
گفتگوی ناپولیتانو و و آلستر کروک (آلاستر کروک)
ترجمه و تألیف مجله جنوب جهانی
در هفتههای اخیر، شاهد وقوع یکی از پیچیدهترین عملیات اطلاعاتی-امنیتی علیه ایران بودهایم که با وجود برنامهریزی گسترده و هماهنگی میان دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل، با شکست مواجه گردید. این رویداد، تجلی بارز فروپاشی تدریجی نظم لیبرال غرب و گذار به سوی رویکردهای خشنتر در سیاست خارجی ایالات متحده است.
بنیادهای نظری این عملیات در مفهوم «امپریالیسم لیبرال» ریشه دارد، نظریهای که بر پایه باور به ضرورت سرنگونی حکومتهای ضعیف و ناکارآمد استوار است. این رویکرد که در گذشته بر قدرت نرم و ابزارهای دیپلماتیک تکیه میکرد، اکنون به دلیل ناکامی در ایجاد جوامع فراگیر و پاسخگو در داخل کشورهای غربی، به سمت اعمال قدرت خشن و سخت سوق یافته است. این تحول، خود نشانهای از بحران عمیق ساختاری در نظام سیاسی غرب به شمار میرود.
رئیسجمهور روسیه در واکنش به این تحولات، به نکته بنیادین اشاره کرده که چگونه اصول منشور سازمان ملل متحد – که هشتاد سال پیش بر پایه برابری، احترام به حاکمیت ملی، عدم دخالت در امور داخلی کشورها و حل اختلافات از طریق گفتگو بنا نهاده شد – امروز بیش از هر زمان دیگری مورد نیاز است. نادیده گرفتن این اصول اساسی هرگز به نتیجه مثبتی نینجامیده و نخواهد انجامید. بحران اوکراین نمونه بارز این واقعیت است که چگونه سالها نادیده انگاشتن منافع مشروع روسیه و پیشروی عمدی پیمان نظامی آتلانتیک شمالی به سوی مرزهای این کشور – برخلاف تعهدات صریح و علنی داده شده – به درگیری نظامی گسترده منجر شد.
عملیات مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران در دو مرحله کاملاً متمایز اجرا شد. در مرحله نخست، در حالی که ایران تصور میکرد در مسیر مذاکرات دیپلماتیک با مقامات آمریکایی قرار دارد، تنها دو روز پس از آن، عملیات غافلگیرانهای آغاز گردید. این عملیات شامل نفوذ گروههای کوچک مسلح به خاک ایران بود که مجهز به پهپادهای کوچک حملهای و سلاحهای ضد زره بودند. هدف اولیه این گروهها، حمله به سامانههای هشدار اولیه ایران در محدوده نزدیک بود.
این حمله اولیه موجب سردرگمی موقت در دستگاه دفاعی ایران شد، زیرا سامانههای رصد و هشدار هیچ نشانهای از منشأ حملات دریافت نکرده بودند. در واکنش، ایران به حالت دفاعی درآمد و برخی از تجهیزات راداری خود را به تونلهای زیرزمینی منتقل کرد. اسرائیل از این فرصت بهرهبرداری کرده و موشکهای کروز بُرد بلند را از خارج از حریم هوایی ایران شلیک کرد تا عملیات «قطع سر» را انجام دهد – یعنی حذف فیزیکی رهبران نظامی و سیاسی. همزمان، پهپادهای هدفمندی علیه دانشمندان و مقامات سیاسی به پرواز درآمدند.
این حمله غافلگیرانه بیتردید موجی از شگفتی و نگرانی در سطوح مختلف ساختار امنیتی ایران ایجاد کرد. اما نکته قابل توجه این است که بازیابی و بازسازی ساختار فرماندهی تنها دوازده ساعت به طول انجامید. فرماندهان جدید به سرعت جایگزین کسانی شدند که در حملات کشته شده بودند، و کشور وارد مرحلهای شد که میتوان آن را «جنگ دوازده روزه» نامید. این دوره با تصمیم ناگهانی و غیرمنتظره رئیسجمهور آمریکا – که به درخواست اسرائیل برای متوقف کردن حملات موشکی ایران علیه خاک اسرائیل پاسخ داد – با اعلام آتشبس به پایان رسید.
