
ایران در گذارِ فاز عملیات: از رهبرتراشی و آشوب به عادیسازی فروپاشی
بابک دریایی
آنچه در هفتهها و ماههای اخیر پیرامون ایران رخ داده است را نه میتوان به یک «اعتراض صرف» فروکاست و نه میتوان با برچسبهای کلی و شتابزده توضیح داد. فهم واقعبینانه این روند، مستلزم دیدن یک زنجیره دیالکتیکی است که از بستر اجتماعی آغاز میشود، از ربایش و خشونت سازمانیافته عبور میکند و در نهایت به بهرهبرداری ژئوپلیتیکی برای تشدید فشار و بازطراحی ایران میرسد.
نقطه آغاز، زمین واقعی نارضایتی اجتماعی بود: فشار معیشتی، تورم مزمن، افت ارزش پول ملی، فرسایش خدمات عمومی، بیافقی نسل جوان و احساس گسترده بیعدالتی. این واقعیتها نه ساخته رسانهاند و نه قابل انکار. جامعهای که سالها همزمان هزینه تحریمهای خارجی و سیاستهای اقتصادی ناعادلانه داخلی را میپردازد، مستعد انفجارهای اعتراضی است. نادیدهگرفتن این بستر، نهتنها تحلیل را مخدوش میکند، بلکه خود به بازتولید بحران کمک میزند.
اما این مرحله، تمام ماجرا نبود. از یک نقطه به بعد، الگوی کنش تغییر کرد. اعتراضات اقتصادی و اجتماعی، بهتدریج جای خود را به کنشهایی داد که هیچ نسبتی با مطالبهگری مدنی نداشت: حمله به مراکز خدمات عمومی، آتشزدن بانکها و مغازههای مردم، تخریب ناوگان امدادی و آتشنشانی، هدف قرار دادن نیروهای انتظامی و تلاش برای کشتهسازی و ایجاد رعب عمومی. این «تغییر ماهیت»، نشانه ورود عناصر سازمانیافته و شبکهای بود؛ عناصری که هدفشان نه اصلاح، بلکه بیثباتسازی فراگیر است. در این لحظه، اعتراض ربوده شد و به ابزاری برای پروژهای بزرگتر بدل گشت.
با اینهمه، پروژه خیابانی—علیرغم خسارات سنگین—به هدف نهایی خود نرسید. تحولات هفتههای بعد نشان داد که این فاصلهگذاری نه مقطعی، بلکه آگاهانه و پایدار بوده و جامعه ایران، میان اعتراض اجتماعی و پروژه بیثباتسازی، تمایز روشنی برقرار کرده است. اکثریت جامعه ایران، با وجود نارضایتیهای عمیق، حاضر نشد به پیادهنظام یک سناریوی آشوبِ بیفرجام و رهبرتراشی بیرونی تبدیل شود. این نقطه، شکست مهمی برای طراحان پروژه بود. اما شکست یک فاز، به معنای پایان عملیات نیست؛ بلکه معمولاً به تغییر فاز میانجامد.
در اینجاست که باید به تحول اصلی توجه کرد: گذار پروژه از «رهبرتراشی و آشوب» به «عادیسازی فروپاشی». وقتی خیابان کار نکند، نوبت روایتسازی در سطح نخبگانی و افکار عمومی جهانی است. در این فاز جدید، دیگر هدف صرفاً فشار برای تغییر دولت نیست؛ هدف، بازطراحی ژئوپلیتیک ایران است.
انتشار یادداشتها و تحلیلهایی در رسانههای جریان اصلی غرب که آشکارا از «ایرانِ ازهمگسیخته» بهعنوان گزینهای قابل بحث یاد میکنند، نشان میدهد که این گفتمان دیگر محدود به حاشیههای افراطی یا اتاقهای فکر بسته نیست.
ایدههایی که تا دیروز در حاشیه اتاقهای فکر مطرح میشد—مانند «ایران کوچکتر بهتر است»، «مرزها مصنوعیاند»، «تجزیه لزوماً بد نیست»—امروز بهتدریج در رسانههای جریان اصلی غرب به زبان میآید. این، همان لحظه خطرناک است: لحظهای که فروپاشی و تجزیه، نه بهعنوان فاجعه، بلکه بهعنوان «گزینهای قابل بحث» عادیسازی میشود.
این چرخش، تصادفی نیست. وقتی اکثریت مردم به پروژه آشوب پشت میکنند، راهبرد ناچار است افکار عمومی بیرونی و متحدان منطقهای را آماده کند: برای تحریمهای شدیدتر، انزوای دیپلماتیک عمیقتر، فشار اقتصادی گستردهتر و حتی سناریوهای پرهزینهتر. در این چارچوب است که اظهارات وقیحانه مقامات آمریکایی درباره «لزوم تغییر رهبری ایران» معنا پیدا میکند. این سخنان، نه خطای لفظی، بلکه اعلام عبور آشکار از اصل حاکمیت ملی و تلاش برای مشروعیتبخشی به مداخله است.
در اینجا باید صریح بود: آنچه هدف گرفته شده، نه یک دولت خاص، بلکه ایران بهمثابه یک واحد سیاسی مستقل است. تجزیه ایران—رسمی یا غیررسمی، سخت یا نرم—برای طراحان این پروژه یک «گزینه ژئوپلیتیکی» است؛ گزینهای که قرار است هم مقاومت منطقهای را تضعیف کند، هم مسیر هژمونی اسرائیل و مهار رقبای جهانی را هموار سازد. تجربههای لیبی، سوریه و عراق نشان داده است که پشت واژههای فریبندهای چون «ثبات بلندمدت»، «خودمختاری محلی» یا «بازطراحی مرزها»، معمولاً جنگ داخلی، فروپاشی اجتماعی و غارت منابع نهفته است.
