تظاهرکنندگان در گردهمایی حمایت از ایران در بغداد در ۱۶ ژانویه. (هادی میزبان/آسوشیتدپرس)

مجله جنوب جهانی
نگاهی به تلاشهای اتاق‌های فکر در رسانه‌های آمریکایی و اسرائیلی برای تجزیه ایران

در هفته‌های اخیر، شاهد موج گسترده‌ای از انتشار مقالات و تحلیل‌های رسانه‌ای در نشریات و پایگاه‌های خبری امریکایی و رژیم اسرائیل بوده‌ایم که همگی محور مشترکی را دنبال می‌کنند: ترسیم آینده ایران پس از یک حمله نظامی احتمالی یا فروپاشی نظام حاکم. نشریه واشنگتن پست به عنوان یکی از رسانه‌های شاخص این جریان، در کنار دیگر ارگان‌های اطلاعاتی منطقه، به طور سیستماتیک در حال بذرپاشی این اندیشه است که تجزیه و تکه‌پاره شدن ایران نه تنها امری نگران‌کننده نیست، بلکه می‌تواند پیامدی مطلوب و قابل قبول باشد.

این رسانه‌ها با دقت و برنامه‌ریزی، زمینه‌های روان‌شناختی و فکری لازم برای یک سناریوی بالکانیزاسیون را آماده می‌سازند. الگویی که در ذهن طراحان این استراتژی وجود دارد، همان الگوی یوگسلاوی سابق است؛ کشوری که در دهه نود میلادی، پس از فروپاشی نظام سیاسی خود، به چندین کشور کوچک‌تر تقسیم شد و منطقه را به ورطه خشونت‌های قومی، کشتارهای دسته‌جمعی و جنگ‌های داخلی کشاند.
آنچه در این رویکرد رسانه‌ای به شدت قابل انتقاد است، این تصور واهی است که گویی نقشه‌ها و دستورالعمل‌های امریکا در طول تاریخ معاصر، مانند یک برنامه از پیش تعیین‌شده و دقیق، به اجرا درآمده و به نتایج مطلوب رسیده است. اما واقعیت تاریخی، روایتی کاملاً متفاوت را نشان می‌دهد. هیچ یک از این طرح‌های مداخله‌جویانه، در هیچ مقطع زمانی، آن‌گونه که طراحان امریکایی آن را در ذهن داشتند، به سرانجام نرسیده است. در عوض، هر بار این مداخلات به فاجعه‌های انسانی عظیم، تخریب محیط زیست، ویرانی زیرساخت‌ها، و بی‌ثباتی‌های بلندمدت منجر شده است.

کشورهایی که هدف این مداخلات نظامی و سیاسی قرار گرفته‌اند، حتی پس از گذشت ده‌ها سال، همچنان در دام بی‌ثباتی، تکه‌پارگی، درگیری‌های مسلحانه و فقر عمیق گرفتار مانده‌اند. عراق، لیبی، سومالی، سوریه و سودان نمونه‌های بارز این سیاست‌های شکست‌خورده هستند. در هیچ یک از این کشورها، مداخله خارجی نه تنها به دموکراسی یا ثبات نینجامید، بلکه ساختارهای اجتماعی را از هم پاشید، اقتصاد را نابود کرد و زمینه را برای رشد افراط‌گرایی و تروریسم فراهم آورد.

بسیاری از این مقالات و تحلیل‌ها، محصول کار اتاق‌های فکر و مراکز پژوهشی هستند که در محور فراآتلانتیکی و صهیونیستی فعالیت می‌کنند. این مراکز، با بودجه‌های کلان و شبکه‌های گسترده نفوذ، به تولید و ترویج این روایت می‌پردازند که یک ایران تکه‌پاره شده، ضعیف و درگیر کشمکش‌های داخلی، هزاران بار بهتر و مطلوب‌تر از یک ایران قوی، متحد و مستقل است.

