آمریکا اکنون مانند بشکه‌ای از باروت است.
ری دالیو، بنیان‌گذار صندوق سرمایه‌گذاری بریج‌واتر
ترجمه مجله جنوب جهانی

در ایالت مینه‌سوتای آمریکا، عملیات اجرای قانون مهاجرت و گمرک علیه مهاجران با اعتراضات مردمی درگیر شده و به دو تیراندازی مرگبار منجر گردیده است؛ درگیری علنی میان دولت فدرال و ایالتی در جریان است. در خاورمیانه، آمریکا ناوگروه‌های هواپیمابر و جنگنده‌های نظامی به منطقه اعزام کرده و ایران در حالت آماده‌باش کامل به سر می‌برد؛ این پرسش که آیا نیروهای آمریکایی وارد جنگ خواهند شد، چه زمانی و به چه شکل، همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. از سوی دیگر، وضعیت اقتصادی آمریکا نیز نگران‌کننده است؛ تا پایان سه‌ماهه سوم سال ۲۰۲۵، نسبت بدهی کل دولت فدرال به تولید ناخالص داخلی حدود ۱۲۱ تا ۱۲۴ درصد تخمین زده شده و حجم کل بدهی‌ها از ۳۶ هزار میلیارد دلار فراتر رفته است.

این رویدادهای مشخص، پدیده‌هایی جدا از هم نیستند. ری دالیو در تازه‌ترین نوشتار خود در فضای مجازی، این رویدادها را پیش‌درآمدی بر «فروپاشی نظم» می‌داند. بر پایه چارچوب پژوهش‌های درازمدت خود درباره چرخه‌های تاریخی و اوج و افول قدرت‌های بزرگ، او هشدارهایی درباره روندهای پرخطر کنونی در آمریکا و سطح جهانی مطرح کرده است.

دالیو بر این باور است که اوج‌گیری و افول نظم‌های ملی و جهانی از چرخه‌ای حدود هشتاد ساله پیروی می‌کند که «چرخه بزرگ» نامیده می‌شود. نظم پساجنگی که از ۱۹۴۵ آغاز شد، اکنون به پایان راه رسیده است. وضعیت کنونی آمریکا و جهان گسترده‌تر از آن، در نقطه گذار چرخه تاریخی قرار دارد؛ چرخه‌ای که پویایی‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی جنگی را در بر می‌گیرد. به طور مشخص:

آمریکا در مرحله پایانی چرخه بزرگ قرار دارد و در حال گذار از «مرحله پنجم» — مرحله پیش از فروپاشی که در آن نظام‌ها و ساختارهای داخلی آغاز به وخامت شدید می‌کنند — به «مرحله ششم» یعنی فروپاشی واقعی درونی مانند جنگ داخلی یا انقلاب است.

رویدادهای کنونی، نشانه‌هایی از پیشروی چرخه بزرگ هستند؛ به‌ویژه خشونت‌های رخ‌داده در مینیاپولیس که ممکن است به تشدید درگیری‌ها و حتی تبدیل آن به رویارویی‌های گسترده‌تر از جنس «جنگ داخلی» منجر شود.

بدهی‌ها و شکاف ثروت، عوامل محرکه کلیدی هستند.

وضعیت کنونی آمریکا نشان می‌دهد که نظرسنجی‌ها حاکی از آن است که شمار فزاینده‌ای از آمریکایی‌ها معتقدند خشونت سیاسی در حال افزایش است و برخی حتی احساس می‌کنند خشونت ممکن است به عنوان ابزاری برای «اصلاح امور» به کار رود. در سال‌های اخیر، حملات و توطئه‌های با انگیزه‌های حزبی نسبت به دهه‌های پیشین به طور چشمگیری افزایش یافته‌اند. اگر تیراندازی مینیاپولیس را در بستر ساختاری گسترده‌تر قرار دهیم، ترکیبی از رقابت میان مرکز و ایالت، تقابل جبهه‌های سیاسی و کاهش اعتماد مردم به نهادها را شاهد هستیم که بر یکدیگر اثر می‌گذارند.

نتیجه‌گیری کلیدی این است که تاریخ هرگز ایستا نبوده است؛ نظام‌ها و ساختارها با بالا و پایین رفتن چرخه‌ها دچار دگرگونی می‌شوند. اهمیت نه در باور به «همیشه درست بودن» یک نظام خاص نهفته است، بلکه در تطبیق و اصلاح مداوم بر اساس مرحله‌ای که در آن قرار داریم. در مقایسه با کشیده شدن به سمت رویارویی یا حتی جنگ داخلی در شرایط نابرابری، گسترش همکاری برای بزرگ‌کردن سهم مشترک و تقسیم عادلانه‌تر آن، راه‌حل برتری برای ثبات و شکوفایی درازمدت جامعه است.

این نوشتار به طور گسترده از تحلیل‌های کتاب «اصول مواجهه با نظم در حال دگرگونی جهان» که دالیو در سال ۲۰۲۱ منتشر کرد، بهره می‌برد. این کتاب بر پایه پانصد سال تاریخ اوج و افول قدرت‌های بزرگ، مدلی شش‌مرحله‌ای از چرخه‌ها را تدوین کرده است.

در ادامه، ترجمه کامل نوشتار تازه دالیو با عنوان «پول، جنگ داخلی و بین‌المللی، مینیاپولیس و فراتر از آن — در بستری تاریخی» ارائه می‌شود.

نوشتار از: ری دالیو

برای من، نظاره آنچه اکنون رخ می‌دهد، همچون تماشای فیلمی است که بارها و بارها در طول تاریخ آن را دیده‌ام. من یک سرمایه‌گذار کلان‌نگر جهانی هستم و روش سرمایه‌گذاریم بر درک چگونگی کارکرد امور و بهره‌جویی از درس‌های تاریخ برای پیش‌بینی آینده استوار است. دریافته‌ام که آنچه اکنون رخ می‌دهد، در تاریخ به طور مکرر تکرار شده و دلایل یکسانی داشته است؛ درک این روابط علت و معلولی به من کمک شایانی کرده است. در این مرحله از زندگی، ترجیح می‌دهم این تجربیات را به اشتراک بگذارم نه اینکه تنها از آن‌ها بهره‌برم. از این رو، در کتابم «اصول مواجهه با نظم در حال دگرگونی جهان»، توالی رویدادهایی را که معمولاً به اوج و افول نظام‌های پولی، نظام‌های سیاسی داخلی و نظم ژئوپلیتیکی بین‌المللی منجر می‌شود، توصیف کرده‌ام. من آن را «چرخه بزرگ» می‌نامم زیرا وسعت و درازای زیادی دارد؛ معمولاً حدود هشتاد سال به طول می‌انجامد که تقریباً برابر با طول عمر یک انسان است.

آخرین باری که این نظام‌ها فروپاشیدند، در دوره ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۵ بود که به برپایی نظم پولی، سیاسی داخلی و ژئوپلیتیکی بین‌المللی پساجنگی در ۱۹۴۵ انجامید؛ نظم‌هایی که اکنون شاهد فروپاشی آن‌ها هستیم. در کتابم به طور جامع نشانه‌هایی را توصیف کرده‌ام که می‌توان از طریق آن‌ها تشخیص داد در کدام مرحله از چرخه بزرگ قرار داریم، همچون نیروهایی که این چرخه را پیش می‌برند. مهم‌تر از همه، به تفصیل شرح داده‌ام که چه فرایندها و توالی رویدادهایی معمولاً به فروپاشی نظام‌های پولی، سیاسی داخلی و ژئوپلیتیکی بین‌المللی منجر می‌شوند تا مردم بتوانند توالی رویدادهای واقعی را با الگوی توصیف‌شده در کتاب مقایسه کنند.

ما در نقطه بحرانی گذار از مرحله پنجم چرخه بزرگ «نظم موجود هنوز فرو نپاشیده» به مرحله ششم «فروپاشی کامل نظم موجود» قرار داریم.

منبع: اصول مواجهه با نظم در حال دگرگونی جهان

هدفم از نگارش آن کتاب دو چیز بود:

۱) کمک به سیاست‌گذاران برای درک فرایندهایی که به فروپاشی می‌انجامند و پیشگیری از آن‌ها؛

۲) کمک به مردم برای حفاظت از خود در برابر این فروپاشی‌ها.

