
جستاری انتقادی در مبانی نظری و پیامدهای سیاسی موضعگیری مارکسیستی ـ لنینیستی در برابر تجاوز امپریالیستی
حسین برزگر برای مجله جنوب جهانی
بررسی در خاستگاه سیاسی مدعیان نوساخته: نقدی بر قلمفرساییهای چلبی های «چپ» در آستانه تجاوز امپریالیستی
در بحبوحهای که امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم بینالملل، سودای تجاوز نظامیِ گسترده و دگرباره به خاک ایران را در سر میپرورانند، در تارنماهای موسوم به «چپ»، شاهد خزشِ انبوهِ مدعیانی هستیم که همچون حشرات موذی از منافذ خویش برون جسته و سیلابی از برچسبهای موهوم نظیر «چپ ضدامپریالیستی»، «چپ محور مقاومت» و ده ها عنوان مجعول دیگر را نثار کمونیستهایی میکنند که تن به فرومایگی و تنفروشیِ سیاسیِ آنان ندادهاند.
پرسش بنیادین اینجاست: این مدعیانِ مارکسشناس، تا به امروز در کدام زوایای تاریک غنوده بودند و چرا درست در لحظهای که آمریکا عزمِ براندازیِ خانمانِ ایرانیان را کرده است، بسان ششلولبندهای اجارهای دست به قلم بردهاند؟ چه شده است که اینان، ساعاتِ بحرانیِ کنونی را برای افاضهی فضل برگزیدهاند؛ آن هم در شرایطی که به سبب مداخلات امپریالیستها و پادوهای داخلیشان، شکافی عمیق میان حاکمیت و بخشی از مردم دهان گشوده و خون هزاران بیگناه بر سنگفرشهای خیابانهای میهن، همچنان گرم و جوشان است؟
پاسخ از منظر من به غایت روشن است: هراس از آنکه مبادا موضعگیریِ چپِ واقعی و انقلابی در برابر تهاجم خارجی، مانع از آن شود که آنان نانِ «دموکراسیخواهی» و «حقوق بشرِ» فرمایشیِ خود را در تنورِ داغِ ترامپیسم بچسبانند. در ادامه، نقدی موجز بر «فضلفروشیهای» مندرج در این رنگیننامههای مدعیِ چپ ارائه خواهم داد.
موضعگیریهایی که در برابر تهاجم نظامی قدرتهای امپریالیستی اتخاذ میشوند، همواره یکی از حساسترین عرصههای کشمکش فکری در میان جریانهای چپ بوده است [1][2]. در شرایط کنونی که جمهوری اسلامی ایران هدف تهدیدات و احتمالاً حملات نظامی ایالات متحده آمریکا و متحدانش از جمله رژیم اسرائیل قرار گرفته، این پرسش با شدت بیشتری مطرح میشود: آیا دفاع از کشوری که دولتش استبدادی، سرکوبگر و متکی بر سرمایهداری دولتی است، با اصول مارکسیسم سازگار است؟ آیا چنین دفاعی به معنای تأیید حاکمیت داخلی و چشمپوشی از استثمار طبقاتی است؟
متنی که در این گزارش مورد بررسی قرار میگیرد، ادعا میکند که «چپ ضدامپریالیستی» در واقع ساختاری ایدئولوژیک و تهی از محتوای واقعی مبارزه طبقاتی است؛ ساختاری که با تمرکز بر دشمن خارجی، مناسبات سرمایهداری داخلی را مسکوت میگذارد و در نتیجه، به ابزار مشروعیتبخشی به حاکمیتهای اقتدارگرا بدل میشود [3]. این ادعا، در حالی مطرح میشود که خود را در امتداد نقد مارکسیستی معرفی میکند و از مفاهیمی چون «هیجدهم برومر لویی بناپارت» مارکس و تحلیل لنین از امپریالیسم بهره میبرد [4][5].
اما آیا این استناد به متون کلاسیک مارکسیسم، درست و دقیق است؟ آیا مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو واقعاً چنین موضعی را در برابر تجاوز امپریالیستی اتخاذ کردهاند؟ آیا تأکید بر اولویت مبارزه با تهاجم خارجی در شرایط مشخص، به معنای فراموشی مبارزه طبقاتی است؟
جابهجایی در منطق تحلیل: از ماتریالیسم تاریخی به روانشناسی سیاسی
نخستین آسیب ساختاری در متن مورد نقد، روش شناختی است. نویسنده با نامگذاری «چپ ضدامپریالیستی» بهمثابه یک برساختهی ایدئولوژیک، آن را با انگیزههای روانشناختی توضیح میدهد: «کمبود ذاتی»، «تردید» و «لاپوشانی». این رویکرد، از همان آغاز با اصول بنیادین ماتریالیسم تاریخی در تعارض است. مارکس و انگلس بارها تأکید کردهاند که تحلیل کمونیستی، تحلیل مناسبات عینی و جایگاههای طبقاتی است، نه کاوش در نیات و حالات ذهنی افراد یا گروهها [1].
