مقدمه: چین در تقاطعنگاه‌های جهانی

جهان معاصر با پیچیدگی‌های بی‌سابقه‌ای روبه‌روست. شکاف فزاینده میان ثروت و فقر، استعمار نوین که کشورهای به ظاهر مستقل را از کنترل منابع، اقتصاد و سیاست خارجی خود محروم می‌سازد، و زنجیره ارزش جهانی که برخی ملت‌ها را در پایین‌ترین سطح خود اسیر کرده، همگی نشان‌دهنده بحران‌های ساختاری نظام بین‌المللی هستند. در این میانه، چین توانسته از این دام‌ها عبور کند و از ویرانه‌های جنگ به یکی از موفق‌ترین اقتصادهای جهان با نفوذ روزافزون تبدیل شود. این پدیده، کشورهای جنوب جهان را به بازاندیشی در تجربه چینی سوق داده است.

این گزارش بر اساس گفت‌وگوی عمیق با ویجی پراشاد، نویسنده، مورخ و مدیر موسسه پژوهشی سه‌قاره‌ای، تدوین شده است. پراشاد از چهره‌های تاثیرگذار چپ جهانی است که بارها به چین سفر کرده و درک عمیقی از پویایی‌های این کشور دارد. محور اصلی این بحث، پاسخ به پرسش‌های کلیدی درباره ماهیت سوسیالیستی چین، چگونگی دستاوردهای این کشور، و درس‌هایی است که جنوب جهان می‌تواند از آن بیاموزد.

بخش نخست: چین همچنان سوسیالیستی است؟

یکی از پرسش‌های محوری که همواره میان چپ‌گرایان و سوسیالیست‌های جهان مطرح می‌شود این است که آیا چین با وجود سرمایه‌داران، آسمان‌خراش‌ها و کلان‌شهرهای مدرن، هنوز می‌تواند سوسیالیستی به شمار آید. پراشاد در پاسخ به این پرسش، از رویکردی دوگانه استفاده می‌کند که ریشه در واقعیت‌های تاریخی و نظری دارد.

فرآیند تدریجی ساخت سوسیالیسم

پراشاد تاکید می‌کند که چین در یک فرآیند بلندمدت و پیچیده برای ساخت سوسیالیسم قرار دارد. این پاسخ ساده نه پاسخی مثبت کامل است و نه منفی، بلکه بازتاب درک عمیق‌تری از تاریخ انقلاب‌های سوسیالیستی است. او یادآور می‌شود که تقریباً همه انقلاب‌های بزرگ قرن بیستم، از انقلاب اکتبر در امپراتوری تزاری در سال هزار و نهصد و هفده، تا انقلاب چین و کوبا، در جوامعی فقیر و دهقانی رخ داده‌اند، نه در کشورهای صنعتی پیشرفته که مارکس آنها را برای گذار سوسیالیستی مناسب‌تر می‌دانست.
این واقعیت تاریخی نتیجه‌ای مهم دارد: کشورهایی که انقلاب کردند در قلمرو ضرورت بودند، نه قلمرو آزادی. به عبارت دیگر، آنها مجبور بودند ابتدا زیرساخت‌های اقتصادی را بسازند، ثروت ایجاد کنند و سپس به تدریج آن را اجتماعی سازند. چین در پایان جنگ جهانی دوم، با بیش از بیست و پنج میلیون کشته و کشاورزی ویران‌شده، کشوری نابود بود. از همین رو، رهبران انقلاب نام کشور را جمهوری خلق چین گذاشتند، نه جمهوری سوسیالیستی. این نام‌گذاری نشان‌دهنده آگاهی آنها از مسیر طولانی پیش رو بود.

