به‌قلم یوجین دویل
منتشرشده در همبستگی
ترجمه مجله جنوب جهانی

تقسیم جهان به «خوب‌ها» و «بدها» شاخصهٔ تفکر مانوی در عرصهٔ ژئوپلیتیک است. آنگاه که سخن از رقابت میان‌کشوری به میان می‌آید، مانویت مذهب رسمیِ غرب است. هرچند در برههٔ کنونی، اوضاع تیره و خشونت‌بار می‌نماید (گرینلند، ونزوئلا، ایران، فلسطین)، اما ما مسئولیتی جمعی بر عهده داریم تا این وضعیت را به چالش کشیده و در جهت بهبود آن تغییر دهیم.
در سال ۲۰۱۸، از دژی ساسانی در کویر مرکزی ایران بازدید کردم. این بنا که پس از هجده سده تاب‌آوری در برابر گرما، غبار و امپراتوری‌های رقیب، همچنان پابرجا بود، کوچه‌هایش — دست‌کم در قوهٔ تخیل من — هنوز سرشار از هیاهوی مردم بود. گویی طنین زنگ شتران را هنگام ورود کاروان از دروازه‌ها می‌شنیدم و جامهٔ رنگینِ پیروان «مانیِ» پیامبر، مریدانِ «مسیحِ» پیامبر و حتی بوداییانی را می‌دیدم که با صندل‌های خویش بر پس‌کوچه‌های خشت و گلیِ «سریزد» قدم می‌زدند.
آیین مانی که در دوران امپراتوری ساسانی (۲۲۴–۶۵۱ میلادی) بنیان نهاده شد، عناصری از زرتشتی‌گری، مسیحیتِ آغازین و بودیسم را در هم آمیخت؛ آموزه‌هایی که در پهنهٔ جادهٔ ابریشم و دیگر مسیرهای تجاری مورد بحث و تبادل قرار می‌گرفتند. مانیِ پیامبر به ثنویت (دوگانه‌انگاری) صلب معتقد بود؛ یعنی پیکاری جاودانه میان خیر و شر، که در واقع تقابل میان جهانِ نور و جهانِ ظلمت است.
این ثنویتِ صلب، دقیقاً همان رویکردی است که رئیس‌جمهور ریگان در توصیف اتحاد جماهیر شوروی («امپراتوری شر») به کار برد. وی در سخنرانی خود در «انجمن ملی تبشیری‌ها» به تاریخ ۸ مارس ۱۹۸۳، اعلام کرد که اتحاد شوروی صرفاً یک رقیب نیست، بلکه «کانونِ شر در جهان مدرن» است. او خطاب به مخاطبانش گفت که باید از این وسوسه بپرهیزند که «هر دو طرف را به یک اندازه مقصر بدانند، یا خود را از معرکهٔ میان حق و باطل و خیر و شر کنار بکشند». از نظر او، این نبرد دست‌کم یک پیکار معنوی بود. شایان ذکر است که او خطاب به «تبشیری‌ها» (Evangelicals) سخن می‌گفت و جالب آنکه واژهٔ «فرشته» (Angel) و «تبشیری» هر دو از یک ریشهٔ واحد مشتق شده‌اند: واژهٔ یونانی ἄγγελος (آنگلوس).
در این مرحله، تذکر این نکته ضروری است که در دوران ریاست‌جمهوریِ «فرشته‌وار» ریگان، ایالات متحده جوخه‌های مرگی را در آمریکای مرکزی هدایت می‌کرد که موجب ارعاب میلیون‌ها غیرنظامی شد و جان صدها هزار نفر را گرفت (تنها ۷۰ هزار نفر در السالوادور، بیش از ۱۰۰ هزار نفر در گواتمالا و بر اساس برآوردهای محافظه‌کارانه، ۵۰ هزار نفر در جنگ «کنترا» در نیکاراگوئه).
در دورهٔ ریگان، سازمان سیا با متحدِ آمریکا، صدام حسین، همکاری کرد تا تسلیحات و مواد شیمیایی لازم را فراهم آورد؛ موادی که بعدها به سلاح‌های شیمیایی، از جمله گاز خردل، بدل گشت تا در کشتار جنگ ایران و عراق به کار گرفته شود. سامانه‌های ردیابی ماهواره‌ای آمریکا، تحرکات نیروهای ایرانی را شناسایی کرده و مختصات آن‌ها را در اختیار عراقی‌ها قرار می‌دادند، آن هم در حالی که کاملاً آگاه بودند عراقی‌ها از سلاح‌های شیمیایی ممنوعه برای حمله به آن‌ها استفاده خواهند کرد.
نشریهٔ «فارین پالیسی» در سال ۲۰۱۳ پس از افشای اسناد سیا، گزارش مفصلی در این باره منتشر کرد. در این گزارش از قول سرهنگ نیروی هوایی، ریک فرانکونا — وابستهٔ نظامی آمریکا در بغداد در آن زمان — نقل شده است:
«عراقی‌ها هرگز به ما نگفتند که قصد دارند از گاز اعصاب استفاده کنند. نیازی هم نبود؛ ما خودمان می‌دانستیم.»