بخش قابل توجهی از این اتاق‌های فکر، تلاش می‌کنند این پیام را به جامعه جهانی و افکار عمومی منتقل سازند که ایران قوی، تهدیدی جدی برای امنیت منطقه‌ای و جهانی به شمار می‌آید. البته، آنچه در پشت این ادعا پنهان است، نگرانی واقعی از امنیت رژیم اسرائیل و مفتخور‌های عربی خلیج فارس است. به بیان دیگر، هدف اصلی حذف هر عاملی است که بتواند قدرت و سلطه رژیم اسرائیل در خاورمیانه را به چالش بکشد.

تخریب هویت و ترویج خیانت ملی

یکی از خطرناک‌ترین ابعاد این جریان رسانه‌ای، تلاش برای تخریب هویت ملی، تمدنی و فرهنگی مردم ایران است. این جریانات، به شکلی سیستماتیک و هدفمند، می‌کوشند ایرانیان را به خیانت به کشور، تمدن و حتی خانواده‌های خویش که ساکن ایرانند ترغیب کنند. هدف نهایی، تبدیل انسان‌های دارای هویت، فرهنگ و تمدن کهن به موجوداتی بی‌محتوا، بی‌فرهنگ و بی‌ریشه است؛ ماشین‌هایی در خدمت منافع غرب که حاضرند برای کسب اهداف بیگانگان، کشور خود را به ویرانی بکشانند.

این فرایند تخریب هویت، از طریق ترویج تفکرات جداافتادگی قومی، تضعیف باورهای مشترک ملی، و ایجاد شکاف میان اقوام و مذاهب مختلف صورت می‌گیرد. هدف این است که مردم ایران، به جای اینکه خود را بخشی از یک کل یکپارچه بدانند، به هویت‌های فرعی و منطقه‌ای خود بازگردند و در نهایت، در برابر یکدیگر قرار بگیرند.
هدف دوم این موج رسانه‌ای، ایجاد جو ترس، آشوب، ناامنی و بی‌ثباتی در داخل ایران است. با تزریق این تصور که فروپاشی نظام، به هر قیمتی که شده، در راه است و آینده‌ای تاریک و پرآشوب در انتظار کشور خواهد بود، زمینه را برای یک مداخله خارجی هموار می‌سازند. این استراتژی روان‌شناختی، موجب می‌شود که بخشی از جامعه ایرانی به این نتیجه برسد که شاید تسلیم شدن یک‌باره، بهتر از مقاومت و تحمل هزار بار حمله و آشوب باشد.

در این روایت، این وعده داده می‌شود که پس از برچیده شدن جمهوری اسلامی، ایرانی آباد، آزاد، دموکراتیک و مرفه به وجود خواهد آمد. این وعده دروغین، بهایی است که از ایرانیان خواسته می‌شود برای جان خود، برای خیانت به میهن و پذیرش تجزیه کشورشان، بپردازند. عادی‌سازی چنین تصوری، می‌تواند راه را برای ویرانی کامل و نابودی همیشگی ایران هموار کند؛ درست همان‌گونه که لیبی، عراق، سوریه، سودان و سومالی را ویران کردند.
یکی از خطرناک‌ترین شعارهایی که در بخشی از افکار عمومی ایران جا افتاده، این جمله است: «اینها بروند، هر کس که بیاید بهتر است». این تفکر ساده‌انگارانه و خطرناک، زمینه را برای پذیرش هر نوع سناریوی خارجی، حتی اگر به قیمت نابودی کشور تمام شود، فراهم می‌آورد. این شعار، بدون آنکه به پیامدهای واقعی تغییرات ساختاری و نقش بازیگران خارجی توجه کند، مردم را به سمت سقوط در دام توطئه‌های بین‌المللی سوق می‌دهد.

