
نوشته پرینس کاپون
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
این بررسی بر جلد دوم کتاب سرمایه، دومین بخش از بازخوانی سهگانه مارکس در مجموعه «عقلانیتِسلاحگونه» (WeaponizedIntellects) است. اگر بررسی نخست ما را مطالعه نکردهاید — جایی که مارکس را از مفهوم کالا تا ارزش اضافی، ماشینآلات، انباشت و آنچه «انباشت بدوی» نامیده میشود دنبال میکنیم — ابتدا از آنجا آغاز کنید:
سرمایه به مثابه صحنه جرم: چگونه مارکس مکانیسم اجتماعی استثمار را کالبدشکافی میکند.
دیباچه: در باب روش، سنتز و چرایی آنکه این متن یک «تفسیر» نیست
این نوشتار بر اساس تراکم نقلقولها، تفسیر فصلبهفصل، یا تکریم شعارگونه متن پیش نمیرود. این انتخابی آگاهانه است. کتاب سرمایه نه برای آن نوشته شده که از دور مورد ستایش قرار گیرد و نه برای آنکه به فهرستی از قطعات متنی برای داوریهای آکادمیک تقلیل یابد؛ بلکه هدف از نگارش آن، کاربرد عملی بوده است. خوانش صحیح این اثر، نه درنگ بر جملات منفرد، بلکه دنبال کردن حرکت تحلیلی است که در مسیر خود گشوده میشود، انسجام مییابد و نتایج خود را بر خواننده تحمیل میکند. آنچه اهمیت دارد این نیست که مارکس در فلان صفحه از چه عبارت خاصی استفاده کرده است، بلکه پرسش اصلی این است که آیا مفاهیمی که او بسط میدهد، در ضرورت، پیوند و غایتمندیشان درک شدهاند یا خیر.
از این رو، روش بهکارگرفتهشده در این بررسی، به جای آنکه «تفسیرمحور» (Exegetical) باشد، روشی ترکیبی (Synthetic) و دیالکتیکی است. منظور از «ترکیبی» آن است که استدلالهای مارکس به مثابه یک «کلِ پویا» بازسازی شدهاند، نه آنکه به پارهمتنهای منزوی تجزیه شوند. منظور از «دیالکتیکی» نیز آن است که مفاهیم نه به عنوان تعاریفی ایستا، بلکه به مثابه راهحلهایی برای معماهای برخاسته از تضادهای پیشین نگریسته میشوند. هر بخش، منطق مارکس را رو به جلو دنبال میکند و میپرسد: سیستم چه بنبستی برای خود ایجاد میکند و مارکس برای حل آن، ناچار به ابداع چه دستگاه مفهومی میشود؟ هر جا مارکس گامی برمیدارد، این بررسی نیز همگام اوست و هر جا مارکس تعمیق مییابد، این نوشتار تیزبینانهتر میشود.
این رویکرد، عادت آکادمیکِ «خلطِ میان وفاداری و لفظگرایی» را مردود میشمارد. خودِ مارکس نسبت به این خطا هشدار داده بود. وظیفه نقد، تکرار زبان نیست، بلکه دریافتِ «روابط» است. مقولات سرمایهداری گزارههایی برای تعبیر و تفسیر نیستند؛ آنها فرمهای اجتماعی واقعی هستند که خود را بر تجربه زیسته تحمیل میکنند، خواه به درستی نامگذاری شوند یا نشوند. بررسیای که صرفاً به بازگویی جملات مارکس بسنده کند، خطرِ حفظِ «ظاهرِ دقت» به قیمتِ رها کردن «جوهرِ روش» او را به جان میخرد. اما بررسیای که منطق اثر را بازسازی کند، اگرچه ممکن است جسورانه به نظر برسد، اما «سلاح نقد» را حفظ کرده است.
این امر به ویژه در مورد جلد دوم سرمایه ضرورتی دوچندان دارد. این کتاب به طور معمول یا به عنوان یک انحراف فنی در بحث و یا تمرینی خنثی در حسابداری به اشتباه خوانده میشود. در واقعیت، این اثر یکی از کوبندهترین مداخلات مارکس است. در اینجا، استثمار از مرکز دید خارج میشود، اما نه به دلیل ناپدید شدنش، بلکه به این دلیل که مارکس در حال ردیابی شرایطی است که اساساً تحت آنها استثمار میتواند به لحاظ اجتماعی بازتولید شود. مفاهیمی چون چرخهها، دورانِ گردش، بازتولید و تناسب، انتزاعاتی جدا از مبارزه نیستند؛ آنها زیرساختهای پنهانی هستند که تعیین میکنند آیا جامعه میتواند بدون هماهنگیِ آگاهانه به حیات خود ادامه دهد یا خیر. برخورد با این فصول به مثابه صرفاً پیوستهایی برای جلد اول، به معنای نادیده گرفتن تام و تمام نیروی سیاسی آنهاست.
بنابراین، این بررسی قالبی را برمیگزیند که بازتابدهنده استراتژی خود مارکس است: آغاز از پدیدارها، نزول به اعماق مکانیسمها و بازگشت به سطح با نتایجی که دیگر نمیتوان از آنها گریخت. جریان روایی متن عامدانه است. سرمایهداری در برابر کارگران نه به شکل فهرستی از گزارهها، بلکه به مثابه یک «توتالیته زیسته» ظاهر میشود. نقد انقلابی باید با آن فرم همطراز باشد. تکهتکه کردنِ بحث، چیزی را روشن نمیکند؛ این «حرکت» است که همه چیز را شفاف میسازد.
در مواردی که این بررسی فراتر از عبارات صریح مارکس گام برمیدارد، این کار را با شفافیت و حسن نیت انجام میدهد. سنتزِ تفسیری به معنای ابداع و اختراع نیست، بلکه بسطِ منضبطِ مفاهیمی است که پیشتر در متن تثبیت شدهاند. مارکس در جلد دوم همواره پیامدهای سیاسی تحلیلهای اقتصادی خود را به صراحت بیان نمیکند، اما این پیامدها در همانجا، در دلِ منطقِ بازتولید نهفتهاند. تظاهر به خلاف این امر به نامِ «بیطرفی»، تحریفی بزرگتر از هرگونه سنتزِ صریح خواهد بود.
در نهایت، این قالب از آن رو انتخاب شده است که مخاطبان سرمایه هرگز تنها به دانشگاهیان محدود نبودهاند. مارکس برای کسانی نوشت که زندگیشان تحت حاکمیتِ همان روابطی است که او کالبدشکافی میکند: کارگران، سازماندهندگان، مبارزان و تمام کسانی که ناچارند در سیستمی راه خود را بیابند که خشونتِ خود را به عنوان «ضرورت» جلوه میدهد. بررسیای که نتوان آن را به عنوان یک استدلال پیوسته خواند، نمیتواند به عنوان یک «ابزار» عمل کند. این متن راهنمایی برای ارجاعدهی نیست؛ نقشهای برای جهتیابی است.
آنچه در پی میآید، نه یک تفسیر به معنای مضیق کلمه، بلکه یک «بازسازی» است: تلاشی برای جان بخشیدنِ دوباره به جلد دوم سرمایه به عنوان تحلیلی زنده از اینکه سرمایهداری چگونه خود را به شکلی کورکورانه، متزلزل و به قیمتِ هزینههای انسانی بازتولید میکند. اگر این روش موفق عمل کند، خواننده نه تنها مارکس را بهتر خواهد فهمید، بلکه جهانی را که در آن ساکن است با توهمات کمتر — و بهانههای کمتری برای تسلیم — درک خواهد کرد.
سرمایه از حرکت نمیایستد — سرمایه جهان را به حرکت وا میدارد
مارکس جلد دوم را با زدودن یکی از محبوبترین نقابهای سرمایهداری آغاز میکند. سرمایه چیزی نیست که بتوان آن را توده کرد، مورد ستایش قرار داد یا با افتخار به آن اشاره کرد. سرمایه پولِ انباشته در یک گاوصندوق یا ماشینآلاتِ مستقر در کف کارخانه نیست. سرمایه تنها زمانی وجود دارد که در حال «حرکت» باشد. لحظهای که از حرکت باز میایستد، دیگر سرمایه نیست. این یک توصیف شاعرانه نیست؛ یک حقیقت مادیِ سخت است و مارکس بلافاصله آن را روی میز میگذارد، چرا که هر آنچه در ادامه میآید به آن بستگی دارد.
جلد اول ما را به محیط کار برد تا نشان دهد چگونه ارزش اضافی از دلِ «کارِ زنده» بیرون کشیده میشود، در حالی که همگان تظاهر میکنند که این مبادله منصفانه است. جلد دوم پرسش متفاوتی را مطرح میکند که به همان اندازه خطرناک است: این سرقت چگونه فردا دوباره تکرار میشود؟ سرمایه چگونه استثمار را به امری روتین، قابل اطمینان و مستمر تبدیل میکند؟ پاسخ مارکس صریح است: سرمایه از طریق یک چرخه اجباری بقا مییابد. پول باید به کالا تبدیل شود؛ کالا باید به درون فرآیند تولید پرتاب شود؛ محصولاتِ آن تولید باید فروخته شوند و دوباره به پول تبدیل گردند — پولی که اکنون با ارزش اضافی متورم شده است. اگر پلهای را از دست بدهید، گامی را به تأخیر بیندازید یا در جریانِ این حرکت خللی ایجاد کنید، کل سیستم شروع به فروپاشی میکند.
به همین دلیل است که مارکس از برخورد با «گردش» (Circulation) به عنوان یک پیشزمینه بیخطر سر باز میزند. گردش، ارزش خلق نمیکند؛ حتی یک ذره. ارزش در تولید خلق میشود، در فرآیند کار، جایی که زمانِ انسانی برای تولید سود سوزانده میشود. اما بدون گردش، آن زمانِ ربودهشده به هیچکجا نمیرسد. کالاهای فروشنرفته، ماشینآلات بیکار، دستمزدهای پرداختنشده؛ اینها شکستهای اخلاقی یا اشتباهات مدیریتی نیستند. اینها همان سیمای سرمایهداری هستند زمانی که حرکتش لنگ میزند.