فروکاستن یک موضع سیاسی ـ تاریخی به عقده یا اضطراب هویتی، دقیقاً همان لغزشی است که نقد مارکسی را از تحلیل مادی جامعه به نقد اخلاقی و روانشناسانه تنزل میدهد. در نقد مارکس از سوسیالیسم خردهبورژوایی، او با شدت از این نوع روانشناسیکردن موضعهای طبقاتی پرهیز میکند و بر تحلیل موقعیت عینی طبقات در مناسبات تولید تأکید دارد. جابهجا کردن تحلیل مادی با تفسیر روانشناختی، نخستین نشانهی فاصلهگیری از منطق ماتریالیستی است.
دومین و شاید مهمترین آسیب در متن مورد نقد، دوگانهسازی میان مبارزهی ضدامپریالیستی و مبارزهی طبقاتی است. نویسنده ادعا میکند که هرگونه اولویتدادن به مبارزه با تجاوز خارجی، الزاماً به معنای چشمپوشی از استثمار داخلی است. این ادعا، نه تنها غیرمارکسیستی، بلکه در تعارض آشکار با کل تجربهی تاریخی جنبش کارگری و انقلابی است.
مارکس در نوشتههای خود دربارهی ایرلند، بهوضوح نشان میدهد که چگونه رهایی ملی ایرلند و مبارزهی طبقهی کارگر انگلستان بهیکدیگر پیوند خوردهاند [1][6]. در ابتدا، مارکس و انگلس تصور میکردند که رهایی ایرلند از طریق پیروزی جنبش کارگری در انگلستان محقق خواهد شد. اما در دهههای بعد، با مشاهدهی روند تحولات، موضع خود را تغییر دادند و به این نتیجه رسیدند که برعکس، رهایی ایرلند پیششرط پیروزی طبقهی کارگر انگلستان است [1][6].
مارکس در نامهای در سال ۱۸۶۹ مینویسد که طبقهی کارگر انگلستان بدون حمایت از جدایی ایرلند، هرگز قادر به رهایی خود نخواهد بود [1]. این حکم، بهروشنی نشان میدهد که مبارزهی طبقاتی و مبارزهی ضداستعماری نه متضاد، بلکه در شرایط مشخص تاریخی، درهمتنیدهاند و یکی پیششرط دیگری است. مارکس نه تنها از رهایی ملی ایرلند حمایت میکند، بلکه آن را بهعنوان «اهرمی» برای انقلاب اجتماعی در انگلستان و اروپا میبیند.
لنین و حق ملتها در تعیین سرنوشت: تمایز دیالکتیکی میان دفاع و تأیید
لنین این پیوند را به سطحی بسیار عمیقتر ارتقا میدهد. در آثار او، بهویژه در بحث حق ملتها در تعیین سرنوشت خویش، تأکید میشود که سوسیالیستها و کمونیستها موظفاند حتی از دولتها و جنبشهای غیرپرولتری در برابر تجاوز امپریالیستی دفاع کنند، بیآنکه ذرهای از استقلال طبقاتی خود دست بکشند [2].
لنین در مقاله «انقلاب سوسیالیستی و حق ملتها در تعیین سرنوشت» مینویسد: «سوسیالیسم پیروزمند باید دموکراسی کامل را محقق سازد و در نتیجه، نه تنها برابری کامل ملتها را به ارمغان آورد، بلکه حق ملتهای تحت ستم به تعیین سرنوشت، یعنی حق جدایی سیاسی آزاد را نیز اعمال کند. احزاب سوسیالیست که در تمام فعالیتهای خود، چه اکنون و چه در طول انقلاب و پس از پیروزی آن، ثابت نکنند که ملتهای بردگیشده را آزاد خواهند کرد و روابط خود را با آنان بر پایهی اتحاد آزادانه برقرار خواهند نمود، به سوسیالیسم خیانت میکنند» [2].