در آن زمان دریافتم که بعید است توضیحاتم مسیر تحولات را به طور محسوسی تغییر دهد و چنین هم شد. با این حال، از آنجا که اکنون به وضوح در آستانه گذار از مرحله پنجم «نظم موجود هنوز فرو نپاشیده» به مرحله ششم «فروپاشی کامل نظم موجود» قرار داریم و انتخاب‌هایی که در این مقطع صورت می‌گیرد بر نتایج تأثیر عمیقی خواهد گذاشت، احساس می‌کنم باید عناصر کلیدی را که نیروی محرکه پشت سر وضعیت کنونی می‌دانم، بازآفرینی کنم و روشن سازم که کدام انتخاب‌ها به نتایج بهتر یا بدتر خواهند انجامید. بدین منظور، مرتبط‌ترین بخش‌های کتاب «اصول مواجهه با نظم در حال دگرگونی جهان» را درباره وضعیت کنونی، به‌ویژه نکات کلیدی درباره چگونگی هدایت مرحله پنجم «مرحله پیش از فروپاشی نظم» به سمت مرحله ششم «مرحله فروپاشی نظم»، به اختصار بازگو خواهم کرد. این امر به شما امکان می‌دهد تا وضعیت کنونی را با مدل چرخه بزرگ من مقایسه کنید.

باید روشن سازم که اگرچه بعید است بتوان از طریق انضباط مالی لازم برای دستیابی به سلامت مالی، نظام پولی را اصلاح کرد و بازگرداندن نظام سیاسی داخلی و نظم ژئوپلیتیکی بین‌المللی مبتنی بر قواعد (که برای حل مسالمت‌آمیز اختلافات و کارکرد دموکراسی ضروری‌اند) نیز دشوار است، اما از آنجا که هنوز از مرحله پنجم به مرحله ششم گام برنداشته‌ایم، این بهبودها همچنان ممکن است.

در ادامه، گزیده‌هایی از کتاب که وضعیت کنونی را ترسیم می‌کنند، ارائه می‌شود. پس از بازگویی این گزیده‌ها، توضیح خواهم داد که نوشته‌های پنج سال پیشم چگونه بر وضعیت کنونی منطبق است (بخش «وضعیت کنونی ما» را در پایین ببینید).

«مرحله پنجم: هنگامی که شرایط اقتصادی بد و درگیری‌های شدید رخ می‌دهد»

از آنجا که در فصل‌های سوم و چهارم به طور جامع به این چرخه پرداخته‌ام، در اینجا به تفصیل توضیح نمی‌دهم. اما برای درک مرحله پنجم، باید بدانید که پس از مرحله سوم و چهارم قرار می‌گیرد. مرحله سوم با صلح و شکوفایی و شرایط اعتباری مطلوب مشخص می‌شود؛ مرحله چهارم با آغاز وخامت اوضاع به دلیل مصرف‌گرایی مفرط و فساد. این فرایند در نهایت به دشوارترین و دردناک‌ترین مرحله یعنی مرحله ششم می‌رسد که در آن کشور از نظر مالی ورشکسته می‌شود و معمولاً درگیری‌های هولناکی مانند انقلاب یا جنگ داخلی رخ می‌دهد. مرحله پنجم، دوره‌ای است که تضادهای طبقاتی با وخامت اوضاع مالی به اوج خود می‌رسد. نحوه برخورد رهبران، سیاست‌گذاران و گروه‌های مختلف با این درگیری‌ها، تأثیر مهمی بر این خواهد داشت که آیا کشور می‌تواند دگرگونی‌های لازم را به صورت مسالمت‌آمیز یا خشونت‌آمیز محقق سازد.

«ترکیب کلاسیک مضر»

ترکیب کلاسیک عوامل مضری که به درگیری‌های داخلی گسترده منجر می‌شود، شامل موارد زیر است:

۱) وضعیت مالی وخیم کشور و مردم آن (یا ایالت‌ها، شهرها) مانند تحمیل بدهی‌های سنگین و سایر تعهدات غیربدهی‌ای؛

۲) شکاف عظیم درآمدی، ثروتی و ارزشی در درون این نهاد؛

۳) متحمل شدن شوک اقتصادی منفی شدید.

تقاطع این عوامل معمولاً به هرج‌ومرج، درگیری و گاهی جنگ داخلی منجر می‌شود.

برای دستیابی به صلح و شکوفایی، یک جامعه باید از بهره‌وری برخوردار باشد که نفع آن به اکثریت مردم برسد. میانگین‌ها به اندازه نسبت جمعیت رنج‌کشیده و نفوذ آن‌ها اهمیت ندارند. به عبارت دیگر، اگر بهره‌وری و شکوفایی به توده مردم نرسد، خطر افزایش می‌یابد.

کلید موفقیت در این است که بدهی‌ها و منابع ایجادشده باید صرف افزایش بهره‌وری و کسب بازده سرمایه‌گذاری قابل‌توجه شود، نه اینکه بی‌حاصل هبه شوند بدون آنکه بهره‌وری و درآمدی را به بار آورند. اگر منابع بی‌حاصل هبه شوند و این رشد را به همراه نیاورند، پول بی‌ارزش می‌شود و در نهایت دولت یا هر کس دیگری قدرت خرید خود را از دست می‌دهد.

تاریخ نشان می‌دهد که اگر وام‌ها و هزینه‌ها صرف طرح‌هایی شود که رشد گسترده بهره‌وری و بازده سرمایه‌گذاری (بالاتر از هزینه استقراض) را به همراه داشته باشد، سطح زندگی بهبود می‌یابد و بدهی‌ها قابل بازپرداخت خواهند بود؛ بنابراین این‌ها سیاست‌هایی عاقلانه هستند.

تاریخ و منطق نشان می‌دهند که سرمایه‌گذاری خوب در آموزش در تمام سطوح (از جمله آموزش حرفه‌ای)، زیرساخت‌ها و پژوهش‌هایی که به کشفیات مولد منجر می‌شوند، نتایج چشمگیری دارد. به عنوان مثال، طرح‌های بزرگ آموزشی و زیرساختی تقریباً همواره بازدهی دارند (مانند دوران سلسله تانگ و بسیاری از سلسله‌های دیگر چین، امپراتوری روم، خلافت اموی، امپراتوری گورکانی هند، دوره میجی ژاپن و برنامه‌های توسعه آموزشی چین در دهه‌های اخیر)، هرچند که دوره ساخت آن‌ها طولانی است.

در واقع، بهبود آموزش و زیرساخت‌ها، حتی اگر از طریق قرض‌گیری تأمین مالی شوند، از عوامل کلیدی پشت سر اوج‌گیری تقریباً تمام امپراتوری‌ها بوده‌اند و افت کیفیت این سرمایه‌گذاری‌ها تقریباً همواره عامل سقوط آن‌ها بوده است. اگر به درستی انجام شوند، این مداخلات می‌توانند به طور مؤثر ترکیب کلاسیک عوامل مضر را خنثی کنند. در مرحله پنجم، چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد.

همه این‌ها اقتصاد را در برابر شوک‌های اقتصادی آسیب‌پذیرتر می‌کند. «شوک‌های اقتصادی می‌توانند دلایل مختلفی داشته باشند، از جمله ترکیدن حباب‌های مالی، بلایای طبیعی (مانند همه‌گیری‌ها، خشکسالی و سیل) و جنگ. این شوک‌ها یک آزمون فشار مالی ایجاد می‌کنند. وضعیت مالی موجود در زمان آزمون (که با نسبت درآمد به هزینه و نسبت دارایی به بدهی سنجیده می‌شود) به عنوان ضربه‌گیر عمل می‌کند. میزان شکاف درآمدی، ثروتی و ارزشی، بهترین معیار برای سنجش میزان شکنندگی نظام است.»

هنگامی که مشکلات مالی رخ می‌دهند، معمولاً نخست بخش خصوصی و سپس بخش دولتی را تحت تأثیر قرار می‌دهند. از آنجا که دولت هرگز نمی‌گذارد مشکلات مالی بخش خصوصی منجر به فروپاشی کل نظام شود، بنابراین وضعیت مالی دولت از اهمیت بالایی برخوردار است. هنگامی که دولت قدرت خرید خود را از دست می‌دهد، فروپاشی رخ می‌دهد. اما در مسیر فروپاشی، کشمکش‌های بسیاری بر سر پول و قدرت سیاسی در می‌گیرد.