پس از ناکامی مرحله نخست، دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل استراتژی خود را تغییر دادند و به سناریوی متفاوتی روی آوردند. این بار، هدف ایجاد آشوب گسترده از طریق نفوذ افراد آموزشدیده و مسلح از خارج کشور بود. این عناصر – که بخش قابل توجهی از آنان کُرد بودند و به منطقه کرمانشاه در غرب ایران اعزام شده بودند، علاوه بر اعضای سازمان مجاهدین خلق – با هدف ایجاد خشونت حداکثری وارد خاک ایران شدند.
طرح عملیاتی این مرحله بر پایه تاکتیک شناختهشدهای بود: ابتدا گروههای خشن جمعیت را به خیابانها بکشانند، سپس از طریق تکتیراندازان مستقر بر بامهای ساختمانها به نیروهای امنیتی شلیک کنند. نیروهای امنیتی که قادر به تشخیص دقیق منشأ شلیکها نیستند، در واکنش ممکن است به سوی جمعیت آتش گشایند و در نتیجه، کشته شدن افراد بیگناه موجب تشدید خشم عمومی و گسترش ناآرامیها گردد. این همان الگویی است که در رویداد میدان در اوکراین به اجرا درآمد و منجر به تحولات بزرگ سیاسی در آن کشور شد.
تا حدودی این طرح موفق به ایجاد آشوب شد، اما سپس ایران با حرکتی غافلگیرانه، روند را معکوس کرد: اینترنت قطع شد، تماسهای بینالمللی مسدود گردید و مهمتر از همه، سامانه ارتباطات ماهوارهای استارلینک از کار افتاد. این اقدام برای دستگاههای اطلاعاتی آمریکا و غرب باورنکردنی بود؛ آنان تصور میکردند که قطع چنین سامانهای غیرممکن است و استارلینک باید برای همیشه فعال باقی بماند. اما برآوردها نشان میدهد که حدود چهل هزار ترمینال استارلینک در ایران غیرفعال شد.
توانایی ایران در مختل کردن سامانه استارلینک – که تا پیش از این غیرقابل نفوذ تلقی میشد – نشاندهنده پیشرفت قابل توجه در حوزه جنگ الکترونیک است. این قابلیت احتماالً با همکاری چین و استفاده از فناوریهای پیشرفته جنگ الکترونیک، از جمله دکلهای بزرگ مخابراتی که روسیه در اختیار گذاشته، به دست آمده است. پس از قطع ارتباطات، نیروهای امنیتی ایران توانستند محل دقیق ترمینالهای استارلینک را شناسایی کرده و گروههای مسئول ایجاد توهم شورش را دستگیر کنند. تصاویر منتشرشده از انبوه ترمینالهای استارلینک مصادره شده توسط مقامات، گواه بر گستردگی این شبکه اطلاعاتی است.
احتمال دارد که دستگاههای اطلاعاتی ایران – یا حتی چین – توانسته باشند ارتباطات رد و بدل شده از طریق استارلینک را رهگیری کنند و از این طریق به دستورالعملهایی که از مرکز سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا و تلآویو به عوامل میدانی ارسال میشد، دسترسی یابند. این امر میتوانست مزیت اطلاعاتی بزرگی برای ایران فراهم آورد.
نکته حائز اهمیت این است که تمایز میان اعتراضات واقعی مردمی و عملیات سازمانیافته آشوبگری ضروری است. در واقع، در آغاز این دوره، اعتراضات واقعی بازاریان و فعالان اقتصادی وجود داشت که ریشه در سوء مدیریت اقتصادی داشت. این اعتراضات در زمان مذاکرات میان نتانیاهو و مقامات آمریکایی در مجتمع مارالاگو در بیست و هشتم دسامبر – معادل هفتم دی ماه – شدت یافت.
در آن زمان، از طریق عملیاتهای بازار مالی، ارزش پول ملی ایران در یک روز میان سی تا چهل درصد کاهش یافت. این اقدام – که پیشتر نیز در کشورهای دیگر مشاهده شده – از طریق فروش گسترده و عمدی ارز انجام میشود و موجب فروپاشی ارزش پول ملی میگردد. بازرگانان و اصناف بازار که مدل کسبوکار خود را از دست داده بودند، نتوانستند فعالیتهای تجاری خود را ادامه دهند و به همین دلیل به خیابان آمدند.
