ترجمه و تدوین مجله جنوب جهانی

این گزارش به بررسی عمیق دیدگاه‌های استراتژیک پروفسور جان میرشایمر، نظریه‌پرداز برجسته روابط بین‌الملل، درباره پیامدهای احتمالی مداخله نظامی آمریکا در ایران می‌پردازد. محور اصلی این تحلیل، بررسی چگونگی تقویت احتمالی نظام جمهوری اسلامی در صورت وقوع حمله هوایی است، که با الگوهای تاریخی واکنش ملت‌ها در برابر تهدیدات خارجی همسو می‌باشد.

زمینه‌های استراتژیک و انگیزه‌های بنیادین

آرمان دیرینه تغییر نظام در تهران

گفتمان استراتژیک حاکم بر سیاست خارجی رژیم صهیونیستی در تل‌آویو، به‌ویژه در دوران نخست‌وزیری بنیامین نتانیاهو، همواره بر محوریت جلب مشارکت فعال ایالات متحده آمریکا در یک عملیات نظامی گسترده علیه ایران استوار بوده است. این استراتژی بلندمدت که می‌توان آن را به‌عنوان یکی از اهداف اصلی و ثابت سیاست خارجی رژیم صهیونیستی طی دهه‌های اخیر دانست، بر این فرض بنا شده که حذف جمهوری اسلامی ایران از معادلات قدرت منطقه‌ای، به‌طور اساسی موازنه استراتژیک را به‌نفع این رژیم تغییر خواهد داد.

ایران به‌عنوان قدرتمندترین و تأثیرگذارترین رقیب منطقه‌ای رژیم صهیونیستی اسرائیل شناخته می‌شود. این موقعیت راهبردی ایران ناشی از ترکیبی از عوامل مختلف است: اول، برخورداری از عمق استراتژیک جغرافیایی و جمعیتی قابل‌توجه؛ دوم، دستیابی به فناوری‌های نظامی پیشرفته در سطح منطقه‌ای؛ سوم، ایجاد شبکه‌ای گسترده از متحدان و گروه‌های وابسته در سراسر خاورمیانه که اصطلاحاً به‌عنوان محور مقاومت شناخته می‌شوند؛ و چهارم، نفوذ فزاینده در تحولات سیاسی و امنیتی کشورهای عراق، سوریه، لبنان، یمن و مناطق فلسطینی اشغالی.
برای درک عمیق وضعیت کنونی، باید به گذشته برگردیم. پیش از انقلاب سال هزار و نهصد و هفتاد و نه میلادی که نظام سیاسی فعلی ایران را به‌وجود آورد، این کشور در واقع تحت سلطه یک دولت دست‌نشانده آمریکایی قرار داشت. محمدرضا شاه پهلوی، فرمانروای ایران در آن دوران، به‌واقع نمونه بارز یک حاکم خودکامه وابسته به قدرت‌های خارجی بود که منافع استراتژیک واشنگتن و غرب را بر مصالح ملی ایران ترجیح می‌داد.

واقعه محوری که بذر نارضایتی عمیق مردم ایران از دخالت‌های آمریکا را کاشت، کودتای سال هزار و نهصد و پنجاه و سه میلادی بود. در این کودتا، دستگاه‌های اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا با همکاری یکدیگر، دولت منتخب و مشروع دکتر محمد مصدق را که به‌دلیل اقدام به ملی کردن صنعت نفت ایران و رهایی از چنگال شرکت‌های نفتی خارجی، مورد خشم قدرت‌های غربی قرار گرفته بود، سرنگون کردند و شاه را که پیشتر فرار کرده بود، مجدداً به قدرت بازگرداندند.

این رویداد تاریخی، اثری ماندگار و عمیق بر روان جمعی ملت ایران برجای گذاشت. همان‌طور که تحلیلگر در گفتگو به‌درستی اشاره می‌کند، کشورها و ملت‌ها هنگامی که شاهد دخالت مستقیم دولت‌های خارجی در سرنوشت سیاسی خود می‌شوند و حکومتی که خود برگزیده‌اند واژگون می‌گردد و به‌جای آن یک رژیم استبدادی وابسته به قدرت‌های بیگانه بر آنان تحمیل می‌شود، احساس خشم و رنجش عمیقی را تجربه می‌کنند که ممکن است نسل‌ها پایدار بماند.

ماهیت و ابعاد اعتراضات داخلی

بدون شک، بخش قابل‌توجهی از جمعیت ایران نسبت به برخی سیاست‌های دولت خود احساس نارضایتی می‌کنند. این نارضایتی‌ها طیف گسترده‌ای از موضوعات را در بر می‌گیرد و نمی‌توان آنها را صرفاً به یک عامل منفرد فروکاست. با این حال، بخش عمده این شکایات ریشه در مسائل اقتصادی دارد: نرخ بالای بیکاری، به‌ویژه در میان جوانان تحصیلکرده؛ تورم فزاینده و کاهش قدرت خرید؛ محدودیت‌های دسترسی به کالاها و خدمات؛ و به‌طور کلی، کاهش کیفیت زندگی.

