
عمر اچ. رحمان
منتشرشده شده در نشنال اینترست
ترجمه مجله جنوب جهانی
چهارچوب فزایندهٔ جاهطلبانهٔ دونالد ترامپ در قبال ایران، احتمال مداخلهٔ نظامی آمریکا را به مرز خطرناکی نزدیک کرده است. هرچند در ساعات اخیر، التهاب میان دو کشور تا اندازهای جای خود را به تحرکات دیپلماتیک داده، اما هیچیک از طرفین از محاسباتِ میدانی غافل نماندهاند. فرستادگان و مقاماتی از دو سو و نیز بازیگران منطقهای، در رفتوآمدی بیوقفه میان پایتختها، از یافتن راهی برای گریز از جنگ سخن میگویند.
نخستین دستاورد این تلاشها، مذاکرات غیرمستقیم ششم فوریه در مسقط بود؛ دیداری که از سوی ترامپ «بسیار خوب» و از قول رئیسجمهور ایران «گامی به جلو» توصیف شد و قرار است دورهای دیگری نیز دنبال شود. اصلِ این مذاکرات نشان میدهد که هیچیک از دو پایتخت، تقابل را سرنوشتی محتوم نمیدانند. اما در آنِ واحد، جابجایی شناورهای جنگی آمریکا در آبهای خلیج فارس —همان «ناوگانِ باشکوه»ی که ترامپ از آن یاد میکند— قصهای دیگر روایت میکند.
آیا این آرایش جنگی پیشدرآمدِ حمله است یا فشاریِ محاسبهشده برای واداشتن ایران به عقبنشینی؟ پاسخ به این پرسش درمورد ترامپ هرگز سرراست نیست. نیتِ او همواره در حال تغییر است. یک اقدام میتواند همزمان تهدید، برگِ چانهزنی و واکنشی هیجانی معنا شود. سیاست خارجیاش هرگز از منطقی خطی پیروی نمیکند؛ اغلب بداههپردازانه است و تحت تأثیر آخرین فردی که بر گوشش زمزمه کرده، شکل میگیرد. با این همه، فقدان استراتژی مشخص به معنای نبود ساختار نیست. جریانهای قدرتمندی در سپهر داخلی، منطقهای و شخصی پیرامون رئیسجمهور در حرکتاند که هر لحظه میتوانند او و آمریکا را به ورطهی جنگ یا مهار آن سوق دهند.
جنگافروزان واشینگتن صدایی رسا و تشکیلاتی منسجم دارند. ایرانیان خارج از کشور که رؤیای تغییر نظام و در برخی موارد احیای سلطنت را در سر میپرورانند، در دوران ترامپ جان تازهای گرفتهاند. به آنان نیز ائتلاف همیشگی نومحافظهکاران و جنگطلبان هوادار اسرائیل پیوسته است؛ سناتورهایی چون لیندسی گراهام، تد کروز و تام کاتن که ایران را آخرین مانع در برابر استقرار نظمِ آمریکایی-اسرائیلی در خاورمیانه میدانند. بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، بیمانع به رئیسجمهور دسترسی دارد (تنها در ۲۰۲۵ دستکم پنج بار با او دیدار کرد) و در قالبیسازی هر اقدام ایران بهعنوان تهدیدی وجودی، مهارتی انکارناپذیر نشان داده است. از نگاه این ائتلاف، دیپلماسی تنها در صورتی مفید است که به تسلیمِ محض بینجامد.
در سوی دیگر، جبههای فراگیر اما بینظم ایستاده که از طیفهای گوناگون سیاسی آمریکا برخاسته است. پس از دو دهه جنگهای پرهزینه و بیهوده، اکثر رأیدهندگان تمایلی به افتادن در دام جنگی دیگر ندارند. آنان از دولت میخواهند به بحرانهای داخلیِ انباشته بپردازد، نه بازسازیِ ایران. همین روحیه بود که ترامپ را به کاخ سفید بازگرداند، اما او از آن زمان تاکنون این شعار را به تدریج وانهاده است. تصمیمش برای حمله به اهداف ایرانی در ژوئن ۲۰۲۵، نهتنها جنبش MAGA را در آستانه فروپاشی قرار داد، بلکه موجی از مخالفان پوپولیستِ راستگرا را نیز علیه او برانگیخت.