اما این اعتراضات اقتصادی – که انتقاد از سوءمدیریت اقتصادی دولتهای پیشین از جمله دوران حسن روحانی را در بر داشت – هیچگاه به معنای مخالفت با جمهوری اسلامی نبود. این اعتراضات صرفاً ناشی از نارضایتی از عملکرد اقتصادی بود. در واقع، ایران میتوانست با داشتن توافقات مبادله ارزی با چین – که در چنین شرایطی برای خرید و تثبیت ارزش پول ملی وارد عمل میشوند – از این بحران جلوگیری کند، اما چنین اقدامی صورت نگرفت و تاکنون نیز بازیابی کامل صورت نگیرفته است.
پس از هشتم یا نهم ژانویه – حدوداً نوزدهم دی ماه – که ایران ارتباطات را قطع کرد و سکوت اطلاعاتی بر فضا حاکم شد، رسانههای غربی و دستگاههای تبلیغاتی از مشاهده میلیونها نفری که در خیابانهای تهران و سایر شهرهای ایران در حمایت از جمهوری اسلامی به راهپیمایی پرداختند، غافل ماندند. این تظاهرات گسترده حمایتی، بهطور کامل نادیده گرفته شد، گویی اصلاً وجود نداشته است. این خود نشاندهنده شکست بزرگ اطلاعاتی است که از غرور و خودبینی سرچشمه میگیرد – باوری که همه کشورهای منطقه ضعیفاند و میتوان به راحتی آنها را سرنگون کرد.
منشأ این شکست عظیم اطلاعاتی را باید در چند عامل جستجو کرد:
اول، اتکای بیش از حد به اطلاعات مهاجران و تبعیدیان: تجربه نشان داده که اتکا به افراد مخالفی که سالهاست خارج از کشور خود زندگی میکنند، بدترین منبع برای دریافت اطلاعات دقیق و قابل اعتماد درباره اوضاع واقعی یک کشور است. این افراد اغلب تحت تأثیر آرزوها و تمنیات شخصی خود، واقعیتهای میدانی را تحریف کرده و به دولتهای غربی اطلاعات نادرست ارائه میدهند. تعداد زیادی از ایرانیان تبعیدی در اروپا و آمریکا، اطلاعات مبتنی بر آرزوهای خود – نه واقعیات عینی – را به دستاندرکاران سیاست در اختیار میگذارند.
دوم، ارزیابی نادرست از وضعیت داخلی ایران: ارزیابی اطلاعاتی دستگاههای غربی مبتنی بر این فرض بود که ایران ساختاری شکننده و آسیبپذیر دارد – همچون خانهای از ورق بازی – که با کشته شدن رهبر یا حمله به سپاه پاسداران و بسیج، کل ساختار فرو خواهد ریخت و کشور به وضعیتی مشابه سوریه امروز – سرزمینی خالی و پر از هرجومرج – تبدیل خواهد شد. اما این ارزیابی کاملاً نادرست بود.
سوم، نادیده گرفتن انسجام درونی نظام: در طول تمام این فرایند، حتی با وجود ادعاهای رسانهای مبنی بر وجود مشکلات فراوان، هیچگونه خیانت یا فرار از صفوف رهبری مشاهده نشد. هیچ فراری از سپاه پاسداران، ارتش یا نیروهای بسیج وجود نداشت. حتی منابع اسرائیلی نیز مجبور به پذیرش این واقعیت شدند. نظام تحت این حملات هیچ تزلزلی نشان نداد و این احتمالاً دلیل اصلی سردرگمی رئیسجمهور آمریکا درباره اقدامات بعدی است.
پس از شکست در ایجاد ناآرامیهای گسترده، گزینههای پیشروی آمریکا و اسرائیل محدود شده است. رئیسجمهور آمریکا به دنبال عملیاتی سریع، کوتاه و قاطع است – چیزی شبیه به عملیات ربودن رئیسجمهور ونزوئلا – که بتواند تیترهای رسانهای جذاب ایجاد کند. اما معضل این است که چنین عملیاتی در مورد ایران عملی نیست.
