و هدف‌ها شناسایی گشتند. ادبیاتِ «دولت‌های سرکش» جایگزین ادبیاتِ دیپلماسی شد. کشورهایی که از تسلیم شدن در برابر «اجماع واشینگتن» سر باز می‌زدند، به عنوان تهدیدی برای امنیت جهانی بازتعریف شدند. حاکمیت ملی آن‌ها به «بی‌ثباتی» تعبیر شد و استقلالشان برچسب «افراط‌گرایی» خورد.
ایران در صدر این سلسله‌مراتبِ نافرمانی جای داشت. ایران از نخستین جنگ تأدیبی جان سالم به در برده بود. با محاصره دائمی انطباق یافته بود. از واگذاری نفت، اتحادها و سیستم سیاسی خود امتناع ورزیده بود. و اکنون، در جهانی تک‌قطبی که هیچ مرزی را نمی‌شناخت، ایران به عنوان یادآوری ایستاده بود که دسترسیِ امپراتوری هنوز مطلق نشده است.
صحنه برای نوع جدیدی از جنگ آماده شده بود — جنگی که تنها بر تهاجم گسترده تکیه نمی‌کرد، بلکه تلفیقی بود از نیروی نظامی، خفقان اقتصادی، تسلط اطلاعاتی و خشونتِ نیابتی. جنگی که می‌توانست به طور مداوم، انکارپذیر و فرامرزی پیش برده شود. جنگی که بنا بود کلِ مناطق را به آزمایشگاه‌هایِ فروپاشی بدل سازد.
آن جنگ به زودی با نامی تعمید یافت که در عینِ وعدهٔ امنیت، ویرانی به بار می‌آورد؛ آن را «جنگ علیه تروریسم» نامیدند. و در سایهٔ آن، نظام مدرنِ «تغییر رژیم» به کمال رسید.

خط تولیدِ جنگ ترکیبی

جنگ علیه تروریسم نه به مثابه پاسخی به یک حمله، بلکه در قامتِ دکترینِی ظهور کرد که در جستجویِ میدانِ تئاتر بود. این جنگ، شکل نوینی از نبردهای امپریالیستی را با نامی تعمید داد که نویدبخشِ حفاظت بود اما فتوحات را رقم می‌زد؛ و به نظم تک‌قطبی، توجیهی اخلاقی برای انجام آنچه از پیش برنامه‌ریزی کرده بود بخشید: بازسازماندهیِ قهرآمیزِ تمامِ مناطق. آنچه در اوراقِ سیاستی پیش‌نویس شده بود، اکنون بهانهٔ خود را یافته بود. آنچه در رژیم‌های تحریمی و جنگ‌های نیابتی تمرین شده بود، اکنون مأموریتی جهانی کسب می‌کرد.
افغانستان، پردهٔ نخست بود؛ عراق، مانورِ نمایشی. «شوک و بهت» تحت عنوانِ آزادی فروخته شد و «اشغالگری» در لفافهٔ بازسازی. نهادهای دولتی به نام دموکراسی برچیده شدند. ارتش‌ها منحل گشتند. مرزها به درزهایی شکافته بدل شدند. آنچه در پی آمد نه صلح، بلکه اقتصادِ سیاسیِ نوینی از خشونت بود؛ جایی که شبه‌نظامیان جایگزین وزارتخانه‌ها، جنگ‌سالاران جایگزین مدیران، و پیمانکاران خارجی جایگزین کارگزاران عمومی شدند. دولت اصلاح نشد؛ بلکه میان‌تهی گشت.
لیبی، تکاملِ بعدیِ این متد را به اثبات رساند. این بار خبری از اشغالگری نبود؛ تنها نیروی هوایی و ارتش‌های نیابتی حضور داشتند. یک قطعنامهٔ بشردوستانه به مجوزی برای نابودی بدل گشت. ناتو دولت را به تلی از آوار تبدیل کرد. شبه‌نظامیان جهادی مسلح و رها شدند. معمر قذافی در خیابان‌ها شکار و در مقابل دوربین اعدام شد. کشوری که زمانی در ردهٔ توسعه‌یافته‌ترین‌های آفریقا بود، به میدان نبردِ جنگ‌سالاران رقیب، بازارهای برده‌فروشی در فضای باز و انبارهای تسلیحاتی بدل شد که شورش‌ها را در سراسر منطقهٔ ساحل تغذیه می‌کردند. این اثباتِ بی‌نقصِ یک ایده بود: برای کنترلِ سرنوشتِ یک کشور، نیازی به حکومت کردن بر آن نیست؛ تنها کافی است آن را نابود کنید.
سوریه، این معماری را تکمیل کرد. در اینجا ماشینِ تغییر رژیم با تمام توان به کار افتاد. آژانس‌های اطلاعاتی خطوط لولهٔ تسلیحاتی را گشودند. شبه‌نظامیان سلفی به عنوان نیروهای ضربت پرورانده شدند. مرزها به مسیرهای تدارکاتی بدل گشتند. رسانه‌ها شورش مسلحانه را در لباس انقلاب شست‌وشو دادند. شهرها محاصره و گرسنگی داده شدند. زیرساخت‌ها با بمباران به زانو درآورده شدند. هدف، گذارِ مذاکره‌محور نبود؛ بلکه برچیدن و انحلالِ دولت بود.
از دل این جنگ‌ها، مدلی تکثیرپذیر پدید آمد — خط تولیدی از فروپاشی که می‌توانست در هر کجا که دولتی مستقل از تبعیت سر باز می‌زد، مستقر شود. تحریم‌ها اقتصاد را ضعیف می‌کردند؛ جنگ مالی پول ملی را نابود می‌ساخت؛ عملیات‌های سایبری زیرساخت‌ها را مختل می‌نمود؛ سازمان‌های غیردولتی و شبکه‌های تبعیدی زمینِ سیاسی را آماده می‌کردند؛ اکوسیستم‌های رسانه‌ای مشروعیت‌سازی می‌نمودند؛ نیروهای نیابتی خیابان‌ها را شعله‌ور می‌کردند؛ و هنگامی که دولت واکنش نشان می‌داد، دفاعِ مشروعِ آن تحت عنوان استبداد بازتعریف می‌شد.
این «جنگ ترکیبی» بود: تلفیقی از خشونتِ فیزیکی و اجبارِ تکنوکراتیک، از شبه‌نظامیان و بازارها، و از بمب‌ها و حساب‌های بانکی. این جنگی بدونِ یونیفرم و اشغالگری‌ای بدونِ انضمامِ خاک بود. این شیوه، قانون را به سلاح، زبانِ بشردوستانه را به سپر، و رسانه‌های اجتماعی را به سیستمِ فرماندهی و کنترل بدل کرد. این مدل باعث شد فروپاشی شبیه به هرج‌ومرج، و هرج‌ومرج شبیه به سرنوشت به نظر برسد.
