
تالار بزرگ سخنرانی و اتاق کوچک سمینار: مایکل پرنتی در برابر مارکسیسم غربی
ادای احترامی به مایکل پرنتی که کارنامهٔ حیات او را چالشی زنده علیه انحراف آکادمیک و عقبنشینی سیاسی مارکسیسم غربی تبیین میکند. این جستار، تحلیل یکپارچهٔ پرنتی از قدرت طبقاتی، امپراتوری، رسانه، ایدئولوژی و کمونیسمستیزی را پی میگیرد و استدلال میکند که میراث او نه خاطرهای برای بایگانی، بلکه روشی برای بهکارگیری در مبارزهٔ مستمر علیه امپریالیسم سرمایهداری است.
پرینس کاپون اطلاعات تسلیحاتیشده
ترجمه مجید افسر برای مجله جنوب جهانی
استادِ تودهها تالار سخنرانی را ترک میکند
مایکل پرنتی درگذشت. او امروز، ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶، در سن ۹۲ سالگی چشم از جهان فروبست و از خود مجموعهآثاری بهجا گذاشت که نسلها را به عادتی ساده اما خطرناک مسلح کرد: پرسش از اینکه چه کسی حکومت میکند، چه کسی سود میبرد و چه کسی هزینه را میپردازد. خبر درگذشت او هماکنون در سراسر جهانِ ضدامپریالیست طنینانداز شده است؛ خبری که با بیانی ساده مخابره، با اندوهی عمیق دریافت و به تنها شیوهای که یک معلم کمونیست بدان احترام میگذارد، گرامی داشته شد: نه به مثابه یک قدیس، بلکه به مثابه یک سلاح.
این ادای احترام با چنین روحیهای نگاشته شده است. این یک آگهی ترحیم لیبرالی نیست؛ آن یادداشتها متعلق به کسانی است که اندیشههایشان به قدر کافی بیخطر بود تا توسط همان نهادهایی که عمری را صرف تزیینشان کردند، «ستایش» شوند. آثار پرنتی هرگز بیخطر نبود. او دانشمند علوم سیاسی مارکسیستی بود که سیاست را به مثابه اِعمال سازمانیافتهٔ قدرت، و قدرت را به مثابه سرقت سازمانیافتهٔ کار، زمین و زندگی تلقی میکرد. او پافشاری میکرد که واژگان محبوب امپراتوری — همچون «دموکراسی»، «آزادی»، «بشردوستی» و «عینیت» — غالباً دستکش مخملی کشیدهشده بر مشتی گرهکرده هستند. او از ستمدیدگان نمیخواست که مسحور واژگان حاکمان خود شوند؛ او از آنان میخواست که سازوکار ماشین را مطالعه کنند.
کارنامهٔ رسمی او در ظاهر تقریباً یک تناقض است: دانشمندی آموزشدیده در دژ آکادمیک، که با این حال، از پذیرش آداب آن دژ سرباز زد. پرنتی دکترای علوم سیاسی خود را از دانشگاه ییل دریافت کرد، در کالجها و دانشگاههای متعددی تدریس نمود و به نویسنده و سخنران سرشناسی در سطح بینالمللی بدل گشت که کتابهایش فراتر از مرزها و زبانها، مخاطبان بسیاری یافت. اما نکته این نیست که او «به جایگاهی رسید»؛ نکته اینجاست که او اجازه نداد اعتبارنامههای علمی، او را رام و دستآموز کنند. او ابزارهای پژوهش را از اتاقهای سمینار به خیابانها برد؛ جایی که تئوری یا کاراست، یا زینتی برای جبههٔ پیروز.
از همین روست که عنوان این جستار — مایکل پرنتی در برابر مارکسیسم غربی — یک مجادلهٔ حقیر میان دانشگاهیان نیست؛ بلکه نامگذاری یک مبارزهٔ طبقاتی واقعی در دنیای اندیشههاست. «مارکسیسم غربی»، آنگونه که غالباً در کانون امپراتوری ظهور مییابد، میتواند به سیاستی بدل شود که غرق در نقد منزه است: در باب فرهنگ فصیح، اما دربارهٔ قدرت محجوب؛ نسبت به جنایات دشمنان بیرحم، اما در قبال جنایات امپراتوری محافظهکار؛ و گریزان از دولتهای انقلابی، نه به این دلیل که آن دولتها بینقصاند، بلکه به این سبب که خودِ «انقلاب» نابخشودنی است. در چنین فضایی، با سوسیالیسم همچون یک لکهٔ ننگ اخلاقی برخورد میشود: میتوانید آن را تحلیل کنید، اما هرگز نباید از آن دفاع کنید. پرنتی از پذیرش این فرمان سر باز زد. او با کمونیسمستیزی نه به مثابه یک عقیده، بلکه به مثابه یک انضباط امپریالیستی برخورد کرد؛ دیوار مرزی ایدئولوژیکی که درون ذهن بنا شده است.
کارنامهٔ عمر او با یک روش یگانه پیوند یافته است: آغاز از قدرت مادی، دنبال کردن رد پول، ترسیم منافع طبقاتی، شناسایی اهرمهای نهادی و سپس گوش سپردنِ دقیق به روایتهایی که امپراتوری جعل میکند تا خشونت خود را «عقل سلیم» جلوه دهد. او دربارهٔ «دموکراسی» سرمایهداری، صنعت رسانه، جنگ امپریالیستی، اسطورهشناسی «مداخلهٔ بشردوستانه»، صنعت ترور، ماهیت طبقاتی رم باستان و کیش مدرن میهنپرستی نوشت؛ نه به مثابه سرگرمیهایی مجزا، بلکه به مثابه اندامهای متصلِ یک پیکره.
در صفحات پیش رو، با پرنتی همانگونه برخورد خواهیم کرد که او با تاریخ برخورد میکرد: به مثابه یک میدان نبرد. ما طرحی از سیر زندگی او ترسیم میکنیم، اما هدف همواره تبیین کارکرد آثار اوست؛ اینکه چرا آثارش بر اعصاب عدهای پنجه میکشید، چرا به حاشیهٔ گفتمانهای مصلحتاندیش رانده میشد و چرا هر جا که مردم عادی به زبانی برای بیان آنچه با تمام وجود حس میکنند نیاز دارند، دوباره سر بر میآورد. اگر آنگونه که امروز از قول کریستین پرنتی نقل شده، «تالار بزرگ سخنرانی در آسمانها» وجود داشته باشد، پرنتی برای استراحت به آنجا نرفته است؛ او رفته تا به تدریس ادامه دهد. وظیفهٔ ما در اینجا، تداوم آموختنِ درسی است که او را خطرناک میکرد: امپریالیسم یک سوءتفاهم نیست، یک سیستم است. و سیستمها را میتوان مطالعه کرد تا بتوان آنها را از هم گسست.
