
نوشته حمید علوی برای مجله جنوب جهانی
نقدی بر گفتمان چپ امپریالیستی و دفاع از موضع ضدامپریالیستی بر پایه مارکسیسم-لنینیسم
ضرورت بازشناسی موضع طبقاتی در برابر دخالتگری امپریالیستی
جریانهای خاصی در طیف چپ غربی و برخی از وابستگان فکری آنها در کشورهای جهان جنوب، در سالهای اخیر به تولید گفتمانی پرداختهاند که در ظاهر از حقوق بشر، آزادی زنان و اقلیتهای جنسی دفاع میکند، اما در عمل به پوششی ایدئولوژیک برای توجیه دخالتهای نظامی، تحریمهای اقتصادی ویرانگر و مداخلات رژیمچنج امپریالیستی تبدیل شده است. این جریانها که میتوان آنها را با عنوان چپ امپریالیستی یا چپ لیبرال مشخص کرد، در حقیقت از هرگونه تحلیل طبقاتی و ضدامپریالیستی فاصله گرفته و خود را در خدمت استراتژیهای ژئوپلیتیکی قدرتهای غربی قرار دادهاند.
این گزارش با هدف افشای ماهیت واقعی این گفتمان و دفاع از موضع اصیل مارکسیستی-لنینیستی در قبال امپریالیسم تدوین شده است. موضعی که در عین مخالفت قاطع با هرگونه سرکوب طبقاتی، جنسیتی و سیاسی در داخل کشورهای جهان سوم، همزمان به شدت در برابر هرگونه دخالت امپریالیستی ایستادگی میکند و این دو را نه تنها متناقض نمیداند، بلکه لازم و ملزوم یکدیگر میشمارد.
ادعاهای جریان چپ امپریالیستی از بنیاد فاقد هرگونه پایه نظری مارکسیستی است. هر کمونیست واقعی، بر اساس تحلیل طبقاتی و دیالکتیکی از جامعه، به طور اصولی با حاکمیت جمهوری اسلامی ایران یا هر رژیم سرکوبگر دیگری در تضاد قرار دارد. این مخالفت نه از منظر انسانگرایانه لیبرال، بلکه از منظر طبقاتی و انسانی ناشی میشود. سرکوب طبقه کارگر، سرکوب زنان به عنوان بخشی از طبقات زحمتکش، و سرکوب هرگونه مخالفت اجتماعی، همگی از منظر کمونیستی محکوماند چراکه این سرکوبها در راستای حفظ نظام سرمایهداری وابسته و ساختارهای ارتجاعی صورت میگیرد.
اما پرسش بنیادین که جریانهای چپ امپریالیستی از پاسخ به آن عاجزند این است: بر اساس کدام منطق کمونیستی یا دیالکتیکی، ایالات متحده آمریکا یا هر قدرت امپریالیستی دیگر حق دارد در یک کشور سرکوبگر، انقلابهای رنگی را سازماندهی کند؟ بر اساس کدام اصل مارکسیستی، غرب میتواند شورشهای مسلحانه را تأمین مالی و تسلیح کند؟ و بالاخره، بر چه مبنایی حملات نظامی مستقیم همچون جنگ دوازده روزه، محاصرههای اقتصادی چند دههای که به قحطی و مرگ میلیونها انسان منجر میشود، و در نهایت ویرانی کامل یک کشور توجیهپذیر است؟
این جریانها هیچگاه پاسخ روشنی به این پرسشها نمیدهند، زیرا هر پاسخ صادقانهای ماهیت امپریالیستی موضع آنها را برملا خواهد کرد. آنها در حقیقت به جای تحلیل طبقاتی و ضدامپریالیستی، به بازتولید همان گفتمان لیبرال دخالتگر میپردازند که در طول دو قرن گذشته توجیهگر استعمار و امپریالیسم بوده است.
جریانهای چپ امپریالیستی باید با صراحت توضیح دهند که منظورشان از مخالفت با چپ ضدامپریالیستی چیست. آیا مقصودشان حمایت از دخالت ایالات متحده آمریکا در کشورهای دارای حکومتهای استبدادی است؟ اگر چنین است، باید پرسید: مگر خود آمریکا و اسرائیل نمونههای دموکراسیاند؟ آیا این دو قدرت تاریخ درخشانی در به ارمغان آوردن آزادی برای ملتهای دیگر دارند؟
واقعیت تاریخی و معاصر، روایتی کاملاً متفاوت را نشان میدهد. ایالات متحده آمریکا در طول قرن بیستم و بیست و یکم، طیف گستردهای از دیکتاتورهای خونریز را در سرتاسر آمریکای لاتین، آفریقا، آسیا و خاورمیانه حمایت کرده، تأمین مالی کرده و به قدرت رسانده است. از پینوشه در شیلی گرفته تا موبوتو در زئیر، از سوهارتو در اندونزی تا شاه در ایران، و از عربستان سعودی گرفته تا رژیم صهیونیستی اسرائیل که بیش از هفت دهه است فلسطینیان را سرکوب، آواره و قتل عام میکند.
