
بررسی عملیات نظامی فرضی ایالات متحده در کاراکاس (دیماه ۱۴۰۴) به عنوان نمادی از «زورگویی نظامی» در دوران افول قدرت
منتشر شده در گوانچا چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
در سوم ژانویه سال ۲۰۲۶ میلادی، رخدادهایی به وقوع پیوست که میتوان آنها را نقطه عطفی در روابط بینالملل و نمایشی آشکار از خشونتِ بدون پوشش حقوقی دانست. نیروهای نظامی ایالات متحده، با فرمان مستقیم دولت «دونالد ترامپ»، عملیاتی را برای ربودن «نیکولاس مادورو»، رئیسجمهور برگزیده ونزوئلا، و همسرش آغاز کردند. این عملیات که با بمباران مناطق مسکونی کاراکاس و یورش نیروهای ویژه همراه بود، به انتقال غیرقانونی رئیسجمهور این کشور به یک ناوگروه دریایی در آبهای بینالمللی انجامید. اگرچه کاخ سفید کوشید این اقدامِ آشکارا متجاوزانه را با بهانههایی همچون «مبارزه با قاچاق مواد مخدر» توجیه کند، اما در واقعیت، این رویدادی بود که نهتنها اصول بنیادین منشور ملل متحد را زیر پا گذاشت، بلکه تصویری دقیق از یک قدرت برتر در حال فروپاشی ارائه داد؛ قدرتی که دیگر توان بهرهگیری از ابزارهای نرم یا مشروعیت حقوقی را ندارد و بهصورت مستقیم به زورِ عریان نظامی روی میآورد.
تحلیل حقوقی و سیاسی این حمله نشان میدهد که ایالات متحده با نقض آشکار ماده ۲ بند ۴ منشور ملل متحد که استفاده از نیرو علیه تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی هر کشوری را ممنوع کرده است، وارد مرحله جدیدی از بیاعتنایی نسبت به نظم بینالمللی شده است. ربودن یک رئیسجمهور در زمان انجام وظیفه و انتقال او به یک کشتی جنگی برای محاکمه در نیویورک، پیشینهای خطرناک در دیپلماسی جهان ایجاد میکند. این اقدام، بازتابی از واقعیتی است که «ایمانوئل والرشتاین»، نظریهپرداز برجسته سیستمهای جهانی، سالها پیش درباره آن هشدار داده بود: زمانی که سلطهگری و برتری یک قدرت آغاز به فرسایش میکند، تمایل به استفاده از ابزار نظامی به عنوان آخرین پناهگاه افزایش مییابد.
در اینجا، استدلال مقاله مبنی بر اینکه «قدرت نظامی باقیمانده، نه نشانهی اقتدار، بلکه نمادِ ناتوانی در سایر حوزههاست» اهمیت پیدا میکند. ایالات متحده دیگر نمیتواند از طریق نفوذ دیپلماتیک، جذابیت فرهنگی یا برتری اقتصادی اهداف خود را پیش ببرد. بنابراین، روی آوردن به «اجبار عریان» نشان میدهد که سازوکارهای معمول کنترل و نفوذ از کار افتادهاند. واکنشهای بینالمللی، از محکومیت سازمان ملل تا هشدارهای قدرتهایی مانند روسیه، این تناقض را برجسته میکند: آمریکا میخواهد قدرت خود را دوباره به اثبات برساند، اما تنها نتیجهای که میگیرد، انزوای بیشتر و شتاب دادن به شکلگیری جبهههای مخالف است.
