
تحلیل راهبرد دفاعی جدید پنتاگون: چرخش در سیاستهای امنیتی ایالات متحده
ترجمه و تألیف مجله جنوب جهانی
وزارت دفاع ایالات متحده در آستانه آغاز دومین دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ، سندی راهبردی با عنوان راهبرد ملی دفاعی را به صورت رسمی منتشر ساخت. این سند که در قالب یک گزارش بیستوپنجصفحهای تدوین یافته، چشماندازی جامع از چگونگی اجرای سیاست «ایالات متحده در اولویت» در حوزه دفاعی و امنیتی ارائه میدهد. اهمیت این سند در آن است که نه تنها اولویتهای نظامی کشور را مشخص میکند، بلکه نقشه راه عملیاتی برای مواجهه با تهدیدات چندگانه جهانی را ترسیم مینماید.
این راهبرد در بستری منتشر شده که محیط امنیتی جهان با پیچیدگیهای بیسابقهای روبهروست. تنشهای ژئوپلیتیک در مناطق مختلف، رقابتهای قدرتهای بزرگ، تهدیدات فناوریهای نوین و چالشهای امنیتی منطقهای، همگی زمینهساز تدوین این سند شدهاند. از این رو، تحلیل محتوای این راهبرد میتواند به فهم عمیقتری از جهتگیریهای سیاست خارجی و دفاعی واشنگتن در سالهای آتی منجر شود.
روسیه: تحلیل از یک رقیب نظامی، توانمندیهای نظامی و صنعتی
وزارت دفاع ایالات متحده در بخشی از این سند، موضعگیری دقیق و چندبعدی خود را نسبت به روسیه تبیین کرده است. مسکو در این راهبرد به عنوان یک «تهدید پایدار اما قابل مدیریت» برای اعضای شرقی پیمان نظامی آتلانتیک شمالی توصیف شده است. این تعبیر نشان میدهد که واشنگتن اگرچه قدرت نظامی روسیه را جدی میگیرد، اما آن را به عنوان یک تهدید غیرقابل کنترل نمیبیند.
پنتاگون به صراحت اذعان میکند که روسیه همچنان بر «ذخایر قابل توجهی از قدرت نظامی و صنعتی» تسلط دارد. این ارزیابی اهمیت زیادی دارد، زیرا به معنای آن است که علیرغم تحریمهای گسترده اقتصادی و فشارهای بینالمللی، مسکو توانسته پایگاه صنعتی-نظامی خود را حفظ کند. این توان صنعتی به روسیه امکان میدهد تا در جنگهای طولانیمدت، استقامت لازم را از خود نشان دهد.
یکی از محورهای اصلی نگرانی پنتاگون، زرادخانه هستهای روسیه است که به عنوان «بزرگترین زرادخانه هستهای جهان» معرفی شده است. سند به روند مدرنسازی و متنوعسازی این زرادخانه اشاره میکند که نشاندهنده سرمایهگذاری مستمر مسکو در این حوزه است. این امر برای ایالات متحده از اهمیت استراتژیک برخوردار است، چرا که موازنه بازدارندگی هستهای را تحت تأثیر قرار میدهد.
افزون بر این، سند به قابلیتهای پیشرفته روسیه در سه حوزه کلیدی اشاره دارد: توانمندیهای زیردریایی، فضایی و سایبری. این سه حوزه از جمله عرصههای نوین رقابت استراتژیک هستند که میتوانند مستقیماً علیه قلمرو و منافع ایالات متحده به کار گرفته شوند. قابلیتهای زیردریایی روسیه به ویژه در اقیانوس اطلس و مناطق قطبی، توانمندیهای فضایی در زمینه ماهوارههای نظامی و سلاحهای ضد ماهوارهای، و قدرت سایبری در عملیاتهای نفوذ و خرابکاری دیجیتال، همگی جنبههای مختلف این تهدید را تشکیل میدهند.