سوسیالیسم کلید برق نیست

نکته دوم که پراشاد بر آن تاکید می‌ورزد این است که سوسیالیسم مانند کلید برق نیست که یک‌باره روشن شود. این یک فرآیند تدریجی و پرچالش است که نیازمند تغییر ذهنیت‌ها، ساخت زیرساخت‌های پیچیده، و مدیریت دقیق تناقضات اجتماعی است. در چین، نقش حزب کمونیست کلیدی است؛ این حزب مانع از شکل‌گیری طبقه سرمایه‌دار شده است.
پراشاد تمایز مهمی میان سرمایه‌داران و طبقه سرمایه‌دار قائل می‌شود. در چین سرمایه‌داران وجود دارند، اما آنها نمی‌توانند به عنوان یک طبقه سازمان‌یافته عمل کنند. آنها حق ندارند رسانه‌های خود را ایجاد کنند، احزاب سیاسی را کنترل کنند، یا سیستم انتخاباتی را با پول خریداری نمایند. این محدودیت‌ها، که توسط حزب کمونیست اعمال می‌شوند، مانع از آن می‌شوند که سرمایه‌داران قدرت سیاسی کسب کرده و جامعه را به سمت سرمایه‌داری کلاسیک سوق دهند. بنابراین، چین کشوری سوسیالیستی است که در حال ساخت سوسیالیسم قرار دارد.

پاسخ به انتقاد ظاهرگرایانه

برخی چپ‌گرایان و سوسیالیست‌ها در شبکه‌های اجتماعی استدلال می‌کنند که چین نمی‌تواند سوسیالیستی باشد، چرا که آسمان‌خراش‌ها، کلان‌شهرهای مدرن مانند شانگهای، و فقدان بی‌خانمان‌ها نشان‌دهنده یک جامعه ثروتمند و توسعه‌یافته است. این دیدگاه بر پایه برداشتی سطحی و ظاهری از سوسیالیسم استوار است.

پراشاد این استدلال را به شدت رد می‌کند. او توضیح می‌دهد که نه سوسیالیسم و نه سرمایه‌داری را نمی‌توان با ساختمان‌ها تعریف کرد. وجود بناهای مدرن، قطارها، و جاده‌های مرغوب به خودی خود معیار طبقه‌بندی یک کشور نیست. معیار واقعی این است که چه کسی چه چیزی را مالک است و چگونه ثروت توزیع می‌شود. پراشاد به یک نمونه ملموس اشاره می‌کند: چین فقر مطلق را ریشه‌کن کرده است. اگر یک جامعه سرمایه‌داری مانند ایالات متحده بتواند این کار را انجام دهد، او آن را تحسین خواهد کرد و خواهد گفت که سرمایه‌داری قادر به از میان برداشتن فقر است. اما واقعیت این است که ثروتمندان در ایالات متحده سیاست را کنترل می‌کنند و مانع از اجرای سیاست‌هایی می‌شوند که بتوانند گرسنگی، بی‌سوادی و فقر را پایان دهند.

جالب اینجاست که جاهایی در جهان که توانسته‌اند فقر، گرسنگی و بی‌خانمانی را از میان بردارند، همگی مسیر سوسیالیستی را دنبال می‌کنند. چین یکی از آنهاست. ایالت کرالا در هند، که توسط یک دولت جبهه دموکراتیک چپ اداره می‌شود، تازگی فقر مطلق را پشت سر گذاشته است. ویتنام نیز به رهبری حزب کارگری خود نزدیک به ریشه‌کنی فقر است. پراشاد با جمله‌ای به‌یادماندنی این بخش را جمع‌بندی می‌کند: به شکم‌ها نگاه کنید، نه ساختمان‌ها.

بخش دوم: چین و هژمونی جهانی؛ آیا تهدیدی واقعی وجود دارد؟

با افزایش نفوذ چین در صحنه جهانی، نگرانی‌هایی درباره تبدیل شدن این کشور به یک قدرت امپریالیستی و هژمون مطرح شده است. پراشاد این نگرانی را کاملاً رد می‌کند و استدلال‌های محکمی برای اثبات ادعای خود ارائه می‌دهد.

واقعیت جغرافیایی و نگرانی‌های طبیعی

پراشاد ابتدا به یک واقعیت جغرافیایی اشاره می‌کند: چین کشوری بسیار بزرگ با جمعیتی حدود یک میلیارد و چهارصد تا پانصد میلیون نفر است که فضای زیادی در آسیا اشغال می‌کند. کشورهای کوچک‌تر همسایه چین به طور طبیعی نگران هستند، اما این نگرانی ربطی به کمونیسم، سوسیالیسم یا سرمایه‌داری ندارد؛ بلکه ناشی از اندازه کشور است. این یک وضعیت عادی در روابط بین‌المللی است.

