
جیانگ شئوچین
ترجمه و تألیف مجله جنوب جهانی
در آستانه سال ۲۰۲۶، ساختار قدرت جهانی با تحولاتی بنیادین روبهرو شده است که ریشه در تغییر رویکرد واشنگتن به حفظ و گسترش نفوذ خود دارد. آنچه امروز شاهد آن هستیم، تلاش برای بازتعریف نظم امپراتوری آمریکا از طریق انتقال از قدرت نرم به قدرت سخت، از چندجانبهگرایی به یکجانبهگرایی خشن، و از تعاملات دیپلماتیک به اعمال مستقیم زور است.
سند راهبردی امنیت ملی فعلی، که برخلاف تصورات رایج، خروج از مناطق جهانی را پیشبینی نمیکند، بلکه نقشه راهی برای تثبیت سلطه آمریکا از طریق کنترل منابع، محاصره اقتصادی رقبا، و تبدیل متحدان به ایالات تابع ترسیم کرده است. این سند بر چند محور اساسی استوار است که درک آنها کلید فهم رویدادهای جاری در خاورمیانه، منطقه کارائیب، و سراسر جهان است.
نخستین و شاید مهمترین تحول، رها کردن نهادهای بینالمللی چندجانبهای چون سازمان ملل متحد است. واشنگتن دیگر این نهادها را به عنوان ابزارهای توجیهکننده قدرت خود نمیبیند، بلکه آنها را مانعی برای اعمال بیقید و شرط قدرت میداند. این رویکرد جدید بر اصل «قدرت حق است» استوار است، نه بر قواعد و هنجارهای حقوق بینالملل. آمریکا اکنون علناً اعلام میکند که تنها منافع ملی خود را دنبال خواهد کرد و در این مسیر، هیچ محدودیت حقوقی یا اخلاقی را نخواهد پذیرفت.
این تغییر پارادایم، بازتابی از شکست پروژه لیبرال دموکراسی آمریکایی در سطح جهانی است. نظمی که پس از جنگ جهانی دوم بنا شد و بر پایه توافقات چندجانبه، نهادهای بینالمللی و قواعد مشترک استوار بود، اکنون از سوی خود معمار آن در حال ویران شدن است.
سند امنیت ملی به صراحت اعلام میکند که نیمکره غربی متعلق به آمریکاست. این موضع که برخی آن را «دکترین مونرو نوین» یا «دکترین ترامپ» مینامند، نه تنها ادعایی تاریخی، بلکه برنامهای عملیاتی برای کنترل کامل منابع، جمعیت و ثروت این منطقه عظیم است. از این منظر، کشورهای آمریکای لاتین، حیاط خلوت استراتژیک واشنگتن تلقی میشوند که هرگونه استقلال سیاسی یا اقتصادی آنها، تهدیدی علیه امنیت ملی آمریکا به شمار میآید.
این رویکرد دلالتهای مهمی دارد. کنترل بر این منطقه نه تنها از لحاظ ژئوپلیتیکی حیاتی است، بلکه کلید محاصره اقتصادی چین نیز به شمار میرود. نیمکره غربی خزانهای از منابع حیاتی برای صنایع پیشرفته است: لیتیوم برای باتریهای خودروهای برقی، مس برای زیرساختهای الکترونیکی، نقره برای پنلهای خورشیدی، و البته نفت برای انرژی. این منابع، شریان حیاتی اقتصاد چین و صنایع پیشرفته آن کشور محسوب میشوند.
بخش کلیدی استراتژی آمریکا، خفه کردن اقتصادی چین است. واشنگتن دریافته که رویارویی نظامی مستقیم با چین در جنوب شرق آسیا و در حوزه نفوذ طبیعی آن کشور، عملیاتی خودکشیآمیز خواهد بود. به همین دلیل، راهبرد جایگزین، محاصره اقتصادی از طریق قطع منابع حیاتی است.
این محاصره چندلایه است. از سوی شرقی، چین با زنجیره جزایر اول محاصره شده و دسترسی محدودی به آبهای آزاد دارد. از سوی غربی، اگر ایران سقوط کند، چین از منابع انرژی خاورمیانه نیز تقریبا قطع خواهد شد. چین حدود نیمی از واردات نفت خود را از خاورمیانه تأمین میکند و بسته شدن تنگه هرمز، ضربهای مهلک به اقتصاد این کشور خواهد بود.