«با بررسی بیش از پنجاه جنگ داخلی و انقلاب، دریافتیم که قابل‌اعتمادترین شاخص پیش‌بینی‌کننده جنگ داخلی یا انقلاب، ورشکستگی مالی دولت همراه با شکاف ثروتی عظیم است.» دلیل این امر آن است که وقتی دولت فاقد منابع مالی است، نمی‌تواند مانند بیشتر دولت‌ها (از جمله دولت آمریکا در پایان ۲۰۰۸) کمک‌های مالی لازم را برای حفظ کارکرد نظام به بخش خصوصی ارائه دهد؛ نمی‌تواند کالاهای مورد نیاز را خریداری کند و نمی‌تواند مزد کافی بپردازد تا مردم کاری را که از آن‌ها خواسته شده انجام دهند. در این نقطه، دولت قدرت خود را از دست می‌دهد.

«یکی از نشانه‌های ورود به مرحله پنجم و نیز یکی از پیش‌نشانگرهای اصلی از دست دادن توانایی استقراض و مصرف، که از عوامل محرک ورود به مرحله ششم است، ایجاد کسری بودجه عظیم توسط دولت است که منجر می‌شود بدهی‌هایی که باید فروخته شوند، از میزانی که خریداران غیربانک مرکزی دولت حاضر به خرید آن‌ها هستند، فراتر رود.» این پیش‌نشانگر زمانی آشکار می‌شود که دولتی که نمی‌تواند پول چاپ کند، مجبور به افزایش مالیات‌ها و کاهش هزینه‌ها شود، یا وقتی دولتی که می‌تواند پول چاپ کند، به چاپ گسترده پول و خرید مقادیر زیادی از بدهی دولتی مبادرت ورزد.

به طور مشخص‌تر، هنگامی که دولت منابع مالی خود را از دست می‌دهد (به دلیل کسری بودجه‌های عظیم، بدهی‌های سنگین و عدم امکان دستیابی به اعتبار کافی)، گزینه‌های بسیار محدودی پیش رو دارد. می‌تواند مالیات‌ها را به شدت افزایش دهد و هزینه‌ها را کاهش دهد، یا پول زیادی چاپ کند که موجب بی‌ارزش شدن پول می‌شود. دولت‌هایی که امکان چاپ پول را دارند، همواره این کار را انجام می‌دهند زیرا راهی کم‌دردتر است، اما این امر موجب می‌شود سرمایه‌گذاران پول و بدهی چاپ‌شده را بفروشند.

دولت‌هایی که نمی‌توانند پول چاپ کنند، مجبور به افزایش مالیات‌ها و کاهش هزینه‌ها می‌شوند که این امر ثروتمندان را به فرار از کشور (یا ایالت یا شهر) ترغیب می‌کند، زیرا پرداخت مالیات بیشتر و از دست دادن خدمات عمومی غیرقابل تحمل است. اگر این نهادهای فاقد توان چاپ پول، شکاف ثروتی عظیمی در میان مردم خود داشته باشند، این اقدامات معمولاً به نوعی از جنگ داخلی یا انقلاب منجر می‌شود.
«در مواجهه با این شرایط، یا باید هزینه‌ها کاهش یابد یا باید به نحوی منابع مالی بیشتری جمع‌آوری شود. پرسش بعدی این است که چه کسی باید هزینه حل این مشکلات را بپردازد؟ ثروتمندان یا فقرا؟ بدیهی است که نمی‌تواند فقرا باشند. کاهش هزینه‌ها برای فقیرترین اقشار سخت‌ترین بار را به همراه دارد، بنابراین نیاز است که از کسانی که توانایی پرداخت مالیات بیشتر را دارند، مالیات بیشتری گرفته شود و خطر وقوع نوعی جنگ داخلی یا انقلاب نیز افزایش می‌یابد.

اما هنگامی که ثروتمندان درمی‌یابند که برای بازپرداخت بدهی‌ها و کاهش کسری بودجه مالیات‌دهنده خواهند بود، معمولاً ترک می‌کنند که این امر موجب تهی شدن اقتصاد می‌شود. در حال حاضر، این پدیده در حال تشویق مهاجرت جمعیتی از برخی ایالت‌های آمریکا به ایالت‌های دیگر است. اگر اوضاع اقتصادی وخیم‌تر شود، این فرایند شتاب می‌گیرد. این شرایط تا حد زیادی چرخه مالیات را پیش می‌برند.»

«تاریخ نشان می‌دهد که در شرایط شکاف ثروتی عظیم و اوضاع اقتصادی بد، افزایش مالیات‌ها و کاهش هزینه‌ها بیش از هر عامل دیگری، نشانه‌ای از وقوع نوعی جنگ داخلی یا انقلاب است.»

«مردم‌گرایی و افراط‌گرایی»

«هرج‌ومرج و نارضایتی، رهبرانی با شخصیت‌های برجسته، ضدنخبه و مدعی مبارزه برای مردم عادی را برمی‌انگیزد. آن‌ها مردم‌گرا (پوپولیست) نامیده می‌شوند. مردم‌گرایی یک پدیده سیاسی و اجتماعی است که خواسته‌های مردم عادی را که احساس می‌کنند نخبگان آن‌ها را نادیده گرفته‌اند، برآورده می‌سازد. این پدیده معمولاً در شرایطی ظهور می‌کند که شکاف ثروت و فرصت گسترده باشد، مردم احساس تهدید فرهنگی از سوی گروه‌هایی با ارزش‌های متفاوت در داخل و خارج کنند، و «نخبگان حاکم» قدرتمند نتوانند به طور مؤثر به نفع اکثریت مردم عمل کنند.

هنگامی که این شرایط خشم را در میان مردم عادی برمی‌انگیزد و آن‌ها را به سمت کسانی که می‌توانند برای آن‌ها بجنگند سوق می‌دهد، مردم‌گرایان به قدرت می‌رسند. مردم‌گرایان می‌توانند چپ‌گرا یا راست‌گرا باشند، افراطی‌تر از میانه‌روها هستند و تمایل دارند احساسات مردم عادی را تحریک کنند. آن‌ها معمولاً رویکردی رویارویانه به جای همکاری‌جویانه و انحصارطلبانه به جای فراگیرانه دارند. این امر به درگیری‌های گسترده میان مردم‌گرایان چپ و راست به دلیل اختلافات غیرقابل‌سازش منجر می‌شود. میزان افراط‌گرایی انقلاب‌هایی که در دوران حکومت آن‌ها رخ می‌دهد، متفاوت است.

به عنوان مثال، در دهه ۱۹۳۰، مردم‌گرایی چپ به شکل کمونیسم و مردم‌گرایی راست به شکل فاشیسم ظاهر شد، در حالی که در آمریکا و بریتانیا دگرگونی‌های انقلابی غیرخشونت‌آمیز رخ داد. در همین حال، چهار کشور دموکراتیک به دیکتاتوری تبدیل شدند. اخیراً در آمریکا، انتخاب دونالد ترامپ در ۲۰۱۶ تجلی مردم‌گرایی راست بود، در حالی که محبوبیت برنی سندرز، الیزابت وارن و الکساندریا اوکازیو-کورتز نشان‌دهنده رواج مردم‌گرایی چپ بود. جنبش‌های سیاسی مردم‌گرایانه فزاینده‌ای در بسیاری از کشورها ظهور کرده‌اند.»
«به دو شاخص مردم‌گرایی و دوگانگی‌سازی دقت کنید. هرچه مردم‌گرایی و دوگانگی‌سازی شدیدتر باشد، کشور به مرحله پنجم نزدیک‌تر است و در نتیجه به جنگ داخلی و انقلاب نزدیک‌تر می‌شود. در مرحله پنجم، میانه‌روها به اقلیت تبدیل می‌شوند. در مرحله ششم، آن‌ها دیگر وجود نخواهند داشت.»