ایالات متحده کاملاً آگاه بود که عراقی‌ها از سلاح‌های ممنوعه (سلاح‌های کشتار جمعی)، از جمله عوامل اعصاب مانند سارین، تابون و وی‌اکس علیه ایرانیان استفاده می‌کنند؛ اما در آن زمان صدام «مردِ ما» (مهرهٔ خودی) بود و هنوز سال‌ها مانده بود تا در ردهٔ «هیتلری دیگر» یا «مردی که مردم خود را با گاز کشت» بازتعریف شود و کشورش به اردوگاه «محور شرارت» منتقل گردد.

شیطان بزرگ که با محور شرارت جنگید
این پرزیدنت جورج دبلیو بوش بود که ایران، کره شمالی و عراقِ صدام حسین را «محور شرارت» نامید (در اینجا گویی باید موسیقی دارت ویدر پخش شود).
در سال ۱۹۹۶، لسلی استال در شبکه سی‌بی‌اس، مادلین آلبرایت، وزیر امور خارجه وقت را در مورد مرگ احتمالی صدها هزار کودک به دلیل تحریم‌ها و محاصره‌های تحمیلی آمریکا علیه عراق به چالش کشید. آلبرایت پاسخ داد: «فکر می‌کنم این انتخاب بسیار سختی است، اما ما فکر می‌کنیم که بهایش… ارزشش را دارد.»
در سوی دیگر، آیت‌الله خمینی که جمهوری اسلامی را در سال ۱۹۷۹ بنیان نهاد و تا زمان مرگش در سال ۱۹۸۹ رهبر معظم بود، با همان منطق، مکرراً ایالات متحده را «شیطان بزرگ» نامید. در سال ۱۹۸۰، من به عنوان جوانی که در آستانهٔ نگارش اولین مقالهٔ خود بود، در تجمعات دانشگاه تهران و شهر مقدس قم شرکت کردم. نام پرزیدنت کارتر در این راهپیمایی‌ها با غیظ و نفرتی عظیم فریاد زده می‌شد و یکی از معدود کلماتی بود که می‌توانستم تشخیص دهم. انقلابیون ایران در آن زمان در حال بیرون راندن نفوذ آمریکا از کشورشان بودند و کارتر را عیناً به مثابه یک «دیو» و ایالات متحده را به عنوان «دشمنِ جهان‌خوارِ بشریت» ترسیم می‌کردند.
ریاکاری و تفکر مانوی؛ دو روی یک سکه
اورسولا فون در لاین، رئیس کمیسیون اروپا، افزایش آمار تلفات در ایران را «هولناک» خواند. انتقاد به‌جایی است، اما این پرسش مطرح می‌شود که چرا وی حتی ابرویی به نشانهٔ حمایت از فلسطینیان در رنج و عذابشان طی دو سال گذشته — یا در واقع ۵۰ سال گذشته — بالا نینداخت؟
سرکوب اسرائیلی‌ها علیه ۲.۲ میلیون ساکن غزه، که ۹۹ درصد آنان هیچ ارتباطی با وقایع ۷ اکتبر نداشتند، به مراتب وحشیانه‌تر و سادیستی‌تر بود. با این حال، غرب و به ویژه بریتانیا، آلمان و آمریکا، به جای سرازیر کردن سیل محکومیت علیه دولت اسرائیل، به اسرائیلی‌ها کمک کردند تا بمب‌هایی را بر سر مردم فرود آورند که موجب کشته شدن ده‌ها هزار نوزاد، کودک، زن و انسان‌هایی در تمامی سنین شد. به همین دلیل است که روایت‌های مانوی و ریاکاری، هم‌بسترانی چنین خطرناک هستند.

روایت‌هایی که به مثابه تومور مغزی عمل می‌کنند
نشریهٔ «تلگراف» بریتانیا با حمله به افرادی امثال من که نسبت به حملات نظامی به ایران هشدار می‌دهند، به گزافه‌گویی پرداخته و می‌نویسد: «چپ‌های افراطی در حمایت از یکی از آدم‌کش‌ترین رژیم‌های جهان مبارزه می‌کنند. این سقوط به ورطهٔ جنون واقعی است.» در حالی که می‌توان هم از حقوق انسانی و دموکراتیک در ایران حمایت کرد و هم با مداخلهٔ خارجی که ناقض قوانین بین‌المللی است و فرجامی جز سیه‌روزی ندارد، مخالفت ورزید.