نکته حیاتی که باید مورد توجه قرار گیرد این است که بسیاری از این مشکلات اقتصادی، نتیجه مستقیم سیاست‌های فشار حداکثری و تحریم‌های چندجانبه و یکجانبه‌ای است که ایالات متحده آمریکا و متحدان غربی‌اش طی سال‌های متمادی علیه اقتصاد ایران اعمال کرده‌اند. این تحریم‌ها که به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که به بخش‌های حیاتی اقتصاد از جمله صنعت نفت و گاز، بانکداری، تجارت خارجی، و حتی واردات دارو و تجهیزات پزشکی آسیب برسانند، تأثیرات ویرانگری بر زندگی روزمره شهروندان عادی ایرانی داشته‌اند.

پرفسور میرشایمر به‌درستی یادآور می‌شود که وجود بخش قابل‌ملاحظه‌ای از جمعیت که نسبت به رهبران سیاسی خود احساسات منفی شدید دارند، پدیده‌ای محدود به ایران نیست، بلکه واقعیتی است که تقریباً در تمامی کشورهای جهان، از جمله خود ایالات متحده آمریکا، مشاهده می‌شود. در واقع، اگر به آمارهای نظرسنجی‌های داخلی آمریکا نگاهی بیندازیم، خواهیم دید که میزان رضایت عمومی از نهادهای حکومتی، کنگره، و حتی فرآیند دموکراتیک در سطوح بسیار پایینی قرار دارد و بخش قابل‌توجهی از شهروندان آمریکایی نسبت به وضعیت سیاسی و اقتصادی کشورشان احساس نارضایتی عمیق دارند.

بنابراین، صرف وجود اعتراضات خیابانی یا نشانه‌های نارضایتی عمومی، نمی‌تواند به‌تنهایی شاخص قابل‌اعتمادی برای پیش‌بینی سقوط قریب‌الوقوع یک نظام سیاسی باشد. این نکته در تحلیل‌های استراتژیک اهمیت فراوان دارد، زیرا بسیاری از تحلیلگران غربی تمایل دارند تا از وجود اعتراضات در ایران به‌عنوان دلیلی بر فروپاشی قریب‌الوقوع نظام استفاده کنند، در حالی که همین معیار را نسبت به اعتراضات گسترده در کشورهای غربی به‌کار نمی‌برند.
یکی از محوری‌ترین استدلال‌های پروفسور میرشایمر در این تحلیل، هشدار قاطع در مورد نتیجه معکوس مداخله نظامی آمریکا است. او با قاطعیت بیان می‌کند که اگر ایالات متحده تصمیم بگیرد که دست به عملیات بمباران گسترده ایران بزند – که منظور از آن به‌کارگیری قدرت هوایی و موشکی برای هدف قرار دادن زیرساخت‌های نظامی، صنعتی و حکومتی ایران است – نتیجه احتمالی این اقدام نه تنها تضعیف نظام نخواهد بود، بلکه بالعکس، به پایان رسیدن اعتراضات و ایجاد وحدت ملی در پشتیبانی از حکومت خواهد انجامید.

این پیش‌بینی بر اساس یک اصل شناخته‌شده در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی استوار است که به آن پدیده «گردهمایی در اطراف پرچم» گفته می‌شود. بر اساس این الگوی رفتاری که بارها در طول تاریخ مشاهده شده، هنگامی که یک ملت در برابر تهدید یا تجاوز خارجی قرار می‌گیرد، اختلافات و تنش‌های داخلی به‌طور موقت کنار گذاشته می‌شوند و مردم صرف‌نظر از نارضایتی‌های قبلی خود از حکومت، در مقابل دشمن خارجی متحد می‌شوند و از رهبری سیاسی و نظامی کشورشان حمایت می‌کنند.
میرشایمر برای تقویت استدلال خود، به یک نمونه بسیار اخیر و مرتبط اشاره می‌کند: رویدادهای جنگ دوازده روزه که در ماه ژوئن سال گذشته میلادی رخ داد. این درگیری نظامی که رژیم صهیونیستی اسرائیل آن را در سیزدهم ژوئن آغاز کرد و در بیست و پنجم همان ماه پایان یافت، نمونه عملی از همین پدیده گردهمایی ملی را نشان داد. در طول این رویداد، آمریکا نیز در بیست و دوم ژوئن برای یک روز وارد عمل شد و به حملات علیه ایران پیوست.