نبوغِ این مدل در «انکارپذیری» آن بود. هر جزء می‌توانست به صورت مجزا ارائه شود. تحریم‌ها «دیپلماسی» بودند؛ سازمان‌های غیردولتی «جامعه مدنی» بودند؛ شبه‌نظامیان «شورشی» بودند؛ رسانه‌ها «ناظر» بودند؛ و عملیات‌های سایبری «حوادث» بودند. امپراتوری به مثابه یک متجاوز ظاهر نمی‌شد؛ بلکه به عنوان نظاره‌گرِ تراژدی‌ای پدیدار می‌گشت که خود مهندسی کرده بود.
تا زمانی که این ماشین به بلوغ رسید، دیگر نیازی به بهانهٔ جنگ (casus belli) نداشت. تنها به هدفی نیاز داشت که از ادغام شدن سر باز می‌زد. دولتی که منابع خود را کنترل می‌کرد. حکومتی که پایگاه‌های خارجی را رد می‌کرد. جامعه‌ای که بر انتخابِ متحدانش اصرار می‌ورزید. در یک نظمِ تک‌قطبی که هیچ حدی را نمی‌شناخت، چنین دولتی صرفاً مزاحم نبود؛ بلکه «تحمل‌ناپذیر» بود.
ایران ساختِ این سیستم را در زمانِ واقعی تماشا کرد. ایران شاهدِ برچیده شدنِ عراق، محو شدنِ لیبی و تکه‌تکه شدنِ سوریه بود. شاهدِ آن بود که چگونه شبکه‌های جهادی به ابزارهای سیاستی و زبانِ بشردوستانه به سلاحِ جنگی بدل شدند. و ایران دریافت که چه چیزی در حال سوار شدن است: ماشینی طراحی‌شده برای نابودیِ دولت‌های نافرمان بدون آنکه هرگز رسماً علیه آن‌ها اعلام جنگ شود.
درسِ آموخته‌شده، ظریف نبود. امپراتوری متدِی را برای تبدیلِ حاکمیت ملی به یک «تهدید» و استقلال به «حکم مرگ» به کمال رسانده بود. آموخته بود که چگونه فروپاشی را «ارگانیک» و مداخله را «اجتناب‌ناپذیر» جلوه دهد. کارخانهٔ تغییر رژیم را ساخته و آن را در سراسر قاره‌ها آزموده بود.
ایران هرگز خارج از این سیستم نبود؛ بلکه همواره در تیررسِ آن قرار داشت. تنها پرسش این بود که چه زمانی خط تولید به طور کامل فعال خواهد شد.

سلاحِ منطقه‌ایِ امپراتوری

ماشینِ جنگ ترکیبی در انتزاع عمل نمی‌کند. این ماشین نیازمندِ پایگاه‌های پیشرو، پلتفرم‌های عملیاتی، گرهگاه‌های اطلاعاتی و قابلیت‌های ضربتی است که در درونِ خودِ منطقهٔ هدف تعبیه شده باشند. این ماشین به ابزارِ دائمیِ تنش‌زایی نیاز دارد که بتواند سریع‌تر از دیپلماسی حرکت کند، بدونِ پذیرشِ مسئولیت ضربه بزند و خطوط قرمز را بدونِ تحریکِ یک جنگِ رسمی بیازماید. در غرب آسیا، آن ابزار «اسرائیل» است.
اسرائیل در درونِ سیستمِ امپریالیستی به مثابه یک دولتِ عادی عمل نمی‌کند. اسرائیل به عنوان یک پلتفرمِ تسلیحاتیِ مستقر عمل می‌کند. اسرائیل ناوِ هواپیمابرِ غرق‌نشدنیِ امپراتوری، پایگاهِ عملیاتیِ پیشرو و ضابطِ منطقه‌ایِ آن است. آنجا که واشینگتن نیازمندِ انکارپذیری است، تل‌آویو دست به اقدام می‌زند. آنجا که پنتاگون به فاصله نیاز دارد، اسرائیل نزدیکی را فراهم می‌کند. آنجا که تنش‌زایی باید بدونِ باقی ماندنِ ردِ پا مدیریت شود، اسرائیل ضربه را وارد کرده و تنها دود را به جای می‌گذارد.
دهه‌هاست که اسرائیل به عنوان لبهٔ عملیاتیِ محاصره علیه ایران عمل کرده است. دانشمندان در خیابان‌ها ترور شده‌اند. تأسیسات صنعتی مورد خرابکاری قرار گرفته‌اند. به زنجیره‌های تأمین نفوذ شده است. سلاح‌های سایبری رها گشته‌اند. زیرساخت‌ها هدف قرار گرفته‌اند. هر عملیات در چارچوبِ «دفاع از خود» روایت می‌شود. هر اقدام به عنوان «پیش‌دستی» توجیه می‌گردد. هر تنش‌زایی به مثابه یک «ضرورت» ارائه می‌شود. اما در مجموع، این اقدامات یک کارزارِ مستمر از جنگِ اعلام‌نشده را تشکیل می‌دهند.
این یک رقابت نیست؛ این یک «اجبار» است. نقشِ اسرائیل هم‌زیستی با یک ایرانِ مستقل نیست، بلکه «تأدیبِ» آن است. بالا بردنِ هزینهٔ مقاومت است. یادآوری به جمهوری است که مرزهایش نفوذپذیر و دشمنانش نزدیک‌اند. نمایشِ این است که حاکمیت ملی می‌تواند به میلِ دشمن نقض شود.
هنگامی که هواپیماهای اسرائیلی به خاک سوریه ضربه می‌زنند، صرفاً به انبارهای تدارکاتی حمله نمی‌کنند؛ بلکه برتریِ هوایی را بر کل یک منطقه دیکته می‌کنند. هنگامی که عواملِ اسرائیلی پرسنلِ ایرانی را ترور می‌کنند، تنها در حال حذفِ افراد نیستند؛ بلکه پیامی به خودِ دولت مخابره می‌کنند: ما می‌توانیم در هر کجا به شما دست یابیم. هنگامی که واحدهای سایبریِ اسرائیل سیستم‌های ایرانی را مختل می‌کنند، در حال آزمایش نیستند؛ بلکه تمرین می‌کنند.
اینگونه است که امپراتوری تنش‌زایی را مدیریت می‌کند. ایالات متحده رسماً در فاصله می‌ماند، در ملأ عام محتاط است و در کلام خویشتنداری می‌ورزد. اسرائیل با تهاجم، آشکارا و بی‌وقفه حرکت می‌کند. نردبان پله‌به‌پله طی می‌شود؛ هر ضربه آستانه‌های پاسخگویی را می‌سنجد، هر عملیات مرزهای بازدارندگی را می‌کاود و هر ترور، تلافی را به چالش می‌کشد.