در پاسخ به این تهدیدات، وزارت دفاع تعهد روشنی داده که نیروهای نظامی آمریکایی را برای دفاع در برابر تهدیدات روسیه علیه قلمرو ایالات متحده آماده نگه خواهد داشت. با این حال، سند همزمان بر این نکته تأکید دارد که متحدان واشنگتن در پیمان آتلانتیک شمالی «به طور قابل ملاحظهای قدرتمندتر از روسیه» هستند. این جملهبندی نشان میدهد که پنتاگون در حالی که روسیه را تهدیدی جدی میداند، اما از برتری جمعی غرب بر مسکو اطمینان دارد.
یکی از ارزیابیهای مهم این سند، اذعان به اینکه مسکو «عزم لازم برای تداوم جنگ طولانیمدت در محیط نزدیک خود» را نشان داده است. این ارزیابی که به وضوح به درگیری در اوکراین اشاره دارد، نشان میدهد که روسیه از نظر پنتاگون توانایی پشتیبانی از عملیات نظامی گسترده و طولانی در مناطق همسایه خود را دارد. این مسئله برای برنامهریزیهای بلندمدت نظامی ایالات متحده و متحدانش اهمیت زیادی دارد.
یکی از بخشهای قابل تأمل این راهبرد، رویکرد آن به مناقشه اوکراین است. سند تصریح میکند که اگرچه «این درگیری باید پایان یابد»، اما مسئولیت اصلی پایان دادن به آن بر دوش اروپا قرار دارد. این موضعگیری نشاندهنده تغییر محسوسی در سیاست واشنگتن نسبت به دولت قبلی است.
پنتاگون به صراحت بیان میکند که اروپا باید «رهبری پشتیبانی دفاعی» از کییف را بر عهده گیرد. این جابهجایی مسئولیت بخشی از راهبرد کلانتر است که در آن از متحدان اروپایی انتظار میرود نقش اصلی در امنیت قاره خود را ایفا کنند. سند تأکید میکند که «تأمین و حفظ صلح نیازمند رهبری و تعهد متحدان ما در پیمان آتلانتیک شمالی خواهد بود».
این رویکرد با سیاست «ایالات متحده در اولویت» همخوانی دارد که در آن واشنگتن به دنبال کاهش بار نظامی و مالی خود در مناطقی است که میتوانند مسئولیت امنیت خود را بر عهده گیرند. این امر میتواند پیامدهای گستردهای برای ساختار امنیتی اروپا و نقش ایالات متحده در این قاره داشته باشد.
گرینلند: اهمیت راهبردی یک سرزمین قطبی
پنتاگون در بخشی از این راهبرد، گرینلند را به عنوان یک «سرزمین کلیدی راهبردی» معرفی میکند که دسترسی نیروهای نظامی آمریکایی به آن باید تضمین شود. این اشاره به گرینلند در زمینه تحولات ژئوپلیتیک مناطق قطبی اهمیت ویژهای دارد.
سند با اشاره به شرایطی که دولت ترامپ با آن روبهرو شده، بیان میکند که «دسترسی ایالات متحده به سرزمینهای کلیدی مانند کانال پاناما و گرینلند به طور فزایندهای مورد تردید بود». این جمله نشان میدهد که واشنگتن نگران از دست دادن نفوذ خود در مناطق استراتژیک است.
وزارت دفاع تأکید میکند که «دسترسی نظامی و تجاری ایالات متحده به سرزمینهای کلیدی، به ویژه کانال پاناما، خلیج آمریکا و گرینلند» تضمین خواهد شد. این تعبیر به «خلیج آمریکا» که احتمالاً اشاره به خلیج مکزیک یا مناطق اطراف آن دارد، نشاندهنده تمایل واشنگتن برای تسلط بر حوزههای نزدیک خود است.