چرا «مارکسیسم غربی» کلِ جهان نیست — بلکه دیواری به دور آن است
درک مخاطرات سیاسیِ ادای احترام به مایکل پرنتی، در گرو درک همان موضوعی است که کارنامهٔ عمر او در تقابل با آن بنا شد. یکی از شفافترین برچسبهای فکری که باید با آن مواجه شویم، «مارکسیسم غربی» است؛ واژهای که در تالارهای دانشگاهی و صفحات مجلات دستبهدست میشود، بیآنکه غالباً تأمل چندانی بر معنای واقعی آن صورت گیرد. مارکسیسم غربی در گستردهترین معنای خود، نام خوشهای از تفکر مارکسیستی است که پس از انقلاب روسیه در اروپای غربی و مرکزی ظهور کرد و عمیقاً تحت تأثیر شکست قیامهای پرولتری و شوک ناشی از تثبیت سوسیالیسم در دوران استالین شکل گرفت. این سنتی است که از دغدغههای کلاسیک مارکسیستی — یعنی اقتصاد سیاسی، قدرت دولتی و مبارزهٔ تودهای — به سوی تفسیر فلسفیِ فرهنگ، ایدئولوژی و تجربهٔ ذهنی در نظام سرمایهداری تغییر جهت داد.
ریشهشناسی این عبارت ممکن است بیخطر به نظر برسد — «غربی» صرفاً یک توصیف جغرافیایی و «مارکسیسم» ادای احترامی نوستالژیک به مارکسِ پیر قلمداد شود — اما این معنای سطحی، منطقی عمیقتر را پنهان میکند. از مجادلات کمینترن در دهه ۱۹۲۰ تا مطالعهٔ کلاسیک پری اندرسون در سال ۱۹۷۶، این اصطلاح برای نشان دادن یک گسست خاص به کار رفته است: نه تمام مارکسیسم موجود در غرب، بلکه آن جریانی که از هستهٔ مادی و متابولیک مارکسیسم کلاسیک عقبنشینی کرد و این دکترین را حول محورهای فرهنگ، نقد و هرمنوتیک بازسازی نمود. برخلاف لنین، لوکزامبورگ، گرامشی و دیگرانی که زندگیشان با مبارزهٔ توده و سازماندهی انقلابی گره خورده بود، مارکسیسم غربی به سبکی از مارکسیسم بدل شد که در حفظ فاصله از طبقهٔ کارگر به مثابه نیروی محرک تاریخ، احساس راحتی میکرد.
مخاطرات این انشعاب، ناشی از فضلفروشی آکادمیک نیست، بلکه ماهیتی سیاسی دارد. ظهور مارکسیسم غربی حاصل شکست بود: هنگامی که برخلاف پیشبینی مادیگرایی اولیهٔ مارکس، شعلههای انقلاب در جهانِ پیشرفتهٔ سرمایهداری برافروخته نشد، تئوری به درون نگریست؛ نقد فرهنگی جایگزین استراتژی شد و تجربهٔ ذهنی بر سازماندهی جمعی سایه افکند. طنز تلخ ماجرا اینجاست که بسیاری از شاخههای مارکسیسم غربی در جستجوی پناهگاهی در فلسفه، زبان و نقد، در نهایت پژواک همان فرهنگِ «نقدِ مدیریتی» شدند که هژمونی سرمایهداری را تداوم میبخشد. وقتی تحلیل از مواجهه با قدرت در سرچشمههای آن — یعنی روابط طبقاتی، دستگاههای دولتی و پروژههای امپریالیستی — باز میماند، بیم آن میرود که خود به جویباری بدل شود که رودخانهٔ حامل امپراتوری را در سراسر جهان تغذیه میکند.
مایکل پرنتی این موضوع را به خوبی دریافته بود. مارکسیسم او، که ریشه در تبار کلاسیک تحلیل مادیگرا داشت، با فرهنگ یا ایدئولوژی همچون بازیگران نقش اول صحنهٔ تاریخ که از اقتصاد سیاسی گسستهاند، برخورد نمیکرد. در عوض، او اصرار داشت که فرهنگ و ایدئولوژی، همان ماشینی هستند که قدرت طبقاتی به واسطهٔ آن مشروعیت یافته و بازتولید میشود؛ ماشینی که امپراتوری از طریق آن «تولید رضایت» کرده و تضادها را پنهان میسازد. از نظر او، تمایل مارکسیسم غربی به اولویت دادنِ ظرایف فلسفی بر تضادهای مادی، نه صرفاً یک انتخاب فکری، بلکه تسلیم سیاسی در برابر خودِ فرهنگِ سرمایه بود. برای پرنتی، سلاحِ نقد باید روی سندان مبارزهٔ طبقاتی صیقل داده شود، نه آنکه در اتاقهای سمینارِ نقدهای عافیتطلبانه، کند و بیاثر گردد.
این تقابل به معنای ارائهٔ کاریکاتوری از هر متفکری که برچسب «مارکسیست غربی» بر او خورده نیست. در واقع، این سنت واجد جریانهایی است که صادقانه با فرمهای فرهنگی سرمایهداری در کلنجارند و در پی روشن ساختن عرصههای سرکوب هستند. با این حال، یک الگوی مکرر به چشم میخورد: شکاکیت غریزی نسبت به مبارزهٔ دولتمحور، ارجحیت دادن نقد بر قدرت جمعی، و اکراهی دیرپا در پذیرش ریشههای علمیِ اقتصاد سیاسی مارکسیستی. در چنین رویکردی، امپراتوری میتواند کالبدشکافی شود، مورد بحث قرار گیرد و حتی برایش سوگواری شود، اما به ندرت به مثابه سیستمی از قدرت سازمانیافته برای درهم کوبیدن، مورد مواجهه قرار میگیرد. در مقابل، آثار پرنتی هرگز در مرز میان «فهمیدن» و «مداخله» متوقف نشد. درک سرمایهداری بدون مواجهه با ابزارهای قهری آن، به معنای ستایش قفس و نادیده گرفتن میلههای آن است.
