
رسانههای غربی و ساختار تولید رضایت عمومی برای جنگافروزی
دیمیتری لاسکاریس
ترجمه و تألیف مجله جنوب جهانی
در روز سی و یکم ژانویه سال دوهزار و بیست و شش، نشریه گاردین مقالهای منتشر ساخت که میتوان آن را نمونهای کامل از چگونگی دستکاری افکار عمومی توسط رسانههای بزرگ غربی برای توجیه جنگهای تجاوزکارانه دانست. این گزارش تحلیلی به بررسی عمیق ساختار، محتوا، و حذفیات عمدی این مقاله میپردازد تا نشان دهد چگونه نهادهای رسانهای در خدمت نخبگان سیاسی و نظامی، زمینهسازی روانی برای پذیرش خشونت دولتی را انجام میدهند.
ساختار قدرت پشت تولید محتوا
مقاله مورد بحث توسط دو روزنامهنگار نوشته شده که جایگاه آنها در نظام طبقاتی رسانهای غرب بسیار گویاست. نویسنده نخست، پاتریک وینتور، بیش از سی سال سابقه فعالیت در گاردین دارد و از خانوادهای با نفوذ عمیق در دستگاه رسانهای و آکادمیک بریتانیا برخاسته است. خواهر وی سردبیر نشریه معروف ووگ بوده، پدرش سردبیر روزنامه ایوینینگ استاندارد لندن، و جدش استاد حقوق در دانشگاه هاروارد. خود وینتور نیز تحصیلات خود را در دانشگاه آکسفورد به پایان رسانده و ارتباطات عمیقی با نخبگان حزب کارگر بریتانیا دارد – همان حزبی که در کنار ایالات متحده، جنگ تجاوزکارانه علیه عراق را رهبری کرد و اکنون به تمامی از نسلکشی رژیم اسرائیل در سرزمینهای اشغالی فلسطین پشتیبانی میکند.
نویسنده دوم، اندرو راث، خبرنگار امور جهانی گاردین در واشنگتن است که تحصیلات خود را در دانشگاه استنفورد – یکی از مراکز تولید نخبگان آمریکایی – گذرانده است. این پیشینههای اجتماعی و آموزشی نه تنها تصادفی نیستند، بلکه نشاندهنده یک الگوی سیستماتیک در ساختار رسانهای غرب هستند: افرادی که در درون همان طبقه حاکمه پرورش یافتهاند، به تولید روایتهایی میپردازند که منافع همین طبقه را خدمت میکنند.
مقاله گاردین در هسته خود این پیام را به مخاطب القا میکند: دونالد ترامپ از ایران میخواهد که محدودیتهای سختگیرانهای را بر برنامه هستهای خود بپذیرد. در صورت عدم همکاری تهران با این خواستهها، ترامپ چارهای جز حمله نظامی مجدد به این کشور نخواهد داشت. در همین حال، بر اساس ادعای فعالان گمنام، دولت ایران به تازگی سی هزار نفر از مردم خود را قتلعام کرده و اکنون در وضعیت ضعف شدید به سر میبرد، اما با وجود قرار گرفتن در این موقعیت آسیبپذیر، همچنان از مذاکره با سلاحی که به سوی سرش نشانه رفته، سرباز میزند.
این چارچوب روایی به دقت طراحی شده است تا مسئولیت بحران را بر دوش ایران بگذارد و هرگونه اقدام نظامی آمریکا را به عنوان واکنشی ضروری و موجه جلوه دهد. در این ساختار، ایران نه تنها خردگریز و غیرمنطقی توصیف میشود، بلکه با تصویرسازی از قتلعام ادعایی گسترده داخلی، به شیطانی خونریز تبدیل میشود که سرنگونی آن امری اخلاقی است.
در چهار بند آغازین مقاله، نویسندگان بر ادعای ترامپ مبنی بر خطر برنامه هستهای ایران تمرکز میکنند و این پیام را تکرار میکنند که زمان در حال اتمام است و ناوگان نظامی عظیم آمریکا با قدرت، شور و هدفمندی بالا در حال حرکت به سوی ایران است. ترامپ در بیانیهای در رسانههای اجتماعی تأکید میکند که این ناوگان بزرگتر از آن چیزی است که پیش از سرنگونی نیکلاس مادورو به ونزوئلا فرستاده شد و آماده انجام ماموریت خود با سرعت و در صورت لزوم با زور است.