«نبرد طبقاتی»

«در مرحله پنجم، نبرد طبقاتی تشدید می‌یابد. دلیل این امر آن است که معمولاً در دوره‌های سخت و تشدید درگیری‌ها، مردم تمایل بیشتری به نگاه کلیشه‌ای به دیگران پیدا می‌کنند، آن‌ها را در یک یا چند طبقه قرار می‌دهند و این طبقات را به عنوان دشمن یا متحد می‌نگرند. در مرحله پنجم، این پدیده آشکارتر می‌شود. در مرحله ششم، خطرناک خواهد شد.»

«یکی از ویژگی‌های بارز مرحله پنجم، دیو‌سازی افراد طبقات دیگر است که در مرحله ششم تشدید می‌یابد. این امر معمولاً به ظهور یک یا چند طبقه قربانی‌گزینه منجر می‌شود که عموماً ریشه تمام مشکلات پنداشته می‌شوند. این امر مردم را به تلاش برای طرد، زندانی کردن یا نابودی آن‌ها وادار می‌کند؛ اتفاقی که در مرحله ششم رخ می‌دهد. گروه‌های نژادی، قومی و اجتماعی-اقتصادی اغلب مورد دیو‌سازی قرار می‌گیرند. نمونه‌ای برجسته و هولناک، آزار و اذیت یهودیان توسط نازی‌ها است که تقریباً به عنوان مقصر تمام مشکلات آلمان معرفی می‌شدند. اقلیت‌های چینی ساکن کشورهای غیرچینی نیز در دوره‌های فشار اقتصادی و اجتماعی مورد دیو‌سازی و قربانی‌گزینه قرار گرفته‌اند. در بریتانیا، کاتولیک‌ها در بسیاری از دوره‌های فشار، از جمله دوران انقلاب مشهور و جنگ داخلی انگلستان، مورد دیو‌سازی و قربانی‌گزینه قرار گرفتند. سرمایه‌داران ثروتمند نیز اغلب مورد دیو‌سازی قرار می‌گیرند، به‌ویژه آن‌هایی که گمان می‌رود به قیمت فقرا ثروتمند شده‌اند. دیو‌سازی و جستجوی قربانی‌گزینه، نشانه و مسئله‌ای کلاسیک است که باید نسبت به آن هوشیار بود.»

«از دست رفتن حقیقت در عرصه عمومی»

«به دلیل تأثیر تحریف رسانه‌ای و تبلیغات، تشخیص حقیقت برای مردم دشوارتر می‌شود؛ وضعیتی که با دوگانگی‌سازی فزاینده، احساساتی شدن و انگیزه‌های سیاسی شدیدتر، تشدید می‌گردد.»

«در مرحله پنجم، طرف‌های درگیر معمولاً با رسانه‌ها همکاری می‌کنند تا احساسات مردم را برای جلب حمایت و ضربه زدن به رقیب دستکاری کنند. به عبارت دیگر، رسانه‌نگاران چپ با سایر افراد چپ، و رسانه‌نگاران راست با سایر افراد راست، در این نبرد کثیف شرکت می‌کنند. رسانه‌ها مانند جوخه‌های قانون‌شکن به‌راحتی عمل می‌کنند: مردم اغلب در رسانه‌ها مورد حمله قرار می‌گیرند، توسط رسانه‌ها محاکمه و محکوم می‌شوند، و زندگی آن‌ها بدون دادرس و هیئت منصفه نابود می‌گردد.

روش معمول مردم‌گرایان چپ (کمونیست‌ها) و راست (فاشیست‌ها) در دهه ۱۹۳۰، کنترل رسانه‌ها و تعیین «وزیر تبلیغات» برای هدایت رسانه‌ها بود. محتوای رسانه‌ای آن‌ها به طور آشکار با هدف برانگیختن مردم علیه «دشمنان کشور» از سوی دولت تولید می‌شد. دولت دموکراتیک بریتانیا در جنگ‌های جهانی اول و دوم «وزارت اطلاعات» را برای انتشار تبلیغات دولتی تأسیس کرد. اگر ناشران اصلی روزنامه طبق خواست دولت برای پیروزی در جنگ تبلیغاتی عمل می‌کردند، مورد تشویق دولت قرار می‌گرفتند؛ در غیر این صورت، مورد افترا و آزار قرار می‌گرفتند. انقلابیون نیز در نشریات گوناگون حقایق را تحریف می‌کردند. در دوران انقلاب فرانسه، روزنامه‌های تأسیسی توسط انقلابیون احساسات ضد پادشاهی و ضد دینی را ترویج می‌کردند، اما هنگامی که این انقلابیون به قدرت رسیدند، در دوران ترور، روزنامه‌های مخالف را تعطیل کردند.

در دوره‌های شکاف ثروتی عظیم و رواج مردم‌گرایی، افشاگری درباره نخبگان محبوب و سودآور است، به‌ویژه افشاگری درباره نخبگان چپ در رسانه‌های راست، و افشاگری درباره نخبگان راست در رسانه‌های چپ. تاریخ نشان می‌دهد که افزایش چشمگیر این فعالیت‌ها، مسئله‌ای کلاسیک در مرحله پنجم است، و هنگامی که با توانایی اعمال مجازات‌های دیگر همراه شود، رسانه به سلاحی قدرتمند تبدیل می‌گردد.»

«نقض قواعد و آغاز نبرد بی‌پرده»

هنگامی که منافعی که مردم مشتاقانه در پی آن‌اند، مهم‌تر از خود نظام تصمیم‌گیری باشد، آن نظام در خطر است. قواعد و قوانین تنها زمانی کار می‌کنند که روشن و مشخص باشند، و اکثریت مردم آن‌ها را به اندازه کافی ارزشمند بدانند و حاضر باشند برای کارآمدی آن‌ها مصالحه کنند.

اگر این دو شرط به خوبی برقرار نباشد، نظام حقوقی در خطر خواهد بود. اگر طرف‌های رقیب حاضر نباشند با یکدیگر به طور منطقی گفتگو کنند و با روشی متمدنانه تصمیم بگیرند تا به سود عمومی عمل کنند — که این امر مستلزم چشم‌پوشی از برخی خواسته‌هایشان یا چیزهایی است که ممکن است از طریق مبارزه به دست آورند — آنگاه نوعی جنگ داخلی رخ خواهد داد که قدرت نسبی طرف‌ها را بیازماید. در این مرحله، پیروزی به هر قیمت، تنها هدف است و استفاده از هر وسیله‌ای امری عادی می‌شود. در اواخر مرحله پنجم، منطق کنار گذاشته می‌شود و شور و هیجان بر جای آن می‌نشیند.

«هنگامی که پیروزی تنها هدف مهم باشد، مبارزه غیراخلاقی به شکل خود تقویت‌شونده‌ای شدیدتر می‌شود. هنگامی که هر کس هدفی برای مبارزه دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند به توافقی دست یابد، نظام در آستانه جنگ داخلی یا انقلاب قرار دارد.»

این وضعیت معمولاً به چند شکل رخ می‌دهد: در اواخر مرحله پنجم، نظام قضایی و پلیس معمولاً توسط کسانی که کنترل آن را در دست دارند، به عنوان سلاح سیاسی به کار گرفته می‌شود. علاوه بر این، نظام‌های پلیسی خصوصی نیز ظهور می‌کنند — به عنوان مثال، اراذلی که مردم را کتک می‌زنند و اموالشان را غارت می‌کنند، و محافظانی که مردم را از چنین آسیب‌هایی حفظ می‌کنند. به عنوان نمونه، حزب نازی پیش از به قدرت رسیدن، یک سازمان شبه‌نظامی تشکیل داد که پس از کسب قدرت، به نیروی مسلح رسمی تبدیل شد. اتحادیه فاشیستی بریتانیا که مدت کوتاهی در دهه ۱۹۳۰ وجود داشت، و گروه کوکلاکس‌کلان در آمریکا، در واقع سازمان‌های شبه‌نظامی بودند. چنین مواردی بسیار رایج است، بنابراین می‌توان ظهور آن‌ها را نشانه‌ای برای ورود به مرحله بعدی دانست.