اقتصاد بورژوایی عاشقِ خلطِ میان «حرکت» و «منشأ» است. این اقتصاد مدام از بازارها، سرعت، نقدینگی و کارایی سخن میگوید، گویی ارزش از دلِ خرید و فروش میجوشد. مارکس این فانتزی را در هم میشکند. هرچه سرمایه سریعتر حرکت کند، فراموش کردن منشأ واقعی ارزش آسانتر میشود. «سرعت» به نوعی مذهب تبدیل میشود زیرا به محو کردن خاطره استثمار کمک میکند. وقتی قفسهها پر هستند و کامیونها در حرکتاند، سیستم طبیعی به نظر میرسد. وقتی آنها متوقف میشوند، دروغ فرو میریزد.
مارکس نشان میدهد که سرمایه صنعتی تنها با تغییر دائم فرمِ خود میتواند بقا یابد. گاهی به شکلِ «پولِ پیشپرداختشده» ظاهر میشود؛ گاه به شکل «نیروی کار و مواد خام» که در تولید مصرف میشوند؛ و گاه به شکل «کالاهایی» که در انتظار فروش هستند. اینها سرمایههای جداگانه یا جهانهای مجزا نیستند؛ اینها لحظات متفاوتی از یک رابطه اجتماعی واحد هستند که به طور بیپایان در حال چرخش است. در هر زمان مفروض، بخشهایی از سرمایه باید همزمان در تمام این فرمها وجود داشته باشند. «تداوم»، محصولِ هارمونی نیست؛ بلکه یک بندبازی است که تحت تهدید دائمیِ فروپاشی انجام میشود.
اهمیت این موضوع در آن است که «تداوم»، همان نحوه سازماندهیِ سلطه در ظرفِ زمان است. کارگران باید مکرراً با سرمایه به مثابه «پولی که دستمزد میدهد» روبرو شوند، زیرا خودِ زندگی به آن پرداخت بستگی دارد. سرمایه باید مکرراً با کارگران به مثابه «فروشندگان نیروی کار» روبرو شود، زیرا تولید بدون آنها نمیتواند از سر گرفته شود. کالاها باید مکرراً در بازار ظاهر شوند، نه به این دلیل که مردم به آنها نیاز دارند، بلکه به این دلیل که سرمایه به فروشِ آنها نیاز دارد. بازتولیدِ نیروی کار و بازتولیدِ سرمایه در هم قفل میشوند و بقای روزمره را به مکانیسمی برای بازتولیدِ سلطه تبدیل میکنند.
زمانی که این چرخه به آرامی کار میکند، این سلطه تقریباً نامرئی به نظر میرسد. کار در پیِ دستمزد میآید، دستمزد در پیِ خرید، و خرید در پیِ کار. زندگی به یک حلقه (Loop) تبدیل میشود؛ فرساینده اما آشنا. اما وقتی چرخه میشکند، حقیقت عیان میشود. کارخانهها بیکار میمانند. کالاها در انبارها میپوسند. کارگران اخراج میشوند، نه به این دلیل که جامعه با کمبود کالا یا نیاز روبروست، بلکه به این دلیل که سرمایه نمیتواند حرکت خود را کامل کند. «بحران»، گسستی در منطق سرمایهداری نیست؛ بلکه زمانی است که سرمایهداری با صداقت سخن میگوید.
مارکس به ویژه در نقدِ «پرستشِ سرعت» بسیار تیزبین است. هرچه سرمایه مدت بیشتری در بخش گردش معطل بماند، زمان کمتری را صرف استثمار کار میکند. بنابراین هرگونه کاهش در زمان گردش، به عنوان پیشرفت جشن گرفته میشود. اما این جشن، واقعیت را وارونه میکند. گردشِ سریعتر، ارزش خلق نمیکند؛ بلکه صرفاً راه را باز میکند تا استثمار زودتر از سر گرفته شود. انعطافپذیری، تحرک و «کارایی»، به مطالبات و فشارهایی بر بدن و زندگی کارگران تبدیل میشوند تا «ارزش» هرگز ناچار به انتظار نباشد.
به همین دلیل است که جلد دوم مانند کتابچهای برای درک «قدرتِ مدرن» است. سرمایه نه تنها با تملکِ محیطهای کار، بلکه با تحمیل ریتم و ضربآهنگِ خود به جامعه حکومت میکند. مسیرهای کشتیرانی، انبارها، سیستمهای پرداخت، مراکز لجستیک، تحریمها و گلوگاههای مالی، جزئیات فنی نیستند؛ آنها زیرساختهای سلطه طبقاتی در مقیاس جهانی هستند. چرخه را کنترل کنید تا بتوانید کنترل کنید که چه کسی غذا میخورد، چه کسی کار میکند و چه کسی منتظر میماند.
مارکس جلد دوم را از اینجا آغاز میکند، زیرا تا این مسئله روشن نشود، هیچ چیز دیگری معنا نخواهد داشت. سرمایه باثبات نیست؛ سرمایه بیقرار است. سرمایه با تحمیل حرکت به دیگران زنده میماند. و چون این حرکت هرگز نباید متوقف شود، سرمایه همیشه تنها به اندازه یک «اختلال» با افشای شکنندگی خود فاصله دارد. درکِ چرخه، یعنی درکِ اینکه در کجا میتوان به سیستم فشار آورد، در آن وقفه ایجاد کرد و در نهایت آن را در هم شکست.
زمان: میدان جنگِ واقعیِ سرمایه
پس از آنکه مارکس نشان داد سرمایه تنها با در حرکت نگه داشتن چرخهاش بقا مییابد، تحلیل خود را پیرامون پرسشی متمرکز میکند که اقتصاد بورژوایی به شدت از آن پرهیز دارد: این حرکت چقدر طول میکشد و چه کسی هزینه زمانی را که مصرف میشود میپردازد؟ سرمایه نه تنها به حرکت نیاز دارد، بلکه باید به اندازه کافی سریع حرکت کند تا استثمار کار را طبق برنامه پیش ببرد. زمان در اینجا امری خنثی نیست؛ ساعتی بیرونی نیست که بیتفاوت تیکتیک کند. زمان به یک سلاح، یک محدودیت و منبعی از فشار تبدیل میشود که سلطه را در هر سطحی از جامعه سرمایهداری ساختاردهی میکند.
مارکس برای گریزناپذیر کردن این نکته، مفهوم «دورانِ گردش» (Turnover Time) را معرفی میکند. سرمایه صرفاً به این دلیل که کارگران حضور دارند، به طور مستمر به استثمار آنها نمیپردازد. سرمایه تنها زمانی میتواند کار را استثمار کند که پول پیشتر پرداخت شده باشد، مواد اولیه در جای خود باشند و کالاهای قبلی به فروش رسیده باشند. زمانی که طول میکشد تا سرمایه یک چرخه کامل را طی کند — از پول به تولید، به فروش و بازگشت دوباره به پول — تعیین میکند که استثمار با چه فرکانسی میتواند تکرار شود. هرچه دورانِ گردش کوتاهتر باشد، ارزش اضافی با تناوب بیشتری میتواند از کار بیرون کشیده شود. هرچه این دوران طولانیتر باشد، سرمایه بیشتری بیکار و بیاستفاده میماند و به تهدیدی برای صاحبان خود تبدیل میشود.
اینجاست که دروغِ «کارایی» شروع به ترک خوردن میکند. سرمایه، زمانی را که خارج از فرآیند تولید سپری میشود، به مثابه «زمانِ مُرده» و فرصتِ از دست رفته تجربه میکند. به ویژه «زمانِ گردش» به باری منفی تبدیل میشود. در حالی که کالاها در حال حملونقل، انبارداری، بازاریابی و فروش هستند، سرمایه در حال استثمار کار نیست و هیچ ارزش جدیدی تولید نمیشود. با این حال، گردش گریزناپذیر است. سرمایه نمیتواند از آن جهش کند، هر چقدر هم که اقتصاددانان معجزه بازار را بستایند. هر تأخیری به مسئلهای تبدیل میشود که باید حل شود — نه به دلایل انسانی، بلکه به خاطر از سرگیری استثمار در سریعترین زمان ممکن.
مارکس در اینجا مشاهدهای بیپرده دارد که مستقیماً به اصل مطلب میزند: کاهش زمان گردش، مقدار ارزش تولیدشده را افزایش نمیدهد؛ بلکه صرفاً اجازه میدهد همان فرآیندِ تولیدِ ارزش، با دفعات بیشتری تکرار شود. سرعت، ثروت تولید نمیکند؛ بلکه سلطه را شتاب میبخشد. وقتی سرمایه دوران گردش را کوتاه میکند، کار را آزاد نمیکند؛ بلکه ریتمی را که کارگر باید تحت آن زندگی کند، فشردهتر و سختتر میکند. طبقه کارگر این فشار را به صورت یک فوریتِ دائمی حس میکند — ضربالاجلها، شیفتها، برنامهریزیها، بازههای تحویل، و شاخصهای عملکرد — که همگی برای همگامسازی زندگی انسان با نیازهای چرخه سرمایه طراحی شدهاند.
وسواس سرمایه نسبت به زمان همچنین توضیح میدهد که چرا اختلالات به مثابه فاجعه تجربه میشوند. یک محموله به تأخیر افتاده، یک پرداخت مسدود شده، یک بازار مختل شده یا یک بندرِ بستهشده؛ ناگهان استثمار نمیتواند به موقع از سر گرفته شود. کارگران به خانه فرستاده میشوند، نه به این دلیل که جامعه فاقد کالا یا نیاز است، بلکه به این دلیل که جدول زمانیِ سرمایه بر هم خورده است. زمان خود را به عنوان سازماندهنده پنهان قدرت طبقاتی نشان میدهد. کارگر منتظر میماند؛ سرمایه نمیتواند هزینه انتظار را بپردازد.
مارکس این تحلیل را با نشان دادن اینکه دوران گردش به طور یکنواخت توزیع نشده است، عمیقتر میکند. شاخههای مختلف تولید با سرعتهای متفاوتی حرکت میکنند. برخی سرمایهها سریع میچرخند و برخی دیگر کند. سرمایهگذاریهای ثابت، سرمایه را برای سالها زمینگیر میکنند؛ در حالی که نهادههای در گردش باید مدام جایگزین شوند. این نابرابری تصادفی نیست. این امر سلسلهمراتبها، آسیبپذیریها و فشارهایی ایجاد میکند که در کل سیستم طنینانداز میشوند. سرمایههایی که سریعتر حرکت میکنند، مزیت مییابند. سرمایههای کندتر، وابسته، بدهکار یا حذفشدنی میشوند. ساعت به ابزاری برای رقابت تبدیل میشود و قدرت را در دستان معدودی متمرکز میکند.
