
نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجله جنوب جهانی
وقتی امپراتوری در یک تماس تلفنی خلاصه میشود: سیاستِ درباریِ سیانان برای یک جمهوریِ تسخیرشده
تحلیلی از سیانان که هماکنون در حال واکاوی آن هستیم —به قلم استفانو پوزبون با عنوان «ونزوئلا: چهار نشانه از گرم شدن روابط ترامپ و رودریگز»— سخن خود را با ونزوئلا به مثابه یک کشور، یک ملت یا حتی جامعهای که زیر فشار خردکننده برای بقا میجنگد، آغاز نمیکند. این تحلیل با یک پیشفرض امپریالیستی آغاز میشود؛ پیشفرضی چنان آشنا در رسانههای شرکتی غرب که گویی نیازی به تصریح ندارد: سرنوشت ونزوئلا نه در کاراکاس، بلکه در واشینگتن رقم میخورد. نه توسط نهادها، نه به موجب قانون و نه با جنبش تودهها؛ بلکه با خلقوخوی یک مرد، میزان دسترسی یک رهبر، یک تماس، یک تمجید، یک کیسهٔ هدایا یا یک فرصت عکاسی. در اینجا، سیاست تا سطح دسیسههای درباری تقلیل مییابد. و هنگامی که این تقلیل را پذیرفتید، هر آنچه در ادامهٔ مقاله میآید، در جامهٔ «تحلیل» خودنمایی میکند، حال آنکه در واقعیت، چیزی جز یک تور هدایتشده به سوی تسلیم و انقیاد نیست.
نخستین ترفند روایت را بنگرید: جایگزینی «سیاست حاکمیتی» با «نزدیکیِ شخصی». از خواننده دعوت میشود تا افق سیاسی ونزوئلا را از سوراخ کلیدی تنگ تماشا کند: چه کسی با ترامپ سخن گفت، چه کسی او را خشنود ساخت، چه کسی او را درک میکند و چه کسی «رابطهٔ شخصی گرمتری» با او دارد. این یک انتخاب سبکشناختیِ گذرا نیست، بلکه موتور محرک مقاله است. با تبدیل مبارزه بر سر آیندهٔ یک ملت به رقابتی برای جلب عنایت امپریال، این نوشتار به شکلی خاموش، محلِ استقرارِ «مشروعیت» را تغییر میدهد. مسئله دیگر بر سر قدرت نیست —که در دست کیست، چگونه اعمال میشود و به چه کسی خدمت میکند— بلکه مسئله بر سر «دسترسی» است. فرضیه اینگونه القا میشود: اگر بتوانی به اندازهٔ کافی به امپراتور نزدیک شوی، شاید جمهوری زنده بماند؛ و اگر نتوانی، کارَت تمام است. این قدیمیترین کیمیای پروپاگانداست: تبدیل «سلطه» به «صمیمیت»، تا ناگهان قفس، شبیه به یک دستدادنِ دوستانه به نظر برسد.
ترفند دوم، «بزکِ اخلاقی» است؛ یعنی جلوه دادنِ اجبار به مثابه همکاری، آن هم تنها با تغییر چند فعل. در روایتِ این مقاله، جابهجاییِ مقامات عالیرتبهٔ ایالات متحده و حضور قدرت آمریکا، تحت عناوینِ «گرم شدن روابط»، «تقویت هماهنگی»، «ازسرگیری پروازها» و «بازگشت ثبات» بیان میشود. زبانِ متن، اداری و تسکیندهنده است: تعامل، آمادگی، شتاب. گویی صدای آرامِ حسابدارِ امپراتوری را میشنوید که توضیح میدهد ترازنامه در حال بازگشت به تعادل است. آنجا که مقاله سفر رئیس سیا (CIA) را توصیف میکند، بر فضا، ژستها و جلوههای بصری تکیه میدارد —جزئیاتی که مواجهه را عادی و حتی دوستانه نشان میدهد؛ چنانکه گویی قدرتِ اطلاعاتی تنها یک اکسسوریِ دیپلماتیک است، شبیه به کراواتی که پس از یک جلسهٔ طولانی شل شده باشد. این بیطرفی نیست؛ این یک تکنیک روایی است که سلطه را چنان صیقل میدهد تا شبیه به یک دادوستدِ بینالمللیِ معمول به نظر آید.
