نوشته: آلخاندرو مارکو دل‌پونته
ترجمه مجله جنوب جهانی

«برای حفظ صلح، باید توان پیروزی در جنگی را داشته باشیم که دشمن شرایط آن را تعیین می‌کند.» (البریج کلبی)

این جمله‌ی سرد و حساب‌شده نه از آنِ دونالد ترامپ، که متعلق به البریج کلبی است؛ استراتژیستی که نامش امروز در راهروهای پنتاگون با همان قداستی طنین‌انداز می‌شود که نام کسینجر در دهه‌ی هفتاد میلادی. این سخن، به دقتِ جراحی، روح دوران ریاست‌جمهوری ترامپ را در خود جای داده است: عملیاتی با دقت میلی‌متری که در پوشش نمایشی پرآشوب پنهان شده است. افکار عمومی در او صرفاً نوسانی از قلدری، تصمیمات به‌ظاهر آنی و سیاست خارجی بی‌نقشه را می‌بیند. اما چنین برداشتی، یک خطای دیدِ استراتژیک و بنیادین است.
آنچه پیش روی ماست، نه از سرِ بداهه‌پردازی، بلکه اجرای زمخت و نمایشیِ مرام‌نامه‌ای ژئوپلیتیک است که مدت‌ها پیش از بازگشت او به کاخ سفید تدوین شده بود؛ منشوری با عنوان «استراتژی انکار» (The Strategy of Denial) که در اسناد «راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵» و «راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶» جنبه‌ی عملیاتی یافته و در اندیشکده‌های راست‌گرا، به‌ویژه بنیاد هریتیج تحت عنوان «پروژه ۲۰۲۵»، طراحی شده است. ترامپ نویسنده‌ی این طرح نیست؛ او پیمانکارِ اصلی است که نقشه‌ها را مو‌به‌مو اجرا می‌کند.

ستون فقراتِ راهبرد جدید: مهار چین
سنگ‌بنای این عمارت فکری، کلبی و فرضیه‌ی محوری اوست: ایالات متحده تنها یک منفعت حیاتی و وجودی دارد و آن، جلوگیری از سلطه‌ی چین بر آسیا و به تبع آن بر اوراسیاست. در اینجا سخنی از صدور دموکراسی، فتح قلب‌ها و ذهن‌ها یا نظم لیبرال در میان نیست. آنچه می‌بینیم، ژئوپلیتیکِ عریان بر صفحه‌ی شطرنج قدرت است. اگر چین بر پویاترین منطقه‌ی اقتصادی جهان چیره شود، کلید اخراج آمریکا از بازارهای جهانی را در دست خواهد داشت.
برای جلوگیری از این سناریو، کلبی «استراتژی انکار» را تجویز می‌کند. تصور کنید چین تصمیم به تهاجم به تایوان بگیرد. در راهبرد سنتیِ «تنبیه»، واکنش آمریکا پس از وقوع اشغال و به شکل تلافی‌جویانه خواهد بود. اما «انکار» رویکردی متفاوت دارد: استقرار پیش‌دستانه‌ی چنان توان نظامیِ مهلکی —از زیردریایی‌ها و موشک‌ها تا شبکه‌های پهپادی— که محاسبات نظامی چین را به این نتیجه برساند که پیروزی در تهاجم ناممکن است. در این منطق، بازدارندگی نه از طریق ترساندن دشمن از انتقام، بلکه با غیرقابل‌دسترس ساختنِ پیروزی محقق می‌شود.
اما هدف غایی که پرده از نگاه ماکیاولیستی این طرح برمی‌دارد، فراتر از تایوان است: دفاع از تایوان، به خاطر خودِ تایوان نیست، بلکه برای حفظ وفاداری ژاپن، فیلیپین و استرالیاست. کلبی استدلال می‌کند که با سقوط تایوان، اعتبار تضمین‌های امنیتی آمریکا دود می‌شود و متحدان عمل‌گرا به قطب پیروز، یعنی چین، خواهند پیوست. در نتیجه، ائتلاف ضدسلطه در اقیانوس آرام مانند حبه‌قندی در آب حل خواهد شد. پس همه چیز فدای این جبهه می‌شود. از آنجا که منابع محدودند، یک فرمان قطعی صادر می‌شود: آسیا اولویت مطلق است. اروپا باید خود در برابر روسیه سینه سپر کند و خاورمیانه صرفاً یک «مزاحم» است که باید آن را مدیریت یا خنثی کرد. آمریکا نمی‌تواند هم‌زمان در دو جبهه با قدرت‌های بزرگ بجنگد؛ و این اولین دستورالعملی است که ترامپ به زبانِ عمل ترجمه کرده است.