این رابطه، رابطهٔ متحدانی نیست که به طور مستقل عمل می‌کنند؛ بلکه یک «تقسیم کار» است. واشینگتن محاصرهٔ مالی، پوششِ دیپلماتیک، ستونِ فقراتِ اطلاعاتی و مکانیسم‌های اجبارِ جهانی را فراهم می‌کند. اسرائیل بمب‌ها، گلوله‌ها، بدافزارها و تروریست‌ها را تأمین می‌نماید. آن‌ها با هم وضعیتِ دائمی‌ای از فشار را حفظ می‌کنند که هرگز کاملاً به جنگ بدل نمی‌شود — تا زمانی که بشود.
برای ایران، این بدان معناست که هیچ «پشتِ جبهه‌ای» وجود ندارد. هیچ پناهگاهی نیست. هیچ عمقِ امنی وجود ندارد. میدان نبرد از فرودگاه آغاز می‌شود و در آزمایشگاهِ تحقیقاتی پایان می‌یابد. این نبرد از بنادر و نیروگاه‌ها، وزارتخانه‌ها و مراکز تولیدی عبور می‌کند. به ایمیل‌ها و تلفن‌ها، دفاتر و کارخانه‌ها نفوذ می‌کند. این وضعیت، کلِ کشور را به سرزمینی مورد مناقشه بدل می‌سازد.
این واقعیتِ جنگِ امپریالیستیِ مدرن است. این جنگ با اعلانِ رسمی نمی‌رسد؛ بلکه با پهپادها و پرونده‌ها، بدافزارها و موشک‌ها، تحریم‌ها و تک‌تیراندازها فرا می‌رسد. خود را به عنوان «فتح» معرفی نمی‌کند؛ بلکه خود را به عنوان «ضرورت» اعلام می‌دارد.
و تا سال ۲۰۲۵، آهنگِ این کارزار به نقطهٔ گسست رسیده بود. جنگِ سایه دیگر نمی‌توانست در سایه‌ها باقی بماند. نردبان با شتابی بیش از حد طی می‌شد. پیام‌ها با صراحتی مفرط نوشته می‌شدند. فازِ بعدی دیگر قابل انکار نبود.
سالی که جنگِ سایه پرده برانداخت
تا زمانی که تقویم به سال ۲۰۲۵ رسید، افسانهٔ «فاصله» فرو پاشیده بود. محاصره از دیرباز مستقر بود، ماشینِ جنگِ ترکیبی به طور کامل سوار شده بود و کارزارِ پیشروِ اسرائیل پیش‌تر به عنوانِ نویزِ پس‌زمینه عادی‌سازی شده بود. آنچه تغییر کرد نه «نیت»، بلکه «آهنگِ حرکت» بود. فشاری که زمانی به صورتِ تدریجی حرکت می‌کرد، جهش‌وار آغاز شد. جنگِ انکارپذیر نقاب از چهره انداخت. نردبانِ تنش‌زایی در روشنایی روز طی شد.
در سراسر آن سال، ریتمِ تقابل شتاب گرفت. ضربات و خرابکاری‌ها دیگر به عنوان وقایع مجزا رخ نمی‌دادند، بلکه به صورت یک توالی پدیدار می‌شدند که هر یک برای سنجشِ آستانه‌ها و قرائتِ پاسخ‌ها تنظیم شده بود. تأسیساتِ حساس مورد اصابت قرار گرفتند. گرهگاه‌های صنعتی سوختند. پدافندهای هوایی فعال شدند. «انتسابِ مسئولیت» به میدان دومِ نبرد بدل گشت؛ جایی که ادعاها و ضدادعاها با همان دقتی مبادله می‌شدند که موشک‌ها. پیامی که با فولاد و دود نوشته شده بود، دیگر ظریف نبود: کارزار وارد فازِ نوینی شده بود.
اسرائیل جغرافیای عملیات‌ها را گسترش داد و فواصل میان آن‌ها را کوتاه کرد. آنچه زمانی مقطعی بود، مستمر گشت. هدف از «اختلالِ نمادین» به «تضعیفِ استراتژیک» تغییر یافت. هر عملیات یک کاوش (پروب) بود و هر انفجار، پرسشی که در برابر خودِ «بازدارندگی» قرار می‌گرفت. چه میزان فشار جذب خواهد شد؟ تلافی تا کجا پیش خواهد رفت؟ مرزِ میان تنشِ مدیریت‌شده و جنگِ آشکار کجاست؟
ایران سیگنال‌ها را خواند و به همان نحو پاسخ داد. مواضع سخت‌تر شدند. واحدها بازآرایی گشتند. شبکه‌های منطقه‌ای فعال شدند. آرایش‌های دریایی تغییر کرد. زبانِ خویشتنداری جای خود را به زبانِ «پیامدها» داد. این یک هیاهو نبود؛ بلکه دکتریین بود که در ملأ عام سخن می‌گفت. بازدارندگی که در کورهٔ هشت سال جنگِ تأدیبی گداخته شده بود، بار دیگر به معرض نمایش گذاشته می‌شد.
واشینگتن نیز به نوبهٔ خود، تظاهر به اینکه میدانِ نبرد در جای دیگری است را متوقف کرد. محاصره‌ای که از طریق بانک‌ها و بنادر پیش برده شده بود، لبه‌ای عملیاتی (کینتیک) یافت. اهداف نام برده شدند. گزینه‌ها تشریح گشتند. واژگانِ «پیشگیری» جایگزین واژگانِ «فشار» شد. آنچه یک کارزارِ اجبار بود، اکنون طنینِ برنامه‌ریزیِ جنگی را با خود داشت.
خطرناک‌ترین چرخشِ سال زمانی رخ داد که نیروهای آمریکایی از مرحلهٔ «اجبار» به مرحلهٔ «اجرا» حرکت کردند و تحتِ عنوانِ بازدارندگی، به سایت‌های هسته‌ای و استراتژیکِ ایران ضربه زدند. منطقِ کار آشنا بود: آن را دفاع بنام، به عنوانِ ضرورت ارائه ده، و اصرار کن که تنش‌زایی تقصیرِ هدف است. اثرِ کار بی‌بدیل بود؛ جنگِ سایه از خطی عبور کرده بود که بازگشت از آن ممکن نبود.