اما در تمامی سی و یک بند این مقاله طولانی، نویسندگان حتی یک واقعیت تاریخی یا سیاسی را ذکر نمیکنند که خواننده را به تردید در صداقت ترامپ درباره دلایل تهدید نظامی علیه ایران سوق دهد. این حذفیات عمدی، بخش محوری از ساختار تولید رضایت هستند.
واقعیت نخست این است که رهبر ایران در سال دوهزار و سه میلادی فتوایی صادر کرد که تولید و استفاده از هرگونه سلاح کشتار جمعی را حرام اعلام کرد. صرفنظر از هر قضاوتی درباره آیتالله خامنهای، همه شواهد نشان میدهد که ایشان فردی عمیقاً مذهبی است و فتواای او توسط پیروانش جدی گرفته میشود.
دوم اینکه، سازمانهای اطلاعاتی غربی سالها پیش تأیید کردهاند که ایران نه تنها سلاح هستهای ندارد، بلکه حتی تلاشی برای ساخت آن نمیکند. این یافتهها بارها و بارها تکرار شدهاند و هیچگاه مورد تردید جدی قرار نگرفتهاند.
سوم، دولت ایران در دوران ریاستجمهوری دوم باراک اوباما به برنامه اقدام جامع مشترک پیوست که ایران را متعهد ساخت غنیسازی اورانیوم را به زیر چهار درصد – بسیار پایینتر از سطح قابل استفاده برای تسلیحات – محدود کند. در همان زمان که ترامپ به کاخ سفید راه یافت، آژانس بینالمللی انرژی اتمی – که دستکم در سطح رهبری خود موضعگیری نسبتاً خصمانهای نسبت به ایران داشته – تأیید کرد که ایران به تعهدات خود عمل میکند.
با وجود این تأییدیه، ترامپ اندکی پس از ورود به کاخ سفید در اوایل سال دوهزار و هفده، این توافق را یکجانبه لغو کرد. حتی پس از این خروج غیرقانونی از توافق، ایران تا سال گذشته همچنان بازرسیهای بسیار دقیق و نفوذی آژانس اتمی را پذیرفت. تهران تنها پس از آن این بازرسیها را متوقف کرد که اسرائیل و ایالات متحده جنگ تجاوزکارانهای را علیه ایران آغاز کردند – درست در ژوئن سال گذشته، زمانی که ایران در حال مذاکره با واشنگتن درباره برنامه هستهای خود بود.
با در نظر گرفتن اینکه ترامپ بدون هیچ توجیهی توافق هستهای را در حالی که ایران به آن پایبند بود لغو کرد، پذیرش ایران برای مذاکره درباره محدودیتهای بیشتر در دوران دوم ریاستجمهوری ترامپ، امتیازی بسیار بزرگ محسوب میشد. اما با وجود این امتیاز عظیم، رژیمهای ترامپ و نتانیاهو باز هم به ایران حمله کردند.
در نهایت، خود ترامپ تنها شش ماه پیش و پس از آن بارها ادعا کرد که حملات آمریکا در ژوئن سال گذشته، برنامه هستهای ایران را نابود کرده است. اما او هیچ مدرک قابل اعتمادی ارائه نداده که نشان دهد این برنامه از آنچه او ادعای نابودیاش را میکند، بازیابی شده است.
همانطور که بیان شد، وینتور و راث هیچیک از این واقعیات را در مقاله طولانی سی و یک بندی خود ذکر نمیکنند. اگر این کار را میکردند، هر خواننده منطقی نسبت به ادعای ترامپ مبنی بر اینکه وی به دلیل نگرانی از برنامه هستهای ایران در حال بررسی حمله مجدد است، بسیار شکاک میشد.