گرینلند به دلیل موقعیت جغرافیایی، منابع طبیعی و اهمیت در مسیرهای دریایی قطب شمال، برای ایالات متحده از اهمیت راهبردی برخوردار است. با گرم شدن زمین و باز شدن مسیرهای دریایی جدید در قطب شمال، این جزیره اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
چین: رقابت بدون تقابل مستقیم
برخلاف روسیه که به صراحت به عنوان «تهدید» معرفی شده، چین در این راهبرد به عنوان تهدید توصیف نشده است. با این حال، پنتاگون پکن را به عنوان «دومین کشور قدرتمند پس از ایالات متحده» شناسایی میکند. این تمایز در لحن و تعبیر، نشاندهنده رویکرد پیچیدهتری است که واشنگتن نسبت به چین در پیش گرفته است.
هدف اعلام شده در قبال چین، «بازداشتن پکن در منطقه اقیانوسیه هند و آرام از طریق قدرت، اما نه رویارویی» است. این جمله کلیدی نشان میدهد که ایالات متحده به دنبال حفظ برتری نظامی و بازدارندگی است، اما در عین حال از درگیری مستقیم با چین پرهیز میکند.
راهبرد امنیت ملی از وزارت دفاع میخواهد که «تعادلی مساعد از قدرت نظامی در منطقه اقیانوسیه هند و آرام» را حفظ کند. سند به صراحت بیان میکند که هدف از این امر «سلطه، تحقیر یا خفه کردن چین نیست». برعکس، هدف به عنوان «بسیار جاهطلبانهتر و منطقیتر» توصیف شده است: «صرفاً تضمین اینکه نه چین و نه هیچ کس دیگری بتواند بر ما یا متحدانمان سلطه یابد».
این رویکرد ادعا میکند که پنتاگون به دنبال ایجاد شرایطی است که در آن هیچ قدرتی نتواند منطقه اقیانوسیه هند و آرام را تحت کنترل خود درآورد. این استراتژی بر پایه موازنه قدرت و جلوگیری از هژمونی یک بازیگر واحد بنا شده است.
پنتاگون تأکید میکند که بازدارندگی پکن هدفش «تغییر قدرت یا مبارزه برای بقا نیست»، بلکه تضمین شرایط مساعدی است که ایالات متحده و همزمان چین نیز بتوانند آن را بپذیرند. این تعبیر نشاندهنده جستجوی راهی برای همزیستی رقابتی است که در آن هر دو طرف بتوانند منافع خود را حفظ کنند بدون آنکه به جنگ تمامعیار کشیده شوند.
این رویکرد ظاهرا منعکسکننده واقعگرایی در سیاست خارجی است، جایی که رهبران واشنگتن به خوبی میدانند که رویارویی نظامی با چین نه تنها هزینهبر و خطرناک است، بلکه میتواند پیامدهای فاجعهباری برای اقتصاد جهانی داشته باشد. اما فقط ظاهرا!
کره شمالی: تهدیدی مستقیم و فزاینده
راهبرد جمهوری خلق دموکراتیک کره را به عنوان «یک تهدید نظامی مستقیم» برای جمهوری کره و ژاپن، هر دو متحد ایالات متحده، توصیف میکند. پنتاگون سئول را از احتمال حمله کره شمالی هشدار داده و اضافه میکند که نیروهای موشکی پیونگیانگ قادر به هدف قرار دادن اهداف در کره جنوبی و ژاپن با سلاحهای متعارف، هستهای و سایر سلاحهای کشتار جمعی هستند.
نکته مهمتر آنکه سند تأکید میکند: «نیروهای هستهای جمهوری خلق دموکراتیک کره به طور فزایندهای قادر به تهدید قلمرو ایالات متحده هستند. این نیروها در حال رشد از نظر اندازه و پیچیدگی بوده و خطری واضح و حاضر برای حمله هستهای به قلمرو آمریکا را نشان میدهند».
این ارزیابی نشان میدهد که برنامه موشکی و هستهای کره شمالی دیگر صرفاً یک تهدید منطقهای نیست، بلکه به یک تهدید مستقیم علیه سرزمین اصلی ایالات متحده تبدیل شده است. این امر اهمیت بازدارندگی و دفاع موشکی را برای واشنگتن دوچندان میکند.