تفاوت در اینجا نه در خلقوخوی آکادمیک، بلکه در ثقل سیاسی است. یک جریان به دور تفسیر طواف میکند و جریان دیگر به سوی مداخله گام بر میدارد. یکی با قدرت به مثابه متنی برای خواندن برخورد میکند و دیگری آن را ساختاری برای مواجهه میبیند. پرنتی قاطعانه در اردوگاه دوم ایستاده بود. مارکسیسم او به دنبال واژگانی بهتر برای توصیف سلطه نبود، بلکه در جستجوی ابزارهایی برای پایان دادن به آن بود. و این همان خط ممتدی است که در تمام آنچه در ادامه میآید، جاری است.
قدرت طبقاتی جامهٔ پرچم بر تن دارد: نقشهٔ پرنتی از امپراتوری و روایتگرانش
در هستهٔ آثار مایکل پرنتی، فرضیهای ساده اما انفجاری نهفته است: قدرت طبقاتی در سایهها پنهان نمیشود، بلکه از طریق نهادها، روایتها و آیینهایی حکم میراند که چنان عادیسازی شدهاند که سلطه، طعم «عقل سلیم» به خود میگیرد. او به علوم سیاسی نه به مثابه مجادلهای بر سر آرا، بلکه به مثابه یک بازرسی جرمشناسانه نگریست تا دریابد قدرت چگونه سازماندهی، محافظت و پنهان میشود. در جایی که دیگران در بند تفسیر درنگ میکردند، پرنتی به سوی افشاگری حرکت میکرد. رسالت او نشان دادن این حقیقت بود که آنچه به عنوان حکمرانی بیطرفانه، روزنامهنگاری مسئولانه یا منافع ملی عرضه میشود، اغلب همان سیستمعاملِ روزمرهٔ حاکمیت طبقاتی است.
یکی از مداخلات بنیادین او از طریق تحلیل مستمر نظام سیاسی ایالات متحده به مثابه یک ساختار طبقاتی بود که در لباس پلورالیسم (کثرتگرایی) ظاهر میشود. پرنتی در آثاری چون «دموکراسی برای اقلیت»، نشان داد که انتخابات، احزاب و حقوق صوری، درون راهروی تنگی عمل میکنند که توسط ثروتِ انباشته، مالکیت شرکتی و نهادهای دولتیِ همسو با منافع نخبگان تعریف شده است. مسئله هرگز این نبود که دموکراسی در معنای سادهاش یک دروغ است؛ بلکه مسئله این بود که دموکراسی در سایهٔ سرمایهداری به دقت مهندسی شده تا به قدر کافی «واقعی» باشد که به حاکمیت مشروعیت بخشد، و به قدر کافی «محدود» باشد که هرگز سیستم مالکیت را در هستهٔ مرکزیاش تهدید نکند.
امپراتوری و روایتگرانش: پیوند بمب و تیتر خبر
اما پرنتی در بررسیِ سازوکار حاکمیت داخلی متوقف نشد. او ردپای اِعمال همین قدرت طبقاتی را در امتدادِ بیرونیاش به مثابه «امپراتوری» پی گرفت و نشان داد که چگونه امپراتوری نیز به نوبهٔ خود، نظم داخلی را تغذیه میکند. او در کتابهایی چون «علیه امپراتوری» و «چهرهٔ امپریالیسم»، امپریالیسم را نه به عنوان یک خطای سیاستی یا لغزش اخلاقی، بلکه به مثابه یک ضرورت ساختاری برای سرمایهداریِ پیشرفته تحلیل کرد؛ ضرورتی که در پی بازارها، منابع، نیروی کار ارزان و تسلط استراتژیک است. در این چارچوب، امپراتوری یک پیرایهٔ اختیاری نیست، بلکه صورتِ جهانیِ همان روابط طبقاتی است که ساختار دولت ملی را پی میافکند.
آنچه سهم پرنتی را متمایز میسازد، این است که او هرگز «قهر» و «روایت» را دو ساحت جداگانه ندانست. بمب و تیتر خبر، کودتا و کنفرانس مطبوعاتی، تحریم و خطابهٔ بشردوستانه؛ اینها صرفاً سازهای متفاوتی در یک ارکستر واحد هستند. او در آثار «اختراع واقعیت» و «رسانههای وانمودگر»، رسانههای شرکتی را نه به مثابه مجموعهای از افراد مغرض، بلکه به عنوان یک سیستم نهادین تشریح کرد که ساختار مالکیت، آگهیهای بازرگانی و روالهای منبعیابیاش، آن را با قدرتِ نخبگان همسو کرده است. رسانهها صرفاً «اطلاعرسانی غلط» نمیکنند؛ آنها جهانی را جعل میکنند که در آن مداخلههای ایالات متحده امری «ناخواسته»، دشمنان «غیرمنطقی» و استثمار ساختاری در پسِ داستانهایی از فرهنگ، شخصیت و بحران پنهان میماند.
دقیقاً در همینجاست که روش پرنتی صرافت ویژهای مییابد: ایدئولوژی فراتر از زندگی مادی معلق نیست، بلکه «دفترچهٔ راهنمای کاربر» برای پذیرش آن است. هنگامی که به افکار عمومی آموزش داده میشود تا حاکمیت شرکتها را «بازار آزاد»، تجاوز نظامی را «امنیت» و مبارزهٔ طبقاتی را «منافع گروههای خاص» ببینند، سیستم پیشاپیش نیمی از نبرد را برده است. آثار پرنتی مکرراً به این نکته بازمیگردند: طبقات حاکم تنها به سرکوب تکیه نمیکنند؛ آنها «ادراک» را پرورش میدهند. نبوغ واقعی امپراتوری نه تنها در قدرت آتش، بلکه در تواناییاش در روایتِ خشونتِ خویش به مثابه ضرورت، خیرخواهی، یا تراژدیِ بدون مقصر نهفته است.
نوشتههای پرنتی در کنار یکدیگر، یک نظریهٔ واحد را شکل میدهند: قدرت طبقاتی، دولت را سازماندهی میکند؛ دولت، امپراتوری را سامان میدهد؛ امپراتوری نیازمند مدیریتِ روایت است؛ و مدیریتِ روایت، قدرت طبقاتی را در داخل تثبیت میکند. این چرخه، جریان خونِ سرمایهداری مدرن است. هر پیوندی را که بگسلید — اسطورهای را افشا کنید، مداخلهای را مختل سازید یا دولتِ شرکتی را به چالش بکشید — تمام سیستم فشار را حس خواهد کرد. پژوهشهای پرنتی وقفِ ترسیم این گردشِ قدرت شده بود تا مردم عادی دریابند آنچه رخدادهایی پراکنده به نظر میرسد — انتخاباتی در اینجا، جنگی در آنجا و جنجال رسانهای در جایی دیگر — همگی تجلیهای هماهنگِ یک نظم اجتماعی واحد هستند.
