به قلم مهدی مطلق
منتشر شده در مونیتور خاورمیانه
ترجمه مجله جنوب جهانی

این جستار پاسخی است به استدلالی در «واشینگتن‌پست» که فروپاشی و تجزیه‌ی ایران را فرجامی محتمل، یا حتی قابل‌تحمل برای راهبردهای منطقه‌ای قلمداد می‌کند. پیش‌فرض این نگاه آشناست: ایران یک دولت-ملت منسجم به معنای کلاسیک «وستفالی» نیست؛ مرزهایش محصول اتفاقات تاریخی است؛ فشارهای بیرونی می‌تواند شکاف‌های داخلی را تسریع کند؛ و یک ایرانِ کوچک‌تر یا تکه‌تکه شده، تهدید کمتری برای اسرائیل خواهد بود و مدیریت آن برای منطقه آسان‌تر است. آنچه در قالب «واقع‌گرایی» ارائه شده، در حقیقت یک هندسه‌ی ساده‌انگارانه است که به اشتباه، ایران را به‌جای یک «حوزه‌ی تمدنی»، تنها یک «ظرف اداری» می‌بیند.
بله، ایران یک دولت-ملت بر اساس الگوهای کتاب‌های درسی اروپایی نیست. ایران کشوری چندقومیتی، چندلایه و از نظر تاریخی ریشه‌دار است. اما این نتیجه‌گیری که تجزیه، پیامد طبیعیِ پیچیدگی است، یک جهش منطقی است که ردای متانت به تن کرده است. پیچیدگی لزوماً به فروپاشی نمی‌انجامد. در برخی نظام‌های سیاسی، اتفاقاً همین پیچیدگی است که تاب‌آوری را ممکن می‌سازد؛ چرا که دولت تنها بر یک هویت همگن تکیه ندارد، بلکه از یک «دستور زبان تمدنی» گسترده‌تر بهره می‌برد که می‌تواند شوک‌ها را جذب کند، دردها را بازتعریف نماید و تهدید خارجی را به انسجام داخلی تبدیل کند.
موتور تمدنی قدرت
یک دولت پایدار در ایران به‌ندرت تنها بر پایه‌ی کفایت اداری یا عملکرد اقتصادی بنا شده است. این‌ها مهم هستند، اما چسب نهایی نیستند. موتور عمیق‌تر، «مشروعیت تمدنی» است: توانایی سخن گفتن به زبانی که باعث شود گروه‌های مختلف احساس کنند در سرنوشت، خاطره و عزتی مشترک سهیم هستند. در ایران، هر حکومتی که نتواند بهره‌ای از این روایت تمدنی داشته باشد، برای تبدیل شدن به مرکز ثقل ملی با دشواری روبروست. چنین حکومتی شاید بر یک استان حکم براند یا در قامت یک جناح باقی بماند، اما به‌ندرت می‌تواند به عنوان یک نظم مقتدر تثبیت شود.
این همان جایی است که بسیاری از تحلیل‌های خارجی در خوانش جمهوری اسلامی دچار اشتباه می‌شوند. آن‌ها این نظام را رژیمی توصیف می‌کنند که بر جغرافیایی بی‌میل تحمیل شده و تنها با ابزار سرکوب سرپاست. انکارناپذیر است که اجبار وجود دارد، اما جمهوری اسلامی از ذخیره‌ای کهن‌تر نیز بهره می‌گیرد که پیش از آن وجود داشته و احتمالاً پس از آن نیز باقی خواهد ماند: پیوند میان «میهن» و «معنای اخلاقی». در تخیل ایرانی، حیات سیاسی صرفاً بر سر مدیریت و اداره نیست، بلکه به مفاهیمی چون شرف، بی‌عدالتی، ایثار و ایستادگی نیز گره خورده است. این صرفاً پروپاگاندا نیست، بلکه یک زیرساخت فرهنگی است. دولت این را از هیچ خلق نمی‌کند، بلکه آن را هدایت می‌نماید.