نزدیکترین چیزی که وینتور و راث به ابراز شک نسبت به ادعاهای ترامپ میرسند، در یک بند است که در آن مینویسند: این واضحترین نشانه ترامپ تا به امروز بود که وی در حال برنامهریزی برای حمله نظامی است، در صورتی که ایران از مذاکره درباره آینده برنامه هستهای خود امتناع کند. این پست – اشاره به پیام ترامپ در رسانههای اجتماعی – همچنین نشاندهنده تغییری چشمگیر در توجیه کاخ سفید برای اعزام گروه رزمی ناو هواپیمابر به منطقه است: از خشم نسبت به کشته شدن تظاهرکنندگان، به سرنوشت برنامه هستهای تهران.
واژه «چشمگیر» تنها و تنها بیان شکی است که در تمامی این مقاله طولانی درباره توجیه ترامپ برای تهدید به جنگ ویرانگر دیگری علیه ایران خواهید یافت. این میزان از شک، برای موضوعی به این حساسیت و با چنین پیامدهای انسانی و حقوقی گسترده، کاملاً ناکافی و تقریباً توهینآمیز است.
اما بدتر از همه این حذفیات، وینتور و راث حتی با یک کلمه به این واقعیت اشاره نمیکنند که تنها کشور در منطقه غرب آسیا که واقعاً سلاحهای هستهای دارد، اسرائیل است. آنها همچنین ذکر نمیکنند که اسرائیل تنها کشور در این منطقه است که هرگز عضو پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای نبوده و هیچگاه بازرسی مستقل از تأسیسات هستهای خود را مجاز نشمرده است.
با در نظر گرفتن این واقعیت و فساد نسلکشانه تکاندهنده رژیم اسرائیل، دولتهای غربی – و در واقع هر انسانی بر روی این کره زمین – دلیل بسیار بیشتری برای نگرانی درباره برنامه هستهای اسرائیل دارند تا درباره برنامه هستهای ایران. آیا هیچ دولت غربی به رژیم اسرائیل که مرتکب نسلکشی است تهدید میکند که اگر سلاحهای هستهای خود را کنار نگذارد، اقدام خواهد کرد؟ خیر، برعکس. دولتهای غربی به هر شکل ممکن از اسرائیل حمایت کرده و آن را تا دندان مسلح ساختهاند – از جمله دولت استارمر که دولت حزب کارگر است، همان حزبی که وینتور با نخبگان آن ارتباط نزدیک دارد.
شاید بزرگترین کلاهبرداری عدم اشاره حتی یک کلمه به حقوق بینالملل است. حتی اگر ترامپ صادقانه باور داشته باشد که ایران در حال تلاش برای تولید سلاح هستهای است، و حتی اگر این باور منطقی باشد، باز هم هیچ توجیه قانونی برای آغاز حمله مسلحانه به ایران ندارد.
کمی فکر کنید: اگر توسعه سلاح هستهای توسط یک کشور به خودی خود، توجیه قانونی برای حمله مسلحانه باشد، پس ایران کاملاً حق داشت به اسرائیل حمله کند، و همینطور هر کشور دیگری در جهان. در واقع، کشورها حق داشتند به هر کشور دارای سلاح هستهای حمله کنند، اگر مالکیت سلاح اتمی به تنهایی دلیل توجیه حمله مسلحانه بود.
بدون هیچ شکی، صرفنظر از حقیقت درباره برنامه هستهای ایران، اولین حمله اسرائیلی-آمریکایی به ایران نقض منشور سازمان ملل بود و جرم تجاوز را تشکیل داد. و بدون هیچ تردید معقولی، حمله مجدد دیگری از این نوع که بر ادعای واهی توسعه سلاح هستهای توسط ایران استوار باشد، نیز نقض منشور سازمان ملل و جرم تجاوز خواهد بود – همان جرمی که دادگاههای نورنبرگ آن را «جرم جرمها» نامیدند.