بر اساس اطلاعات منتشرشده در مطبوعات اسرائیلی، این کشور پیشتر انتظار داشت عملیات در چهاردهم ژانویه – حدوداً بیست و چهارم دی ماه – اجرا شود، اما پیامی مبنی بر لغو آن دریافت کرد و هنوز مشخص نیست چه عاملی موجب تغییر تصمیم شد. اما شناخته شده است که رئیسجمهور آمریکا پیشتر قصد ترور رهبر ایران را داشته است – نه ربودن، بلکه کشتن او.
احتمال دارد این طرح هنوز به طور کامل از ذهن وی محو نشده باشد، چرا که پس از سخنرانی رهبر ایران در روز جمعه که در آن نقش آمریکا در ناآرامیها را به شدت محکوم و رئیسجمهور آمریکا را «جنایتکار» خواند، واکنش شدیدی نشان داده است. این شخص از تحقیر یا بیاحترامی به شدت ناراحت میشود و گفته میشود به خاطر این اظهارات بسیار خشمگین است.
اسرائیل به وضوح فاقد توان اطلاعاتی لازم برای اجرای عملیات «قطع سر» علیه ایران است. بنابراین تنها گزینهای که در این مرحله میتواند به رئیسجمهور آمریکا ارائه دهد، حملهای گسترده و فراگیر به ایران است – یعنی هدف قرار دادن رهبری سپاه پاسداران، نیروهای بسیج و مراکز ارتباطی اصلی.
اما برخی از مقامات وزارت دفاع آمریکا احتمالاً استدلال میکنند که این ساختمانها خالی خواهند بود؛ فرماندهان در انتظار حمله در دفاتر خود نخواهند نشست. پس چه دستاوردی از چنین حملهای حاصل خواهد شد؟
نکته بسیار مهم این است که ایران از طریق کانالهای مختلف، پیام کاملاً صریح و روشنی به آمریکا ارسال کرده است: اگر از سوی اسرائیل یا خود آمریکا – به هر شکلی، چه عملیات قطع سر و چه هر نوع حمله دیگر – مورد تهاجم قرار گیرد، جنگ تمامعیار آغاز خواهد شد. ایران پایگاههای نظامی آمریکا و اسرائیل را هدف خواهد گرفت. این جنگ فراگیر و بیامان خواهد بود و ایران تا آخرین حد پیش خواهد رفت.
علاوه بر این، ایران اعلام کرده که تنگه هرمز را به طور کامل مسدود خواهد کرد و این انسداد ماهها ادامه خواهد یافت. هیچ نفتی به سمت غرب عبور نخواهد کرد. این هشدار جدی است و باید با تمام وزن آن در نظر گرفته شود.
اسرائیل تلاش میکند تا وضعیت را در بهترین حالت ممکن نشان دهد و میگوید شاید رئیسجمهور آمریکا تنها در انتظار آرام شدن اوضاع و بازگشت مردم به زندگی عادی باشد تا سپس حمله ناگهانی انجام دهد و رهبر ایران را به قتل برساند. اما ایران کاملاً آگاه است که در صورت وقوع چنین حادثهای، جنگ تمامعیار در پیش خواهد بود.
یکی از دلایل تردید، این بود که نتانیاهو نیروهای خود را پیش از چهاردهم ژانویه – زمان برنامهریزیشده برای حمله – عقب کشید، زیرا معتقد بود که اسرائیل پس از مبادله دوازده روزه موشکی با ایران، فاقد سامانههای دفاع هوایی کافی است و در نتیجه ممکن است متحمل تلفات سنگینی شود. بنابراین، تردیدی در اراده نتانیاهو وجود داشت.
طبق گزارشهای مطبوعات اسرائیلی، مشاور امنیت ملی آمریکا به شدت بر این نکته تأکید کرده که نمیتوان عملیاتی سریع و موفق همانند پرونده ونزوئلا انجام داد.
قرار نیست رئیسجمهور آمریکا وارد ایران شود، رهبر آن را برباید و به نیویورک منتقل کند. این سناریو اصلاً واقعبینانه نیست. بنابراین تنها چیزی که میتواند ارائه دهد، نوعی از جنگ است که منجر به واکنش تمامعیار ایران علیه پایگاههای نظامی غربی در منطقه خواهد شد.