ریشههای تاریخی و وابستگی به منابع
برای درک عمیقتر این حملات، باید نگاهی به پیشینه طولانی دخالتهای واشنگتن در کاراکاس انداخت. وابستگی ساختاری ایالات متحده به منابع انرژی ونزوئلا که دارای بزرگترین ذخایر شناساییشده نفت در جهان است، محرک اصلی مداخلات تاریخی بوده است. از اوایل قرن بیستم و با کشف نفت، ایالات متحده از دیکتاتورهای فاسد همچون «خوان ویسنته گومز» حمایت کرد تا در ازای اعطای امتیازات نفتی گسترده، منافع شرکتهایی چون «استاندارد اویل» تأمین شود. این الگو در دورههای بعدی نیز تکرار شد. حتی پس از سقوط دیکتاتوریها و ظهور مردمسالاریهای بیمایه، واشنگتن همواره از طریق ابزارهای اقتصادی و سازمانهای بینالمللی همچون صندوق بینالمللی پول، سیاستهای بازار آزاد افراطی را تحمیل کرد که منجر به فقر گسترده و نابرابری شدید شد.
خیزشهای مردمی همچون شورش «کاراکاسو» در سال ۱۹۸۹ پاسخی مستقیم به این سیاستهای اقتصادی بود که طی آن نرخ فقر از زیر ۲۰ درصد به بیش از ۵۰ درصد افزایش یافت. این بستر اجتماعی باعث شد «اوگو چاوز» با وعدههای عدالتخواهانه و بازگرداندن ثروت نفت به مردم پیروز شود. ملیکردن صنایع کلیدی و کاهش نابرابریها توسط چاوز، تهدیدی مستقیم برای منافع سرمایهداری برتریجوی آمریکا محسوب میشد. بنابراین، تلاشها برای براندازی، از کودتای نافرجام ۲۰۰۲ تا تحریمهای فلجکننده اقتصادی در دوران ترامپ و بایدن، ادامهی همان منطق تاریخی است: کنترل منابع و سرکوب هرگونه الگوی توسعه که مستقل از واشنگتن باشد.
مفهوم «دوران گذار» که از نوشتههای «آنتونیو گرامشی» گرفته شده، کلیدی برای درک وضعیت کنونی جهان است. گرامشی بیان میدارد که در دورانی که نظم قدیمی در حال مرگ است و نظم جدید هنوز متولد نشده، مجموعهای از نشانههای بیمارگونه بروز میکنند. حمله به ونزوئلا دقیقاً یکی از این نشانههاست. نظم تکقطبی به رهبری آمریکا در حال فروپاشی است، اما نظم چندقطبی یا چندمرکزی هنوز به طور کامل استوار نشده است.
در این فضای خالی، سازمانهای بینالمللی همچون سازمان ملل متحد که زمانی برای حفظ صلح طراحی شده بودند، اکنون به دلیل فلج شدن توسط حق وتوی قدرتهای بزرگ و ناتوانی در اجرای تصمیمات، به حاشیه رفتهاند. ناتوانی این نهادها در متوقف کردن تجاوز آشکار به یک کشور عضو، نشاندهندهی «شکست مشروعیت» نهادهای نظم قدیمی است. در مقابل، قدرتهای نوظهور و کشورهای جنوب جهان به دنبال سازوکارهای جدیدی همچون پیمانهای منطقهای یا اتحادیههایی مانند «بریکس» هستند تا امنیت و توسعه خود را تضمین کنند. این گذار، سرشار از تردید و ناپایداری است و رفتارهای پیشبینیناپذیر قدرتهای در حال افول (مانند حمله به ونزوئلا) را تشدید میکند.
اقدام نظامی آمریکا در ونزوئلا، اگرچه در کوتاهمدت ممکن است ضربهای به حاکمیت این کشور بزند، اما در بلندمدت منجر به پیامدهای مخرب برای خود ایالات متحده خواهد شد. طبق الگوی تاریخی که «استیون کینزر» در کتاب خود درباره تغییر حکومتها تشریح کرده است، مداخلات آمریکا معمولاً به جای ایجاد مردمسالاری یا ثبات، منجر به هرجومرج، خشونت و ایجاد موجهای عظیم پناهندگی میشود. تجربههایی همچون ویتنام، عراق و افغانستان نشان داده است که هزینههای انسانی و مالی این ماجراها در نهایت به صورت شکاف اجتماعی و اقتصادی به درون خود آمریکا بازمیگردد.