ترفند سوم، مدیریتِ ظریفِ «خشونت» است؛ نه انکار صریح آن، بلکه ناپدید کردنِ کنترلشدهاش. مقاله به یورش به کاراکاس با صفت «بهتآور» اشاره میکند و گذرا از مرگومیرها سخن میگوید، اما اجازه نمیدهد خواننده در معنای «زور و قدرت» درنگ کند. تأمل نمیکند. سنجشی در کار نیست. مستقیماً به آنچه این وقایع دربارهٔ حاکمیت، قانونمندی یا ساختار قدرت در نیمکرهٔ غربی دلالت دارند، نمینگرد. در عوض، خشونت به مثابه یک دستاندازِ روایتی قلمداد میشود که داستان به سرعت از روی آن عبور میکند تا به موضوع اصلی بازگردد: اینکه چه کسی توجه ترامپ را شکار میکند. پروپاگاندا در شکل تکاملیافتهاش اینگونه عمل میکند. نیازی به دروغگوییِ جنجالی ندارد؛ صرفاً به حرکتِ مداوم ادامه میدهد و از ایستادن باز میزند تا مبادا خواننده دریابد که اگر حقایق اجازهٔ قد برافراشتن داشتند، چه معنای دهشتناکی مییافتند.
شگرد چهارم به شکلی طبیعی از پی میآید: «ناگزیری». ساختار مقاله مانند یک تابلوی امتیازات است —«چهار نشانه»— فهرستی مرتب و شمارهگذاریشده که توهمِ قطعیتِ تجربی را ایجاد میکند. فهرستها ابزار محبوبِ نویسندگان پروپاگاندا هستند، چرا که شبیه به «سند و مدرک» به نظر میرسند. خواننده هدایت میشود تا هر «نشانهٔ» شمارهگذاریشده را پلهای از یک فرآیند خطی بپندارد؛ نوعی گرانشِ سیاسی که ونزوئلا را به سوی واشینگتن میکشد. حتی افعال نیز این حس شتاب را تقویت میکنند: «به دست آوردن»، «گرم شدن»، «ازسرگیری»، «نوید دادن». تاریخ به مثابه خیابانی یکطرفه عرضه میشود. جایی برای گسست، امتناع یا چرخش به عقب وجود ندارد؛ تنها انطباق با مرکز امپراتوری میسر است. قالبِ فهرست، مبارزهای پیچیده را به یک چکلیستِ مرتب بدل میکند و بدینسان، زیردستی و تبعیت را به جای آنکه عرصهای برای منازعه نشان دهد، شبیه به توالیِ منطقیِ رویدادها جلوه میدهد.
در کنار ناگزیری، تکنیک پنجم قرار دارد: «تکثرگراییِ شبیهسازیشده». مقاله دوئلی میان دو زن —رودریگز و ماچادو— ترتیب میدهد و آنها را به عنوان دو رویکردِ متضاد قاببندی میکند. اما این درام چنان چیده شده است که هر دو مسیر در نهایت به یک تخت پادشاهی ختم میشوند. قهرمانِ واقعی، هیچکدام از بازیگران ونزوئلایی نیستند، بلکه «عنایت ترامپ» است. بازدید ماچادو از کاخ سفید با زبانِ «نمایش» روایت میشود —مدال، کیسهٔ هدایا، جلسهٔ عکاسی— که بیش از آنکه سیاست باشد، تئاتر است. فقدان «حمایت عملی» از او، نه به عنوان حقیقتی دربارهٔ محاسبات امپریالیستی، بلکه به مثابه نقطهای از پیرنگِ داستانی تلقی میشود که در آن، امپراتوری مدیرِ مورد نظر خود را برمیگزیند. پروپاگاندا اینگونه خشم را خلع سلاح میکند: به شما رقابتی برای تماشا میبخشد، در حالی که قواعدِ بازی دستنخورده باقی میمانند.