از این منظر، پرنتی کتابهای مجزایی دربارهٔ رسانه، امپراتوری، دموکراسی یا تاریخ ننوشت. او یک کتاب بلند دربارهٔ «قدرت» نوشت که به دلایل عملی به مجلدات مختلف تقسیم شده بود. برخلاف بخش بزرگی از تئوریهایی که در کانون امپراتوری به شکلی بیخطر دستبهدست میشوند، تحلیل او همواره به یک نتیجهٔ سیاسیِ واحد منتهی میشد: فهمیدن، خود هدف نیست. درکِ نحوهٔ عملکرد سیستم، به معنای بازشناختن این حقیقت است که میتوان با آن مخالفت کرد؛ نه به شکلی انتزاعی، بلکه از طریق مبارزهٔ سازمانیافتهای که دقیقاً همان نهادها و منافعی را هدف میگیرد که آثار او با چنان دقتی روشن ساختهاند. این همان رشتهٔ پیوندی است که پرنتی را حتی در مرگ نیز خطرناک میسازد: او به ما استعاره نداد؛ او به ما یک «نقشه» داد.
بدعتِ «ضدِ ضدِکمونیسم»
اگر تحلیل پرنتی از قدرت طبقاتی و امپراتوری، نقشه را در اختیار ما قرار داد، موضع او در قبال پروژههای سوسیالیستیِ موجود، همان خط قرمزی بود که او از عبور از آن سرباز زد. این همان موضعی است که او به زیبایی آن را «ضدِ ضدِکمونیسم» نامید. در فرهنگ سیاسیای که «ضدکمونیسم» در آن به مثابه یک واکنش شرطیِ اخلاقی عمل میکند — غریزهای چنان عمیق که حتی پیش از بررسی شواهد به کار میافتد — موضع پرنتی به مثابه یک «بدعت» تلقی شد. او تمام سیاستهای هر دولت سوسیالیستی را رمانتیک جلوه نمیداد؛ آنچه او رد میکرد، آن «تکفیرِ آیینی» بود که بر پایهٔ این پیشفرض آغاز میشود: هر جامعهای که برای فراتر رفتن از سرمایهداری تلاش میکند، باید با استانداردهایی قضاوت شود که هرگز دربارهٔ خودِ سرمایهداری اعمال نمیشوند.
این موضع، یکی از شفافترین تجلیهای خود را در کتاب «پیراهنسیاهها و سرخها» (Blackshirts and Reds) یافت؛ کتابی که مستقیماً علیه اجماعِ پس از جنگ سرد قد علم کرد؛ همان اجماعی که مدعی بود تاریخ حکم نهایی خود را صادر کرده است: سرمایهداری، با تمام عیوبش، مشروع است و کمونیسم، با تمام پیچیدگیاش، جنایتکارانه. پرنتی آن حسابوکتاب اخلاقی را به چالش کشید. او پرسید چرا خشونتِ توسعهٔ سرمایهداری — فتوحات استعماری، قحطی در عین وفور، جنگهای جهانی و دیکتاتوریهای تحت حمایت قدرتهای غربی — به مثابه «پیامد ناگوار و فرعیِ پیشرفت» تلقی میشود، در حالی که خشونت و سرکوب درون تجربههای سوسیالیستی، به عنوان گواهی بر ذاتِ شیطانیِ آنها قلمداد میگردد. او استدلال کرد که این استاندارد دوگانه یک اشتباه ساده نیست، بلکه ایدئولوژی در خالصترین شکل خویش است.
در همین جاست که گسست پرنتی از بخش اعظمی از مارکسیسم غربی انکارناپذیر میشود. در بسیاری از محافل آکادمیک و چپِ لیبرال، امنترین موضع، ژستِ «محکومیتِ همهجانبه» است: بله، سرمایهداری بد است، اما کمونیسم بدتر بود؛ بله، امپراتوری مرتکب جنایت میشود، اما دولتهای انقلابی «اقتدارگرا» هستند؛ بله، استثمار وجود دارد، اما تلاش برای لغو آن به «توتالیتاریسم» میانجامد. این ژست، متوازن، معقول و انسانی به نظر میرسد. اما پرنتی آن را «نقطهٔ طلاییِ ایدئولوژیکِ امپراتوری» میدید. با قرار دادن خشونتِ سیستماتیکِ سرمایهداری و قهرِ تدافعی یا توسعهایِ دولتهای سوسیالیستی در یک سطح اخلاقی واحد — در حالی که شرایط محاصرهٔ جهانی که آن دولتها با آن روبرو بودند نادیده گرفته میشود — ضدسرمایهداری از هرگونه افق عملی تهی میگردد.
بنابراین، «ضدِ ضدِکمونیسم» یک دفاع کورکورانه نیست، بلکه یک «اصلاح روششناختی» است. این موضع پافشاری میکند که جوامع سوسیالیستی باید در ظرفِ شرایط مادیشان تحلیل شوند: فقرِ موروثی، خرابکاریهای خارجی، محاصرهٔ نظامی، انسداد اقتصادی و وظیفهٔ توسعهٔ سریع تحت تهدید. این نگاه میپرسد که این جوامع در کنار آنچه سرکوب کردند یا به غلط مدیریت نمودند، به چه دستاوردهایی رسیدند — در سوادآموزی، بهداشت، صنعتیسازی و اصلاحات ارضی. از همه مهمتر، این موضع میطلبد که ما «همسنگ را با همسنگ» مقایسه کنیم: کارنامهٔ سرمایهداری را نه در تئوری، بلکه در شکل تاریخی واقعیاش — غارت استعماری، رژیمهای نژادی، جنگهای جهانی و نابرابری ساختاری در مقیاس سیارهای.