اتاق‌های فکر امریکایی و صهیونیستی، از هم‌اکنون مشغول تزریق این تفکر هستند که اصولاً ایران به مفهوم یک کشور واحد، وجود خارجی نداشته است. در این روایت، ایران تنها یک کشور دوخته‌شده از پارچه‌های جداگانه قومی است: آذربایجانی‌ها، کردها، بلوچ‌ها، ترکمن‌ها، اعراب و لرها. بر اساس این منطق، این اقوام باید از یکدیگر جدا شوند و هر کدام حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشند.

اما سوال اساسی که هیچ‌گاه پاسخ داده نمی‌شود این است: چرا این اصل حق تعیین سرنوشت، تنها برای کشورهایی که با امریکا همسو نیستند، باید اعمال شود؟ چرا امریکا خود حق دارد برای دیگر کشورها تعیین سرنوشت کند؟ چرا رئیس‌جمهور ونزوئلا را به سرقت متهم می‌کنند، می‌خواهند گرینلند را تصاحب کنند، و در عین حال خود را مدافع دموکراسی و آزادی‌های مردم معرفی می‌کنند؟

اگر استدلال این است که زور و قدرت، حق تعیین سرنوشت می‌دهد، پس چرا حکومت ایران نمی‌تواند با همین منطق بر سر مردم خود حاکمیت داشته باشد؟ اما چرا همین منتقدان، حاضرند تسلیم امریکا شوند اما تسلیم رژیم داخلی خود نمی‌شوند؟ این تناقض آشکار، بر دوگانگی و ریاکاری این منطق دلالت دارد.

واکاوی مقاله واشنگتن پست: سناریوی کابوس برای ایران

مقاله منتشرشده در واشنگتن پست، نوشته مایکل دوران، مدیر مرکز صلح و امنیت خاورمیانه در انستیتوی هادسون، نمونه بارز این رویکرد است. نویسنده با طرح این پرسش که آیا ایران یک کشور چندقومیتی است یا یک امپراتوری تحت سلطه پارس‌ها، تلاش می‌کند بذر تردید در مورد هویت ملی ایران بکارد.

او با استناد به تجربه یوگسلاوی، هشدار می‌دهد که هویت‌های چندقومیتی می‌توانند یک‌شبه فروبپاشند و به خشونت‌های قومی تبدیل شوند. سپس با ارائه آمار از یک مطالعه دولتی ایران در سال ۲۰۱۰، ادعا می‌کند که پارس‌ها تنها ۴۷ درصد جمعیت ایران را تشکیل می‌دهند و بقیه اقلیت‌های قومی‌اند.

نویسنده، جغرافیای قومی ایران را به شکلی تهدیدآمیز ترسیم می‌کند: آذربایجانی‌ها در شمال‌غرب در مجاورت آذربایجان و ترکیه، کردها در غرب در کنار مناطق کردنشین عراق و ترکیه، اعراب در جنوب‌غرب نزدیک عراق، بلوچ‌ها در جنوب‌شرقی در مرز پاکستان و افغانستان، و ترکمن‌ها در شمال در همسایگی ترکمنستان. این ترسیم، پیامی ضمنی دارد: همه این اقوام، پیوندهای قومی و فرهنگی با کشورهای همسایه دارند و ممکن است در صورت بی‌ثباتی، به سمت آن‌ها گرایش پیدا کنند.

نویسنده، توجه ویژه‌ای به آذربایجان دارد و تاکید می‌کند که جمعیت آذری‌های ایران بیشتر از جمعیت آذربایجان است. او ادعا می‌کند که آذربایجانی‌ها در ایران به تدریج نسبت به ریشه‌های ترکی خود بیدار می‌شوند و خواستار آموزش به زبان مادری خود هستند. سپس به قدرت روزافزون کشور آذربایجان اشاره می‌کند که اکنون دارای ارتش استاندارد پیمان آتلانتیک شمالی، روابط عمیق با ترکیه و همکاری امنیتی نزدیک با رژیم صهیونیستی است و احتمال مداخله آن در ایران در صورت درگیری‌های قومی را مطرح می‌سازد.
نویسنده، نگرانی خود را از شناسایی رضا پهلوی به عنوان نماینده ملت ایران ابراز می‌کند. او می‌گوید که بسیاری از اقلیت‌های قومی، پهلوی را نماد شووینیسم پارسی می‌دانند، نه نماد وحدت ملی. سپس سناریویی را ترسیم می‌کند که در آن، رهبر کنونی سقوط می‌کند اما نظام باقی می‌ماند؛ سپاه پاسداران، پوسته مذهبی خود را می‌اندازد و به عنوان مجریان یک دیکتاتوری ملی‌گرای پارسی بازمی‌گردد و احتمالاً پهلوی را به عنوان چهره‌ای نمادین می‌پذیرد در حالی که قدرت واقعی را در پشت صحنه حفظ می‌کند.

