نوشته ه. نجاتی روانشناس
مجله جنوب جهانی

این گزارش به بررسی پدیده‌ای پرداخته که در نگاه نخست با تناقضی آشکار همراه است: چگونه ممکن است بخشی از افراد تبعیدی یک ملت، از اقدامات نظامی بیگانگان علیه سرزمین خود حمایت کنند و در عین حال، این حمایت را نه خیانت، بلکه خدمتی میهنی تلقی نمایند؟ این پرسش بنیادین، محور اصلی تحلیل حاضر را تشکیل می‌دهد.

تحلیل پیش‌رو بر پایه چارچوب‌های نظری روان‌شناسی آسیب جمعی، نظریه دلبستگی، روان‌کاوی روابط موضوعی، و روان‌شناسی اجتماعی استوار است. هدف اصلی، کشف مکانیسم‌های ذهنی و فرایندهای دفاعی است که موجب می‌شود کنشی که از بیرون به‌عنوان خیانت به میهن ارزیابی می‌گردد، در درون ذهن کنشگر به‌مثابه وفاداری به ارزش‌های میهنی تجربه شود. این تحلیل نه قضاوت اخلاقی است و نه موضع‌گیری سیاسی، بلکه تلاشی علمی برای فهم چگونگی شکل‌گیری این باور درونی است.

جامعه مورد بررسی، بخشی از دیاسپورای پناهنده ایرانی است که سال‌ها در کشورهای غربی زندگی کرده و از نظام‌های رفاهی و امنیتی این جوامع بهره‌مند شده‌اند. این افراد تجربه‌ای دوگانه دارند: از یک سو، آسیب‌های ناشی از سرکوب سیاسی و تبعید اجباری، و از سوی دیگر، امنیت و رفاه نسبی در کشور میزبان. این دوگانگی، زمینه‌ساز تحولات روان‌شناختی پیچیده‌ای است که در این گزارش به تفصیل بررسی خواهد شد.

میهن به‌مثابه موضوع روانی و ساختار هویتی
برای فهم چگونگی بازتعریف مفهوم میهن در ذهن بخشی از دیاسپورا، ابتدا باید به ماهیت روان‌شناختی این مفهوم پرداخت. میهن در ساختار روانی انسان، صرفاً یک مفهوم جغرافیایی نیست؛ بلکه به‌مثابه یک موضوع روانی عمل می‌کند که نقش بنیادین در شکل‌گیری هویت، احساس امنیت، و معنابخشی به زندگی ایفا می‌نماید.

در نظریه روابط موضوعی، که از شاخه‌های مهم روان‌کاوی محسوب می‌شود، موضوعات روانی به کلیه عناصر بیرونی گفته می‌شود که فرد با آنها رابطه عاطفی برقرار می‌کند و آنها را درونی می‌سازد. میهن یکی از قوی‌ترین این موضوعات است. کودک از همان سال‌های نخست زندگی، تصویر ذهنی از سرزمینی می‌سازد که در آن به دنیا آمده است. این تصویر شامل زبان، فرهنگ، مناظر طبیعی، خاطرات خانوادگی، و شبکه روابط اجتماعی است که همگی در کنار هم، احساس تعلق و ریشه‌داشتن را ایجاد می‌کنند.

در شرایط عادی، میهن نقش یک موضوع امن را ایفا می‌کند؛ یعنی پایگاهی پایدار که فرد می‌تواند در مواجهه با ناامنی‌های زندگی، به آن تکیه کند. این موضوع امن، منبعی برای هویت‌یابی، احساس ارزشمندی، و پیوستگی نسل‌هاست. اما زمانی که حکومتی سرکوبگر بر این سرزمین مستقر می‌شود و دهه‌ها مردم را تحت فشار قرار می‌دهد، این موضوع امن دستخوش تحول می‌گردد.

سرکوب مزمن، زندان، شکنجه، اعدام، تبعید اجباری، و محرومیت از حقوق اولیه، همگی موجب می‌شوند که میهن از موضوعی امن به موضوعی آسیب‌زا تبدیل شود. این تحول، فرایندی تدریجی است که طی آن، فرد دیگر نمی‌تواند به تصویر ذهنی میهن به‌عنوان منبع امنیت و آرامش تکیه کند. در عوض، این تصویر با احساسات درد، ناامیدی، خشم، و ناتوانی آمیخته می‌شود. در اصطلاح روان‌شناختی، این پدیده را کاهش ارزش موضوع می‌نامند؛ فرایندی دفاعی که در آن، فرد برای محافظت از خود در برابر درد ناشی از رابطه با موضوع آسیب‌زا، ارزش آن را کاهش می‌دهد یا آن را طرد می‌کند.

این کاهش ارزش، گام نخست در مسیر گسست عاطفی از تصویر زنده میهن است. فرد آسیب‌دیده، ناخودآگاه شروع به فاصله‌گذاری عاطفی از سرزمینی می‌کند که دیگر امنیت نمی‌بخشد، بلکه منبع رنج است. این فاصله‌گذاری، مکانیسم بقایی است که روان از آن برای جلوگیری از فروپاشی کامل استفاده می‌کند.

آسیب جمعی مزمن و فروپاشی پیوند دلبستگی

آسیب روانی زمانی که به صورت فردی رخ می‌دهد، آثار مخربی بر روان می‌گذارد؛ اما زمانی که این آسیب به صورت جمعی و در مقیاس یک ملت تجربه شود، پیامدهای آن بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر است. آسیب جمعی مزمن، وضعیتی است که طی آن، نسل‌های متوالی در معرض فشار سیاسی، سرکوب، خشونت ساختاری، و محرومیت از آزادی‌های بنیادین قرار می‌گیرند.

در روان‌شناسی آسیب، مفهوم خستگی روانی به وضعیتی اشاره دارد که فرد پس از مواجهه مداوم با تنش‌های غیرقابل حل، به مرحله‌ای از فرسودگی عاطفی و شناختی می‌رسد. این خستگی، نه تنها انرژی روانی فرد را تحلیل می‌برد، بلکه توانایی او برای حفظ امید، تصور آینده بهتر، و تحمل ناکامی‌های بیشتر را نیز کاهش می‌دهد. زمانی که این خستگی در مقیاس جمعی رخ دهد، کل جامعه‌ای از افراد آسیب‌دیده شکل می‌گیرد که دیگر توان مقاومت عاطفی و روانی خود را از دست داده‌اند.

در چنین شرایطی، نظریه دلبستگی به ما کمک می‌کند تا بفهمیم چگونه رابطه فرد با میهن دچار گسست می‌شود. دلبستگی، الگویی عاطفی است که از دوران کودکی شکل می‌گیرد و بر اساس آن، فرد با موضوعات مهم زندگی خود رابطه برقرار می‌کند. دلبستگی ایمن، زمانی شکل می‌گیرد که موضوع دلبستگی (مانند مادر در دوران کودکی) به صورت مداوم و قابل پیش‌بینی، امنیت و حمایت فراهم کند. اما زمانی که این موضوع، منبع رنج و ناامنی شود، دلبستگی دچار گسست می‌گردد.