در اواخر مرحله پنجم، اعتراضات افزایش می‌یابند و خشونت نیز تشدید می‌گردد. از آنجا که مرز میان اعتراض سالم و قانونی و آغاز یک انقلاب اغلب روشن نیست، حاکمان اغلب در تصمیم‌گیری دچار تردید می‌شوند که آیا باید اعتراضات را مجاز بدانند یا اینکه مردم را به اشتباه نیندازند که می‌توانند آزادانه علیه نظام موجود شورش کنند. رهبران باید این اوضاع را به درستی مدیریت کنند.

هنگامی که تظاهرات آغاز به تبدیل شدن به انقلاب می‌کند، معضل کلاسیکی پدید می‌آید. برای رهبران، چه مجاز کردن و چه سرکوب اعتراضات، پرخط است، زیرا هر یک از این اقدامات ممکن است به تقویت نیروهای انقلابی تا حد کافی برای سرنگونی نظام موجود منجر شود. هیچ نظامی اجازه نمی‌دهد مردم آن را سرنگون کنند — در بیشتر نظام‌ها، این اقدام خیانت محسوب می‌شود و معمولاً مجازات اعدام دارد. با این حال، سرنگونی نظام موجود دقیقاً همان مأموریتی است که انقلابیون بر عهده دارند، بنابراین دولت و انقلابیون یکدیگر را می‌آزمایند تا حدود یکدیگر را تعیین کنند. هنگامی که نارضایتی گسترده‌ای انباشته شود و حاکمان اجازه دهند این نارضایتی رشد کند، در نهایت فوران خواهد کرد، حتی اگر بکوشند آن را سرکوب کنند، دیر خواهد بود.

درگیری‌های اواخر مرحله پنجم معمولاً به اوج خود می‌رسند و به درگیری‌های خشونت‌آمیز منجر می‌شوند که آغاز دوره جنگ داخلی رسمی از نظر تاریخ‌نگاران و مرحله ششم در نظریه «چرخه بزرگ» من را نشان می‌دهد.

«مرگ افراد در نبرد تقریباً قطعاً نشانه‌ای است که جنگ داخلی وارد مرحله خشونت‌بارتر بعدی می‌شود؛ وضعیتی که تا زمانی که طرف پیروز و بازنده نهاییاً مشخص شوند، ادامه خواهد یافت.»

«این امر به اصل بعدی من می‌انجامد: اگر تردید دارید، هر چه سریع‌تر بروید — اگر نمی‌خواهید در جنگ داخلی یا جنگ گرفتار شوید، باید قبل از وخیم شدن اوضاع، آنجا را ترک کنید.»

«این امر معمولاً در اواخر مرحله پنجم رخ می‌دهد. تاریخ نشان می‌دهد که هنگامی که اوضاع وخیم می‌شود، مردم می‌خواهند به جاهایی نقل مکان کنند که اوضاع بهتر یا مطلوب‌تر است، اما در این زمان معمولاً مسیر خروج بسته می‌شود. برای سرمایه‌گذاری‌ها و منابع مالی نیز چنین است، زیرا در این دوره‌ها، کشورها کنترل سرمایه و سایر اقدامات را اعمال می‌کنند.»

«نشانه گذار از مرحله پنجم (وضعیت مالی بسیار بد، درگیری‌های داخلی و خارجی شدید) به مرحله ششم (جنگ داخلی)، از کار افتادن سازوکارهای حل اختلاف از حالت کارآمد به ناکارآمد است. به عبارت دیگر، هنگامی که نظام کاملاً فرو می‌پاشد، مردم به سمت یکدیگر خشونت پیشه می‌کنند و رهبری کنترل را از دست می‌دهد، این گذار رخ می‌دهد.»

۲۳ ژانویه، مردم ایالت مینه‌سوتای آمریکا با برگزاری تظاهرات خیابانی و گردهمایی، علیه اقدامات خشونت‌آمیز اداره مهاجرت و گمرک در برخورد با مهاجران غیرقانونی اعتراض کردند؛ شماری در جریان این اعتراضات دستگیر شدند. — خبرگزاری تلویزیونی مرکزی چین

«هنگامی که در مرحله پنجم قرار دارید (همانند آمریکای کنونی)، بزرگ‌ترین پرسش آن است که نظام پیش از فروپاشی چه مقدار فشار را می‌تواند تحمل کند.» «نظام دموکراتیک اجازه می‌دهد مردم تقریباً هر کاری را که تصمیم بگیرند انجام دهند، بنابراین فشار بیشتری ایجاد می‌کند، زیرا مردم می‌توانند رهبران را تغییر دهند و در نهایت تنها خودشان را سرزنش کنند. تاریخ همچنین نشان می‌دهد که نظام‌های دموکراتیک در دوره‌های درگیری‌های بزرگ فرو می‌پاشند. دموکراسی نیازمند تصمیم‌گیری مبتنی بر گفتگو و مصالحه است که این امر مستلزم همکاری خوب بسیاری از افراد با دیدگاه‌های متفاوت در درون نظام است. این امر تضمین می‌کند احزاب با پایگاه مردمی گسترده، نمایندگی داشته باشند، اما مانند تمام کمیته‌های بزرگ متشکل از افراد با دیدگاه‌های کاملاً متفاوت (و شاید متنفر از یکدیگر)، نظام تصمیم‌گیری ناکارآمد است.» بیش از دو هزار سال پیش، افلاطون در «جمهور» خود به خوبی توصیف کرد که نظام دموکراتیک چگونه فرو می‌پاشد؛ می‌توان از آن برای توصیف آنچه اکنون رخ می‌دهد استفاده کرد، پس این موضوع چیز تازه‌ای نیست.

«بزرگ‌ترین خطر برای نظام دموکراتیک آن است که تصمیم‌گیری‌هایی به شدت تفرقه‌افکن و متضاد تولید می‌کند که ناکارآمد هستند و در نتیجه به پیامدهای بد منجر می‌شوند، که سرانجام به انقلابی به رهبری دیکتاتورهای مردم‌گرا می‌انجامد که نماینده جمعیت گسترده‌ای هستند که خواستار رهبرانی قوی و توانمند برای مهار هرج‌ومرج و به کار انداختن خوب کشورند.»

«نکته‌ای دیگر که شایسته توجه است: تاریخ نشان می‌دهد که در دوره‌های درگیری‌های بزرگ، کشورهای دموکراتیک فدرال (مانند آمریکا) معمولاً با درگیری میان ایالت‌ها و دولت مرکزی بر سر اختیارات هر یک مواجه می‌شوند. این نشانه‌ای است که باید مورد توجه قرار گیرد، اما در حال حاضر در آمریکا به طور چشمگیری ظاهر نشده است؛ اگر این اتفاق بیفتد، به معنای آن است که آمریکا به سمت مرحله ششم پیش‌تر خواهد رفت.» بدیهی است که تا سال ۲۰۲۶، این وضعیت در حال رخ دادن است و احتمالاً تشدید خواهد شد.

«مرحله پنجم نقطه بحرانی است که یک مسیر ممکن است به جنگ داخلی یا انقلاب منجر شود و مسیر دیگر به همزیستی مسالمت‌آمیز و در حالت ایده‌آل، شکوفایی. بدیهی است که مسیر صلح و شکوفایی، مسیر مطلوب است، اما دستیابی به آن دشوارتر است. این مسیر نیازمند رهبری قوی است که بتواند اکثریت مردم را متحد کند (نه اینکه آن‌ها را دوگانه کند) و آن‌ها را به انجام کارهای دشواری وادارد که مشکلات را اصلاح کرده و کشور را دوباره قوی سازد. این رهبران، همان «دیکتاتورهای خیرخواه» افلاطون، می‌توانند طرف‌های متخاصم را متحد کرده و کارهای دشوار لازم را انجام دهند تا نظام را دوباره شکل دهند و آن را به گونه‌ای کارآمد اداره کنند که اکثریت مردم آن را عادلانه بدانند (یعنی به گونه‌ای کارآمد عمل کند که به نفع اکثریت مردم باشد). نمونه‌های تاریخی چنین رهبرانی اندک است. نوع دوم رهبران، «مبارزان سرسخت» هستند که کشور را از میان کوره جنگ داخلی یا انقلام عبور می‌دهند.»