لنین صراحتاً میگوید که سوسیالیستها باید «از عناصر انقلابیتر در جنبشهای بورژوا ـ دموکراتیک رهاییبخش ملی در این کشورها حمایت قاطع کنند و از شورش آنها ـ و در صورت لزوم، از جنگ انقلابیشان ـ علیه قدرتهای امپریالیستی که آنها را سرکوب میکنند، پشتیبانی نمایند» [2].
این موضع لنین، تمایز دقیقی میان «دفاع» و «تأیید» قائل میشود. دفاع از یک کشور تحت تهاجم، بهمعنای تأیید ساختار طبقاتی آن نیست، بلکه بهمعنای تشخیص تضاد اصلی در یک مقطع تاریخی معین است. نویسندهی متن مورد نقد، آگاهانه یا ناآگاهانه، این تمایز دیالکتیکی را حذف میکند و بهجای آن، یک معیار انتزاعی و فرازمانی مینشاند که در آن، هرگونه دفاع از کشوری که دولتش سرمایهداری است، به معنای خیانت به طبقهی کارگر تلقی میشود.
مائو و تشخیص تضاد اصلی: درسهای چین انقلابی
تجربهی چین انقلابی و تحلیلهای مائو تسهدون اهمیت تعیینکننده دارد. مائو در اثر معروف خود «دربارهی تضاد» بهصراحت نشان میدهد که در جوامع نیمهاستعماری و نیمهفئودالی، تضاد اصلی میتواند میان ملت و امپریالیسم قرار گیرد، بیآنکه تضاد طبقاتی حذف شود [7][8].
مائو توضیح میدهد که در چین، تضاد اصلی پیش از حملهی ژاپن، تضاد میان طبقات بود. اما بهمحض حملهی امپریالیسم ژاپن، این تضاد اصلی موقتاً به تضاد فرعی تنزل یافت و تضاد جدید اصلی، تضاد میان ملت و امپریالیسم مهاجم شد [7]. در این شرایط، تقریباً همهی طبقات کشور میتوانند علیه تهاجم متحد شوند.
مائو بارها تأکید میکند که بدون شکست امپریالیسم، هیچ چشماندازی برای دگرگونی سوسیالیستی وجود ندارد [9]. متن مورد نقد، با نادیدهگرفتن این سنت عظیم، بهگونهای سخن میگوید که گویی هرگونه تأکید بر دفاع ملی، خیانت به طبقهی کارگر است. این ادعا، نه تنها با تجربهی تاریخی انقلاب چین در تعارض است، بلکه با کل منطق دیالکتیکی مائو در تشخیص تضادهای اصلی و فرعی نیز ناسازگار است.
جای خالی «تجاوز» در تحلیل: فرار از واقعیت عینی
نکتهی اساسیتر، جای خالی تحلیل از «تجاوز» در متن است. نویسنده از امپریالیسم سخن میگوید، اما لحظهای که این امپریالیسم به شکل بمب، محاصره، ترور و ویرانی عینی ظاهر میشود، تحلیل او ناگهان به سکوت یا نسبیگرایی میگراید. در شرایط حملهی نظامی ایالات متحده آمریکا و همپیمانانش، از جمله دولت اسرائیل، به ایران، تضاد اصلی، تضاد میان ملت تحت تهاجم و امپریالیسم مهاجم است.
این دقیقاً همان چیزی است که استالین در نقد تروتسکیسم و نظریهی «انقلاب دائمی» به آن اشاره میکند: ناتوانی در تشخیص تضاد اصلی و تبدیل سیاست انقلابی به یک انتزاع دائمی [10][11][12]. تروتسکی با رد امکان ساختن سوسیالیسم در یک کشور و با تأکید بر ضرورت گسترش انقلاب به سراسر جهان، عملاً دفاع از اتحاد جماهیر شوروی در برابر تهدیدات امپریالیستی را نسبی میکرد [10][13].
استالین در نقد این موضع تأکید میکند که «انقلاب دائم» تروتسکی، با نادیدهگرفتن امکانات عینی و شرایط تاریخی مشخص، به یک «ناامیدی دائم» بدل میشود [14]. هر تحلیلی که واقعیت عینی تجاوز را به حاشیه براند، عملاً در خدمت متجاوز قرار میگیرد، حتی اگر در پوشش واژگان رادیکال عرضه شود.