نکته قابل‌توجه این است که پیش از آغاز این درگیری نظامی، جامعه ایران شاهد سطح قابل‌ملاحظه‌ای از نارضایتی‌های عمومی و اعتراضات مردمی بود. اما به‌محض آغاز حملات خارجی، شاهد تحولی چشمگیر در احساسات عمومی بودیم. مردم ایران، صرف‌نظر از اختلاف‌نظرات داخلی‌شان، به‌سرعت در اطراف حکومت متحد شدند و حس میهن‌پرستی و دفاع از خاک کشور بر تمامی اختلافات سیاسی و اقتصادی غلبه کرد. این واکنش طبیعی و غریزی ملت‌ها در برابر تهدید خارجی است که فارغ از نوع نظام سیاسی یا میزان رضایت عمومی از حکومت، خود را نشان می‌دهد.
بنابراین، پروفسور میرشایمر نتیجه می‌گیرد که اگر آمریکا و رژیم صهیونیستی تصمیم بگیرند که همزمان یک کمپین بمباران گسترده و طولانی‌مدت علیه ایران را در شرایط کنونی اجرا کنند، با احتمال بسیار بالایی شاهد همین پدیده گردهمایی مردم ایران در پشتیبانی از حکومت خواهند بود، که این امر دقیقاً برخلاف هدف اعلام‌شده آنها، یعنی تضعیف و سرنگون کردن نظام، خواهد بود.

تشابهات راهبردی: درس‌های نتانیاهو و الگوهای تکرارشونده

تحلیلگر در این بخش تشابه جالب‌توجهی را مطرح می‌کند که روشنگر چگونگی بهره‌برداری رهبران سیاسی از بحران‌های خارجی برای تحکیم موقعیت داخلی خود است. پیش از حملات هفتم اکتبر سال دوهزار و بیست و سه میلادی که گروه‌های مقاومت فلسطینی آن را علیه اهداف نظامی و امنیتی رژیم صهیونیستی انجام دادند، بنیامین نتانیاهو و حکومتش در وضعیت بحرانی قرار داشتند. رژیم صهیونیستی در آستانه یک دوره طولانی از ناآرامی‌های داخلی شدید بود.

جامعه اسرائیلی به‌شدت دچار تفرقه و تشتت شده بود. تظاهرات گسترده‌ای علیه اصلاحات قضایی مورد نظر نتانیاهو که بسیاری آن را تلاشی برای تضعیف نهادهای دموکراتیک و تمرکز قدرت در دست دولت می‌دانستند، هفته‌ها به طول انجامید و صدها هزار نفر در خیابان‌های شهرهای مختلف تجمع می‌کردند. حتی بخش‌هایی از ارتش و سازمان‌های امنیتی نگرانی‌های عمیق خود را ابراز کرده بودند و برخی افسران ذخیره تهدید به عدم خدمت کرده بودند.

اما حملات هفتم اکتبر همه چیز را تغییر داد. تقریباً یک‌شبه، این تفرقه‌ها و اختلافات عمیق ناپدید شدند و جامعه اسرائیلی در اطراف حکومت و ارتش متحد شد. نتانیاهو که چند هفته پیش در آستانه سقوط سیاسی بود، اکنون به‌عنوان رهبر جنگی تثبیت شد. این تحول چشمگیر، نمونه‌ای عملی از همان پدیده گردهمایی در اطراف پرچم است که پیشتر توضیح داده شد.

استراتژی جنگ دائمی و تثبیت قدرت

نکته حتی مهم‌تر این است که نتانیاهو به‌ظاهر درس خود را از این تجربه گرفته است. او استراتژی خود را بر ادامه مداوم و پیوسته درگیری‌های نظامی استوار کرده است. پس از جنگ غزه، او درگیری‌های نظامی را به لبنان، سوریه، یمن و حتی ایران گسترش داده است و عملاً رژیم صهیونیستی را به یک دولت دائماً در حال جنگ تبدیل کرده است.

تحلیل میرشایمر این است که نتانیاهو احتمالاً بر این باور است – و متأسفانه این باور او تا حد زیادی درست به نظر می‌رسد – که ادامه این جنگ‌ها، مردم را اساساً در کنار او نگه خواهد داشت. شهروندان اسرائیلی ممکن است از شخصیت او شکایت کنند، ممکن است دوست نداشته باشند که او در قدرت باقی بماند، ممکن است آرزو کنند که جای او را کسی دیگر بگیرد، اما در همان حال، در زمینه هدایت جنگ‌ها و عملیات نظامی، از او راضی هستند زیرا او ثابت کرده که در این عرصه کارآمد و مؤثر است.

