جفری ساکس
ترجمه مجله جنوب جهانی

با درود، اینک در آغاز، باید گفت که جهان امروز در میان انبوهی از رخدادهای پیچیده و به هم تنیده، چنان در هرج و مرجی فرو رفته که گاه مرز واقعیت از افسانه و تدبیر از بی‌تدبیری گم می‌شود. آنچه در کانون این آشفتگی بی‌پایان دیده می‌شود، رفتارهای چندلایه و نه چندان شفاف قدرت‌های بزرگ، به ویژه ایالات متحده آمریکا، در قبال بحران‌های بین‌المللی است. این روزها بار دیگر نام ایران و پرونده هسته‌ای آن در کنار مسئله فلسطین و جنگ‌های فرسایشی منطقه غرب آسیا بر سر زبان‌ها افتاده است، اما نه از سرِ گفت‌وگو و دیپلماسی، که از سر تهدید و ارعاب. گویی زبان مشترک میان واشینگتن و تهران همچنان در هاله‌ای از بی‌اعتمادی و کارشکنی گرفتار مانده است؛ بی‌اعتمادی که ریشه‌های آن بسیار عمیق‌تر از چهار سال ریاست جمهوری دونالد ترامپ است.

به نظر می‌رسد یکی از بنیادی‌ترین معضلات در عرصه سیاست خارجی آمریکا، فقدان انسجام و پیگیری یک راهبرد پایدار است. از آلاسکا تا خاورمیانه، هر بار که گام‌هایی برای کاهش تنش برداشته می‌شود، چرخشی ناگهانی و به دور از هر منطق روزنه‌های امید را می‌بندد. آنچه از دیدارهای سطح بالا میان رهبران روسیه و آمریکا به دست می‌آید، نه یک توافق مستحکم، که برگه‌هایی از یادداشت‌های زودگذر است که با کوچک‌ترین بادی به هوا برمی‌خیزد. این بی‌ثباتی نه تنها دامن مسکو، که قاره‌ها و کشورها را در برگرفته است. از کانادا و مکزیک تا اتحادیه اروپا و بریتانیا، همه و همه از دولتی سخن می‌گویند که تصمیماتش بیش از آنکه برآمده از کارشناسی و درایت باشد، برآمده از لحظه‌ها و سلیقه‌های شخصی است. در چنین فضایی، حتی دیپلمات‌های کهنه‌کار و ورزیده‌ای چون سرگئی لاوروف نیز چاره‌ای جز ادامه مسیری سخت نمی‌بینند، چرا که سخنِ بی‌پشتوانه، امنیت ملی یک کشور را تأمین نمی‌کند.

اما این آشفتگی زمانی به اوج خود می‌رسد که به پرونده ایران می‌رسیم. جمهوری اسلامی ایران در طول بیش از یک دهه گذشته بارها آمادگی خود را برای مذاکره و رسیدن به توافقی شرافتمندانه اعلام کرده است. توافق برجام که در سال ۲۰۱۵ با مشارکت شش قدرت جهانی و تصویب شورای امنیت به سرانجام رسید، بهترین گواه بر این مدعاست. اما آنچه پس از این توافق روی داد، نه پایبندی به یک تفاهم بین‌المللی، بلکه نمایشی از بی‌التزامی و یکجانبه‌گرایی بود. خروج یک‌جانبه از توافق و پاره‌پاره کردن قطعنامه شورای امنیت، آن هم نه به خاطر خطایی از جانب ایران، بلکه صرفاً به دلیل اراده شخصی و تحت تأثیر فشارهای گروه‌های ذی‌نفوذ، رویدادی بی‌سابقه در تاریخ دیپلماسی مدرن بود. این اقدام نه تنها اعتبار یک کشور، بلکه اعتبار کل نظام بین‌الملل را زیر سوال برد.

این روزها بار دیگر بحث مذاکرات جدید با ایران بر سر زبان‌ها افتاده، اما این بار نیز با همان چاشنی تهدید و ارعاب. از یک سو، مقامات کاخ سفید از علاقه خود برای ادامه گفت‌وگوها سخن می‌گویند و از سوی دیگر، بمب‌افکن‌های دوربرد به منطقه گسیل می‌شوند و ضرب‌الاجل‌های رسانه‌ای برای تسلیم یا نابودی ایران صادر می‌گردد. این تناقض فاحش نه تنها حرفه‌ای نیست، بلکه نشان‌دهنده نوعی آشفتگی ذهنی در تدوین استراتژی است. آیا این اظهارات خوش‌بینانه پوششی برای جابه‌جایی ناوهای جنگی است یا نمایشی برای افکار عمومی داخلی؟ هر چه هست، دیپلماسی راستین با این همه کارشکنی و فریب هم‌خوانی ندارد.

