رابرت اینلاکش
منتشرشده شده در المیادین انگلیسی
ترجمه مجله جنوب جهانی

رابرت اینلاکش استدلال می‌کند که حقوق بین‌الملل عملاً پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (۱۶ مهر ۱۴۰۲) و زمانی که قدرت‌های غربی، برای محافظت از اقدامات «اسرائیل»، «نظم مبتنی بر قواعد» خود را رها کردند و قانون را با زور خام جایگزین کردند، سقوط کرد.


ما نه تنها بار دیگر از «نظم نوین جهانی» می‌شنویم، بلکه در حال تجربهٔ یک جنگ جهانی هستیم که هدف آن جعل چنین نظمی است. بخشی از این فرآیند، تغییر ناگهانی از چیزی است که روزی به ما «نظم جهانی مبتنی بر قواعد» گفته می‌شد، به سوی واقعیتی است که در آن «زور حرف اول را می‌زند».

از زمان آغاز ریاست جمهوری دونالد ترامپ، برای برخی ممکن است چنین به نظر رسیده باشد که جهان وارونه شده است. برای دیگران، شاید سبک او متفاوت باشد، اما این جابه‌جایی پیش از دورهٔ دوم ریاست‌جمهوری‌اش آغاز شده بود.

از جنبه‌های بسیاری، دونالد ترامپ رئیس‌جمهور «کامل» برای دوره‌ای است که در آن زندگی می‌کنیم، به‌ویژه از نظر خدمت به اربابانش. فریادزنی و کوته‌فکری کودکانه‌اش، از بسیاری جهات، بیان صادقانه‌ای از آن چیزی است که ایالات متحده دهه‌ها بوده است: یک زورگِی دهان‌دریده که همه را می‌ترساند تا تسلیم شوند.

دفعهٔ اول، جهان واقعاً برای ترامپ آماده نبود. تغییر نسبتاً ناگهانی بود که با آنچه در دوران دولت اوباما ارائه می‌شد -که خود را حرفه‌ای نشان می‌داد و شر را در سکوت اجرا می‌کرد- بسیار در تضاد بود. وقتی ترامپ کنار رفت و جو بایدن قدرت را بازپس گرفت و سیستم قدیمی را احیا کرد، در آن زمان آسیب قبلاً وارد شده بود.

اگر کسی بخواهد لحظه‌ای تاریخی را مشخص کند که تصمیمی اتخاذ شد – تصمیمی که در نهایت به فروپاشی «حقوق بین‌ملل»، «سازمان ملل متحد» و «حاکمیت ملی» – یعنی همهٔ آنچه پس از جنگ جهانی دوم به ما آموخته بودند که باور کنیم- انجامید، آن لحظه ۷ اکتبر ۲۰۲۳ است.

جهان تک‌قطبی تحت سلطهٔ ایالات متحده در آن مقطع تحت فشار زیادی بود، شکست‌های دیپلماتیکش روی هم انباشته می‌شد و به نظر می‌رسید وزن فزایندهٔ ظهور چین، همه را به لحظه‌ای چندقطبی نزدیک‌تر می‌کند. وقتی روسیه به اوکراین حمله کرد، ایالات متحده و متحدان غربی‌اش به این نظم بین‌المللی چسبیدند. ناگهان، به ما دستور داده شد که به یاد بیاوریم جنگ‌های «فاقد مجوز شورای امنیت سازمان ملل»، «اشغال» و «ضمیمه‌سازی» همگی خطا هستند.

بسیاری، ایده‌های تبلیغ‌شده توسط غرب را باور کردند و ریاکاری پلید همراه با تبلیغ این آرمان‌ها را فراموش کردند. ایالات متحده و متحدان غربی‌اش ظاهرسازی کردند که برای حفظ «نظم مبتنی بر قواعد» خود می‌جنگند، اما آنگاه «طوفان الاقصی» آغاز شد.

وقتی مقاومت فلسطینی در غزه دروازهٔ اردوگاه کار اجباری خود را فرو ریخت و تنها با چند هزار رزمنده توانست فرماندهی جنوبی ارتش رژیم صهیونیستی را از کار بیندازد، این لحظه‌ای زمین‌لرزه در تاریخ بشر بود. توهم رژیم صهیونیستی تمام شده بود و آنها این را می‌دانستند. بلافاصله، همهٔ تناقض‌ها باید روبرو می‌شدند و روبرو شدند.