این الگو نه تنها در لحظه حملات هفتم اکتبر، بلکه در تمام دوره پس از آن نیز تداوم یافته است. نتانیاهو به‌طور استراتژیک از وضعیت جنگی برای حفظ قدرت سیاسی خود استفاده می‌کند. و همین الگو، به اعتقاد میرشایمر، دقیقاً همان چیزی است که در صورت حمله نظامی آمریکا به ایران، در آنجا نیز رخ خواهد داد: نظامی که در شرایط عادی ممکن بود با فشارهای داخلی روبه‌رو شود، در برابر تهدید خارجی تقویت می‌شود و مردم علیرغم نارضایتی‌های قبلی، در پشت آن صف می‌کشند.
براساس تحلیل‌های ارائه شده، به‌کارگیری قدرت نظامی علیه ایران نه تنها از نظر اخلاقی و حقوقی مشکل‌ساز است، بلکه از دیدگاه کاملاً عملگرایانه و استراتژیک نیز فاقد منطق است. به عبارت دیگر، حتی اگر هدف نهایی را تغییر نظام در ایران بدانیم – که خود این هدف محل بحث و تردید است – باز هم زور نظامی ابزار مناسبی برای دستیابی به آن نیست و احتمالاً نتیجه معکوس خواهد داشت.

میرشایمر در ادامه یک اصل کلی و بسیار مهم را مطرح می‌کند که در بسیاری از موارد قابل کاربرد است: اگر ایالات متحده واقعاً می‌خواهد تغییرات سیاسی دموکراتیک و حکومت‌هایی که با منافع آمریکا سازگارتر باشند را در کشورهای مختلف تشویق کند، بهترین راه این نیست که مداوماً این کشورها را تهدید کند و فشار نظامی و اقتصادی بر آنها وارد سازد، بلکه باید از فضای تنفسی که خود این فشارها ایجاد می‌کنند دست بردارد و به‌طور طبیعی اجازه دهد فرآیندهای داخلی به‌سمت تحول پیش بروند.

استدلال اساسی این است که تهدید مداوم و فشار خارجی، یک دلیل قدرتمند برای حکومت‌ها فراهم می‌کند تا بتوانند سرکوب داخلی را توجیه کنند، منابع را برای مصارف نظامی و امنیتی متمرکز سازند، و مردم را با ترس از دشمن خارجی متحد نگه دارند. وقتی یک حکومت می‌تواند به مردم بگوید که «ما تحت محاصره دشمنان خارجی هستیم» و این ادعا نیز تا حدودی واقعیت داشته باشد، آنگاه انتقاد از حکومت و تلاش برای تغییرات دموکراتیک می‌تواند به‌راحتی به‌عنوان خیانت یا همکاری با دشمن معرفی شود.

نمونه موردی کوبا: سه دهه فشار بی‌نتیجه

میرشایمر برای نشان دادن این اصل، مثال کلاسیک کوبا را ارائه می‌دهد که یکی از آموزنده‌ترین نمونه‌های شکست سیاست فشار حداکثری آمریکا است. از زمان انقلاب کوبا در سال هزار و نهصد و پنجاه و نه میلادی و استقرار حکومت سوسیالیستی تحت رهبری فیدل کاسترو، ایالات متحده به‌طور مداوم و با وسواس فراوان این جزیره کوچک را تهدید کرده، تحریم کرده، و تلاش‌های گوناگونی برای سرنگون کردن حکومت آن انجام داده است.

تحلیلگر با تأکید بیان می‌کند که آمریکا نمی‌تواند سلاح‌های خود را از روی کوبا بردارد – این تبدیل به یک وسواس و عقده ملی شده است. اما نتیجه این سیاست چه بوده؟ این تهدید مداوم از سوی ابرقدرت شمالی، خود به یکی از قوی‌ترین عوامل پایداری و دوام نظام سیاسی کوبا تبدیل شده است. حکومت کوبا توانسته از این تهدید خارجی برای توجیه سختی‌های اقتصادی، محدودیت‌های سیاسی، و سایر مشکلات داخلی استفاده کند و آنها را بر گردن سیاست‌های پرخاشگرانه آمریکا بیندازد.

میرشایمر معتقد است که اگر ایالات متحده واقعاً می‌خواست تغییر نظام در کوبا را تسریع کند، راهکار بسیار هوشمندانه‌تری وجود داشت: صرفاً عقب‌نشینی کردن، برداشتن تحریم‌ها، برقراری روابط عادی و دوستانه با کوبا، و اجازه دادن به فرهنگ آمریکایی که به‌طور طبیعی جذابیت‌های خاص خود را دارد، وارد جامعه کوبا شود. او با استعاره‌ای جالب توصیف می‌کند که فرهنگ آمریکایی مانند اسید عمل می‌کند و می‌تواند به‌آرامی نظام‌های سیاسی را از درون تغییر دهد.