در این میان، آنچه بیش از پیش نگران‌کننده است، نقشی است که رژیم اسرائیل در این معادلات بازی می‌کند. دهه‌هاست که تل‌آویو به دنبال کشاندن پای آمریکا به جنگی تمام‌عیار علیه ایران است. این یک راز آشکار است که نخست‌وزیران اسرائیل، از اسحاق رابین گرفته تا بنیامین نتانیاهو، هر یک به سهم خود در این راه کوشیده‌اند. اما چیزی که امروز شاهد آن هستیم، نه صرفاً یک لابی‌گری ساده، که نوعی باج‌گیری سیاسی و اطلاعاتی است. پیوندهای مالی و غیرمالی میان حامیان اسرائیل و سران کاخ سفید چنان تنگاتنگ است که گاه تشخیص منافع ملی آمریکا از منافع یک دولت خارجی را دشوار می‌کند. این وابستگی دوجانبه به مرحله‌ای رسیده که تصمیم‌گیران ارشد واشینگتن بیش از آنکه به صدای مردم خود گوش دهند، به منافع حامیان پُردرآمد یا محتوای پرونده‌های محرمانه علیه خود توجه دارند.

جالب آنکه در سوی دیگر، دیپلماسی ایران مسیری کاملاً متفاوت را طی می‌کند. عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در سخنرانی اخیر خود در دوحه، با زبانی روشن و شفاف از چارچوبی جامع برای صلح در غرب آسیا سخن گفت. او نه فقط از مسئله هسته‌ای، که از ریشه همه جنگ‌های منطقه پرده برداشت؛ ریشه‌ای که چیزی نیست جز اشغالگری و آپارتاید اسرائیل و انکار حقوق بنیادین ملت فلسطین. به گفته او، صلح واقعی زمانی محقق می‌شود که دو کشور فلسطین و اسرائیل در کنار یکدیگر و در صلح و امنیت متقابل زندگی کنند. این همان راهکاری است که دهه‌هاست سازمان ملل و وجدان بیدار بشریت بر آن صحه گذاشته، اما هر بار با وتوی آمریکا در شورای امنیت به گورستان آرزوها فرستاده شده است.

با کمال تأسف، این سخنان مهم و راهگشا در رسانه‌های جریان اصلی آمریکا نه تنها نادیده گرفته شد، بلکه به کلی به محاق فراموشی سپرده شد. نیویورک تایمز که خود را «حافظ اخبار قابل چاپ» می‌نامد، حتی یک کلمه درباره این طرح صلح منتشر نکرد. گویا یک پیشنهاد روشن و مشخص برای پایان دادن به دهه‌ها جنگ و کشتار، آن هم از زبان وزیر خارجه یک کشور مهم منطقه، آن‌قدرها هم برای این روزنامه «قابل چاپ» نبوده است. این سکوت مرگبار، به مراتب رسواتر از هر خبر نادرستی است. زیرا نشان می‌دهد که رسانه‌های بزرگ نه در پی حقیقت، که در پی حذف برخی روایت‌ها از حافظه تاریخی جهان هستند.

اما بیایید یک لحظه به خود دروغ بزرگ دیگری فکر کنیم؛ این ادعا که ایران در دوره پیشن مذاکره کننده نبوده و برجام را نپذیرفته است. واقعیت تاریخی چیزی کاملاً متفاوت می‌گوید. شش دور مذاکره فشرده در وین برگزار شد و هر دو طرف از پیشرفت قابل توجه سخن می‌گفتند. دور ششم قرار بود ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ برگزار شود، اما سه روز مانده به آن تاریخ، آمریکا و اسرائیل توطئه مشترکی را برای بمباران ایران تدارک دیدند و آتش جنگ را برافروختند. این یک خیانت آشکار به میز مذاکره بود، نه طرد دیپلماسی از سوی تهران. پس چرا امروز این واقعیت وارونه جلوه داده می‌شود؟ پاسخ ساده است: برای توجیه خشونت بعدی.