گسست دلبستگی در رابطه با میهن، فرایندی است که طی آن، فرد احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند به سرزمینی که زمانی منبع هویت و تعلق او بود، اعتماد کند. این گسست، با احساس خیانت همراه است؛ احساسی که میهن، به جای حمایت از فرزندان خود، آنها را رها کرده یا حتی علیه آنها عمل کرده است. البته این احساس خیانت، در واقعیت ناشی از اعمال حکومت است، اما در ذهن آسیب‌دیده، این تفکیک همواره به روشنی انجام نمی‌شود.

پس از گسست دلبستگی، فرد به مرحله‌ای می‌رسد که برای حفظ سلامت روانی خود، مجبور به قطع عاطفی می‌شود. قطع عاطفی، مکانیسم دفاعی است که در آن، فرد به صورت آگاهانه یا ناخودآگاه، احساسات خود نسبت به موضوع آسیب‌زا را قطع می‌کند. این قطع، نوعی بی‌حسی حفاظتی است که از فرد در برابر درد بیشتر محافظت می‌کند. در مورد رابطه با میهن، این قطع عاطفی به این معنا است که فرد دیگر نمی‌تواند احساس تعلق عمیقی به سرزمین و مردمی که در آن زندگی می‌کنند، حفظ کند.

یکی از پیامدهای مهم این قطع عاطفی، تبدیل مفهوم «ما» به «آنها» است. فردی که زمانی خود را بخشی از جامعه میهنی می‌دانست، اکنون این جامعه را به‌عنوان گروهی دیگر، بیگانه، و حتی مقصر تلقی می‌کند. این تحول، نه از روی بدخواهی، بلکه از روی ناتوانی در تحمل درد ناشی از همانندسازی با رنج جمعی رخ می‌دهد. زمانی که فرد دیگر نمی‌تواند با مردم داخل کشور همذات‌پنداری کند، راه برای پذیرش رنج بیشتر آنها هموار می‌شود؛ چرا که این رنج، دیگر رنج «ما» نیست، بلکه رنج «آنها» است.

پناهندگی، امنیت رفاهی، و بدهکاری روانی

تجربه پناهندگی، یکی از پیچیده‌ترین و چندوجهی‌ترین تجارب انسانی است که آثار عمیقی بر ساختار روانی فرد می‌گذارد. پناهنده، کسی است که از سرزمین خود فرار کرده و به دنبال امنیت در سرزمینی بیگانه است. این فرار، معمولاً با احساسات شدید ترس، شرم، ناامیدی، و از دست دادن منزلت همراه است.

در جوامع غربی که سیستم‌های رفاهی و حمایتی قوی دارند، پناهندگان ایرانی پس از سال‌ها زندگی در فشار و ناامنی، برای نخستین بار با تجربه امنیت واقعی مواجه می‌شوند. این امنیت شامل امنیت جانی، امنیت مالی، امنیت حقوقی، و امنیت بیانی است. آنها می‌توانند بدون ترس از دستگیری، اعتقادات خود را ابراز کنند، از خدمات بهداشتی و آموزشی بهره‌مند شوند، و زندگی نسبتاً آرامی داشته باشند.

اما این امنیت، بدون هزینه روانی نیست. یکی از پیامدهای مهم آن، تجربه تحقیر ساختاری است. پناهنده، به‌رغم امنیت مادی، در موقعیتی قرار می‌گیرد که منزلت اجتماعی او کاهش یافته است. او دیگر عضو برابر جامعه نیست، بلکه کسی است که به او «کمک» می‌شود. این احساس وابستگی و نیازمندی، حتی زمانی که با مهربانی همراه باشد، می‌تواند به منبع شرم درونی تبدیل شود.

در روان‌شناسی اجتماعی، مفهوم هنجار متقابل به این اشاره دارد که انسان‌ها به صورت طبیعی احساس می‌کنند باید در برابر کمکی که دریافت می‌کنند، چیزی بازپس دهند. این هنجار، بخشی از ساختار اخلاقی و اجتماعی انسان است و زمانی که نقض شود، احساس بدهکاری روانی ایجاد می‌کند. پناهنده ایرانی که سال‌ها از نظام رفاهی، حقوقی، و امنیتی کشور میزبان بهره‌مند شده، ناخودآگاه احساس بدهکاری می‌کند؛ حتی اگر از نظر اخلاقی یا حقوقی، چنین بدهکاری‌ای وجود نداشته باشد.

این بدهکاری روانی، زمینه‌ساز همسویی تدریجی با دیدگاه‌های سیاسی و اخلاقی کشور میزبان می‌شود. فرد به تدریج شروع به درونی‌سازی ارزش‌ها، اولویت‌ها، و حتی دشمنی‌های کشور میزبان می‌کند. این درونی‌سازی، نه الزاماً آگاهانه، بلکه بخشی از فرایند روانی بازپرداخت بدهی است. فرد احساس می‌کند که با پذیرش دیدگاه‌های کشور میزبان، بخشی از آن بدهی را پرداخت کرده است.

علاوه بر این، امنیت رفاهی، پیامد دیگری دارد: کاهش همدلی بدنی با رنج جنگ. فردی که سال‌هاست در امنیت زندگی می‌کند، دیگر توانایی تصور واقعی رنج جنگ را ندارد. جنگ برای او، نه یک تجربه زیسته، بلکه یک مفهوم انتزاعی است. او از پشت پرده امنیت، نمی‌تواند درک کند که بمباران یک شهر، به معنای نابودی بدن‌های انسانی، کودکانی که زیر آوار می‌مانند، خانواده‌هایی که از هم می‌پاشند، و رنجی است که نسل‌ها ادامه می‌یابد. این فاصله عاطفی و بدنی، موجب می‌شود که حمایت از اقدامات نظامی، در ذهن او به یک محاسبه سرد و انتزاعی تبدیل شود، بدون درک عمیق از هزینه انسانی آن.

همانندسازی با قدرت میزبان و دفاع از متجاوز

یکی از مکانیسم‌های دفاعی شناخته‌شده در روان‌شناسی، همانندسازی با متجاوز است. این مفهوم، نخستین بار توسط آنا فروید، روان‌کاو برجسته، مطرح شد. همانندسازی با متجاوز، فرایندی است که در آن، قربانی خشونت یا فشار، ناخودآگاه رفتارها، ارزش‌ها، یا دیدگاه‌های متجاوز را درونی می‌کند تا از شدت اضطراب و احساس ناتوانی خود بکاهد. این مکانیسم، به قربانی اجازه می‌دهد که به جای احساس ضعف، احساس قدرت کند.

در مورد دیاسپورای پناهنده، نوع خاصی از این همانندسازی رخ می‌دهد: همانندسازی با قدرت میزبان. فردی که سال‌ها در وضعیت ناتوانی و تحقیر در برابر حکومت سرکوبگر میهنش زندگی کرده، اکنون در کشوری زندگی می‌کند که از نظر نظامی، اقتصادی، و سیاسی قدرتمند است. این قدرت، برای فرد آسیب‌دیده، جذابیتی ویژه دارد؛ چرا که نمایانگر چیزی است که او همواره فاقد آن بوده: توانایی تغییر دادن واقعیت از طریق زور.