اما آمریکا قادر نیست این کار را انجام دهد. ذات سیاست خارجی آمریکا بر تقابل، تهدید، و فشار استوار است. ایالات متحده نمی‌تواند از ورود به حریم کشورهای دیگر، تهدید مستقیم و غیرمستقیم آنها، و اعمال فشارهای اقتصادی و سیاسی چشم‌پوشی کند. این رویکرد نه تنها در
مورد کوبا، بلکه در مورد بسیاری از کشورهای دیگر از جمله ایران، ونزوئلا، کره شمالی و دیگران نیز به‌کار گرفته شده و در اغلب موارد نتایج معکوس داشته است.

جنگ تبلیغاتی و دشواری شناخت واقعیت‌ها، قدرت ویرانگر دستگاه تبلیغاتی آمریکا

یکی از مهم‌ترین بخش‌های این تحلیل، بحث صادقانه درباره نقش تبلیغات در شکل‌دهی به درک عمومی از وضعیت ایران است. میرشایمر با صراحت تمام اعتراف می‌کند که تشخیص واقعیت وضعیت درون ایران بسیار دشوار است، و دلیل اصلی این دشواری، سیلاب عظیم تبلیغات است که هم از سوی دولت آمریکا و هم از سوی رژیم صهیونیستی – که او آن را به‌عنوان قدرتی فوق‌العاده ماهر در تولید تبلیغات توصیف می‌کند – منتشر می‌شود.
روایت رسمی که این دو قدرت به‌طور مداوم تکرار می‌کنند، تصویری از نظام ایران ارائه می‌دهد که در آستانه فروپاشی کامل قرار دارد. طبق این روایت، جمهوری اسلامی در آخرین لحظات عمر خود به‌سر می‌برد، اعتراضات گسترده در حال فرو پاشاندن پایه‌های قدرت هستند، و در یک دوره زمانی کوتاه – شاید چند هفته یا چند ماه – شاهد سقوط این نظام و جایگزینی آن با یک حکومت دوستدار غرب خواهیم بود.
اما میرشایمر به‌درستی یادآور می‌شود که طیف دیگری از تحلیلگران وجود دارند – و این افراد نیز صاحب دانش و اطلاعات هستند و نمی‌توان آنها را به‌سادگی نادیده گرفت – که روایت کاملاً متفاوتی ارائه می‌دهند. این گروه معتقدند که تصویر ارائه شده از سوی دولت‌های آمریکا و رژیم صهیونیستی، تصویری گزینشی، اغراق‌آمیز و تحریف‌شده است که واقعیت‌های پیچیده‌تر را نادیده می‌گیرد.

تحلیلگران این گروه به چند نکته اساسی اشاره می‌کنند: نخست، نظام جمهوری اسلامی در گذشته نیز با موج‌های مختلف اعتراضات روبه‌رو شده و همواره توانسته با ترکیبی از سرکوب، امتیازدهی محدود، و بسیج پایگاه حمایتی خود، از این بحران‌ها عبور کند. دوم، این نظام دارای دستگاه امنیتی قدرتمند، سازمان‌یافته و بی‌رحمی است که تجربه قابل‌توجهی در سرکوب اعتراضات و مقابله با تهدیدات داخلی دارد. سوم، و شاید مهم‌تر از همه، این نظام هنوز از پایگاه حمایتی قابل‌توجهی در داخل جامعه ایران برخوردار است – افرادی که به دلایل مختلف از جمله باورهای ایدئولوژیک، منافع اقتصادی، یا ترس از آشوب و بی‌ثباتی، ترجیح می‌دهند که وضع موجود حفظ شود.
تحلیلگر اشاره می‌کند که در حال حاضر، نظام ایران در حال اتخاذ اقدامات جدی برای سرکوب اعتراضات است. نیروهای امنیتی و انتظامی به‌طور فعال برای کنترل خیابان‌ها و خنثی کردن تظاهرات اقدام می‌کنند. و در همین حال – و این نکته‌ای است که اغلب در رسانه‌های غربی نادیده گرفته می‌شود – در برخی شهرها تجمعات بزرگی به نفع نظام و در حمایت از حکومت نیز برگزار شده است که حضور جمعیت قابل‌توجهی را به خود جلب کرده‌اند.