فقدان قصد هژمونی‌طلبی

اما آیا چین قصد دارد به یک ابرقدرت تبدیل شود؟ پراشاد به دلایل متعددی معتقد است که چین چنین آرزویی ندارد. اولین دلیل، ظرفیت نظامی چین است. چین هیچ اقدامی برای ساخت یک نیروی نظامی تهاجمی انجام نداده است. توان نظامی این کشور عمدتاً برای دفاع از خود در برابر حمله احتمالی ایالات متحده و متحدانش طراحی شده است. در مقابل، ایالات متحده نهصد پایگاه نظامی خارجی دارد، از جمله پایگاه‌های متعددی در اطراف چین. چین به ساخت پایگاه‌های نظامی در دریای کارائیب برای تهدید ایالات متحده علاقه‌ای نشان نداده است.
دومین دلیل، تعهد چین به چندجانبه‌گرایی است. رهبران چینی، از جمله رئیس‌جمهور، بارها در بیانیه‌های عمومی تاکید کرده‌اند که به منشور سازمان ملل متحد و چندجانبه‌گرایی پایبندند. پراشاد این اظهارات را جدی می‌گیرد. چین در حال ساخت ارتشی برای فتح جهان نیست.
سومین دلیل، رویکرد چین نسبت به قاره آفریقا است. چین اعلام کرده که به صنعتی‌سازی آفریقا علاقه‌مند است، نه صرفاً استخراج مواد خام. این همه شواهد نشان می‌دهند که چین حداقل در شرایط کنونی، به سلطه بر جهان علاقه‌ای ندارد. این بازی جهان‌گشایی نیست.

رد مفهوم جی دو

اخیراً دونالد ترامپ از دیدار خود با رهبر چین به عنوان دیداری میان دو قطب جهانی یاد کرد. این مفهوم نشان‌دهنده وجود دو ابرقدرت جهانی است که جهان را میان خود تقسیم می‌کنند. اما از دیدگاه چینی‌ها، این توصیف نادرست است. چین به این توصیف اعتقادی ندارد، زیرا مفهوم دو قطب به معنای تسلط دو قدرت بر جهان است. چین هیچ علاقه‌ای به امپریالیسم و سلطه جهانی ندارد.
در مقابل، رهبران چینی در کنفرانس‌های بین‌المللی مختلف، از جمله اجلاس اخیر همکاری اقتصادی آسیا و اقیانوسیه، بر حفظ نظام تجاری چندجانبه و تقویت چندجانبه‌گرایی تاکید کرده‌اند. هدف چین این است که هر کشور، بزرگ یا کوچک، بتواند در صحنه بین‌المللی حرفی برای گفتن داشته باشد.
پراشاد به جای مفهوم دو قطب، از مفهوم یکصد و نود و سه قطب استفاده می‌کند، یعنی همه کشورهای عضو سازمان ملل متحد. او معتقد است که ایالات متحده با استفاده از مفهوم دو قطب، در واقع اروپایی‌ها را نادیده می‌گیرد. قبلاً مفهوم گروه هفت وجود داشت که اروپا بخشی از آن بود، اما ترامپ به جای گفتن گروه هفت به اضافه چین یا گروه هشت، صرفاً از دو قطب سخن گفت. این امر نشان‌دهنده کم‌اهمیت شمردن سایر بازیگران جهانی است.

بخش سوم: چین و جنوب جهان؛ تجربه‌ای قابل انتقال

یکی از پدیده‌های قابل توجه سال‌های اخیر، افزایش تعداد افرادی از کشورهای جنوب جهان است که به چین می‌آیند، چه به عنوان گردشگر، چه دانشجو، و چه کارگر. بسیاری از آنها معجزه توسعه چین را مشاهده کرده و به این فکر می‌افتند که شاید بتوانند برخی از این تجربیات را در کشور خود اعمال کنند. اما پرسش این است که آیا تجربه چین قابل انتقال به جنوب جهان است؟

آموزش فرآیند، نه صرفاً محصول

پراشاد سال‌هاست که به این پرسش فکر کرده است. موسسه او، موسسه پژوهشی سه‌قاره‌ای، همکاری‌ای با نشریه چینی به نام ون‌هوا جونگ‌هن آغاز کرده و یک نسخه بین‌المللی برای جنوب جهان ایجاد کرده است. در این نشریه، پژوهشگران چینی به زبان‌های انگلیسی، اسپانیایی، پرتغالی و دیگر زبان‌ها توضیح می‌دهند که چین چگونه، به عنوان مثال، قطار پرسرعت ساخت، یا چگونه سیستم باتری و انرژی الکتریکی چنین پیشرفته‌ای را توسعه داد.