ایران با قدرتی سنجیده پاسخ داد و سیگنال داد که دورانِ نقضِ بی‌هزینه به سر آمده است. تلافی برای فرونشاندنِ خشم طراحی نشده بود؛ بلکه برای بازگرداندنِ توازن بود. این تبادل در سراسر منطقه موج افکند و متحدان و دشمنان را در وضعیتِ آماده‌باشِ حداکثری قرار داد. پایگاه‌ها به وضعیتِ هشدارِ بالاتر رفتند. حریم‌های هوایی تنگ‌تر شدند. خلیج فارس خود را آماده کرد. فنر فشرده شده بود.
آتش‌بسی که در پی آمد، پرونده را نبست؛ بلکه یک فریم را منجمد کرد. تحریم‌ها باقی ماندند. کارزارِ سایبری ادامه یافت. جنگِ اطلاعاتی هرگز متوقف نشد. عملیات‌های پیشرو پایان نیافتند؛ بلکه بازسازی شدند. آنچه صلحِ موقت تولید کرد نه آرامش، بلکه وقفه‌ای در درونِ یک منازعهٔ ناتمام بود — وضعیتی تعلیقی برای تقابلی که عواملِ محرکِ آن حذف نشده بودند.
تا دسامبر، اتمسفرِ سیاسی در همه جا تغییر کرده بود. زبانِ «اجتناب‌ناپذیری» به مباحثاتِ سیاستی خزید. سناریوهای مداخله آشکارا دست‌به‌دست می‌شد. مدیریتِ تنش‌زایی به یک بندِ ثابت در دستورِ کارها بدل گشت. جهان تحتِ آموزش قرار می‌گرفت تا بپذیرد که جنگی دیگر در غرب آسیا، امری عادی، ضروری و کوتاه خواهد بود — گویی جنگ‌ها از جدولِ زمانی پیروی می‌کنند و امپراتوری‌ها به وعده‌های خود وفا می‌نمایند.
در درونِ ایران، اتاقِ فشار تنگ‌تر شد. اقتصاد همچنان تحتِ محاصره ماند. زیرساخت‌ها در معرضِ تهدید باقی ماندند. افکار عمومی با این آگاهی زندگی می‌کردند که کشورشان به عنوانِ یک هدفِ دائمی تلقی می‌شود. جنگ پایان نیافته بود؛ تنها آهنگِ آن تغییر کرده بود.
هنگامی که سالِ جدید فرا رسید، با خود آسایش نیاورد؛ بلکه فازِ بعدی را آورد. میدانِ نبرد از حاشیه‌ها به خیابان‌ها، از پایگاه‌ها به بازارها و از باندِ پرواز به محله‌ها منتقل شد. جنگِ سایه پرده برانداخته بود. و جمهوری در آستانهٔ مواجهه با جبههٔ شورش‌گریِ کارزاری بود که سال‌ها در حال تدارک بود.

هنگامی که محاصره به خیابان‌ها می‌ریزد

ژانویه ۲۰۲۶ نه همچون یک فصلِ نوین، بلکه مانند صفحهٔ بعدیِ کتابی فرا می‌رسد که سال‌هاست در آتش می‌سوزد. فشاری که پیرامونِ ایران تنگ‌تر می‌شد — تحریم‌هایی که کیفِ پول‌ها را می‌تراشد، خرابکاری‌هایی که زیرساخت‌ها را فلج می‌کند، جنگِ سایبری که سیستم‌ها را مختل می‌سازد و ضرباتِ پیشرویی که دفاع را می‌کاود — اکنون به جبههٔ دوم فشار می‌آورد: خودِ محله‌ها. نخستین جرقه، اقتصادی است. جنگِ مالی دستمزدها را بلعیده، خطوطِ تدارکاتی را منهدم کرده و زندگیِ عادی را به نبردی روزمره با کمیابی بدل ساخته است. بازار نخستین جایی است که آن را حس می‌کند. کسبه به خاطر قیمت‌ها و هزینه‌ها به خیابان می‌آیند و دولت برای حفاظت از تجارت وارد عمل می‌شود. اینجاست که یک اعتراض می‌توانست متوقف شود؛ اما نمی‌شود.
این رخنه توسط نیروهایی تصاحب می‌شود که به دنبالِ گفتگو نیستند. شبکه‌های مسلح که از دیرباز برای چنین لحظه‌ای جای‌گذاری شده بودند، با طرحی متفاوت به خیابان‌های شلوغ و بازارهای ملتهب وارد می‌شوند. چرخشِ اوضاع آنی است. ایستگاه‌های آتش‌نشانی به آتش کشیده می‌شوند. ساختمان‌های شهرداری مورد حمله قرار می‌گیرند. بازارها در شعله‌های آتش فرو می‌روند. خطوطِ حمل‌ونقل تخریب می‌شوند. افرادِ مسلح در مراکزِ شهر آتش می‌گشایند. نگهبانانِ غیرمسلح شکار شده و مورد ضرب‌وشتم قرار می‌گیرند. اهداف، تنها نمادهای قدرت نیستند؛ بلکه اندام‌های حیاتِ روزمره‌اند. هدف، سخن گفتن نیست؛ خفه کردن است.
اینگونه است که جنگِ ترکیبی فشار را به گسست بدل می‌کند. تحریم‌ها بدن را ضعیف می‌کنند. خرابکاری اعصاب را بی‌حس می‌کند. جنگِ سایبری سیگنال‌ها را مختل می‌سازد. سپس خیابان روشن می‌شود — نه تنها با شعارها، بلکه با بنزین و گلوله‌ها؛ نه با طومارها، بلکه با آتش‌سوزی و کمین. دولت مجبور می‌شود از بیمارستان‌ها و نیروگاه‌ها، مساجد و خطوطِ مترو، بازارها و وزارتخانه‌ها دفاع کند، در حالی که مفسرانِ خارجی اصرار دارند تنها خشونتی که شایستهٔ نام‌گذاری است، خشونتِ دفاع است. ترفند قدیمی است: شورش‌گری در لباسِ اصلاحات آرایش می‌شود و ضدشورش‌گری به عنوانِ استبداد به نمایش درمی‌آید.
قطعِ ارتباطات نه به عنوان یک مانورِ تبلیغاتی، بلکه به مثابه یک مسئلهٔ بقا به وقوع می‌پیوندد. هنگامی که هماهنگی به سلاح و پیام‌رسانی به هدف‌گذاری بدل می‌شود، کشوری که مورد حمله قرار گرفته همان کاری را می‌کند که هر کشورِ تحتِ تهاجمی در تاریخ انجام داده است: تلاش می‌کند تا کانال را ایمن سازد. هدف، بستنِ دهانِ یک ملت نیست؛ بلکه مختل ساختنِ فرماندهی و کنترل، شکستنِ حلقهٔ بازخورد میانِ سلول‌های خیابانی و تقویت‌کننده‌های بیرونیِ آن‌ها، و سلبِ تواناییِ شبکه‌های متخاصم برای حرکت در سراسرِ یک شبکهٔ ملی در زمانِ واقعی است.
