منتشر شده در رسانه چینی ناظر
ترجمه مجله جنوب جهانی

چکیده

این تحلیل به بررسی گفت‌وگوی تاریخی مائو تسه‌تونگ، رهبر چین، با رهبران احزاب کمونیست و کارگری دوازده کشور آمریکای لاتین در مارس ۱۹۵۹ می‌پردازد. این گفت‌وگو که در شهر ژنگژو انجام شد، در نگاه امروز از اهمیت ژرفی برخوردار است زیرا هسته مفهومی «درهم شکستن بت‌های فکری» را مطرح می‌کند. این مفهوم بعدها به موتور محرکه تحول چین تبدیل شد. در این تحلیل، مقایسه‌ای تطبیقی بین مسیر توسعه چین و کشورهای آمریکای لاتین طی شش دهه گذشته ارائه شده و عوامل تعیین‌کننده موفقیت و ناکامی در فرآیند توسعه صنعتی و دستیابی به استقلال واقعی مورد بررسی قرار می‌گیرد.

زمینه تاریخی و شرایط گفت‌وگو

در مارس ۱۹۵۹، در حالی که هنوز سرمای زمستان از کرانه جنوبی رود زرد کاملاً ناپدید نشده بود، مائو تسه‌تونگ در میان برگزاری گسترده اجلاس کمیته مرکزی حزب کمونیست چین (معروف به دومین اجلاس ژنگژو)، زمانی را به ملاقات با گروهی از میهمانان دورافتاده اختصاص داد: رهبران احزاب کمونیست و کارگری از دوازده کشور آمریکای لاتین.

در آن مقطع تاریخی، وضعیت اقتصادی کشورهای آمریکای لاتین حاضر در این دیدار، در مقایسه با چین، به مراتب بهتر بود. آرژانتین با بوئنوس آیریسِ ملقب به «پاریس آمریکای جنوبی»، از تولید ناخالص داخلی سرانه‌ای برخوردار بود که بسیاری از کشورهای اروپایی را تحت الشعاع قرار می‌داد. برزیل در حال ساخت برازیلیا، پایتخت رویایی خود بود. کوبا اگرچه به تازگی انقلاب کرده بود، اما روشنایی چراغ‌های نئون هاوانا از خیابان چانگ‌آن پکن بسیار بیشتر بود. ونزوئلا نیز با درآمدهای سرشار نفتی، یکی از ثروتمندترین کشورهای نیمکره غربی به شمار می‌رفت.

در مقابل این «خویشاوندان متمول»، مائو با صراحت و حتی با طنزی خاص به بیان مشکلات چین پرداخت: «سطح توسعه اقتصادی ما به پای برخی کشورهای آمریکای لاتین نمی‌رسد. جمعیت ما بسیار زیاد است، اما فولاد کمی داریم. ما تازه نخستین گام‌های صنعتی شدن را برداشته‌ایم. مردم ما هنوز فقیر هستند و نیازمند تلاش مستمر هستیم و سال‌های زیادی طول خواهد کشید تا توسعه یابیم.»

مفهوم محوری: درهم شکستن بت‌های فکری

مائو در این گفت‌وگو بر مفهوم بنیادین «درهم شکستن بت‌های فکری» تأکید کرد. او به میهمانان آمریکای لاتینی گفت: «به دلیل تأثیرات تاریخی و عادات اجتماعی، شمار زیادی از مردم هنوز خرافاتی هستند. باید کار توضیحی سختی برای درهم شکستن این بت‌های فکری انجام داد… کسانی که آمریکا را می‌پرستند، می‌گویند علم و صنعت آمریکا بسیار توسعه یافته و فوق‌العاده است و همه چیز آن خوب است. حتی برخی می‌گویند ماه آمریکا هم از ماه چین بهتر است.»