اما هدف صرفاً انتقال فناوری نیست. پراشاد تاکید می‌کند که موضوع این نیست که یک قطار چینی را بگیرید و در آفریقا به حرکت درآورید. هدف این است که کشورهای آفریقایی یاد بگیرند چگونه سیستم قطار خود را بسازند. کشورهای آمریکای لاتین باید یاد بگیرند چگونه فرآیند تولید خودروی برقی خود را توسعه دهند. موضوع این نیست که شرکت‌های چینی به آمریکای لاتین بیایند و خودرو بسازند؛ بلکه این است که کشورهای دیگر اعتمادبه‌نفس، نظریه‌ها و کاربردهای عملی ساخت یک جامعه مدرن، عادلانه و سوسیالیستی را در قاره‌های خود توسعه دهند.

درس کلیدی: سوسیالیسم در قلب توسعه

پراشاد معتقد است که درس اساسی چین، موضوع سوسیالیسم است. چین صرفاً به دلیل داشتن مهندسان و دانشمندان خوب و یک میلیارد و پانصد میلیون نفر جمعیت موفق نشد. موفقیت چین به دلیل وجود حزب کمونیستی بود که برنامه‌ریزی می‌کرد، به آینده فکر می‌کرد، منابع را به درستی بسیج می‌نمود، و کشف کرد که چگونه از مکانیزم بازار برای خیر اجتماعی استفاده کند.
در هر جامعه‌ای نابرابری وجود دارد. نمی‌توان یک‌شبه از نابرابری عبور کرد. پرسش این است که چگونه نابرابری را کنترل کنیم و مانع شویم که نابرابری خود به تعریف‌کننده نظام تبدیل شود. پراشاد معتقد است که نابرابری، تعریف‌کننده نظام چین نیست. نابرابری وجود دارد، اما تعریف‌کننده نیست. سوسیالیسم است که نظام چین را تعریف می‌کند. نابرابری باید مدیریت شود، کاهش یابد، و لبه‌های تیز آن فرسوده گردد، اما نباید ویژگی اصلی نظام باشد.

برنامه پنج‌ساله پانزدهم و تعهد به کاهش نابرابری

دولت چین کاملاً از وجود نابرابری در جامعه آگاه است و این را بزرگ‌ترین وظیفه بعدی خود می‌داند. برنامه پنج‌ساله پانزدهم که اخیراً اعلام شده، بر نابرابری‌های میان افراد و مناطق تمرکز دارد. دولت قصد دارد منابع بیشتری به مناطق شمال‌غربی و غرب چین اختصاص دهد تا مطمئن شود این مناطقی که تازگی از فقر شدید خارج شده‌اند، بتوانند به مناطق شرقی برسند. تعهد دولت چین به مبارزه با نابرابری، گسترش طبقه متوسط، کاهش طبقه فوق‌ثروتمند و ارتقای استانداردهای زندگی فقرا، نشان‌دهنده تفاوت اساسی آن با برخی دولت‌های دیگر است.

بخش چهارم: چالش‌های پیش رو برای چین

با وجود دستاوردهای چشمگیر، چین با چالش‌هایی نیز روبه‌روست که پراشاد به آنها اشاره می‌کند.

بحران آرزوها و طبقه متوسط

با رشد طبقه متوسط، خطر ایجاد بحران آرزوها وجود دارد. خانواده‌های طبقه متوسط ممکن است شروع به گفتن این کنند که نمی‌خواهند فرزندانشان مشاغل خاصی را انجام دهند. این همان مشکلی است که در جوامع سرمایه‌داری رخ داد، جایی که طبقه متوسط رشد کرد و مردم بومی گفتند که نمی‌خواهند ساختمان‌ها را تمیز کنند یا توت‌فرنگی بچینند، و به همین دلیل مهاجران را برای انجام این کارها وارد کردند.