در مقاله خود، وینتور و راث به سادگی حقوق بینالملل را کاملاً نادیده میگیرند. آنها چیزی درباره غیرقانونی بودن آشکار حملات و تهدیدهایی که اکنون از سوی رژیمهای ترامپ و نتانیاهو صادر میشود، نمیگویند. باید یادآوری کنم که پاتریک وینتور سردبیر دیپلماتیک گاردین است، فردی که در دانشگاه آکسفورد آموزش دیده و بیش از سی سال برای گاردین کار کرده است – کسی که از او انتظار میرود دستکم درک ابتدایی از حقوق بینالملل مربوطه و همچنین درک پایهای – بلکه میتوانم بگویم جزئی – از مذاکرات و توافقات مختلفی داشته باشد که در طول سالها میان ایران و دولتهای غربی درباره برنامه هستهایاش انجام شده یا تلاش شده است.
او نمیتواند به بیاطلاعی پناه ببرد، و اگر بیاطلاع است، به عنوان سردبیر دیپلماتیک در جای خود نیست، چه برسد به اینکه به عنوان روزنامهنگاری درباره امور بینالمللی در هر زمینهای اظهارنظر کند.
خامه روی کیک این فساد، ادعای بیپایه مقاله است که نیروهای امنیتی ایران سی هزار نفر را در جریان اعتراضات اخیر کشتهاند. نویسندگان مینویسند: فعالان میگویند بیش از سی هزار نفر در جریان ناآرامیهای اخیر کشته شدند. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه آمریکا، روز چهارشنبه در مجلس سنا گفت که هزاران نفر کشته شدهاند و اعلام کرد که دولت ایران احتمالاً به ضعیفترین حالت خود از زمان انقلاب هزار و نهصد و هفتاد و نه رسیده است.
این فعالان چه کسانی هستند؟ ما به سادگی نمیدانیم. چه مدارکی برای حمایت از ادعای خود مبنی بر اینکه نیروهای امنیتی ایران ظرف چند هفته سی هزار نفر را قتلعام کردند، ارائه دادهاند؟ ما به سادگی نمیدانیم.
در نظر بگیرید که این رقم تقریباً نزدیک به نصف برآورد وزارت بهداشت رسمی در نوار غزه از تعداد افرادی است که طی دو سال گذشته توسط اسرائیل کشته شدهاند. همه ما تصاویر تخریب کامل غزه توسط اسرائیل را دیدهایم. این رژیم نود درصد آن را به معنای واقعی کلمه با خاک یکسان کرده است، و پیش از آغاز این جنون نسلکشانه، غزه یکی از پرتراکمترین مناطق جهان بود.
اگر این همه زمان و این همه تخریب لازم بود تا اسرائیل کمی بیش از هفتاد هزار نفر را در این بخش پرتراکم از جهان بکشد، چگونه میتوانیم ادعای اینکه نیروهای امنیتی ایران ظرف چند روز سی هزار نفر را قتلعام کردند، جدی بگیریم؟
در هر صورت، بر عهده این روزنامهنگاران – همانطور که خودشان خود را مینامند – است که در لحظهای که مقالهای مینویسند که بر نظرات بسیاری از مردم درباره تهدیدات علیه ایران تأثیر خواهد گذاشت، دستکم مقداری مدرک ارائه دهند، کشف کنند این افراد چه کسانی هستند، یا لااقل نوعی شواهد مستقل و معتبر برای حمایت از ادعای خود ارائه دهند.
اما همانطور که گفته شد، هیچ مدرکی ارائه نشده و حتی ذرهای تردید نسبت به ادعاهای مطرح شده در این مقاله وجود ندارد. آشکار است که وینتور و راث در اینجا در حال شیطانسازی از دولت ایران هستند تا خوانندگانشان خواستار برکناری آن شوند.
باید به خاطر داشت که گاردین به طور کلی نسبت به ترامپ بسیار خصمانه است. به عنوان مثال، تلاشهای ادعایی ترامپ برای پایان دادن به جنگ در اوکراین را به شدت انتقاد کرده است، اگرچه همه شواهد نشان میدهد که ترامپ واقعاً نمیخواهد جنگ را پایان دهد، بلکه در حال تشدید آن است و به پایگاه انتخاباتی خود درباره نیات واقعیاش در اوکراین دروغ میگوید، زیرا بخش بزرگی از پایگاه او خواستار پایان جنگ در اوکراین است و وی بسیار نگران عملکرد حزب جمهوریخواه در انتخابات میاندورهای است.