ششمین حرکت روایی، تبدیل «سرکوب» به «عملگرایی» (پراگماتیسم) است. اخراج مهاجران به عنوان یک موضوع اداری نگریسته میشود —چیزی که از سر گرفته شده، مدیریت شده و برای بازیگرانِ حلقهٔ ترامپ اعتبار کسب کرده است. انسانهایی که جابهجا میشوند، نه به مثابه کارگرانی آواره در یک سیستم کلان و نه به عنوان قربانیان خشونتِ نظمِ نیمکرهای، بلکه همچون واحدهایی در یک خط لولهٔ سیاستی بازنمایی میشوند. این یک تکنیک رسانهای کلاسیک است: حذفِ «کلیتِ اجتماعی» و ارائهٔ ماشینآلات به عنوان «عقل سلیم». وقتی ماشین کار میکند، میگویند «در حال فعالیت» است؛ وقتی متوقف میشود، میگویند «یک مشکل» پیش آمده است. محتوای اخلاقیِ این ماشین هرگز بازخواست نمیشود. این نوشتار، خودِ «نظم» را بالاترین خیر میپندارد، حتی اگر این نظم با زور برقرار شده باشد.
مجموعِ این شگردها، یک اثر ایدئولوژیکِ واحد پدید میآورند: عادیسازیِ «نظارت امپریالیستی» از طریق روایتِ آن به مثابه «حکمرانیِ معمول». از خواننده خواسته نمیشود به این بیندیشد که گره خوردنِ سرنوشت سیاسی یک ملت مستقل به تأییدِ رهبر یک امپراتوری چه معنایی دارد؛ بلکه از او خواسته میشود این وضعیت را به عنوان شرایط طبیعیِ نیمکره بپذیرد. این مقاله به طور علنی در این باره استدلال نمیکند، نیازی هم به این کار ندارد؛ بلکه آن را «اجرا» میکند. جهانی را به تصویر میکشد که در آن قدرت از واشینگتن جاری میشود، مشروعیت توسط واشینگتن اعطا میگردد و «ثبات» همان چیزی است که وقتی رهبران محلی یاد میگیرند مردمشان را به گونهای مدیریت کنند که واشینگتن را خشنود سازد، رخ میدهد. کارکرد واقعی این مقاله، اطلاعرسانی به افکار عمومی دربارهٔ ونزوئلا نیست، بلکه تمرین دادنِ مخاطب برای پذیرشِ —آرام، عملگرایانه و تقریباً مؤدبانهٔ— تبدیلِ «حاکمیت» به یک «رانتِ قابل مذاکره» است.
نفت، امپراتوری و جنایتِ دیرینهٔ «قیمومت»
اگر بیانیههای مطبوعاتی، پرگوییهای خبری و دستدادنهای نمایشی را کنار بزنیم، آنچه باقی میماند داستانی به قدمتِ خودِ امپراتوری است. دولتی قدرتمند، ملتی دیگر را در ادارهٔ منابع خویش ناتوان اعلام میکند، خود را در نقش «متولی» قرار میدهد و غصبِ ثروت را «اقدامی حفاظتی» مینامد. این دیپلماسی نیست؛ مشارکت نیست؛ این «قیمومت» (Trusteeship) است —دکترین استعماری که میگوید قدرتمندان باید به جای ضعفا حکومت کنند، چرا که ضعفا گویا بیمسئولیتتر، فاسدتر و آشفتهتر از آنند که بر خود حکم برانند. در قرن نوزدهم، این زبان برای توجیه اشغال مصر و غارت کنگو به کار رفت. در قرن بیستم، کودتاها را از ایران تا گواتمالا عقلانیسازی کرد. و در قرن بیست و یکم، در جامهٔ مبارزه با مواد مخدر و نظارت مالی به دریای کارائیب قدم میگذارد.
آنچه واشینگتن اکنون «صیانت از درآمدهای نفتی ونزوئلا» مینامد، شکل مدرن یک مانور امپریالیستی قدیمی است: تبدیل «محاصرهٔ اقتصادی» به «کنترل اداری». فرمان اجرایی ایالات متحده که عواید نفتی ونزوئلا را موضوع امنیت ملی اعلام کرده و آنها را تحت نظر خزانهداری قرار میدهد، یک رخداد استثنایی نیست؛ بلکه استمرار منطقیِ رژیم تحریمهایی است که پیش از این تجارت را فلج کرده، داراییها را مسدود نموده و دادوستد با طرفهای ثالث را جرمانگاری کرده است. وقتی تحریمها در واداشتن به تسلیم شکست میخورند، امپراتوری تنش را تشدید میکند. از اجبار مالی به اجرای نظامی-دریایی روی میآورد. وقتی بازارها از اطاعت سر باز میزنند، ناوهای جنگی برای آموزشِ انضباط گسیل میشوند.