«مرحله ششم: آغاز جنگ داخلی»

«جنگ داخلی اجتناب‌ناپذیر است، بنابراین به جای آنکه مانند بیشتر مردم بیشتر کشورها پس از یک دوره طولانی صلح، این موضوع را از پیش پذیرفته بدانیم که «این اتفاق اینجا نخواهد افتاد»، باید هوشیار بود و به نشانه‌هایی که از نزدیک شدن جنگ داخلی خبر می‌دهند، توجه کرد.»

«اگرچه می‌توانم نمونه‌های بی‌شماری را برای درک چگونگی جنگ داخلی بررسی کنم، اما ۲۹ مورد را که مهم‌ترین می‌پندارم، در جدول زیر انتخاب کرده‌ام.

این نمونه‌ها را به دو دسته تقسیم کرده‌ام: آن‌هایی که به تغییرات مهمی در نظام/رژیم منجر شدند و آن‌هایی که چنین نکردند. به عنوان مثال، جنگ داخلی آمریکا جنگ داخلی بسیار خونینی بود، اما نتوانست نظام/نظم موجود را سرنگون کند، بنابراین در دسته دوم در پایین جدول قرار می‌گیرد؛ در حالی که جنگ‌های داخلی که نظام/نظم موجود را سرنگون کردند، در بالای جدول قرار دارند.

البته این طبقه‌بندی دقیق نیست، اما به خاطر عدم دقت، از مشاهده چیزهایی که بدون دقت قابل مشاهده نخواهند بود، دست برنمی‌داریم. بیشتر این درگیری‌ها (اگرچه نه همه) به شیوه‌ای که در این بخش توصیف شد، رخ داده‌اند.»

«نمونه‌ای کلاسیک از جنگ داخلی که نظام قدیمی را نابود کرد و نیازمند ایجاد نظامی نوین، انقلاب/جنگ داخلی ۱۹۱۷ روسیه بود. این انقلاب نظم درونی کمونیستی را برپا کرد که سرانجام در اواخر دهه ۱۹۸۰ وارد مرحله پنجم شد و کوشید دگرگونی انقلابی در درون نظام — یعنی بازسازی — را انجام دهد، اما شکست خورد و سپس نظام شوروی در ۱۹۹۱ فروپاشید. نظم درونی کمونیستی ۷۴ سال دوام آورد (از ۱۹۱۷ تا ۱۹۹۱). جایگزین آن نظم/نظام کنونی حاکم بر روسیه است که پس از فروپاشی نظام قدیمی، به شیوه‌ای کلاسیک که پیش‌تر در توضیح مرحله اول و دوم توصیف شد، برپا گردید.»

«نمونه دیگر، اصلاحات میجی در ژاپن است که نتیجه انقلابی سه‌ساله (۱۸۶۶-۱۸۶۹) بود که به دلیل انزوای ژاپن و عدم پیشرفت آن رخ داد. آمریکایی‌ها ژاپن را وادار به گشایش کردند که این امر گروهی انقلابی را برانگیخت تا با حاکمان (به رهبری شوگون نظامی) بجنگند و آن‌ها را شکست دهند، و بدین ترتیب نظم درونی ژاپن را که توسط چهار طبقه — سامورایی، کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان — اداره می‌شد، سرنگون سازند.»

«نظم کهنه ژاپن که تحت سیطره سنتی‌گرایان قرار داشت، بسیار محافظه‌کار بود (برای نمونه، تحرک اجتماعی ممنوع بود). انقلابیون نسبتاً پیش‌رو با بازگرداندن قدرت به امپراتوری مدرن‌گرا، همه‌چیز را دگرگون کردند. در سال‌های نخستین این دوره، به‌دلیل عوامل کلاسیکی چون شکاف عمیق ثروت و وضعیت بد اقتصادی، اعتصابات، اغتشاشات و منازعات کارگری بسیاری روی داد. در جریان اصلاحات، رهبران آموزش ابتدایی همگانی را برای دختران و پسران فراهم کردند، سرمایه‌داری را پذیرفتند و کشور را به روی جهان گشودند. آنان از فناوری‌های نوین بهره گرفتند که رقابت‌پذیری‌شان را بسیار افزایش داد و ثروت اندوختند.»

«کشورهای بسیاری اقدامات درست انجام دادند و پیشرفت‌های انقلابی عظیمی به دست آوردند؛ همچنان که انقلابیون بسیاری نیز دچار اشتباهاتی شدند که دهه‌ها رنج هولناک بر مردم‌شان تحمیل کرد. به‌طور ویژه، ژاپن از طریق اصلاحات، مراحل کلاسیک چرخه بزرگ را طی کرد. این کشور به اوج موفقیت و ثروت رسید، اما با گذر زمان، فاسد و فرتوت شد، از حد توان خود فراتر رفت، پراکنده گردید، دچار رکود اقتصادی شد و درگیر جنگ‌های پرهزینه‌ای گردید که سرانجام به افول کلاسیکی منجر شد. انقلاب میجی ژاپن و چرخه بزرگ کلاسیک آن از سال ۱۸۶۹ تا ۱۹۴۵، یعنی به مدت ۷۶ سال، به طول انجامید.»

«جنگ‌های داخلی و انقلاب‌ها امری اجتناب‌ناپذیرند و هدف‌شان دگرگونی ریشه‌ای در نظم درونی است.»

«این دگرگونی‌ها شامل بازآرایی کامل ثروت و قدرت سیاسی می‌شود؛ یعنی بازسازی همه‌جانبه بدهی‌ها، مالکیت‌های مالی و تصمیم‌گیری‌های سیاسی. این تغییرات نتیجه ضرورتی است که از ناتوانی در ایجاد تحولات بنیادین در چارچوب نظم موجود سرچشمه می‌گیرد. تقریباً همه نظام‌ها با این چالش روبرو می‌شوند. زیرا تقریباً همه نظام‌ها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که منافع برخی طبقات را به‌قیمت طبقات دیگر تأمین کنند، تا جایی که این وضعیت به نقطه‌ای غیرقابل تحمل می‌رسد و نبردی را رقم می‌زند که سرنوشت آینده را تعیین می‌کند.

هنگامی که شکاف ثروت و ارزش‌ها بسیار عمیق شود و شرایط اقتصادی وخیم گردد، به‌طوری که نظم موجود دیگر نتواند منافع اکثریت را تأمین کند، مردم برمی‌خیزند و تلاش می‌کنند تا این نظم را تغییر دهند. آنان که بیشترین آسیب اقتصادی را دیده‌اند، می‌کوشند ثروت و قدرت بیشتری از دست کسانی که از نظم موجود منتفع می‌شوند، بربایند. انقلابیون طبیعتاً خواستار دگرگونی ریشه‌ای نظم موجود هستند، بنابراین آماده‌اند تا قوانینی را که حاکمان از آنان می‌خواهند رعایت کنند، بشکنند. این دگرگونی‌های انقلابی معمولاً به‌صورت خشونت‌آمیز از طریق جنگ داخلی روی می‌دهند، اگرچه همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، می‌توانند به‌صورت مسالمت‌آمیز و بدون سرنگونی نظم موجود نیز تحقق یابند.»

«دوران جنگ داخلی معمولاً بسیار بیرحمانه است. آغاز این جنگ‌ها اغلب به‌صورت رقابت قدرت منظم و قاطعانه است، اما با تشدید نبردها و هیجانات، هر دو طرف برای پیروزی به هر وسیله‌ای متوسل می‌شوند و بیرحمی به‌سرعت و به‌طور غیرمنتظره‌ای افزایش می‌یابد؛ به‌گونه‌ای که میزان واقعی خشونت در مرحله ششم جنگ داخلی و انقلاب، از دیدگاه مرحله پنجم باورنکردنی به نظر می‌رسد. نخبگان و میانه‌روها معمولاً می‌گریزند، زندانی می‌شوند یا کشته می‌گردند. خواندن داستان‌هایی چون جنگ داخلی اسپانیا، جنگ داخلی چین، انقلاب روسیه و انقلاب کبیر فرانسه، رعب‌آور است.»
«همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، چرخه انباشت ثروت و شکاف طبقاتی در نهایت منجر به آن می‌شود که اقلیتی اندک، اکثریت عظیمی از ثروت را در اختیار گیرند و در نتیجه، اکثریت فقیر با جنگ داخلی و انقلاب، اقلیت ثروتمند را سرنگون کنند. این اتفاق بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌شود، روی داده است.»