ثبات راهبردی و منطق قدرت
دومین رکن این بنا، «ثبات راهبردی» است؛ اصطلاحی که بوی دوران جنگ سرد را می‌دهد. در ادبیات «راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶»، این یعنی ایجاد وضعیتی که در آن هیچ‌کس انگیزه‌ی ضربه‌ی اول هسته‌ای را نداشته باشد، اما سایه‌ی پاسخی کوبنده چنان معتبر باشد که از هرگونه تجاوز کوچک نیز جلوگیری کند. این همان «صلح از طریق قدرت» است، اما نه به عنوان یک شعار توخالی، بلکه به مثابه‌ی یک معادله‌ی ریاضیِ بازدارندگی. این منطق مستقیماً از «توازن قوای» هنری کسینجر و «مصلحت دولتِ» ریشلیو سیراب می‌شود. در اینجا جایی برای ایده‌آلیسم نیست؛ میدان، میدانِ منافع، قدرت و محاسبات عقلانی است.
برای پیاده‌سازی این قدرت، به زیربنای مادی عظیمی نیاز است. اینجاست که سیاست اقتصادی از اقتصاد فاصله گرفته و به لجستیک جنگی بدل می‌شود. اسناد راهبردی جدید، امنیت ملی را از پویایی اقتصادی جدا نمی‌دانند؛ این دو روی یک سکه‌اند. تعرفه‌های سنگین، شعار «اول آمریکا»، اصرار بر بازسازی صنعتی و استقلال انرژی، صرفاً وعده‌های انتخاباتی برای جلب آرای کارگران ایالت‌های صنعتی (Rust Belt) نیستند، بلکه پی‌ریزیِ همان استراتژی انکارند. کلبی به صراحت می‌گوید: وقتی برای ریزتراشه‌ها، باتری‌ها و مواد معدنی حیاتی به چین وابسته‌ای، نمی‌توانی از تایوان دفاع کنی. اگر صنایع کشتی‌سازی‌ات زنگ‌زده و زنجیره‌ی تأمین مهماتت از آسیا می‌گذرد، تابِ ایستادگی در جبهه‌ی اقیانوس آرام را نخواهی داشت. اقتصاد، طبق این اسناد، «لنگر نهایی» قدرت نظامی است.
انسجام در پسِ آشوب
با در دست داشتن این مرام‌نامه —نظریات کلبی، نقشه‌ی راه هریتیج و اسناد رسمی دفاعی— هر حرکت ترامپ یا اطرافیانش معنایی منسجم می‌یابد. آنچه دمدمی‌بزاجی یا توییتی خشم‌آلود به نظر می‌رسد، غالباً اجرای دقیقِ بندی از این سناریوست.
«رها کردن» اروپا را در نظر بگیرید. فشار بر ناتو برای افزایش بودجه‌ی دفاعی به ۵ درصد تولید ناخالص داخلی، لحن تند علیه آلمان و پیشنهاد مذاکره به اوکراین، شوخی نیستند. این‌ها اجرای لفظ‌به‌لفظ دستور کلبی است: «اروپا باید اولین پاسخ‌دهنده به امنیت خود باشد.» هدف، آزاد کردن منابع —سرباز، ناو، هواپیما و تمرکز ذهنی— برای گسیل به اقیانوس هند و آرام است. «نظم بین‌الملل مبتنی بر قواعد» که سنگ‌بنای لیبرالیسم پس از جنگ جهانی دوم بود، در راهبرد امنیت ملی ۲۰۲۵ به عنوان یک «امر انتزاعی» کنار گذاشته شده و جای خود را به توافقات دوجانبه‌ی معامله‌گرانه داده است: «چیزی به من بده تا از تو محافظت کنم.»