در خارج از ایران، این جنگ بلندترین طنین خود را می‌یابد. پلتفرم‌های تبعیدی و تشکیلاتِ تغییر رژیم، شبکه‌های اجتماعی را با آمارهای اغراق‌آمیز و کلیپ‌های تقطیع‌شده و فاقد سیاق (context) اشباع می‌کنند. چهره‌های مجازی (اینفلوئنسرها) برای ارائه تکان‌دهنده‌ترین ادعاها با یکدیگر رقابت می‌کنند. اندیشکده‌ها این لحظه را یک «فرصت» می‌نامند. سیاستمداران در حالی از «نجات» سخن می‌گویند که موشک‌هایشان را در جیب پنهان کرده‌اند. تعرفه‌ها به اولتیماتوم بدل می‌شوند. گزینه‌های سایبری و بسته‌های تهاجمی چنان مطرح می‌گردند که گویی محله‌های در حال سوختن، دعوتی برای مداخله هستند.
در داخل ایران، واقعیت عینی‌تر و بی‌رحمانه‌تر است. جامعه‌ای که پیش از این تحت محاصره اقتصادی بوده، اکنون در حال دفاع از خیابان‌های خویش در برابر آتش‌سوزی و تیراندازی است. آتش‌نشانان به سوی ایستگاه‌های در حال سوختن کشانده می‌شوند. کارکنان حمل‌ونقل از انبارها محافظت می‌کنند. کسبه بر فراز غرفه‌های بسته‌شده به نگهبانی می‌ایستند. واحدهای امنیتی شهر به شهر مستقر می‌شوند تا پایداری شبکه برق، جریان آب، حرکت آمبولانس‌ها و گردش غذا را حفظ کنند؛ در حالی که گروه‌های مسلح می‌کوشند تا زیست روزمره را به صحنه تئاترِ فروپاشی بدل سازند.
این همان شمایلِ «فاز شورش‌گری» در یک کارزار مدرنِ تغییر رژیم است. این نه یک راهپیمایی واحد است و نه یک شبِ تنها؛ بلکه تهاجمی مستمر و غلتان است که برای فرسوده کردن یک دولت و ارعاب یک ملت تا سر حد تسلیم طراحی شده است. این فاز از فقری که تحریم‌ها تولید کرده‌اند تغذیه می‌کند و آن رنج را با خرابکاری مضاعف می‌سازد. هدف این است که حکمرانی را ناممکن کنند و سپس دولت را بابت هرج‌ومرجی که مجبور به مقابله با آن شده است، متهم سازند.
هدف، اصلاحات نیست؛ بلکه «شکست استخوان‌بندی» (Fracture) است. هدف این است که جامعه را علیه خودش منشق کنند، دولت را در یک گارد دفاعی دائمی فرو ببرند و آشوبِ حاصله را به عنوان سندی بر ناکارآمدیِ استقلال به نمایش بگذارند. امپراتوری برای فتح یک کشور نیازی به اشغال آن ندارد؛ تنها کافی است خیابان‌ها را به میدان نبرد و حقیقت را به شایعه بدل کند.
با گذشت زمان، ریتم کارزار آشکار می‌شود. آنچه به عنوان اعتراض اقتصادی آغاز گشت، توسط آتش‌سوزی، کمین و ترورِ زیرساختی مصادره می‌شود. جمهوری با یک اختلاف سیاسیِ معمول روبرو نیست؛ بلکه در حال مقابله با تلاشی است که می‌خواهد سال‌ها جنگ اقتصادی را به فروپاشی سیاسی تبدیل کند. و برای تکمیلِ تمامی این‌ها — دقیقاً طبق برنامه — گزارش‌های اخیر تأیید می‌کنند که رژیم ترامپ به تازگی تصمیم به مداخله نظامی گرفته است.
در زبان امپراتوری، این وضعیت «ناآرامی» نامیده می‌شود. در زبان کسانی که درون آن زندگی می‌کنند، این «جنگ» است.

جبهه روایتی

هر جنگی محتاج یک داستان است. نه روایتی از آنچه در حال وقوع است، بلکه سناریویی که به جهان بگوید قرار است چه چیزی را ببیند. در جنگ ترکیبی، این سناریو به اندازه هر بسته تهاجمی اهمیت دارد. این داستان است که تعیین می‌کند چه کسی قربانی و چه کسی شرور است. این داستان «اعتراض» را نام‌گذاری و «شورش مسلحانه» را پاک می‌کند. آتش‌سوزی را به خشم و خرابکاری را به رفتاری خودجوش تعبیر می‌نماید. خشونتِ ستون پنجم را در زبانِ حقوق تطهیر می‌کند و دولتی را که تحت تهاجم قرار گرفته، به عنوان دولتی در حال جنگ با مردمِ خود تصویر می‌نماید.
قطع دسترسی به شبکه، بستر بی‌نقصی برای این عملیات پدید آورد. وقتی امکانِ راستی‌آزمایی از میان می‌رود، مرجعیت به سوی کسی کوچ می‌کند که بلندتر فریاد می‌زند و سریع‌تر منتشر می‌کند. پلتفرم‌های تبعیدی به مراکز اعزام (دیسپاچ) بدل می‌شوند. آمارهای سازمان‌های غیردولتی به دفاتر ثبت تلفات تبدیل می‌گردند. اینفلوئنسرها خبرنگاران جنگی می‌شوند و کلیپ‌های بدون سیاق، نقش سند را ایفا می‌کنند. در غبار جنگ دیجیتال، امپراتوری نیازی به پیروزی در استدلال ندارد؛ تنها کافی است میدان را اشباع کند.
اینگونه است که «رضایت» در زمان واقعی تولید می‌شود. شهری می‌سوزد و تیتر اخبار «سرکوب» را متهم می‌کند. نیروگاهی به آتش کشیده می‌شود و زیرنویس از «ناآرامی» می‌گوید. افراد مسلح آتش می‌گشایند و نوار زیر تصویر (کپشن) می‌نویسد: «اعتراضات به خشونت کشیده شد». این دستور زبان تصادفی نیست. این زبان طراحی شده تا مسئولیت را از عاملان به سوی دولت منتقل کند، ضدشورش‌گری را به سرکوب تغییر ماهیت دهد و دفاع عمومی را به جنایت سیاسی بدل سازد.