اقتصاد بورژوایی میکوشد تمام اینها را به یک داستان فنی درباره لجستیک و بهینهسازی تبدیل کند. مارکس این تسلیخاطر را برنمیتابد. او پافشاری میکند که دوران گردش، بیانگر یک «رابطه اجتماعی» است. این مفهوم اندازهگیری میکند که سرمایه تا چه مدت میتواند بر کار فرمان براند پیش از آنکه ناچار به توقف شود، و با چه فوریتی باید جامعه را بازسازماندهی کند تا آن توقف را از میان ببرد. فشار برای گردش سریعتر همیشه بر بدنِ کارگران فرود میآید: در دسترس بودنِ طولانیتر، برنامههای کاری انعطافپذیر، تشدید کار و ناامنیِ دائمی. فشارِ زمان به شکلی از انضباط (دیسیپلین) تبدیل میشود.
از این زاویه، پرستشِ سرعت در نظام سرمایهداری، دیگر «مدرن» به نظر نمیرسد، بلکه نشانهای از «استیصال» است. سرمایه مسابقه میدهد زیرا نمیتواند باز ایستد. شتاب میگیرد زیرا هر تأخیری هستیاش را تهدید میکند. و هرچه سریعتر حرکت کند، شکنندهتر میشود و به جریانهای بدون وقفهای وابسته میگردد که نمیتواند به طور کامل کنترلشان کند. آنچه به عنوان «پویایی» جلوه میکند، در واقع اضطرابی است که در قالب قدرت اجتماعی سازمان یافته است.
مارکس زمان را در مرکز جلد دوم قرار میدهد زیرا زمان حقیقتی را آشکار میکند که ایدئولوژی به شدت برای پنهان کردنش میکوشد: سرمایه تنها با مالکیت بر چیزها سلطه نمییابد؛ بلکه با سازماندهی زمان علیه زندگی انسان سلطه مییابد. سرمایه جامعه را مجبور میکند با ریتمی حرکت کند که در خدمت انباشت است، نه نیاز. و چون این ریتم هرگز نباید متوقف شود، سیستمی ایجاد میکند که همیشه میان حرکت و فروپاشی معلق است. درک دوران گردش، یعنی درک این مطلب که سرمایهداری همیشه دیر کرده است، همیشه در حال دویدن است، و همیشه از لحظهای میترسد که سرانجام زمانِ ساعت به پایان برسد.
چرا گردش جایی است که سرمایه در آن فرو میپاشد
مارکس پس از نشان دادن این حقیقت که بقای سرمایه در گرو حرکت است و زمان در این میان به مثابه یک سلاح عمل میکند، اکنون تحلیل خود را به شکنندهترین منطقه در کل این نظام سوق میدهد: گردش. اینجا همان جایی است که ایدئولوژی بورژوایی بیشترین اعتمادبهنفس را دارد و مارکس خطرناکترین جلوه خود را مییابد. بازار قرار است نقطه قوت سرمایهداری باشد؛ مکانی که ظاهراً همهچیز در آن به توازن میرسد، عرضه با تقاضا تلاقی میکند و «ارزش» در کمال آرامش، خود را در قالب «قیمت» متحقق میسازد. مارکس با تحقری آشکار با این باور برخورد میکند. گردش جایی نیست که سرمایهداری هماهنگی و هارمونی خود را در آن به اثبات برساند؛ بلکه جایی است که سرمایهداری مکرراً با خطر شکست روبرو میشود.
مسئله اصلی، ساده و در عین حال ویرانگر است. ارزش اضافی میتواند در فرآیند تولید به طور کامل، قانونی و کارآمد استخراج شود و با این حال، هرگز «متحقق» نگردد. کالاها میتوانند کارخانه را در حالی ترک کنند که انباشته از کارِ پرداختنشده هستند، اما اگر به فروش نروند، به لحاظ اجتماعی بیارزش باقی میمانند. تا زمانی که فروش رخ نداده است، ارزش تنها به صورت «بالقوه» وجود دارد و فاقد اعتبار اجتماعی است. بنابراین، سرمایه به چیزی وابسته است که نمیتواند مستقیماً بر آن فرمان براند: دگردیسی موفقیتآمیز کالاها به پول. استثمار به تنهایی کافی نیست؛ سرمایه باید جهان را متقاعد کند تا خروجی تولیدش را ببلعد.
اینجاست که اسطوره «بازار خودتنظیمگر» فرو میریزد. هر سرمایهدارِ منفرد چنان تولید میکند که گویی فروش او تضمین شده است، چرا که رقابت او را وامیدارد بدون توجه به تقاضای واقعی اجتماعی، تولید را گسترش دهد. تولید با کوریِ تمام به پیش میتازد، نه با هماهنگی از طریق برنامهریزی جمعی، بلکه به امید آنکه بخش گردش به شکلی خود را به تولید برساند. مارکس نشان میدهد که گردش این هرجومرج را هماهنگ نمیکند، بلکه آن را عریان میسازد. بازار، تولیدِ خصوصی را با نیاز اجتماعی آشتی نمیدهد؛ بازار پس از وقوع حادثه (Ex post facto)، به شکلی وحشیانه و نابرابر قضاوت میکند.
در اینجا مارکس یکی از تکاندهندهترین بصیرتهای خود را ارائه میدهد: بحران نه به این دلیل پدید میآید که کارگران بیش از حد یا کمتر از حد استثمار شدهاند، بلکه به این دلیل است که استثمار بدون هماهنگی به موفقیت رسیده است. هر سرمایه برای خود عقلانی عمل میکند، اما برای کل سیستم غیرعقلانی است. انبارها پر میشوند در حالی که مردم در محرومیت به سر میبرند. کالاها میپوسند در حالی که نیروی کار بیکار مانده است. مسئله «کمیابی» نیست؛ مسئله «فراوانی» است که تحت فرمان مالکیت خصوصی سازمانیافته است. گردش به عرصهای تبدیل میشود که این تضاد سرانجام در آن به سطح میآید.
اقتصاد بورژوایی میکوشد با مقصر دانستنِ «شوکهای خارجی»، سیاستگذاریهای غلط یا اطلاعات ناکافی، بازار را نجات دهد. مارکس از این گریزگاه اجتناب میکند. او نشان میدهد که «تحققِ ارزش» به لحاظ ساختاری نامطمئن است، زیرا سرمایهداری میان تولید و اعتبارِ اجتماعی فاصله افکنده است. به کارگران کمتر از ارزشی که تولید میکنند پرداخت میشود، و این بدان معناست که آنها نمیتوانند آنچه را که به صورت جمعی ساختهاند، بازخرید کنند. بنابراین، سرمایه به گسترش در بازارهای جدید، جمعیتهای جدید و قلمروهای جدید وابسته است؛ یعنی خروجیهای امپریالیستی برای کالاهای اضافی که در داخل کشور جذب نمیشوند. گردش هرگز صرفاً داخلی نیست؛ یا باید جهانی باشد یا شکست میخورد.
اینجاست که جلد دوم، بدون آنکه هنوز نامی از امپریالیسم ببرد، بیصدا در را به سوی آن میگشاید. نیاز به تحقق ارزش اضافی، سرمایه را به بیرون، به فراسوی مرزها، به مستعمرات، مناطق وابسته و اقتصادهای زیردست میراند. گردش به امری «ژئوپلیتیک» تبدیل میشود. مسیرهای تجاری، بنادر، خطوط کشتیرانی، ارزها و سیستمهای پرداخت به داراییهای استراتژیک بدل میشوند. آنچه تجارت به نظر میرسد، در واقع فرآیندِ آمادهسازی برای اعمالِ قهر است.
مارکس پافشاری میکند که هیچیک از این موارد تصادفی نیست. سرمایه نمیتواند بازتولید اجتماعی را به طور آگاهانه برنامهریزی کند، زیرا برنامهریزی، کنترلِ خصوصی را از بین میبرد. با این حال، بدون برنامهریزی، بازتولید ناپایدار میماند. گردش میان تولیدِ بیش از حد و انقباض، میان رونق و فروپاشی نوسان میکند. بحران یک نقص فنی نیست که باید اصلاح شود؛ بلکه شکلی است که سرمایهداری از طریق آن، انضباط و نظم خود را پس از وقوعِ بحران تحمیل میکند. کالاهای فروشنرفته، سرمایه را نابود میکنند؛ بیکاری، بر نیروی کار انضباط تحمیل میکند؛ و کاهش ارزش، سودآوری را بازمیگرداند. خشونت نه به عنوان یک استثنا، بلکه به مثابه یک راهحل ظاهر میشود.
به همین دلیل است که گردش، نقطه ضعف سرمایهداری است. بر تولید میتوان فرمان راند؛ نیروی کار را میتوان منضبط کرد؛ اما «تحقق ارزش» به شرایط اجتماعیای وابسته است که خودِ سرمایه آنها را مختل کرده است. هر چرخه موفق، شرایط اختلال بعدی را بازتولید میکند. سیستم نه با حذف این بیثباتی، بلکه با مدیریت آن — از طریق اعتبار، مداخله دولت، گسترش امپریالیستی و سرکوب — بقا مییابد. مارکس در اینجا هنوز این مکانیسمها را به طور کامل تشریح نمیکند، اما فشاری را نشان میدهد که وجود آنها را گریزناپذیر میسازد.
در پایان این بخش، بازار دیگر به عنوان راهحلِ سرمایهداری جلوه نمیکند؛ بلکه به مثابه «محاکمه» آن ظاهر میشود. گردش جایی است که استثمار باید اعتبار اجتماعی خود را به اثبات برساند، و جایی است که اغلب در آن شکست میخورد. سرمایه ممکن است در کارخانه حاکم باشد، اما در بازار باید قمار کند. و هر قماری این احتمال را با خود دارد که «ارزش»، در حالی که از کارِ پرداختنشده متورم شده است، هرگز به خانه بازنگردد.