دولت-تمدن در ایران نه تنها با تنوع قومی در تضاد نیست، بلکه بر پایه‌ی آن بنا شده است. فارس، آذری، کرد، عرب، بلوچ، لر، ترکمن و دیگران هرگز صرفاً طبقه بندی‌های جمعیتی نبوده‌اند، بلکه حاملان تاریخیِ فضایی مشترک هستند که بارها باز ترسیم، به چالش کشیده و دوباره به هم دوخته شده است. یک دولت-تمدن در قالب روایتی عمل می‌کند که می‌گوید: «شما می‌توانید متفاوت باشید و همچنان به یک کلِ ماندگار تعلق داشته باشید.» آن کل همیشه مهربان، همیشه عادل و قطعاً همیشه دارای حکمرانی خوب نیست، اما چارچوبی باقی می‌ماند که درست در لحظه‌ی تهدید خارجی، به مقتدرترین حالت خود می‌رسد.
چرا سخن گفتن از تجزیه نتیجه‌ی معکوس دارد؟
استدلال‌هایی که با بی‌خیالی از تجزیه سخن می‌گویند، گمان می‌کنند در حال توصیف واقعیت هستند. اما در ایران، به‌محض آنکه تجزیه به یک پروژه‌ی خارجی تبدیل شود، وحدت دفاعی را در تمامی گسل‌های داخلی فعال می‌کند. بحث علنی درباره‌ی تقسیم کشور نه‌تنها مرکز را ضعیف نمی‌کند، بلکه با بخشیدن تنها هدیه‌ای که هر دولتِ تحتِ فشار به دنبال آن است، یعنی یک «روایت شفاف»، آن را تقویت می‌کند.
این روایت ساده است: دشمن به دنبال اصلاحات نیست، دشمن به دنبال تکه‌تکه کردن است. وقتی این چارچوب باورپذیر شد، هر گلایه محلی می‌تواند جنبه‌ی امنیتی پیدا کند. هر اعتراضی می‌تواند به عنوان دالانی برای نقشه‌های بیگانگان به تصویر کشیده شود و هر منتقدی مجبور می‌شود میان یک «دولت ناکامل» و «شبح فروپاشی ملی»، یکی را انتخاب کند. دولت‌های تحت محاصره این‌گونه بقای خود را تضمین می‌کنند: نه با متقاعد کردن همگان، بلکه با تنگ کردن فضای اخلاقی و عاطفی که اپوزیسیون در آن نفس می‌کشد.
جمهوری اسلامی یاد گرفته است که فشارهای خارجی را به یک چارچوب اخلاقی منسجم تبدیل کند. تحریم‌ها به عنوان تنبیه دسته‌جمعی، تهدیدهای نظامی به عنوان تحقیر، و کارزارهای رسانه‌ای به عنوان فریبکاری معرفی می‌شوند. سپس نظام یک ترجمه‌ی واحد ارائه می‌دهد: «ما تحت محاصره هستیم، پس باید ایستادگی کنیم، پس ایستادگی فضیلت است و وحدت تکلیف.» در این چارچوب، سختی‌ها گواهی بر حقانیت، بقا دلیلی بر مشروعیت، و هر سال مقاومت، پیروزیِ زمان محسوب می‌شود.
جنگ دوازده‌روزه و اثر تجمع دور پرچم
آخرین یادآوری تجربی در جریان جنگ دوازده‌روزه در ژوئن ۲۰۲۵ رخ داد؛ زمانی که حمله‌ی خارجی با افزایش ملموس انسجام داخلی همزمان شد. این به معنای دلبستگی ناگهانی به دولت نبود، بلکه به معنای تشدید حس دفاع جمعی بود. بسیاری از شهروندانی که از فساد و سختی‌های اقتصادی خشمگین بودند، این نارضایتی‌ها را دلیلی برای حمایت از بمباران خارجی ندیدند. مرکز ثقل عاطفی به سمت حفاظت از میهن و مقاومت در برابر تحقیر تغییر جهت داد.