امتناع پرنتی از شرکت در تکفیرِ آیینیِ کمونیسم، او را در محافل مبادیآداب محبوب نکرد، بلکه او را به شخصیتی «ضروری» بدل ساخت. در زمانی که حتی کسانی که خود را چپگرا مینامیدند، سناریوی جنگ سرد را درونی کرده بودند، پرنتی پرسشهایی را بازگشایی کرد که توسط پروپاگاندا مُهروموم شده بودند: انقلابهای سوسیالیستی از دل چه چیزی سر برآوردند؟ چه فشارهایی انتخابهای آنها را شکل داد؟ چه کسانی از نابودی آنها سود بردند؟ و چرا رسانههای شرکتی هر کمبودی را در جهان سوسیالیستی به یاد میآورند، اما هر قحطیِ مهندسیشده توسط بازارها و امپراتوری را به فراموشی میسپارند؟
این معنای عمیقتر «بدعت» اوست. ضدِ ضدِکمونیسم، لنز طبقاتی را به تاریخ بازمیگرداند و مقایسهای را تحمیل میکند که امپراتوری از آن بر حذر میدارد: سرمایهداری آنگونه که واقعاً وجود دارد، در برابر سوسیالیسم آنگونه که واقعاً مبارزه کرد. این موضع، دادگاهی را که در آن ایدئولوژی امپریالیستی نقش قاضی را ایفا میکند، رد کرده و بر میدان نبردی تأکید میورزد که در آن جوامع واقعی تحت محاصره بنا میشوند. پرنتی آن میدان نبرد را باز نگه داشت؛ و به همین دلیل است که جنگ سرد برای کسانی که هنوز میخواهند سرمایهداری افقِ ممکنها باشد، هرگز واقعاً تمام نمیشود.
وقتی بمبها زبانِ حقوق بشر میآموزند
اگر «ضدِ ضدِکمونیسم» خط قرمزی بود که پرنتی در تئوری بر آن ایستاد، یوگسلاوی جایی بود که او نشان داد این خط در عمل چه معنایی دارد. نابودی یوگسلاوی توسط ناتو در دهه ۱۹۹۰ به مخاطبان غربی همچون یک «جهاد اخلاقی» فروخته شد — مداخلهای اضطراری برای توقف نفرتهای دیرینه، ناسیونالیسم غیرمنطقی و رهبرانی یگانه در شرارت. به ما گفته شد که این جنگی برای «حقوق بشر» است. پرنتی با آن روایت همانگونه برخورد کرد که یک مکانیک با موتوری مشکوک: او آن را قطعهبهقطعه باز کرد و نشان داد که چگونه طراحی شده تا با سوختِ امپریالیستی کار کند.
پرنتی در کتاب «کشتن یک ملت: حمله به یوگسلاوی»، استدلال کرد که از هم پاشیدن یوگسلاوی نه فروپاشیِ تراژیکِ یک جامعهٔ درمانده و عقبمانده، بلکه یک پروژهٔ هماهنگ شامل بیثباتسازی، فشار اقتصادی، تکهتکه کردن سیاسی و در نهایت حملهٔ نظامی بود که توسط قدرتهای غربی هدایت میشد. هدف این بود که یک فدراسیون سوسیالیست و سابقاً غیرمتعهد، به مدار سرمایهداری نئولیبرال و گسترش ناتو کشانده شود. درگیریهای قومی واقعی بودند، اما طوفانهای خودجوشِ نفرت «قبیلهای» نبودند. این درگیریها در بستر بازسازیهای صندوق بینالمللی پول، نابرابریِ فزاینده، دخالتهای خارجی و روایتهای رسانهای گشوده شدند؛ روایتهایی که یک جامعهٔ چندملیتیِ پیچیده را تا سطح یک نمایش اخلاقی با تبهکارانی از پیش تعیینشده تقلیل میدادند.
در اینجا پرنتی یکی از صیقلخوردهترین سلاحهای امپراتوری را افشا کرد: «زبان بشردوستانه» به مثابه پوشش استراتژیک. همان قدرتهایی که دیکتاتوریها را در سراسر جنوب جهانی مسلح میکردند و هرگاه به سود منافع اقتصادیشان بود، رنجهای تودهای را تاب میآوردند، ناگهان زمانی که یک دولت نافرمان سد راه تثبیت ژئوپلیتیک شد، وجدانی بیدار و فوری یافتند. تلفات غیرنظامی ناشی از بمباران ناتو، «خطاهای اسفبار» توصیف شد؛ تکهتکه کردن یک کشور مستقل، گامی به سوی صلح قلمداد گشت؛ و شوکدرمانیِ اقتصادی که در پی آن آمد — خصوصیسازی، صنعتزدایی و نفوذ خارجی — به عنوان «دوران گذار» بازتعریف شد. خشونت، هنگامی که توسط امپراتوری اعمال میشد، با برچسبِ «درمانگری» به بازار عرضه گشت.
بسیاری از جریانهای چپ غربی، از جمله نحلههای متأثر از مارکسیسم غربی، در به چالش کشیدن این روایت به دشواری خوردند یا از آن سر باز زدند. برخی ادعاهای رسانهها را بدون نقد تکرار کردند و برخی دیگر به فرمولی آشنا پناه بردند: بله، ناتو بد است، اما میلوسویچ بدتر بود؛ بله، بمباران تراژیک است، اما مداخله ضروری بود. پرنتی در این پاسخها همان الگویی را میدید که در جای دیگر شناسایی کرده بود: ناتوانی در قرار دادنِ وقایع درون منطقِ ساختاریِ قدرت امپریالیستی. با جدا کردنِ یوگسلاوی از تاریخِ مداخلات غرب، اجبار اقتصادی و گسترش استراتژیک، منتقدان میتوانستند رهبران منفرد را محکوم کنند، در حالی که خودِ سیستم امپریالیستی را از لحاظ اخلاقی دستنخورده باقی بگذارند.
مداخلهٔ پرنتی برای مقدسسازی هیچ دولتی نبود، بلکه برای بازگرداندنِ «طبقه» و «امپراتوری» به قابِ تصویر بود. سیستم مالکیت اجتماعی یوگسلاوی، خودمدیریتی کارگری (با تمام تضادهایش) و استقلال نسبی از کنترل غرب، مانعی بر سر راه پروژهٔ پس از جنگ سرد برای ادغام اروپای شرقی در نظم نئولیبرال محسوب میشد. درهمشکستن فدراسیون، عمیقتر کردن شکافهای داخلی و تسلیم کردن منطقه در برابر بدهی و سرمایهٔ خارجی، پیامدهای ناگوار و فرعی نبودند؛ بلکه اهداف مرکزی بودند. بمبها نه تنها ساختمانها، بلکه مسیرهای اقتصادی را پاکسازی کردند.