این دیدگاه در آن زمان بسیار تند و اثرگذار بود. در آن دوره، آمریکا نماینده پیشرفت مطلق، ثروت و شکست‌ناپذیری به شمار می‌رفت. بسیاری از نخبگان کشورهای در حال توسعه، حتی نخبگان چپ‌گرا، در ناخودآگاه خود غرب را فانوس‌دار تمدن و خود را وحشیانی عقب‌مانده می‌پنداشتند.

پاسخ مائو به این ذهنیت، سخنی بنیادبرانداز بود: «بعدها به تدریج و با توضیحات لازم فهمیدند که ماه آمریکا لزوماً بهتر نیست، شاید ماه چین کمی بهتر باشد.» این تنها یک شوخی نبود، بلکه نوعی «روشن‌سازی جادویی» از مرکزیت غرب محسوب می‌شد.

اهمیت روان‌شناختی رهایی از سلطه فکری

اگر کشورها نتوانند این باور خرافی که «ماه غرب گِردتر است» را درهم بشکنند، هرگز نخواهند توانست در راهبرد توسعه‌ای خود مستقل عمل کنند. در چنین شرایطی، جرأت پرداختن به صنایع پیشرفته‌ای که تنها در انحصار غرب است، نخواهند داشت زیرا احساس «ناتوانی» می‌کنند. همچنین جرأت تدوین سیاست‌هایی که با کتاب‌های درسی اقتصاد غربی همخوانی ندارد، نخواهند داشت زیرا از برچسب «انحرافی» خوردن می‌هراسند.

تراژدی آمریکای لاتین تا حد زیادی ناشی از همین مسئله است. نخبگان این منطقه، چه راست‌گرا و چه برخی چپ‌گرایان و حتی بسیاری از مردم عادی، هرگز از نظر فکری «روشن‌سازی جادویی» نشده‌اند. آنان میان غرب و جنوب جهان، همواره سردرگم بوده‌اند. از یک سو، از تحت ستم بودن توسط غرب احساس خفت می‌کنند و خود را کشورهای جنوبی تحت ستم، وابسته و استثمارشده می‌بینند. از سوی دیگر، همواره در دل به غرب گرایش دارند و آن را متمدن‌ترین و پیشرفته‌ترین می‌دانند و آرزوی پیوستن به آن را دارند.

بازتعریف مفهوم تمدن: تقابل گفتمانی

مائو در گفت‌وگوی ژنگژو به طور مستقیم بر هژمونی اخلاقی غرب تاخت. او از دوستان آمریکای لاتینی خود پرسید: «ماه آمریکای شمالی بهتر است یا ماه آمریکای مرکزی و جنوبی؟ برخی خرافه‌پرستانه معتقدند ماه آمریکا بهتر است و می‌گویند آمریکایی‌ها متمدن‌اند و ما از آنان وحشی‌تریم. آیا کشورهای متمدن می‌توانند ناوهای جنگی خود را به اقیانوس آرام غربی بفرستند؟ این را می‌توان تمدن دانست؟ آمریکا همچنین ناوهای جنگی خود را به آمریکای مرکزی و جنوبی می‌فرستد. آیا کشور شما نیروی نظامی به آمریکا فرستاده است؟ با این حساب، کدام یک متمدن‌ترند؟»

این استدلال منطقی و تکان‌دهنده، پرده از واقعیتی برداشت که مدت‌ها پنهان مانده بود. قدرت‌های غربی برای مدت طولانی خود را «مبلغان تمدن» معرفی کرده و تجاوز را «ترقی‌بخشی» قلمداد می‌کردند. مائo این پوشش فریبنده را کنار زد: متجاوزان همان وحشیان هستند و تحت ستم‌شدگان همان مردمان متمدن.

این «وارونه‌سازی تعریف تمدن» برای صنعتی‌سازی یک کشور از اهمیت حیاتی برخوردار است. اگر فردی غرب را نماینده تمدن و شکست‌ناپذیر بپندارد، در تقسیم کار زنجیره صنعتی به آسانی جایگاه پایین‌تر را خواهد پذیرفت و ساختن درهای هواپیما برای بوئینگ یا تولید کفش برای نایک را «پیوستن به جهان متمدن» تلقی خواهد کرد. اما اگر کسی همانند مائو، ماهیت غارتگرانه پشت این «نظم تمدنی» ادعایی (یعنی وحشیگری) را درک کند، خواهد فهمید که تمدن واقعی یعنی در دست گرفتن سرنوشت خود و ساختن هواپیما و تراشه توسط کارگران خود.

