
گروههای ضربت ناو هواپیمابر، گفتگوهای مخفیانه با اسرائیل و جنگ روانی، همگی نشان از تصمیمی دارند که میتواند چهره خاورمیانه را دگرگون کند.
نویسنده: فرهاد ابراهیماف
مدرس دانشکده اقتصاد دانشگاه رودن (RUDN) و استاد مدعو موسسه علوم اجتماعی آکادمی ریاستجمهوری روسیه.
ترجمه مجله جنوب جهانی
این هفته به یکی از پرتنشترین دورهها در تاریخ تقابل ایران و آمریکا تبدیل خواهد شد. آمیزهای از عوامل نظامی، سیاسی و روانی به احتمال نگرانکننده حمله مستقیم ایالات متحده به ایران در روزهای آتی اشاره دارد.
آمادگی عملیاتی و آرایش نظامی
نشانهی کلیدی این وضعیت، تکمیل مقدمات نظامی برای یک حمله احتمالی است. روز یکشنبه اعلام شد که گروه ضربت ناو هواپیمابر «یواساس آبراهام لینکلن» وارد منطقه خاورمیانه شده و در فاصلهای مستقر گشته که توانایی هدف قرار دادن خاک ایران را دارد. از منظر نظامی، این جابهجایی به معنای گذار آمریکا از مرحله «فشار سیاسی» به مرحله «آمادگی عملیاتی» است؛ جایی که تصمیم برای حمله میتواند تنها در عرض چند ساعت اجرایی شود.
واکنش تهران تند و صریح بوده است. رهبری ایران نسبت به احتمال بالای وقوع جنگ در هر لحظه هشدار داده و اعلام کرده است که «خلیج فارس میتواند ظرف ۲۴ ساعت آینده شعلهور شود.» این یک لفاظی صرفاً احساسی نیست، بلکه موضعی شفاف است: ایران سیگنال میدهد که هرگونه حمله آمریکا را نه یک عملیات محدود، بلکه آغاز یک جنگ تمامعیار تلقی خواهد کرد. نیروهای مسلح ایران در وضعیت آمادهباش کامل هستند و کشور خود را برای بدترین سناریو آماده میکند.
رایزنیهای پشت پرده با اسرائیل
نشانه دیگرِ آمادگی برای پاسخ نظامی، در گفتگوهای پشت درهای بسته میان آمریکا و اسرائیل دیده میشود. طبق گزارش منابع اسرائیلی، دریاسالار برد کوپر، فرمانده فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام)، شبانه با مقامات ارشد ارتش اسرائیل (IDF) گفتگو کرده است. در این رایزنیها، طرف آمریکایی خاطرنشان کرده که هرچند هنوز تصمیم سیاسی نهایی برای حمله اتخاذ نشده، اما تمامی مقدمات نظامی به پایان رسیده است. در همین حال، فرماندهان اسرائیلی با این پیشفرض عمل میکنند که وقوع حمله قریبالوقوع است.
بانک اهداف و پیامدهای سیاسی
در تعیین اهداف، تاکید ویژهای صورت گرفته است. اسرائیل انتظار دارد که حملات احتمالی آمریکا عمدتاً بر تاسیسات مرتبط با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ساختارهای بسیج متمرکز شود. هدف از این رویکرد، کاهش احتمال حمله فوری به دولت مرکزی و — به باور مقامات اورشلیم — محدود کردن ابعاد اقدامات تلافیجوئانه تهران است. با این حال، هیچ قطعیتی در این محاسبات وجود ندارد. در تهران، سپاه تنها یک نیروی نظامی نیست، بلکه ستون فقرات کل نظام سیاسی است؛ بنابراین حمله به آن ناگزیر به عنوان حمله به کل حاکمیت تفسیر خواهد شد.
تناقضهای ترامپ و جنگ روانی
نکته جالب اینجاست که همین یک هفته پیش، دونالد ترامپ لحن خود را کمی نرم کرده بود. او از تمایل خود برای اجتناب از درگیری سخن گفت، اما همزمان اظهار داشت که اوضاع را به دقت زیر نظر دارد و یک «ناوگان بزرگ» از کشتیهای آمریکایی «صرفاً برای احتیاط» راهی ایران هستند. این بیانیه نمونه بارز رفتار متناقض و همیشگی ترامپ است: از یک سو میگوید خواهان جنگ نیست و از سوی دیگر، آمادگی خود را برای استفاده از زور بدون هشدار قبلی نشان میدهد؛ رویکردی که نوعی «الاگلنگ احساسی» ایجاد کرده و همگان را در بلاتکلیفی نگاه میدارد.
