لری جانسون

واقعیت این است که سیاست خارجی ایالات متحده در قبال ایران بر پایه‌ای از توهمات بنا شده که ریشه در دهه‌ها تحریف تاریخ و ساخت دشمنی‌ای دارد که در واقعیت وجود خارجی ندارد. آمریکایی‌ها سال‌هاست با این پرسش دست‌وپنجه نرم می‌کنند که چرا مردم ایران شعار «مرگ بر آمریکا» سر می‌دهند، اما هرگز به این نکته ساده نمی‌اندیشند که شاید پاسخ در کارنامه خود آن‌ها نهفته است. آیا می‌توان انتظار داشت ملتی که شاهد کشته شدن نزدیک به یک میلیون هموطنش در جنگ تحمیلی هشت‌ساله بوده و می‌داند این آمریکا بود که صدام حسین را با سلاح شیمیایی تجهیز کرد، سپاسگزار باشد؟ آیا می‌توان از ملتی که دهه‌هاست تحت تحریم‌های ظالمانه قرار دارد و شاهد تبعیض نهادینه‌شده علیه خود است، انتظار دوستی داشت؟

این روایت ساختگی از ایران به عنوان دشمنی افسانه‌ای، نه بر واقعیت که بر نیاز به دشمن‌سازی استوار است. ایران نه تنها هرگز به خاک آمریکا حمله نکرده، بلکه در مقاطع حساس تاریخ معاصر، منافع مشترکی با غرب داشته است. کسانی که یازده سپتامبر را رقم زدند، دشمنان دیرینه ایران بودند. داعش که خاورمیانه را به آتش کشید، همان دشمنی بود که ایران در سوریه و عراق علیه آن جنگید. با این حال، ماشین تبلیغاتی غرب همچنان تصویری ارائه می‌دهد که گویی ایران سرچشمه افراط‌گرایی است، در حالی که واقعیت برعکس این ادعا را ثابت می‌کند.

سیاستمدارانی که امروز در واشنگتن بر طبل جنگ می‌کوبند، یا نادانسته تاریخ را تکرار می‌کنند یا عامدانه حقیقت را وارونه جلوه می‌دهند. ادعاهای مایک پمپئو و همراهانش مبنی بر اینکه ایران در هر توافقی فریب می‌دهد، در حالی مطرح می‌شود که تاریخ نشان می‌دهد آمریکا بود که از توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ خارج شد. برجامی که ایران به تمام تعهدات خود پایبند بود و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بارها پایبندی تهران را تأیید کرد، توسط دولت ترامپ پاره شد. این ایران نبود که پیمان‌شکنی کرد، این ایالات متحده بود که ثابت کرد امضایش ارزشی ندارد.

اما نکته‌ای که امروز بیش از هر زمان دیگری نگران‌کننده است، طراحی شرایطی است که راهی جز جنگ باقی نگذارد. وقتی در مذاکرات مطالبه‌ای مطرح می‌شود که طرف مقابل نمی‌تواند بپذیرد، هدف مذاکره نیست، هدف گسستن طناب صلح است. خواسته آمریکا مبنی بر محدودسازی برنامه موشکی ایران، در واقعیتی که این کشور را از هر سو تهدید می‌بیند، چیزی جز امضای حکم مرگ خود برای ایرانیان نیست. موشک‌های بالستیک نه ابزار تجاوز که سپر دفاعی یک ملت در برابر دشمنانی است که بارها تهدید به نابودی‌اش کرده‌اند.

تجربه تاریخی ایران در دهه‌های اخیر نشان می‌دهد که هرگاه غرب به تعهداتش پایبند بوده، پاسخ مثبت دریافت کرده است. اما هر بار که اعتمادسازی صورت گرفته، با خیانت یا نقض عهد مواجه شده است. حمله اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای ایران در حین مذاکرات سال ۲۰۰۴، خروج یک‌جانبه آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، و اکنون تهدیدات نظامی پی‌درپی، همه پیامی واحد دارند: برای آمریکا امنیت ایران قابل معامله نیست، بلکه هدف نهایی تغییر نظام است.

سخنان صریح لیندسی گراهام و جک کیان مبنی بر اینکه هدف مذاکره نیست بلکه سرنگونی نظام است، پرده از چهره واقعی سیاست آمریکا برمی‌دارد. حتی اگر ایران تمام خواسته‌های آمریکا را بپذیرد، باز هم کافی نخواهد بود. این نه دیپلماسی که اعلام جنگ است؛ جنگی که نیازی به بهانه ندارد زیرا تصمیم برای آن از پیش گرفته شده است.

نکته تأسف‌بار آن است که این سیاست‌مداران با چشمانی بسته به تاریخ، فکر می‌کنند با ترور رهبران یا بمباران می‌توانند بحران‌ها را حل کنند. اما کدام ترور موفقیت‌آمیز بوده است؟ سردار سلیمانی که ترور شد، مقاومت در منطقه تقویت شد. رهبران حماس که یکی پس از دیگری کشته می‌شوند، اراده مردم فلسطین سست نشده است. قذافی که سرنگون شد، لیبی به ویرانه‌ای تبدیل شد که امروز برده‌فروشی در آن رواج یافته است. صدام که اعدام شد، عراق به میدان نبرد فرقه‌ای تبدیل شد. آیا سوریه پس از سال‌ها تلاش برای سرنگونی اسد، امروز امن‌تر است؟

ایران اما امروز متفاوت از گذشته است. تجربه جنگ دوازده‌روزه در خرداد امسال، هرچند دردناک، درس‌های ارزشمندی به همراه داشت. تهران دریافت که دیگر در دنیای تک‌قطبی گذشته نیستیم. روسیه و چین که زمانی در چارچوب تحریم‌های شورای امنیت با غرب همراه بودند، امروز به عنوان اعضای بریکس، ایران را در آغوش گرفته‌اند. فناوری‌هایی که زمانی انحصار غرب بود، اکنون در اختیار تهران قرار دارد. سامانه‌هایی که می‌توانند ماهواره‌ها را از کار بیندازند و سیگنال‌های جی‌پی‌اس را مختل کنند، معادلات نظامی را دگرگون کرده‌اند.