سناریویی که نویسنده مقاله واشنگتن پست ترسیم می‌کند، مبنی بر اینکه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می‌تواند پوسته مذهبی خود را بیندازد و به عنوان بازوی نظامی یک دیکتاتوری ملی‌گرای پارسی بازگردد، نه تنها بر پایه فهم سطحی و ناقصی از ساختار این نهاد استوار است، بلکه نشان‌دهنده جهل عمیق او از چگونگی شکل‌گیری، سازماندهی و ایدئولوژی درونی نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در چهار دهه گذشته است. سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی ایران، بر خلاف ارتش‌های کلاسیک و حرفه‌ای که صرفاً بر اساس منافع ملی، حقوق مادی و وفاداری به ساختار دولتی عمل می‌کنند، در طول چهار دهه گذشته به سازمان‌های نظامی-ایدئولوژیکی تبدیل شده‌اند که به شدت به نظام ولایت فقیه، ساختار روحانیت حاکم و مذهب شیعه اثنی‌عشری وابسته‌اند. این وابستگی، نه یک پیوند سطحی و قابل کنار گذاشتن، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از هویت، ساختار فرماندهی، فرهنگ سازمانی و منافع مادی و معنوی این نهادها را تشکیل می‌دهد.

هسته اصلی و فرماندهی عالی سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی، از افرادی تشکیل شده که نه تنها به شدت مذهبی و متعهد به نظام ولایت فقیه هستند، بلکه بخش قابل توجهی از آنها به الیگارشی‌های اقتصادی-نظامی تبدیل شده‌اند که منافع عظیم مالی، اقتصادی و اجتماعی آنها در حفظ و بقای جمهوری اسلامی خلاصه می‌شود. این فرماندهان و مقامات عالی‌رتبه، در طول چهار دهه، شبکه‌های گسترده‌ای از شرکت‌ها، بنیادهای اقتصادی، پروژه‌های عمرانی و سازمان‌های مالی را در اختیار گرفته‌اند که همگی به بقای نظام فعلی وابسته‌اند. برای این گروه، تغییر نظام به معنای از دست دادن نه تنها قدرت سیاسی و نظامی، بلکه امپراتوری‌های اقتصادی و موقعیت اجتماعی است که در طول دهه‌ها ساخته‌اند. بنابراین، تصور اینکه این هسته مرکزی بتواند یک‌شبه ایدئولوژی خود را کنار بگذارد و در خدمت یک نظام سکولار، ملی‌گرا یا سلطنتی قرار گیرد، تصوری کاملاً غیرواقعی و خیالی است.