اسرائیل که به ادعای برخی از این جریانها تنها دموکراسی خاورمیانه است، در حقیقت یک نظام آپارتاید استعماری است که بر اساس سرکوب نژادی، اشغال نظامی و نسلکشی پیوسته بنا شده است. از کشتار صبرا و شتیلا در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو تا محاصره غزه و کشتار هزاران کودک فلسطینی در حملات مکرر، هیچ کدام با هیچ معیار دموکراتیک یا بشردوستانه سازگار نیست.
بنابراین، ادعای اینکه این دو قدرت امپریالیستی میتوانند آزادی و دموکراسی به ارمغان آورند، نه تنها با شواهد تاریخی در تناقض کامل است، بلکه از منظر مارکسیستی-لنینیستی نیز پوچ و فریبکارانه است. امپریالیسم ذاتاً نمیتواند آزادیبخش باشد، زیرا خود بر استثمار، سلطه و سرکوب استوار است.
آیا قرار است چپ غربی نقش مقدمهچین و آرایشگر حملات به اصطلاح بشردوستانه را بر عهده بگیرد؟ آیا وظیفه سوسیالیستها این است که با استفاده از بحرانهای واقعی اجتماعی همچون سرکوب زنان یا تبعیض علیه اقلیتهای جنسی، زمینه را برای حملات نظامی و اقتصادی امپریالیستی فراهم سازند؟
تجربه تاریخی چهار دهه اخیر، پاسخ روشنی به این پرسشها میدهد. در لیبی، به بهانه حمایت از مخالفان رژیم قذافی و جلوگیری از کشتار غیرنظامیان، ناتو به رهبری آمریکا، فرانسه و بریتانیا در سال دوهزار و یازده مداخله نظامی کرد. نتیجه چه شد؟ لیبی از ثروتمندترین کشور آفریقا با بالاترین شاخص توسعه انسانی در قاره، به کشوری ویران، متلاشی و غرق در جنگهای داخلی میان شبهنظامیان و باندهای قاچاق انسان تبدیل شد. امروز لیبی بزرگترین بازار بردهفروشی قرن بیست و یکم است.
در عراق، به بهانه حضور سلاحهای کشتار جمعی که هرگز یافت نشد و به بهانه آزادسازی مردم عراق از دیکتاتوری صدام حسین، ایالات متحده در سال دوهزار و سه حمله کرد. نتیجه این حمله بشردوستانه، مرگ بیش از یک میلیون عراقی، ویرانی کامل زیرساختهای کشور، شکلگیری تروریسم افراطی همچون داعش، و تبدیل عراق به کشوری متلاشی و وابسته بود. تحریمهای اقتصادی پیش از حمله، که از سال هزار و نهصد و نود ادامه داشت، طبق برآورد سازمان ملل منجر به مرگ بیش از پانصد هزار کودک عراقی شد؛ مرگهایی که مادلین آلبرایت، وزیر خارجه وقت آمریکا، علناً اعلام کرد که ارزش آن را داشته است.
در افغانستان، به بهانه مبارزه با تروریسم و آزادی زنان افغان از سلطه طالبان، آمریکا و متحدانش بیست سال جنگ کردند. نتیجه؟ صدها هزار کشته، ویرانی کامل، و بازگشت مجدد طالبان به قدرت در سال دوهزار و بیست و یک. زنان افغان امروز در وضعیتی بدتر از قبل از حمله آمریکا قرار دارند.
در سوریه، به بهانه حمایت از انقلاب دموکراتیک علیه بشار اسد، غرب و متحدان منطقهایاش به تسلیح و تأمین مالی گروههای شبهنظامی افراطی پرداختند. نتیجه، جنگی خانمانسوز که بیش از نیم میلیون کشته و میلیونها آواره به جا گذاشت، و بخشهای وسیعی از کشور را به ویرانه تبدیل کرد.
سودان، سومالی، یمن و دیگر کشورهایی که هدف دخالتهای بشردوستانه قرار گرفتند، همگی امروز در وضعیت فاجعهبار انسانی، اقتصادی و سیاسی به سر میبرند. هیچ کدام آزاد نشدند، هیچ کدام دموکراتیک نشدند، و در همه آنها تنها ویرانی و فقر و مرگ باقی ماند.
سوال اینجاست: چپ امپریالیستی در کجای این فاجعهها ایستاده است؟ آیا این جریانها مسئولیت خود را در مشاطهگری برای این حملات میپذیرند؟ آیا آنها حاضرند پاسخگوی میلیونها قربانی این جنگهای بشردوستانه باشند؟
یکی از اصول بنیادین مارکسیسم-لنینیسم این است که تغییر اجتماعی و سیاسی باید توسط طبقات زحمتکش و نیروهای انقلابی درون هر کشور صورت گیرد. این اصل بر پایه درک مادی از تاریخ و جامعه استوار است. تنها طبقه کارگر و زحمتکشان هر کشور میتوانند بر اساس منافع طبقاتی و تاریخی خود، نظام سرمایهداری و ساختارهای ارتجاعی را سرنگون کنند و جامعهای سوسیالیستی بنا نهند.