پول چنان به نظر میرسد که گویی پولِ بیشتری میسازد
هنگامی که مارکس نشان داد ارزش اضافی میتواند به شکلی کامل تولید شود و همچنان در گردش با شکست مواجه گردد، به سراغ توهمی خطرناکتر میرود؛ توهمی که دقیقاً از دل همین بیثباتی میروید. اگر تحقق ارزش نامطمئن است، و اگر گردش پرریسک و نابرابر است، آنگاه «خودِ پول» به عنوان امنترین شکل سرمایه جلوه میکند. در اینجا «فتیشیسم» در سطحی بالاتر بازمیگردد. ارزش، که پیش از این در ظاهر از کار جدا شده بود، اکنون چنان به نظر میرسد که گویی به طور کلی از تولید گسسته است. پول چنان به نظر میرسد که گویی صرفاً با حرکتِ درست، میتواند پولِ بیشتری تولید کند.
مارکس در شکافتن این توهم بیرحم است. «سرمایه-پولی» ارزش خلق نمیکند؛ بلکه صرفاً ارزشی را که پیشتر در جای دیگری خلق شده، پیشپرداخت میکند. اما چون تولید و گردش در زمان و مکان از هم جدا شدهاند، و چون ارزش اضافی برای کسب اعتبار اجتماعی باید از صافیِ پول عبور کند، پول اقتداری مستقل مییابد. پول به عنوان نقطه آغاز و نقطه پایان کل فرآیند ظاهر میشود. چرخه چنان به نظر میرسد که با پول آغاز شده و با پول پایان مییابد، در حالی که «کار» مانند یک جزئیات مزاحم در پسزمینه ناپدید میشود.
این یک سوءتفاهم در ذهن افراد نیست؛ بلکه نتیجه واقعیِ سازماندهی سرمایهدارانه است. سرمایهداران تولید را به مثابه چیزی تجربه میکنند که باید از پیش تامین مالی شود. دستمزدها، مواد خام، انرژی، اجارهبها؛ همهچیز باید پیش از آنکه کالا در بازار ظاهر شود، پرداخت گردد. بنابراین پول به مثابه یک «فرمان» در برابر تولید قد علم میکند. هر کس پول را کنترل کند، کنترل میکند که آیا تولید اصلاً رخ بدهد یا خیر. قدرت اجتماعیِ کار، که پیشتر بیگانه شده بود، اکنون چنان به نظر میرسد که در خودِ پول نهفته است.
مارکس نشان میدهد که چگونه این پدیدار با توسعه سرمایه تثبیت میشود. چون زمانِ گردش باعث وقفه در ارزشافزایی میشود، سرمایه به دنبال فرمهایی میگردد که مواجهه با تولید را به کل به حداقل برساند. پولی که از تولید دور نگاه داشته شده، منتظر میماند، قضاوت میکند و تنها زمانی حرکت میکند که شرایط مساعد به نظر برسد. هرچه سرمایه بیشتر در فرمِ پولی باقی بماند، مستقلتر جلوه میکند: منعطف، متحرک و نقد. در مقابل، تولید، سنگین، پرریسک و کند به نظر میرسد. این وارونگی، این باور را تغذیه میکند که «مالیه» (Finance) مولدتر از کار است، در حالی که در حقیقت تماماً از خروجیِ کار تغذیه میکند.
در اینجا مارکس، بدون استفاده از واژگان مدرن، در حال برچیدن مبانی ایدئولوژیک سرمایهداری مالیِ مدرن است. این باور که پول «درآمد» ایجاد میکند، و بازدهی حاصل از تخصیص هوشمندانه است و نه استثمار، از جدایی واقعی میان تولید و تحقق ارزش زاده میشود. بهره، اعتبار و سوداگری بعدها این توهم را تشدید میکنند، اما ریشه آن پیشتر در خودِ چرخه حضور دارد. پول چنان به نظر میرسد که بر فراز آشفتگیِ کار ایستاده است، زیرا میتواند از آن دوری گزیند.
به همین دلیل است که مارکس پافشاری میکند که سرمایه-پولی باید به عنوان لحظهای از سرمایه صنعتی درک شود، نه به عنوان منبع مستقلی از ثروت. لحظهای که پول از پیشبردنِ تولید باز میماند، کارکرد خود را به عنوان سرمایه از دست میدهد. پولی که اندوخته و راکد شده، سترون است. پولِ سوداگرانه از مازادی تغذیه میکند که در جای دیگری تولید شده است. توهمِ خود-گستری (Self-expansion) بر پایه نامرئی بودنِ کار و وقفه میان استثمار و تحقق ارزش استوار است.
به لحاظ سیاسی، این توهم پیامدهای عظیمی دارد. وقتی پول در ذاتِ خود مولد به نظر میرسد، استثمار سختتر دیده میشود و توجیه آن آسانتر میگردد. سودها به مثابه پاداشی برای آیندهنگری، انضباط یا خطرپذیری جلوه میکنند. زیانها نیز مانند مجازاتی برای ناکارآمدی به نظر میرسند. کارگر به کلی از داستان حذف میشود. سرمایهداری با زبان مالی سخن میگوید، در حالی که به کارگر گفته میشود باید خود را با «واقعیتهای بازار» که خود در خلق آنها نقشی نداشته، وفق دهد.
مارکس با این مسئله به عنوان یک مشکل اخلاقی برخورد نمیکند؛ بلکه آن را یک مشکل ساختاری میبیند. تا زمانی که تولید و گردش از هم جدا هستند، پول چنان به نظر میرسد که بر هر دو حکم میراند. و تا زمانی که پول حکمرانی کند، سرمایه تلاش خواهد کرد از همان کاری که به آن حیات میبخشد، بگریزد. سیستم مدام به سوی فانتزیِ «ارزش بدون کارگر» کشیده میشود؛ فانتزیای که هرگز محقق نمیشود، اما در این میان، سلطهای واقعی را سازماندهی میکند.
مارکس با افشای این توهم در سطح چرخه، زمین را برای گام بعدی آماده میکند. اگر پول چنان به نظر میرسد که از بالا بر تولید فرمان میراند، و اگر گردش مکرراً از پایین فرو میپاشد، آنگاه دیگر نمیتوان مسئله را تنها در سطح سرمایههای منفرد مطرح کرد. پرسش به سوی «بازتولید» به مثابه یک فرآیند اجتماعی تغییر مییابد. با وجود این تضادها، سیستم اصلاً چگونه خود را بازتولید میکند؟ جلد دوم در شرف آن است که سرمایهدارِ منفرد را پشت سر بگذارد و با سرمایه به مثابه یک «نیروی اجتماعیِ کل» روبرو شود.
وقتی گذشته، حال را به زنجیر میکشد
مارکس اکنون به سراغ تمایزی میرود که در ظاهر فنی به نظر میرسد اما بار سیاسی عظیمی دارد: تفاوت میان سرمایه در گردش (Circulating Capital) و سرمایه ثابت (Fixed Capital). اقتصاد بورژوایی با این موضوع به عنوان یک مسئله حسابداری برخورد میکند؛ مارکس با آن به مثابه «سرنوشت» برخورد میکند. سرمایه در گردش — مواد خام، انرژی، نهادههای کمکی و دستمزدها — به سرعت از فرآیند تولید عبور میکند و باید مدام جایگزین شود. سرمایه ثابت — ماشینآلات، کارخانهها و زیرساختها — یکباره وارد تولید میشود اما ارزش خود را به آرامی، ذرهذره و در دورههای زمانی طولانی منتقل میکند. معنای این سخن به زبان ساده این است که سرمایهداری خود را به گذشتهی خویش زنجیر میکند.
سرمایه ثابت، همان کارِ اضافیِ دیروز است که در فولاد، بتن، کدها و مدارها منجمد شده است. این سرمایه بیانگر پیشپرداختهای عظیمی از ارزش است که نمیتوان به سادگی آنها را بازگرداند. یک کارخانه پس از ساخته شدن نمیتواند به صرفِ تغییرِ تقاضا، مودبانه کنار برود. یک ماشین پس از نصب، نمیپرسد که آیا جامعه هنوز به آنچه تولید میکند نیاز دارد یا خیر. سرمایهای که در فرمِ ثابت غرق شده است، تقاضا میکند که به کار گرفته شود؛ نه به این دلیل که در خدمت نیاز انسان است، بلکه به این دلیل که باید پیش از آنکه منسوخ شود، ارزش خود را منتقل کند. تولید ادامه مییابد، نه به این دلیل که منطقی است، بلکه به این دلیل که توقفِ آن به معنای پذیرش ضرر است.
اینجاست که مارکس دروغ دیگری را در قلب عقلانیتِ سرمایهداری افشا میکند. سرمایه خود را منعطف، تطبیقپذیر و آیندهنگر معرفی میکند، اما در عین حال زیر بارِ تعهدات مادیِ خود کمر خم کرده است. هرچه تولید بزرگتر و پیشرفتهتر میشود، سرمایه بیشتر در تلهی آنچه پیشتر ساخته است گرفتار میشود. نوآوری سیستم را از این بار رها نمیکند؛ بلکه آن را تشدید میکند. ماشینآلات جدید، ماشینآلات قدیمی را از ارزش میاندازند. تکنیکهای جدید، طول عمر سرمایهگذاریهای ثابت را کوتاه میکنند. پیشرفت به یک «زوالِ شتابیافته» تبدیل میشود.
کارگر این تضاد را مستقیماً تجربه میکند. وقتی سرمایه ثابت منسوخ میشود، این موضوع صرفاً به آرامی در یک دفتر حسابداری پاک نمیشود؛ بلکه خود را به شکل اخراجها، تعطیلی کارخانهها و نابودی معیشتِ کلِ مناطق نشان میدهد. ماشینی که روزی تقاضای کار داشت، اکنون تقاضای رها شدن دارد. سرمایه برای «استهلاک» سوگواری میکند؛ کارگران ابزار بقای خود را از دست میدهند. گذشته در قالبِ مجازات بازمیگردد.
مارکس پافشاری میکند که این یک سوءمدیریت نیست، بلکه ساختاری است. سرمایه ثابت، انباشت را به شرطبندیهای بلندمدتی گره میزند که هماهنگی اجتماعی آنها ممکن نیست. هر سرمایهدار چنان سرمایهگذاری میکند که گویی تنها پروژه او اهمیت دارد، با این حال همگی از طریق بازارهایی که تحت کنترلشان نیست به یکدیگر پیوستهاند. وقتی شرایط تغییر میکند، سیستم نمیتواند به آرامی خود را تطبیق دهد، بلکه لنگ میزند. «کاهش ارزش» به تنها راهحل تبدیل میشود. سرمایه باید بخشی از خود را نابود کند تا بتواند به حیات ادامه دهد.