در لایه‌های پایین‌تر سپاه و ارتش، ترکیب نیروها پیچیده‌تر است. بخشی از پایگاه اجتماعی این نهادها را افرادی تشکیل می‌دهند که از اقشار کم‌درآمد و متوسط جامعه برخاسته‌اند و ممکن است اعتقاد جدی و عمیقی به نظام نداشته باشند، اما به دلیل نیاز به امنیت شغلی، دریافت حقوق و مزایا، دسترسی به خدمات رفاهی و بیمه، و فرصت‌های اقتصادی محدود در جامعه، به سپاه یا ارتش پیوسته‌اند. این گروه، به دلیل وابستگی معیشتی و ترس از از دست دادن منابع درآمد خود، به طور طبیعی به حفظ وضعیت موجود تمایل دارند، حتی اگر ایدئولوژیک نباشند. در کنار آنها، بخش دیگری وجود دارند که واقعاً به نظام معتقدند و از پایگاه‌های مذهبی و ایدئولوژیک نظام برخاسته‌اند. این افراد، که معمولاً از خانواده‌های شهید، جانباز، روحانی یا فعالان سیاسی نظام هستند، به شدت به ارزش‌های انقلاب و نظام اعتقاد دارند و حاضر به جانفشانی برای حفظ آن خواهند بود.

نکته بسیار مهم دیگر، توجه نویسنده و بسیاری از تحلیلگران خارجی و گروه‌های خیانتکار ایرانی به بخش سربازان وظیفه در ارتش و سپاه است. این گروه‌ها، با یادآوری تجربه سقوط رژیم شاه که بخش قابل توجهی از آن به دلیل عدم وفاداری سربازان وظیفه و بخشی از ارتش رقم خورد، تصور می‌کنند که می‌توانند با تمرکز بر روی سربازان وظیفه و نفوذ در میان آنها، ارتش و سپاه را از درون متلاشی کنند. اما این تحلیل، نادیده گرفتن یک واقعیت بنیادین است: در یک درگیری نظامی واقعی، به‌ویژه در سناریوهای غیرمتقارن و جنگ‌های نامتعارف که جمهوری اسلامی در آنها تخصص دارد، نقش سربازان وظیفه بسیار محدود و ناچیز است. بخش عمده قدرت رزمی، تصمیم‌گیری‌های استراتژیک و عملیاتی، و کنترل منابع کلیدی در دست نیروهای حرفه‌ای، واحدهای ویژه، نیروهای بسیج سازمان‌یافته و فرماندهان میانی و عالی است که همگی به نظام وفادارند. سربازان وظیفه، که دوران خدمتشان کوتاه و آموزش‌های آنها محدود است، نه در تصمیم‌گیری‌های کلیدی نقش دارند و نه در عملیات‌های حساس و استراتژیک مشارکت می‌کنند. بنابراین، تلاش برای نفوذ در این بخش، اگرچه ممکن است تا حدی در ایجاد آشوب و ناامنی مفید باشد، اما هرگز نمی‌تواند منجر به فروپاشی ساختار قدرت واقعی شود.

در نهایت، تصور نویسنده مبنی بر اینکه سپاه پاسداران می‌تواند ایدئولوژی خود را کنار بگذارد و به بازوی نظامی یک رژیم ملی‌گرای پارسی تبدیل شود، نشان‌دهنده عدم درک او از ماهیت عمیقاً ایدئولوژیک و مذهبی این سازمان است. سپاه پاسداران، برخلاف ارتش‌های کلاسیک که می‌توانند بسته به شرایط سیاسی، وفاداری خود را تغییر دهند، یک سازمان انقلابی-ایدئولوژیک است که هویت، ساختار، منافع و آینده آن کاملاً با بقای نظام کنونی گره خورده است. فروپاشی نظام، به معنای فروپاشی سپاه و از دست رفتن همه چیز برای فرماندهان و کادرهای اصلی آن است. بنابراین، این سناریوی واهی، تنها می‌تواند در ذهن تحلیلگرانی شکل بگیرد که از واقعیت‌های عمیق ساختاری، فرهنگی و اقتصادی جامعه و نهادهای نظامی ایران بی‌اطلاع هستند و تنها بر اساس تجربیات تاریخی محدود و قیاس‌های نادرست، آینده را پیش‌بینی می‌کنند.

