
راشاتودی (انگلیسی)
ترجمه مجله جنوب جهانی
مذاکرات کنونی میان تهران و واشینگتن فرصتی است مغتنم، اما محدود و محصور در لبههای تیز بحران.
ازسرگیری تماسها میان واشینگتن و تهران در اوایل فوریه ۲۰۲۶، دالان دیپلماتیک باریکی را بازگشوده است که بسیاری از ناظران پیشتر آن را مسدود میانگاشتند. دور نخست گفتگوهای غیرمستقیم در مسقط با میانجیگری عمان، به صدور بیانیههایی محتاطانه و حافظ وجهه برای هر دو طرف انجامید؛ امری که معمولاً بیش از آنکه نشان از گشایشی بنیادین داشته باشد، حاکی از یک واقعیت است: هر دو طرف خواهان فضایی برای استمرار گفتگوها هستند. برای منطقهای که سالها با بیم تنشهای ناگهانی زیسته است، حتی همین مقدار نیز دستاورد اندکی بهشمار نمیرود.
بسیار وسوسهبرانگیز است که صرفِ واقعیتِ تجدید دیالوگ را دلیلی بر نزدیکی به یک مصالحه عملگرایانه بدانیم. دلایلی نیز برای امیدواری وجود دارد؛ ایران علناً ایده رقیقسازی ذخایر اورانیوم با غنای بالا را در صورت لغو رژیم تحریمهای مالی مطرح کرده است و این سیگنالی معنادار محسوب میشود، چرا که حساسترین پارامتر فنی در پرونده هستهای را هدف قرار داده است. ایالات متحده نیز، دستکم از نظر تاکتیکی، نشان داده که مایل است در قالبی که برای تهران پذیرفتنی باشد — یعنی گفتگوهای غیرمستقیم با واسطه بهجای مذاکرات رو در رو که برای رهبری ایران در داخل هزینهزای سیاسی است — حضور یابد.
با این حال، «امید» با «احتمال» یکی نیست. معضل ساختاری آنجاست که طرفین از مواضعی آغاز کردهاند که همچنان فرسنگها با یکدیگر فاصله دارد و این شکاف صرفاً بر سر اعداد و ارقام یا جداول زمانی نیست؛ بلکه ریشه در تلقی هر طرف از اهداف غایی مذاکره دارد. واشینگتن سیگنال میدهد که خواهان دستور کاری گستردهتر است که فراتر از برنامه هستهای، زرادخانه موشکی، مشارکتهای منطقهای ایران با گروههای مسلح و حتی حکمرانی داخلی را در بر بگیرد. تهران اما پافشاری میکند که گفتگوها باید صرفاً در چارچوب پرونده هستهای باقی بماند و استدلال میکند که هرگونه تلاش برای بسط دستور کار، تلاشی است برای تبدیل دیپلماسی به ابزاری جهت عقبنشینی استراتژیک (Rollback) و فشار داخلی. اینها تفاوتهای جزئی در تأکیدات نیستند؛ بلکه چارچوبهای مذاکراتی ناسازگاری هستند که در صورت برخورد، حتی پیشرفتهای فنی نیز ممکن است شبانه فروپاشند.
تاریخ یک سال گذشته بر این واقعیت صحه میگذارد که اوضاع با چه سرعتی میتواند از هم گسیخته شود. تجربه تابستان ۲۰۲۵ نشان داد که با تغییر دینامیکهای نظامی، مسیر دیپلماتیک تا چه حد آسیبپذیر است. پس از حمله ژوئن ۲۰۲۵ اسرائیل — که آن را پیشگیرانه خواند — منطقه وارد مارپیچ تنشی شد که در آن گرچه کانالهای میانجیگری وجود داشتند، اما فضای چانهزنی بهشدت منقبض گشت. ایران از طریق واسطهها پیام داد که تحت حمله مذاکره نخواهد کرد و تنها پس از پاسخگویی، مذاکرات جدی را بررسی میکند. این منطقِ بازدارندگی است، نه منطقِ مصالحه؛ و زمانی که این منطق حاکم شود، دیپلماسی بهجای آنکه فرمانِ هدایت باشد، به نمایشی حاشیهای بدل میگردد.