روایت سیانان از ما میخواهد باور کنیم که موضوع بر سر شخصیتهاست؛ بر سر نرمخوییِ ترامپ نسبت به رودریگز، اصلاحات، همکاریهای اطلاعاتی و پروازهای اخراج مهاجران. اما امپراتوری بر اساس نوسانات خلقی حرکت نمیکند، بلکه طبق «منافع مادی» پیش میرود. ونزوئلا بر روی بزرگترین ذخایر اثباتشدهٔ نفت جهان نشسته است؛ آن هم در زمانی که هژمونیِ ایالات متحده در حال فرسایش است، اشتهای انرژی چین فزونی یافته، روسیه و ایران سیستمهای تجاری موازی بنا میکنند و سلطهٔ دلار بیش از هر زمان دیگری به چالش کشیده شده است. در این سیاق، جرم واقعی ونزوئلا سوءمدیریت یا اقتدارگرایی نیست؛ جرم آن «همسویی» (Alignment) است. جرم آن، پافشاری بر جهانی چندقطبی است که در آن واشینگتن تنها دروازهبانِ انرژی و مالیه نباشد.
بنابراین، محاصرهٔ ونزوئلا را باید بخشی از یک «بازتنظیمِ امپریالیستیِ» گستردهتر دانست. دوران قدرت نرم، دیپلماسیِ سازمانهای غیردولتی (NGO) و انقلابهای رنگی، جای خود را به شکلی سختتر و عریانتر از اجبار میدهد. محاصرهٔ دریایی جایگزین کمکهای توسعهای میشود. حسابهای قیمومت جایگزین توافقنامههای تجاری میگردند. تحریمها به «محاصرههای همهجانبه» بدل میشوند که تنها نامِ آن را یدک نمیکشند. این رفتارِ یک امپراتوریِ مطمئن به خود نیست؛ بلکه رفتار امپراتوریِ رو به زوالی است که مجبور شده به طور علنی به «زور» متوسل شود، چرا که دیگر ابزار «اقناع» کارگر نیست.
برای طبقهٔ کارگر و دهقانانِ جهان، این درس به شکلی دردناک روشن است: هرگاه ملتی در «جنوب جهانی» تلاش کند تا از منابع خود برای توسعهٔ ملی استفاده کند و نه برای پرداختِ خراج به امپراتوری، تنبیه خواهد شد. هرگاه با دیگر کشورهای مستقل خارج از مدارِ واشینگتن پیوند برقرار کند، آن پیوندها جرمانگاری میشوند. هرگاه از خصوصیسازی ثروت خود برای شرکتهای غربی سر باز زند، برچسبِ «تهدیدی برای امنیت نیمکره» خواهد خورد. زبان تغییر میکند، اما سناریو همان است.
ونزوئلای امروز در همان جایگاهی ایستاده است که ایران در سال ۱۳۳۲ (۱۹۵۳)، عراق در سال ۱۳۸۲ (۲۰۰۳) و لیبی در سال ۱۳۹۰ (۲۰۱۱) ایستاده بودند. به هر یک گفته شد که نفتشان متعلق به جهان است —و منظور از جهان، غرب بود. هر یک به مخاطره انداختنِ ثبات جهانی متهم شدند. هر یک هدفِ تحریم، خرابکاری و در نهایت جنگ قرار گرفتند. تفاوت در اینجاست که ونزوئلا اکنون در جهانی فعالیت میکند که قدرت ایالات متحده دیگر بلامنازع نیست. چین، روسیه، ایران و بلوک گستردهترِ چندقطبی، پوشش سیاسی، بازارهای جایگزین و عمق استراتژیک فراهم آوردهاند. به همین دلیل است که واشینگتن برای گسستنِ این پیوندها مستأصل است. نه به این دلیل که ونزوئلا نیمکره را تهدید میکند، بلکه چون ونزوئلا «انحصار» را به خطر انداخته است.