اما زمانی که رئیسجمهور آمریکا تهدید میکند که جنگ تجاوزکارانه جدیدی را در جهان غیرغربی علیه کشوری آغاز کند که از تمکین به خواستههای واشنگتن سرباز میزند، روزنامهنگاران متقلب گاردین توانایی خود را برای تفکر انتقادی و شک سالم رها میکنند.
با جمع کردن همه اینها، این مقاله بسیار بدتر از شکست روزنامهنگاری است. این مقاله چیزی کمتر از کلاهبرداری روزنامهنگاری نیست.
تصویر بزرگتر: گاردین و نیویورک تایمز به عنوان مخربترین نهادهای رسانهای
در دنیای رسانههای انگلیسیزبان، گاردین و نیویورک تایمز مخرب ترینرسازمان رسانهای هستند. چرا این را میگویم؟ زیرا نیویورک تایمز و گاردین ادعای ترقیخواهی دارند و طی سالها و دههها گزارشدهی و در بخشهای پیشین تاریخ خود، بیشتر به حقیقت گرایش داشته و نسبت به نخبگان انگلیسی-آمریکایی و جنگهای تجاوزکارانهشان انتقادی بودهاند.
آنها اعتبار معینی، سطح معینی از قابلیت اعتماد در انتهای ترقیخواه طیف سیاسی در سراسر جهان غرب – دستکم در جهان غربی انگلیسیزبان – کسب کردهاند. و آنها این اعتبار را بیرحمانه سوءاستفاده میکنند تا افرادی که به چپ یا شاید مرکز تعلق دارند را وادار کنند که ادعاهای دولتهای غربی درباره دلایل اقدامات خود در جهان غیرغربی و درباره احترام ادعاییشان به حقوق بینالملل را جدی بگیرند.
به دلیل این اعتبار که تا حدی در میان این رأیدهندگان حفظ کردهاند، آنها حتی مخربتر از سازمانهای رسانهای راستگرا مانند فاکس نیوز هستند که کم یا اصلاً تظاهر نمیکنند که به حقوق بینالمللی یا مردم خارج از جهان غربی اهمیت میدهند و بنابراین در میان بخش بزرگی از جمعیت – دستکم آن بخش که گرایش چپ یا مرکز دارد – هیچ اعتباری ندارند.
گزارش تازهای از سازمان انصاف و دقت در گزارشدهی منتشر شده که نشان میدهد از زمانی که رئیسجمهور دونالد ترامپ در سوم اکتبر سال دوهزار و بیست و پنج جنگ علیه نوار غزه را پایان یافته اعلام کرد، علاقه آژانسهای خبری آمریکایی به این سرزمین اشغالی به شدت کاهش یافته است.
در یک جستجوی مناسب در وبسایتهای خبری آمریکایی با استفاده از ابزار رسانهای و پایگاههای داده خبری، پوشش نوار غزه پس از توافق آتشبس به طور میانگین تنها یک و نیم درصد اخبار بوده، که به طور چشمگیری کمتر از سطح پوشش پیش از توافق است.
از دوم ژوئیه تا اول اکتبر سال دوهزار و بیست و پنج، نوار غزه در دو و سه دهم درصد اخبار در مجموعه دادههای ملی ذکر شد که معادل دویست و چهل و هشت کانال آنلاین است. از دوم اکتبر – روز قبل از توافق آتشبس – در سه هفته بعد پوشش به طور میانگین به چهار و نیم درصد افزایش یافت.
در سه ماه بعد، از بیست و سوم اکتبر تا بیست و دوم ژانویه، این میانگین به یک و نیم درصد کاهش یافت، که کمتر از دو سوم پوشش قبل از آتشبس است. این همچنین کمترین میانگین سهماهه از زمان آغاز بحران کنونی در هفتم اکتبر سال دوهزار و بیست و سه است.