به ویژه برای صهیونیست‌ها، آنها دریافتند که ایدهٔ کنار زدن دائم «مسئله فلسطین» غیرممکن است. آنها همچنین به این نتیجه رسیدند که تنها راه‌حل‌های روی میز، نسل‌کشی و پاکسازی قومی گسترده است. اما فراتر از این رفت؛ آنها همچنین دریافتند که گسترش‌طلبی کلید بقایشان خواهد بود و این گسترش باید هرچه سریع‌تر صورت گیرد.

همزمان، حکومت ایالات متحده و جنبش صهیونیستی در آمریکا به همین درک رسیدند. زمان فرارسیده بود. فلسطینیان مدت‌ها بود که پرده از این توهم برداشته بودند، اما حالا کاری کرده بودند که آن واقعیت را برای همه در غرب آسیا آشکار کنند.

پیشنهاد مطرح‌شده توسط مقاومت فلسطین واضح بود: بدون عدالت، صلحی در کار نیست. دقیقاً به همین دلیل است که مقامات دوران ترامپ در ایالات متحده اکنون از «ثبات» و «صلح از طریق قدرت» سخن می‌گویند، پیامی که توماس باراک، فرستادهٔ آمریکا، مکرراً انتقال می‌دهد. به عبارت دیگر، آنچه درست است دیگر اهمیتی ندارد، مهم این است که چه کسی صاحب قدرت است – و از آن قدرت برای تحمیل «صلح» استفاده خواهد شد.

وقتی «اسرائیل» شروع به انجام نسل‌کشی کرد، ناگهان شاید بزرگ‌ترین جنبش اعتراضی جهانی در تاریخ بشر را شعله‌ور ساخت. در سراسر جهان، فلسطین به آرمان مرکزی در خط مقدم نبرد برای انسانیت مشترکمان تبدیل شد. جنایات در حال وقوع، اولین نسل‌کشی زنده‌پخش شده در جهان را نمایندگی می‌کرد. برای آن دسته از ما که خانواده و دوستانی آنجا داشتیم، حس کردیم زندگی‌مان متلاشی شده؛ اما تأثیر فراتر از کسانی با پیوندهای شخصی گسترش یافت.

تماشای یک نسل‌کشی زنده‌پخش برای بیش از دو سال، حتی در زمانی که یک «آتش‌بس» به اصطلاح برقرار است – که موجودیت صهیونیستی روزانه آن را نقض می‌کند – واقعیت سیاسی کاملاً جدیدی را به ارمغان آورده است. با این حال، صهیونیست‌ها بیش از آن مشتاق بودند که این را محقق کنند اگر به معنای نجات مستعمرهٔ شهرکسازیشان بود.

این در مورد شبکهٔ قدرتمند لابی صهیونیستی که نفوذش در پایتخت‌های غربی گسترده است نیز صادق است. این بازیگران – که بخش قدرتمندی از طبقه سرمایه‌دار در ایالات متحده و سراسر غرب را تشکیل می‌دهند – خطری را برای رژیمی احساس کردند که به آن عمیقاً دلبسته و وفادارند، حتی اگر در آنجا ساکن نباشند. برای اولین بار، تصور برتری صهیونیستی آسیب‌پذیر به نظر رسید و امکان شکست آن مطرح شد. در پاسخ، اقدامات شدیدی در تمام جبهه‌ها انجام شد.

همان‌طور که صهیونیست‌ها به یک‌یک کشورها حمله کردند، سفارت ایران در دمشق را بمباران کردند، در نهایت به قطر، متحد آمریکا، حمله کردند و هر جنایت قابل تصوری را مرتکب شدند، این اقدامات مشروعیت همهٔ نهادهای ساخته شده برای حفظ «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» را تضعیف و مورد حمله قرار داد.

همان‌طور که مارک کارنی، نخست‌وزیر کانادا، اخیراً در مجمع جهانی اقتصاد در داووس اعتراف کرد، نظام قبلی حقوق بین‌الملل به‌طور نابرابر اعمال می‌شد، اما همه با آن همراهی می‌کردند؛ حالا این توهم به پایان رسیده است. آنچه او اشاره نکرد این است که این صهیونیست‌ها بودند که آن را کشتند، نه دونالد ترامپ.