ادعای دیگر که «صلح در خاورمیانه برقرار است»، نه تنها نادرست، که اهانتی آشکار به صدها هزار قربانی این جنایات است. هر روز در غزه و کرانه باختری، کودکان بی‌گناه زیر آوار می‌مانند و زنان در صف نان به ضرب گلوله به شهادت می‌رسند. استفاده از بمب‌های گرمافشاری که بدن انسان را ذوب می‌کند و اثری از او بر جای نمی‌گذارد، نه یک اقدام نظامی که جنایتی ضدبشری است. این بمب‌ها که بیش از ۲۸۰۰ فلسطینی را به خاکستر تبدیل کرده‌اند، نشان می‌دهند که ما با چه نوع دشمنی و با چه منطق فجیعی روبه‌رو هستیم. در چنین شرایطی، چگونه می‌توان ادعای صلح کرد؟

رژیم اسرائیل امروز به دنبال پروژه دیرینه خود یعنی «اسرائیل بزرگ» است. توسعه مرزها و بلعیدن اراضی بیشتر، آرزویی است که در اسناد بنیادین صهیونیسم ریشه دارد. نخست‌وزیران اسرائیل سه دهه پیش در بیانیه‌ای سیاسی به صراحت اعلام کردند که هر دولتی را که با اهداف آنها برای کنترل دائمی بر فلسطینیان مخالفت کند، سرنگون خواهند کرد. این دقیقاً همان کلید واژه‌ای است که معمای بسیاری از جنگ‌های منطقه را حل می‌کند. سرنگونی دولت‌های مخالف در عراق، سوریه، لبنان و اکنون تهدید ایران، نه به خاطر نگرانی از حقوق بشر یا سلاح هسته‌ای، که به خاطر حمایت آنها از آرمان فلسطین است.

با این حال، نباید ناامید شد. این وضعیت هرچند تاریک و پیچیده، ناامیدکننده نیست. راه برون‌رفت از این بن‌بست، آن‌چنان که وزیر خارجه ایران گفت، بسیار روشن و در دسترس است. جامعه آمریکا، برخلاف سیاستمدارانش، سال‌هاست که خواستار پایان جنگ‌های بی‌حاصل و تمرکز بر مشکلات داخلی است. نظرسنجی‌های معتبر نشان می‌دهد اکثریت قاطع مردم آمریکا از راه‌حل دو کشوری و تشکیل کشور مستقل فلسطین حمایت می‌کنند. مشکل اما نه در مردم، که در نظام تصمیم‌گیری و نفوذ بی‌حد و حصر لابی‌های قدرتمند است. این لابی‌ها از هر فرصتی برای جلوگیری از صلحی پایدار استفاده می‌کنند، چرا که صلح به معنای پایان پروژه اشغالگری و در نتیجه پایان نفوذ آنهاست.

آمریکا در دهه‌های اخیر هزینۀ سنگینی برای این سیاست‌های نادرست پرداخته است. از لیبی و سودان گرفته تا یمن و سوریه، کمربند آتش و ویرانی توسط ائتلاف نانوشته واشینگتن و تل‌آویو گسترده شده است. اما این سیاست، نه امنیت آورده و نه رفاه. مردم آمریکا از این جنگ‌های بی‌حاصل چیزی جز بدهی و تشییع جنازه سربازان خود به دست نیاورده‌اند. اسرائیلی‌ها نیز با وجود ادعای امنیت، هر روز در هراس از موشک‌های مقاومت زندگی می‌کنند. این بازی، بازی باخت-باخت است و تنها برندگان آن، کارخانه‌های تسلیحاتی و سیاستمداران فرصت‌طلبی هستند که از تداوم بحران نان می‌خورند.