همانطور که به طور گسترده در این کانال گزارش داده شده، اسرائیل از روز یکشنبه شش بار توافق را نقض کرده است. این رژیم به طور میانگین تقریباً پنج نفر در روز را در نوار غزه کشته، بیش از یک دوجین نفر در روز را مجروح کرده، تنها حدود چهل و سه درصد کمکهای توافق شده را وارد نوار غزه کرده، همچنان به تخریب ساختمانها ادامه داده، همچنان غذا و آب آشامیدنی پاک را از مردم دریغ کرده، به طور مداوم جمعیت را به وحشت انداخته، توانایی سیستم بهداشتی ویران شده نوار غزه را برای مراقبت از مجروحان محدودتر کرده، و حتی یک متر از غزه عقبنشینی نکرده است.
در واقع، گزارشهای معتبر وجود دارد که نشان میدهد اسرائیل از زمان اجرای این آتشبس فریبکارانه، بخشهای بیشتری از غزه را تصرف کرده است. نسلکشی با هر معیار منطقی در حال ادامه است.
اما فقط به این دلیل که دونالد ترامپ آتشبسی اعلام کرد و ادعا کرد که صلح را به منطقه غرب آسیا آورده، سگهای مطیع رسانههای شرکتی تمام تلاش خود را کردهاند تا جنایات اسرائیل در نوار غزه را پنهان کنند.
پس میبینید، رسانههای شرکتی میخواهند که نسلکشی را دفن کنیم و در عین حال رضایت را برای جنگ تجاوزکارانه دیگر آمریکا در غرب آسیا ایجاد کنیم.
مقاله گاردین نمونهای عینی از چگونگی عملکرد رسانههای بزرگ غربی به عنوان ابزارهای تولید رضایت برای جنگافروزی است. این فرایند از طریق چندین مکانیسم کلیدی انجام میشود:
اول، تکرار بیچون و چرای روایت رسمی دولت بدون ارائه زمینه تاریخی یا واقعیتهای متناقض. در این مورد، ادعای ترامپ درباره خطر هستهای ایران بدون ذکر تاریخچه طولانی تعهد ایران به محدودیتهای هستهای و نقض یکجانبه توافقات از سوی آمریکا پذیرفته میشود.
دوم، شیطانسازی هدف با استفاده از ادعاهای بیاساس یا اغراقآمیز. اینجا، ادعای کشتار سی هزار نفر بدون هیچ مدرک معتبر مطرح میشود تا تصویری از وحشیگری رژیم ایران ایجاد شود.
سوم، نادیده گرفتن کامل چارچوبهای حقوقی بینالمللی که اقدامات نظامی را غیرقانونی میسازند. با حذف هرگونه اشاره به منشور سازمان ملل، حقوق بینالملل، یا جرم تجاوز، خوانندگان از ابزارهای قضاوت اخلاقی و حقوقی محروم میشوند.
چهارم، ایجاد استانداردهای دوگانه آشکار – در این مورد، نادیده گرفتن کامل سلاحهای هستهای اسرائیل و نقضهای آن از پیمانهای بینالمللی، در حالی که بر ادعاهای غیرمستند درباره برنامه هستهای ایران تمرکز میشود.
این الگو تصادفی نیست. این ساختاری سیستماتیک است که توسط افرادی اجرا میشود که عمیقاً در درون ساختارهای قدرت همان نخبگانی تعبیه شدهاند که از این جنگها سود میبرند. وینتور و راث نه استثنا، بلکه قاعدهاند – روزنامهنگارانی که آموزش دیدهاند، شبکهسازی کردهاند، و به گونهای پاداش گرفتهاند که روایتهایی تولید کنند که با منافع طبقه حاکمه همسو باشد.
اهمیت شناسایی این الگوها برای هر کسی که میخواهد واقعیت روابط بینالملل را درک کند، حیاتی است. بدون درک اینکه چگونه رضایت ساخته میشود، شهروندان غربی به راحتی میتوانند در حمایت از جنگهایی دستکاری شوند که به نام آنها، اما علیه منافع اکثریت بشریت و اصول بنیادین حقوق بشر و عدالت بینالمللی انجام میشود.