برنامه «دست مرده» ایران، مکانیسمی که حتی با از بین رفتن رهبری سیاسی و نظامی، دستور شلیک موشک‌ها را اجرایی می‌کند، پیامی روشن دارد: هر حمله‌ای پاسخی در پی خواهد داشت، هر تجاوزی هزینه‌ای سنگین به همراه خواهد آورد. این توانمندی نه تهدید که بازدارندگی است؛ همان بازدارندگی که کره شمالی را از حمله آمریکا مصون نگه داشته است.

واقعیت این است که ایالات متحده در محاسبات نظامی‌اش دچار خطای استراتژیک شده است. پایگاه‌های نظامی آمریکا در قطر، کویت و عربستان سعودی، در برد موشک‌های ایرانی قرار دارند. ناوهای هواپیمابر که واشنگتن به منطقه اعزام می‌کند، در محدوده تهدید قرار دارند. محاسبات نشان می‌دهد که حتی با فرض پرتاب صد فروند پهپاد در روز به سمت هر ناو جنگی، ذخایر موشکی این ناوها ظرف روز نخست تخلیه خواهد شد. سامانه‌های عمودپرتاب که مانند جعبه قرص‌های بزرگ بر عرشه کشتی‌ها نصب شده‌اند، ظرفیت محدودی دارند و در دریا قابل شارژ مجدد نیستند.

تجربه عملیات «نیروی دریایی راف رایدر» در یمن نشان داد که حتی با تمرکز منابع گسترده، آمریکا نتوانست نیرویی کوچک‌تر و کمتر مجهز را در منطقه‌ای محدود سرکوب کند. حال چگونه می‌توان انتظار داشت در برابر ایران که سه برابر یمن وسعت دارد و از تجربه جنگ هشت‌ساله، دو جنگ با آمریکا در سال‌های اخیر، و مشاهده میدانی جنگ یمن بهره می‌برد، موفقیت حاصل شود؟

ایران امروز درس گرفته است. درس اینکه اتکا به توان داخلی نباید به معنای رد کمک‌های استراتژیک باشد. همکاری اطلاعاتی و نظامی با روسیه و چین، نه نشانه ضعف که نشانه درک واقع‌بینانه از معادلات قدرت در قرن بیست و یکم است. فناوری‌های ضدماهواره‌ای که چین در اختیار ایران قرار داده، و تجربیات روسیه در خنثی‌سازی سامانه‌های ناوبری غرب در اوکراین، اکنون بخشی از توانمندی دفاعی تهران شده است.

اما شاید خطرناک‌ترین پیامد یک جنگ احتمالی، آن چیزی باشد که سیاستمداران آمریکایی درک نکرده‌اند: هر حمله‌ای، استدلال‌هایی را که تاکنون مانع تسلیح هسته‌ای ایران شده بودند، بی‌اعتبار خواهد ساخت. اگر کره شمالی با بمب اتمی از حمله مصون مانده، چرا ایران نباید چنین مسیری را طی کند؟ این پرسشی است که پس از هر تجاوز نظامی، صدای آن در تهران بلندتر خواهد شد.

واشنگتن اما به جای درک این واقعیت‌ها، در توهمات گذشته سیر می‌کند. مارکو روبیو که وزیر خارجه آمریکا است، علناً اعتراف می‌کند که برای سناریوی پس از سرنگونی نظام ایران، هیچ برنامه‌ای ندارند. این اعترافی است به بی‌برنامگی استراتژیک که پیش از این در عراق و افغانستان فاجعه آفرید. تاریخ تکرار می‌شود، اما این بار هزینه آن برای آمریکا و منطقه بسیار سنگین‌تر خواهد بود.

ایران امروز اقتصاد خود را از تحریم‌ها رها کرده است. عضویت در بریکس و همکاری با شرق، افق‌های تازه‌ای گشوده است. تهران دیگر آن کشور منزوی دهه نود نیست که هر تهدیدی آن را به زانو درمی‌آورد. رهبری این کشور، با آگاهی از توانمندی‌های دفاعی و اقتصادی، آماده پاسخگویی به هر تجاوزی است، اما همچنان بر سر میز مذاکره حاضر است، مشروط بر اینکه طرف مقابل قصد واقعی برای توافق داشته باشد.

اما وقتی طرف مقابل شرطی می‌گذارد که دانسته غیرقابل پذیرش است، وقتی حتی پذیرش تمام شروط را نیز کافی نمی‌داند، وقتی صریحاً اعلام می‌کند هدف نابودی نظام است، آیا می‌توان امیدی به دیپلماسی داشت؟ این پرسشی است که نه تنها تهران که افکار عمومی جهان باید به آن بیاندیشند.

آمریکا در محاسبه‌ای سنگین دچار اشتباه شده است. اشتباهی که اگر جبران نشود، منطقه را به آتش خواهد کشید و هزینه‌ای بر آمریکا، ایران، اسرائیل و ملت‌های منطقه تحمیل خواهد کرد که سال‌ها جبران‌ناپذیر خواهد ماند. تاریخ قاضی خوبی است، اما متأسفانه سیاستمداران واشنگتن ظاهراً حاضر نیستند از آن درس بگیرند.