نکته‌ای که تحلیلگران خارجی و گروه‌های خیانتکار ایرانی به طور سیستماتیک نادیده می‌گیرند یا عمداً از آن چشم‌پوشی می‌کنند، تفاوت بنیادین و ماهوی میان یک فروپاشی داخلی در بستر یک انقلاب مردمی و یک واکنش ملی در برابر تجاوز و حمله خارجی است. فروپاشی ارتش در دوران پهلوی در سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸، در شرایطی رخ داد که هیچ تهدید خارجی مستقیم و آشکاری علیه ایران وجود نداشت و بحران، صرفاً یک انقلاب داخلی بود که در آن، مردم ایران در برابر حکومت شاه قیام کرده بودند. در چنین شرایطی، ارتش با یک دوراهی اخلاقی و انسانی مواجه شد: آیا باید به کشتار مردم خود، شهروندان عادی، زنان، کودکان و معترضان بی‌سلاح ادامه دهد یا از این سیاست دست بردارد؟ پس از مدتی درگیری و کشتار، بخش‌های قابل توجهی از ارتش، به‌ویژه در سطوح پایین‌تر و میان سربازان وظیفه، توانایی و تمایل به ادامه سرکوب خونین مردم خود را از دست دادند. این موضوع کاملاً طبیعی و قابل درک است؛ چرا که سرباز یا افسر ایرانی، در نهایت بخشی از همان جامعه است و نمی‌تواند به طور بی‌پایان، بر خانواده‌ها، همشهریان و هموطنان خود آتش بگشاید.

اما این وضعیت، به هیچ وجه قابل مقایسه با سناریویی نیست که در آن یک قدرت خارجی به ایران حمله کند. اگر در همان دوران انقلاب، یک کشور بیگانه برای حمایت از رژیم شاه یا به بهانه حفظ منافع خود وارد عمل می‌شد و به ایران تجاوز می‌کرد، بدون هیچ تردیدی ارتش ایران نه تنها فرونمی‌پاشید، بلکه در کنار مردم و حتی مخالفان سیاسی، در برابر متجاوز خارجی می‌ایستاد و از کشور دفاع می‌کرد. تاریخ ایران، شاهد بارز این واقعیت است که ملت ایران، صرف‌نظر از اختلافات داخلی، همواره در برابر تهدیدات خارجی یکپارچه شده و دست در دست هم در دفاع از میهن ایستاده‌اند.

این اصل تاریخی و روان‌شناختی، در شرایط کنونی نیز به همان شکل صدق می‌کند. هرگونه حمله خارجی به ایران، چه در قالب بمباران‌های هوایی گسترده، چه در شکل حملات موشکی، و چه در صورت ورود نیروهای زمینی بیگانه به خاک ایران، بدون شک موجب خواهد شد که ارتش جمهوری اسلامی، سپاه پاسداران، نیروهای بسیج و مردم عادی ایران، همگی در یک صف واحد در برابر تجاوز خارجی قرار گیرند. تجربه تاریخی جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، بهترین شاهد بر این واقعیت است. در آن جنگ، علی‌رغم تمام اختلافات سیاسی، قومی، مذهبی و ایدئولوژیک که در جامعه وجود داشت، میلیون‌ها ایرانی از هر قشر و گروه، داوطلبانه به میادین نبرد رفتند و از کشور در برابر متجاوز خارجی دفاع کردند. حتی کسانی که با نظام جمهوری اسلامی مخالف بودند، در آن شرایط، وطن‌پرستی و دفاع از تمامیت ارضی ایران را بر اختلافات سیاسی خود ترجیح دادند.