پیشنهاد ایران برای مصالحه در غنیسازی هستهای
این سابقه از آن جهت حائز اهمیت است که گفتگوهای فعلی در محیطی جریان دارد که سیگنالهای نظامی بار دیگر شدت یافتهاند. گزارشهای خبرگزاری رویترز در اوایل فوریه ۲۰۲۶، از افزایش تنشها و تقویت قوای آمریکا در منطقه، همگام با هشدارها و پادهشدارهای مکرر خبر میدهند. بهطور موازی، وزیر امور خارجه ایران صراحتاً اعلام کرده است که در صورت حمله آمریکا، ایران پایگاههای این کشور در خاورمیانه را هدف قرار خواهد داد. این اظهارات بخشی از یک «گفتگوی بازدارندگی» است که میتواند ادراکات را صلب کرده و فضای مانور رهبران سیاسی برای پذیرش مصالحه — بدون آنکه ضعیف جلوه کنند — را محدود سازد.
موضع اسرائیل بر وخامت این مخاطره میافزاید. سیاست و دکترین امنیتی اسرائیل دیرزمانی است که هرگونه توافق احتمالی آمریکا با ایران را یک تهدید استراتژیک قلمداد میکند؛ بهویژه اگر تصور شود چنین توافقی توانمندیهای باقیماندهای برای ایران بهجا میگذارد که بعداً قابل گسترش باشد. در روزهای اخیر، گزارشهای رسانههای اسرائیلی حاکی از هشدارهایی به واشینگتن بوده است مبنی بر اینکه اگر ایران از خط قرمز اسرائیل در مورد موشکهای بالستیک عبور کند، ممکن است تلآویو بهتنهایی دست به اقدام بزند. گزارشهای دیگر نشان میدهند که رهبری اسرائیل مسئله موشکی را بهدقت رصد میکند و نگران است که مذاکرات متمرکز بر پرونده هستهای، ابعاد موشکی را دستنخورده باقی گذارد. حتی اگر بخشی از اینها پیامرسانی جهت جهتدهی به موضع مذاکراتی آمریکا باشد، باز هم بر فشار بر این فرآیندِ متزلزل میافزاید؛ چرا که هر گام دیپلماتیک را ناگزیر به سنجش در برابر احتمال اقدام نظامی یکجانبه وامیدارد.
از منظر تهران، فاکتور اسرائیل محوری است. مقامات ایرانی استدلال میکنند که نمیتوانند در مورد موشکها مذاکره کنند در حالی که اسرائیل آزادی عمل نظامی خود را حفظ کرده و همچنان حملات پیشگیرانه را مشروع میخواند. آنها همچنین به عدم تقارن در این خواسته اشاره میکنند: از ایران خواسته میشود توانمندیهای بازدارنده خود را محدود کند، در حالی که با تهدیدات کشوری مواجه است که تهران آن را متخاصم و در حوزههای کلیدی دارای برتری نظامی میبیند. از منظر واشینگتن، نگرانیهای اسرائیل بهراحتی از منافع آمریکا تفکیکپذیر نیست؛ هم بهدلیل سیاستهای ائتلافی و هم به این سبب که مسئله موشکی با ریسک تنشهای منطقهای گره خورده است. این مثلث، مصالحه را دشوارتر میسازد، زیرا هر طرف بر این باور است که نه تنها با طرف مقابل، بلکه با شرکای امنیتی و محدودیتهای داخلی او نیز در حال مذاکره است.
به همین سبب، خوانش خوشبینانه از دورِ مسقط باید با احتیاط همراه باشد. گفتگوهای غیرمستقیم میتواند راهی برای آزمودن نیتها باشد، اما همزمان راه را برای طرفین هموار میکند تا بدون درک یکدیگر، سخن بگویند. هر طرف میتواند مدعی شود که شرایط معقولی ارائه داده و میانجی یا طرف مقابل را بابت سوءتفاهم سرزنش کند. گزارشهای اولیه نشان میدهد هر دو دولت خواهان زنده نگه داشتن کانال ارتباطی هستند، با این حال همین گزارشها بر شکافهای عمیق و تداوم مسیر تحریم و فشار که موازی با دیپلماسی پیش میرود، تأکید دارند. این ترکیب اغلب الگویی از چرخههای کوتاه ایجاد میکند: یک گام به جلو از طریق گفتگو، یک گام به عقب از طریق تدابیر یا تهدیدات جدید، و سپس بازگشت به لبه پرتگاه.