به تدریج، فرد شروع به همانندسازی با این قدرت می‌کند. او دیگر خود را صرفاً پناهنده‌ای نمی‌بیند که محافظت شده، بلکه خود را بخشی از این قدرت می‌داند. این همانندسازی، احساس منزلت از دست رفته او را بازمی‌گرداند؛ او دیگر ناتوان نیست، بلکه وابسته به قدرتی است که می‌تواند حتی دولت‌ها را تغییر دهد.

یکی از پیامدهای این همانندسازی، دفاع از کنش‌های کشور میزبان، حتی زمانی که این کنش‌ها مخرب یا غیراخلاقی باشند. این دفاع، در واقع دفاع از خود است؛ چرا که هرگونه انتقاد از قدرتی که فرد با آن همانندسازی کرده، به معنای انتقاد از بخشی از هویت جدید او تلقی می‌شود. بنابراین، فرد به صورت ناخودآگاه، هرگونه انتقاد از سیاست‌های نظامی یا سیاسی کشور میزبان را رد می‌کند، و حتی ممکن است آنها را توجیه کند.
این مکانیسم، وارونگی نقش قربانی را نیز به همراه دارد. فردی که زمانی خود قربانی سرکوب بود، اکنون از موضعی دفاع می‌کند که ممکن است قربانیان جدیدی ایجاد کند. این وارونگی، برای خود فرد قابل مشاهده نیست؛ چرا که او باور دارد که این بار، خشونت در جهت درست و برای هدفی نجات‌بخش به کار گرفته می‌شود.
علاوه بر این، دشواری نقد قدرتی که فرد را نجات داده، عامل مهم دیگری است. انسان به صورت طبیعی، مقاومت عاطفی در برابر انتقاد از کسی که به او کمک کرده، نشان می‌دهد. این مقاومت، در مورد پناهنده‌ای که حیاتش نجات یافته، دوچندان است. نقد کشور میزبان، در ذهن او، به معنای نکران‌شناسی(ناسپاسی یا ناشکری) و حتی خیانت به کسانی است که او را پذیرفته‌اند.

بازتعریف میهن از واقعیت زنده به ایده انتزاعی

این بخش، هسته مرکزی تحلیل حاضر را تشکیل می‌دهد. برای فهم چگونگی تبدیل حمایت از مداخله خارجی به عملی میهن‌دوستانه در ذهن فرد، باید به دقت به فرایند بازتعریف میهن در ساختار روانی او بپردازیم.

میهن واقعی، میهنی است که اکنون وجود دارد؛ سرزمینی با مردمی که در آن زندگی می‌کنند، کار می‌کنند، فرزندان خود را بزرگ می‌کنند، و رنج می‌برند. این میهن، بدن دارد؛ بدن‌های انسانی که در خیابان‌ها راه می‌روند، در کارخانه‌ها کار می‌کنند، در بیمارستان‌ها درمان می‌شوند، و در صورت جنگ، زیر بمباران قرار می‌گیرند. این میهن، زنده، تنفس می‌کند، و احساس می‌کند.

اما در ذهن بخشی از دیاسپورای آسیب‌دیده، این میهن واقعی، به تدریج محو می‌شود و جای خود را به میهنی انتزاعی می‌دهد. میهن انتزاعی، ایده‌ای است از کشوری که «باید» باشد؛ ایرانی آزاد، دموکراتیک، مرفه، و عاری از سرکوب. این میهن، نه در حال، بلکه در آینده وجود دارد. این میهن، نه بدن دارد، بلکه ایده‌آل است.
در روان‌شناسی، این پدیده را ایده‌آل‌سازی موضوع آینده می‌نامند. فرد، موضوعی را که در حال حاضر دسترس ندارد، ایده‌آل‌سازی می‌کند و تمام انرژی عاطفی و روانی خود را بر آن متمرکز می‌سازد. این ایده‌آل‌سازی، به او اجازه می‌دهد که از رنج حال فرار کند و به رویایی زیبا در آینده تکیه کند. اما مشکل زمانی آغاز می‌شود که این ایده‌آل، جایگزین واقعیت می‌شود.

زمانی که میهن به یک ایده انتزاعی تبدیل شود، مردم واقعی از تعریف آن حذف می‌شوند. در این دیدگاه، میهن دیگر مردمی که اکنون در آن زندگی می‌کنند نیست، بلکه نسل آینده‌ای است که در آزادی زندگی خواهد کرد. بنابراین، رنج مردم امروز، در محاسبات اخلاقی، اهمیتی ندارد؛ چرا که آنها صرفاً موانعی در مسیر رسیدن به میهن ایده‌آل تلقی می‌شوند، یا در بهترین حالت، قربانیانی ضروری در راه هدفی بزرگ‌تر.
این نوع تفکر، با مفهوم قربانی‌پذیری حال به نام آینده همراه است. فرد، پذیرش رنج و حتی نابودی انسان‌های امروز را، به خاطر آزادی نسل‌های آینده، توجیه می‌کند. این توجیه، در ذهن او کاملاً منطقی و اخلاقی است؛ چرا که او باور دارد که بدون این قربانی، آینده‌ای بهتر هرگز تحقق نخواهد یافت.

اما آنچه در این فرایند نادیده گرفته می‌شود، این واقعیت است که رنج انسانی، همواره فردی و بدنی است. هر بمبی که بر سر یک شهر فرود می‌آید، نه یک ایده انتزاعی، بلکه بدن‌های واقعی را نابود می‌کند. هر جنگی که آغاز می‌شود، نه صرفاً یک نبرد ایدئولوژیک، بلکه مرگ، معلولیت، آسیب روانی، و فروپاشی خانواده‌های واقعی را به همراه دارد. اما فردی که میهن را به یک ایده تبدیل کرده، دیگر این واقعیت‌ها را نمی‌بیند؛ چرا که دید او از بدن‌های واقعی به ایده‌ای آینده‌نگر منتقل شده است.

این حذف رنج فعلی از محاسبات اخلاقی، یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای بازتعریف انتزاعی میهن است. زمانی که مردم از تعریف میهن حذف شوند، دیگر هیچ محدودیت اخلاقی در مقابل کنش‌های خشونت‌بار وجود ندارد.

اخلاق اضطراری و تعلیق اصول

انسان در شرایط عادی، بر اساس اصول اخلاقی مشخصی عمل می‌کند؛ اصولی مانند احترام به جان انسان، پرهیز از خشونت غیرضروری، و توجه به پیامدهای کنش‌های خود بر دیگران. اما در شرایط اضطراری، این اصول می‌توانند تعلیق شوند. این پدیده را حالت اخلاق اضطراری می‌نامند.
حالت اخلاق اضطراری، وضعیتی روانی است که در آن، فرد باور می‌کند که شرایط به قدری بحرانی است که اصول اخلاقی معمول دیگر قابل اعمال نیستند. در این حالت، او احساس می‌کند که باید اقداماتی انجام دهد که در شرایط عادی غیراخلاقی تلقی می‌شوند، چرا که هدف نهایی، نجات چیزی ارزشمندتر از خود این اصول است.