اما محاصره تنها به انرژی محدود نمیشود. کنترل بر منابع نیمکره غربی به معنای انحصار بر کانیهای کمیاب و عناصر حیاتی برای تکنولوژیهای آینده است. بدون لیتیوم، مس و نقره، صنایع هوش مصنوعی، خودروهای الکتریکی و انرژیهای پاک، امکان گسترش نخواهند داشت. آمریکا با کنترل این منابع، قصد دارد چین را از مسیر توسعه تکنولوژیکی منحرف کند.
در حالی که چین طی دو دهه گذشته با سرمایهگذاری در زیرساختهای آفریقا، پایگاه محکمی در این قاره ایجاد کرده است، واشنگتن اعلام میکند که آفریقا را به چین واگذار نخواهد کرد. این موضع، بازتابی از نگرانی عمیق در مورد طرح کمربند و جاده چین و نفوذ فزاینده پکن در اقتصادهای آفریقایی است.
اما تفاوت رویکرد دو قدرت، چشمگیر است. چین با ساخت راهها، بنادر، راهآهن و نیروگاهها، روابطی بلندمدت و سازنده با کشورهای آفریقایی برقرار کرده است. در مقابل، آمریکا هنوز بر رویکردهای امنیتی و نظامی تکیه دارد، بدون اینکه بتواند جایگزینی معنادار برای سرمایهگذاریهای زیرساختی چین ارائه دهد.
یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای سند امنیت ملی، تلقی جدید از متحدان است. طبق این رویکرد، اگر کشوری متحد آمریکاست، تمام منابع، نیروی انسانی و ثروت آن کشور متعلق به واشنگتن است. این به معنای تبدیل ژاپن، کره جنوبی و سایر متحدان آسیایی به ایالات تابع است.
نمونه بارز این موضع، داراییهای میلیاردی ژاپن در اوراق خزانه آمریکاست. واشنگتن اکنون این داراییها را نه متعلق به مردم ژاپن، بلکه متعلق به خود میداند. این رویکرد، نوعی استعمار مالی نوین است که در آن متحد، دیگر شریک برابر نیست، بلکه منبع قابل بهرهبرداری برای حفظ امپراتوری.
این تغییر رویکرد، ریشه در بحران مالی آمریکاست. کشوری که دههها از امتیاز اسکناس جهانی دلار سوءاستفاده کرده، اکنون به نقطهای رسیده که دیگر نمیتواند بدون استثمار مستقیم متحدان خود، نظام امپراتوریاش را حفظ کند.
تحلیل استراتژیک واشنگتن نشان میدهد که اروپای غربی دیگر ارزش استراتژیک سابق را ندارد. جمعیت پیر، فقدان منابع طبیعی، وابستگی به رفاه اجتماعی و تکیه بر چتر امنیتی آمریکا، اروپای غربی را از نظر واشنگتن به باری غیرضروری تبدیل کرده است.
در عوض، استراتژی جدید، تمرکز بر اروپای شرقی است. لهستان، مجارستان و اتریش، با رژیمهای راستگرای خود، شرکای مطلوبتری برای واشنگتن به شمار میآیند. این کشورها نه تنها از لحاظ ایدئولوژیک با رویکرد جدید آمریکا همسو هستند، بلکه به دلیل نزدیکی به مرزهای روسیه، اهمیت ژئواستراتژیک بیشتری دارند.
این تغییر محور، به معنای فروپاشی تدریجی پیمان آتلانتیک شمالی به شکل سنتی آن است. اروپای غربی که دههها خود را محور تمدن غرب میدانست، اکنون در حاشیه استراتژی آمریکا قرار گرفته است.
ایران: نقطه کانونی بحران و معمای استراتژیک
در این چارچوب کلان، ایران نقشی محوری ایفا میکند. سقوط ایران به معنای تکمیل محاصره چین از سمت غرب است. این کشور دروازه انرژی آسیای شرقی به شمار میرود و کنترل بر آن، کلید خفه کردن اقتصادهای چین، ژاپن و کره جنوبی است.