خطرناکترین پیامد، لزوماً تصمیمی عامدانه برای جنگ نیست، بلکه همگرایی انگیزههایی است که تنشزایی را محتملتر از تنشزدایی میکند. اسرائیل ممکن است چنین محاسبه کند که زمان به سود ایران است و بنابراین پیشدستی عقلانی است. ایران ممکن است محاسبه کند که امتیازدهی موجب فشار بیشتر میشود و بنابراین مقاومت عقلانی است. واشینگتن نیز ممکن است بپندارد صلابت آشکار برای گرفتن محدودیتهای هستهای و بازداشتن از حملات منطقهای ضروری است، حتی اگر این صلابت در تهران بهمثابه آمادگی برای تغییر رژیم تعبیر شود. هنگامی که هر سه منطق بهطور همزمان عمل کنند، فرآیند دیپلماتیک ممکن است روی کاغذ زنده بماند، اما محیط سیاسی و نظامی به سمت تقابل سوق مییابد.
خاورمیانه در آستانه جنگ: چرا گفتگوهای ایران و آمریکا ممکن است آخرین فرصت صلح باشد
پرونده ایران را نمیتوان صرفاً یک پرسش منطقهای برای ایالات متحده دانست. این موضوع به یک مفصل ژئوپلیتیک با پیامدهایی بدل شده که تا منافع استراتژیک چین و روسیه امتداد مییابد. برای پکن، ایران صرفاً یک شریک خاورمیانهای دیگر نیست؛ بلکه بخشی از یک ماتریس گستردهترِ امنیت انرژی و دالانی در جغرافیای وسیعترِ اتصال (Connectivity) است که چین مروج آن است. تحلیلهای روابط چین و ایران تأکید دارند که چین خریدار غالب نفت خام ایران باقی مانده و واردات آن سهم بسیار بزرگی از صادرات نفت دریایی ایران را شامل میشود. اگر ایران بیثبات شود یا ظرفیت صادراتی آن در اثر جنگ یا فروپاشی سیاسی بهشدت محدود گردد، چین هم با تلاطم فوری بازار و هم با عدم قطعیت استراتژیک بلندمدت در مسیرها و پروژههای پیوندخورده با بلندپروازیهای «یک کمربند، یک جاده» مواجه خواهد شد.
بعد سیاسی نیز مطرح است. پکن بر این ایده سرمایهگذاری کرده است که قدرتهای بزرگ غیرغربی میتوانند علیرغم فشارهای آمریکا، خودمختاری استراتژیک خود را حفظ کنند. ایران در این روایت یک مورد نمادین بوده است؛ کشوری تحت تحریم که همچنان تجارت میکند، شراکتهای منطقهای میسازد و سیگنال میدهد که شرایط سیاسیِ تحمیلشده از بیرون را نمیپذیرد. تضعیف دراماتیک ایران در اثر جنگ یا فروپاشی داخلی، نمونه بارزی از مقاومت را که برای پیامرسانی گستردهتر چین در مورد چندجانبهگرایی و محدودیتهای اجبار یکجانبه حائز اهمیت است، سست خواهد کرد. از این منظر، پرونده ایران با اعتبار دیپلماسی منطقهای چین و توانایی آن در محافظت از شرکا در برابر شوکهای ناگهانی استراتژیک تلاقی مییابد.
برای روسیه، مخاطرات متفاوت است و اغلب با تعابیر ظریفتری مورد بحث قرار میگیرد. مسکو به واقع با ایران بهعنوان یک شریک مهم در منطقه رفتار کرده است، بهویژه از آنجا که فشارهای غرب و تحریمها، هماهنگی نزدیکتر میان این دو را تشویق کرده است. با این حال، جایگاه روسیه در خاورمیانه بر پایه یک رابطه واحد استوار نیست؛ بلکه بر مجموعهای متنوع از پیوندها با بازیگران متعدد منطقهای تکیه دارد که به مسکو فضای مانور بیشتری میدهد، حتی اگر مسیر ایران پرنوسانتر شود.