در مورد بخشی از دیاسپورای ایرانی، این حالت اضطراری، ناشی از دهه‌ها تجربه سرکوب، ناامیدی از تغییر داخلی، و باور به اینکه روش‌های مسالمت‌آمیز هرگز به نتیجه نخواهند رسید، شکل می‌گیرد. فرد به تدریج به این نتیجه می‌رسد که تنها راه برای رهایی از حکومتی که او را آسیب زده، مداخله خارجی است.

این باور، با تفکر همه‌یا‌هیچ همراه است. تفکر همه‌یا‌هیچ، الگویی شناختی است که در آن، فرد تنها دو گزینه می‌بیند: یا موفقیت کامل یا شکست کامل، یا نابودی کامل دشمن یا ادامه رنج ابدی. در این الگوی فکری، راه‌های میانی، مانند اصلاحات تدریجی، مقاومت مدنی، یا تحولات درونی، به عنوان گزینه‌های واقعی دیده نمی‌شوند. این راه‌ها، در ذهن فرد، یا امتحان شده و شکست خورده‌اند، یا اساساً ناکافی و ساده‌لوحانه تلقی می‌شوند.

بنابراین، خشونت خارجی، به‌عنوان آخرین راه توجیه می‌شود. این توجیه، بر این فرض استوار است که هیچ راه دیگری باقی نمانده است. فرد، با وجدانی راحت، از اقدامات نظامی حمایت می‌کند؛ چرا که باور دارد که این تنها راه نجات میهن است. او نمی‌تواند ببیند که این باور، خود محصول یک فرایند روانی است که گزینه‌های میانی را از ادراک او حذف کرده است.

حذف گزینه‌های میانی از ادراک ذهنی، یکی از ویژگی‌های بارز حالت اخلاق اضطراری است. فرد، به دلیل خستگی روانی، ناامیدی، و احساس فوریت، دیگر توانایی ارزیابی دقیق و منصفانه گزینه‌های مختلف را ندارد. او تنها یک راه می‌بیند، و آن راه، خشونت است.

این وضعیت، با پدیده‌ای که در روان‌شناسی شناختی به آن دید تونلی می‌گویند، همراه است. دید تونلی، حالتی است که در آن، فرد تنها بخش محدودی از واقعیت را می‌بیند و بقیه اطلاعات را نادیده می‌گیرد. او تنها بر هدف نهایی (سرنگونی حکومت) تمرکز می‌کند و هزینه‌های انسانی، پیامدهای بلندمدت، و احتمال شکست را در محاسبات خود وارد نمی‌کند.

جابجایی خشم و تخریب نمادین میهن

یکی از مکانیسم‌های دفاعی شناخته‌شده در روان‌شناسی، جابجایی پرخاشگری است. این مکانیسم، زمانی فعال می‌شود که فرد نمی‌تواند خشم خود را به منبع اصلی آن هدایت کند، و بنابراین آن را به سوی هدفی جایگزین سوق می‌دهد.

در مورد دیاسپورای ایرانی، منبع اصلی خشم، حکومتی است که سال‌ها آنها را سرکوب کرده، آزاد خواهد. اما پس از سال‌ها تبعید و فاصله، این خشم دیگر نمی‌تواند به صورت مستقیم و مؤثر به حکومت هدایت شود. فرد احساس ناتوانی می‌کند؛ او نه قدرت تغییر واقعیت را دارد و نه دسترسی به منبع اصلی رنجش.

در چنین شرایطی، خشم شروع به جابجایی می‌کند. به جای اینکه تنها بر حکومت متمرکز باشد، به تدریج به سوی نمادهای میهن گسترش می‌یابد: مذهب اسلام، فرهنگ سنتی ایرانی، و حتی مردم داخل کشور. این جابجایی، ناخودآگاه است؛ فرد آگاهانه قصد آسیب زدن به این نمادها را ندارد، اما خشم سرکوب‌شده او راهی برای بیرون آمدن می‌جوید.

یکی از مصادیق این جابجایی، تحقیر مردم داخل کشور است. فرد تبعیدی، که خود زمانی بخشی از آن مردم بود، اکنون آنها را به خاطر «تحمل» حکومت سرزنش می‌کند. او می‌پرسد: «چرا شما همچنان در آنجا زندگی می‌کنید؟ چرا شورش نمی‌کنید؟ چرا قبول کرده‌اید؟» این سؤالات، در ظاهر انتقادی سیاسی هستند، اما در عمق، نشان‌دهنده خشمی است که هدف خود را از دست داده است.

این تحقیر، با عادی‌سازی رنج مردم داخل همراه است. فرد، به تدریج، رنج آنها را طبیعی، اجتناب‌ناپذیر، و حتی تا حدی خودخواسته تلقی می‌کند. او دیگر نمی‌تواند با آن رنج همذات‌پنداری کند؛ چرا که این همذات‌پنداری، او را با درد خودش مواجه می‌سازد. پس، راحت‌تر است که آن رنج را عادی‌سازی کند.

این فرایند، منجر به شکاف عمیق همدلی میان دیاسپورا و مردم داخل می‌شود. فردی که زمانی بخشی از جامعه داخل بود، اکنون نمی‌تواند رنج آنها را به‌عنوان رنج خود ببیند. یا اگر این رنج را به زبان می‌آورد فقط برای سوء استفاده برای رسیدن به اهداف خود است. این شکاف، نه تنها جغرافیایی، بلکه روانی و عاطفی است. و این شکاف، زمینه را برای پذیرش رنج بیشتر آنها فراهم می‌کند.

زمانی که فرد دیگر با مردم داخل همدلی نمی‌کند، حمایت از اقدامات نظامی که ممکن است آنها را آسیب برساند، برایش آسان‌تر می‌شود. او دیگر این آسیب را به‌عنوان آسیب به «ما» نمی‌بیند، بلکه به‌عنوان هزینه‌ای ضروری برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر.

بقای هویت و معنابخشی به رنج

یکی از نیازهای بنیادین روان انسان، معنابخشی به رنج است. انسان نمی‌تواند رنج بی‌معنا را تحمل کند. او باید بتواند توضیحی برای آنچه تحمل کرده، پیدا کند؛ وگرنه با فروپاشی روانی مواجه خواهد شد.

برای بخشی از دیاسپورای ایرانی، رنج تبعید، از دست دادن وطن، سال‌ها زندگی در تحقیر و غربت، همگی رنج‌هایی هستند که نیاز به معنا دارند. این افراد باید بتوانند به خود بگویند که این همه رنج، برای چیزی ارزشمند بوده است.