هیچ قدرت خارجی، به ویژه قدرتهای امپریالیستی، نمیتواند و نخواهد در این فرایند نقشی رهاییبخش داشته باشد. غرب امپریالیستی از سر خیرخواهی حتی انگشت خود را تکان نمیدهد. هر مداخلهای از سوی قدرتهای امپریالیستی، صرفاً در راستای منافع ژئوپلیتیکی، اقتصادی و استراتژیک آنهاست. هدف آنها حفظ سلطه جهانی سرمایهداری، کنترل منابع طبیعی، دسترسی به بازارها و تضمین وابستگی کشورهای جهان سوم است، نه آزادسازی مردم.
تجربه تاریخی این واقعیت را بارها و بارها تأیید کرده است. هیچ ملتی در طول تاریخ توسط قدرتهای امپریالیستی آزاد نشده است. برعکس، هر مداخله امپریالیستی به تشدید استثمار، سرکوب و وابستگی منجر شده است. از استقلال جعلی کشورهای آفریقایی که با حفظ ساختارهای استعماری و نصب دیکتاتورهای دستنشانده همراه بود، تا حملات نظامی قرن بیست و یکم که همگی به فاجعه انجامیدند.
بنابراین، موضع مارکسیستی-لنینیستی روشن است: تغییر حکومت و ساختار اجتماعی، وظیفه مردم، احزاب انقلابی و طبقات زحمتکش همان کشور است. هرگونه دخالت امپریالیستی، صرفنظر از بهانههای بشردوستانهاش، باید محکوم و با آن مبارزه شود. حمایت از این دخالتها یعنی خیانت به منافع طبقه کارگر بینالمللی و تبدیل شدن به ابزار استراتژیهای امپریالیستی.
یکی از مهمترین نکاتی که جریانهای چپ امپریالیستی به عمد از آن چشمپوشی میکنند، تفاوت اساسی میان مخالفت مسالمتآمیز مردمی و شورشهای مسلحانه طراحیشده توسط قدرتهای خارجی است. سرکوب مخالفان مسالمتآمیز توسط هر حکومتی، بیچون و چرا محکوم است. چپ انقلابی، نخستین نیرویی است که در دفاع از حقوق دموکراتیک مردم، علیه سرکوب حکومتی میایستد و به سازماندهی مقاومت طبقاتی میپردازد.
اما زمانی که مخالفت مسلحانه، نه برخاسته از نیروهای انقلابی درون کشور، بلکه به صراحت توسط ایالات متحده آمریکا، اسرائیل و دیگر قدرتهای امپریالیستی سازماندهی، تأمین مالی و تسلیح میشود، ماهیت آن کاملاً متفاوت است. در چنین مواقعی، این شورشها دیگر بخشی از مبارزه طبقاتی داخلی نیستند، بلکه ابزاری برای دخالت امپریالیستی و رژیمچنج هستند.
خود مقامات آمریکایی و اسرائیلی بارها و بارها اعتراف کردهاند که در سازماندهی، تأمین مالی، تسلیح، آموزش و حمایت سایبری، رسانهای و اطلاعاتی از گروههای مخالف در کشورهای مختلف نقش مستقیم دارند. سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، موساد، وزارت خارجه آمریکا و بنیادهای مختلف وابسته به دولت آمریکا، هزینههای کلانی را صرف این برنامهها میکنند. سناتورها و مقامات بلندپایه آمریکایی در جلسات علنی کنگره، از اختصاص بودجههای میلیاردی برای تغییر رژیم در ایران و دیگر کشورها سخن میگویند.
در چنین شرایطی، آیا موضع کمونیستی این است که سکوت کنیم؟ آیا باید ته دل خوشحال باشیم که امپریالیسم با ناوهای جنگی، بمبافکنها، تحریمهای اقتصادی و ارتشهای اشغالگر برای نجات ما میآید؟ چنین موضعی نه تنها غیرمارکسیستی است، بلکه خیانتی آشکار به طبقه کارگر و زحمتکشان است.
واقعیت این است که هدف امپریالیسم از این دخالتها، نه آزادی مردم، بلکه تضعیف و سرنگونی حکومتهایی است که به هر دلیل در تضاد با منافع استراتژیک غرب قرار دارند، و جایگزین کردن آنها با رژیمهایی کاملاً وابسته و تابع. تجربه تاریخی چهار دهه اخیر، این واقعیت را به وضوح نشان داده است.
