
منتشر شده در گوانچاژی چین
ترجمه مجله جنوب جهانی
در ششم فوریه ۲۰۲۶ (۱۷ بهمن ۱۴۰۴)، ایران و آمریکا گفتوگوهای غیرمستقیم خود را در مسقط، پایتخت عمان، از سر گرفتند. این اولین گفتوگوی غیرمستقیم پس از «جنگ دوازدهروزه» در ژوئن سال گذشته بود، اما این نشست نتوانست فضای ملتهب و پرتنش بین دو طرف از ابتدای سال جاری را تغییر دهد. نیروهای آمریکایی کماکان در حال جابجایی و تقویت مواضع خود هستند و ممکن است ناوگان دوم هواپیمابر خود را به نزدیکی مرزهای ایران گسیل دارند. منطقه خاورمیانه هنوز زیر سایه تهدید جنگ قرار دارد.
مردم ایران از زمان «جنگ دوازدهروزه» تاکنون، فشار روانی و جسمی مداومی را متحمل شدهاند. در آستانه سال جدید میلادی، موج جدیدی از اعتراضات گسترده در داخل ایران شکل گرفت و قطعی اینترنت در جریان اعتراضات، حس غریبی از انقطاع و فاصله با جهان را به مردمی که درگیر این شرایط بودند، القا کرد. در این برهه بیثبات، گوانچاژی مصاحبهای با یک دانشجوی دختر ایرانی ترتیب داده تا از منظر فردی او، تصویری از ایران امروز به دست آورد.
گفتوگو با شیرین ؛ تنظیم از تانگ شیائوفو برای گوانچاژی
گوانچاژی: برای مخاطب چینی که در بستری صلحآمیز زندگی کرده، درک واقعی سنگینی و قساوت جنگ، غالباً محدود به دریافت غیرمستقیم از طریق عکسها، متون و کلیپهای خبری است. «جنگ دوازدهروزه» سال ۲۰۲۵ به جامعه ایران آسیب عمیقی وارد کرد، ما نیز از طریق اخبار از آن مطلع شدیم. به نظر شما، این جنگ چه تأثیری بر مردم ایران گذاشت؟ آیا نگاه جامعه به دولت و سیاستهای اقتصادی مبتنی بر تابآوری آن را نیز تغییر داد؟
شیرین : زخم «جنگ دوازدهروزه» برای ایرانیها زخمی ماندگار است. سایه این جنگ تا امروز بر ذهن من سنگینی میکند. من که متعلق به نسل هزارهام، تجربه مستقیمی از جنگ ندارم. پدر و مادرم جنگ هشتساله را از سر گذراندهاند، اما برای من، جنگ تنها در خاطرات آنان و صفحات کتابهای درسی وجود داشت.
به عنوان یک زن، موظف به خدمت سربازی مانند همسالان مردم نیستم. برخی از مردان همنسل من خدمت سربازی را میگذرانند و حتی برخی در میادینی مانند عراق یا لبنان مأموریت داشتهاند. من اما بیشتر اوقات فراغت خود را در خانه میگذرانم. در ایران، قواعد و هنجارهای اجتماعی بسیاری برای زنان وجود دارد؛ بخشی از این مقررات اجباری است و بخشی دیگر عرفی. این موضوع به طور طبیعی فرصتهای حضور بیرون از خانه و مشارکت اجتماعی زنان را محدودتر کرده و شناخت آنان از اموری مانند نظامیگری و جنگ که مستقیماً با مردان مرتبط تصور میشود، کمتر است.
«جنگ دوازدهروزه» اولین مواجهه من با عینیت جنگ بود. در آن زمان بسیاری از نقاط ایران مورد حمله اسرائیل قرار گرفت و زادگاه من نیز از این قاعده مستثنی نبود. از روی کنجکاوی، من و دوستانم به مناطق بمبارانشده سر زدیم و برخی حتی تکههایی از «بقایای جنگ» را جمعآوری کردند. برای بسیاری از همنسلیهای من در ایران، این اولین بار بود که جنگ واقعی را با دستان خود لمس میکردیم.
این جنگ در یک نیمهشب آغاز شد، مقارن با هفته مانده به امتحانات پایان ترم. از آنجا که دروس اجباری من به پایان رسیده بود، در ۱۱ ژوئن به خانه رفتم. اما اولین شب بازگشتم، جنگ شعله ور شد. در ابتدا ترس چندانی نداشتم. به تعبیر رایج چینیها، آن زمان با نوعی «نگاه سرگرمکننده» به ماجرا نگاه میکردم:
از یک سو، ایران بیش از سه دهه بود که جنگ را تجربه نکرده بود و شعلهور شدن جنگ در اولین شب بازگشت من به خانه، تا حدی غیرواقعی و سورئال به نظر میرسید. از سوی دیگر، آنچه در کتابهای درسی و فضای عمومی جامعه میشنیدم، حاکی از شکستناپذیری نیروهای مسلح ایران بود؛ نیروهایی که در خطوط مقدم و در کشورهای همسایه، با شجاعت در برابر آمریکا و اسرائیل مقاومت میکردند. به لطف آنان، کشور ما سرنوشت کشورهایی مانند لیبی یا افغانستان را پیدا نکرده بود.