دولت ترامپ، که توسط لابی صهیونیستی در ایالات متحده کنترل می‌شود، صرفاً در حال صادرات چیزی است که صهیونیست‌ها آغاز کردند.

مرزهای ملی دیگر به نظر نمی‌رسد اهمیتی داشته باشند، چه در مورد حاکمیت گرینلند باشد یا سوریه. تابوهای بین‌المللی مهم نیستند، چه بمباران سفارت ایران باشد چه ربودن رئیس‌جمهور نیکلاس مادورو. اتحادهای سنتی دیگر حفاظتی نیستند، بنابراین یعنی می‌توان به متحدان حمله کرد، چه از طریق اقتصادی با تعرفه‌ها، یا انجام یک حمله هوایی به دوحه.

علاوه بر این، خسارت جانبی دیگر وجود ندارد و حقوق بشر نیز دیگر وجود ندارد. دیوان کیفری بین‌المللی و دیوان بین‌المللی دادگستری زائد هستند، نهادهای سازمان ملل متحد باید نادیده گرفته شوند. در واقع، سازمان ملل اکنون مرده است. گواهی فوت آن رسماً در ۱۷ نوامبر ۲۰۲۵ (۲۶ آبان ۱۴۰۴) امضا شد، زمانی که شورای امنیت سازمان ملل قطعنامه ۲۸۰۳، به اصطلاح «طرح صلح» ترامپ را تصویب کرد. این قطعنامه دهه‌ها قطعنامه شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل را دور ریخت، کنوانسیون‌های ژنو را زیر پا گذاشت و نشان داد که وقتی آمریکا و صهیونیست‌ها چیزی را بخواهند، صرفاً دیگران را می‌ترسانند تا تسلیم شوند.

نظم جهانی قدیمی تمام شده است. بنابراین نباید تعجب‌آور باشد اگر ترامپ متحدان اروپایی‌اش را از نظر اقتصادی تضعیف کند، رهبر یک کشور مستقل را برباید، یا حتی اگر تصمیم بگیرد تلاش کند بخش‌هایی از کانادا را تصرف کند، کانال پاناما را بگیرد، حملات پهپادی در داخل مکزیک راه بیندازد، و هرچه نام ببرید. چرا باید سرکوب آزادی بیان در داخل ایالات متحده، به‌ویژه هنگام انتقاد از صهیونیست‌ها، تعجب‌آور باشد؟ نباید باشد.

تا به امروز، دو قدرت رقیب وجود دارند: شرکت‌های چندملیتی غربی که دولت آمریکا را اداره می‌کنند و حزب کمونیست چین. حزب کمونیست چین و ایالات متحده اشکال حکمرانی کاملاً متضادی دارند، یکی توسط یک حزب سیاسی حکومت می‌شود، دیگری توسط منافع شرکتی که از نهادهای فدرال به نفع خود به عنوان میزبان‌هایی استفاده می‌کنند.

شما نمی‌توانید شرکت‌ها را برای کاری که یک دولت را می‌خرند تا برایشان انجام دهد، پاسخگو نگه دارید و این مسئولیت‌پذیری را بسیار دشوارتر می‌کند. برای مثال، میریام ادلسون به خوبی می‌داند که برای درخواست از دولت ترامپ تا خواسته‌اش را اجرا کند، هیچ عواقبی متوجه او نخواهد شد. امروز، وقتی از رژیم آمریکا صحبت می‌کنیم، فقط از دولت صحبت نمی‌کنیم؛ از بلکراک، پالانتیر، لاکهید مارتین، گوگل و بی‌شمار شرکت چندملیتی دیگر صحبت می‌کنیم که تعیین می‌کنند ارتش ایالات متحده، همراه با آژانس‌ها و نهادهای فدرال، چه خواهند کرد.

جهان جدید در حال شکل‌گیری است و جنگی برای تعیین نتایجی که جهان را برای نسل‌های آینده شکل خواهد داد، هم‌اکنون در جریان است. در مرکز همهٔ اینها، مردم فلسطین و آرمان آزادسازی سرزمین مقدس قرار دارد، زیرا سرنوشت فلسطین، سرنوشت جهان خواهد بود.