ایران: نگرانی هستهای و فرصتهای منطقهای
پنتاگون ادعا میکند که ایران ممکن است تلاش کند سلاحهای هستهای به دست آورد و از جمله راهبردهایی که در این راستا به کار میگیرد، امتناع از مذاکره در مورد برنامه هستهای خود است. سند هشدار میدهد: «با این حال، اگرچه ایران در ماههای اخیر شکستهای جدی را متحمل شده، به نظر میرسد مصمم است نیروهای نظامی متعارف خود را بازسازی کند. رهبران ایران همچنین احتمال تلاش مجدد برای توسعه سلاح هستهای را باز گذاشتهاند و حتی حاضر به ورود به مذاکرات معنادار نیستند».
این ارزیابی نشان میدهد که واشنگتن نگران بازگشت ایران به مسیر کسب سلاح هستهای است، به ویژه در شرایطی که تهران از مذاکره سر باز میزند. سند یادآوری میکند که دونالد ترامپ «همواره به روشنی بیان کرده که به ایران اجازه داده نخواهد شد سلاحهای هستهای کسب کند».
یکی از بخشهای بسیار جنجالبرانگیز این سند، اشاره به عملیاتی به نام «چکش نیمهشب» در بیستویکم ژوئن علیه ایران است. سند ادعا میکند: «نیروهای مشترک این کار را بدون هیچ نقصی انجام دادند و برنامه هستهای ایران را نابود کردند».
این ادعا که هیچ تأییدی از منابع مستقل ندارد، میتواند یا بخشی از جنگ روانی و فشار بر ایران باشد، یا اشاره به عملیات طبقهبندیشدهای که هنوز به طور کامل افشا نشده است. قرار دادن چنین ادعای بزرگی در یک سند رسمی راهبردی، نشاندهنده اهمیتی است که دولت ترامپ به مسئله هستهای ایران میدهد.
تقویت نظامی اسرائیل: با این حال، پنتاگون همزمان اعلام میکند که شرایط کنونی «فرصتهای قابل توجهی» برای ایالات متحده فراهم میکند. برای مثال، سند به امکان تقویت توانمندیهای دفاعی اسرائیل و پیشبرد «منافع مشترک» بر اساس تلاشهای ترامپ برای «تأمین صلح در خاورمیانه» اشاره میکند.
فروش سلاح به اعراب: سند افزوده است: «به همین ترتیب، در منطقه خلیج، شرکای ایالات متحده به طور فزایندهای مایل و قادر به انجام کارهای بیشتر برای دفاع از خود در برابر ایران و نیروهای وابسته به آن هستند، از جمله با خرید و به خدمت درآوردن انواع سامانههای نظامی آمریکایی».
این موضع نشان میدهد که واشنگتن به دنبال ایجاد ائتلافی منطقهای علیه نفوذ ایران است و در عین حال از فروش تسلیحات به متحدان خود در منطقه برای تقویت توان دفاعی آنها استفاده میکند.
نیمکره غربی: احیای دکترین مونرو
یکی از محورهای اصلی این راهبرد، تأکید بر ضرورت حفاظت از منافع ایالات متحده در نیمکره غربی است. سند بر اولویتدهی به امنیت داخلی و منطقه اقیانوسیه هند و آرام تأکید دارد، اما همزمان اعلام میکند: «ما به طور فعال و شجاعانه از منافع ایالات متحده در سراسر نیمکره غربی دفاع خواهیم کرد».
این تعهد نشاندهنده بازگشت به تفکر سنتی آمریکایی است که نیمکره غربی را حوزه نفوذ طبیعی ایالات متحده میداند. وزارت دفاع اعلام میکند که اگرچه واشنگتن روابط خوبی با «همسایگان» خود از کانادا تا آمریکای مرکزی و جنوبی حفظ خواهد کرد، اما از آنها خواهد خواست که «منافع مشترک» را احترام و از آنها دفاع کنند.