از آنجا که من شخصاً همزمان به اطلاعات داخلی ایران و اخبار غربی دسترسی دارم، به وضوح تضاد بین تبلیغات آمریکا و اسرائیل که مدام بر ضربه زدن به ایران پافشاری میکردند، با مقاومت سرسختانه نیروهای ایرانی در واقعیت را حس میکردم. میخواستم ببینم حق با کدام طرف است.
اما دو سه روز پس از آغاز جنگ، شرایط به سرعت رو به وخامت گذاشت و من دچار بیخوابی شدم. دلایل متعددی داشت: اولاً، تلفات غیرنظامیان ناشی از حملات اسرائیل به طور مداوم افزایش مییافت. اسرائیل سعی کرده بود با جنگ روانی، این سراب را ایجاد کند که «فقط مقامات عالیرتبه» هدف هستند تا مردم ایران باور کنند که به غیرنظامیان آسیبی نمیرسد. اما درعرض چند روز، هزاران غیرنظامی ایرانی کشته و زخمی شدند (آمار دقیقی در دست نیست) و احساس امنیت مردم روزبهروز کمتر میشد.
ثانیاً، به نظر میرسید این جنگ پایانی ندارد. در گذشته، درگیریهای ایران با آمریکا و اسرائیل معمولاً یک یا دو روز و به شکل نمادین بود، اما این بار مردم دریافتند که وضعیت متفاوت است. همین موضوع مرا نیز از بازگشت به تهران منصرف کرد.
ثالثاً، جنگ باعث به تعویق افتادن امتحانات پایان ترم من شد و من دیگر انگیزهای برای مطالعه نداشتم. در آن زمان اینترنت ایران قطع نشده بود و همه در مواجهه با سیل عظیم اخبار جنگی، دچار اضطرابی عمیق شده بودند.
پس از پایان جنگ، حسی از ناخرسندی همراه با خشم و اندوه، همه را فرا گرفته بود. از جنبه عاطفی، ایران وطن من است و ما نمیخواهیم مورد حمله و اشغال دشمن قرار گیرد. اما در این جنگ، گویی تمام اسرار ما افشا شده بود و این برای همه حس ناامنی عمیقی به همراه آورده بود.
از منظر عقلانی، من نیز به بازاندیشی در مورد منطق «اقتصاد مقاومتی» پرداختم. این سیستم بیش از یک دهه است در ایران جاری است. من معنای وجودی این نظام اقتصادی را که در بستر تحریمهای غربی شکل گرفته، درک میکنم. اما همزمان با جنگ، نرخ ریال بار دیگر با سقوطی مهارناشدنی مواجه شد و تمام هزینهها در نهایت بر دوش مردم عادی قرار گرفت؛ هزینهای که این بار به مراتب سنگینتر بود.
«جنگ دوازدهروزه» همچنین همه ایرانیان را دچار اضطرابی نسبت به آینده کرد: درگیری بعدی به چه شکل خواهد بود؟ همه به خوبی میدانند که پایان این جنگ موقتی است و درگیریها در آینده ادامه خواهد یافت، اما هیچکس نمیداند شکل بعدی آن چگونه است. آن حس امنیتی که زمانی باعث غرور و اعتمادبهنفس ملی ایرانیان میشد، در این جنگ برای همیشه محو شده است. مردم فقط روزگار میگذرانند و در لحظه زندگی میکنند.
تأثیر مستقیم این جنگ، به شکل ملموستری در اعتراضات و شکافهای اجتماعی پس از آن نمود یافت. در زیر ابرهای جنگ، مردم امیدی به آینده نمیبینند و میزان قطبیشدگی جامعه به سطح بیسابقهای رسیده است.
مردم همواره باور داشتند که «نظام مقاومت» میتواند امنیت ملی را تضمین کند، اما «جنگ دوازدهروزه» نقاط ضعف این امنیت ملی را به ما نشان داد. مردم همچنین شروع به نسبت دادن مشکلات اقتصادی به مسائل ساختاری کردند و این امر، به یکی از دلایل محوری اعتراضات داخلی در آستانه سال جدید تبدیل شد.