استناد گزینشی به «هیجدهم برومر»: تحریف مفهوم بناپارتیسم
نویسنده با استناد گزینشی به «هیجدهم برومر لویی بناپارت» مارکس، از مفهوم استقلال ظاهری دولت بهره میگیرد تا هرگونه صفبندی در برابر امپریالیسم را به «بناپارتیسم» فروبکاهد [15][5]. این استناد، تحریفی آشکار است. مارکس در آن اثر، نه هر دولت مقتدری را، بلکه شکلی خاص از توازن قوای طبقاتی را تحلیل میکند که در آن، بورژوازی و پرولتاریا هر دو موقتاً ناتوان از اعمال هژمونیاند [15].
مارکس نشان میدهد که چگونه در فرانسهی قرن نوزدهم، لویی بناپارت با بهرهگیری از این خلأ قدرت، توانست خود را بهعنوان نمایندهی همهی طبقات معرفی کند و قدرت اجرایی را بهصورت مستقل از جامعه مدنی سازمان دهد. اما این تحلیل، مختص شرایط خاص فرانسهی دوران بناپارت است و تعمیم آن به شرایطی که یک کشور پیرامونی هدف تجاوز مستقیم قدرتهای امپریالیستی است، قیاسی نادرست است.
مارکس هرگز نگفت که در چنین شرایطی، پرولتاریا باید بیطرف بماند یا شکست کشور خود را بهنام «خلوص طبقاتی» بپذیرد. برعکس، تجربهی تاریخی نشان میدهد که مارکس و انگلس همواره از مبارزات رهاییبخش ملی در برابر استعمار حمایت کردهاند، حتی زمانی که رهبری این مبارزات در دست نیروهای غیرپرولتری بوده است.
سرمایهداری دولتی و امکان مقاومت: نقد ادعای ناتوانی ذاتی
ادعای محوری نویسنده مبنی بر اینکه دولتهای سرمایهداری دولتی «ذاتاً» قادر به ضدامپریالیستیبودن نیستند، نیز نیازمند نقد جدی است. نویسنده با استناد به نوشتههای انگلس، ادعا میکند که مالکیت دولتی ابزار تولید، ماهیت سرمایهدارانهی آنها را لغو نمیکند [3][16]. این ادعا تا حدودی درست است، اما نتیجهگیری نویسنده از آن، نادرست است.
انگلس در «سوسیالیسم خیالی و سوسیالیسم علمی» مینویسد که مالکیت دولتی در چارچوب دولت بورژوایی، سرمایهداری را از میان نمیبرد، بلکه آن را به اوج میرساند [3][16]. اما او این هشدار را در چارچوب دولت بورژوایی مطرح میکند، نه در شرایطی که یک کشور پیرامونی در برابر تجاوز امپریالیستی قرار دارد.
لنین اما نشان میدهد که دولت میتواند، بسته به ماهیت طبقاتی و جهتگیری تاریخیاش، به ابزار مقاومت در برابر امپریالیسم بدل شود، حتی اگر هنوز سوسیالیستی نباشد. تمایز میان «ناتوانی از گذار به سوسیالیسم» و «ناتوانی از مقاومت در برابر امپریالیسم» عمداً در متن حذف شده است. یک دولت میتواند در عین حال که سرمایهداری است و به سوسیالیسم نرسیده، همچنان در برابر امپریالیسم مقاومت کند و منافع ملی را در مقابل تجاوز دفاع نماید.
پیامد عملی: بیطرفی در خدمت قویتر
خطرناکترین پیامد این تحلیل، نتیجهی عملی آن است: اگر هر دولتی که سرمایهداری است، الزاماً همدست امپریالیسم تلقی شود، آنگاه در لحظهی تجاوز، چپ یا باید سکوت کند یا بهطور ضمنی شکست کشور را بپذیرد. این همان موضعی است که لنین آن را «انترناسیونالیسم دروغین» مینامد؛ موضعی که در عمل به ناسیونالیسم امپریالیستی قدرتهای بزرگ خدمت میکند [2][17].
لنین در دوران جنگ جهانی اول، موضع «شکستگرایی انقلابی» را پیش گرفت، یعنی ترجیح شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی [17][18]. اما این موضع، تنها در شرایطی معنادار است که جنگ، جنگی میان قدرتهای امپریالیستی باشد که برای تقسیم مجدد جهان میجنگند. در چنین شرایطی، طبقهی کارگر هیچ منفعتی در پیروزی دولت خودی ندارد و باید جنگ امپریالیستی را به جنگ داخلی تبدیل کند [18].
اما این موضع را نمیتوان به شرایطی تعمیم داد که یک کشور پیرامونی هدف تجاوز مستقیم یک قدرت امپریالیستی است. در چنین شرایطی، شکست کشور به معنای تحکیم سلطهی امپریالیستی، نابودی استقلال ملی و تشدید استثمار است. لنین هرگز چنین نتیجهگیری نکرد و برعکس، از حق ملتها در دفاع از خود در برابر تجاوز دفاع کرد.