پرنتی با برخورد با یوگسلاوی به مثابه یک «مطالعهٔ موردی در امپریالیسم بشردوستانه»، نشان داد که چگونه امپراتوری مدرن ترجیح میدهد اصلاً به شکل امپراتوری ظاهر نشود. امپراتوری به سبک استعماری قدیم با پرچمها و فرمانداران فتح نمیکند؛ بلکه مداخله میکند، تثبیت میکند، انتقال میدهد و بازسازی مینماید. زبان، ضدعفونیشده، مدیریتی و حتی دلسوزانه است. اما نتایج — زیرساختهای درهمشکسته، اقتصادهای منقاد و حاکمیتِ زایلشده — داستان دیگری میگویند. پرنتی با افشای آن داستان، نظریهٔ واحد خود از قدرت را بسط داد: دولت، قهر را به خارج پرتاب میکند؛ رسانهها آن را به مثابه «نجات» روایت میکنند؛ و چپی که نمیتواند از چارچوب اخلاقیِ امپریالیستی بگسلد، ناخواسته به گروه کُرِ این نمایش بدل میشود.
یوگسلاوی در آثار پرنتی یک استثنا نبود، بلکه یک «لنز» بود. او از خلال آن، دستور زبانِ نوظهورِ امپراتوریِ پس از جنگ سرد را نشان داد: مداخله بدون فتح، پارهپاره کردن بدون پاسخگویی، و نفوذ اقتصادی در لوای روایتِ «دوران گذار». سلاحها واقعی بودند، اما واژگانی که آنها را همراهی میکردند نیز واقعیتی عینی داشتند. و هنگامی که آموختید این دستور زبان را بشنوید، تشخیص آن را در همهجا آغاز میکنید؛ چرا که آن سناریو در بالکان نمرد، بلکه به بلوغ رسید.
اسطوره، حافظه و تولیدِ عقل سلیم
هنگامی که به این مرحله از مجموعه آثار پرنتی میرسیم، الگویی انکارناپذیر پدیدار میشود: امپراتوری تنها با اتکا به زور بقا نمییابد، بلکه تداوم آن به این دلیل است که به مردم آموزش داده میشود سیستمی را که بر آنان حکم میراند، «اشتباه» بازشناسی کنند. تفنگها ممکن است قلمرو را تسخیر کنند، اما اسطورهها «رضایت» را تضمین مینمایند. پرنتی دریافت که مبارزه بر سر تاریخ، فرهنگ و باور، امری ثانوی نسبت به مبارزهٔ طبقاتی نیست؛ بلکه یکی از عرصههایی است که حاکمیت طبقاتی در آن تثبیت میشود. اگر بخش سوم، نهادهای قدرت را ترسیم کرد و بخش پنجم، جنگ بشردوستانه را به مثابه پوششی برای سلطه افشا نمود، بخش ششم به «جوّ فرهنگی» میپردازد که باعث میشود تمام اینها امری نرمال و عادی به نظر برسد.
پرنتی در کتابهایی چون «سرزمین بتها» و «سوپرپاتریوتیسم» (میهنپرستی افراطی)، آیینهای اسطورهشناسی ملی را کالبدشکافی کرد؛ همان آیینهایی که ایالات متحده را از یک «دولت تاریخی» به یک «انتزاع اخلاقی» ترفیع میدهند. در روایت او، میهنپرستی صرفاً علاقه به مردم یا سرزمین خویش نیست؛ بلکه اغلب یک تکنولوژی سیاسی است که هویت فرد را به امپراتوری پیوند میزند. شهروندان تشویق میشوند که به پرچم در معنای انتزاعیاش عشق بورزند، در حالی که از منافع شرکتی و نظامی که زیر سایهٔ آن عمل میکنند، بیخبر بمانند. در این فضا، مخالفت به «خیانت»، نقد به «ناسپاسی» و فرافکنی جهانیِ قدرت به دفاع از «سبک زندگی ما» بدل میشود.
این فضای اسطورهای توسط آنچه پرنتی در کتاب «تاریخ به مثابه معما» توصیف کرده، تقویت میشود: تبدیل تاریخ به نمایش، جزئیات بیاهمیت و درامهای شخصیتی. نیروهای ساختاری — تضاد طبقاتی، استثمار اقتصادی و رقابت امپریالیستی — به پسزمینه رانده شده و جای خود را به حکایتِ مردان بزرگ، سرنوشت ملی و استثناگرایی فرهنگی میدهند. هنگامی که تاریخ از علیت مادی تهی شود، سیستم فعلی نه به عنوان محصول مبارزه، فتح و سیاستگذاری، بلکه به مثابه پیامد طبیعیِ فضایل ازلی-ابدی جلوه میکند. یک گذشتهٔ «سیاستزداییشده»، مدیریتِ یک حالِ «سیاستزداییشده» را آسانتر میکند.
دامنهٔ مطالعات پرنتی وسیع، اما هرگز پراکنده نبود. مطالعهٔ او پیرامون رم باستان در کتاب «ترور ژولیوس سزار»، یک گشتوگذار تفننی نبود؛ بلکه اثبات این حقیقت بود که مبارزهٔ طبقاتی بسیار پیش از سرمایهداری در طول تاریخ جریان داشته است. او اواخر جمهوری رم را نه به مثابه یک داستان اخلاقی دربارهٔ سقوط آزادی به پای استبداد، بلکه به عنوان تضادی میان «پوپولارها» (در پی اصلاحات برای پلبیها) و نخبگان الیگارش (در دفاع از ثروتِ انباشته) بازتعریف کرد. نکته، جنبهٔ روششناختی داشت: آنچه به عنوان تاریخ «بیطرف» عرضه میشود، اغلب بازتابدهندهٔ دیدگاه قدرتمندان است. این لنز را کنار بزنید تا تضاد طبقاتی دوباره به عنوان نیروی محرک پدیدار شود.
دین و اخلاق نیز وارد حوزهٔ تحلیل پرنتی شدند؛ نه برای تمسخر باورها، بلکه برای افشای اینکه چگونه زبانِ معنوی میتواند در ساختارهای سلطه تنیده شود. او در آثاری چون «خدا و شیاطینش»، بررسی کرد که چگونه روایتهای مذهبی مکرراً برای تقدس بخشیدن به سلسلهمراتب، اطاعت و رنج به کار گرفته میشوند، در حالی که توجه را از بیعدالتی مادی منحرف میکنند. وعدهٔ رستگاری در جهانی دیگر میتواند به یک مسکن سیاسی در این جهان بدل شود. با این حال، پرنتی بازشناخت که نظامهای اعتقادی، عرصههای مورد مناقشه هستند و اگر با ستمدیدگان همسو شوند (به جای حاکمان)، قادر به پرورش همبستگی و مقاومت خواهند بود.