از منظر ملتهای تحت استعمار، آنچه در پهنهٔ دریای کارائیب در حال وقوع است، یک منازعهٔ دوجانبه نیست؛ بلکه خط مقدم نبردی است بر سر آیندهٔ نظم بینالملل. پرسش این است: آیا «انرژی» همچنان ابزاری برای اِعمال انضباط امپریالیستی باقی خواهد ماند، یا میتواند به شالودهای برای توسعهٔ حاکمیتی بدل شود؟ آیا دریاها گذرگاههایی برای تجارت خواهند بود، یا میدانهای جنگی برای محاصره و انسداد؟ آیا قانون در خدمت تودهها خواهد بود، یا از نو نگاشته میشود تا غارتِ اقلیتی معدود را مشروعیت بخشد؟
و از منظر کارگرانِ «شمال جهانی»، تصویر به همین اندازه صلب و عریان است. همان دولتی که مدعی است نفت ونزوئلا باید تحت «حفاظتِ قیمومتی» قرار گیرد، به مردمِ خویش میگوید بودجهای برای بهداشت، مسکن یا آموزش در بستر نیست. همان خزانهداری که عوایدِ خارجی را برای تثبیت قدرت امپراتوری غصب میکند، در داخل کشور بر زیرساختهای رو به زوال و ریاضت اقتصادیِ دائمی ریاست میکند. امپراتوری در خارج میرباید و در داخل به انقیاد میکشد؛ همیشه چنین بوده است.
بنابراین، ایستادگی ونزوئلا صرفاً یک مبارزهٔ ملی نیست، بلکه بخشی از یک پیکارِ سیارهای است. این امتناعِ یک ملت از پذیرش این امر است که سرنوشتشان باید از واشینگتن مدیریت شود. این پافشاری بر این حقیقت است که نفت به کسانی تعلق دارد که بر روی آن سرزمین زندگی میکنند. و این اعلامیهای است که طنین آن در سراسر «جنوب جهانی» میپیچد: عصرِ قیمومت به سر آمده است —حتی اگر امپراتوری هنوز این واقعیت را نپذیرفته باشد.
از کاراکاس تا جهان: تبدیل اجبار امپریالیستی به مقاومت جهانی
محاصرهٔ ونزوئلا یک جنایتِ منزوی نیست؛ بلکه تیرِ هشداری است که به سوی سینهٔ هر ملتی شلیک شده که هنوز باور دارد «حاکمیت» معنایی دارد. این پیام به جهان است که اگر از زانو زدن امتناع کنید، بنادر شما تحت گشتزنی قرار میگیرد، کشتیهایتان توقیف میشود، درآمدهایتان مسدود میگردد و رهبرانتان در سیاهیِ شب به بند کشیده میشوند. این پیامی به جنوب جهانی است که استقلال تنها تا زمانی تحمل میشود که در فرآیندِ انباشتِ امپریالیستی خللی ایجاد نکند. و پیامی است به کارگرانِ هستهٔ امپراتوری، که حاکمانشان پیش از واگذاری کنترل انرژی، مالیه و تجارت، تمامی مناطق جهان را به آتش خواهند کشید.
اما تاریخ متعلق به امپراتوریها نیست؛ بلکه به خلقهای در حرکت تعلق دارد. و امروز، از میادین نفتیِ اورینوکو تا کارخانههای گوانگدونگ، از بنادر بندرعباس تا اسکلههای روتردام، نیروهای تازهای علیه نظمِ کهن در حال صفآرایی هستند.
ونزوئلا تنها نیست. این کشور در کنار جهانِ چندقطبی ایستاده است؛ جهانی که در تقابل با تحریمها و محاصرهها سر برآورده است. ونزوئلا در کنار ایران ایستاده است؛ کشوری که شبکههای تهاتر و نفتکشهای سایه را برای درهمشکستنِ کنترل غرب بر انرژی بنا نهاد. در کنار روسیه است که پس از جنگ اقتصادیِ ناتو، مسیرهای تجاری را به سمت شرق تغییر داد. در کنار چین است که ریلهای مالیِ موازی را فراتر از سیستم دلار ایجاد کرد. در کنار بلوک «بریکس» است که در حال ساخت سازوکارهای تسویهٔ مالی است که بانکهای ایالات متحده را به طور کامل دور میزند. اینها مفاهیمی انتزاعی نیستند؛ بلکه سیستمهای مادیِ بقا هستند که در میانهٔ آتش و خون صیقل یافتهاند.