با این حال، پیداست که جاذبهٔ نمایشِ قدرت نظامی، ترامپ را مسحور خود کرده است. حملات محدود و پرهیاهو —از جمله بمباران تأسیسات هستهای ایران در ژوئن و ربودن نیکلاس مادورو در ژانویه— با ذائقهٔ او برای درامهای قاطعانه و کمتعهد سازگار است. این عملیاتها به او امکان میدهد چهرهای مقتدر به نمایش بگذارد، بیآنکه در باتلاق اشغالِ تمامعیار فرو رود. اما ایران ونزوئلا نیست و بههیچوجه با حملات هواییِ صرف به زانو درنمیآید. تغییر واقعی نظام نیازمند حضور نیروی زمینی و مسئولیتِ انتقالی آشوبناک است؛ چشماندازی که بهوضوح ترامپ از آن بیزار است.
بازیگران منطقهای تا اینجا نقش چشمگیری در تعدیل خوی تندِ رئیسجمهور داشتهاند. عربستان، ترکیه و قطر —کشورهایی که ترامپ به آنان احترام میگذارد و پیوسته به آنان نظر دارد— بیم آن دارند که جنگی میان آمریکا و ایران، منطقه را به آتش بکشد. دیپلماسیِ محتاطانهٔ آنان در ژانویه گویا دست رئیسجمهور را گرفته و به او یادآور شده که بازار نفت، راههای تجاری و اصلاحات شکنندهٔ داخلی در کرانههای خلیج فارس، در صورت شعلهور شدن درگیری، در یک شب فرو خواهد ریخت. هیچیک از این دولتها شیفتهٔ ایران نیستند، اما همگی به روشنی میدانند که یک قدرتِ محدود و قابل مهار، به شعلهای سراسری ارجحیت دارد.
تهران نیز از دو سال و نیمِ پرالتهاب اخیر درسهای سختی آموخته است. محافظهکاریِ ایران در رویارویی با اسرائیل و آمریکا، در نظرِ حریفان نه بهمثابه خردورزی که نشانهٔ ضعف تفسیر شد و دایرهٔ فشارها را گستردهتر کرد. اینک رهبران ایران از بازدارندگی از طریق قدرت قاطع —و چه بسا پیشدستانه— آشکارا سخن میگویند. اگر آمریکا بار دیگر دست به حمله بزند، واکنش ایران بیگمان بسیار فراتر از دورهای پیشین خواهد بود: حملاتی مستقیم و بدون سناریوی ازپیشتعیینشده به داراییهای نظامی آمریکا، و چه بسا به زیرساختهای اقتصادی و انرژی در گسترهٔ خلیج فارس. علی خامنهای، رهبر ایران، به تازگی از احتمال «جنگ منطقهای» در صورت حمله به ایران هشدار داده است. هدف، بینالمللی کردن درگیری و واداشتن قدرتهای بیرونی به مداخله پیش از آنکه آتش مهارناپذیر شود، خواهد بود.
این محاسبات در بستری از فشارهای انباشته و چندوجهی بر نظام ایران انجام میشود. تحریمها عمیقتر از همیشه فرو رفتهاند، تهران با بحران بیآبی دستبهگریبان است، ناآرامیهای داخلی چنان به معضلی وجودی تبدیل شده که سرکوبی بیسابقه را رقم زده و نشانههای بسیاری هست که سرویسهای مخفی اسرائیل—و چه بسا آمریکا—بر آتش این آشفتگی میدمند.