پراشاد تاکید می‌کند که باید احساس حیاتی بودن کار را ایجاد کرد و مشاغلی که به عنوان کم‌اعتبار دیده می‌شوند را با حقوق مناسب و احترام و کرامت پاداش داد. این وظیفه حزب کمونیست است که مطمئن شود مردم نگویند که کسانی که ساختمان‌ها را تمیز می‌کنند، کار پایین‌تری انجام می‌دهند و خانواده‌های طبقه متوسط نمی‌خواهند فرزندانشان این کار را انجام دهند. باید این نگرش تغییر کند.

همچنین، جامعه در حال حرکت به سمت مکانیزاسیون بیشتر است و بسیاری از کارها توسط ماشین انجام می‌شود، اما باید توجه متمرکزی به این موضوع شود که اجازه داده نشود ایده مهاجر به عنوان کسی که کارهای پایین‌تر را انجام می‌دهد، شکل بگیرد. این حتی در درون یک کشور نیز می‌تواند مشکل‌ساز باشد، جایی که افرادی که از مناطق روستایی مهاجرت می‌کنند، اولین مرحله از کارهای کم‌درآمد و کم‌احترام را تشکیل می‌دهند. این موضوع باید از طریق سیاست مدیریت شود.

مدیریت فرهنگی آرزوها

موضوع مرتبط دیگر این است که با رشد طبقه متوسط، آرزوهای آن بی‌پایان می‌شوند و این آرزوها باید از نظر فرهنگی مدیریت شوند. به همین دلیل فرهنگ سرخ بسیار مهم است، نه تنها در جامعه چین، بلکه در هر کشور سوسیالیستی. بسیار مهم است که مردم مارکسیسم را مطالعه کنند و کل فرهنگ درک کند که هدف زندگی انسان صرفاً خواستن بی‌پایان کالاها نیست، بلکه هدف زندگی انسان، تعمیم خوشبختی و زندگی در یک جامعه شاد است.

پراشاد به یک جنبه شگفت‌انگیز جامعه چین اشاره می‌کند: او در جاهایی که بوده، هرگز برای امنیت شخصی خود نگران نبوده است. او هرگز با دیدن یک فرد بی‌خانمان در خیابان یا کسی که در حال گدایی و گرسنگی است، روحش آسیب ندیده است. این دیگر دیده نمی‌شود. این یک پیروزی اجتماعی است. او معتقد است که این پیروزی باید در فرهنگ جشن گرفته شود. مردم اهمیت آنچه را که به دست آورده‌اند درک نمی‌کنند.

وقتی این را بدیهی بگیرید و عظمت پیروزی فرهنگی خود را درک نکنید، خطرناک می‌شود. شروع به فکر کردن می‌کنید که این الان عادی است و می‌خواهید بیشتر. این باید با آن رویارویی شود. اما این یک مبارزه سیاسی است.

بخش پنجم: چرا چین موفق شد اما بسیاری از کشورهای جنوب جهان نه؟

در کنفرانس جنوب جهان، بسیاری از شرکت‌کنندگان این پرسش را مطرح کردند: چین و همه کشورهای جنوب جهان تاریخ مشترکی دارند. همه مستعمره شدند و تحقیر را تجربه کردند. اما چگونه چین از خاکستر برخاست و از یک کشور مستعمره به کشوری مستقل با اقتصادی قدرتمند و نفوذ جهانی تبدیل شد، در حالی که بسیاری از کشورهای جنوب جهان هنوز این کار را نکرده‌اند؟

انقلاب و دفاع از آن

پراشاد پاسخ روشنی به این پرسش می‌دهد: یکی از تفاوت‌های بزرگ این است که چین یک انقلاب داشت. انقلاب چین در سال هزار و نهصد و چهل و نه رخ داد و چین توانست از انقلاب خود دفاع کند. در سایر نقاط جهان نیز تغییرات عظیمی رخ داد. به عنوان مثال، سوکارنو در اندونزی فرآیندی را رهبری کرد که در مسیر چپ حرکت می‌کرد. این انقلابی مانند چین نبود، اما فرآیند قابل توجهی بود. او در سال هزار و نهصد و پنجاه و پنج میزبان کنفرانس باندونگ بود. ده سال بعد، قربانی کودتا شد. یک میلیون کمونیست در اندونزی تنها در عرض چند هفته کشته شدند. آنها نتوانستند از آنچه انجام داده بودند دفاع کنند.