در سراسر آمریکای لاتین، جنبشهای مردمی به خوبی دریافتهاند که چه چیزی در معرض خطر است. نهادهایی چون آلبا (ALBA)، سلاک (CELAC) و شبکههای بولیواری دقیقاً برای جلوگیری از بازگشت به «دیپلماسی ناوهای توپدار» بنا شدهاند. فدراسیونهای دهقانی، اتحادیههای کارگری نفت، شوراهای محلی و مجمعهای محلات که امروز از انقلاب ونزوئلا دفاع میکنند، همان نیروهای اجتماعی هستند که کودتای ۲۰۰۲ و خرابکاری در شرکت نفت (PDVSA) را درهمشکستند. آنها میدانند که نفت یک کالا نیست، بلکه خونِ جاری در رگهای عزت ملی است.
در آفریقا و غرب آسیا، ائتلافهای ضد تحریم به آموزشگاههای مقاومت بدل شدهاند. از تهران تا هراره، از دمشق تا باماکو، دولتها و جنبشهای مردمی آموختهاند که چگونه بدون دلار تجارت کنند، بدون بیمهگرانِ غربی کشتی برانند و بدون بانکهای غربی زیرساخت بسازند. هر تحریم، یک «راهِ جایگزین» پدید آورده است. هر محاصره، یک «گذرگاه» ایجاد کرده است. هر مصادره، ائتلافی نوین زاده است. امپراتوری به جهان آموخته است که چگونه بدون وجودِ او زندگی کند.
و در شمال جهانی، مسئولیت به همان اندازه سنگین است. کارگرانی که مستمریشان در شرکتهای نفتی چندملیتی سرمایهگذاری شده، بنادرشان به ناوگانهای امپریالیستی خدمات میدهد، بانکهایشان داراییهای تحریمشده را تطهیر میکنند و مالیاتشان بودجهٔ آرماداهای دریایی را تأمین میکند، باید برگزینند که در کدام سو ایستادهاند. نمیتوان مدعی همبستگی با مظلومان بود در حالی که سوختِ ماشینی را تأمین میکنید که آنها را خرد میکند. نمیتوان با ریاضت اقتصادی در خانه مخالفت کرد و همزمان حامی غارت در خارج بود. امپراتوری یک سیستم واحد است؛ مقاومت نیز باید یک جنبش واحد باشد.
وظیفهای که پیش روی ماست، نمادین نیست؛ بلکه مادی است. کارگران بنادر میتوانند از خدماتدهی به نفتکشهای توقیفشده سر باز زنند. کارکنان بانکها میتوانند دزدیهای قیمومتی را افشا کنند. کارگران بخش انرژی میتوانند طرحهای استخراج امپریالیستی را مختل سازند. روزنامهنگاران میتوانند محاصرهٔ خبری را بشکنند. حقوقدانان میتوانند تحریمها را به مثابه «تنبیه دستهجمعی» به چالش بکشند. دانشجویان میتوانند علیه سیاست خارجیِ نظامیگری سازماندهی کنند. جوامع محلی میتوانند پیوندهای مستقیم با اتحادیهها، کمونها و تعاونیهای ونزوئلا برقرار سازند.
مردم ونزوئلا گداییِ صدقه نمیکنند. آنها فضایی برای تنفس، برای ساختن، برای تجارت و برای زندگی بدون اسلحهای که به سوی بنادرشان نشانه رفته است میطلبند. آنها همان حقی را میخواهند که هر ملتی مدعی آن است: حقِ کنترل بر سرزمین، کار و آیندهٔ خویش.
امپراتوری اعلام کرده است که نفت متعلق به واشینگتن است. تاریخ پاسخ میدهد که نفت متعلق به مردم است. میان این دو ادعا، میدان نبردِ عصرِ ما ایستاده است.
محاصره شکستنی است. قیمومت شکستدادنی است. قطب آمریکایی برچیدنی است. اما این تنها زمانی میسر میشود که طبقات کارگرِ جهان تشخیص دهند مبارزهٔ ونزوئلا، مبارزهٔ خودِ آنهاست —و آگاهانه و جمعی برگزینند که در کنارِ «حاکمیت» علیه غارت، در کنار «آزادی» علیه سلطه، و در کنار «آیندهای چندقطبی» علیه یک امپراتوری در حال زوال بایستند.