امپریالیسم: مرحلهای از سرمایهداری یا سیاست خارجی؟
نویسنده ادعا میکند که «چپ ضدامپریالیستی» امپریالیسم را صرفاً بهعنوان یک نیروی استعمارگر مداخلهگر میبیند، نه بهمثابهی مرحلهای از تکامل سرمایهداری جهانی. این نقد اگر مکانیکی مورد استفاده قرار نگیرد تا حدودی درست است، اما نتیجهگیری نویسنده از آن نادرست است. لنین در «امپریالیسم، بالاترین مرحلهی سرمایهداری» پنج ویژگی اصلی امپریالیسم را برمیشمارد: تمرکز تولید و سرمایه، ادغام سرمایهی بانکی و صنعتی، اهمیت فزایندهی صدور سرمایه، شکلگیری اتحادیههای انحصاری سرمایهداران، و تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ سرمایهداری [4][19][20].
اما این تعریف اقتصادی از امپریالیسم، به معنای نادیدهگرفتن بُعد نظامی و سیاسی آن نیست. لنین بهوضوح نشان میدهد که امپریالیسم در مرحلهی نهایی، به جنگ، اشغال، استعمار و تجاوز نظامی منجر میشود [4]. فهم امپریالیسم بهعنوان مرحلهای از سرمایهداری، نه تنها با مخالفت با تجاوز نظامی آن تعارضی ندارد، بلکه ضرورت این مخالفت را روشنتر میکند.
چپ ضدامپریالیستی واقعی
چپ ضدامپریالیستی واقعی، آنگونه که مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو فهمیدهاند، چپی است که همزمان و دیالکتیکی، هم با استثمار داخلی و هم با سلطهی خارجی میجنگد، اما در لحظهی هجوم امپریالیسم، بدون لکنت و تردید، در کنار ملت تحت تهاجم میایستد [1][2][7]. این موضع، نه به معنای تأیید ساختار طبقاتی دولت مورد تهاجم، بلکه به معنای تشخیص تضاد اصلی در مقطع تاریخی معین است.
متن مورد نقد، با همهی ژستهای مارکسیستیاش، نه دفاعی از طبقهی کارگر، بلکه دفاعی نظری از بیطرفی در برابر تجاوز است. بیطرفیای که در جهان واقعی، همواره به سود قویتر تمام میشود. هر چیزی جز این، نه رادیکالیسم، بلکه بازتولید ایدئولوژیک همان نظمی است که ادعای نقدش را دارد.
منابع:
[1] MARX AND ENGELS ON IRELAND – CHAPTER ONE
[2] Lenin: The Socialist Revolution and the Right of Nations to Self …
[3] State ownership https://en.wikipedia.org/wiki/State_ownership
[4] Imperialism, the Highest Stage of Capitalism – Wikipedia
[5] The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte
[6] Engels, Marx & the “Irish Question” – Socialist Party
[7] On Mao and Contradictions – Politsturm
[8] Maoism: Counter-Revolution in Disguise – New Worker
[9] Maoist Science of National Liberation – Monthly Bolan Voice
[10] Permanent revolution
[11] Stalin on Trotsky.Permanent.rev
[12] 1924: Trotskyism or Leninism?
[13] Trotsky’s theory of permanent revolution: A Leninist critique
[14] Trotsky, revolutions and the constitution of original “ …
[15] Autonomy or heteronomy of the State?
An enquiry into the political theory of The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte by Karl Marx
[16] What does state ownership have to do with socialism?
[17] Select language
[18] Revolutionary defeatism – Wikipedia
[19] Lenin’s Five Point Definition of the Economic Aspects …
[20] VII. IMPERIALISM AS A SPECIAL STAGE OF CAPITALISM
[21] Condition of the Working Class in England
[22] Ireland: The Lever of Social Revolution
[23] For a United Irish Workers Republic! | Spartacist (English …
[24] Question about Marx & Engels on the Polish/Irish Questions
[25] On Lenin and the Right to National Self-Determination
[26] The Practical Wisdom of Mao Zedong’s «On Contradiction»
[27] The Contradiction of Trotsky
[28] Lenin: Imperialism, the Highest Stage of Capitalism
[29] [PDF] IMPERIALISM, THE HIGHEST STAGE OF CAPITALISM
[30] Imperialism, the highest stage of capitalism (study guide)