اما ایران، هدفی ساده نیست. علیرغم دههها تحریم اقتصادی ویرانگر، نظام جمهوری اسلامی نه تنها سرپا مانده، بلکه توانسته شبکهای از متحدان منطقهای بسازد که از لبنان تا یمن گسترده است. ساختار قدرت در ایران، بسیار پیچیدهتر و مقاومتر از آن است که واشنگتن تصور میکند.
چالش عمده برای آمریکا، فقدان ظرفیت نظامی لازم برای عملیات گسترده در ایران است. در حالی که بخشی از ناوگان آمریکا در منطقه کارائیب مشغول عملیات علیه ونزوئلا است و بخش دیگر در اقیانوس آرام در حال مقابله با چین، منابع نظامی کافی برای جنگ تمام عیار با ایران وجود ندارد.
علاوه بر این، اسرائیل که متحد کلیدی آمریکا در منطقه است، پس از جنگ دوازده روزه اخیر، سامانههای دفاع هوایی خود را از دست داده و هنوز توان بازسازی آنها را ندارد. بدون پوشش دفاعی کافی و بدون حضور ناوگروههای آمریکایی در منطقه، حمله به ایران عملیاتی نابخردانه خواهد بود.
عملیات اخیر در ونزوئلا، نمونهای از رویکرد جدید واشنگتن است. ربودن رئیسجمهور این کشور، عملیاتی بود که قرار بود سریع، قاطع و کمهزینه باشد. اما نتیجه، بالعکس شد. به جای فروپاشی دولت مادورو، میلیونها ونزوئلایی به خیابانها آمدند تا اعتراض خود را به این نقض آشکار حاکمیت ملی نشان دهند.
از منظر استراتژیک، کنترل بر ونزوئلا برای آمریکا حیاتی است. این کشور بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد و در صورت جنگ با ایران، میتواند جایگزین نفت خاورمیانه برای اقتصادهای آسیای شرقی شود. اگر آمریکا بتواند صنعت نفت ونزوئلا را مدرنسازی و کنترل کند، میتواند از فروپاشی اقتصادی ژاپن، کره جنوبی و حتی چین در زمان بسته شدن تنگه هرمز جلوگیری کند.
اما این استراتژی، یک نقص بنیادین دارد: فرض بر این است که مردم ونزوئلا بیسروصدا اجازه خواهند داد منابعشان به یغما رود. واقعیت این است که آمریکای لاتین حافظه تاریخی عمیقی از امپریالیسم آمریکا دارد. از کودتای علیه آلنده در شیلی که توسط سازمان مرکزی اطلاعات و هنری کیسینجر هدایت شد و به قدرت رسیدن ژنرال پینوشه منجر شد، تا دهها کودتای نظامی در سراسر قاره که دهها هزار قربانی بر جای گذاشتند، همه در حافظه جمعی مردم این منطقه ثبت است.
عملیات ونزوئلا، به جای تثبیت قدرت آمریکا، موجب وحدت مردم این کشور و خشم سراسری در آمریکای لاتین شده است. واشنگتن حالا با موقعیتی روبهرو است که ممکن است مجبور شود برای حفظ ثبات در کاراکاس، نیروی زمینی اعزام کند، و این آغاز یک جنگ چریکی طولانی خواهد بود که یادآور ویتنام است.
یکی از بحرانهای اساسی که آمریکا با آن مواجه است، محدودیت ظرفیت نظامی در مقابل تعهدات گسترده جهانی است. ارتش آمریکا، هرچند قدرتمندترین نیروی نظامی جهان، نمیتواند همزمان در همه جبههها حضور فعال داشته باشد.
در حال حاضر، یک سوم ناوگان آمریکا در کارائیب مستقر شده تا قایقهای ماهیگیری را بمباران کند و رئیسجمهور ونزوئلا را ربوده و به همان زمان، واشنگتن درباره تغییر رژیم در ایران صحبت میکند. از نظر نظامی، این رویکرد دیوانهوار است.