در چنین لحظاتی، مرز میان دفاع ملی و بقای نظام کمرنگ می‌شود. دولت منتفع می‌شود چون نمادهای ملی را در اختیار دارد؛ پرچم، پاسخ نظامی و ادبیات ایستادگی را از آنِ خود می‌کند. همچنین می‌تواند مخالفت را برچسب خرابکاری بزند. نتیجه، انقباض فضای سیاسی و گسترش مشروعیت امنیتی است. برای راهبردپردازانی که تصور می‌کنند جنگ یا «فشار حداکثری» فروپاشی را تسریع می‌کند، جنگ دوازده‌روزه باید یک داده‌ی هشداردهنده باشد: اثر فوری خشونت خارجی اغلب تحکیم است، نه تجزیه.
فشار به مثابه‌ی ماشین انسجام
مشکل عمیق‌تر راهبردهای مبتنی بر فشار این است که این فشارها به‌ندرت به‌صورت خنثی تجربه می‌شوند. فشار نه به عنوان ابزاری دقیق که فقط نهادها را هدف گرفته، بلکه به عنوان حمله‌ای به زندگی جمعی احساس می‌شود. وقتی فشار به عنوان تلاشی وجودی برای درهم‌شکستن ایران تعبیر شود، دولت می‌تواند آن را به روایتی از «عزت» ترجمه کند. وقتی فشار به عنوان تلاشی برای حذف ایران از معادلات منطقه‌ای تعبیر شود، دولت آن را به روایتی از «بقا» بدل می‌کند.
این وضعیتی پارادوکسیکال ایجاد می‌کند که استدلال‌های تجزیه‌طلبانه‌ی مدلِ واشینگتن‌پست نادیده می‌گیرند: سیاست‌هایی که برای منزوی کردن دولت طراحی شده‌اند، ممکن است در عوض باعث انزوای اپوزیسیون شوند. این سیاست‌ها هزینه‌ی مخالفت را بالا می‌برند، اتهامات خیانت را تقویت می‌کنند و جذابیت عاطفی وحدت را دوچندان می‌نمایند. وقتی صداهای خارجی آشکارا از تجزیه به عنوان نتیجه‌ای مطلوب سخن می‌گویند، این اثر تشدید می‌شود. پیامی که دریافت می‌شود این نیست که «ما از حقوق شما حمایت می‌کنیم»، بلکه این است که «کشور شما یک صفحه‌ی شطرنج است».
یک واقع‌گرایی قراردادمحور
اگر تجزیه یک توهم است و فشار حداکثری ماشینِ ایجاد انسجام، آنچه باقی می‌ماند «واقع‌گرایی قراردادمحور» است. یک راهبرد سنجیده باید با یک اعتراف تلخ آغاز شود: جمهوری اسلامی یک وصله‌ی خارجی نیست که بتوان به‌سادگی آن را حذف کرد؛ بلکه یک فرم سیاسی داخلی است که از دل بستر ایدئولوژیک و اجتماعی کشور، از جمله شبکه‌هایی که از مرزهای قومی عبور می‌کنند، برآمده است. پذیرش این واقعیت به معنای تأیید سرکوب نیست، بلکه به معنای پرهیز از اشتباه گرفتن «آرزوهای اخلاقی» با «امکان‌های راهبردی» است.
معتبرترین مسیر، توافقی از جنس برجام با تضمین‌های قوی‌تر، توالیِ زمانی شفاف‌تر و مکانیسم‌های اجرایی است که نقض آن را پرهزینه و فوری سازد. در فضای راهبردی پس از ۷ اکتبر، در حالی که منطقه مستعد اشتعال است و ایران تحت فشار اقتصادی شدید قرار دارد، یک توافق مستحکم، امتیاز دادن نیست؛ بلکه ابزاری برای مهار است. چنین توافقی انگیزه‌های تنش‌زایی را کاهش می‌دهد، نظارت‌ها را بازمی‌گرداند و فضای محاسبات اشتباه را تنگ می‌کند.