همان اکوسیستمی که هر جنگِ تغییر رژیمی را در ربع قرن اخیر فروخته است، طبق نوبت بازمی‌گردد. اندیشکده‌ها وضعیت اضطراری منتشر می‌کنند. هیئت‌های تحریریه مطالباتی را صادر می‌نمایند. شبکه‌های حامی، سرفصل‌های تبلیغاتی (Talking points) را به گردش درمی‌آورند. تحریم‌ها در قابِ همبستگی جای می‌گیرند. تعرفه‌ها به عنوان فشاری برای اصلاحات بسته‌بندی می‌شوند. تنش‌زایی به عنوانِ نجات بازاریابی می‌شود. از افکار عمومی دعوت می‌شود تا بین «هیچ‌کاری نکردن» و انجام آنچه امپراتوری همیشه کرده — یعنی مداخله — یکی را برگزینند.
این ماشینِ روایت در حاشیه عمل نمی‌کند، بلکه در معماری قدرت ادغام شده است. این ماشین در کنار گزارش‌های اطلاعاتی و یادداشت‌های سیاستی می‌نشیند. در جلسات استماع قانون‌گذاری و استودیوهای خبری طنین‌انداز می‌شود. این ماشین زبانِ حقوق بشر را به مجوزی برای خفقان اقتصادی و نیروی فیزیکی بدل می‌کند. این ماشین نمی‌پرسد که آیا مداخله باعث نابودی یک جامعه می‌شود یا خیر؛ تنها می‌پرسد که آیا ابعادِ بصریِ کار (Optics) آماده است یا نه.
وارونه‌نمایی زمانی کامل می‌شود که هدف، به همان جنایاتی متهم می‌گردد که علیه خودش در حال وقوع است. کشوری که تحت تحریم است، بابت تورم سرزنش می‌شود. دولتی که تحت خرابکاری است، بابت قطعی‌ها مقصر شناخته می‌شود. جامعه‌ای که تحت تهاجم شورشیان است، بابت بی‌ثباتی متهم می‌گردد. خشونتِ امپراتوری در پشتِ رویه‌ها پنهان می‌شود؛ اجبارِ آن در بوروکراسی حل می‌گردد و جنگِ آن به یک «مسئله مدیریتی» بدل می‌شود.
این جبهه روایتی است: جایی که جنگ تغییر نام یافته و فروخته می‌شود؛ جایی که فروپاشی به عنوان امری اجتناب‌ناپذیر تبیین می‌گردد و جایی که حاکمیت ملی به عنوان منشأ رنج بازتعریف می‌شود. این جبهه‌ای است که افکار عمومی را برای گام بعدی — فشار بیشتر، انزوای بیشتر، ضربات بیشتر — آماده می‌کند؛ آن هم با آموزشِ این نکته که به ملتی که در حال دفاع از خویش است، به مثابه ملتی نگریسته شود که شکست خورده است.
ایران دهه‌هاست که در این جبهه در حال نبرد است. شاهد بوده که چگونه واقعیتش به کاریکاتور بدل شده و مقاومت‌اش به آسیب‌شناسی ترجمه گشته است. ایران آموخته است که در لغت‌نامه امپریالیستی، استقلال یعنی افراط‌گرایی، بازدارندگی یعنی تجاوز، و بقا یعنی تحریک.
جمهوری اکنون با این میدان نبرد همانگونه روبرو می‌شود که با خیابان‌ها: با این آگاهی که جنگ تنها بر سر قلمرو و زیرساخت نیست، بلکه بر سرِ خودِ «معنا» است. برای حفظ خط مقدم در داخل، باید جادویِ خارج را نیز باطل کرد. چرا که در جنگ ترکیبی، «داستان» یک سلاح است — و واگذاری آن، نخستین گام به سوی واگذاری کشور است.

ایران و گسستِ چندقطبی

جنگ امپراتوری علیه ایران برآمده از خلق‌وخو نیست؛ بلکه ناشی از «هندسه» است. نقشه تغییر کرده، مسیرها تکثیر شده‌اند و نگهبانانِ قدیمی دیگر بر تمام کریدورها فرمان نمی‌رانند. جهانی که زمانی از یک گلوگاهِ واحد عبور می‌کرد، اکنون از میان مجاریِ متعددی در حال سیم‌کشی مجدد است و ایران درست در جایی نشسته که این خطوط هم‌گرا می‌شوند. کنترل بر ایران به معنای فشردنِ گلوی یک منطقه است؛ از دست دادن ایران، به معنای از دست دادنِ یک اهرم.
برای دهه‌ها، سیستم آتلانتیک با کنترل بر دسترسی‌ها بر سیاره حکم راند: دسترسی به سرمایه، بیمه، کشتیرانی، مسیرهای پرداخت، قطعات یدکی و تکنولوژی. تحریم‌ها مؤثر بودند زیرا لوله‌کشیِ سیستم متمرکز بود. محاصره‌ها کارگر می‌افتادند زیرا بنادر توسط یک اتحاد واحد نگهبانی می‌شدند. انزوا ممکن بود زیرا مالیه از یک کدِ واحد تبعیت می‌کرد. آن جهان رو به پایان است.
اوراسیا در حال بافتنِ خویش به یکدیگر است. خطوط راه‌آهن بنادر را به کارخانه‌ها بخیه می‌زنند. خطوط لوله میادین را به پالایشگاه‌ها گره می‌زنند. فیبرهای نوری مراکز داده را به بازارها پیوند می‌دهند. انرژی به سمت شرق و جنوب جریان می‌یابد. مسیرهای تجاری پیرامون گلوگاه‌های قدیمی قوس می‌زنند. سیستم‌های پرداخت متنوع می‌شوند. پیمان‌های پولی تحریم‌ها را دور می‌زنند. داربستِ یک اقتصاد جهانیِ نوین در حال برپا شدن است و این بنا بر پایه اجازه گرفتن از واشینگتن ساخته نشده است.
ایران در این دگرگونی یک مسافر نیست؛ بلکه یک «گرهگاه» است. ایران پلِ زمینی میان آسیای مرکزی و خلیج فارس، میان قفقاز و اقیانوس هند، و میان حوضه خزر و جهان عرب است. بنادرش لنگرگاهِ مسیرهای دریایی‌اند. راه‌آهن‌هایش قاره‌ها را به هم پیوند می‌دهند. میادین انرژی‌اش به صنایعِ آن سوی مرزها نیرو می‌بخشند. جغرافیای ایران یک اتفاق نیست؛ یک دارایی است.
به همین دلیل است که با شکل‌گیری جهان چندقطبی، محاصره تشدید شده است. ایرانی که در شبکه‌های تجاری اوراسیا ادغام شده، ایرانی است که می‌تواند زیر بار تحریم‌ها نفس بکشد. ایرانی که به مسیرهای پرداخت جایگزین متصل است، ایرانی است که می‌تواند بدون درخواست مجوز، نفت جابجا کند. ایرانی که در معماری‌های امنیتی منطقه‌ای تعبیه شده، ایرانی است که نمی‌توان آن را با یک فرمان منزوی کرد. استقلال در اینجا «عملیاتی» می‌شود.