البته باید به این واقعیت تلخ نیز اشاره کرد که در هر جامعه‌ای، حتی در شرایط تجاوز خارجی، همواره تعداد اندکی از افراد وجود دارند که به خیانت، پلشتی و همکاری با دشمن خارجی روی می‌آورند. این گروه اندک، که به دلایل مختلف از جمله منافع شخصی، کینه‌توزی، طمع مادی، یا فریب خوردن از تبلیغات دشمن، دست در دست بیگانگان می‌گذارند و بر علیه مردم، کشور و میهن خود می‌جنگند. این پدیده، در جنگ ایران و عراق نیز رخ داد؛ گروه‌هایی مانند مجاهدین خلق، سلطنت طلبان و هواداران بختیار و سازمانهای کرد که در کنار ارتش عراق بر علیه ایران جنگیدند، نمونه‌ای روشن از این خیانت تاریخی هستند. اما این تعداد محدود، هرگز نتوانستند روند کلی مقاومت ملی را تغییر دهند و در نهایت، در حافظه تاریخی ملت ایران به عنوان خائنان و همکاران متجاوزان ثبت شدند.
بنابراین، تحلیلگرانی که بر اساس تجربه فروپاشی ارتش در انقلاب ۱۳۵۷، تصور می‌کنند که در صورت حمله خارجی نیز ارتش و سپاه ایران از هم خواهند پاشید، یا دچار خطای تحلیلی جدی هستند یا عمداً واقعیت‌ها را تحریف می‌کنند. تجاوز خارجی، نه تنها باعث فروپاشی نیروهای نظامی ایران نمی‌شود، بلکه برعکس، موجب یکپارچگی، انسجام و بسیج عمومی ملت ایران در برابر تهدید بیگانه خواهد شد. هرگونه سناریوی مبتنی بر تجزیه، بالکانیزاسیون یا فروپاشی ایران پس از یک حمله خارجی، تنها در ذهن کسانی می‌تواند شکل بگیرد که از روحیه ملی، تاریخ مقاومت و ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی ملت ایران هیچ شناختی ندارند.
سناریوی دیگر نویسنده واشنگتن پست اکه نیخواهد برای برای واشنگتن جذاب جلوه دهد: یک قطع سر تمیز، پایان برنامه هسته‌ای و به ظاهر میانه‌روی بدون هرج و مرج تغییر رژیم. اما برای اقلیت‌های ایران، این تنها تداوم رژیم خواهد بود، یا شاید چیزی بسیار تاریک‌تر. یک حکومت که بر ملی‌گرایی پارسی متکی است، می‌تواند به سرعت حتی سرکوبگرتر شود.
در نهایت، نویسنده به رئیس‌جمهور امریکا توصیه می‌کند که با همه ایرانیان از تمام پیشینه‌های قومی مشورت کند، با رهبران منطقه‌ای که با پیامدهای بحران آینده زندگی خواهند کرد، به‌ویژه رئیس‌جمهور آذربایجان، گفتگو کند. اما مهم‌تر از همه، از تعیین جانشینان در ایران خودداری کند و سیاستی برای عدم‌قطعیت طراحی کند، نه ثبات.
آنچه از این گزارش تحلیلی برمی‌آید، این است که ایران در معرض یک توطئه جدی و گسترده قرار دارد. رسانه‌ها، اتاق‌های فکر و سیاستمداران غربی و صهیونیستی، در حال آماده‌سازی افکار عمومی جهانی و داخلی برای پذیرش یک سناریوی ویرانگر هستند. آنها می‌خواهند ایران را به یوگسلاوی دیگری تبدیل کنند؛ کشوری که پس از فروپاشی، به ده‌ها سال خشونت، جنگ و فقر گرفتار شود.

ایرانیان باید هوشیار باشند. هیچ قدرت خارجی، منافع ملی ایران را در اولویت ندارد. تجربه عراق، لیبی، سوریه و سایر کشورها نشان می‌دهد که وعده‌های آزادی و دموکراسی پس از مداخله خارجی، تنها شعارهای توخالی بوده‌اند. واقعیت، ویرانی، تجزیه و نابودی بوده است. ایران، با تمام مشکلات داخلی‌اش، باید از وحدت ملی و تمامیت ارضی خود دفاع کند و در برابر این توطئه‌ها، هوشیارانه و متحدانه بایستد. حفظ استقلال، هویت و تمدن ایرانی، مسئولیتی است که بر دوش همه ایرانیان قرار دارد.