انقلاب اجتماعی: پیش‌نیاز ساختارشکنی

البته اعتماد به نفس فکری به تنهایی کافی نیست. اقدامات قاطع نیز لازم است. مائو در سخنان خود به افرادی مانند باتیستا (دیکتاتور پیشین کوبا) به عنوان «نمایندگان وحشیان» اشاره کرد که در کشورهای مختلف آمریکای لاتین وجود داشتند. آنان همان زمینداران بزرگ و بورژوازی کمپرادور بودند.

این نقطه جدایی دوم در توسعه چین و آمریکای لاتین است: انقلاب اجتماعی.

صنعتی‌سازی چیست؟ صنعتی‌سازی مهمانی رفتن نیست، تایپ کردن کد روی صفحه کلید نیست. صنعتی‌سازی بازآرایی شیوه سازماندهی اجتماعی انسان است. این فرآیند نیازمند تبدیل کشاورزان پراکنده در مزارع به کارگران صنعتی منضبط است. نیازمند متمرکز کردن ثروت مازادی است که پیش از این توسط زمینداران ثروتمند (نمایندگان وحشیان) تباه می‌شد تا به ماشین‌آلات، کارخانه و راه‌آهن تبدیل شود.

بزرگترین تفاوت چین و آمریکای لاتین، پیش از خط شروع تعیین شده بود. چین دوران مائو، یک «شیمی‌درمانی» بی‌سابقه در تاریخ بشر را تجربه کرد: اصلاحات ارضی و انقلاب اجتماعی. این تنها تقسیم زمین نبود، بلکه نوعی فرمت‌بندی فیزیکی ساختار اجتماعی قدیم محسوب می‌شد. با اقدامات قاطع، چین به طور کامل طبقه اشراف دو هزار ساله و نظام مالکیت فئودالی زمین و آثار فرهنگی و فکری وابسته به آن را درهم شکست.

این روند هرچند دردناک بود، اما همانند درمان سرطان، باید بهای از بین بردن برخی سلول‌های خوب را می‌پرداخت تا ابتدا «سلول‌های سرطانی» که مواد مغذی را می‌مکیدند اما کاری نمی‌کردند، نابود شوند و سپس بدن بتواند دوباره خونسازی کند.

به دلیل این انقلاب، قدرت دولتی برای نخستین بار می‌توانست بدون «واسطه» مستقیماً به هر روستا نفوذ کند. با فرمان دولت، می‌شد ده‌ها میلیون کشاورز را برای ساخت تأسیسات آبی و هموار کردن هر وجب از زمین بسیج کرد. مهم‌تر آنکه دولت می‌توانست مازاد کشاورزی را که پیش از این توسط طبقه زمینداران برای خرید نفت و پارچه خارجی یا اختیار کردن همسران اضافی هزینه می‌شد، از طریق «قیمت‌گذاری نامتوازن» جمع‌آوری و به سرمایه اولیه برای صنعتی‌سازی تبدیل کند.

در مقابل، آمریکای لاتین هرگز چنین «شیمی‌درمانی» کاملی را تجربه نکرد. استقلال آمریکای لاتین تا حد زیادی استقلال «زمینداران بزرگ» بود. فرماندار اسپانیایی رفت، اما املاک بزرگ چندین هزار هکتاری باقی ماند و صاحبان این املاک همچنان اربابان واقعی کشور بودند – این هسته «فئودالی» جامعه آمریکای لاتین است.