مشارکت‌ها گویای داستان هستند. همکاری‌های انرژی که خارج از نظارت آتلانتیک جریان دارند. پروژه‌های زیرساختی که همسایگان را در توسعه‌ای مشترک به هم پیوند می‌دهند. توافقات صنعتی که زنجیره‌های تأمین را کوتاه کرده و آن‌ها را در برابر انسداد مقاوم می‌سازند. ترتیبات مالی که مواجهه با تحریم‌های ثانویه را کاهش می‌دهند. بلوک‌های دیپلماتیک که فشار یک‌جانبه را به یک هزینه و بارِ حقوقی (liability) بدل می‌کنند.
برای امپراتوری، این یک مسئله بازار نیست؛ یک مسئله قدرت است. ظهور نظم چندقطبی، انحصار در اجبار را درهم می‌شکند. قلمرو نفوذ جنگ مالی را محدود می‌کند. تهدیدِ انزوا را بی‌اثر می‌سازد. به دولت‌های دارای حاکمیت مجالِ مانور می‌دهد و کارزارهای تغییر رژیم را از اموری حتمی به قمار بدل می‌کند.
از همین رو، جایگاه ایران در این نظمِ نوظهور برای سیستمی که بر پایه کنترلِ کریدورها و کدها بنا شده، تحمل‌ناپذیر است. کشوری که لنگرگاهِ مسیرهای جایگزین است و با قطب‌های جایگزین همسو می‌شود، صرفاً در حال مقاومت در برابر فشار نیست؛ بلکه در حال کمک به بازطراحیِ جهانی است که در آن، آن فشارها زمانی کارگر می‌افتادند.
این دلیلِ عمیق‌ترِ تداومِ محاصره است. مسئله بر سر سطوح غنی‌سازی یا رژیم‌های بازرسی نیست. بر سر تعرفه‌ها یا سرفصل‌های تبلیغاتی نیست. مسئله بر سر این است که آیا آینده توسط یک مرکز اداره خواهد شد یا مراکز متعدد؛ با اجازه یا با مشارکت؛ با سلسله‌مراتب یا با حاکمیت ملی.
در این مبارزه، ایران یک موضوع حاشیه‌ای نیست؛ یک «موردِ آزمایشی» است. اگر ایران ایستادگی کند، نقشه تغییر می‌یابد. اگر سقوط کند، نظم قدیمی برای خود زمان می‌خرد. بنابراین، جنگ علیه ایران، جنگی علیه امکانِ وجودِ جهانی است که به یک تختِ واحد پاسخگو نباشد.
جمهوری این را درک می‌کند. می‌داند که بقا دیگر تنها مسئله بازدارندگی نیست، بلکه مسئله «ادغام» است — لنگر انداختنِ چنان عمیق در تاروپودِ یک نظم نوین که خفه کردنِ آن غیرممکن گردد. به عبارت دیگر، محاصره در حال برخورد با آینده‌ای است که نمی‌توان آن را مسدود کرد.
تا زمانی که جنگ به این مرحله می‌رسد، زبانِ بی‌طرفی پیش از آن سوخته و خاکستر شده است. هیچ حدِ وسطی میان حقِ بقای یک کشور بر اساسِ اصولِ خویش و تقاضایِ یک امپراتوری برای تسلیم وجود ندارد. هیچ مصالحهٔ رویه‌ای میان حاکمیت ملی و بازگشت به استعمار متصور نیست. تنها این پرسش باقی می‌ماند که آیا به یک ملت اجازه ایستادن داده خواهد شد — و آیا به او اجازه داده خواهد شد که وقتی ایستادن به معنای عصیان است، از خود دفاع کند؟
جرم ایران ایدئولوژی نیست؛ «خودمختاری» است. جرم ایران امتناع از واگذاری منابع خویش به ترازنامه‌های خارجی، امنیت خویش به پایگاه‌های خارجی، دیپلماسی خویش به دیکته‌های خارجی و آینده خویش به کمیته‌های برنامه‌ریزی خارجی است. جرم ایران اصرار بر این است که توسعه یک پروژه ملی است، نه یک امتیاز انحصاری که در واشینگتن، لندن یا تل‌آویو بر سر آن مذاکره شود. جرم ایران اعتقاد به این است که یک ملت حق دارد مسیر حرکت خویش را تعیین کند — حتی زمانی که آن مسیر با طراحیِ امپریالیستی برخورد نماید.
هر ابزاری در این محاصره طراحی شده تا آن اعتقاد را پایداری‌ناپذیر سازد. تحریم‌ها هدفشان متقاعد کردنِ یک جامعه است که استقلال یعنی گرسنگی. عملیات‌های سایبری در پی آنند که زندگی مدرن را به یک دشواری بدل کنند. خرابکاری، خدمات عمومی را به هدف تبدیل می‌کند. شورش‌گری، محله‌ها را به خطوط مقدم تغییر می‌دهد. جنگ روایتی به جهان می‌گوید که بی‌ثباتیِ حاصله، سندی بر شکستِ حاکمیت ملی است.
در این منطق، دفاع از خود به «تجاوز» بدل می‌شود. بازدارندگی به «تحریک» تغییر می‌یابد. ضدشورش‌گری به «سرکوب» بدل می‌گردد. دولتی که از نیروگاه‌های برق و تصفیه‌خانه‌های آب محافظت می‌کند، متهم به جنگ با مردمِ خویش می‌شود. حکومتی که مانعِ آتش‌سوزی و کمین می‌گردد، داغِ استبداد می‌خورد. امپراتوری نیازی به اثبات ادعای خویش ندارد؛ تنها کافی است آن را تکرار کند.
اما میان سلطه و نظم تفاوتی است. میان تأدیب و عدالت تفاوتی است. میان امپراتوری و صلح تفاوتی است. جهانی که در آن تنها یک قدرت قواعد را می‌نویسد، جهانی پایدار نیست؛ بلکه یک سلسله‌مراتبِ مدیریت‌شده است. جهانی که در آن حاکمیت ملی مشروط است، جهانی قانون‌مند نیست؛ بلکه یک مزرعه استعماری است.
ایران در عصیانِ آشکار علیه آن سلسله‌مراتب ایستاده است. این کار را نه‌چندان بی‌نقص، تحت فشاری عظیم و با تضادهای درونیِ خویش انجام می‌دهد. اما ایستاده است. و در این ایستادن، بر اصلی تأکید می‌ورزد که فراتر از مرزهایش طنین‌انداز است: اینکه ملت‌ها املاکی برای اداره شدن نیستند و مردمان، نیروی کاری برای بهینه‌سازی نمی‌باشند.