آنچه این تحقیقات را پیوند میدهد، پافشاری پرنتی بر این است که فرهنگ، قلمروی معلق از نمادها و گسسته از زندگی مادی نیست؛ بلکه فضایی است که مردم در آن میآموزند چه چیزی «فکرکردنی»، «گفتنی» و «تصورکردنی» است. هنگامی که صنعت فرهنگ، سرمایهداری را به مثابه آزادی، امپراتوری را به مثابه حفاظت، و نابرابری را به مثابه شایستگی معرفی میکند، افقِ ممکنهای سیاسی را تنگتر میسازد. پروژهٔ پرنتی فراختر کردن آن افق بود؛ مرئی ساختنِ داربستهای پنهانِ قدرتی که تکیهگاهِ داستانهایی هستند که به مردم آموخته شده با آنها زندگی کنند.
از این روست که کار او بر روی اسطوره و حافظه، یک ضمیمه برای تحلیلش از طبقه و امپراتوری نیست؛ بلکه جناح فرهنگیِ آن است. سیستمی که در سطح جهانی استثمار میکند و ثروت را در داخل متمرکز میسازد، باید مدام خود را عادل، ناگزیر و خیرخواه روایت کند. نوشتههای پرنتی در آن میدان نبردِ روایتی مداخله کرد. او با هر شعار، هر آیین میهنپرستانه و هر تاریخِ پاکسازیشده به مثابه یک سنگر مبارزه برخورد کرد. افشای یک اسطوره صرفاً تصحیح یک خطا نیست؛ بلکه شل کردن یکی از پیچومُهرههای ایدئولوژیکی است که سیستم را سر پا نگه داشته است. و برای پرنتی، شل کردن آن پیچها هرگز یک تمرین آکادمیک نبود؛ بلکه بخشی از مجاهدت طولانی برای تصورپذیر کردنِ «جهانی دیگر» بود.
دانشگاهِ مردمیِ بدون دیوار
اگر کتابهای پرنتی تئوریِ قدرت را به ما داد، سخنرانیهایش گردشِ زندهٔ آن را فراهم آورد. بسیار پیش از آنکه کلیپهای ویدئویی به فرمی از آموزش سیاسی بدل شوند، پرنتی از پردیسهای دانشگاهی به تالارهای اتحادیهها و مراکز محلی سفر میکرد و اتاقهای اجارهای را به کلاسهای درس و شنوندگان را به شرکتکنندگان در یک تحقیق جمعی دربارهٔ نحوهٔ واقعیِ عملکرد جهان بدل میساخت. او شبیه مردی که در پی کسب کرسیِ رسمی دانشگاهی (Tenure) باشد سخن نمیگفت؛ بلکه مانند کسی حرف میزد که میخواهد اطمینان یابد مردمِ زحمتکش میتوانند سیستمی را که بر زندگیشان حاکم است، بازشناسند. سخنرانی برای او نه یک اجرا، بلکه یک «سازماندهی» بود.
ضبطهای بهجامانده از سخنرانیهای او — که اکنون در بایگانیها حفظ شده و به طور گسترده در فضای مجازی به اشتراک گذاشته میشود — سبکی را عیان میکند که در عین سادگی، بسیار نافذ بود: زبانی شفاف، طنزی برنده، لایهبندیِ استوارِ فکتها، و یک صراحت اخلاقیِ بیتکلف که ریشه در تحلیل طبقاتی داشت. او میتوانست از تبیین ساختارهای رسانههای شرکتی به هجوِ پوچیهای پروپاگاندای جنگ سرد پل بزند، و از تحلیل جنگهای امپریالیستی به درهمشکستنِ اسطورهشناسیِ «بازار آزاد» برسد، بدون آنکه رشتهٔ کلام را گم کند. ابتدا شوخی به هدف مینشست، مخاطب میخندید و سپس دادهها — آمارها، اسناد و تاریخچههای سیاسی — همچون ضربهٔ دوم فرود میآمدند.
این امر از لحاظ سیاسی حائز اهمیت بود. در عصری که بخش بزرگی از تئوریهای رادیکال به شکلی فزاینده انتزاعی میشدند، پرنتی با «قابلفهم بودن» نه به مثابه یک امتیاز و عقبنشینی، بلکه به عنوان یک «اصل» برخورد میکرد. پیچیدگی، عذری برای ابهامگویی نبود. اگر استدلالی نمیتوانست برای مردمِ خارج از آکادمی تبیین شود، پس مشکلی در آن استدلال — یا در وفاداریِ گوینده — وجود داشت. مخاطبان او به عنوان شرکتکنندگانِ آتیِ کنفرانسها تصور نمیشدند؛ آنان کارگران، دانشجویان، سازماندهندگان و مردم کنجکاوی بودند که سعی داشتند از دل جنگها، تعدیل نیروها، انتخابات و نمایشهای رسانهای، معنایی استخراج کنند. او چارچوبی به آنان داد که آن تجربیات را به تصویری منسجم از قدرت طبقاتی پیوند میزد.
بدین ترتیب، پرنتی در نقش نوعی «دانشگاه مردمی بدون دیوار» عمل کرد. او در جایی که رسانهها «خشم» تزریق میکردند، «بستر تاریخی» ارائه داد؛ جایی که کارشناسان «تحلیل شخصیتی» میکردند، «تحلیل ساختاری» عرضه کرد؛ و جایی که گفتمان رسمی «فرهنگ یا تقدیر» را عامل میدانست، او «تبیین طبقاتی» را جایگزین نمود. تأثیر این کار نه تنها فکری، بلکه روانی بود. شنوندگان اغلب سخنرانیهای او را با این حس ترک میکردند که «وضوح» جایگزین «سردرگمی» شده است؛ نه به این دلیل که جهان ساده شده بود، بلکه به این سبب که الگوهای آن مرئی گشته بودند. هنگامی که الگو را ببینید، دیگر به راحتی توسط تیترِ بحرانِ بعدی بازی نخواهید خورد.
این نقش پداگوژیک (تعلیمی)، تضاد او را با انحراف آکادمیکِ مارکسیسم غربی نیز تندتر کرد. در حالی که تئوری به سوی زبانهای تخصصی عقبنشینی میکرد، پرنتی به سوی درکِ تودهای حرکت مینمود. در حالی که نقد به اجرای نمایشیِ فضلفروشی بدل میگشت، او با آن به مثابه ابزاری برای توانمندسازی برخورد میکرد. سخنرانیهای او مدلی از رابطهٔ متفاوت میان «دانش» و «مبارزه» بود: اطلاعات، نشانی برای تمایز و فخرفروشی نبود؛ بلکه مهماتی بود که باید به اشتراک گذاشته میشد. مرجعیتِ سخنران نه از ابهام، بلکه از وضوحِ متکی بر شواهد برمیخاست.