یک توافقِ خوب طراحی‌شده می‌تواند رفتار ایران را نیز منضبط کند، چرا که «زمان» را از یک سلاح به یک محدودیت تبدیل می‌کند. تهران اغلب از ابهام و تأخیر سود می‌برد. قراردادی با راستی‌آزمایی سخت‌گیرانه، شفافیت در بازگشت خودکار تحریم‌ها (Snapback) و گشایش‌های اقتصادی مرحله‌بندی‌شده متناسب با پایبندی، کاراییِ زمان‌کشی را کاهش می‌دهد. همچنین با تضعیف باورپذیریِ سناریوی «محاصره‌ی کامل»، ارزش داخلیِ روایت‌های مظلوم‌نمایی را پایین می‌آورد.
هر گزینه‌ی دیگری، نسخه‌ای برای بی‌نظمی منطقه‌ای است
مسیرهای جایگزین خنثی نیستند. جنگ، سخن گفتن از تجزیه، یا تنش‌زایی بی‌پایان به احتمال زیاد ناامنی بیشتری تولید می‌کنند، نه کمتر. این مسیرها ایران را تشویق می‌کنند تا اتحادهای خود را سخت‌تر کند، مشارکت‌های نظامی-ایدئولوژیک را تعمیق بخشد و شبکه‌های بازدارندگی قوی‌تری را مستقیماً علیه اسرائیل و پروژه‌هایی مانند پیمان ابراهیم بسازد. همچنین بازیگران منطقه‌ای را در وضعیت بحران دائمی قرار می‌دهد که در آن هر جرقه، خطر تبدیل شدن به یک درگیری چندجبهه‌ای را دارد.
خاورمیانه هم‌اکنون از پیامدهای فروپاشی دولت‌ها لبریز است. این ایده که تجزیه‌ی یک موجودیت بزرگ تمدنی و چندقومیتی مانند ایران منجر به ثبات می‌شود، واقع‌گرایی نیست؛ بلکه یک «آرزواندیشی» با پیامدهای فاجعه‌بار است. ایرانِ تکه‌تکه شده، نقشه‌ای تمیز از کشورهای جدید نخواهد بود؛ بلکه به احتمال زیاد به صحنه‌ای پهناور از شبه‌نظامیان، دالان‌های نیابتی، مداخلات خارجی و بازارهای سیاه تبدیل خواهد شد که هزینه‌های آن به خلیج فارس، قفقاز، عراق، شامات و فراتر از آن سرریز می‌کند.
نتیجه‌گیری
ایران یک دولت-ملت در قالب محدود اروپایی نیست. اما دقیقاً به همین دلیل است که تجزیه‌ی آن یک بدفهمی خطرناک است. ایران به عنوان یک دولت-تمدن عمل می‌کند که در آن فشارهای خارجی تمایل دارند هویت را منسجم کنند نه اینکه آن را منحل سازند. جنگ دوازده‌روزه‌ی ژوئن ۲۰۲۵ نشان داد که درگیری خارجی می‌تواند انسجام داخلی را حتی در میان نارضایتی‌های شدید داخلی افزایش دهد. در این بافتار، برخورد با تجزیه به عنوان یک پیامد قابل‌قبول، جمهوری اسلامی را تضعیف نمی‌کند، بلکه با فعال کردن عمیق‌ترین غرایز دفاعیِ یک جامعه‌ی متنوع، آن را تقویت می‌نماید.
گزینه‌ی عقلانی، قمار روی فروپاشی نیست، بلکه مدیریت تضادها از طریق توافق‌های اجرایی است. یک چارچوب تقویت‌شده به سبک برجام که برای منطقه‌ی پس از ۷ اکتبر طراحی شده باشد، کم‌خطرترین ابزارِ در دسترس برای جلوگیری از بی‌ثباتی است. هر مسیر دیگری، خاورمیانه را به سمت آینده‌ای با ناامنی تشدید شده و بلوک‌های نظامی-ایدئولوژیک قدرتمندتر علیه اسرائیل و پروژه‌های عادی‌سازی سوق می‌دهد.