در سال هزار و نهصد و چهل و نه، وقتی چین انقلاب کرد، رهبران چینی کاملاً واضح بودند که باید سریعاً یاد بگیرند چگونه از خود دفاع کنند. آنها ارتش سرخ داشتند، اما نیاز داشتند که یاد بگیرند چگونه از خود محافظت کنند. پراشاد معتقد نیست که چو، لی و مائو چندان مشتاق داشتن بمب هسته‌ای بودند. آنها مجبور بودند این کار را انجام دهند. تحت فشار بودند. اگر سپری برای حفاظت از انقلاب چین نداشته باشند، آنها را سرنگون خواهند کرد.

وقتی انقلاب در امپراتوری تزاری در سال هزار و نهصد و هفده رخ داد، همه کشورهای امپریالیستی به جمهوری نوپای شوروی حمله کردند. به همین ترتیب، در چین نگرانی بزرگی وجود داشت. ارتش‌هایی که توسط امپریالیست‌ها در برمه پشتیبانی می‌شدند تا از جنوب به چین حمله کنند، وجود داشت. حمایت نظامی از استان تایوان صورت می‌گرفت. جنگی فعال و خطرناک در کره در جریان بود که چینی‌ها مجبور شدند از آن دفاع کنند. همه اینها نشان‌دهنده این بود که قصد حمله به انقلاب چین را داشتند. چین توانست از انقلاب خود دفاع کند. این مهم است.

تفاوت میان استقلال صوری و استقلال واقعی

پراشاد تمایز بسیار مهمی میان غلبه بر استعمار و ایجاد یک دولت مستقل قائل می‌شود. او از مفهوم فرانتس فانون، اندیشمند و انقلابی آفریقایی-کارائیبی، استفاده می‌کند که از جمهوری پرچم سخن می‌گفت. شما پرچم خود را به اهتزاز درمی‌آورید، اما آیا واقعاً می‌توانید استقلال خود را اعمال کنید؟ بسیاری از کشورهای جنوب جهان استقلال صوری کسب کردند، اما کنترل واقعی بر منابع، اقتصاد، مالیه و سیاست خارجی خود را ندارند.

حزب کمونیست چین نقش مهمی ایفا کرد. مائوتسه‌دونگ نقش عظیمی در این زمینه داشت. آنها توانستند از انقلاب خود دفاع کنند. در سال هزار و نهصد و هفتاد و هشت، زمانی که اصلاحات آغاز شد و دنگ شیائوپینگ دستور کار متفاوتی را دنبال کرد، آنها حزب کمونیست را منحل نکردند. در سال هزار و نهصد و نود و دو، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جمهوری خلق چین فرو نپاشید. آنها از آن دفاع کردند. این یک دستاورد عظیم است. پراشاد معتقد است که مردم چین باید به این افتخار کنند و مردم جنوب جهان باید بدانند که موضوع صرفاً توسعه اقتصادی نیست؛ بلکه قدرت سیاسی است.

بخش ششم: اتحاد چپ جهانی؛ چالش‌ها و راه‌حل‌ها

یکی از مشکلاتی که چپ جهانی با آن دست و پنجه نرم می‌کند، تفرقه و اختلاف نظر درونی است. بسیاری از کسانی که خود را سوسیالیست یا کمونیست می‌دانند، با یکدیگر اختلاف دارند. چگونه می‌توان آنها را متحد کرد؟

درس جبهه متحد

پراشاد به یک اصل سیاسی قدیمی اشاره می‌کند: شما می‌توانید جداگانه به دار آویخته شوید، یا می‌توانید با هم بجنگید. او به تاریخ چپ در دوره‌های قبل اشاره می‌کند. چین نمونه خوبی است. سیاست جبهه متحد را در نظر بگیرید. حزب ملی‌گرا کومینتانگ و حزب کمونیست درگیری‌های عظیمی در سال هزار و نهصد و بیست و هفت داشتند، از جمله قتل عام کمونیست‌ها. با این حال، آنها یک جبهه متحد ایجاد کردند. ارتش سرخ به ارتش هشتم ریشه جبهه متحد تبدیل شد. آنها در یانان بودند و در شمال می‌جنگیدند. آنها در کنار کومینتانگ علیه ژاپنی‌ها می‌جنگیدند. این نشان‌دهنده بلوغ سیاسی است.