ناوگروههایی که در کره جنوبی مستقر بودند، مجبور شدهاند به خاورمیانه بازگردند. این جابجایی مداوم نیروها، نه تنها هزینه سنگینی دارد، بلکه موجب خستگی نیروها میشود. نیروهای دریایی نیاز به استراحت دارند، عملیاتها نیاز به ماهها برنامهریزی دارند، و این رفت و آمدهای بیبرنامه، توان رزمی ارتش را تضعیف میکند.
این وضعیت، نمونهای از آنچه که «گسترش بیش از حد امپراتوری» نامیده میشود، است. امپراتوریای که میخواهد همه جا باشد، در نهایت در هیچ جا نخواهد بود. هرچه منابع نظامی بیشتر پراکنده شوند، در رویارویی نهایی با رقبای اصلی، ضعیفتر خواهند بود.
تحلیل تاریخی نشان میدهد که الگوی کنونی آمریکا، شباهت شگفتانگیزی به اشتباهات امپراتوری آتن در جنگ پلوپونز دارد. توسیدید، ژنرال و مورخ آتنی، در تحلیل جنگ سی ساله بین آتن و اسپارت، به دقت اشتباهات استراتژیکی را شرح داد که امپراتوری آتن را ویران کرد.
پس از جنگهای ایران، آتن به عنوان نجاتدهنده یونانیان در سراسر دریای اژه شناخته شد، درست همانطور که آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، نجاتدهنده اروپا از فاشیسم بود. اروپاییها نگران بودند که آمریکا مانند پس از جنگ جهانی اول، قاره را ترک کند. به همین دلیل پیمان آتلانتیک شمالی شکل گرفت تا حضور دائمی نظامی آمریکا در اروپا تضمین شود.
همزمان، نظام پولی برتون وودز ایجاد شد که طبق آن، دلار آمریکا ارز ذخیره جهانی شد و برای جلوگیری از سوءاستفاده، دلار به طلا گره خورد. اما در سال ۱۹۷۱، آمریکا ورشکست شده بود. جنگ بیهوده ویتنام، برنامه جامعه بزرگ لیندون جانسون، و مسابقه فضایی، میلیاردها دلار هزینه داشته بودند.
ریچارد نیکسون تصمیم گرفت به تعهد پرداخت طلا در ازای دلار پایان دهد. پیام او به جهان این بود: دلار به هیچ چیز گره نخورده است، آن را به عنوان مالیاتی برای آزادی بپذیرید. پس از فروپاشی شوروی، دنیا چارهای جز پذیرش این نظام نداشت.
این شرایط منجر به مالیشدن افراطی اقتصاد آمریکا شد. ثروتمندان ثروتمندتر شدند، فقرا همچنان فقیر ماندند، و آمریکا بدنبال سود بی پایان بود و تولیدات خود را به چین منتقل کرد. اکنون آمریکا از اجارهای که از بقیه جهان میگیرد، زندگی میکند. مکانیسم این استثمار، سیستم دلاری است.
این نظام تا سال ۲۰۲۲ که پوتین اوکراین را تهاجم کرد، خوب کار میکرد. او نشان داد حاضر است با هژمونی آمریکا مقابله کند. اما واشنگتن سیستم مالی را به سلاح تبدیل کرد، روسیه را از سیستم پرداخت بینالمللی سوئیفت حذف کرد، و سپس کاری کاملاً احمقانه انجام داد: ۳۰۰ میلیارد دلار از داراییهای بانک مرکزی روسیه را که در اروپا و آمریکا نگهداری میشد، مسدود کرد.
این اقدام، وحشت جهانی ایجاد کرد. اگر آمریکا میتواند به هر دلیلی اموال شما را مصادره کند، دیگر چه تضمینی برای سرمایهگذاری در این کشور وجود دارد؟ در نتیجه، کشورها شروع به فروش اوراق خزانه آمریکا و خرید طلا کردند.
آمریکا اکنون امپراتوری فاسدی است که بر گرفتن باج از همه اصرار دارد. مردم از پرداخت این باج خسته شدهاند و در حال شورش هستند. آمریکا در واکنش، به زور متوسل میشود، درست همانطور که آتن متحدان خود را به ایالات تابع و در نهایت به دشمنان تبدیل کرد.
امروز در اروپا همین روند در حال شکلگیری است. ایالات سابق تابع، اکنون دریافتهاند که آمریکا، نه روسیه، تهدید واقعی صلح و رفاه آنهاست.