حال سؤال اساسی این است: کدام‌یک از این دو روایت به واقعیت نزدیک‌تر است؟ آیا نظام ایران واقعاً در آستانه سقوط است، یا این تصویری تبلیغاتی است که منافع سیاسی خاصی را دنبال می‌کند؟ میرشایمر با صداقت علمی اعتراف می‌کند که پاسخ قطعی به این سؤال بسیار دشوار است، زیرا ما در محیطی غرق در تبلیغات دوطرفه هستیم – هم از سوی مخالفان نظام که می‌خواهند آن را ضعیف‌تر از آنچه هست نشان دهند، و هم از سوی حامیان نظام که تلاش دارند قدرت و پایداری آن را بیش از واقع جلوه دهند.
با این حال، اگر میرشایمر مجبور به انتخاب و پیش‌بینی باشد، او بر اساس تحلیل الگوهای تاریخی و ساختارهای قدرت موجود، شرط خود را بر این می‌بندد که نظام جمهوری اسلامی احتمالاً موفق به سرکوب این موج اعتراضات خواهد شد. این پیش‌بینی نه بر اساس حمایت از نظام، بلکه بر اساس ارزیابی واقع‌بینانه از توانایی‌های امنیتی و سازمانی آن، تجربه تاریخی مواجهه با چالش‌های مشابه، و ماهیت پراکنده و فاقد رهبری متحد اعتراضات کنونی است.

مسئله متحدان منطقه‌ای ایران: چرا کمک نمی‌کنند؟

یکی از پرسش‌های مهمی که در این تحلیل مطرح می‌شود، مربوط به رفتار ظاهراً بی‌تفاوت متحدان بزرگ ایران، یعنی روسیه و چین، در برابر فشارهایی است که بر ایران وارد می‌شود. برای درک این موضوع، ابتدا به دو نمونه دیگر از کشورهایی نگاه می‌کنیم که با وضعیت مشابه روبه‌رو شده‌اند.
مورد اول، سوریه و سقوط رژیم بشار اسد است. برای سال‌های متمادی، تحلیلگران معتقد بودند که حذف اسد از قدرت تقریباً غیرممکن است، زیرا او برای روسیه اهمیت استراتژیک حیاتی داشت. سوریه پایگاه نظامی کلیدی روسیه در مدیترانه، به‌ویژه بندر طرطوس که تنها پایگاه دریایی روسیه در آب‌های گرم است، را در اختیار آن کشور قرار می‌داد. علاوه بر این، حفظ اسد در قدرت نمادی از نفوذ و قدرت روسیه در خاورمیانه محسوب می‌شد.

با این حال، هنگامی که اسد واقعاً در معرض خطر سقوط قرار گرفت، روسیه عملاً پذیرفت که او محکوم به شکست است و به نظر می‌رسد دست از او شسته بود. برخی گزارش‌ها حاکی از آن بود که مسکو تصمیم گرفته بود که دیگر منابع خود را برای نجات اسد هدر ندهد. هرچند روسیه واکنشی در برابر سقوط او نشان نداد – یا دست‌کم بسیار کمتر از آنچه انتظار می‌رفت – و این امر بسیاری را شگفت‌زده کرد.

نمونه دوم، ونزوئلا و وضعیت نیکلاس مادورو است. این کشور آمریکای لاتین برای سال‌ها روابط نزدیکی با روسیه داشت و همچنین با چین در معاملات تجاری و سرمایه‌گذاری‌های کلان همکاری می‌کرد. مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، در سال‌های اخیر تحت فشارهای شدید داخلی و خارجی قرار گرفته و آمریکا به‌طور آشکار تلاش کرده تا او را از قدرت بَرَکِنَد و رهبران مخالف را به‌رسمیت بشناسد.

با این حال، باز هم همان الگو تکرار شد: نه روسیه و نه چین اقدام قاطعی برای حمایت از مادورو انجام ندادند. اعتراضات و مخالفت‌های بسیار اندکی از سوی این کشورها که باید متحدان طبیعی ونزوئلا باشند، مشاهده شد. مهم‌ترین متحد منطقه‌ای ونزوئلا، کوبا بود، اما کوبا نیز کشور کوچک و محدودی است و قدرت کمی برای تأثیرگذاری در تحولات ونزوئلا دارد.