درک این موضوع که گاهی اوقات باید اختلافات خود را کنار بگذارید و با هم علیه امپریالیسم بجنگید، اهمیت زیادی دارد. پراشاد معتقد است که اولین درس برای چپ جهانی، توسعه نگرش جبهه متحد است. این بسیار مهم است که با دیگران متحد شوید، اما همزمان اصول خود را روشن کنید.

در دهه هزار و نهصد و سی، در اواخر آن دهه، در طول دوره جبهه متحد، این نبود که حزب کمونیست چین گفت دیگر حزب کمونیست نیستیم. آنها به ژنرال چیانگ کای‌شک کاملاً واضح کردند که ما در همه این موارد با شما اختلاف داریم. ما یکسان نیستیم، اما با هم علیه ژاپنی‌ها خواهیم جنگید. شما باید اصول خود را داشته باشید، اما باید با مردم علیه دشمن بزرگ‌تر متحد شوید.

فقدان فرهنگ اتحاد

پراشاد معتقد است که این اتفاق نمی‌افتد. فرهنگ یا عادت اتحاد به خوبی توسعه نیافته است. مردم بسیار فرقه‌ای هستند. آنها ترجیح می‌دهند بر اصول خود بنشینند تا دیالکتیک اصولی بودن و اتحاد همزمان را درک کنند. این وحدت اضداد است. گاهی اوقات این دیالکتیک است. شما باید اصول خود را حفظ کنید، اما با مردم متحد شوید. بر اساس اصول خود با آنها متحد شوید.

فقدان خط توده‌ای

در بیشتر نقاط جنوب جهان، مردم رنج می‌برند و از چپ جدا هستند، زیرا چپ در بسیاری از کشورها خط توده‌ای ندارد. چپ اصول خود را دارد و اینجا می‌نشیند و نمی‌تواند خود را به مردم برساند. وقتی یک خط توده‌ای توسعه دهید، یک پروژه نزدیک بودن به طبقه کارگر، دهقانان، بخش‌های تحت ستم، کارگران ناامن و غیره ایجاد می‌کنید، مجبور خواهید شد وارد یک جبهه متحد شوید.

دلیل این است که خود مردم لزوماً فرقه‌ای نیستند. آنها می‌خواهند بر گرسنگی غلبه کنند. آنها می‌خواهند بر ناامیدی غلبه کنند. آنها نمی‌خواهند، مثلاً، هفتصد هزار نفر در سال به دلیل چیزهایی مانند تنهایی بمیرند. این شرم‌آور است. ما باید آنجا باشیم و به آنها احساس مفید بودن بدهیم، که جهان می‌تواند مکان بهتری باشد. برای آن، شما به اصول خود نیاز دارید، اما به جبهه متحد نیز نیاز دارید.

بخش هفتم: پیچیدگی چین و ضرورت تجربه مستقیم

در پایان گفت‌وگو، پراشاد بر پیچیدگی چین تاکید می‌کند. او می‌گوید که مردم درک کارتونی از چین دارند و می‌گویند چین این است، چین آن است. او همیشه به آنها می‌گوید که چین یک میلیارد و پانصد میلیون نفر جمعیت دارد و صد میلیون نفر در حزب کمونیست چین عضو هستند. تفاوت‌های بزرگی وجود دارد. نمی‌توانید با یک نفر در چین ملاقات کنید و باور کنید که این همه چین است. این نژادپرستانه است. باید پیچیدگی‌های آن را درک کنید. باید به این واقعیت خوش‌آمد بگویید که چین مکانی است از انسان‌ها و انسان‌ها پیچیده هستند. آنها نقص دارند، اما در تلاش برای ساختن چیزی عمیق هستند.