سند با لحنی تهدیدآمیز اضافه میکند: «جایی که این کار را نکنند، ما آماده خواهیم بود تا اقدامات مشخص و قاطعی انجام دهیم که به طور عینی منافع ایالات متحده را پیش ببرند».
این عبارت نشان میدهد که واشنگتن حاضر است در صورت نیاز، از زور یا فشار برای تضمین منافع خود در منطقه استفاده کند. این رویکرد میتواند شامل اقدامات اقتصادی، دیپلماتیک یا حتی نظامی باشد.
جالبتوجهترین بخش این است که سند این رویکرد را «ضمیمه ترامپ به دکترین مونرو» مینامد. دکترین مونرو که در سال ۱۸۲۳ اعلام شد، اساساً به کشورهای اروپایی هشدار داد که از مداخله در امور نیمکره غربی خودداری کنند. احیای این دکترین در قرن بیستویکم نشاندهنده تمایل واشنگتن برای اعمال کنترل بیشتر بر حوزه نزدیک خود است.
سند ادعا میکند که نیروهای مسلح ایالات متحده آماده اجرای این رویکرد با «سرعت، قدرت و دقت» هستند و به عنوان مثال به عملیات نظامی علیه ونزوئلا اشاره میکند که به «ربودن رئیسجمهور نیکلاس مادورو» منجر شد.
این اشاره به عملیاتی علیه یک رئیسجمهور منتخب کشور دیگر، نشاندهنده آمادگی واشنگتن برای نقض حاکمیت ملی کشورها در صورتی است که منافعش را تهدید کند. این موضع میتواند واکنشهای شدید بینالمللی را برانگیزد.
اروپا: خودکفایی دفاعی به عنوان هدف
یکی از محورهای مهم این راهبرد، تأکید بر اینکه اروپا باید مسئولیت اصلی دفاع از خود را بر عهده بگیرد. سند بیان میکند: «اینکه اروپا مسئولیت اصلی دفاع متعارف خود را بر عهده گیرد، پاسخ به تهدیدات امنیتی است که با آن روبهروست».
پنتاگون اعلام میکند که «متحدان پیمان آتلانتیک شمالی را تشویق و توانمند خواهد کرد تا مسئولیت اصلی دفاع متعارف اروپا را بر عهده بگیرند، با پشتیبانی حیاتی اما محدودتر ایالات متحده».
این رویکرد نشاندهنده تغییر اساسی در نقش ایالات متحده در پیمان آتلانتیک شمالی است. به جای اینکه واشنگتن نقش رهبری و محافظت از اروپا را بر عهده داشته باشد، اکنون انتظار دارد که اروپاییها بار اصلی دفاعی خود را بپذیرند. این امر میتواند پیامدهای عمیقی برای ساختار و کارکرد پیمان آتلانتیک شمالی داشته باشد و موجب افزایش هزینههای دفاعی کشورهای اروپایی شد
تحول در اولویتهای راهبردی
راهبرد ملی دفاعی جدید ایالات متحده نشاندهنده چرخشی قابل توجه در اولویتهای امنیتی واشنگتن است. این سند با تمرکز بر حفظ برتری در نیمکره غربی، بازدارندگی رقبای راهبردی بدون درگیری مستقیم، انتقال مسئولیتهای دفاعی به متحدان، و تأکید بر منافع ملی مشخص، نقشه راهی برای سیاست دفاعی دولت ترامپ ارائه میدهد.
این راهبرد همچنین منعکسکننده تفکری است که در آن ایالات متحده دیگر به دنبال نقش پلیس جهانی نیست، بلکه میخواهد منابع و توجه خود را بر حوزههای حیاتی متمرکز کند. این تغییر رویکرد میتواند تأثیرات عمیقی بر نظم امنیتی جهانی، روابط ایالات متحده با متحدان و رقبا، و ساختار قدرت بینالمللی داشته باشد.