تجارب کشورهای منطقه، درسهای تلخ اما ارزشمندی را در اختیار ما قرار میدهد. عراق، افغانستان، لیبی، سودان، سومالی، یمن و سوریه، همگی نمونههای روشنی از نتیجه دخالتهای بشردوستانه امپریالیستیاند. آیا این کشورها پس از دخالت غرب آزاد شدند؟ آیا دموکراسی در آنها استقرار یافت؟ آیا حقوق زنان و اقلیتها محفوظ ماند؟
پاسخ به همه این پرسشها، نه قاطعانهای است. در همه این کشورها، دخالت امپریالیستی به ویرانی کامل، قتل عام میلیونها انسان، آوارگی دهها میلیون نفر، فروپاشی ساختار اجتماعی و اقتصادی، و تقویت نیروهای ارتجاعیترین منجر شد. زنان در این کشورها امروز در وضعیتی بدتر از قبل از دخالت قرار دارند. کارگران و زحمتکشان در فقر و فلاکت بیشتری غوطهورند. و تنها بازندگان این ماجراجوییها، مردم عادی بودهاند.
اما برندگان کیانند؟ شرکتهای نفتی بینالمللی، سرمایهداران اسلحهساز، مقاولان نظامی، و قدرتهای امپریالیستی که کنترل ژئوپلیتیکی خود را تقویت کردهاند. عراق امروز بیشترین منابع نفتی خود را در اختیار شرکتهای غربی قرار داده است. افغانستان بیش از بیست سال منابع خود را صرف جنگی کرد که در نهایت به بازگشت طالبان انجامید. لیبی از ثروتمندترین کشور آفریقا به ویرانهای تبدیل شد که نفت آن به بهای ناچیز به دست شرکتهای اروپایی میرسد.
نکته مهم این است که سناریوی دخالت امپریالیستی همیشه یکسان است و همواره قبل از حملات تکرار میشود. نخست، رسانههای غربی و رسانههای به اصطلاح مستقل اما وابسته به غرب، شروع به تبلیغات گسترده علیه کشور هدف میکنند. سپس، سرکوب حقوق بشر، حقوق زنان و اقلیتها به عنوان محور اصلی تبلیغات قرار میگیرد. در مرحله بعد، گروههای مخالف مسلح تشکیل، تأمین مالی و تسلیح میشوند. و در نهایت، تحریمهای اقتصادی و در صورت لزوم حمله نظامی مستقیم صورت میگیرد.
چپ امپریالیستی نقش مهمی در این زنجیره دارد. آنها با فوکوس کردن انحصاری بر سرکوبهای داخلی در کشورهای هدف مانند ایران، همزمان با سکوت مطلق در برابر جنایات اسرائیل، عربستان سعودی و دیگر متحدان غرب، زمینه افکار عمومی را برای پذیرش دخالت امپریالیستی آماده میسازند. آنها فقط به ایران، حماس، حزبالله و دیگر نیروهای ضدامپریالیستی منطقه حمله میکنند، اما هرگز به اسرائیل به عنوان بزرگترین تهدید برای صلح و امنیت منطقه نمیپردازند.
این سناریو در مورد عراق، لیبی، سوریه و افغانستان به همین شکل اجرا شد، و اکنون در حال اجرا برای ایران است. رسانههای به اصطلاح سوسیالیستی و چپ غربی، همان نقش تبلیغاتی را ایفا میکنند که قبل از حمله به عراق ایفا کردند. آنها با تأکید یکجانبه بر سرکوبهای داخلی و نادیده گرفتن زمینههای تاریخی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی، در حال مشاطهگری برای حمله بعدی هستند.
پوچی بیطرفی؛ لزوم موضعگیری قاطع در برابر تجاوز امپریالیستی
یکی از مهمترین پرسشهایی که باید از جریانهای چپ امپریالیستی پرسید این است: آیا میتوان در برابر تجاوز خارجی، دخالت امپریالیستی یا جنگافروزی بیطرف بود؟ آیا وظایف چپ را میتوان به نقش یک مفسر ورزشی بیطرف که میگوید «نه این طرف نه آن طرف» تقلیل داد؟
پاسخ مارکسیسم-لنینیسم به این پرسش روشن و قاطع است: خیر، هرگز. همانطور که نمیتوان در برابر سرکوب داخلی بیطرف بود و باید به صراحت در کنار طبقه کارگر و زحمتکشان سرکوبشده ایستاد، به همان اندازه نمیتوان در برابر تجاوز و دخالت امپریالیستی نیز بیطرف ماند. کمونیستها نمیتوانند و نباید خود را به مفسران هیچکارهای تبدیل کنند که فقط از کنار حوادث عبور میکنند و میگویند «ما نه با این طرفیم نه با آن طرف».
چنین موضعی نه تنها غیرمارکسیستی است، بلکه در عمل به نفع امپریالیسم عمل میکند. بیطرفی در برابر تجاوز، به معنای خودداری از دفاع از کشور تحت تهدید است، و این خودداری در نهایت به سود متجاوز تمام میشود. لنین بارها تأکید کرد که در جنگهای امپریالیستی، نمیتوان بیطرف بود؛ باید موضع طبقاتی روشنی اتخاذ کرد که در خدمت منافع پرولتاریای بینالمللی باشد.