در سیر طولانی زندگی او، تورهای سخنرانی امری ثانوی نسبت به کتابها نبودند، بلکه تداوم آنها محسوب میشدند. اندیشهها از طریق صدا سفر میکردند، با بسترهای محلی تطبیق مییافتند، با پرسشها صیقل میخوردند و توسط شنوندگان به فضاهای سازماندهیِ خودشان منتقل میشدند. این بخشی از دلیلی است که چرا تأثیر پرنتی اغلب از تعداد ارجاعات رسمی آکادمیک او فراتر میرود. او به شکلگیری آگاهی سیاسی در اتاقهایی کمک کرد که هرگز در کتابشناسیها ظاهر نمیشوند. میراث او نه تنها در کتابخانهها، بلکه در حافظهٔ مردمی زنده است که پس از شنیدنِ سخنی از او، برای نخستین بار زندگیِ خود را در پیوند با امپراتوری، طبقه و قدرت دیدند.
سلاح را مومیایی نکنید
با درگذشت مایکل پرنتی در ۲۴ ژانویه ۲۰۲۶، ماشینِ حافظهٔ لیبرالی همان کاری را خواهد کرد که همیشه با متفکران خطرناکی که دیگر نمیتوانند پاسخ دهند، انجام میدهد: تلطیفِ او. لبههای تیز سابیده خواهند شد؛ ضدامپریالیسم به «نقد سیاست خارجی ایالات متحده» بازتعریف میشود؛ تحلیل طبقاتی به «دغدغه دربارهٔ نابرابری» ترجمه میگردد و ضدِ ضدِکمونیسم در سکوت حذف خواهد شد. از او به عنوان چهرهای «بحثانگیز»، «چالشبرانگیز»، «مستقل» و شاید حتی «درخشان» ستایش به عمل خواهد آمد — تا زمانی که تیغهٔ سیاسیِ آثارش در غلاف بماند. اینگونه است که سیستم، مخالفت را هضم میکند: چون نمیتواند هر صدایی را خاموش کند، پس حافظه را مهندسی (Curate) میکند.
میراث پرنتی در برابر این برخورد مقاومت میکند. آثار او مجموعهای از دیدگاههای جالب نبودند؛ بلکه روشی منسجم برای تحلیل و مخالفت با سیستم جهانیِ قدرت طبقاتی بودند. او ابزارهایی به ما داد تا درک کنیم ثروت شرکتی چگونه به دموکراسی ساختار میدهد، امپراتوری چگونه خشونت را به خارج پرتاب میکند، رسانهها چگونه رضایت تولید میکنند، تاریخ چگونه پاکسازی میشود، میهنپرستی چگونه تسلیحاتی میگردد، و ضدکمونیسم چگونه به مثابه گشتِ مرزیِ ایدئولوژیک عمل مینماید. اینها بینشهایی پراکنده نبودند؛ بلکه اجزای بههمپیوستهٔ یک چارچوب واحد بودند که هدفش مرئی ساختنِ معماریِ نامرئیِ قدرت بود.
بنابراین، شایستهترین ادای احترام، نه ستایشگری، بلکه «بهکارگیری» است. تحلیل پرنتی زمانی بیش از همیشه زنده است که در قبالِ مسائل امروز به کار بسته شود: در قبالِ جنگهای جدیدی که با زبانِ حقوق بشر توجیه میشوند؛ هراسهای رسانهای جدیدی که زمین را برای مداخله آماده میکنند؛ بحرانهای داخلی جدیدی که به جای طبقه، بر گردنِ فرهنگ انداخته میشوند؛ و کارزارهای جدیدی که برخی ملتها را خارج از دایرهٔ مشروعیت اعلام میکنند. آثار او به ما میآموزند همان پرسشهایی را بپرسیم که او همیشه میپرسید: چه کسی سود میبرد؟ چه کسی تصمیم میگیرد؟ چه کسی هزینه را میپردازد؟ و چه داستانهایی برای ما روایت میشود تا این ترتیبات، طبیعی به نظر برسند؟
همچنین تعهدی عمیقتر در کارنامهٔ عمر او نهفته است: دانش را از مبارزه جدا نکنید. پرنتی نه به عنوان یک ناظر بیطرفِ امپراتوری، بلکه به عنوان کسی نوشت که با قربانیانِ سیاستهای آن همسو بود. پژوهش او به صادقانهترین معنا، «جانبدارانه» بود؛ او جانبِ مردم زحمتکش، ملتهای مستعمره و کسانی را گرفت که در پی بنا کردن جایگزینهایی برای حاکمیت سرمایهداری بودند. در عصری که «عینیت» اغلب نامی مؤدبانه برای وفاداری به وضع موجود است، الگوی او به ما یادآوری میکند که صراحت در تعهدات سیاسی میتواند منبع قدرتِ تحلیلی باشد، نه ضعفِ آن.
بنابراین، تکریم پرنتی به معنای ردِ دعوت برای تبدیل او به یک «بنای یادبود» است. بناهای یادبود از دور مورد ستایش قرار میگیرند، اما سلاحها به دست گرفته میشوند. کتابها، سخنرانیها و جستارهای او، بخشی از آموزش سیاسی مستمر برای هر کسی باقی میماند که در تلاش است بفهمد امپراتوری چگونه عمل میکند و چگونه میتوان در برابر آن ایستاد. اگر اکنون صدای او در تالار سخنرانی غایب است، وظیفه به دوش کسانی میافتد که از او آموختند: تا تدریس کنند، بنویسند، سازماندهی نمایند و به افشای سیستمی ادامه دهند که او عمری را صرف کالبدشکافیاش کرد.
معیار نهایی میراث او نه تعداد دفعات نقلقول از او، بلکه تعداد دفعاتی است که روشِ او «تمرین» میشود. هر بار که کسی مهِ رسانهای را میشکافد تا منافعِ نهفته در زیر آن را عیان کند، هر بار که یک «مداخله» به عنوان استراتژی امپریالیستی بازشناسی میشود، هر بار که میهنپرستی از هالههای رازآلودش تهی و به مثابه سیاست بررسی میشود، آثار پرنتی زنده میماند. او نخواست که به یاد آورده شود؛ او از ما خواست که «بفهمیم». و فهمیدن، در دستان او، همیشه نخستین گام به سوی تغییر جهان بود.