پراشاد به همه توصیه می‌کند که به چین بیایند، چه به عنوان گردشگر، چه برای تحصیل، چه برای کار، و فقط با مردم از استان‌های مختلف، گروه‌های قومی مختلف صحبت کنند. با چینی‌های بسیار ممتاز صحبت کنید، اما همچنین با مردمی که شاید هنوز در روستاها زندگی می‌کنند نیز گفت‌وگو کنید تا پیچیدگی را درک کنید.

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

این گفت‌وگو دریچه‌ای است به درک عمیق‌تر از چین معاصر و جایگاه آن در جهان. چین نه یک بهشت سوسیالیستی کامل است و نه یک کشور سرمایه‌داری معمولی. این کشور در یک فرآیند تاریخی پیچیده و بلندمدت برای ساخت سوسیالیسم قرار دارد، فرآیندی که با چالش‌های متعدد همراه است اما دستاوردهای قابل توجهی نیز داشته است.

نکات کلیدی که از این تحلیل برمی‌آید عبارتند از:

نخست، سوسیالیسم یک فرآیند است، نه یک وضعیت ثابت. چین با حفظ نقش رهبری حزب کمونیست، از شکل‌گیری طبقه سرمایه‌دار جلوگیری کرده و مکانیزم بازار را در خدمت اهداف اجتماعی قرار داده است.

دوم، معیار ارزیابی یک نظام اجتماعی، توانایی آن در رفع نیازهای اساسی مردم است، نه ظاهر شهرها و ساختمان‌ها. چین با ریشه‌کن کردن فقر مطلق، نشان داده که رویکرد سوسیالیستی می‌تواند در این زمینه موفق‌تر از سرمایه‌داری عمل کند.

سوم، چین به دنبال هژمونی جهانی نیست. تعهد این کشور به چندجانبه‌گرایی، فقدان پایگاه‌های نظامی تهاجمی در سراسر جهان، و رویکرد توسعه‌محور نسبت به آفریقا، همگی نشان‌دهنده رویکردی متفاوت از قدرت‌های امپریالیستی سنتی است.

چهارم، تجربه چین برای جنوب جهان قابل آموزش است، اما نه از طریق کپی‌برداری ساده. آنچه باید آموخت، فرآیند توسعه ملی مستقل با حفظ حاکمیت سیاسی و تمرکز بر عدالت اجتماعی است.

پنجم، موفقیت چین نه تنها به توسعه اقتصادی، بلکه به توانایی دفاع از انقلاب و حفظ قدرت سیاسی در دست نیروهای ترقی‌خواه بازمی‌گردد. این تفاوت اساسی میان چین و بسیاری از کشورهای جنوب جهان است که استقلال صوری کسبیده‌اند اما کنترل واقعی بر سرنوشت خود ندارند.

ششم، چپ جهانی برای موفقیت نیاز به توسعه همزمان اصول روشن و توانایی اتحاد در جبهه‌های متحد دارد. خط توده‌ای و ارتباط عمیق با طبقات کارگر و زحمتکشان، کلید این موفقیت است.

هفتم، چین با چالش‌های جدی در آینده روبه‌روست، از جمله مدیریت آرزوهای طبقه متوسط، جلوگیری از تبدیل شدن برخی مشاغل به کارهای پست‌تر، و حفظ فرهنگ سوسیالیستی در مقابل فرهنگ مصرف‌گرایی.

در نهایت، چین پدیده‌ای پیچیده است که نمی‌توان آن را در قالب‌های ساده جای داد. این کشور با یک میلیارد و پانصد میلیون نفر جمعیت و صد میلیون عضو حزب کمونیست، دارای تنوع و پیچیدگی عظیمی است. برای درک واقعی چین، تجربه مستقیم، گفت‌وگو با مردم از اقشار و مناطق مختلف، و پرهیز از قضاوت‌های سطحی ضروری است. چین در حال ساختن چیزی عمیق و تاریخی است؛ پروژه‌ای که هنوز در جریان است و آینده آن به توانایی مدیریت تناقضات درونی و چالش‌های بیرونی بستگی دارد.