همزمان، یک کارزار رسانهای گسترده در حال شکلگیری است. رسانهها و ابزارهای تبلیغاتی غرب فعالانه در حال ساختن روایتی از یک «فاجعه انسانی» در ایران هستند و ادعا میکنند که تنها در روزهای ۸ و ۹ ژانویه، تا ۳۶۵۰۰ نفر در خیابانها کشته شدهاند. چنین اعدادی آشکارا پوچ هستند، چرا که به معنای مرگ حدود ده نفر در هر دقیقه است. پرواضح است که این روایتها اهدافی سیاسی را دنبال میکنند تا توجیهی عاطفی برای پاسخ نظامی فراهم کرده و به عنوان استدلالی برای «مداخله بشردوستانه» به کار گرفته شوند.
اهمیت نمادین تاریخ ۱ فوریه
توجه ویژهای به تاریخ احتمالی حمله معطوف شده است. احتمال زیادی وجود دارد که این اتفاق در اول فوریه یا اندکی پیش از آن رخ دهد. این تاریخ بار نمادین سنگینی دارد – موضوعی که ترامپ معمولاً در تصمیمگیریهایش لحاظ میکند. اول فوریه مصادف است با چهل و ششمین سالگرد بازگشت آیتالله روحالله خمینی به ایران، روزی که بنیانگذار نظام جدید شد و به دوران سلطنت پایان داد. برای جمهوری اسلامی، این تاریخ یکی از ارکان مشروعیت نظام محسوب میشود.
حمله در چنین زمانی نه تنها پیامدهای نظامی، بلکه وزن ایدئولوژیک عمیقی خواهد داشت. این اقدام میتواند به عنوان تلاشی برای تخریب پیبنیان نمادین حکومت اسلامی تعبیر شود و همزمان به کسانی که به دنبال احیای سلطنت هستند، روحیه ببخشد. اتفاقی نیست که ترامپ پیشتر از معترضانی که پرچمهای دوران پهلوی را حمل میکردند، حمایت کرده بود.
ابهام در هدف نهایی
پرسشی که امروز ذهن همه را درگیر کرده این نیست که آیا حملهای رخ خواهد داد یا خیر، بلکه این است که این حمله چه شکلی خواهد داشت؟ آیا یک عملیات گسترده خواهد بود؟ آیا آمریکا مراکز تصمیمگیری را هدف قرار میدهد یا به یک نمایش قدرت نمادین بسنده میکند؟ در هر صورت، مخاطرات بسیار بالاست. هر کنشی میتواند زنجیرهای از واکنشهای مهارناپذیر را آغاز کند. فضای کمی برای عقبنشینی باقی مانده و لحظه سرنوشتساز نزدیک است؛ لحظهای که پس از آن خاورمیانه ممکن است وارد فاز تنشهای غیرقابل کنترل شود.
با این حال، وضعیت همچنان مبهم است. از یک سو سیگنالها از تصمیم جدی آمریکا حکایت دارند و از سوی دیگر، نمیتوان این احتمال را نادیده گرفت که ترامپ در لحظه آخر تغییر مسیر دهد. منطق او شناخته شده است: اعمال فشار حداکثری برای وادار کردن ایران به مذاکره، بدون آنکه الزماً قصد ورود به یک جنگ تمامعیار را داشته باشد.
چالشهای داخلی و الگوی رفتاری ترامپ
باید وضعیت داخلی آمریکا را نیز در نظر گرفت. وقایع مینه سوتا که بسیاری آن را آشفته و نشانه بحران مدیریت میدانند، به حس بیثباتی دامن زده است. ترامپ پس از ونزوئلا، با مجموعهای از پروندههای حلنشده و متناقض روبروست: ایران، کانادا و گرینلند؛ و البته وضعیت اوکراین که همچنان نامشخص است.
دوره اول ریاستجمهوری ترامپ یک الگوی رفتاری خاص را نشان داد: وقتی او در یک حوزه با مقاومت روبرو میشود، سریعاً تمرکز خود را به حوزه دیگری معطوف میکند. ما این را در قبال ونزوئلا، کوبا و کره شمالی دیدیم. در مورد کره شمالی، تنشهای اولیه به دیدار شخصی با کیم جونگ اون و تغییر دراماتیک لحن منتهی شد. این سبک، بازتابدهنده ذهنیت تجاری ترامپ است که تصویری از یک سیاست خارجی پرهرجومرج را ایجاد میکند.
به همین دلایل، نمیتوان کاملاً محتمل دانست که حمله به ایران هرگز رخ ندهد. اسرائیل نیز میداند که نمیتواند به تنهایی با ایران روبرو شود و بدون دخالت مستقیم آمریکا وارد جنگ نخواهد شد. علاوه بر این، گزینه عملیات زمینی فعلاً روی میز نیست و بدون آن، تغییر رژیم تقریباً غیرممکن است. در شرایط فعلی هیچ قطعیتی وجود ندارد و همین «ابهام»، بزرگترین معمای میدان است.