اما آنچه وضعیت را پیچیدهتر میکند، جنگ داخلی درون نخبگان آمریکاست. همانطور که در آتن فساد گسترده موجب شکلگیری اُلیگارشی شد که اعضای آن برای موقعیت و قدرت با یکدیگر میجنگیدند، امروز در واشنگتن نیز شاهد همین پدیده هستیم.
یک سو، دولت عمیق سنتی و نهاد مالی والاستریت قرار دارد که از دوره کلینتون و اوباما به قدرت رسیده است. سوی دیگر، نخبگان جدید دره سیلیکون(سیلیکون ولی)، صنعت هوش مصنوعی و دولت نظارتی نمایندگی میشود که چهرههایی چون پیتر تیل، ایلان ماسک و سام آلتمن از شرکتهایی مانند پالانتیر، سمبل آن هستند.
این تضاد، جنگی بر سر آینده امپراتوری است. پول قدیمی در مقابل پول نو، قدرت مالی در مقابل قدرت تکنولوژیکی، نظارت سنتی در مقابل نظارت دیجیتال. این درگیری درونی، همزمان با چالشهای خارجی، امپراتوری را از درون تضعیف میکند.
الگوی تاریخی سه پیامد را پیشبینی میکند. نخست، انقلاب یا جنگ داخلی در درون امپراتوری. دوم، اتحاد جهانی علیه امپراتوری زیرا همه آن را بزرگترین تهدید صلح جهانی میبینند. سوم، شکست نهایی و فروپاشی امپراتوری.
این روند در سال ۲۰۲۶ در حال شتاب گرفتن است. ونزوئلا و ایران دو کانون بحران هستند که هنوز پایان نیافتهاند. در ونزوئلا، عملیات ربودن، دولت را پابرجا گذاشته و میلیونها نفر را خشمگین کرده است. در منطقهای که قبل از این اقدام، شرایط لزوماً علیه آمریکا نبود، اکنون موج خشم ضدامپریالیستی در حال رشد است.
بازی نهایی: ایران، یا سراب پیروزیهای سریع؟
اگر بخواهیم خیرخواهانه تحلیل کنیم، میتوان گفت استراتژی نهایی واشنگتن، حمله به ایران است. اما برای چنین عملیاتی، باید از فروپاشی اقتصادی آسیای شرقی جلوگیری کرد. چین، ژاپن و کره جنوبی به شدت به نفت خاورمیانه وابستهاند. اگر تنگه هرمز بسته شود و جنگی طولانی آغاز گردد، این اقتصادها فرو خواهند پاشید.
جایگزین؟ نفت ونزوئلا، آمریکای شمالی و کانادا. به همین دلیل باید ابتدا ونزوئلا را تصرف کرد، صنعت نفت آن را مدرنسازی کرد، و سپس به ایران حمله کرد. از این منظر، منطق استراتژیک وجود دارد.
اما چالش اصلی این است که مردم ونزوئلا و آمریکای لاتین به سادگی اجازه نخواهند داد منابعشان دزدیده شود. حافظه تاریخی امپریالیسم آمریکا، عمیق و دردناک است. کودتاهای نظامی، کشتارهای دسته جمعی، و دیکتاتورهای حمایتشده توسط سازمان مرکزی اطلاعات، همه در ذهن مردم این منطقه زنده است.
حتی اگر استراتژی در کوتاهمدت موفق شود، در بلندمدت، پسزد شدیدی در انتظار خواهد بود. نه تنها در ونزوئلا، بلکه در سراسر کارائیب و آمریکای لاتین و جنوبی.
اصل رویکرد کنونی، کسب پیروزیهای سریع، آسان و ارزان است تا تصویری از یک فاتح بزرگ ساخته شود. ونزوئلا قرار بود چنین پیروزی باشد. گرینلند نیز میتواند چنین باشد، زیرا اروپاییها واقعاً قدرت مقابله ندارند. وقتی آلمان ۱۵ سرباز و فرانسه ۱۳ سرباز به گرینلند میفرستند، در حالی که آمریکا از قبل ۱۵۰ نیرو در آنجا دارد، مشخص است که مقاومت واقعی وجود نخواهد داشت.