رئالیسمی عریان و بی‌رحم.
در نیم‌کره‌ی غربی نیز وضع به همین منوال است. ادبیات تند علیه مهاجرت و مواد مخدر، اعزام نیرو به مرزهای جنوبی و بازتعریف دکترین مونرو (متمم ترامپ)، صرفاً برای مصرف داخلی نیست. راهبرد دفاع ملی ۲۰۲۶ اعلام می‌کند که امنیت از خاک خودی و «حیات‌خلوت» شروع می‌شود. نیم‌کره‌ای بی‌ثبات که قدرت‌های بیگانه (بخوانید چین) در آن نفوذ کرده باشند، نقطه‌ضعفی غیرقابل‌قبول در زمان تمرکز بر دریای چین جنوبی است. هر دیپورت، هر دیوار و هر فشاری بر دولت‌های آمریکای لاتین، در راستای مستحکم‌سازی این دژ قاره‌ای است.
حتی وسواس نسبت به ایران و تلاش برای «خنثی‌سازی» برنامه‌ی هسته‌ای آن، به معنای تکرار سناریوی عراق نیست؛ بلکه اجرای قاعده‌ی «کاهش مزاحمت‌های راهبردی» است. خاورمیانه دهه‌هاست که باتلاقِ سرمایه و خون آمریکایی بوده است. برای استراتژیست‌های جدید، این منطقه جبهه‌ای فرعی است که باید دست‌کم ساکت شود. ایرانی بدون بمب، یک دردسر کمتر است که اجازه می‌دهد ناوهای هواپیمابر و ماهواره‌های جاسوسی به سمت تنگه‌ی تایوان تغییر مسیر دهند.
در نهایت، در عرصه‌ی داخلی، قطعات پازل کامل می‌شوند. تصفیه‌ی بوروکراتیک، لغو مقررات زیست‌محیطی و سرمایه‌گذاری کلان در زیرساخت‌های دفاعی، سیاست حزبیِ سنتی نیستند؛ بلکه ساخت ماشین جنگیِ مورد نیاز «استراتژی انکار» است. یک اقتصادِ به‌شدت حفاظت‌شده و خودکفا در انرژی که قادر به تولید انبوه موشک و زیردریایی باشد.

فرجام سخن
با نگاهی به کل این تصویر، توهمِ آشوب رنگ می‌بازد. خروج از توافقات اقلیمی، جنگ تجاری با چین، نظامی‌گری در مرزها و برخورد معامله‌گرانه با متحدان، همگی قطعات چرخ‌دنده‌ای هستند که برای یک هدف طراحی شده‌اند: ممانعت از سیطره‌ی چین بر آسیا، به هر قیمتی؛ حتی به قیمت نابودی اتحادهای سنتی یا ثبات در دیگر نقاط جهان.
ترامپ اهل بداهه نیست. او مجریِ دمدمی‌مزاج و جنجال‌آفرینِ یک دیدگاه استراتژیک عمیقاً ارتجاعی، واقع‌گرا و سرد است. دیدگاهی که با رها کردن رهبری جهانیِ مبتنی بر ارزش‌ها، در پی حفظ برتری از طریق تمرکز قدرت و محاسبات بی‌رحمانه است. این «روش» شاید صلحی سخت و ناپایدار به ارمغان بیاورد، اما جهانی پاره‌پاره‌تر، مسلح‌تر و خطرناک‌تر خلق خواهد کرد؛ جایی که دیپلماسی گروگانِ منطق جنگ است و حاشیه‌ی خطا به باریکیِ نور یک موشک هایپرسونیک تقلیل یافته است. استراتژی انکار، در تلاش برای جلوگیری از یک جنگ بزرگ، شاید فتیله‌ی هزاران درگیری کوچک‌تر را روشن کند. و در این بازی، همان‌طور که کلبی به‌خوبی می‌داند، همیشه این خطر هست که کسی، در جایی، تصمیم بگیرد جنگ را با شرایط خودش آغاز کند.

یادداشت‌های تحلیلی و توضیحات تکمیلی (پاورقی) از مترجم
۱. در ستایش قدرت یا تقدیس خشونت؟
راهبرد «انکار» (Strategy of Denial) که در متن به آن اشاره شد، بیش از آنکه طرحی برای صلح باشد، منشوری برای «سلطه‌ی عریان» است. در این دیدگاه، امنیت جهانی یک مفهوم انتزاعی و بی‌ارزش تلقی می‌شود. نویسندگان این طرح صراحتاً معتقدند که ثبات در مناطقی نظیر خاورمیانه یا رفاه در کشورهای در حال توسعه، باید فدای تمرکز قوای آمریکا برای مهار چین شود. این نگاه، جهان را نه یک دهکده‌ی واحد، بلکه میدان جنگی می‌بیند که در آن زندگی میلیاردها انسان صرفاً متغیری در محاسبات ریاضی قدرت است.

۲. منطق معامله‌گرانه؛ پایان عصر متحدان:
اشاره‌ی متن به «تراکنشی شدن» روابط، پرده از نگاهی پلید برمی‌دارد که در آن کشورها از مقام «متحد» به مقام «ابزار» سقوط می‌کنند. طبق این نقشه، حاکمیت ملی دیگر کشورها تا زمانی محترم است که در خدمت منافع واشینگتن باشد. این رویکرد عملاً چراغ سبزی است به بی‌ثباتی‌های منطقه‌ای؛ چرا که آمریکا آگاهانه از نقش‌های حمایتی خود عقب‌نشینی می‌کند تا منابعش را ذخیره کند، حتی اگر این کار به قیمت فروپاشی امنیت در مناطق حساس جهان تمام شود.