نکته حیاتی این است که این پایگاهها به خوبی دفاع نمیشوند. آنها بر اساس این فرض در منطقه مستقر شدهاند که ایران فاقد موشکهایی برای حمله به آنها بوده و نیازی به سامانههای دفاع هوایی پیشرفته ندارند. تصور بر این بود که این پایگاهها به دلیل فاصله جغرافیایی در اماناند و استقرار در آنها امن است. اما اکنون این پایگاهها عملاً به گروگان سرنوشت تبدیل شدهاند، زیرا ایران هشدار داده که در صورت حمله، آنها را هدف قرار داده و نابود خواهد کرد.
اگر آمریکا یا اسرائیل به ایران حمله کنند، جنگ رخ خواهد داد و نباید هیچ تردیدی در این باره وجود داشته باشد. با این حال، ماشین تبلیغاتی در آمریکا و غرب به شکل باورنکردنی فعال است و پیوسته میگوید که ایران آماده سقوط است، نظام در آستانه فروپاشی قرار دارد و لحظهای دیگر خواهد افتاد.
نادیده گرفتن واقعیات میدانی
این دستگاه تبلیغاتی حتی متوجه نقطه عطف هشتم یا نهم ژانویه نیست – زمانی که ارتباطات قطع شد و سکوت بر فضا حاکم گردید. آنها میلیونها نفر را که در خیابانهای تهران و شهرهای دیگر ایران در حمایت از کشورشان راهپیمایی کردند، ندیدند یا ترجیح دادند نبینند. حمایت گسترده از نظام اسلامی در سراسر ایران وجود دارد، اما آنها طوری رفتار میکنند که گویی این واقعیت اصلاً موجود نیست و نیازی به توجه ندارد.
این شکست بزرگ اطلاعاتی دیگری است که از غرور و تکبر سرچشمه میگیرد – این باور که همه این کشورها ضعیف هستند و میتوان به راحتی آنها را سرنگون کرد. متأسفانه این آسیب بزرگ دستگاههای اطلاعاتی غربی است.
آگاهی از توان موشکی ایران
اختلاف نظر در وزارت دفاع آمریکا
درباره این پرسش که آیا اسرائیل و آمریکا واقعاً آگاهند که ایران میتواند اسرائیل را نابود کند، باید گفت که نظرات تقسیم شدهاند. در وزارت دفاع آمریکا، برخی بر اساس شواهد عینی – نه فرضیات – معتقدند که اسرائیل نمیتوانست از این جنگ جان سالم به در ببرد. این ارزیابی بر پایه آنچه در جنگ دوازده روزه واقعاً رخ داد، استوار است. اسرائیل به شکلی بیسابقه مورد حمله قرار گرفت و خسارات واقعاً قابل توجهی متحمل شد.
اما در مقابل، افراد دیگری وجود دارند – بهویژه کسانی که در تلویزیون ظاهر میشوند و اظهار میکنند که موشکهای ایران درست کار نمیکنند و میتوان به راحتی آنها را ساقط کرد و این مسئلهای نیست. این دسته دوم صرفاً بر اساس احساسات سخن میگویند، نه تفکر منطقی – فقط احساسگرایی محض. آنها میگویند: «چگونه ممکن است ایران بتواند سامانههای موشکی ما را به چالش بکشد؟»
خب، این دنیای جدیدی است که در آن زندگی میکنید، آقایان وزارت دفاع. چین میتواند این کار را انجام دهد. روسیه در حال حاضر این کار را انجام میدهد. و ایران هیچگونه عقب نمانده است. این کشوری نیست که در حال پسرفت یا عقبنشینی باشد.
درس تاریخی از جنگ لبنان ۲۰۰۶
یک واقعه کاملاً صحیح و قابل تأیید از سال ۲۰۰۶ را به یاد میآورم. در آن زمان در لبنان بودم – در دوران جنگ یا به عبارت دقیقتر جنگ ۲۰۰۶ میان حزبالله و اسرائیل. در یک مقطع، حزبالله نزدیک بود جدیدترین ناوشکن اسرائیلی را غرق کند. آنها یک موشک ضد کشتی به سوی آن شلیک کردند که تقریباً آن را به کام مرگ کشاند.
پس از این واقعه، تحقیقاتی در اسرائیل صورت گرفت و از فرمانده نیروی دریایی پرسیده شد که چرا سامانههای دفاعی را فعال نکرده بود. چرا سامانههای دفاعی کشتی غیرفعال بودند؟ پاسخ او قابل تأمل است: به این دلیل که دستگاه اطلاعاتی اسرائیل به ما گفته بود که حزبالله در غارها زندگی میکند و سوار بر الاغ حرکت میکند.