اما اگر تغییر به صورت مسالمت‌آمیز و تدریجی رخ دهد، اگر حکومت بدون مداخله خارجی و بدون جنگ سقوط کند، آنگاه این رنج‌ها چه معنایی خواهند داشت؟ آنگاه فرد مجبور است با این واقعیت مواجه شود که شاید تمام آن سال‌ها رنج، بدون نیاز بوده است. شاید او می‌توانست در وطن بماند، شاید راه‌های دیگری وجود داشته است.
این احتمال، برای روان فرد، تهدیدی جدی است. او نمی‌تواند بپذیرد که تمام آن رنج، بی‌معنا بوده است. بنابراین، ناخودآگاه به دنبال روایتی است که این رنج را معنادار کند. و یکی از قوی‌ترین روایت‌ها، این است که تغییر تنها از طریق جنگ و مداخله خارجی ممکن است. هزینه‌ی انتقام از این حجمِ ستم و جنایت نباید از جیب مردم پرداخت شود. این نگاه که جنگ یا مداخله‌ی خارجی را نوعی جبرانِ رنج‌های پیشین بدانیم، توهمی است که به بهای جان ایرانیان بی‌گناه تمام می‌شود.

در این روایت، فرد می‌تواند به خود بگوید که فداکاری او، تبعید او، رنج او، همگی بخشی از یک نبرد بزرگ بودند که سرانجام به نجات میهن انجامید. جنگ، به‌مثابه معنابخش رنج گذشته عمل می‌کند. بدون جنگ، این رنج‌ها، صرفاً ناکامی‌هایی شخصی باقی می‌مانند؛ اما با جنگ، آنها به بخشی از حماسه‌ای تاریخی تبدیل می‌شوند.

علاوه بر این، رنج تبعید، خود به بخشی از هویت فرد تبدیل شده است. او دیگر صرفاً یک ایرانی نیست؛ او یک ایرانی تبعیدی است، کسی که رنج برده، مبارزه کرده، و از وطن دور مانده است. این هویت، بر پایه رنج استوار است. و اگر این رنج معنا نداشته باشد، پس هویت او نیز در خطر فروپاشی قرار می‌گیرد.

بنابراین، حمایت از جنگ، نه تنها یک موضع سیاسی، بلکه یک نیاز روانی برای حفظ هویت و معنابخشی به رنج است. فرد، ناخودآگاه، به نتیجه‌ای بزرگ نیاز دارد تا بتواند تمام آن سال‌ها رنج را توجیه کند.

چرا این فرایند به‌عنوان خیانت تجربه نمی‌شود

یکی از سؤالات اساسی که باید به آن پاسخ داد این است: چگونه ممکن است فردی از اقدامات نظامی علیه وطن خود حمایت کند و در عین حال، خود را میهن‌دوست بداند؟ پاسخ در تمایز میان نیت ذهنی و پیامد عینی نهاده شده است.

از نظر روان‌شناختی، آنچه یک کنش را در ذهن کنشگر تعریف می‌کند، نیت او است، نه پیامد آن. فردی که از مداخله نظامی حمایت می‌کند، نیت خود را نجات میهن از حکومتی ستمگر می‌داند. او واقعاً باور دارد که این تنها راه است، و که بدون این اقدام، میهن هرگز آزاد نخواهد شد. این نیت، در ذهن او، کاملاً میهن‌دوستانه است.

اما آنچه فرد نمی‌بیند، این است که او تعریف میهن را تغییر داده است. میهن در ذهن او، دیگر مردمی که اکنون در آن زندگی می‌کنند نیست، بلکه ایده‌ای از آزادی، ایده‌ای از آینده، و ایده‌ای از عدالت است. او به وفاداری به این ایده، میهن‌دوست است؛ نه به مردمی که ممکن است تحت تأثیر اقدامات نظامی قرار گیرند.

این بازتعریف، حذف مردم از تعریف میهن را به همراه دارد. زمانی که میهن به یک ایده تبدیل شود، مردم واقعی دیگر اهمیتی ندارند. آنها، در بهترین حالت، قربانیانی ضروری هستند، و در بدترین حالت، موانعی در مسیر تحقق ایده.

در این ساختار ذهنی، وجدان اخلاقی فرد، در خدمت روایت نجات قرار می‌گیرد. او واقعاً احساس می‌کند که دارد کار درستی انجام می‌دهد. وجدان او، به جای اینکه او را برای حمایت از خشونت سرزنش کند، او را تأیید می‌کند؛ چرا که او باور دارد که دارد به آینده میهن خدمت می‌کند.

این دقیقاً همان پارادوکسی است که این گزارش به بررسی آن پرداخته: خیانت به وطن با هدف خدمت. فرد، واقعاً خود را خادم میهن می‌داند، در حالی که از بیرون، کنش او به‌عنوان خیانت تلقی می‌شود. این تناقض، نه ناشی از دروغ یا فریب، بلکه ناشی از فرایندهای روان‌شناختی پیچیده‌ای است که تعریف خود میهن را در ذهن فرد تغییر داده است.

پرخاشگری افراطی علیه مخالفان

یکی از پدیده‌های قابل مشاهده در رفتار بخشی از دیاسپورای ایرانی که از مداخله نظامی خارجی حمایت می‌کنند، برخورد بسیار خشن و پرخاشگرانه با کسانی است که همچون آنها مخالف حکومت هستند، اما با روش جنگ مخالفت دارند. این پرخاشگری که اغلب در فضای شبکه‌های اجتماعی به شکل فحاشی، تهمت، و تخریب شخصیت بروز می‌کند، خود نیازمند تحلیل روان‌شناختی مستقل است؛ چرا که لایه‌ای عمیق‌تر از مکانیسم‌های دفاعی و آسیب‌های روانی را آشکار می‌سازد.
در بخش‌های پیشین، توضیح داده شد که چگونه این افراد تمام رنج، تبعید، و از دست دادن‌های خود را بر پایه باوری واحد معنادار ساخته‌اند: باور به اینکه تنها راه نجات میهن، مداخله نظامی خارجی است. این باور، نه صرفاً یک نظر سیاسی، بلکه ستون فقرات هویتی و ساختار معنایی زندگی آنهاست. تمام آن سال‌ها رنج، تنها زمانی معنا می‌یابد که این باور درست از آب درآید.

زمانی که فردی که همچون آنها قربانی سرکوب بوده، همچون آنها از حکومت متنفر است، و همچون آنها خواهان تغییر است، اما راهی متفاوت پیشنهاد می‌کند، این وجود او به‌مثابه آیینه‌ای عمل می‌کند که احتمال اشتباه را بازتاب می‌دهد. اگر راه دیگری وجود داشته باشد، اگر بدون جنگ هم تغییر ممکن باشد، پس تمام آن رنج‌ها، تمام آن قربانی‌دادن‌ها، و تمام آن انتظارها چه بوده است؟

این سؤال، برای روان آسیب‌دیده که توان مواجهه با احتمال بی‌معنایی رنج خود را ندارد، تهدیدی وجودی محسوب می‌شود. در روان‌شناسی، به این پدیده تهدید ساختار معنایی می‌گویند؛ وضعیتی که در آن، زیربنای معنادهی به زندگی در معرض فروپاشی قرار می‌گیرد. روان انسان، برای دفاع از این ساختار، به شدیدترین مکانیسم‌های دفاعی متوسل می‌شود، و یکی از رایج‌ترین این مکانیسم‌ها، پرخاشگری است.
یکی از نکات ظریف اما کلیدی این است که مخالفان درون‌گروهی، برای این افراد خطرناک‌تر از خود حکومت تلقی می‌شوند. این امر در نگاه نخست متناقض به نظر می‌رسد، اما از منظر روان‌شناسی اجتماعی کاملاً قابل تبیین است.