به همین دلیل است که از نظر من، جایگزینِ مانویت، نسبیت‌گرایی اخلاقی یا فلج‌شدنِ کنشگری نیست؛ بلکه تلاش برای حفظ صلابت فکری و ثبات اخلاقی است. مخالفت با رفتار غرب در جهان، در این روزگارِ نسل‌کشی و جنگ‌های بی‌پایان، هم امری روا و هم یک ضرورت اخلاقی است.
و راستی، چه بلایی سر «نظمِ قاعده‌محور» آمد؟ پاسخ این است:
آنچه شاهدش هستیم، رها کردنِ کاملِ سیستم منشور ملل متحد توسط ایالات متحده است؛ سیستمی که خودشان در دوران پس از جنگ جهانی دوم نقشی کلیدی در ایجاد آن داشتند. از زمان فروپاشی دیوار برلین تا به امروز، شاهد تضعیف مستمر تمامی پی‌رنگ‌های رفتار مشروع بین‌المللی بوده‌ایم.
ریچارد ساکوا، مورخ برجستهٔ سیاسی و استاد بازنشستهٔ سیاست روسیه و اروپا در دانشگاه کنت، در کتاب خود با عنوان «صلحِ از دست رفته: چگونه غرب در جلوگیری از جنگ سرد دوم شکست خورد»، درس‌گفتاری تخصصی در این موضوع ارائه داده است. ایالات متحده به تدریج از سیستم منشور سازمان ملل به سمت سیستم ابداعی خود تغییر جهت داد؛ سیستمی که در آن، خودِ آن‌ها قواعد را تعیین می‌کنند، خود تصمیم می‌گیرند چه کسی از قواعد مستثنی باشد و چه کسی باید دستورات را اجرا کند.
ساکوا می‌گوید: «این جایگزینی بزرگ مستلزم یک چرخش زبانی از «حقوق بین‌الملل» به «نظمِ قاعده‌محور» بود که تضاد میان بی‌طرفیِ سیستم بین‌المللی و سوگیریِ برتری‌طلبی آمریکا را تشدید کرد.»
ایالات متحده رهبری چیزی را بر عهده دارد که ساکوا آن را «نظم بین‌المللی لیبرال» می‌نامد (که اکنون با گذشتن آمریکا به مرحلهٔ یک «دولت یاغی و مافیاییِ تمام‌عیار»، در حال فروپاشی است). ساکوا دوگانه‌انگاری و مانویتِ انحصارگرایانهٔ آن را به دقت چنین خلاصه می‌کند: «ماهیتِ نفوذناپذیرِ نظم بین‌المللی لیبرال — دیدگاه ضدتکثرگرای لیبرال — بر این باور است که هیچ چیزِ مشروعی خارج از آن نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ و بدین ترتیب، تمامی «دیگران» را به مخالفان بالقوه یا دشمنان صریح تقلیل می‌دهد.»
«دیگری‌سازی» (Othering) شیوهٔ غربی است. «دیگرانِ منفور» سزای اعمال خود را می‌بینند، به‌ویژه اکنون در سایهٔ دولتی در آمریکا که حقوق بین‌الملل را در هم کوبیده است (برای نمونه ماده ۲ بند ۴ منشور ملل متحد در مورد منع توسل به زور). این دولت به ونزوئلا حمله کرده و رئیس‌جمهورش را ربوده است، ایران و یمن را بمباران کرده و تهدید کرده است که اگر لازم باشد، گرینلند و پاناما را به «شیوهٔ سخت» تصاحب خواهد کرد. ما در دوران سرگیجه‌آوری زندگی می‌کنیم؛ دورانتی که در آن ایالات متحده قواعد تجارت جهانی را در آتش می‌افکند و تندی و کج‌خلقیِ متکی بر تحریم‌های یک‌جانبه را جایگزین آن‌ها می‌کند. دیپلماسی به جملاتی چون «من از پوتین متنفرم» و آن نوع تملق‌گویی‌های چاکرمنشانه‌ای تقلیل یافته که مارک روته، دبیرکل ناتو، برای خوشامدِ «بابا» ترامپ، خود را با آن پست و خوار می‌کند.
برای متحدان آمریکا و رسانه‌های جریان اصلیِ ما، فروختنِ همان قاب‌بندیِ قدیمی و مانوی که آمریکا را «نوری بر فراز تپه» و «ملتی گریزناپذیر» جلوه می‌داد، روز به روز دشوارتر شده است. با این حال، آن‌ها همچنان به تلاش خود ادامه می‌دهند…
مسائل پیچیده نیازمند تحلیلی عمیق‌تر و از نظر فکری مغذی‌تر از رژیمِ غذاییِ «آبجو و چوب‌شور» (ساده‌انگاری مفرط) است — یعنی همان رویکردِ «ما خوبیم، آن‌ها بدند» که رسانه‌های جریان اصلی، خوانندگان جهان غرب را با آن در گرسنگیِ فکری نگه می‌دارند. به این دلایل و دلایل بسیار دیگر، من ادعایی ندارم که در جبههٔ فرشتگان ایستاده‌ام!