به همین دلیل است که بحرانها همیشه با کارخانههای بیکار و ظرفیتهای استفادهنشده همراه هستند. جامعه فاقد قدرت تولید نیست؛ بلکه قدرتِ بیش از حدی دارد که تحت روابطِ نادرستی سازمان یافته است. سرمایه ثابت به عنوان بنای یادبودِ این تضاد ایستاده است: هوش جمعی عظیمی که در ماشینآلاتی تعبیه شده که نمیتوان آنها را آزادانه بازتوزیع کرد، زیرا مالکیت آنها خصوصی است. آنچه میتوانست در خدمت نیاز انسان باشد، در عوض رنج انسان را دیکته میکند.
مارکس همچنین روشن میکند که سرمایه ثابت، قدرت طبقاتی را عمیقتر میکند. هر کس آن را کنترل کند، دسترسی به خودِ تولید را کنترل میکند. کارگران نمیتوانند به سادگی کار خود را به جای دیگری ببرند وقتی تولید به تاسیسات عظیمی گره خورده است که مالک آنها نیستند. «تحرک» متعلق به پول است، نه مردم. هرچه سرمایه ثابت سنگینتر باشد، کار محکمتر به آن زنجیر میشود — یا زمانی که دیگر مفید نیست، از آن بیرون رانده میشود.
با این نگاه، زیرساختها خنثی نیستند. کارخانهها، سیستمهای حملونقل، شبکههای انرژی و امروزه پلتفرمهای دیجیتال، صرفاً ابزار نیستند؛ آنها فرمانهایی هستند که از سوی گذشته به حال صادر میشوند. سرمایه جهان را به تصویر خود میسازد و سپس همگان را مجبور میکند درون آن زندگی کنند، حتی زمانی که آن جهان زیر پایشان در حال فروپاشی است.
مارکس سرمایه ثابت را در اینجا قرار میدهد تا نشان دهد که سرمایهداری به نرمی در زمان حرکت نمیکند؛ بلکه تاریخ خود را مانند یک زنجیر به دنبال میکشد. هر چرخه انباشت، ردهای مادیای به جای میگذارد که با آرزو از میان نمیروند. و هرچه سیستم توسعهیافتهتر شود، برای بقا باید با خشونت بیشتری با گذشتهی خود گسست ایجاد کند. آنچه به عنوان «تخریب خلاق» جلوه میکند، در واقع تخریبی است که خودِ «خلق» آن را طلب کرده است.
بازتولید، مسئله واقعیای است که سرمایه هرگز نمیتواند حل کند
در این مرحله، مارکس مقیاس تحلیل و به تبع آن، مخاطرات سیاسی را تغییر میدهد. او تا به اینجا حرکتِ یک سرمایه منفرد را چنان دنبال کرده است که گویی یک ارگانیسم خودبسنده است. اما سرمایهداری در قالب بنگاههای جداگانه زندگی نمیکند؛ سرمایهداری به مثابه یک «توتالیته اجتماعی» زندگی میکند، و اگر قرار است استثمار ادامه یابد، این توتالیته باید روز به روز بازتولید شود. پرسشی که مارکس اکنون با صراحت مطرح میکند، همان پرسشی است که اقتصاد بورژوایی به لحاظ ساختاری توانِ پرسیدنش را ندارد: جامعه سرمایهداری اصلاً چگونه خود را بازتولید میکند؟
«بازتولید» در معنای مد نظر مارکس، صرفاً به معنای شروعِ دوباره تولید در روز بعد نیست؛ بلکه به معنای نوسازیِ کل مجموعهی شرایطی است که در وهله اول تولید را ممکن میسازند. کارگران باید تغذیه شوند، مسکن داشته باشند، آموزش ببینند و جایگزین شوند. ماشینآلات باید تعمیر یا تعویض شوند. مواد خام باید دوباره پدیدار گردند. پول باید در زمان درست به دستِ افراد درست بازگردد. هیچیک از اینها به طور خودکار رخ نمیدهد. سرمایه باید بارها و بارها از چرخه خود عبور کند، بدون آنکه همان بافت اجتماعیای را که به آن وابسته است، از هم بدراند. این وظیفهای است بسیار سنگینتر از صرفِ استخراجِ یکبارهی ارزش اضافی.
مارکس با آنچه «بازتولید ساده» مینامد آغاز میکند؛ نه به این دلیل که این مدل واقعگرایانه است، بلکه به این دلیل که یک دروغ را افشا میکند. بازتولید ساده فرض میکند که تمام ارزش اضافی مصرف میشود و انباشت نمیگردد، یعنی سیستم صرفاً خود را در همان مقیاس قبلی بازتولید میکند. حتی تحت این فرضِ مهارشده، هماهنگیِ مورد نیاز مبهوتکننده است. سرمایهداران باید دقیقاً مقادیر درستی را بفروشند. کارگران باید دستمزد خود را به گونهای خرج کنند که به سرمایه اجازه دهد پیشپرداختهایش را بازیابی کند. بخشهای تولیدکننده «وسایل تولید» و بخشهای تولیدکننده «وسایل مصرف» باید خروجیهای خود را بدون برنامهریزی آگاهانه با هم تراز کنند. سیستم همین حالا هم بر لبه تیغ ایستاده است.
بازتولید گسترده، حرکت واقعیِ سرمایهداری، این مسئله را انفجاری میکند. اکنون ارزش اضافی صرفاً مصرف نمیشود؛ بلکه دوباره سرمایهگذاری میگردد. تولید باید رشد کند. خروجی باید افزایش یابد. کارگران جدید باید جذب شوند. ماشینآلات جدید باید ساخته شوند. تناسب میان شاخههای تولید باید مدام تغییر کند، اما همزمان به نحوی با یکدیگر همتراز بمانند. مارکس نشان میدهد که این همترازی محصولِ هارمونی یا آیندهنگری نیست؛ بلکه به صورتِ عطفبهماسبق و از طریق بحران، اتلاف و ویرانی تحمیل میشود. سرمایه بازتولید را برنامهریزی نمیکند؛ بلکه آن را از طریقِ فروپاشی به اجرا درمیآورد.
اینجاست که مارکس تقسیمبندی مشهور خود را میان بخشهای تولیدکننده «وسایل تولید» و بخشهای تولیدکننده «وسایل مصرف» معرفی میکند. اقتصاد بورژوایی این موضوع را به یک تمرین فنی تقلیل میدهد؛ مارکس اما آن را به یک کیفرخواست بدل میسازد. برای آنکه بازتولید با موفقیت انجام شود، این بخشها باید با نسبتهایی دقیق با یکدیگر مبادله کنند. اما در سرمایهداری هیچچیز این نسبتها را تضمین نمیکند. هر سرمایهدار، تحت رانشِ رقابت و ولعِ ارزش اضافی، کورکورانه گسترش مییابد. انسجام اجتماعی مفروض نیست؛ بلکه قمار میشود.
جایگاه کارگر در این فرآیند، قساوتِ نهفته در پسِ این انتزاع را عیان میکند. کارگران تنها میتوانند بخشی از آنچه را که به صورت جمعی تولید کردهاند بازخرید کنند، زیرا دستمزد آنها تنها بازنمای ارزش نیروی کارشان است، نه کل ارزشی که خلق میکنند. باقیمانده باید در جای دیگری جذب شود: توسط سرمایهداران، از طریق گسترشِ سرمایهگذاری، یا توسط بازارهای خارجی. بنابراین، بازتولید به خروجیهایی فراتر از خودِ طبقه کارگر وابسته است. سیستم نمیتواند برای بقای خود به تولیدکنندگانِ خویش تکیه کند.
مارکس در اینجا دقیق عمل میکند. او نمیگوید سرمایهداری به این دلیل فرو میپاشد که کارگران بیش از حد فقیر هستند. او میگوید سرمایهداری به لحاظ ساختاری ناپایدار است زیرا تولید حولِ نیاز انسان سازمان نیافته است؛ بلکه حولِ انباشت سازمان یافته است. مصرف تابعِ سود است، نه برعکس. وقتی تناسبها با شکست مواجه میشوند، بحران ظاهر میگردد — نه به مثابه یک شکست اخلاقی، بلکه به عنوان یک ازجادررفتگیِ اجتماعی. کالاها وجود دارند. ظرفیت تولید وجود دارد. نیروی کار وجود دارد. آنچه لنگ میزند، «هماهنگی» است.
به همین دلیل است که بازتولید، عمیقترین آسیبپذیری سرمایهداری است. سیستم باید استثمار را بازتولید کند، اما در عین حال باید شرایط زندگی را نیز بازتولید نماید. این دو الزام به طور طبیعی با هم سازگار نیستند. هرچه سرمایه بیشتر گسترش یابد، باید با خشونت بیشتری جامعه را بازسازماندهی کند تا بازتولید را تداوم بخشد: از طریق ارزانسازی کار، بیرونیسازی هزینهها، استعمار فضاهای جدید و تکیه بر دولت برای جذب شوکهایی که به تنهایی قادر به مدیریتشان نیست.
مارکس بازتولید را در مرکز جلد دوم قرار میدهد زیرا این مفهوم، آخرین فانتزیِ «تعادل» را نابود میکند. سرمایهداری به سوی توازن میل نمیکند. سرمایهداری از تعدیلی به تعدیل دیگر لنگلنگان پیش میرود و ثباتِ خود را تنها با ایجاد بیثباتی در جایی دیگر به دست میآورد. بازتولیدِ سرمایه همیشه یک بحرانِ به تأخیر افتاده است، نه یک بحرانِ حلشده. دیدنِ این حقیقت به معنای درک این نکته است که سرمایهداری نه به دلیل غیرعقلانی بودن، بلکه به این دلیل شکست میخورد که درباره موضوعی اشتباه، بیش از حد عقلانی عمل میکند.