این همه شواهدی بود که به آنها ارائه شد. به آنها گفته شده بود که حزبالله گروهی از عشایر پابرهنه است که در غارها زندگی میکنند و با الاغ جابهجا میشوند – و آنها بهای این تحلیل فاجعهبار را پرداختند. این واقعه را میتوانید بررسی کنید؛ این شواهدی است که به آنها ارائه شد.
این تحلیل گسترده نشان میدهد که چگونه عملیات پیچیده و هماهنگشده آمریکا و اسرائیل علیه ایران به دلایل متعددی با شکست مواجه شد:
اول، اتکای نادرست به منابع اطلاعاتی ضعیف و متعصب – یعنی مهاجران و تبعیدیان ایرانی که اطلاعات مبتنی بر آرزوها و نه واقعیتها ارائه میدادند.
دوم، دستکم گرفتن انسجام و استحکام نظام سیاسی ایران که برخلاف پیشبینیها، هیچ نشانهای از فروپاشی یا فرار از صفوف نشان نداد.
سوم، تحول در توان فناوری و نظامی ایران که توانست سامانههای پیشرفتهای چون استارلینک را مختل کرده و شبکههای جاسوسی را شناسایی و منهدم کند.
چهارم، ناتوانی در تمایز میان اعتراضات اقتصادی محدود و شورش گسترده علیه نظام که منجر به برداشتهای نادرست از وضعیت داخلی شد.
پنجم، نادیده گرفتن حمایت گسترده مردمی از ایران مورد تهدید خارجی که در راهپیماییهای میلیونی پس از شکست عملیات آشوبگری به نمایش درآمد.
خطرات پیشرو و ضرورت بازگشت به عقلانیت
در این برهه حساس تاریخی، جهان شاهد فروپاشی نظم لیبرال غربی است – فرایندی که همچون انفجار یک ستاره در حال مرگ، انرژی منفی و ذرات خطرناک بسیاری را در جریان فروریزی خود آزاد میکند. این پدیده را در ونزوئلا، در بحث گرینلند، و در اروپا بهعنوان یک کل میتوان مشاهده کرد. این فرایند در حال تجزیه است و در طول این روند، دورهای بسیار حساس و بیثبات پیش رو خواهیم داشت که باید با دقت و ظرافت مدیریت شود.
تنها میتوان امیدوار بود که رئیسجمهور آمریکا هنوز توانایی مدیریت این وضعیت پیچیده را داشته باشد، زیرا در غیر این صورت، خطر جنگ تمامعیاری که میتواند کل منطقه خاورمیانه را در بر بگیرد و حتی جهان را به بحران انرژی شدید بکشاند، بسیار جدی است.
بازگشت به حکمت تاریخی
سخنان رئیسجمهور روسیه در این زمینه بسیار حکیمانه و بهموقع است: اصول بنیادین که هشتاد سال پیش پس از جنگ جهانی دوم در منشور سازمان ملل متحد تدوین شد – برابری، احترام به حاکمیت ملی، عدم دخالت در امور داخلی کشورها و حل اختلافات از طریق گفتگو – امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری و حیاتی است.
نادیده گرفتن این اصول اساسی هرگز به نتیجه مثبتی نینجامیده و نخواهد انجامید. بحران اوکراین، بحران خاورمیانه، و بسیاری از تنشهای جهانی امروز، پیامد مستقیم سالها نادیده انگاشتن منافع مشروع کشورها و پیشروی به سوی مرزهای آنها برخلاف تعهدات داده شده است.
در نهایت، شکست عملیات آمریکا و اسرائیل علیه ایران نه تنها نشاندهنده قدرت و انسجام داخلی ایران است، بلکه هشداری جدی به غرب است که دوران تکقطبی به پایان رسیده و جهان چندقطبی نوینی در حال شکلگیری است که در آن، احترام متقابل و رعایت حقوق حاکمیتی کشورها تنها راه حفظ صلح و ثبات جهانی خواهد بود.
این گفتگو نشان میدهد که غرور و خودبینی، حتی با تمام امکانات فناوری و نظامی، نمیتواند جایگزین تحلیل دقیق، احترام به واقعیات میدانی و رعایت اصول بنیادین حقوق بینالملل باشد.