تصور کنید در آن زمان در چین، اگر می‌خواستید راه‌آهن بسازید، دولت با یک تصمیم، چندین میلیون کشاورز را با توشه خود برای حفر زمین بسیج می‌کرد. اما در آمریکای لاتین؟ برای ساخت جاده باید از صدها زمیندار بزرگ دارای نیروی مسلح خصوصی در مسیر اجازه می‌گرفتید؛ باید از الیگارش‌هایی که با اجاره دادن زمین زندگی می‌کردند و هیچ علاقه‌ای به صنعتی‌سازی نداشتند، درخواست کمک مالی می‌کردید.

در آمریکای لاتین، زمین یک عامل تولید نیست، بلکه نماد جایگاه اجتماعی و منبع قدرت است. آن زمینداران بزرگ ترجیح می‌دادند دلارهای به دست آمده از فروش گوشت گاو و گندم را برای سفر به پاریس و خرید رولزرویس انگلیسی خرج کنند، نه آنکه در کارخانه فولاد کشور خود سرمایه‌گذاری کنند. چرا؟ زیرا صنعتی‌سازی بسیار دشوار و پرخطر بود و چه راحت‌تر از اینکه روی مراتع موروثی خود دراز بکشید و اجاره دریافت کنید.

بن‌بست درآمد میانه: دام ساختاری

به دلیل فقدان «روشن‌سازی جادویی» فکری و «شیمی‌درمانی» ساختاری، کشورهای آمریکای لاتین در دام معروف «درآمد میانه» افتادند.

ماهیت این دام چیست؟ ماهیت آن این است که در تقسیم کار زنجیره صنعتی جهانی، هرگز نمی‌توانید نقش رهبری را به دست آورید.

پس از شکست صنعتی‌سازی جایگزینی واردات، در دهه ۱۹۸۰ کشورهای آمریکای لاتین (مانند مکزیک و آرژانتین) بار دیگر به «مزیت نسبی» روی آوردند و صنعت «کارخانه مونتاژ» را ایجاد کردند. آمریکایی‌ها نقشه می‌دادند و آمریکای لاتینی‌ها پیچ‌ها را می‌بستند.

اما این یک «صنعتی‌سازی دروغین» بود. زیرا جرأت به چالش کشیدن هژمونی فناوری «مردمان متمدن» (آمریکا) را نداشتید و تنها کاری را انجام می‌دادید که آنان به شما اجازه می‌دادند. وقتی دستمزدها پایین است، می‌توانید با تولید پیراهن و فروش موز درآمد کسب کنید. اما وقتی دستمزدها کمی افزایش می‌یابد، صنایع پایین‌رده کوچ می‌کنند و شما توانایی انجام صنایع پیشرفته را ندارید؛ در نتیجه در میانه راه گیر می‌افتید.

در این مرحله، دولت باید کشور را برای صعود به بخش بالاتر زنجیره صنعتی رهبری کند. اما دولت‌های آمریکای لاتین، که اغلب توسط الیگارش‌ها و سرمایه خارجی به گروگان گرفته شده‌اند، تنها نقش «نگهبان شب» را ایفا می‌کنند. در مقابل، دولت چین یک «دولت مولد» است. این دولت نه تنها مالیات جمع‌آوری می‌کند، بلکه مستقیماً وارد عرصه زیرساخت‌ها، صندوق‌های صنعتی و برنامه‌ریزی راهبردی می‌شود.

توانایی چین در ساخت ۴۵ هزار کیلومتر راه‌آهن سریع‌السیر تنها به دلیل فناوری نیست، بلکه به دلیل این نظام است که می‌تواند نیروها را برای انجام کارهای بزرگ متمرکز کند. در آمریکای لاتین، ساخت یک جاده ممکن است بیست سال به طول بینجامد. زمینداران اجازه عبور نمی‌دهند، سازمان‌های محیط‌زیست شکایت می‌کنند، احزاب مخالف مانع‌تراشی می‌کنند و دادگاه دستور توقف می‌دهد. این پیروزی دموکراسی نیست، بلکه فلج شدن توان ملی است.