«اگرچه بیشتر جنگ‌های داخلی و انقلاب‌های نمونه، قدرت را از راست به چپ منتقل می‌کنند، اما انقلاب‌هایی نیز وجود دارد که ثروت و قدرت را از چپ به راست، یعنی دور از چپ، منتقل می‌سازند. با این حال، این دسته از انقلاب‌ها کمترند و ماهیتی متفاوت دارند. آن‌ها معمولاً هنگامی روی می‌دهند که نظم موجود دچار هرج‌ومرج و ناکارآمدی شده و اکثریت مردم تشنه رهبری قاطع، انضباط و بهره‌وری باشند. نمونه‌هایی از انقلاب‌های چپ‌به‌راست شامل آلمان در دهه ۱۹۳۰، اسپانیا، ژاپن و ایتالیا؛ فروپاشی شوروی در اواخر دهه ۱۹۸۰ تا اوایل ۱۹۹۰؛ کودتای ۱۹۷۶ آرژانتین که ایزابل پرون را با رژیم نظامی جایگزین کرد؛ و کودتای ۱۸۵۱ که به تأسیس امپراتوری دوم فرانسه انجامید.

در همه این انقلاب‌هایی که بررسی کرده‌ام، دلایل موفقیت یا شکست یکسان بوده است. همانند انقلاب‌های چپ‌گرا، این نظم‌های درونی نوین زمانی موفق می‌شوند که به رشد اقتصادی گسترده‌ای منجر شوند، در غیر این صورت شکست می‌خورند. از آنجا که شکوفایی اقتصادی گسترده، بزرگ‌ترین عامل موفقیت یا شکست رژیم نوپاست، روند بلندمدت رشد کل ثروت و توزیع گسترده‌تر آن است (یعنی بهبود وضعیت اقتصادی و سلامتی مردم عادی). هنگامی که انسان در مرحله‌ای از چرخه بزرگ قرار دارد، آسان است که این روند کلان را از نظر دور دارد.»

«معمولاً رهبران جنگ داخلی/انقلاب (و امروز نیز چنین است) افرادی تحصیل‌کرده از طبقه متوسط‌اند. برای نمونه، سه رهبر کلیدی انقلاب کبیر فرانسه عبارت بودند از: ژرژ ژاک دانتون، وکیلی از خانواده بورژوازی؛ ژان-پل مارا، پزشک، دانشمند و روزنامه‌نگاری از خانواده بورژوازی؛ و ماکسیمیلیان روبسپیر، وکیل و سیاست‌مداری از خانواده بورژوازی. این انقلاب در آغاز از حمایت بسیاری از اشراف لیبرال، مانند مارکی دو لافایت، برخوردار بود که همگی از خانواده‌های مرفه بودند. به‌همین‌ترتیب، رهبران انقلاب روسیه، ولادیمیر لنین بود که حقوق خوانده بود، و لئون تروتسکی که از خانواده روشن‌فکر بورژوازی برخاسته بود. رهبران جنگ داخلی چین، مائو تسه‌تونگ بود که از خانواده‌ای مرفع بود و حقوق، اقتصاد و نظریه‌های سیاسی آموخته بود، و چو ان‌لای که از خانواده‌ای از کارمندان متوسط روشن‌فolk برخاسته بود.

این رهبران معمولاً کاریزمای فردی نیز دارند، می‌توانند رهبری کنند و با دیگران به‌خوبی همکاری نمایند، و سازمان‌های قوی و کارآمدی بسازند که نیروی لازم برای انقلاب را در اختیار داشته باشند. اگر می‌خواهید انقلابیون آینده را بیابید، به افرادی با این ویژگی‌ها توجه کنید. با گذر زمان، آن‌ها معمولاً از روشن‌فکران آرمان‌گرایی که خواستار تغییر نظام برای عادلانه‌تر شدن آن هستند، به انقلابیونی بیرحمانه تبدیل می‌شوند که حاضرند برای پیروزی هر هزینه‌ای بپردازند.»

«اگرچه شکاف عمیق ثروت در دوران سخت اقتصادی، معمولاً بزرگ‌ترین ریشه مناقشات است، اما همواره دلایل دیگری نیز برای درگیری وجود دارد که بر هم accumulate می‌شوند و در نهایت به مخالفتی عظیم با رهبری و نظام تبدیل می‌گردند. معمولاً در انقلاب‌ها، انقلابیون با نارضایتی‌های گوناگون با یکدیگر متحد می‌شوند تا تغییری انقلابی رقم زنند؛ اگرچه در دوران انقلاب یکپارچه به نظر می‌رسند، اما پس از پیروزی، معمولاً بر سر مسائل و قدرت با یکدیگر می‌جنگند.»

«همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد، در مرحله جنگ داخلی و انقلاب در چرخه، دولت حاکم تقریباً همواره با کمبود شدید وجوه نقد، اعتبار و قدرت خرید روبروست. این کمبود، دولت را به چنگ‌زدن به ثروت اغنیا وادار می‌کند، که این امر ثروتمندان را به انتقال دارایی‌های خود به مکان‌ها و دارایی‌های امن ترغیب می‌کند، و این موجب می‌شود دولت کنترل سرمایه را اعمال کند — یعنی محدود کردن جریان وجوه به حوزه‌های قضایی دیگر (مانند کشورهای دیگر)، ارزهای دیگر یا دارایی‌هایی که مالیات‌گیری از آن‌ها دشوارتر است و/یا بازده کمتری دارند (مانند طلا).»

«بدتر از آن، هنگامی که آشوب درونی در کشوری روی می‌دهد، دشمنان بیرونی بیشتر احتمال دارد که از این فرصت برای به چالش کشیدن آن کشور استفاده کنند. زیرا درگیری‌های داخلی، آسیب‌پذیری‌هایی ایجاد می‌کند که جنگ بیرونی را محتمل‌تر می‌سازد. مناقشات درونی، مردم کشور را پراکنده می‌کند، بار اقتصادی سنگینی تحمیل می‌کند و توجه رهبران را از مسائل دیگر منحرف می‌سازد — همه این‌ها فرصتی برای قدرت‌های خارجی است. این دلیل اصلی است که چرا جنگ‌های داخلی و بیرونی اغلب هم‌زمان روی می‌دهند. دلایل دیگر عبارتند از: افزایش هیجانات و خشم مردم؛ رهبران پوپولیست قاطعی که در چنین دوره‌هایی به قدرت می‌رسند و طبیعتاً جنگ‌طلب‌اند؛ اینکه رهبران هنگام بروز درگیری داخلی، تهدید دشمن بیرونی را وسیله‌ای برای متحد کردن مردم کشور علیه خود می‌یابند و بنابراین به تحریک درگیری تمایل دارند؛ و اینکه کمبود منابع، افراد یا کشورها را برای به دست آوردن آنچه نیاز دارند، حتی از طریق جنگ با کشورهای دیگر، مشتاق‌تر می‌کند.»

«تقریباً در همه جنگ‌های داخلی، برخی قدرت‌های خارجی دخالت دارند و تلاش می‌کنند تا نتیجه نبرد را به نفع خود رقم بزنند.»

«آغاز جنگ‌های داخلی و انقلاب‌ها هنگام وقوع اغلب روشن نیست، اما هنگامی که در آن قرار دارید، نشانه‌های آن آشکار می‌شود.»

«اگرچه مورخان تاریخ آغاز و پایان جنگ‌های داخلی را تعیین می‌کنند، اما این تاریخ‌ها ساختگی‌اند. در واقع، در آن زمان تقریباً هیچ‌کس نمی‌دانست جنگ داخلی چه زمانی آغاز شده یا چه زمانی پایان می‌یابد، اما می‌دانستند که در آن گرفتارند. برای نمونه، بسیاری از مورخان ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ را آغاز انقلاب کبیر فرانسه می‌دانند، زیرا در آن روز گروهی از اوباش زندان باستیل — یک انبار سلاح و زندان — را تسخیر کردند. اما در آن زمان هیچ‌کس این را آغاز انقلاب فرانسه نمی‌دانست و هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که این جنگ داخلی و انقلاب تا این حد بیرحمانه شود. اگرچه ممکن است انسان نتواند آینده را پیش‌بینی کند، اما می‌تواند نشانه‌های مبهم‌ی بیابد که به او کمک کند تا تشخیص دهد کجا ایستاده است، به کجا می‌رود و مرحله بعدی چه خواهد بود.»