از منظر اقتصادی نیز آغاز یک جنگ تازه با ایران، فاجعه‌بار خواهد بود. تنگه هرمز که شریان اصلی انتقال نفت جهان است، تنها با یک اشتباه محاسباتی مسدود خواهد شد. قیمت انرژی در بازارهای جهانی به آسمان خواهد رفت و رکود تورمی بی‌سابقه‌ای اقتصاد جهان را فرا خواهد گرفت. آیا این همان «آمریکا در اولویت» است؟ آیا این همان شعار انتخاباتی است که برای آن رأی جمع شد؟ چه سودی برای کشاورزان اوهایو یا کارگران کارخانه‌های میشیگان دارد که به خاطر منافع یک دولت خارجی و لابی‌هایش، بنزین ده دلاری بخرند و فرزندانشان در صحراهای دور غرق خون شوند؟

جنگ با ایران به هیچ وجه شبیه حمله به عراق یا افغانستان نخواهد بود. ایران تنها نیست. در دو دهه اخیر، ایران توانسته است با تکیه بر توان داخلی و دیپلماسی فعال، شبکه گسترده‌ای از متحدان منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای ایجاد کند. مسکو و پکن بارها به واشینگتن هشدار داده‌اند که گزینه نظامی را تحمل نخواهند کرد. آنکارا و ریاض نیز به صراحت گفته‌اند که در برابر هرگونه ماجراجویی جدید خواهند ایستاد. رئیس جمهور ترکیه و ولیعهد عربستان به دونالد ترامپ گفته‌اند که جنگ با ایران نه تنها غیرضروری، که احمقانه است. اما آیا این صداها در میان هیاهوی لابی‌ها شنیده خواهد شد؟

دیپلماسی ایران اما تنها به سخنرانی ختم نمی‌شود. تهران ماه‌هاست که با همه بازیگران اصلی منطقه از آنکارا تا ریاض و از مسکو تا پکن در حال رایزنی است. ابتکارات متعددی برای عادی‌سازی روابط و تنش‌زدایی مطرح شده است. ایران نشان داده که نه به دنبال جنگ، که به دنبال صلحی عادلانه و پایدار است. آنچه لازم است، اراده‌ای مشابه در سوی دیگر میز مذاکره است؛ اراده‌ای که منافع ملت آمریکا و ثبات جهان را بر وعده‌های مالی حامیان صهیونیست اولویت دهد.

راه حل نهایی بارها و بارها بر سر میز بوده است. هر بار که قطعنامه تشکیل کشور فلسطین در شورای امنیت به رأی گذاشته شده، آمریکا با وتوی خود آن را نابود کرده است. اگر همین یک وتو برداشته شود، صلح در یک چشم به هم زدن محقق می‌شود. کشورهای عضو سازمان همکاری اسلامی بارها اعلام کرده‌اند که به رسمیت شناختن اسرائیل و عادی‌سازی روابط، تنها در سایه پایان اشغالگری و تشکیل کشور مستقل فلسطین ممکن خواهد بود. این توافق تاریخی همچنان روی میز است و منتظر امضا.

در پایان این تأملات طولانی، باید پرسید که آیا واقعاً هیچ امیدی به تغییر این روند ویرانگر وجود دارد؟ پاسخ، هرچند دشوار، اما منفی نیست. هر روز که می‌گذرد، شمار بیشتری از مردم جهان، از جمله در خود آمریکا و حتی در میان یهودیان سراسر جهان، علیه سیاست‌های اشغالگرانه و جنایت‌کارانه اسرائیل و حامیانش به پا می‌خیزند. افشای پرونده‌های مالی و اطلاعاتی، چهره واقعی پشت پرده تصمیم‌گیری‌ها را هر روز رسواتر می‌کند. فشار افکار عمومی می‌تواند سرانجام دیوار بلند نفوذ را فرو بریزد. این جنگ نه بین اسلام و غرب، که بین عقلانیت و جهل، بین عدالت و بی‌عدالتی، و بین زندگی و مرگ است. اگر روزی عقل سلیم در کاخ سفید جایگزین منافع شخصی و گروهی شود، آن روز بدون شک روز پایان این کابوس طولانی خواهد بود.

۳۳۵ میلیون آمریکایی و میلیاردها انسان در سراسر گیتی، دیگر نمی‌توانند چشمان خود را بر این حقیقت آشکار ببندند. صلح در غرب آسیا ممکن است. اما این صلح از مسیر تأیید ظلم و ستم نمی‌گذرد؛ از مسیر احقاق حقوق پایمال شده ملت فلسطین و عقب‌نشینی از پروژه‌های امپراتوری‌گرایانه می‌گذرد. ایران دست خود را به سوی صلح دراز کرده است. پرسش اینجاست که آیا آن سوی میز، کسی هست که این دست خالی از فریب را با دستی پُر از صداقت بفشارد؟ پاسخ به این پرسش، معمای بزرگ و پایان‌ناپذیر روزگار ماست.