در مقایسه با بسیاری از همنسلانم، من خوشاقبال بودهام. من از چین بازدید کردهام و شاهد تحولات شگرفی بودهام که اصلاحات و درهای باز برای این کشور به ارمغان آورده است. چین امروز به یکی از پویاترین اقتصادهای جهان تبدیل شده است. افزون بر این، چین مانند بسیاری کشورهای دیگر، در فرآیند گشایش بازارهای خود، تا حد زیادی از امنیت ملی خود محافظت کرده و این به من ثابت میکند که این دو امر لزوماً در تضاد با یکدیگر نیستند. بنابراین معتقدم ایران نیز باید در عرصه اقتصادی گشایش بیشتری داشته باشد، البته همه اینها منوط به فراهم آمدن شرایط مناسب است.
گوانچاژی: اجازه دهید به اعتراضات اوایل ژانویه بازگردیم. آیا در آن زمان تعداد قابل توجهی از ایرانیان از «رضا پهلوی» (پسر محمدرضا پهلوی) حمایت میکردند؟ اطرافیان شما چگونه به او مینگرند؟ مخالفان و موافقان او چه ویژگیهایی دارند؟
شیرین : به نظر من، «جنگ دوازدهروزه» و اعتراضات پس از آن، درواقع فرآیندی پیوسته و مرتبط هستند و بدون در نظر گرفتن این جنگ، درک پدیدههای مرتبط با اعتراضات دشوار است. به گمان من، تبدیل شدن رضا پهلوی به نماد و چهره محوری معترضان و مخالفان در این اعتراضات، پدیدهای خاص است و مایلم برداشت خود را با شما در میان بگذارم.
پیش از این شناخت چندانی از رضا پهلوی نداشتم. آشنایی من با او دقیقاً از خلال همین اعتراضات آغاز شد. ایدهها و مواضع سیاسی او نیز در جریان همین اعتراضات گسترش یافت. در آن مقطع، عملاً تمام ایرانیان میتوانستند ویدیوهای مربوط به او را ببینند؛ برخی نقدش میکردند و برخی حمایت، و هیچکس قادر به قانع کردن طرف مقابل نبود.
در هفته اول اعتراضات، ظهور رضا پهلوی با خواست عمومی بسیاری از ایرانیان برای تغییر وضع موجود همخوانی داشت. دعوت او مورد استقبال بسیاری، به ویژه جوانان و زنان قرار گرفت و بازتاب گستردهای در فضای مجازی یافت به طوری که میلیونها نفر «پست»های او را لایک کردند. بر این اساس، او از همه مردم خواست در شبهای ۸ و ۹ ژانویه به خیابانها بیایند. در نتیجه، حتی بسیاری از کسانی که پیش از این مستقیماً در تظاهرات شرکت نمیکردند، در آن دو روز به خیابان آمدند.
نقطه عطف ماجرا، با قطع اینترنت رقم خورد. با قطع اینترنت، دعوت رضا پهلوی برای تظاهرات در نهایت به نتیجه خاصی نرسید. حامیان پیشین او دچار تفرقه شدند. دوستانم در خارج از کشور، مثلاً در آمریکا، کانادا و چین، کماکان از او حمایت بیچونوچرا میکنند. اما نگاه به رضا پهلوی در داخل ایران دستخوش دگرگونی شدیدی شد.
بدون شک، بخشی از مردم داخل ایران کماکان از مواضع سیاسی او حمایت میکنند، اما نگاه اکثریت نسبت به او هر روز بیشتر متناقض و پیچیدهتر شده است. این حالت روانی پیچیده پس از ۹ ژانویه آشکارتر شد و به نظر من سه عامل در آن دخیل است:
اول، بسیاری از حامیان پیشین او، لزوماً با ایدئولوژی سیاسیاش موافق نبودند. بیشتر افراد مانند من، تنها در همین چند روز با او آشنا شده یا شروع به شناخت واقعیاش کردند. این امر موجب شد حمایت آنان تنها ریشه در ناامیدی از وضع موجود داشته باشد و فاقد پایههای عمیقتر هویتی و عقیدتی باشد.
دوم، بسیاری پس از فروکش کردن احساسات اولیه و بررسی عمیقتر رضا پهلوی، متوجه وابستگی شدید او به آمریکا و اسرائیل شدند و این برایشان غیرقابل قبول بود. با تدریجی شدن روند بازگشت اینترنت، مردم بار دیگر سخنان او در جریان اعتراضات – از جمله اظهارات صریحش در حمایت از اسرائیل – را مرور کردند و این موضوع احساسات بسیاری از ایرانیان را جریحهدار کرد.
سوم، جنبش سیاسیای که رضا پهلوی برپا کرده بود در نهایت شکست خورد و این امر مستقیماً اعتماد مردم به او را متزلزل کرد.