قدرت حاکمیت: نردبان ربوده شده و چتر حمایت هسته‌ای

در نهایت باید به فیل بزرگ در اتاق اشاره کرد: هژمونی آمریکا و حاکمیت ژئوپلیتیک.

مائو در سال ۱۹۵۹ در مورد ماهیت امپریالیسم آمریکا به دوستان آمریکای لاتینی گفته بود: «ایجاد تنش بین‌المللی یکی از ابزارهای آمریکاست.»

چرا آمریکای لاتین توسعه نمی‌یابد؟ علاوه بر عدم تلاش کافی خود (فقدان انقلاب اجتماعی، کمپرادور شدن نخبگان)، یک دلیل خارجی بزرگ نیز وجود دارد: فقدان حاکمیت ژئوپلیتیک.

دو داستان دل‌شکن برای آمریکای لاتین را در نظر بگیرید:

نخست، موشک «کرکس» آرژانتین. در دهه ۱۹۸۰، آرژانتین در واقع از پایه صنعتی نسبتاً خوبی برخوردار بود و حتی موشک بالیستیک میان‌برد «کرکس II» را توسعه می‌داد. این نه تنها به معنای توان دفاعی، بلکه به معنای دستیابی به پیشرفت در صنعت فضایی بود. اما آمریکایی‌ها هرگز اجازه چنین توان راهبردی را در «حیاط خلوت» خود نمی‌دادند. در اوایل دهه ۱۹۹۰، دولت کارلوس منم، که طرفدار آمریکا بود، روی کار آمد و تحت فشار و تطمیع آمریکا، پروژه موشکی که نزدیک به موفقیت بود را متوقف کرد. آنچه تحقیرآمیزتر بود، این است که آمریکایی‌ها حتی آرژانتین را مجبور کردند خط تولید را برچیند و قطعات موشک را برای نابودی به اسپانیا بفرستد. از آن پس، رویای فضایی آرژانتین در هم شکست و ستون فقرات تولید پیشرفته آن شکسته شد.

دوم، صنعت رایانه برزیل. برزیل در دهه ۱۹۷۰ نیز سیاست «حفظ بازار» را در پیش گرفته و تلاش کرده بود صنعت رایانه داخلی خود را توسعه دهد. این رویکرد بسیار شبیه مسیر بعدی چین بود. اما در دهه ۱۹۸۰، آمریکا تحقیقات بدنام «۳۰۱» را آغاز کرد و تهدید کرد که بر کفش و آب پرتقال برزیل تعرفه تنبیهی وضع خواهد کرد. زمینداران بزرگ برزیل وحشت‌زده شدند: «به خاطر چند کارخانه رایانه‌سازی بی‌مصرف، آب پرتقال ما به فروش نمی‌رسد؟ نه!» در نتیجه، اتحاد داخلی از هم پاشید، سیاست لغو شد و درها به روی بیرون گشوده شد. صنعت نوپای رایانه برزیل تحت تأثیر آی‌بی‌ام و مایکروسافت به سرعت نابود شد.

حاکمیت چیست؟ حاکمیت برافراشتن پرچم در مقابل ساختمان سازمان ملل نیست. حاکمیت یعنی وقتی می‌خواهید به صنایع پیشرفته بپردازید، توانایی گفتن «نه» به هژمونی را داشته باشید.

دلیل موفقیت امروز چین این است که ما در سخت‌ترین شرایط، حتی هنگامی که «فاقد هر چیز» بودیم، برای ساخت «دو بمب و یک ماهواره» دندان‌هایمان را به هم فشردیم. دقیقاً این ابر قارچی بود که چتر حمایت هسته‌ای برای چندین دهه توسعه اقتصادی پس از آن فراهم کرد. زیرا شمشیر در دست داشتیم، می‌توانستیم با خیال راحت تجارت کنیم؛ زیرا نظام صنعتی کامل داشتیم، آمریکایی‌ها حتی اگر تحریم می‌کردند، تنها می‌توانستند «هزار دشمن و هشتصد خودی» را بکشند.