در مورد ونزوئلا، تشدید درگیریها میتواند منجر به موج جدیدی از مهاجران به سمت مرزهای جنوبی آمریکا شود که نظام مهاجرتی این کشور را بیش از پیش فلج میکند. همچنین، بیثباتی در منطقه به شبکههای قاچاق مواد مخدر و گروههای مسلح غیررسمی اجازه میدهد تا در خلاء قدرت رشد کنند و امنیت ملی آمریکا را به مخاطره اندازند. از منظر جغرافیای سیاسی، این کار ناخواسته پیوند بین ونزوئلا و متحدانش (روسیه، چین، ایران) را تقویت کرده و به کشورهای جهان سوم ثابت میکند که وابستگی به آمریکا دیگر تضمینکننده امنیت نیست. این روند، شتابدهندهی حرکت به سمت جهان چندقطبی است که در آن دلار به عنوان ابزار تحریم و سلطه، ارزش خود را از دست میدهد.
پیوند بحرانهای داخلی و ماجراجویی خارجی
جنبه مهم دیگر این تحلیل، پیوند میان سیاست خارجی تهاجمی و بحرانهای داخلی آمریکا است. دولت ترامپ با بحرانهای عمیقی از جمله تورم فزاینده، شکافهای طبقاتی شدید، نابودی زیرساختها و تنشهای نژادی و فرهنگی مواجه است. در شرایطی که مشروعیت دولت در داخل زیر سوال رفته است، بهرهگیری از «تبلیغات پیروزی» در خارج از مرزها یک روش سنتی برای انحراف افکار عمومی و بسیج ملیگرایانه است. با این حال، این یک قمار پرخطر است. هزینههای سنگین عملیات نظامی در حالی که اقتصاد داخلی با بدهیهای کلان دست و پنجه نرم میکند، میتواند روند افول را تندتر کند.
نویسنده به درستی اشاره میکند که این نوع مداخله، نه نشانهی بازگشت قدرت آمریکا، بلکه رقص شمشیرِ یک غولِ زخمی است. تلاش برای احیای اصول آزادیخواهی جهانی (مانند مردمسالاری و حقوق بشر) در حالی که خود آمریکا این اصول را با ربودن یک رئیسجمهور نقض میکند، منجر به پوچ شدن ادعاهای اخلاقی واشنگتن میشود. این پوچی، اعتماد جهانی را سلب کرده و مسیر را برای نظمهای جایگزین هموار میکند.
فرجام سخن
در نهایت، حمله به ونزوئلا در سناریوی یادشده، فصل پایانی داستانِ سلطهگری بدون چون و چرای آمریکا نیست، اما قطعاً آخرین فصلِ «نظم تکقطبی» است. آنچه ما شاهد آن هستیم، تلاشی نافرجام برای جلوگیری از پیشرفت تاریخ با استفاده از ابزارهای قرن نوزدهم در قرن بیست و یکم است. این وقایع نشان میدهد که جهان در یک گذار دشوار و پرخطر قرار دارد؛ دورهای که در آن خشونت و هرجومرج امکانپذیرتر است، اما به همان اندازه، فرصتهایی برای شکلگیری ساختارهای جدید بر پایه عدالت و چندجانبهگرایی نیز در حال پدیدار شدن است. ایالات متحده با این اقدامات عملاً نقش «شتابدهنده» را برای جهان چندقطبی بازی میکند، هرچند این نقش ناخواسته و از سر اجبار باشد. سقوط برتری آمریکا نه به معنای نابودی این کشور، بلکه به معنای پایان دورانی است که در آن یک قدرت میتوانست سرنوشت سایر ملتها را بدون پاسخگویی تعیین کند.