در عین حال، نباید از پیوند فشار خارجی با آسیبپذیریهای داخلی غافل شد. پروژه فروپاشی، تنها زمانی شانس اثرگذاری دارد که از شکافهای واقعی تغذیه کند. اینجاست که مفهوم «تروریسم اقتصادی» اهمیت پیدا میکند: بازیهای مخرب ارزی، رانتهای کلان، سوداگری سازمانیافته، فرار سرمایه و تصمیمهایی که عملاً پول ملی و معیشت مردم را هدف میگیرند. اگر با تروریسم خیابانی برخورد میشود، اما تروریسم اقتصادی دستنخورده باقی بماند، بازدارندگی واقعی شکل نخواهد گرفت و چرخه نارضایتی بازتولید میشود.
در این میان، نقش رسانههای داخلی—و بهویژه رسانه ملی—نقشی کلیدی و تعیینکننده است. در جنگ ترکیبی، رسانه صرفاً بازتابدهنده نیست؛ بخشی از میدان نبرد ادراکی است. اگر صداوسیما به روایتهای یکطرفه، تبلیغاتی و غیرقابل باور بسنده کند، عملاً مخاطب را به آغوش رسانههای معاند میراند؛ همانجایی که اتاق عملیات روانی دشمن فعال است. وظیفه رسانه ملی، نه انکار درد مردم و نه سیاهنمایی، بلکه روشنگری روشمند و مستند است: بازتاب صادقانه واقعیت معیشت، تفکیک روشن اعتراض اجتماعی از اغتشاش خشونتمحور، افشای حرفهای اخبار جعلی و عملیات روانی، و ایجاد فضا برای گفتوگوی واقعی با حضور منتقدان دلسوز و کارشناسان مستقل در چارچوب امنیت ملی. تکصدایی، جامعه را منفعل میکند؛ چندصدایی مسئولانه، بازدارندگی مردمی میسازد.
اگر بخواهیم جمعبندی کنیم، پروژه علیه ایران وارد مرحلهای خطرناکتر شده است. از رهبرتراشی و آشوب خیابانی، به سمت مشروعیتبخشی به فشار حداکثری و حتی فروپاشی و تجزیه حرکت کرده است. پاسخ به این پروژه، نه با انفعال ممکن است و نه با تقلیل همهچیز به امنیت سخت. بازدارندگی واقعی، زمانی شکل میگیرد که امنیت ملی با عدالت اجتماعی، مهار الیگارشی، حفظ کرامت انسانی و بازسازی امید اجتماعی پیوند بخورد. در غیاب این پیوند، هر پیروزی امنیتی موقت خواهد بود؛ اما با آن، پروژه بیثباتسازی—حتی در پیچیدهترین فازهایش—به بنبست میرسد.
در چنین شرایطی، که همزمان فشار اقتصادی، جنگ روانی و تهدید نظامی بهصورت آشکار و پنهان علیه ایران اعمال میشود و شمشیر داموکلس جنگ بار دیگر بر فراز کشور نگه داشته شده است، مسئولیت اجتماعی مردم تنها به سطح تحلیل و نقد محدود نمیماند. بازدارندگی واقعی، بدون پشتوانه مردمی شکل نمیگیرد. حفظ روحیه، سلامت روانی و توان عملیاتی نیروهای مسلح، امنیتی و دفاعی کشور—انسانهایی که با جان خود از استقلال، تمامیت ارضی و امنیت شهروندان دفاع میکنند—بخشی جداییناپذیر از دفاع ملی است.
پشتیبانی اجتماعی از این نیروها، صرفاً یک موضع سیاسی نیست؛ یک وظیفه انسانی و ملی است. توجه به خانوادههای آنان، کاستن از نگرانیهای معیشتی و روانی همسران و فرزندانشان، و اطمیناندادن به اینکه جامعه قدردان ایستادگی و فداکاری آنان است، خود بخشی از جبهه مقاومت ملی در برابر پروژه فرسایش و تسلیم است. دشمن، دقیقاً بر خستگی، فرسودگی و انزوای روانی این نیروها حساب کرده است؛ خنثیکردن این محاسبه، بدون مشارکت فعال مردم ممکن نیست.
امروز که نخبگان جنگطلب در ایالات متحده و رژیم صهیونیستی بار دیگر بر طبل تهدید میکوبند و جابهجایی نیروهای نظامی در منطقه را به ابزار فشار سیاسی بدل کردهاند، پیام جامعه ایران باید روشن باشد: استقلال این کشور، با فرسایش و تهدید معاملهپذیر نیست. ایستادگی ملی، نه در هیجان، بلکه در هوشیاری، همبستگی اجتماعی و پیوند آگاهانه میان مردم و نیروهای حافظ امنیت معنا پیدا میکند. تنها در چنین چارچوبی است که پروژههای فشار، جنگ و فروپاشی، پیش از آنکه به مرحله اجرا برسند، از درون خنثی میشوند.
بازدارندگی ملی، نه صرفاً در تجهیزات نظامی، بلکه در پیوند آگاهانه میان جامعه، عدالت اجتماعی و نیروهای حافظ امنیت شکل میگیرد. این پیوند، همان نقطهای است که پروژههای فرسایش، جنگ و فروپاشی، پیش از تحقق، در آن متوقف میشوند.