استراتژی دشمنان روشن است: گشودن آنچنان جبهههای متعدد که نظام را تا مرز فروپاشی منکوب کند. اما فروپاشی ایران، اگرچه مطلوب اسرائیل است که همواره همسایگانی ضعیف و تجزیهشده را به دولتهای مقتدر و متمرکز ترجیح میدهد، برای دیگر کشورهای منطقه فاجعهبار خواهد بود. ایران با ۹۳ میلیون جمعیت—دو برابر عراق—خلأیی سیاسی-امنیتی عظیم را رقم خواهد زد که به خشونت داخلی گسترده، فروپاشی اقتصادی، موجهای مهاجرت و گسیختگیِ بیسابقه در تأمین انرژی جهان میانجامد؛ بحرانی که بهمراتب از هرچه در دهههای اخیر دیدهایم، عمیقتر است.
پس مذاکرات کنونی به کدام سو میرود؟ همان نیروهایی که میدان نبرد را شکل میدهند، پشت میز مذاکره نیز حضور دارند. جنگافروزان واشینگتن تأکید دارند که هر توافقی باید نه صرفاً برنامهٔ هستهای ایران، بلکه موشکهای بالستیک و اتحادهای منطقهای آن را نیز دربرگیرد. این خواستِ حداکثری نه برای رسیدن به توافق، که برای غیرممکن کردنِ آن طراحی شده است. پذیرش محدودیت در توان موشکی به معنای خلع سلاح بازدارندهٔ اصلی ایران است؛ خط قرمزی که از هیچ دولت ایرانی برنمیآید، بهویژه پس از آنکه رویارویی ژوئن با اسرائیل ضرورتِ حیاتی این توانایی را عیان کرد. اسرائیل بر برچیدن کامل این توانایی پافشاری میکند.
همین دستور کار حداکثری، شانس موفقیت دور جدید مذاکرات را بیش از پیش کاهش میدهد. انباشت بحرانها در ایران از سوی دیگر، دشمنان را وسوسه میکند تا با ادامهٔ فشار، از هرگونه عقبنشینیِ مبتنی بر مصالحه جلوگیری کنند. واقعیت آن است که وسوسهٔ آزمایشِ آستانهٔ تحمل تهران با یک عملیات محدود دیگر، هر هفته نیرومندتر میشود. حتی در بحبوحهٔ مذاکرات جاری، دولت ترامپ سال گذشته از گفتوگوهای هستهای بهعنوان دودی برای حملهٔ هوایی اسرائیل بهره گرفت.
با این همه، جنگ از پیش نوشته نشده است. غریزهٔ ترامپ معاملهگرانه است، نه ایدئولوژیک. او خواهان توافقی است که بتواند بهعنوان پیروزی به خانه ببرد، نه اشغالی که به شکست انجامد. متحدان عرب و مسلمانش این را دریافتهاند و بیوقفه در پی فرمولی هستند که هم به ایران آن اندازه عزت نفس دهد که محدودیتها را بپذیرد و هم ترامپ را به نمایش موفقی مهمان کند. دیپلماسی مسقط هنوز میتواند چنین خرگوشی از کلاه بیرون بکشد.
در هفتهها و چه بسا ماههای آینده، روشن خواهد شد کدام نیرو چیره میشود: جاذبهٔ کشندهٔ جنگافروزانی که باور دارند تاریخ بالاخره ایران را چنان تضعیف کرده که میتوان کار را یکسره کرد، یا احتیاط رئیسجمهوری که از سرپرستیِ باتلاقی دیگر در خاورمیانه بیزار است. میان این دو قطب، روزنهای باریک هست که گفتوگو همچنان میتواند از تشتت پیشی گیرد. آیا واشینگتن و تهران آن را خواهند یافت، پیش از آنکه یک اشتباه محاسباتی درِ آن را برای همیشه ببندد؟ این پرسش اصلیِ این برههٔ پرخطر است.
عمر اچ. رحمان، پژوهشگر ارشد شورای خاورمیانه در امور جهانی و سردبیر افکار، نشریهٔ آنلاین این شورا در زمینهٔ تحولات منطقه است. وی پیشتر عضو غیرمقیم مؤسسهٔ سیاستگذاری بیکر و پژوهشگر میهمان مرکز بروکینگز دوحه بوده و در حوزهٔ مناقشهٔ فلسطین-اسرائیل و خلیج فارس پژوهش و قلم زده است.