۳. اقتصاد در خدمت ماشین جنگی:
آنچه در «پروژه ۲۰۲۵» تحت عنوان بازسازی صنعتی مطرح می‌شود، در واقع «میلیتاریزه کردن اقتصاد» است. انتقال سرمایه‌ها از بخش‌های محیط‌زیستی، بهداشت و رفاه عمومی به سمت صنایع تسلیحاتی، نشان‌دهنده‌ی گذار به یک اقتصاد جنگی در زمان صلح است. این استراتژی نه برای بهبود معیشت مردم، بلکه برای ساختن زرادخانه‌ای عظیم طراحی شده که نتیجه‌ی آن ناامن‌تر شدن جهان و تشدید رقابت‌های تسلیحاتی مخرب خواهد بود.

۴. صلح سرد یا جنگ‌های بی‌پایان:
اگرچه کلبی مدعی است این راهبرد مانع از جنگ بزرگ می‌شود، اما در واقعیت، «استراتژی انکار» ریسک درگیری‌های کوچک و میان‌مدت را به‌شدت افزایش می‌دهد. با تقلیل دیپلماسی به «منطق زور»، فضای گفتگو بسته شده و جهان به سمت بلوک‌بندی‌های سختِ دوران جنگ سرد سوق داده می‌شود؛ وضعیتی که در آن کوچکترین خطای محاسباتی در یک موشک هایپرسونیک، می‌تواند جرقه‌ی نابودی تمدن بشری را بزند.

جایگاه اسرائیل در دکترین «انکار»

۵. اسرائیل؛ از متحد راهبردی تا «پیمانکار امنیتی»:
در دکترین «انکارِ» البریج کلبی و راهبرد کلان ترامپ، جایگاه اسرائیل برخلاف متحدان اروپایی، نه تنها تضعیف نشده، بلکه به عنوان یک «شریک استراتژیکِ مستقل» بازتعریف شده است. در این نگاه، اسرائیل نقش «سپر ارزان‌قیمت» و «الگوی خوداتکایی» را ایفا می‌کند. کلبی صراحتاً معتقد است که تمامی متحدان آمریکا باید مانند اسرائیل «هزینه‌ی بقای خود را بپردازند»؛ بنابراین اسرائیل در اینجا نه یک بارِ اضافی، بلکه مدلی است که بقیه‌ی جهان (از جمله تایوان) باید از آن پیروی کنند تا شایستگیِ حمایت آمریکا را داشته باشند.
۶. برون‌سپاری امنیت و نقش «ژاندارم منطقه»:
هدف نهایی ترامپ و استراتژیست‌های جدید، تخلیه‌ی منابع از خاورمیانه و گسیل آن‌ها به سمت دریای چین جنوبی است. در این پازل، اسرائیل به عنوان «پیمانکار اصلی مدیریت منطقه» عمل می‌کند. وظیفه‌ی تعریف‌شده برای اسرائیل، مهار ایران و تضعیف شبکه‌های مقاومت با هزینه‌ی شخصی و بدون دخالت مستقیم سربازان آمریکایی است. واشینگتن با دادن «چراغ سبز مطلق» به اسرائیل، در واقع امنیت خاورمیانه را برون‌سپاری می‌کند تا با خیالی آسوده، بر نبرد بزرگ با چین تمرکز کند.
۷. سگِ نگهبان در برابر نفوذ اوراسیایی:
در سطح ژئوپلیتیک کلان، اسرائیل وظیفه دارد به عنوان لنگر ائتلاف‌های ضدچینی (در قالب پیمان ابراهیم) عمل کند. نقش اسرائیل در اینجا، ایجاد اختلال در نفوذ تکنولوژیک و اقتصادی چین در منطقه و سد کردن راه پروژه‌هایی نظیر «یک کمربند-یک جاده» است. اسرائیل در این راهبرد، سگِ نگهبانی است که مانع از اتصال زنجیره‌های قدرت میان ایران، روسیه و چین در گلوگاه‌های حساس خاورمیانه می‌شود.
۸. حمایتی ابزاری و مشروط:
باید توجه داشت که این حمایتِ همه‌جانبه، یک «چک سفید امضا» نیست. نگاه ترامپ و کلبی به اسرائیل کاملاً ابزاری است. اگر اقدامات اسرائیل به جای ساکت کردن منطقه، منجر به جنگی فراگیر شود که آمریکا را ناخواسته به باتلاق خاورمیانه بازگرداند و تمرکز آن‌ها را از جبهه آسیا منحرف کند، این حمایت به سرعت جای خود را به فشارهای سخت خواهد داد. در این دکترین، هیچ چیز مقدس‌تر از پیروزی بر چین نیست.