حال به ایران باز می‌گردیم. چرا متحدان بزرگ ایران مانند روسیه و چین در برابر فشارهایی که بر این کشور وارد می‌شود، چنین بی‌تفاوت به نظر می‌رسند؟ میرشایمر پاسخی ساده اما عمیق ارائه می‌دهد: آنها هیچ گزینه نظامی قابل‌اجرایی ندارند.
در مورد روسیه، وضعیت کاملاً روشن است. این کشور در حال حاضر درگیر یک جنگ تمام‌عیار و طولانی‌مدت با اوکراین است – جنگی که تمام منابع نظامی، اقتصادی و سیاسی روسیه را به خود مشغول کرده است. مسکو به‌شدت متعهد به پایان دادن به این جنگ با شرایط مطلوب خود است، و هر تلاشی برای انحراف توجه و منابع از این هدف اصلی، می‌تواند پیامدهای فاجعه‌باری برای موقعیت روسیه داشته باشد.
آخرین چیزی که رهبری روسیه در این شرایط می‌خواهد، این است که چشم از میدان اصلی نبرد – یعنی اوکراین – بردارد و خود را درگیر درگیری نظامی یا هرگونه رویارویی مستقیم با ایالات متحده بر سر ایران کند. از دیدگاه استراتژیک، این اقدام برای روسیه بی‌معنی و مخرب خواهد بود. بنابراین، روسیه در خصوص هم ایران و هم ونزوئلا، اساساً به آمریکا اجازه داده که هرطور مایل است عمل کند، و در عوض، رهبران روسی تمام تمرکز خود را بر انجام هر آنچه لازم است برای پیروزی در جنگ اوکراین معطوف کرده‌اند.

محدودیت‌های جغرافیایی و نظامی چین

در مورد چین نیز وضعیت متفاوت، اما نتیجه یکسان است. چین از نظر جغرافیایی فاصله بسیار زیادی با ونزوئلا و حتی ایران دارد. علاوه بر این، چین هنوز به قابلیت واقعی برای انتقال قدرت نظامی به مناطق دوردست دست نیافته است. توانایی نظامی چین عمدتاً در شرق آسیا متمرکز است، جایی که این کشور در حال ساخت و تقویت نیروهای مسلح خود برای رقابت با ایالات متحده در منطقه خود است.

درست است که چین در حال ساخت یک نیروی دریایی قدرتمند است که قادر به فعالیت در آب‌های دور از خاک چین باشد – آنچه که به آن ناوگان آب‌های آزاد می‌گویند – و این کشور سرمایه‌گذاری‌های کلانی در توسعه قابلیت‌های انتقال قدرت به خلیج فارس انجام می‌دهد. اما هنوز راه درازی تا رسیدن به آن سطح از توانایی وجود دارد. چین هنوز نمی‌تواند به‌طور مؤثر نیروهای نظامی قابل‌توجهی را به خاورمیانه اعزام کند و در یک رویارویی احتمالی با آمریکا در آن منطقه، تأثیرگذاری واقعی داشته باشد.
نکته حیاتی که باید در نظر گرفت این است که روسیه و چین در مقابل ایالات متحده آمریکا قرار دارند – کشوری که هنوز تنها ابرقدرت واقعی جهان است و از قابلیت‌های بی‌نظیری برای انتقال قدرت نظامی به تقریباً هر نقطه از جهان، از جمله خاورمیانه و خلیج فارس، برخوردار است. آمریکا دارای شبکه‌ای گسترده از پایگاه‌های نظامی در منطقه، ناوگان‌های قدرتمند هواپیمابر در دریاها، قابلیت‌های هوایی پیشرفته، و تجربه دهه‌ها مداخله و عملیات نظامی در خاورمیانه است.
علاوه بر این، در مورد ونزوئلا عامل دیگری نیز وجود دارد: این کشور در حیاط خلوت آمریکا، یعنی نیمکره غربی و به‌طور خاص آمریکای لاتین، واقع شده است. هرگونه تلاش جدی از سوی چین یا روسیه برای مداخله نظامی در ونزوئلا، به‌طور طبیعی دکترین مونرو را فعال می‌کند – آن اصل سیاست خارجی آمریکا که از قرن نوزدهم میلادی اعلام کرده هر مداخله قدرت‌های خارجی در نیمکره غربی، تهدیدی علیه امنیت ملی آمریکا تلقی می‌شود و واکنش قاطع را برمی‌انگیزد.

بنابراین، نتیجه‌گیری نهایی این است که نه چین و نه روسیه قادر یا مایل نیستند که برای نجات ونزوئلا یا ایران از موقعیت‌های دشوار کنونی‌شان، خود را به خطر بیندازند. این واقعیت سرد محاسبات ژئوپلیتیک است: متحدان تنها زمانی برای شما وارد جنگ می‌شوند که منافع حیاتی‌شان در خطر باشد و قدرت لازم برای تأثیرگذاری را داشته باشند. در این موارد، هیچ‌کدام از این دو شرط برآورده نمی‌شود.

این بررسی چندین درس حیاتی برای سیاستگذاران آمریکایی و همچنین برای کسانی که درک بهتری از پویایی‌های منطقه می‌خواهند، ارائه می‌دهد:

نخست، استفاده از زور نظامی برای دستیابی به تغییر نظام، اغلب نتایج معکوس دارد. تاریخ معاصر پر است از نمونه‌هایی که در آنها مداخلات نظامی خارجی نه تنها نتوانسته‌اند نظام‌های مورد نظر را سرنگون کنند، بلکه آنها را تقویت کرده‌اند. این الگو از ویتنام تا عراق، از افغانستان تا لیبی، بارها تکرار شده است.