در عین حال، برخی در واشینگتن ممکن است تضعیف ایران را فرصتی برای بازآرایی توازنهای منطقهای و بهطور بالقوه، تغییر پویاییهای جهانی انرژی به شکلی بدانند که منافع روسیه را پیچیده سازد. طبق این خوانش، یک ایرانِ پسابحران که تحت ترتیبات مورد پذیرش آمریکا بهسرعت به بازارها بازگردد، در ترکیب با تسهیل محدودیتها بر دیگر تولیدکنندگان تحت تحریم مانند ونزوئلا، میتواند عرضه را افزایش داده و فشار کاهشی بر قیمتها را تشدید کند. هیچیک از اینها از پیش تعیین شده نیست و به متغیرهای بسیاری، از میزان آسیب به زیرساختها تا تداوم سیاسی و سرعت ادغام مجدد بستگی دارد. با این حال، نگرانی این است که انرژی میتواند به اهرم دیگری در یک رقابت گستردهتر بدل شود و اقتصادهای وابسته به کالا، از جمله روسیه را، در مقطعی که تابآوری اقتصادی به بخشی از رقابت استراتژیک تبدیل شده، تحت تأثیر قرار دهد.
اینجاست که گمانهزنی درباره انگیزههای آمریکا از نظر سیاسی قدرتمند میشود. منتقدان رویکرد واشینگتن استدلال میکنند که ایالات متحده ممکن است تغییر رژیم، یا دستکم فلجسازی استراتژیک ایران را، راهی برای بازتنظیم نظم منطقهای و تضعیف غیرمستقیم قدرتهای رقیب بداند. حتی اگر این هدف صریح نباشد، این «ادراک» وجود دارد و ادراکات هستند که رفتارها را هدایت میکنند. تهران گرایش دارد که کارزارهای فشار را نه بهعنوان ابزارهای چانهزنی، بلکه بهمثابه پلههای نردبان سرنگونی تعبیر کند. در چنین فضایی، هر خواستهای که فراتر از محدودیتهای هستهای رود — از جمله مطالبات پیرامون موشکها و شراکتهای منطقهای — بهعنوان بخشی از تلاش برای تهیسازی بازدارندگی ایران و زمینهسازی برای اجبار نگریسته میشود. واشینگتن نیز به نوبه خود، کراهت ایران را دلیلی بر این میداند که ایران بهدنبال حفظ گزینه «گریز هستهای» است و لذا نتیجه میگیرد که تنها فشار قویتر میتواند منجر به تمکین شود.
ایران در برابر ترامپ بر سر غنیسازی اورانیوم ایستادگی میکند
در همان حال، واشینگتن خطرات جنگ با ایران را نیز درک میکند. ایران بازیگری حاشیهای با ظرفیت محدود نیست؛ این کشور دارای جمعیتی کثیر، ساختارهای نظامی و شبهنظامی قابلتوجه و سالها آمادگی برای سناریوهای حمله خارجی است. ایران استراتژیهایی را توسعه داده که اولویت را به بقاپذیری، پراکندگی و پاسخ نامتقارن میدهند و در عرصههای متعددی که نیروها و شرکای ایالات متحده ممکن است هدف قرار گیرند، نفوذ دارد. این بدان معناست که هرگونه درگیری، پرهزینه، غیرقابل پیشبینی و مهار آن دشوار خواهد بود. این عدم قطعیت فراتر از دینامیکهای میدان نبرد و به نتایج سیاسی تسری مییابد. تغییر رژیم کلیدی نیست که بتوان بدون پیامد آن را فشار داد. حتی یک کارزار نظامی که به سایتهای هستهای آسیب برساند، میتواند نتیجه استراتژیک معکوسی به بار آورد؛ بدین معنا که ایران را به بازسازی با فوریت بیشتر ترغیب نموده و روایتهای تندروانه درباره بقا را تقویت نماید.
این عدم قطعیت یک پارادوکس ایجاد میکند. خودِ خطرات جنگ باید دیپلماسی را جذابتر سازد، اما همین خطرات میتواند مشوق «لبهنشینی» (Brinkmanship) نیز باشد، چرا که هر طرف معتقد است تهدیدهای معتبر برای جلوگیری از بهرهبرداری طرف مقابل از خویشتنداری، ضروری است. ایالات متحده ممکن است احساس کند باید از طریق آرایش نظامی و تحریمها، آمادگی خود را نشان دهد تا ضعیف بهنظر نرسد. ایران ممکن است احساس کند باید از طریق هشدارهای تلافیجویانه آمادگی خود را نشان دهد تا در تنگنا قرار نگیرد. اسرائیل نیز ممکن است احساس کند باید با سخن گفتن از اقدام یکجانبه، آمادگی خود را نشان دهد تا اطمینان یابد خطوط قرمزش جدی گرفته میشوند. در چنین مثلثی، احتمال محاسبات اشتباه افزایش مییابد.