هنگامی که بازتولید به جای یک مسئله فنی، به عنوان یک مسئله اجتماعی درک شود، افقِ مبارزه گستردهتر میگردد. پرسش دیگر این نیست که آیا بنگاههای منفرد پیروز میشوند یا شکست میخورند، بلکه پرسش این است که آیا جامعهای که حول تولید ارزش سازمان یافته است، میتواند زندگی را بازتولید کند بدون آنکه خود را از هم بدراند؟ پاسخ مارکس، که بدون دراماتیزه کردن یا تسلیخاطر ارائه شده، روشن است: نمیتواند. و این امتناع و ناپذیری، یک حکم اخلاقی نیست؛ یک حقیقتِ ساختاری است.
چرا تعادل، افسانهای است که بازار برای خود روایت میکند
مارکس پس از نشان دادن اینکه بازتولید همان مسئله واقعیای است که سرمایهداری نمیتواند به طور آگاهانه حل کند، اکنون آرامترین و ویرانگرترین ضربه خود را در جلد دوم وارد میکند: سیستم هیچ مکانیسم داخلیای که به سوی تعادل میل کند، ندارد. هر نظمی که ظاهر میشود، تنها پس از آن است که بینظمی پیشتر آسیب خود را وارد کرده باشد. اقتصاد بورژوایی بر این فانتزی بنا شده است که بازارها به طور طبیعی تولید و مصرف را هماهنگ میکنند و مازادها را از طریق سیگنالهای قیمت و رقابت هموار میسازند. مارکس با این ایده با همان صبری برخورد میکند که فرد برای خرافهای کنار میگذارد که از مرگ سر باز میزند.
طرحهای بازتولید به عنوان نقشههایی برای هارمونی ارائه نشدهاند. آنها تله هستند. مارکس آنها را بنا میکند تا نشان دهد که نسبتها چقدر باید دقیق باشند تا سرمایهداری بتواند خود را به آرامی بازتولید کند — و چقدر مضحک است اگر انتظار داشته باشیم این نسبتها به طور خودجوش از دلِ تصمیمگیریهای خصوصی سر برآورند. وسایل تولید باید با نسبتهایی معین با وسایل مصرف مبادله شوند. انباشت در یک بخش باید با جذب در بخش دیگر مطابقت داشته باشد. دستمزدها باید با سرعت درست به سرمایه بازگردند. هرگونه انحراف، هر چقدر هم کوچک، به صورت زنجیرهای به بیرون سرایت میکند. هیچ حاشیه خطایی در ساختار سیستم تعبیه نشده است، با این حال خطا توسط خودِ ساختار تضمین شده است.
هر سرمایهدار در افقِ تنگِ خود عقلانی عمل میکند. وقتی سودها خوب به نظر میرسند، گسترش بده. وقتی چنین نیست، عقبنشینی کن. کار را با ماشینآلات جایگزین کن. به دنبال گردش سریعتر باش. هیچیک از این رفتارها غیرعقلانی نیستند. غیرعقلانی بودن در نتیجهی کلی نهفته است. از آنجا که تولید خصوصی است و هماهنگی اجتماعی تا پس از وقوع حادثه به تعویق میافتد، سرمایهداری تنها از طریق بحران میتواند عدم تعادل را کشف کند. عرضه بیش از حد به نرمی اصلاح نمیشود؛ بلکه مجازات میشود. کممصرفی پیشبینی نمیشود؛ بلکه تحمل میشود. بازار از عدم تناسب جلوگیری نمیکند؛ بلکه آن را با نابود کردنِ ارزش اعلام میکند.
مارکس به ویژه در نشان دادن اینکه مدلهای تعادل، جای علت و معلول را عوض میکنند، بسیار تیزبین است. آنها با بحران به مثابه یک اختلال بیرونی برخورد میکنند، نه به عنوان پیامدِ عادیِ انباشتِ بدون هماهنگی. سرمایهداری هر از گاهی در ایجاد تعادل شکست نمیخورد؛ سرمایهداری «از طریق شکست خوردن» تعادل ایجاد میکند. ورشکستگیها، اخراجها، کاهش ارزش، ظرفیتهای بیکار — اینها فروپاشیِ منطق سیستم نیستند؛ اینها مکانیسمهایی هستند که سیستم از طریق آنها، آن منطق را با خشونت دوباره اعمال میکند.
به همین دلیل است که اصلاحات با هدف بازگرداندن تعادل همیشه ناامیدکننده هستند. تعدیل دستمزدها، کنترل قیمتها، بستههای حمایتی و تغییرات مقرراتی، با علائم برخورد میکنند نه با ساختار. تا زمانی که تولید به جای نیاز، توسط سود رانده میشود، عدم تناسب در فرمهای جدید دوباره ظاهر خواهد شد. مارکس منکر این نیست که تثبیتهای موقت ممکن هستند؛ او منکر آن است که اینها «راهکار» باشند. ثبات در سرمایهداری همیشه موقتی است و با بهای ویرانی در جایی دیگر خریداری میشود.
آنچه این تحلیل را به ویژه خطرناک میکند، امتناع آن از شخصیسازیِ تقصیر است. بحران به این دلیل رخ نمیدهد که سرمایهداران حریص یا احمق هستند، هرچند بسیاری از آنها چنیناند. بحران به این دلیل رخ میدهد که سیستم، کنشگرانِ عقلانی را مجبور میکند تا نتایجی غیرعقلانی به بار آورند. هیچ مقداری از آموزش اخلاقی نمیتواند این تضاد را حل کند. هماهنگی نمیتواند از دلِ رقابت بیرون بیاید، زیرا رقابت خود منشأ ناهماهنگی است.
در این مرحله، مارکس آخرین پناهگاه اقتصاد لیبرال را ویران کرده است. هیچ «دست نامرئی»ای وجود ندارد که جامعه را به سوی تعادل هدایت کند. تنها یک فرآیندِ کور وجود دارد که تعدیل را از طریق درد تحمیل میکند. تعادل تنها به مثابه یک سرابِ تئوریک وجود دارد که پس از وقوع حادثه فراخوانده میشود تا ویرانیای را که پیشتر رخ داده است، توجیه کند.
مارکس با افشای محال بودنِ تعادل، دوباره زمین مبارزه را تغییر میدهد. اگر سرمایهداری نمیتواند بازتولید را به طور آگاهانه هماهنگ کند، پس هماهنگی به یک پرسش سیاسی تبدیل میشود، نه یک پرسش اقتصادی. مسئله دیگر این نیست که چگونه بازارها را بهتر مدیریت کنیم، بلکه این است که آیا جامعهای سازمانیافته بر اساس انباشت خصوصی، اصلاً میتواند خود را حولِ بقای جمعی سازماندهی کند یا خیر. پاسخ مارکس فریاد زده نمیشود؛ بلکه اثبات میشود. و وقتی چیزی اثبات شد، دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت.
بحران، شیوهای است که سرمایه به خود میآموزد چگونه ادامه دهد
زمانی که مارکس به این نقطه میرسد، بحران دیگر به مثابه یک حادثه، یک شوک یا شکستِ مدیریتی جلوه نمیکند. بحران به عنوان یک مکانیسم منظم ظاهر میشود که سرمایهداری از طریق آن از تضادهای خود جان سالم به در میبرد. سرمایه با هر بار فورانِ عدم تناسب فرو نمیپاشد، زیرا یاد گرفته است که چگونه آسیب را جذب کند، زیانها را منتقل نماید و انباشت را در زمینی تغییریافته از سر بگیرد. بحران نقیضِ سیستم نیست؛ بلکه یکی از فرمهای آن است.
دقت مارکس در اینجا از آن روست که «سردرگمی» به لحاظ سیاسی سودمند است. او استدلال نمیکند که بحرانها به طور خودکار سرمایهداری را نابود میکنند، و نه اینکه تضادهای آن را حل مینمایند. او چیزی تکاندهندهتر را نشان میدهد: بحرانها آن تضادها را به گونهای بازسازماندهی میکنند که اجازه میدهند انباشت از سر گرفته شود. کالاهای فروشنرفته با کاهش ارزش روبرو میشوند. سرمایه نابود یا متمرکز میگردد. کارگران از طریق بیکاری و ناامنی منضبط میشوند. دستمزدها به پایین رانده میشوند. شرایط برای سودآوری نه از طریق هارمونی، بلکه با زور بازگردانده میشود.
به همین دلیل است که سرمایهداری میتواند لنگلنگان از بحرانی به بحران دیگر برود بدون آنکه هرگز شفا یابد. هر فروپاشی زمین را برای گسترش بعدی مهیا میکند. آنچه از دست میرود خودِ سیستم نیست، بلکه سرمایههای خاص، معیشتهای خاص و جوامع خاص هستند. هزینه اجتماعی عظیم است، اما از منظر سرمایه، این فرآیند کارکردی است. بحران به روشی برای گزینش تبدیل میشود؛ یک حسابرسیِ وحشیانه که سرمایههای ضعیفتر را وجین میکند و کنترل را در دستانی معدودتر متمرکز میسازد.
مارکس پافشاری میکند که این فرآیند هرگز نباید با «خود-اصلاحی» اشتباه گرفته شود. در معنای انسانی، هیچچیز اصلاح نمیشود. نیازها بیپاسخ میمانند. ظرفیتها بلااستفاده میمانند. رنج بازتوزیع میشود، نه حل. بحران انباشت را با پایین آوردنِ هزینه اجتماعیِ استثمار بازمیگرداند، نه با بازسازماندهی تولید حولِ زندگی. آنچه بهبود به نظر میرسد، صرفاً انباشتی است که با شرایطی سختتر از سر گرفته شده است.
در این مرحله، نقش دولت شروع به خودنمایی میکند، حتی پیش از آنکه مارکس صراحتاً نامی از آن ببرد. بحرانها نمیتوانند تنها توسط بازار مدیریت شوند. سیستمهای اعتباری باید تثبیت گردند. پول باید دفاع شود. زیرساختها باید حفظ شوند. جمعیتهای مازاد باید کنترل گردند. خشونتِ تعدیل را نمیتوان تماماً به نیروهای کور بازار سپرد، بدون آنکه خطر گسست اجتماعی ایجاد شود. قدرت سیاسی وارد میدان میشود، نه برای لغو بحران، بلکه برای مدیریت آن.