حکومت، دشمن مشخص و بیرونی است. وجود آن، هویت گروهی را تقویت می‌کند و مرزهای «ما» در برابر «آنها» را محکم‌تر می‌سازد. در چنین ساختاری، افراد می‌دانند که در کجا ایستاده‌اند و چه کسانی با آنها هستند. اما زمانی که کسی از درون همین گروه، از میان کسانی که همان تجربه آسیب را داشته‌اند، باورهای بنیادین را زیر سؤال ببرد، این مرزها محو می‌شوند و هویت جمعی در معرض خطر قرار می‌گیرد.
در مطالعات روان‌شناسی گروه‌ها، این پدیده را تهدید درون‌گروهی می‌نامند. تحقیقات نشان داده است که واکنش به تهدیدهای درون‌گروهی، اغلب شدیدتر از واکنش به تهدیدهای برون‌گروهی است؛ چرا که تهدید درونی، نه تنها باورها، بلکه خود پایه‌های انسجام گروهی را زیر سؤال می‌برد. مخالف داخلی نشان می‌دهد که موضع گروه یک انتخاب است، نه یک ضرورت انکارناپذیر. و این آگاهی، برای گروهی که تمام هویت خود را بر پایه این ضرورت بنا کرده، غیرقابل تحمل است.
افرادی که از مداخله نظامی حمایت می‌کنند، کسانی را که همفکر اما مخالف روش آنها هستند، به‌عنوان خائن تلقی می‌کنند. این خیانت، نه الزاماً به معنای سیاسی آن، بلکه به معنای روانی و عاطفی است. از دید آنها، منطق ساده است: اگر همه ما از حکومت رنج برده‌ایم، اگر همه ما می‌خواهیم آزادی، پس چرا تو با ما نیستی؟ چرا راه ما را خراب می‌کنی؟ چرا به حکومت کمک می‌کنی که بماند؟

در این ساختار فکری، مخالفت با جنگ، به معنای کمک به بقای حکومت تفسیر می‌شود. این معادله‌سازی، اگرچه از نظر منطقی نادرست است، اما از نظر روانی قابل فهم است. فردی که سال‌ها در ناامیدی زیسته و تنها به یک راه‌حل امیدوار شده، نمی‌تواند بپذیرد که کسی این راه‌حل را رد کند مگر اینکه دلیل پنهانی داشته باشد. در غیاب توانایی درک تفاوت‌های واقعی، ذهن آسیب‌دیده به تفسیرهای توطئه‌گرایانه پناه می‌برد.

خشمی که به مخالفان داخلی نشان داده می‌شود، در واقع خشم ناشی از احساس تنهایی و رهاشدگی است. این افراد فکر می‌کنند که باید در کنار یکدیگر باشند، اما وقتی می‌بینند که حتی کسانی که همان درد را تجربه کرده‌اند نیز با آنها نیستند، احساس عمیق رهاشدگی تجربه می‌کنند. این احساس، در روان‌شناسی آسیب، اغلب با پرخاشگری شدید همراه است؛ چرا که رهاشدگی، یکی از دردناک‌ترین تجربیات روانی انسان است.
یکی از ویژگی‌های بارز تفکر در شرایط آسیب مزمن، گرایش به دوقطبی‌سازی است. در این نوع تفکر، دنیا به دو دسته ساده تقسیم می‌شود: سیاه و سفید، خوب و بد، دوست و دشمن. هیچ جایی برای طیف خاکستری، برای تفاوت‌های ظریف، و برای موضع‌گیری‌های پیچیده وجود ندارد.
این ساده‌سازی، نه ناشی از کم‌هوشی یا ناتوانی فکری، بلکه محصول خستگی شناختی و عاطفی است. روانی که سال‌ها تحت فشار بوده، توان پردازش پیچیدگی‌ها را از دست می‌دهد. او برای حفظ انرژی روانی محدود خود، به ساده‌ترین الگوهای فکری متوسل می‌شود. در چنین ساختاری، هر کس که کاملاً با گروه همسو نباشد، اتوماتیک در دسته دشمنان قرار می‌گیرد.

بنابراین، کسی که هم مخالف حکومت است و هم مخالف جنگ، در این ساختار دوقطبی جایی ندارد. چون نمی‌تواند در دسته «دوست» قرار گیرد، مجبوراً در دسته «دشمن» جای داده می‌شود. و از آنجا که ذهن دوقطبی تنها دو نوع واکنش می‌شناسد—حمایت کامل یا دشمنی کامل—این فرد با همان شدتی که دشمن بیرونی با آن مواجه می‌شود، با خشونت کلامی روبرو می‌گردد.
گروه‌های آسیب‌دیده در تبعید، برای حفظ انسجام و هویت جمعی خود، نه تنها به دشمن بیرونی، بلکه به دشمن درونی نیز نیاز دارند. این نیاز، ریشه در فرایندی دارد که در روان‌شناسی اجتماعی به آن تعریف گروهی از طریق دیگری‌سازی می‌گویند.

زمانی که دشمن بیرونی (حکومت) دور و دست‌نیافتنی است، و فرد نمی‌تواند خشم خود را مستقیماً به آن هدایت کند، این خشم در درون انباشته می‌شود. این خشم انباشته، مانند فشاری است که باید تخلیه شود، وگرنه به خود فرد آسیب می‌رساند. در چنین شرایطی، ذهن ناخودآگاه به دنبال هدف‌های جایگزین می‌گردد؛ هدف‌هایی که هم نزدیک باشند و هم قابل مقابله.

مخالفان داخلی، بهترین هدف برای این تخلیه هستند. آنها در دسترس‌اند، در همان فضای مجازی حضور دارند، زبان مشترک دارند، و مهم‌تر از همه، قابل مواجهه‌اند. برخلاف حکومت که مقابله با آن احساس ناتوانی را یادآوری می‌کند، مقابله با مخالفان داخلی، حس قدرت و کنترل را بازمی‌گرداند. فرد احساس می‌کند که حداقل در این عرصه، می‌تواند تأثیرگذار باشد، می‌تواند پیروز شود، و می‌تواند خشم خود را بروز دهد.

این فرایند، در روان‌شناسی به جابجایی پرخاشگری شناخته می‌شود؛ اما در این مورد خاص، جابجایی نه به سوی اهداف کاملاً بیگانه، بلکه به سوی کسانی صورت می‌گیرد که شباهت نزدیک با گروه دارند اما تفاوت اندکی دارند. این تفاوت اندک، همان چیزی است که آنها را به هدف ایده‌آل برای تخلیه خشم تبدیل می‌کند؛ چرا که به اندازه کافی شبیه‌اند که احساس خیانت ایجاد کنند، و به اندازه کافی متفاوت‌اند که قابل حمله باشند.