بنابراین، مبارزه‌ای که اکنون در ایران در حال تکوین است، تنها بر سر یک جمهوری نیست. بر سر این است که آیا دورانِ اجبارِ یک‌جانبه می‌تواند از دلِ ظهورِ جهانی که از اداره شدن با تهدید سر باز می‌زند، جان سالم به در ببرد یا خیر. بر سر این است که آیا ابزارهای جنگ ترکیبی — تحریم، خرابکاری، بازوان تروریستی و کنترل روایتی — می‌توانند همچنان جایگزینی برای «رضایت» باشند یا نه.
تاریخ توسط کسانی که منتظر اجازه می‌مانند ساخته نمی‌شود؛ بلکه توسط کسانی ساخته می‌شود که بر حقِ خویش پافشاری می‌کنند. ایران پافشاری را برگزیده است — و بابت این انتخاب، در زمانِ واقعی در حال مجازات شدن است. اما مجازات سندی بر گناهکاری نیست؛ سندی بر این است که «قدرت» به چالش کشیده شده است.
حاکمیت ملی در زیر آتش، همچنان حاکمیت ملی است. جمهوریِ تحت محاصره، همچنان جمهوری است. و ملتی که از کشور خویش در برابر فروپاشی دفاع می‌کند، دشمنِ آزادی نیست؛ بلکه آخرین خطِ دفاعِ آن است.

جرمِ قامت برافراشتن

امپراتوری‌ها به این دلیل وارد جنگ نمی‌شوند که جهان را اشتباه فهمیده‌اند؛ آن‌ها می‌جنگند چون جهان را بیش از حد خوب می‌فهمند. آن‌ها نقشه‌ها را همانگونه می‌خوانند که بانکداران دفاتر کل را. آن‌ها آنجا که دیگران کشور می‌بینند، کریدور می‌بینند؛ آنجا که دیگران میهن می‌بینند، منبع می‌بینند؛ و آنجا که دیگران انسان می‌بینند، نیروی کار می‌بینند. و هنگامی که ملتی از نقشِ تعیین‌شده‌اش خارج می‌شود — وقتی از تبدیل شدن به یک مزرعه، یک منطقه ترانزیتی، یک دولت دست‌نشانده یا یک پاسگاه نظامی سر باز می‌زند — امپراتوری مذاکره نمی‌کند؛ بلکه تأدیب می‌کند.
تقابلِ طولانی ایران با قدرتِ آتلانتیک هرگز بر سر الهیات، سانتریفیوژها یا شعارها نبوده است. مسئله بر سر این بوده است که آیا به کشوری که در چهارراهِ قاره‌ها نشسته، اجازه داده خواهد شد مسیر خویش را در تاریخ ترسیم کند؟ مسئله بر سر این بوده است که آیا به ملتی که نفت، دولت و حاکمیت خویش را بازپس گرفته، اجازه داده خواهد شد آن‌ها را حفظ کند؟ بر سر این بوده که آیا استقلال در جنوب جهانی یک حق است یا یک تحریک؟
از کودتا علیه مصدق تا تسلیح صدام، از تحریم‌های دائمی تا خرابکاری‌های سایبری، از کارزارهای ترور تا بازوان تروریستی؛ متد تغییر کرده اما هدف همان است. هدف این است که حاکمیت ملی را چنان گران کنند که تسلیم شبیه به آسایش به نظر برسد. هدف این است که جامعه را چنان دچار انشقاق کنند که فرسودگی به جای رضایت تلقی شود. هدف این است که نبرد روزمره برای بقا را به رفراندومی علیه خودِ استقلال بدل سازند.
ناآرامی‌های ژانویه ۲۰۲۶ در درونِ چنین معماری‌ای در حال وقوع است. این یک طغیانِ ایزوله نیست. این یک نقطه فشار در محاصره‌ای است که برای دهه‌ها در حال ساخت بوده است. این برخوردِ تضادهای واقعی اجتماعی با استراتژیِ خارجی‌ای است که از گسست تغذیه می‌کند. این لحظه‌ای است که جنگ اقتصادی با سیاستِ خیابانی، خرابکاری با کمیابی و کنترلِ روایتی با واقعیتِ زیسته تلاقی می‌کنند.
با این همه، فرجام کار از پیش نوشته نشده است. امپراتوری‌ها چون زور را با سرنوشت اشتباه می‌گیرند، همه‌چیز را حتمی می‌پندارند. آن‌ها فراموش می‌کنند که تاریخ تنها با ترازنامه‌ها حرکت نمی‌کند؛ بلکه با حافظه، با کرامت، و با امتناعِ سرسختانهٔ مردمِ عادی از پذیرش این حقیقت حرکت می‌کند که زندگیِ آن‌ها تنها ورودی‌هایی در دفتر کلِ شخصِ دیگری است.
بقاء ایران یک معجزه نیست؛ نتیجهٔ فرهنگِ سیاسیِ گداخته در محاصره، دولتی بنا شده بر پایه مقاومت، و جامعه‌ای است که هزینهٔ فروپاشی را درک می‌کند. این میراثِ ۱۹۵۳ و ۱۹۷۹ است که به قرن بیست و یکم منتقل شده است: آگاهی از این حقیقت که سلطه خارجی تنها به شکل فتح نظامی نمی‌رسد، بلکه در قالب قراردادها، وام‌ها، «کمک‌ها» و «اصلاحات» رخ می‌نماید.
به همین دلیل است که امپراتوری هرگز استقلال را نمی‌بخشد. زیرا استقلال واگیردار است. زیرا کشوری که در زیر فشار دوام می‌آورد، به دیگران می‌آموزد که فشار را می‌توان تحمل کرد. زیرا ملتی که از استعمارِ مجدد سر باز می‌زند، افسانهٔ حتمی بودنِ امپراتوری را فاش می‌سازد. زیرا حاکمیت ملی، زمانی که بازپس گرفته شود، به یک الگوی خطرناک بدل می‌گردد.
ایران در حال پرداخت بهای آن الگو در زمان واقعی است. اما در عین حال، چیزی را به اثبات می‌رساند که برای قدرت امپریالیستی از هر موشک یا سانتریفیوژی خطرناک‌تر است: اینکه مردمی که قامت برافراشتن را برمی‌گزینند، می‌توانند از طوفانی که برای درهم‌شکستن‌شان طراحی شده، جان سالم به در ببرند.
محاصره ادامه دارد. جنگ به پایان نرسیده است. اما جمهوری نیز پایان نیافته است.
و تا زمانی که ایران ایستاده است، جهان به سوی آینده‌ای که به یک تختِ واحد پاسخگو نباشد، باز خواهد ماند.