اینجاست که توهمات لیبرالی درباره پاسخ به بحران فرو میپاشد. کمکهای مالی، محرکها، ریاضت اقتصادی و بازسازی ساختاری، ابزارهای خنثیای نیستند که آزادانه از یک منوی سیاستی انتخاب شوند. اینها پاسخهای اجباری به فروپاشیهای ساختاری هستند. دولت سرمایهداری را از سرِ مهربانی یا خطا نجات نمیدهد. دولت مداخله میکند زیرا بازتولید سرمایه اکنون نیازمند نیروی سازمانیافته، برنامهریزی و سرکوبی است که بازارها به تنهایی قادر به تامین آن نیستند.
خویشتنداری مارکس در اینجا عامدانه است. او هنوز معماریِ کاملِ اعتبار، مالیه و قدرت دولتی را تشریح نمیکند — این موارد به جلد بعدی تعلق دارند. اما فشار هماکنون قابل مشاهده است. هرچه بازتولید پیچیدهتر و به هم پیوستهتر میشود، سرمایههای خصوصی توان کمتری برای مدیریت آن دارند. بنابراین، بحران تمرکز قدرت اقتصادی و سیاسی را شتاب میبخشد و پیوند میان انباشت و قهر را محکمتر میکند.
خطرناکترین افسانه این است که بحران به سرمایهداری میآموزد که انسانیتر شود. مارکس خلافِ آن را نشان میدهد. بحران به سرمایهداری میآموزد که چگونه با کارِ کمتر، کارِ ارزانتر و امتیازات کمتر زنده بماند. بحران به سرمایه میآموزد که چگونه مسئولیت را از خود سلب کند در حالی که فرماندهی را حفظ مینماید. طبقه کارگر ناامنی را میآموزد؛ سرمایه انضباط را.
در پایان این بخش، خواننده با نتیجهای سخت تنها میماند. سرمایهداری از طریق اصلاحات یا خرد به سوی ثبات حرکت نمیکند؛ بلکه از طریق گسست، آسیب و بازسازماندهی حرکت میکند. بحران دشمنِ سیستم نیست؛ بلکه یکی از آموزگاران آن است. و تا زمانی که بحران بتواند به جای غلبه شدن، مدیریت شود، انباشت میتواند ادامه یابد — به قیمتِ تمامِ کسانی که تحت سلطه آن زندگی میکنند.
وقتی چرخه شروع به دریدن میکند، دولت وارد میدان میشود
تاکنون باید روشن شده باشد که چرا مارکس هرگز با دولت به مثابه یک داور بیرونی که بر فراز اقتصاد معلق است، برخورد نمیکند. دولت نه به عنوان یک مرجع اخلاقی، بلکه به مثابه ضرورتی که ناشی از شکستهای خودِ سرمایه است وارد تحلیل میشود. هنگامی که بازتولید فرو میپاشد، هنگامی که بحران به جای امری استثنایی به امری مزمن بدل میگردد، بازار به تنهایی دیگر نمیتواند تداوم سیستم را تضمین کند. چرخه باید توسط چیزی فراتر از سیگنالهای قیمت در کنار هم نگاه داشته شود. قدرت سیاسی گام به پیش میگذارد تا کاری را انجام دهد که سرمایه خصوصی به تنهایی قادر به هماهنگیاش نیست.
مارکس در اینجا برای اثبات این نکته، نیازی به یک نظریه جداگانه درباره دولت ندارد. منطقِ بازتولید پیشتر آن را طلب کرده است. هنگامی که جریان گردش از کار میافتد، اعتبار باید تثبیت شود. هنگامی که اعتماد تبخیر میشود، پول باید دفاع گردد. هنگامی که سرمایهگذاری خصوصی عقبنشینی میکند، زیرساختها باید حفظ شوند. هنگامی که انباشت، نیروی کار را سریعتر از جذبِ آن بیرون میراند، جمعیتهای مازاد باید مدیریت شوند. اینها انتخابهای سیاستیای نیستند که در خلاء انجام شوند؛ اینها پاسخهایی به فشارهای ساختاریِ برخاسته از خودِ چرخه هستند.
کلیدیترین توهمی که مارکس در اینجا در هم میشکند، توهمِ «بیطرفی» است. دولت برای تعلیقِ منطقِ سرمایهداری مداخله نمیکند، بلکه برای حفظِ آن دست به عمل میزند. حتی اقداماتی که محافظتی به نظر میرسند — کارهای عمومی، هزینههای اجتماعی، تنظیمگری — اساساً برای بازگرداندن شرایطِ انباشت عمل میکنند. آنها شوک را جذب میکنند، آسیب را بازتوزیع مینمایند و زمان میخرند. دولت به مثابه مدیرِ تداومِ سرمایهداری عمل میکند و فروپاشیها را هموار میسازد، بدون آنکه تضادهای موجدِ آنها را حل نماید.
به همین سبب است که قدرت دولت همگام با انباشت، بسط مییابد. هرچه بازتولید پیچیدهتر میشود، به هماهنگی افزونتری نیاز دارد. بازارها پارهپاره میشوند؛ دولتها انسجام مییابند. لجستیک، مالیه، مرزها، بازارهای کار و رژیمهای پولی به عرصههای مدیریت و اعمال حاکمیت بدل میگردند. آنچه از طریق رقابت سازمانناپذیر است، از طریق قانون، پلیس و برنامهریزی سازمان مییابد — اما همواره در چارچوب مرزهایی که مالکیت خصوصی تعیین کرده است.
تحلیل مارکس مستقیماً امیدهای لیبرالی به یک حوزه عمومیِ بیطرف را در هم میشکند. دولت نه پدیدهای است که پس از وقوع حادثه به تسخیرِ منافعِ خاص درآید، بلکه از همان ابتدا توسط نیازهای بازتولید تحت حاکمیت سرمایه ساختار یافته است. استقلالِ ظاهری دولت بازتابدهنده این واقعیت است که هیچ سرمایهدارِ منفردی کلِ فرآیند را کنترل نمیکند؛ اما جهتگیری دولت از پیش تعیین شده است. هنگامی که منافع سرمایه و کار با هم تصادم میکنند، دولت برای تثبیتِ انباشت مداخله میکند، حتی اگر ناچار شود برای این منظور، سرمایههای منفرد را مهار یا بر طبقه کارگر انضباط تحمیل کند.
این امر همچنین تبیینکننده سیمای متناقض دولت است. دولت میتواند در لحظهای حمایتگر و در لحظهای دیگر سرکوبگر ظاهر شود. نظامهای رفاهی، مقررات کار، پلیس، زندانها و مرزها، کارکردهایی مجزا از هم نیستند؛ بلکه ابزارهایی متفاوت برای مدیریتِ جمعیتهایی هستند که محصولِ حرکتِ نابرابرِ انباشتاند. شمول و طرد، مراقبت و قهر، همگی بر اساس نیازهای بازتولید تنظیم میشوند.
مارکس در باب این مداخله راهِ رمانتیسم نمیپوید. مدیریتِ دولتی بحران را لغو نمیکند، بلکه آن را جابهجا میکند. زیانها اجتماعی میشوند و خطرها به سطوح پایین منتقل میگردند. با تلاش دولتها برای یافتنِ خروجیهای خارجی جهتِ حلِ تضادهای داخلی، فشارهای بینالمللی شدت مییابد. بازتولیدِ سرمایه با شکستِ هماهنگیِ خودجوشِ بازار، به شکلی فزاینده سیاسی، نظامی و اقتدارگرا میشود.
مارکس با جای دادنِ دولت در درونِ منطقِ چرخه، آخرین پناهگاهِ فانتزیهای اصلاحطلبانه را عیان میسازد. هیچ دستگاهِ بیطرفی در انتظارِ تسخیر شدن و به کار گرفته شدن بدون مقاومت نیست. دولت وجود دارد تا سیستمی را که نمیتواند خود را به آرامی بازتولید کند، یکپارچه نگاه دارد. از این رو، هر تلاشی برای دگرگونی جامعه نه تنها باید با سرمایه در محیط کار و بازار، بلکه باید با ساختارهای سیاسیای روبرو شود که چرخه را هنگام آغازِ دریدگی، صیانت میکنند.
بدینسان، جلد دوم به آستانه نهایی خود میرسد. نشان داده شد که سرمایه نه تنها استثمارگر، بلکه به لحاظ ساختاری ناپایدار است؛ نه تنها پویاست، بلکه به اعمالِ زور وابستگی دارد. اکنون صحنه برای نزولِ نهایی آماده است — به جهانِ اعتبار، مالیه و سرمایه موهوم — جایی که توهمِ «ارزشِ بدونِ کار» به اوج خود میرسد. مارکس در گام بعد به آن خواهد پرداخت. اما در پایان جلد دوم، حکم صادر شده است: سرمایهداری نه به دلیل آنکه کار میکند، بلکه به این دلیل بقا مییابد که «قدرت» آن را در حرکت نگاه میدارد.
بازار جهانی یک افزونه نیست — یک ضرورت است
در این مرحله، استدلال مارکس توهمِ امکانِ بازتولیدِ سرمایهداری در چارچوب مرزهای شسته-رُفتهی اقتصاد ملی را از میان میبرد. هنگامی که بازتولید، عدم تناسب، بحران و مداخله دولتی نه به مثابه اموری تصادفی، بلکه به عنوان مسائلی ساختاری درک شوند، نتیجهای با منطقِ آهنین حاصل میشود: سرمایه نمیتواند محصور بماند. چرخه به سوی بیرون فشار میآورد. آنچه تفکر بورژوایی «تجارت خارجی» یا «روابط خارجی» مینامد، در اینجا به مثابه یک ضرورتِ درونیِ خودِ انباشت ظاهر میشود.
مارکس بازار جهانی را به عنوان افزونهای متأخر بر سیستمی که در غیر این صورت خودبسنده بود، ارائه نمیدهد. از منظرِ بازتولید، بازار داخلی هماکنون نیز بسیار کوچک است. کارگران نمیتوانند آنچه را که به صورت جمعی تولید کردهاند بازخرید کنند. سرمایهداران نمیتوانند مازاد را در مقیاسی که برای تداومِ گسترش لازم است مصرف کنند. بخشها در تراز شدن با یکدیگر باز میمانند. کالاهای اضافی انباشته میشوند. این فشار از مرزها نشأت نمیگیرد؛ بلکه منشأ آن در تولیدی است که برای سود سازمان یافته است نه برای نیاز. بازار جهانی به مثابه یک «سوپاپِ اطمینان» سر بر میآورد.