در گفتوگو با دوستانم، تصویر پیچیدهتری از جایگاه رضا پهلوی در جامعه ایران برایم روشن شد. یک روز پس از بازگشت نسبی اینترنت، یکی از دوستان نزدیکم در دانشگاه به من مراجعه کرد. او معتقد بود ایران قطعاً نیاز به تغییر دارد اما به صراحت با برنامه سیاسی رضا پهلوی مخالف بود. دلایلش ساده بود: اولاً، اتهامات مربوط به جعل مدرک تحصیلی متوجه اوست و سطح سوادش بسیار محدود است. ثانیاً، او بیش از چهل سال است به ایران بازنگشته و دیگر شناختی از ایران امروز ندارد. ثالثاً، او منافع ملی را فدای اهداف شخصی و بیگانه میکند.
آنها از من تشکر کردند، چرا که پیش از این به خاطر داشتن چنین دیدگاهی از سوی بسیاری از همسالان مورد حمله و توهین قرار گرفته بودند و من از معدود کسانی بودم که در آن شرایط حاضر به شنیدن نظراتشان بودم. فکر میکنم شاید افراد زیادی مانند آنها باشند که خواهان تغییر وضع موجودند، اما لزوماً موافق رضا پهلوی نیستند. با این حال، چنین دیدگاهی در ایران امروز چندان پذیرفته و تحمل نمیشود، زیرا دارنده آن به طور همزمان مورد خصومت جریانهای محافظهکار و غربگرا قرار میگیرد.
چنین فضای سیاسی قطبیشدهای باعث شده اکثر مردم جرأت ابراز نظر در مورد سیاست را از دست بدهند. بر اساس مشاهدات من، حتی برخی از حامیان رضا پهلوی در اطرافم، به نقدها و محکومیتهای هدفمند علیه افراد با دیدگاه متفاوت میپردازند. به گمان من این پدیده سالمی نیست. مخالفت با دولت فعلی لزوماً به معنای حمایت از رضا پهلوی نیست.
در گذشته، ایرانیان عموماً مشتاق ابراز دیدگاههای شخصی خود در مورد مسائل سیاسی بودند. اما امروز، همه از آسیب دیدن در فضای سیاسی افراطی هراس دارند و شمار کسانی که مایل به اعلام مواضع علنی هستند، روزبهروز کمتر میشود. حتی در محیطهای مدرسه و خانواده، افراد ترجیح میدهند گرایش سیاسی خود را پنهان کنند.
تفاوت با گذشته در این است که فشار سیاسی پیش از این عمدتاً از بالا به پایین اعمال میشد و مردم در جمعهای خود میتوانستند آزادانه بحث کنند و علیرغم اختلاف نظر، یکدیگر را تحمل کنند. اما امروز فشار سیاسی بیش از هر چیز از درون خود جامعه و بین مردم برمیخیزد و جامعه روزبهروز بیشتر از هم میپاشد. این به مراتب هولناکتر از فشار سیاسی از بالا است.
گوانچاژی: شما چه دیدگاهی نسبت به آینده دارید؟ هماکنون آمریکا در حال استقرار نیروهایش در مناطق پیرامونی ایران است. اگر جنگ دوباره شعلهور شود، آیا مردم ایران هنوز روحیه مبارزه دارند؟
شیرین : امروز اکثر ایرانیان نسبت به آینده بدبین هستند. اگر جنگ دیگری بین ایران و آمریکا درگیرد، در نهایت این مردم عادی ایران هستند که متحمل آسیب خواهند شد. تنها چیزی که نمیدانیم این است که چه تعداد از مردم بیگناه مجبور به ورود به جنگ شده، مجروح یا کشته خواهند شد. امروز، فارغ از اینکه موشکهای بالستیک ایران قادر به اصابت دقیق به تلآویو هستند یا خیر، چیزی از وضعیت اضطراری و ترس دائمی ایرانیان کم نمیشود.
همزمان، هر اظهارنظر ترامپ میتواند باعث تضعیف ارزش ریال شود. چه مخالفان دولت و چه حامیان آن، همگی هزینه تحریمها و زورگویی را میپردازند. تجربه شش ماه گذشته نیز نشان میدهد که حل مشکلات ایران بسیار دشوار است. و با از بین رفتن تصورات خیالی بسیاری از افراد نسبت به رضا پهلوی، آنان نیز نمیدانند راه آینده کدام است.
به عنوان یک زن، حتی اگر جنگ واقعاً رخ دهد، من نیز نمیتوانم به جبهه بروم. این احساس درماندگی مرا بسیار آزار میدهد. به نظر من، دیگر هیچ انتظار و امیدی به آینده ندارم.