کشورهای آمریکای لاتین به دلیل فقدان چنین پشتوانه قدرت سخت، در برابر «محاصره فناوری» و «درو مالی» آمریکا اغلب ناتوان بوده و تنها می‌توانند شاهد «ربوده شدن نردبان» پیشرفت خود باشند.

جمع‌بندی: درس‌هایی برای جنوب جهانی

امروز، در آستانه گذار به دوره‌ای جدید، با نگاه به این «انشعاب بزرگ» نیم‌قرن گذشته، چه درس‌هایی می‌توان برای کشورهای جنوب جهانی ارائه داد؟

فریب افسانه «تمدن غربی» را نخورید: از نظر فکری بت‌ها را درهم بشکنید، باور نداشته باشید که ماه غرب گِردتر از ماه کشور شماست، جرأت تعریف آنچه تمدن واقعی است را داشته باشید. خرافه‌پرستی نکنید، تسلیم نشوید، جرأت پیشی گرفتن از غرب و جرأت پیروزی داشته باشید.
به حرف پوچ «مزیت نسبی» اعتماد نکنید: اگر تنها کاری را انجام دهید که در آن مهارت دارید (فروش منابع یا تولید کفش)، برای همیشه در پایین زنجیره غذایی باقی خواهید ماند. کشورهای بلندپرواز همانند جوانان بلندپرواز، باید همواره کارهایی را به چالش بکشند که فعلاً در آن مهارت ندارند، باید کارهای دشوارتر انجام دهند، باید بر خلاف جریان شنا کنند و برای پیشی گرفتن تلاش کنند.
بدون حاکمیت، توسعه‌ای در کار نیست: این حاکمیت تنها سیاسی نیست، بلکه اقتصادی و فناورانه نیز هست. باید «سلاح مرگبار» خود را داشته باشید، باید در زنجیره صنعتی جهانی نقش رهبری به دست آورید، خواه هواوی باشد یا کانتامپوراری، یا کنترل منابع معدنی غیرقابل جایگزین. پیش‌شرط چنین حاکمیتی، ساخت توان ملی است.
جبران عقب‌افتادگی «انقلاب اجتماعی» قابل چشم‌پوشی نیست: دلیل عدم پیشرفت بسیاری از کشورهای در حال توسعه این است که بدهی تاریخی دارند – ساختار اجتماعی پیشامدرن را به طور کامل درهم نشکسته‌اند. این بدهی دیر یا زود باید پرداخت شود. بدون ریشه‌کن کردن طبقات رانت‌خوار داخلی، بدون شکستن ستون فقرات کمپرادورها، بدون تغییر باقی‌مانده‌های فرهنگی فئودالی، حتی سرمایه خارجی بیشتر نیز کشور را نجات نخواهد داد.

آمریکای لاتین از منابع طبیعی بی‌نظیر و فرهنگ رمانتیک برخوردار است، اما فاقد کمی «خشونت لازم» است – آن خشونتی که برای صنعتی‌سازی حاضر به دگردیسی کامل و قطع رابطه قطعی با جهان قدیم باشد. و چین، همانگونه که مائو گفت، بر روی کاغذی سفید، در طول شصت سال، با عرق و خون نسل‌ها، دشوارترین و در عین حال باشکوه‌ترین فصل تاریخ را نوشت.

امروز، پس از شصت سال، در شرایطی که رئیس‌جمهور آمریکا بدون پرده‌پوشی به جهان اعلام می‌کند: «من ارازلم و از هیچ‌کس نمی‌ترسم»، واقعیت ثابت کرده است که رفیق مائو درست می‌گفت: ماه غرب لزوماً از ماه ما گِردتر نیست. تا زمانی که ایستاده‌ایم، بیش از آن «متمدنانی» که ناوهای جنگی خود را به دروازه خانه دیگران می‌فرستند، شایسته واژه تمدن هستیم.

این، شاید ژرف‌ترین پژواک گفت‌وگوی مائو با نمایندگان آمریکای لاتین پس از نیم‌قرن برای جهان باشد.