در اینجا، پدیده تضادهای اصلی و فرعی که لنین و مائو تسهدون به تفصیل درباره آن بحث کردهاند، نقش کلیدی بازی میکند. تحلیل مارکسیستی-لنینیستی از هر وضعیت مشخص، مستلزم شناسایی تضاد اصلی است که در آن لحظه تاریخی، عمدهترین خطر را برای طبقه کارگر و زحمتکشان تشکیل میدهد. این تحلیل مشخص از شرایط مشخص، جوهره روش مارکسیستی است.
مائو تسهدون در اثر کلاسیک خود با عنوان «درباره تضاد» به روشنی توضیح داد که در هر فرایند پیچیده، تضادهای متعددی وجود دارد، اما همیشه یک تضاد اصلی وجود دارد که نقش تعیینکننده را ایفا میکند. سایر تضادها در آن لحظه تاریخی، فرعی و تابع تضاد اصلیاند. مائو تأکید کرد که نادیده گرفتن این تمایز، به سردرگمی نظری و عملی منجر میشود و به تضعیف مبارزه انقلابی میانجامد.
به عنوان مثال، در دوران مقاومت چین در برابر تجاوز ژاپن در دهه سی و چهل قرن بیستم، تضاد اصلی، تضاد میان ملت چین و امپریالیسم ژاپنی بود. تضادهای دیگر از جمله تضاد میان حزب کمونیست و حزب ملیگرا، در آن دوره به تضاد فرعی تبدیل شد. بنابراین، استراتژی صحیح، تشکیل جبهه متحد ملی علیه متجاوز ژاپنی بود، نه ادامه جنگ داخلی. این به معنای فراموش کردن تضادهای طبقاتی نبود، بلکه به معنای درک درست از اولویتهای تاریخی بود.
لنین نیز در دوران جنگ جهانی اول، با وضوح کامل موضع گرفت. او اعلام کرد که سوسیالیستها باید در برابر جنگ امپریالیستی ایستادگی کنند، اما نه از طریق بیطرفی، بلکه از طریق تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی علیه بورژوازی خودی. اما در عین حال، زمانی که یک کشور تحت سلطه در معرض تجاوز امپریالیستی قرار میگرفت، لنین به شدت از حق آن کشور برای دفاع از خود حمایت میکرد.
منبع: New York Daily Tribune، ۱۸۵۷ (درباره هند)
«هیچ ملتی با تازیانهٔ بیگانه آزاد نشده است.»
منبع: نامه به انگلس، 1882
«دخالت نظامی قدرتهای بزرگ، هر جنبش داخلی را به ابزار آنان تبدیل میکند.»
مائو تسهتونگ – امپریالیسم و تجاوز نظامی
منبع: «دربارهٔ جنگ طولانی» (1938)
«امپریالیسم هرگز بدون توسل به زور نظامی منافع خود را تأمین نکرده و نخواهد کرد.»
مارکس
منبع: «درباره دیکتاتوری دموکراتیک خلق» (1949)
«هیچ ملت تحت ستمی موظف نیست به بهانهٔ ضعف یا فساد دولتش، در برابر تجاوز امپریالیستی تسلیم شود.»
لنین
منبع: «تزهایی درباره جنگ» (1916)
«بورژوازی برای تقسیم جهان و تسلط بر ملتهای ضعیفتر، جنگ را به شکل سرنگونی دولتها و اشغال سرزمینها پیش میبرد.»
منبع: «درباره حق ملتها در تعیین سرنوشت خویش» (1914)
«انکار حق ملتهای تحت ستم برای مقاومت در برابر قدرتهای بزرگ، خیانت به سوسیالیسم است.»
منبع: «امپریالیسم، بالاترین مرحله سرمایهداری» (1916)
«امپریالیسم با نقاب تمدن، آزادی و پیشرفت، سیاست غارت و زور را پیش میبرد.»
استالین
منبع: «مسائل لنینیسم» (1926)
«امپریالیسم امروز نه با پرچم استعمار، بلکه با شعار آزادی و اصلاحات وارد میشود.»
منبع: سخنرانی در کنگره کمینترن، 1925
«مبارزه علیه تجاوز خارجی بر هر اختلاف داخلی مقدم است.»
در شرایط کنونی که ایران یا هر کشور دیگری در جهان سوم با تهدید تجاوز امپریالیستی روبهرو است، تضاد اصلی چیست؟ تضاد اصلی، تضاد میان ملت ایران و امپریالیسم است. دشمن مشترک همه زحمتکشان، کارگران، زنان و اقلیتهای سرکوبشده، امپریالیسمی است که قصد نابودی میهن زحمتکشان و کارگران را دارد.