کانادا نیز پیروزی آسان دیگری به شمار میآید. بازار مسکن کانادا فروپاشیده، اخراجهای گسترده در راه است، و مناطقی مانند آلبرتا ممکن است رأی به جدایی و پیوستن به آمریکا بدهند. حتی اگر تنها ۲۰ درصد رأی بدهند، این به عنوان پیروزی کامل تبلیغ خواهد شد.
کوبا نیز هدف آسان دیگری است. این کشور برای انرژی به ونزوئلا وابسته است و با سقوط ونزوئلا، کوبا در تاریکی فرو خواهد رفت. این سه هدف – گرینلند، آلبرتا و کوبا – پیروزیهای ارزان و سریعی هستند که تصویر فاتح بزرگ را تقویت میکنند.
اما مشکل پیروزیهای آسان این است که باعث غرور و خودشیفتگی میشوند. توهم شکستناپذیری ایجاد میکنند. اما واقعیت این است که ایران، بسیار مقاومتر از آن چیزی است که تصور میشود. نظام جمهوری اسلامی با دههها تحریم مقابله کرده، و مُلاها هوشمندتر، منعطفتر و خلاقتر از آن هستند که واشنگتن فکر میکند.
وقتی ایران سقوط نکند، ناامیدی به وجود خواهد آمد و تمرکز به سراغ اهداف آسانتر خواهد رفت. اما در این میان، امپراتوری هرچه بیشتر گسترده میشود و هرچه بیشتر ضعیف میگردد.
آنچه سال ۲۰۲۶ را مشخص میکند، خستگی و سردرگمی است. دنیا میداند چه در جریان است، اما منطقی در آن نمیبیند. چرا باید با متحدان اروپایی خود بدرفتاری کرد؟ چرا باید کانادا را تهدید کرد؟ چرا باید درباره تغییر رژیم در ایران صحبت کرد وقتی که ظرفیت نظامی برای آن وجود ندارد و ژنرالها میگویند امکانپذیر نیست؟
چرا باید رئیسجمهور ونزوئلا را ربود، کاری که توهینی آشکار به حاکمیت کشورهای آمریکای جنوبی است؟ هیچکدام از اینها از نظر نظامی یا ژئوپلیتیکی منطقی نیست.
اما مشکل این است که تصمیمگیرنده، کسی است که بیش از هر چیز به تصویرسازی اهمیت میدهد. کسی که موفقترین برنامه تلویزیونی را سالها اداره کرد و در ایجاد رتبهبندی تلویزیونی استاد است. اما همان فرد، هر کسبوکاری که دست زده، از کازینوها تا رستورانها، ورشکست کرده است.
این فردی است که درباره ظاهر اهمیت میدهد، نه درباره بنیانهای اساسی کسبوکار یا اصول بنیادین استراتژی نظامی. به همین دلیل سال ۲۰۲۶ خستهکننده خواهد بود. میدانیم چه میخواهد انجام دهد، اما از نظر نظامی، استراتژیک و ژئوپلیتیکی، احمقانه است.
آمریکا در هر زمانی میتوانست تمام رژیمهای آمریکای جنوبی را سرنگون کند. ظرفیت نظامی برای این کار وجود دارد. اما چنین کاری خودکشی استراتژیک است. صدها میلیون نفر را خشمگین میکند، آنها را متحد میکند، و دلیلی برای جنگیدن علیه آمریکا به آنها میدهد.
امپراتوریها زمانی سقوط میکنند که خود را بیش از حد گسترش دهند، زمانی که متحدان را به دشمنان تبدیل کنند، و زمانی که توهم قدرت جای واقعبینی را بگیرد. تاریخ تکرار میشود، و الگوی آتن، بار دیگر در حال بازآفرینی است.
سال ۲۰۲۶ شاهد دو نقطه بحرانی است: ونزوئلا و ایران. هیچکدام به پایان نرسیدهاند. هیچکدام حل نشدهاند. و هر دو، بذرهای سقوط نهایی امپراتوری را در خود حمل میکنند. موضوع دیگر نه اینکه آیا سقوط رخ خواهد داد، بلکه این است که چه زمانی و چگونه رخ خواهد داد.