«جنگ داخلی به‌شدت بیرحمانه است، زیرا نبردی مرگ‌بار است. همه به افراطی‌گرایی کشیده می‌شوند، زیرا همه مجبور به انتخاب جناح و شرکت در نبرد می‌شوند — در چنین نبردی سرنوشت‌ساز، جایی برای میانه‌روها نیست.»

«در مورد اینکه چه نوع رهبری برای جنگ داخلی و انقلاب مناسب‌تر است، آن‌ها «فرماندهان کاریزماتیک» هستند — کسانی که به اندازه کافی قوی‌اند تا حمایت‌ها را جمع‌آوری کنند و همه نبردهای لازم را ببرند. از آنجا که جنگ بیرحمانه است، آن‌ها باید به اندازه کافی سنگ‌دل باشند تا با هر هزینه‌ای پیروز شوند.»

«مورخان معمولاً دوران جنگ داخلی را دوره‌ای چندساله تعریف می‌کنند و پیروز و بازنده رسمی را بر اساس اینکه کدام طرف در نهایت ساختمان‌های دولتی پایتخت را اشغال کرده، تعیین می‌کنند. اما همانند آغاز جنگ داخلی، پایان جنگ داخلی و انقلاب نیز آن‌گونه که مورخان توصیف می‌کنند، مرزبندی روشنی ندارد. پس از اعلام رسمی پایان جنگ داخلی، رقابت برای قدرت ممکن است مدت‌ها ادامه یابد.»

«اگرچه جنگ‌های داخلی و انقلاب‌ها معمولاً بسیار دردناک‌اند، اما اغلب به بازآرایی ساختار اجتماعی منجر می‌شوند که اگر به‌درستی مدیریت شود، می‌تواند زمینه را برای آینده‌ای بهتر فراهم کند. آینده پس از جنگ داخلی و انقلاب، به این بستگی دارد که گام‌های بعدی چگونه برداشته شوند.»

(پایان نقل‌قول)

موقعیت کنونی ما

اکنون بیایید توجه خود را به رویدادهای مهم چند روز گذشته معطوف کنیم: کشته شدن دومین معترض به سازمان مهاجرت و گمرک آمریکا (آی‌سی‌ای) در مینیاپولیس. دو نشانه گذار از مرحله پنجم به مرحله ششم ظاهراً در حال بروزند: «کشته شدن افراد در درگیری‌ها تقریباً قطعاً نشانه‌ای است که اوضاع در حال حرکت به سمت مرحله جنگ داخلی خشونت‌بارتر و شدیدتر است، و این وضعیت ادامه خواهد یافت تا سرانجام پیروز و بازنده مشخص شوند»؛ و «تاریخ نشان می‌دهد که در دوران درگیری‌های بزرگ، کشورهای دموکراتیک فدرال (مانند آمریکا) معمولاً با مناقشاتی میان ایالت‌ها و دولت مرکزی بر سر اختیاراتشان روبرو می‌شوند.

آمریکا اکنون مانند بشکه‌ای از باروت است.

بر اساس جدیدترین نظرسنجی خبری پی‌بی‌اس/ان‌پی‌آر/ماریست، نزدیک به یک‌سوم آمریکایی‌ها (۳۰٪) بر این باورند که ممکن است مردم مجبور شوند برای بازگرداندن کشور به مسیر درست، به خشونت متوسل شوند.

مرکز پژوهش پیو دریافت که ۸۵٪ از بزرگسالان آمریکایی اذعان دارند خشونت‌های سیاسی در آمریکا در حال افزایش است. یک تحلیل مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی (سی‌سی‌آی‌اس) نشان داد که از سال ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۴، ۲۱ حمله یا توطئه سیاسی حزبی روی داده، در حالی که در ۲۵ سال پیش از ۲۰۱۶ تنها دو مورد از این دست رویدادها ثبت شده بود. این به معنای افزایش تقریباً ده‌برابری توطئه‌ها و حملات سیاسی در بازه زمانی نسبتاً کوتاهی است.

نمودار: ۸۵٪ از بزرگسالان آمریکایی اذعان دارند خشونت‌های سیاسی در آمریکا در حال افزایش است — منبع: مرکز پژوهش پیو

تعداد سلاح‌های گرم در آمریکا از جمعیت این کشور بیشتر است و بسیاری در اعماق وجود خود گرایش به خشونت دارند. مناقشه میان دولت مرکزی با مینه‌سوتا و سایر دولت‌های ایالتی جدی است و به نظر می‌رسد ممکن است وخیم‌تر شود. جهان شاهد کشته شدن دو نفر در مینیاپولیس در اعتراض به طرح مهاجرتی ترامپ بود و اکنون در انتظار است تا ببیند کدام طرف عقب‌نشینی خواهد کرد.

بسیاری در انتظارند تا ببینند آیا رئیس‌جمهور ترامپ به مبارزه ادامه خواهد داد (که به نظر من ممکن است ما را به لبه جنگ داخلی آشکارتر سوق دهد)، یا تلاش خواهد کرد تا با فراخوان به صلح، وعده و نشان دادن اینکه نظام قضایی به‌درستی با تیراندازی‌ها برخورد خواهد کرد و محدود کردن فعالیت‌های آی‌سی‌ای، ما را از لبه پرتگاه بازمی‌گرداند. در مصاحبه با وال‌استریت‌ژورنال، او گفت دولت این کشتار را بررسی خواهد کرد و آی‌سی‌ای برای همیشه در مینیاپولیس نخواهد ماند.

اگرچه انتخاب‌های او تأثیر عظیمی بر آنچه در پیش است، از جمله احتمال آتش زدن این بشکه باروت، خواهد داشت، اما در هر صورت، مهم است که همه آنچه روی می‌دهد را در بستر تمام نیروها و رویدادهایی که چرخه بزرگ را پیش می‌برند، دید. صرف‌نظر از نتیجه رویداد مینیاپولیس، این‌ها نیروهای در حال تکامل‌اند که مسیر چرخه بزرگ را تعیین خواهند کرد.

نتیجه‌گیری

«مطالعات تاریخی من به من آموخته است که چیزی پایدار نیست مگر تغییر، و در فرآیند تغییر، چرخه‌هایی وجود دارد که مانند جزر و مد بالا و پایین می‌روند و تغییر یا مقابله با آن‌ها دشوار است.»

برای مواجهه شایسته با این دگرگونی‌ها، کلید اصلی شناخت مرحله‌ای است که در آن قرار داریم و درک اصول جاودانه و جهان‌شمول برای مقابله با این تغییرات است. با تغییر شرایط، بهترین روش‌ها نیز تغییر می‌کنند — یعنی بهترین روش به وضعیت بستگی دارد، و وضعیت همواره در حال تغییر است، همان‌گونه که هم‌اکنون بحث کردیم. بنابراین، اصرار بر اینکه هر نظام اقتصادی یا سیاسی‌ای بهترین است، اشتباهی بزرگ است، زیرا قطعاً زمان‌هایی وجود خواهد داشت که آن نظام با وضعیت آن زمان سازگار نیست، و اگر جامعه‌ای خود را تطبیق ندهد، به سوی زوال خواهد رفت. به همین دلیل، اصلاح مداوم نظام‌ها برای سازگاری بهتر با تغییرات، بهترین گزینه است.

سنجه هر نظام بسیار ساده است: آیا به‌طور مؤثر نیازهای اکثریت مردم را برآورده می‌کند؟ و این را می‌توان به شیوه‌ای عینی سنجید، که ما قادر به انجام آن هستیم و ادامه خواهیم داد. با این حال، تاریخ به روشنی و رسایی می‌گوید که برقراری روابط برد-برد مولد از طریق همکاری هوشمندانه، که هم کیک را بزرگ‌تر می‌کند و هم آن را به‌گونه‌ای عادلانه تقسیم می‌کند که اکثریت راضی باشند، بسیار سودمندتر از جنگ داخلی بر سر ثروت و قدرت است که در نهایت به تسلط یک طرف بر طرف دیگر می‌انجامد.»