دوم، پدیده گردهمایی ملی در برابر تهدید خارجی یک واقعیت روان‌شناختی و اجتماعی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. مردمی که ممکن است در شرایط عادی به‌شدت از حکومت خود ناراضی باشند، هنگامی که کشورشان تحت حمله قرار می‌گیرد، غریزتاً در دفاع از آن متحد می‌شوند. این واکنش فراتر از ایدئولوژی، فراتر از رضایت سیاسی، و حتی فراتر از منطق است – این یک پاسخ احساسی و غریزی به تهدید خارجی است.

سوم، قدرت تبلیغات در شکل‌دهی به درک عمومی و سیاست‌گذاری نباید دست‌کم گرفته شود. هنگامی که دولت‌ها می‌توانند روایت خاصی را به‌طور مداوم و از طریق کانال‌های مختلف منتشر کنند، حتی اگر آن روایت با واقعیت فاصله داشته باشد، می‌تواند بر تصمیمات استراتژیک تأثیر عمیقی بگذارد. به همین دلیل است که تحلیلگران مستقل و رسانه‌های آزاد نقش حیاتی در چالش کردن روایت‌های رسمی دارند.

چهارم، متحدان استراتژیک تنها زمانی قابل اعتماد هستند که منافع حیاتی‌شان با شما همسو باشد و قدرت عملی برای کمک داشته باشند. ایران، ونزوئلا و سوریه همگی این درس تلخ را آموخته‌اند که در لحظات حساس، ممکن است متحدان بزرگ‌تر به دلایل استراتژیک خود، نتوانند یا نخواهند کمک کنند.

چشم‌انداز آینده ایران

با توجه به این تحلیل‌ها، چه چشم‌اندازی برای ایران متصور است؟ بر اساس ارزیابی میرشایمر، احتمال سقوط قریب‌الوقوع نظام جمهوری اسلامی از طریق اعتراضات داخلی پایین است. نظام دارای ابزارهای سرکوب کافی، پایگاه حمایتی قابل‌توجه، و تجربه مدیریت بحران است.
اگر ایالات متحده تصمیم به مداخله نظامی بگیرد، نه تنها احتمالاً موجب سقوط نظام نخواهد شد، بلکه ممکن است دقیقاً اثر معکوس داشته باشد: تقویت نظام از طریق ایجاد وحدت ملی در برابر تجاوز خارجی. این سناریو همان چیزی است که تاریخ بارها به ما نشان داده است.
راهکار جایگزین که میرشایمر پیشنهاد می‌کند – کاهش فشار، لغو تحریم‌ها، و اجازه دادن به فرآیندهای طبیعی اجتماعی و فرهنگی برای ایجاد تغییر – راهی است که احتمالاً کارآمدتر خواهد بود، اما به‌نظر نمی‌رسد که سیاستگذاران آمریکایی حاضر به پذیرش این رویکرد باشند.

پیام نهایی: واقع‌گرایی در برابر آرمان‌گرایی

پیام نهایی این تحلیل این است که سیاست خارجی موفق نیازمند واقع‌گرایی است، نه آرمان‌گرایی یا تمنیات. سیاستگذاران باید جهان را آن‌طور که هست ببینند، نه آن‌طور که دوست دارند باشد. باید به درس‌های تاریخ توجه کنند، نه به تبلیغات لحظه. و باید بپذیرند که در بسیاری از موارد، بهترین اقدام ممکن است همان عدم اقدام باشد – عقب نشستن و اجازه دادن به نیروهای طبیعی تاریخ برای انجام کار خود.
این درس نه تنها در مورد ایران، بلکه در مورد بسیاری از کشورهای دیگری که در تیررس سیاست خارجی مداخله‌گرای آمریکا قرار دارند، صادق است. تا زمانی که این درس آموخته نشود، احتمالاً شاهد تکرار همان اشتباهات با همان نتایج فاجعه‌بار خواهیم بود.

یادداشت پایانی: این گزارش تحلیلی بر اساس گفتگویی میان گلن گرینوالد و پروفسور جان میرشایمر تهیه شده است که در آن دیدگاه‌های استراتژیک درباره پیامدهای احتمالی مداخله نظامی آمریکا در ایران، تحلیل اعتراضات داخلی ایران، نقش تبلیغات در شکل‌دهی به درک عمومی، و محدودیت‌های متحدان منطقه‌ای ایران مورد بحث قرار گرفت. هدف این گزارش ارائه تحلیلی جامع، عمیق و بی‌طرفانه از این مسائل پیچیده ژئوپلیتیک بوده است.