جبران احساس ناتوانی از طریق خشونت کلامی

یکی از عمیق‌ترین رنج‌هایی که این افراد تجربه کرده‌اند، احساس ناتوانی در برابر حکومتی است که آنها را سرکوب کرده است. آنها نتوانسته‌اند تغییری ایجاد کنند، نتوانسته‌اند مقاومت کنند، نتوانسته‌اند انتقام بگیرند، و نتوانسته‌اند حتی صدای خود را به گوش برسانند. این ناتوانی مزمن، به یکی از سنگین‌ترین بارهای روانی تبدیل می‌شود؛ باری که هویت و منزلت فرد را در معرض تهدید قرار می‌دهد.

فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، برای این افراد، فرصتی برای جبران این احساس ناتوانی فراهم می‌کنند. در این فضا، آنها دیگر قربانیان درمانده نیستند؛ آنها می‌توانند حمله کنند، می‌توانند دیگران را متهم کنند، می‌توانند قضاوت کنند، و می‌توانند حس قدرت را تجربه کنند. این قدرت، اگرچه محدود به فضای کلامی و مجازی است، اما برای کسی که سال‌ها هیچ قدرتی نداشته، بسیار ارزشمند است.

خشونت کلامی، در این فضا، نه تنها بدون خطر واقعی است، بلکه با پاداش‌های روانی نیز همراه است. فرد احساس می‌کند که دارد کاری می‌کند، دارد مبارزه می‌کند، و دارد موضع می‌گیرد. این احساس کنشگری، هرچند محدود و سطحی، اما برای روانی که سال‌ها در انفعال محض زیسته، نوعی درمان موقت است. البته این درمان، همچون بسیاری از مکانیسم‌های دفاعی ناسالم، تنها درد را پنهان می‌کند و مشکل اصلی را حل نمی‌کند؛ بلکه ممکن است آن را عمیق‌تر کند.

حسادت ناخودآگاه به آرامش مخالفان معتدل

یکی از پویایی‌های ظریف اما قدرتمند در این رابطه، احساس حسادت ناخودآگاه است. کسی که سال‌هاست در خشم، نفرت، و ناامیدی غوطه‌ور است، وقتی با فردی مواجه می‌شود که همان هدف را دارد اما بدون این بار سنگین عاطفی، نمی‌تواند این تفاوت را تحمل کند.
مخالف معتدل نشان می‌دهد که می‌شود هم مخالف حکومت بود و هم آرامش روانی داشت، هم خواهان تغییر بود و هم از مسیر خشونت دوری کرد، هم امیدوار بود و هم واقع‌بین. این وجود او، بازتابی است از چیزی که فرد افراطی از دست داده: توانایی حفظ تعادل عاطفی در برابر بی‌عدالتی.
این حسادت، البته به صورت آگاهانه تجربه نمی‌شود. فرد نمی‌تواند به خود بگوید که به آرامش دیگری حسادت می‌کند؛ چرا که چنین اعترافی، به معنای پذیرش این است که شاید او مسیر اشتباهی را انتخاب کرده است. بنابراین، این حسادت، به شکل دیگری بیان می‌شود: خشم. فرد به خود می‌گوید که از آرامش مخالف معتدل خشمگین نیست، بلکه از بی‌تفاوتی او، از ساده‌لوحی او، از نفهمیدن او خشمگین است. اما در عمق، آنچه او را آزار می‌دهد، یادآوری این واقعیت است که راه دیگری ممکن بوده است.
ساختار شبکه‌های اجتماعی یا یک جمع بسته مانند هم‌نظرها یا یک گروه یا خانواده یکدست به لحاظ نظر، خود نقش مهمی در تشدید این پرخاشگری دارد. بسیاری از این افراد در آنچه به اتاق پژواک معروف است زندگی می‌کنند؛ محیط‌هایی که در آن تنها نظرات مشابه تکرار می‌شود و هر صدای متفاوت، یا فیلتر می‌شود یا با حمله گروهی مواجه می‌گردد.
در چنین محیطی، فرد عادت به شنیدن نظرات متفاوت را از دست می‌دهد. او به تدریج باور می‌کند که دیدگاه او تنها دیدگاه منطقی و پذیرفته‌شده است، و که همه افراد عاقل، همین طور فکر می‌کنند. بنابراین، وقتی با نظر مخالفی مواجه می‌شود، این مواجهه شوک وارد می‌کند. او نمی‌تواند باور کند که کسی واقعاً می‌تواند چنین فکر کند، و بنابراین این مخالفت را نه به‌عنوان تفاوت صادقانه در نظر، بلکه به‌عنوان نوعی شرارت یا توطئه تفسیر می‌کند.
علاوه بر این، الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی، محتوای احساسی و بحث‌برانگیز را ترویج می‌دهند؛ چرا که این نوع محتوا، تعامل بیشتری به همراه دارد. این بدان معناست که پیام‌های معتدل و متعادل، کمتر دیده می‌شوند، در حالی که پیام‌های افراطی و خشونت‌بار، بیشتر پخش می‌شوند. این ساختار، باعث می‌شود که تصویر غالب از یک گروه، افراطی‌ترین اعضای آن باشد، و این خود موجب می‌شود که افراد معتدل‌تر یا ساکت شوند یا احساس فشار کنند که باید افراطی‌تر ظاهر شوند.
این پرخاشگری افراطی، پیامدهای مخربی برای خود این افراد، برای جامعه دیاسپورا، و برای آینده جامعه ایرانی دارد. در سطح فردی، این رفتار، نه تنها مشکلات روانی را حل نمی‌کند، بلکه آنها را عمیق‌تر می‌سازد. فرد در چرخه‌ای از خشم، پرخاشگری، و انزوای بیشتر گرفتار می‌شود.

در سطح جمعی، این رفتار موجب عمیق‌تر شدن شکاف‌ها و تضعیف هرگونه امکان گفتگو و همکاری می‌شود. جامعه‌ای که نمی‌تواند با تفاوت‌های درونی خود کنار بیاید، جامعه‌ای است که در معرض تفرقه دائمی قرار دارد.

برای مقابله با این پدیده، چند رویکرد ضروری است. نخست، آگاهی‌بخشی درباره این مکانیسم‌های روان‌شناختی، تا افراد بتوانند رفتارهای خود را بشناسند و بر آنها کنترل بیشتری داشته باشند. دوم، ایجاد فضاهایی برای گفتگوی محترمانه که در آن تفاوت‌ها قابل بیان باشد بدون اینکه به خشونت کلامی منجر شود. سوم، حمایت روان‌شناختی از افرادی که آسیب‌های عمیق تبعید را تجربه کرده‌اند، تا بتوانند با رنج خود به شیوه‌های سالم‌تری کنار بیایند.
اما مهم‌تر از همه، لازم است که بپذیریم این پرخاشگری، اگرچه غیرقابل توجیه است، اما محصول رنج واقعی است. فهم این رنج، نه برای بخشیدن رفتارهای خشونت‌بار، بلکه برای یافتن راه‌هایی است که به این افراد کمک کند از چرخه خشم و ناامیدی خارج شوند و به راه‌های سازنده‌تر برای مبارزه با بی‌عدالتی روی آورند.