این به معنای حمایت از حکومت موجود نیست. این به معنای فراموش کردن سرکوبهای داخلی نیست. اما این به معنای درک درست از اولویتهای تاریخی است. زمانی که یک کشور در معرض حمله امپریالیستی قرار دارد، نخستین وظیفه، دفاع از میهن در برابر متجاوز است. چراکه اگر امپریالیسم موفق شود، نه تنها حکومت موجود، بلکه کل ساختار اجتماعی، اقتصادی و ملی متلاشی خواهد شد و راه برای هر مبارزه آزادیبخش آینده بسته خواهد شد.
تجربه عراق، لیبی، افغانستان و سوریه این واقعیت را به بهترین شکل نشان داده است. آیا کارگران عراقی پس از سقوط صدام و اشغال آمریکا در وضعیت بهتری قرار گرفتند؟ آیا زنان افغان پس از اشغال ناتو آزادتر شدند؟ خیر، برعکس. در همه این کشورها، دخالت امپریالیستی به نابودی هرگونه سازمانیابی کارگری، تشدید سرکوب زنان و تقویت ارتجاعیترین نیروهای اجتماعی منجر شد.
اما پرسش این است که چگونه باید از میهن زحمتکشان در برابر تجاوز امپریالیستی دفاع کرد؟ آیا این دفاع به معنای حمایت بیقید و شرط از حکومت موجود است؟ آیا به معنای توقف مبارزه طبقاتی است؟
پاسخ مارکسیستی-لنینیستی روشن است: دفاع از میهن باید با سازماندهی مستقل طبقه کارگر و زحمتکشان همراه باشد. هدف، نه صرفاً دفاع از حکومت موجود، بلکه دفاع از حق ملت به تعیین سرنوشت خود در برابر دخالت خارجی است. در عین حال، این دفاع باید با ادامه مبارزه برای حقوق دموکراتیک، حقوق کارگری و آزادیهای اجتماعی در داخل همراه باشد.
لنین در زمان جنگ داخلی روسیه، با وضوح کامل موضع گرفت. او در برابر حمله چهارده کشور امپریالیستی به اتحاد شوروی، از دفاع از میهن سوسیالیستی حمایت کرد، حتی اگر این به معنای همکاری موقتی با بخشهایی از بورژوازی ملی بود. اما در عین حال، حزب کمونیست هرگز استقلال سازمانی و سیاسی خود را از دست نداد و همواره منافع طبقه کارگر را در اولویت قرار داد.
مائو نیز در دوران مقاومت علیه ژاپن، جبهه متحد ملی را با حزب ملیگرای کومینتانگ تشکیل داد، اما حزب کمونیست چین هرگز سلاح خود را تسلیم نکرد، هرگز سازمانیابی مستقل خود را متوقف نکرد، و در عین مقابله با متجاوز خارجی، به آموزش و سازماندهی کارگران و دهقانان ادامه داد. نتیجه این استراتژی، پیروزی بر متجاوز ژاپنی و سپس پیروزی در جنگ داخلی و تأسیس جمهوری خلق چین بود.
در شرایط کنونی ایران، تحلیل مارکسیستی-لنینیستی باید به صراحت اعلام کند که تضاد اصلی و عمده، تضاد میان ملت ایران و امپریالیسم آمریکا و اسرائیل است. تضاد میان طبقه کارگر و زحمتکشان با حکومت موجود همچنان وجود دارد و باید با آن مبارزه کرد، اما این تضاد در شرایط فعلی، فرعی و غیرعمده است.
این ارزیابی بر اساس واقعیتهای عینی است: تحریمهای اقتصادی که به فقر و رنج میلیونها کارگر و زحمتکش ایرانی منجر شده، تهدیدهای نظامی مداوم، حملات سایبری، ترورهای هدفمند، و تلاشهای مستمر برای ایجاد بیثباتی داخلی از طریق تأمین مالی و سازماندهی گروههای مخالف مسلح. همه اینها نشان میدهد که خطر اصلی برای زحمتکشان ایران، نه از داخل، بلکه از بیرون است.
اگر امپریالیسم بتواند ایران را همانند عراق، لیبی یا سوریه به ورطه جنگ داخلی و ویرانی بکشاند، همه امیدها برای مبارزه طبقاتی، رهایی زنان و دستیابی به یک جامعه سوسیالیستی از بین خواهد رفت. بنابراین، نخستین وظیفه در این شرایط، جلوگیری از موفقیت طرحهای امپریالیستی است.
چگونه باید این وظیفه را انجام داد؟ استراتژی مارکسیستی-لنینیستی، استراتژی دوگانه است:
اول، مخالفت قاطع و بیچون و چرا با هرگونه دخالت امپریالیستی و افشای نقش رسانهها، سازمانها و جریانهای چپ امپریالیستی در تبلیغ برای این دخالت. این مخالفت باید در سطح بینالمللی سازماندهی شود و طبقه کارگر کشورهای امپریالیستی باید علیه سیاستهای جنگطلبانه دولتهای خود بسیج شوند.