بنابراین، سرنوشت دور فعلی گفتگوها چه خواهد شد؟ این گفتگوها یک فرصت واقعی هستند، اما فرصتی محصور در لبههای تیز. یک توافق محدود که بر سطوح اورانیوم و راستیآزمایی متمرکز باشد، تئوریکاً میتواند ریسک فوری را کاهش دهد، بهویژه اگر شامل لغو معتبر تحریمها باشد که ایران بتواند آن را لمس کرده و در نتیجه، در داخل از آن دفاع کند. اما تمایل واشینگتن به دستور کاری گستردهتر و اصرار تهران بر دستور کاری محدود، نشان میدهد که حتی یک تفاهم فنی نیز ممکن است بر سر تعریفِ آنچه «روی میز» است، متوقف شود.
در این میان، موضع اسرائیل جدول زمانی را پیچیده میکند. اگر رهبران اسرائیل بر این باور باشند که مذاکرات در حال ایجاد فرصتی برای ایران جهت تثبیت توانمندیهایش است، ممکن است برای اقدام در زمانی زودتر فشار بیاورند. خواه این تهدیدها با هدف ایجاد اهرم فشار باشد و خواه بازتابدهنده نیت عملیاتی واقعی، آنها دمای بحران را بالا میبرند و میتوانند موجب پادحرکتهای ایران شوند که خود، توجیهگر تنشزایی بیشتر خواهد بود.
هشدار ایران: در صورت حمله، پایگاههای آمریکا را هدف قرار میدهیم
برای چین و روسیه، مخاطرات به قدری بالاست که احتمالاً این فرآیند را نه بهعنوان یک اپیزود چانهزنی محلی، بلکه بهعنوان آزمونی برای این مینگرند که آیا ایالات متحده مایل و قادر است نظم منطقهای را از طریق زور بازمهندسی کند و آیا شرکا در برابر آن محافظت میشوند یا خیر. برای سیستم بینالمللی گستردهتر، پرونده ایران یادآور آن است که امنیت انرژی، پروژههای اتصال و ساختارهای بازدارندگی منطقهای به هم گره خوردهاند. جنگی که کشتیرانی خلیج فارس را مختل کند یا دینامیکهای تلافیجویانه را برانگیزد، با واکنش بازارها و تغییر چیدمانهای سیاسی، برای مدتی طولانی منطقهای باقی نخواهد ماند.
تمامی این موارد به یک نتیجهگیری واقعبینانه ختم میشود. امیدواری به اینکه مسیر مسقط منجر به ثباتی نسبی شود معقول است، چرا که جایگزین آن هولناک و هزینههایش گزاف خواهد بود. با این حال، به همان اندازه معقول است که اذعان کنیم خطر اقدام نظامی همچنان بالاست. فاصله میان طرفین واقعی است. خاطره اینکه دیپلماسی با چه سرعتی میتواند تحت فشار حملات فروپاشد، تازه است. و حضور فاکتور اسرائیلی که آشکارا نسبت به هرگونه توافق میان آمریکا و ایران بدبین است، همچون یک کاتالیزور بیثباتکننده عمل میکند.
بهترین سناریو، یک بسته دیپلماتیک است که به اندازه کافی محدود، قابل راستیآزمایی و از نظر اقتصادی ملموس باشد تا به رهبران هر دو طرف پوشش سیاسی لازم را بدهد. بدترین سناریو، بازگشت به الگوی تابستان ۲۰۲۵ است که در آن اقدام نظامی دستور کار را هدایت میکند و مذاکره به یک کانال ثانویه بدل میشود که عمدتاً برای مدیریت تنش به کار میرود، نه برای جلوگیری از آن. با توجه به سیگنالهای فعلی، جهان همچنان بیش از آنچه مایل به اعتراف باشد، بهگونهای نگرانکننده به سناریوی دوم نزدیک است.