گردش در مقیاس جهانی آنچه را که در سطح محلی حلناپذیر است، به طور موقت حل میکند. مصرفکنندگان جدید، کار ارزانتر، مواد خام و خروجیهایی برای سرمایه اضافی به مثابه راهِ نجات ظاهر میشوند. اما مارکس صراحت دارد: این نجات، موقتی است. گسترش به جای لغو تضادها، آنها را جابهجا میکند. آنچه در اینجا تحققناپذیر است، به جای دیگری رانده میشود. آنچه اکنون نمیتواند جذب شود، به تعویق میافتد. سرمایه با کشآوردنِ فضا، زمان میخرد.
به همین سبب است که مارکس پافشاری میکند بازار جهانی نه عرصه هارمونی، بلکه میدانِ تضادهای تشدیدشده است. تفاوتها در توسعه، دستمزدها، بهرهوری و قدرت دولتی به ابزارهای انباشت بدل میشوند. نابرابری یک مانع نیست؛ بلکه موردِ بهرهکشی قرار میگیرد. سرمایه به دنبال برابری میان مناطق نیست، بلکه به دنبال کسبِ مزیت است. بنابراین، چرخه جهانی، سلسلهمراتب، وابستگی و سلطه را به عنوان شرایط عادیِ عملکرد بازتولید میکند.
خویشتنداری مارکس در اینجا خیرهکننده است. او هنوز امپریالیسم را به عنوان یک نظریه تبیین نمیکند، اما منطقِ آن پیشتر عریان شده است. سرمایه نه به دلیل شکستِ اخلاقی یا حرصِ ملی، بلکه به این دلیل به بازارهای خارجی نیاز دارد که انباشت مازادی ایجاد میکند که در داخل قابلِ تحقق نیست. گسترش نه یک انتخاب، بلکه یک اجبار است. و چون اجباری است، خشونتبار است. بازار جهانی مدتها پیش از ظهور ارتشها، از طریقِ قهر به هم دوخته میشود.
پیامدهای سیاسی مستقیماً از پی میآیند. مسیرهای تجاری، ارزها، کشتیرانی، سیستمهای اعتباری و دسترسی به منابع، برای «کلِ سرمایه» به مسائلِ بقا بدل میشوند. دولتها صرفاً از تجارت خارجی «حمایت» نمیکنند؛ آنها شرایطی را تضمین میکنند که تحت آن، چرخه جهانی بتواند تداوم یابد. آنچه دیپلماسی به نظر میرسد، اغلب مدیریتِ بحران در مقیاس سیارهای است. آنچه توسعه به نظر میرسد، مکرراً جذبِ مازاد از جاهای دیگر است.
مارکس همچنین روشن میسازد که گسترش جهانی بحران را از میان نمیبرد، بلکه آن را عمومی میسازد. تضادهایی که زمانی محلی بودند، اکنون به فراسوی مرزها پرتاب میشوند. فروپاشیِ تحققِ ارزش در اینجا، به بیکاری در آنجا بدل میشود. انقباضِ اعتباری در یک مرکز، به صورتِ زنجیرهای به بیرون سرایت میکند. بازار جهانی بیثباتی را همگامسازی میکند، حتی اگر فروپاشی را به تأخیر بیندازد.
مارکس با قرار دادن بازار جهانی در انتهای حرکتِ جلد دوم، تصویر سرمایه را به مثابه یک نیروی اجتماعیِ کل کامل میکند. استثمار در تولید آغاز میشود، اما بازتولید مستلزمِ گردش است. گردش مستلزم هماهنگی است. هماهنگی شکست میخورد. بحران از پی میآید. بحران به گسترش دامن میزند. گسترش تضاد را بینالمللی میکند. سیستم نه با حلِ مشکلات خود، بلکه با وسیعتر کردنِ میدانی که تضادها در آن گشوده میشوند، رشد میکند.
اهمیت این موضوع برای تحلیل انقلابی تعیینکننده است. سرمایهداری، جهانیسازیِ سوءمدیریتشده نیست؛ جهانیسازی شیوه بقای سرمایهداری است. هر مبارزهای که در چارچوب ملی باقی بماند و این ضرورت را درک نکند، در خطرِ برخورد با علائم بیماری است، در حالی که خودِ بیماری در جای دیگری گسترش مییابد. مارکس این قوس را نه با پیشگویی، بلکه با شفافیت به پایان میبرد: سیستمی که برای زندگی باید گسترش یابد، نمیتواند برای هیچکس که با آن تماس دارد ثبات به ارمغان آورد.
سرمایه تنها از طریقِ شکست خوردن میتواند خود را بازتولید کند
مارکس در پایانِ جلد دوم به دستاوردی بسیار خطرناکتر از افشای استثمار نائل شده است. او نشان داده است که حتی زمانی که استثمار دقیقاً طبق طرح عمل میکند، سرمایهداری همچنان نمیتواند تداومِ خویش را بدون خشونت، اختلال و زور تضمین کند. مسئله این نیست که سرمایه هر از گاهی دچار سوءعملکرد میشود؛ مسئله این است که خودِ بازتولید، تضادی است که سیستم نمیتواند به طور آگاهانه حل نماید. سرمایه نه به دلیل منسجم بودن، بلکه به این سبب بقا مییابد که فروپاشی مدام مدیریت، جابهجا و بازسازماندهی میشود.
آنچه به عنوان تحلیلی فنی از گردش آغاز شده بود، با کیفرخواستی علیه عقلانیتِ سرمایهدارانه به پایان میرسد. چرخه باید حرکت کند، اما حرکتِ آن را نمیتوان به لحاظ اجتماعی هماهنگ کرد. دوران گردش بر زندگی انضباط تحمیل میکند، اما هرگز با سرعتی کافی که تأخیر را حذف کند. گردش ارزش را متحقق میسازد، اما تنها به شکلی نابرابر و عطفبهماسبق. سرمایه ثابت سیستم را به گذشتهاش لنگر میکند، حتی زمانی که انباشت مستلزمِ دگرگونیِ دائمی است. بازتولید نیازمندِ تعادل است، اما تعادل نمیتواند از دلِ رقابتِ خصوصی سر برآورد. در جایی که برنامهریزی غایب است، بحران مداخله میکند. در جایی که بازارها شکست میخورند، دولت وارد عمل میشود. هنگامی که مرزهای داخلی لمس میشوند، گسترش به سوی بیرون اجباری میگردد.
مارکس در هیچ مقطعی بر خشم اخلاقی یا پیشگوییِ فروپاشی تکیه نمیکند. استدلال او سردتر و ویرانگرتر از اینهاست. سرمایهداری نه به دلیل غیرعقلانی بودن فرو میپاشد، [بلکه] به این دلیل بقا مییابد که در مورد هدفی نادرست، عقلانی عمل میکند. سرمایهداری تولید را حولِ انباشت سازمان میدهد نه زندگی؛ و با نیازِ انسان به مثابه یک محدودیت که باید مدیریت شود برخورد میکند، نه به عنوان هدفی که باید محقق گردد. ثبات، هرگاه ظاهر شود، موقتی است و با بهای ویرانی در جایی دیگر خریداری شده است.
از این رو، جلد دوم آخرین پناهگاهِ توهمِ اصلاحطلبی را در هم میشکند. هیچ راهکار فنیای برای عدم تناسب وجود ندارد. هیچ تعدیلِ سیاستیای نمیتواند انباشتِ خصوصی را با بازتولیدِ اجتماعی هماهنگ کند. هیچ دستگاهِ دولتیِ بیطرفی در انتظار نیست تا سیستم را به شکلی خیرخواهانه هماهنگ سازد. مکانیسمهایی که سرمایهداری را سرِ پا نگاه میدارند — بحران، کاهش ارزش، مداخله دولتی، گسترش جهانی — همان مکانیسمهایی هستند که ناامنی، سلسلهمراتب و سلطه را در مقیاسی وسیعتر بازتولید میکنند.
به همین سبب است که تحلیل مارکس امروزه گریزناپذیر باقی مانده است. مدتها پیش از لجستیک دیجیتال، زنجیرههای تأمین جهانی، گلوگاههای مالی و مدیریتِ بحرانِ سیارهای، مارکس مشکل اصلی را شناسایی کرد: جامعهای که به صورت جمعی تولید میکند اما به صورت خصوصی بازتولید مینماید، ناچار است از طریقِ فروپاشی بر خود حکومت کند. آنچه ما امروزه به مثابه بحران دائمی، وضعیت اضطراریِ مدیریتشده و بازسازیِ ساختاریِ بیپایان تجربه میکنیم، انحرافی از منطقِ سرمایهداری نیست؛ بلکه فرمِ بالغِ آن است.
پیامدِ انقلابیِ این بحث گریزناپذیر است. اگر سرمایهداری نمیتواند خود را به صورت آگاهانه بازتولید کند، پس بازتولیدِ آگاهانه به وظیفه سیاسیِ سوسیالیسم بدل میشود. مسئله دیگر این نیست که آیا بازارها میتوانند تنظیم شوند یا رشد میتواند انسانی گردد یا خیر. مسئله این است که آیا تولید، گردش و زندگی اجتماعی میتوانند به طور عمدی حولِ نیاز انسان سازمان یابند یا نه، به جای آنکه حولِ انباشتِ ارزش بچرخند. مارکس در اینجا به آن پرسش پاسخ نمیدهد؛ اما جلد دوم روشن میسازد که چرا آن پرسش باید پرسیده شود.
سرمایه با واداشتنِ جهان به حرکت، با آموختنِ درس از طریق بحران و با وسیعتر کردنِ میدانی که تضادهایش در آن گشوده میشوند، بقا مییابد. سرمایه نمیتواند برای کسانی که تحت سلطهاش زندگی میکنند ثبات، کرامت یا امنیت به ارمغان آورد. تنها جایگزینی که مارکس باقی میگذارد نه اصلاح، بلکه گسست (Rupture) است: جایگزینیِ بازتولیدِ کور با کنترلِ اجتماعیِ آگاهانه. جلد دوم این نتیجهگیری را فریاد نمیزند؛ آن را اثبات میکند. و هنگامی که اثبات شد، سیستم عریان میماند — نه به مثابه امری جاودانه، بلکه به عنوان نظامی که به لحاظ ساختاری ناتوان از صیانتِ جهانی است که بر آن سلطه دارد.