دوم، ادامه مبارزه برای حقوق دموکراتیک، حقوق کارگری و آزادیهای اجتماعی در داخل، اما با تأکید بر استقلال سازمانی و سیاسی از هرگونه دخالت خارجی. این مبارزه باید بر پایه سازماندهی مستقل طبقه کارگر، ایجاد شوراهای کارگری، تشکلهای مستقل زنان و جوانان، و آموزش آگاهی طبقاتی صورت گیرد. چپ تنبل و تن آسوده ناتویی ایران برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سازماندهی طبقه کارگر پناه به دامان خونین حقوق بشری امپریالیسم آمریکا و اسرائیل میبرد.
هدف، نه فقط دفاع از کشور در برابر متجاوز خارجی، بلکه آمادهسازی طبقه کارگر برای قدرتگیری پس از گذر از مخاطره امپریالیستی است. این استراتژی، استراتژی لنینیستی جنگ داخلی در روسیه و استراتژی مائوئیستی جبهه متحد ملی در چین بود، و تنها استراتژی صحیحی است که میتواند هم از میهن دفاع کند و هم راه را برای انقلاب سوسیالیستی هموار سازد.
بنابراین، پاسخ به پرسش اولیه روشن است: نه، نمیتوان در برابر تجاوز امپریالیستی بیطرف بود. نمیتوان وظایف چپ را به نقش یک مفسر بیطرف تقلیل داد. کمونیستها باید موضع روشنی داشته باشند: در شرایطی که یک کشور در معرض تجاوز امپریالیستی است، دفاع از حق آن کشور به تعیین سرنوشت خود، وظیفه بینالمللی هر کمونیستی است.
این دفاع، نه از روی حمایت از حکومت موجود، بلکه از روی درک درست از تضاد اصلی و منافع طبقه کارگر بینالمللی صورت میگیرد. هر کس که در این شرایط بیطرف بماند یا از دخالت امپریالیستی حمایت کند، در حقیقت به نفع امپریالیسم عمل کرده و به طبقه کارگر خیانت کرده است.
نقد بر جریانهای چپ امپریالیستی نباید فانتزی یا احساسی باشد، بلکه باید بر پایه تحلیل مارکسیستی-لنینیستی و واقعیتهای عینی استوار باشد. اما این نقد باید تند، ریشهای و بیرحمانه باشد، زیرا در اینجا بحث بر سر آینده میلیونها انسان و سرنوشت جنبشهای رهاییبخش است.
لنین در اثر ماندگار خود با عنوان امپریالیسم به عنوان بالاترین مرحله سرمایهداری، نشان داد که امپریالیسم ذاتاً بر استثمار، سلطه و جنگ استوار است. او توضیح داد که امپریالیسم مرحلهای از سرمایهداری است که در آن سرمایههای مالی انحصاری، به جای رقابت آزاد، بر اقتصاد جهانی حکمرانی میکنند و به تقسیم و تقسیم مجدد جهان میان قدرتهای امپریالیستی میپردازند. در چنین شرایطی، هیچ دخالت امپریالیستی نمیتواند رهاییبخش باشد.
علاوه بر این، لنین بر اهمیت حق تعیین سرنوشت ملل و مخالفت قاطع با هرگونه دخالت امپریالیستی تأکید کرد. او نشان داد که طبقه کارگر کشورهای امپریالیستی باید در تضاد کامل با سیاستهای امپریالیستی دولتهای خود قرار بگیرد و با جنبشهای رهاییبخش ملی در کشورهای تحت سلطه همبستگی کند. هرگونه حمایت از دخالت امپریالیستی، حتی به بهانه دموکراسی یا حقوق بشر، خیانت به طبقه کارگر بینالمللی است.
جریانهای چپ امپریالیستی با حمایت یا سکوت در برابر دخالتهای امپریالیستی، از هر معیار مارکسیستی-لنینیستی فاصله گرفتهاند. آنها در حقیقت به نیروهای واکنشی تبدیل شدهاند که در خدمت استراتژیهای امپریالیستی عمل میکنند. این جریانها خائن به کارگران ایران و منطقهاند. آنها با تبلیغات خود، مشاطهگر ویرانی امپریالیستی هستند. آنها با فوکوس انحصاری بر سرکوبهای داخلی و نادیده گرفتن دخالتهای خارجی، در حال آمادهسازی افکار عمومی برای فاجعه بعدی هستند.
این جریانها باید رسوا شوند. باید با صراحت گفته شود که هر کس به نام سوسیالیسم، کمونیسم یا چپ، از دخالت امپریالیستی حمایت کند یا در برابر آن سکوت کند، خائن به طبقه کارگر بینالمللی است. آنها نه سوسیالیستاند و نه کمونیست، بلکه نمایندگان ایدئولوژیک امپریالیسم در لباس چپاند.