بحث و تحلیل تطبیقی

مهم است که تأکید کنیم این الگوی روان‌شناختی، مختص دیاسپورای ایرانی نیست. در طول تاریخ، گروه‌های تبعیدی بسیاری از ملل مختلف، الگوهای مشابهی از حمایت از مداخله خارجی نشان داده‌اند. برای مثال، برخی از گروه‌های کوبایی تبعیدی در ایالات متحده، برخی از گروه‌های تبعیدی اروپای شرقی در دوران جنگ سرد، و برخی از گروه‌های عراقی تبعیدی پیش از حمله به عراق در سال دو هزار و سه، همگی نمونه‌هایی از این پدیده هستند.

این شباهت‌ها، نشان می‌دهند که فرایندهای روان‌شناختی توصیف‌شده در این گزارش، الگوهای قابل تکراری هستند که در شرایط مشابه، در جوامع مختلف رخ می‌دهند. این الگوها شامل آسیب جمعی، گسست دلبستگی، بدهکاری روانی، همانندسازی با قدرت، و بازتعریف انتزاعی میهن است.

اما این فهم، نباید به توجیه اخلاقی این رویکرد منجر شود. فهم روان‌شناختی یک پدیده، با تأیید اخلاقی آن متفاوت است. ما می‌توانیم بفهمیم که چرا فردی چنین باوری را دارد، بدون اینکه بپذیریم که این باور، اخلاقاً درست است.

خطرات روانی و انسانی این بازتعریف، بسیار جدی هستند. زمانی که مردم از تعریف میهن و حفاظت از آن حذف شوند، راه برای توجیه هرگونه خشونتی هموار می‌شود. تاریخ، نشان داده است که هر بار که انسان‌ها به ایده‌های انتزاعی تبدیل شدند، نتیجه آن، فاجعه انسانی بوده است.

علاوه بر این، این رویکرد، موجب عمیق‌تر شدن شکاف میان دیاسپورا و مردم داخل می‌شود. این شکاف، نه تنها در زمان حال، بلکه در آینده نیز پیامدهای مخربی خواهد داشت. جامعه‌ای که بخش‌های مختلف آن نمی‌توانند با هم همدلی کنند، جامعه‌ای است که در معرض تفرقه و تضاد دائمی قرار دارد.

بنابراین، ضروری است که این مکانیسم‌های روان‌شناختی را بشناسیم، نه برای توجیه آنها، بلکه برای جلوگیری از پیامدهای مخرب آنها. فهم این فرایندها، می‌تواند به ما کمک کند تا راه‌هایی برای بازسازی همدلی، کاهش شکاف، و پیشگیری از خشونت بیابیم.

نتیجه‌گیری و پیشنهادات برای پژوهش‌های آینده

این گزارش به بررسی مکانیسم‌های روان‌شناختی پشت پدیده‌ای پرداخت که در نگاه نخست متناقض به نظر می‌رسد: حمایت بخشی از دیاسپورای ایرانی از مداخله نظامی خارجی علیه میهن، با باوری راسخ به اینکه این حمایت، خدمتی میهنی است.

آنچه مشخص شد این است که این پارادوکس، نه ناشی از فقدان وطن‌دوستی یا شرارت اخلاقی، بلکه محصول فرایندهای روان‌شناختی قابل ردیابی است. این فرایندها شامل موارد زیر هستند:

آسیب جمعی مزمن که موجب خستگی روانی و گسست دلبستگی از میهن می‌شود
تجربه پناهندگی و بدهکاری روانی نسبت به کشور میزبان که زمینه همسویی با دیدگاه‌های آن را فراهم می‌کند
همانندسازی با قدرت میزبان به‌عنوان مکانیسم دفاعی برای بازیابی احساس منزلت از دست رفته
بازتعریف میهن از واقعیتی زنده به ایده‌ای انتزاعی که در آن، مردم واقعی از تعریف میهن حذف می‌شوند
حالت اخلاق اضطراری که اصول اخلاقی معمول را تعلیق می‌کند
جابجایی خشم از حکومت به نمادهای میهن و مردم داخل
نیاز به معنابخشی به رنج تبعید که جنگ را به‌مثابه توجیه‌کننده این رنج ضروری می‌سازد

فهم این مکانیسم‌ها، برای چند دلیل ضروری است:

اولاً، برای کاهش شکاف میان دیاسپورا و مردم داخل کشور. این شکاف، نه تنها در زمان حال، بلکه در آینده نیز پیامدهای مخربی دارد. جامعه‌ای که نمی‌تواند همدلی درونی داشته باشد، جامعه‌ای است که در معرض تضادهای دائمی قرار دارد.

ثانیاً، برای بازسازی همدلی با مردم داخل. همدلی، پایه هرگونه رفتار اخلاقی است. زمانی که فرد می‌تواند رنج دیگری را به‌عنوان رنج خود ببیند، دیگر نمی‌تواند به راحتی آن رنج را توجیه کند. بازسازی همدلی، نیازمند بازشناخت مردم داخل به‌عنوان بخشی از «ما» است، نه «آنها».

ثالثاً، برای جلوگیری از خشونت نمادین و واقعی. خشونت نمادین، یعنی تحقیر، بی‌ارزش‌سازی، و حذف مردم از تعریف میهن، پیش‌درآمد خشونت واقعی است. زمانی که مردم به ایده‌های انتزاعی تبدیل شوند، راه برای توجیه هرگونه خشونتی هموار می‌شود.

پژوهش‌های آینده می‌توانند به موارد زیر بپردازند:

مطالعات تطبیقی با دیاسپوراهای دیگر برای شناسایی الگوهای مشترک و تفاوت‌ها
بررسی تأثیر طول مدت تبعید بر شدت این مکانیسم‌های روان‌شناختی
مطالعه نقش رسانه‌های اجتماعی در تقویت یا تضعیف این الگوها
بررسی راه‌های درمانی و آموزشی برای بازسازی همدلی و کاهش شکاف
مطالعه تأثیر نسل‌های دوم و سوم مهاجران که خود تجربه مستقیم آسیب را نداشته‌اند اما از طریق خانواده با آن مواجه شده‌اند

در پایان، تأکید می‌کنم که هدف این گزارش، نه قضاوت اخلاقی و نه موضع‌گیری سیاسی، بلکه فهم علمی پدیده‌ای بوده است که پیامدهای گسترده‌ای برای جامعه ایرانی دارد. این فهم، گام نخست در مسیر یافتن راه‌حل‌های سازنده برای کاهش تنش، بازسازی اعتماد، و جلوگیری از خشونت است.

آینده ایران، نیازمند همکاری همه بخش‌های جامعه، چه داخل و چه خارج از کشور است. این همکاری، تنها زمانی ممکن است که بتوانیم مکانیسم‌های روانی که موجب جدایی‌اندازی می‌شوند را بشناسیم، و با آگاهی و تلاش مشترک، از پیامدهای مخرب آنها جلوگیری کنیم.