وظایف چپ انقلابی در برابر تهدید امپریالیستی
چپ انقلابی و کمونیستهای واقعی، وظایف مشخصی در برابر تهدید امپریالیستی دارند. این وظایف بر اساس اصول مارکسیسم-لنینیسم و تجربه تاریخی جنبشهای رهاییبخش تعریف میشوند:
نخست، مخالفت قاطع و بیچون و چرا با هرگونه دخالت امپریالیستی، اعم از تحریمهای اقتصادی، تبلیغات رسانهای، حمایت از گروههای مسلح و حملات نظامی مستقیم. این مخالفت باید بدون هیچ ابهامی ابراز شود و نباید با هیچ شرط و شروطی همراه باشد.
دوم، افشای نقش رسانهها، بنیادها و سازمانهای غیردولتی وابسته به دولتهای امپریالیستی در تبلیغات ضد کشورهای هدف. این رسانهها و سازمانها اغلب با پوشش دفاع از حقوق بشر و دموکراسی، در حقیقت در خدمت استراتژیهای رژیمچنج هستند.
سوم، همبستگی فعال با جنبشهای کارگری و زحمتکشان در کشورهای تحت تهدید امپریالیستی. این همبستگی باید بر اساس احترام به حق تعیین سرنوشت آنها و حمایت از مبارزه مستقل و داخلی آنها علیه سرکوب و استثمار باشد، نه از طریق دخالت خارجی.
چهارم، مبارزه با جریانهای چپ امپریالیستی و افشای ماهیت واقعی آنها. این جریانها باید از درون جنبش چپ طرد شوند و ماهیت خائنانه آنها برای همگان روشن گردد.
پنجم، تأکید بر این واقعیت که تنها راه رهایی طبقه کارگر و زحمتکشان، سازماندهی مستقل، آگاهی طبقاتی و مبارزه انقلابی از درون است. هیچ نیروی خارجی، به ویژه امپریالیسم، نمیتواند نقشی رهاییبخش داشته باشد.
ششم، تحلیل دقیق از تضادهای طبقاتی و اجتماعی درون کشورهای تحت تهدید و ارائه برنامهای انقلابی برای حل این تضادها از طریق مبارزه طبقاتی، نه دخالت امپریالیستی.
هفتم، سازماندهی مقاومت بینالمللی در برابر جنگافروزی امپریالیستی و بسیج طبقه کارگر در کشورهای امپریالیستی علیه سیاستهای دولتهای خود.
در پایان، باید با صراحت کامل گفت که دفاع از موضع ضدامپریالیستی، نه تنها یک انتخاب سیاسی، بلکه یک ضرورت اخلاقی و طبقاتی است. تجربه تاریخی چهار دهه اخیر با وضوح کامل نشان داده که هر دخالت امپریالیستی، صرفنظر از بهانههای بشردوستانهاش، به فاجعه انسانی، ویرانی اقتصادی و تقویت نیروهای ارتجاعی منجر شده است.
جریانهای چپ امپریالیستی با بی طرفی یا حمایت یا سکوت در برابر این دخالتها، خود را از هرگونه ارتباط با سنت مارکسیستی-لنینیستی جدا کردهاند. آنها در حقیقت به ابزاری در دست امپریالیسم برای مشروعیتبخشی به جنایات خود تبدیل شدهاند. آنها خائن به طبقه کارگر ایران، منطقه و جهان هستند و باید رسوا شوند.
چپ انقلابی باید با قاطعیت در برابر این گفتمان فریبنده بایستد و موضع ضدامپریالیستی خود را به روشنی ابراز کند. باید به مردم توضیح داد که راه رهایی از سرکوب و استثمار، نه از طریق دخالت امپریالیستی، بلکه از طریق سازماندهی مستقل، آگاهی طبقاتی و مبارزه انقلابی از درون است. باید نشان داد که امپریالیسم دشمن اصلی زحمتکشان جهان است و هرگونه توهم به امپریالیسم رهاییبخش، به فاجعه منجر خواهد شد.
بیطرفی در برابر تجاوز امپریالیستی، گزینهای نیست. کمونیستها نمیتوانند خود را به مفسران بیطرفی تبدیل کنند که میگویند «نه این طرف نه آن طرف». آنها باید بر اساس تحلیل مشخص از شرایط مشخص، تضاد اصلی را شناسایی کنند و در کنار زحمتکشان در برابر دشمن اصلی آنها که امپریالیسم است، بایستند.
تنها با اتخاذ چنین موضع روشن و بیپردهای، چپ میتواند به وظیفه تاریخی خود عمل کند: سازماندهی طبقه کارگر برای سرنگونی نظام سرمایهداری، اعم از اشکال داخلی و جهانی آن، و بنای جامعهای سوسیالیستی مبتنی بر عدالت، برابری و آزادی واقعی. دفاع از موضع ضدامپریالیستی، دفاع از آینده طبقه کارگر جهانی است.

