
ژنرال دانیل دیویس
ترجمه مجله جنوب جهانی
در فضایی که تنشهای ژئوپلیتیک به اوج خود میرسد، تحلیل وضعیت نظامی و پیامدهای احتمالی درگیری از نگاه یک متخصص با پیشینه عملیاتی میتواند تصویری روشنتر از واقعیتهای پشت پرده ارائه دهد. تمرکز اصلی بر منطقه خلیج فارس و توانهای نظامی گردآوری شده توسط ایالات متحده، سوالات جدی را درباره اهداف واقعی و قابلیتهای عملیاتی این کشور مطرح میسازد. آنچه در نگاه اول به عنوان نمایشی از قدرت جلوه میکند، در تحلیل عمیقتر میتواند نشانهای از محاسبات نادرست یا خوشبینی خطرناکی باشد که ممکن است به درگیریای فراتر از کنترل بینجامد.
نیروی نظامی حاضر در منطقه، از جمله ناوگان هواپیمابر و گروههای رزمی آن، همراه با تقویت قابل توجه توان هوایی و دفاع موشکی، بدون شک توان تخریبی بالایی را تشکیل میدهند. اما پرسش اساسی این است که این توان برای دستیابی به چه هدف مشخصی تجمع یافته است؟ اگر هدف صرفاً یک اخطار نظامی یا ضربهای محدود و نمادین باشد، این نیروها کافی به نظر میرسند. چنین سناریویی میتواند شامل شلیک موشکهایی به سایتهای خاص از فاصله امن باشد، بدون آنکه لزوماً درگیری تمامعیاری آغاز گردد. اما اگر مقصود نهایی چیزی فراتر از یک تنبیه موضعی باشد – مثلاً نابودی کامل ساختار فرماندهی نظامی و غیرنظامی، از بین بردن پایگاه صنعتی دفاعی، خنثیسازی توان موشکی هجومی و برنامه هستهای – آنگاه با یک سناریوی جنگی تمامعرض روبرو هستیم که نیازمند بسیجی کاملاً متفاوت است.
تحقق فهرست گستردهای از اهداف راهبردی، مستلزم وجود صدها هزار نیروی زمینی، همراه با پشتیبانی هوایی و دریایی بسیار فراتر از آنچه امروز مستقر شده، است. علاوه بر این، ذخایر لجستیکی و تسلیحاتی باید به گونهای باشد که بتواند ماهها درگیری شدید را پشتیبانی کند. بدون چنین آمادگی پیشینی، هرگونه عملیات تهاجمی گسترده میتواند به سرعت به بنبست عملیاتی یا حتی ضدحملهای ویرانگر منجر شود. اینجاست که شکاف خطرناکی بین بلندپروازیهای بیان شده و توان واقعی موجود دیده میشود. تبلیغات رسانهای حول «قدرتمندترین ارتش تاریخ» ممکن است اذهان عمومی و حتی تصمیمگیران را به این توهم بکشاند که هر هدفی با همین سطح از نیرو قابل دستیابی است، در حالی که واقعیتهای میدان نبرد معمولاً پیچیدهتر و خونینتر از شعارها هستند.
نکته کلیدی دیگر، تغییر بنیادین در محاسبات طرف مقابل است. در گذشته، حتی پس از رویدادهای تنشزا مانند ترور فرماندهان یا حمله به تأسیسات، طرف ایرانی اغلب پاسخهایی محدود و حسابشده داد که از تشدید درگیری به یک جنگ تمامعیار اجتناب کند. این رفتار مبتنی بر این محاسبه بود که تهدید وجودی فوری متوجه حکومت نیست و حفظ وضع موجود با تحمل برخی هزینهها، بهتر از ورود به جنگی نامتعادل است. اما زمانی که گفتمان طرف مهاجم به صراحت حول محور «تغییر رژیم» میچرخد، معادله کاملاً تغییر میکند. در این حالت، دیگر جایی برای تحمل ضربههای نمادین و صبر کردن باقی نمیماند. تهدید وجودی، تمام محاسبات قبلی را بر هم میزند و منطق حاکم بر طرف تهدیدشده را به سمت استفاده از حداکثر توان بازدارندگی خود در اولین فرصت ممکن سوق میدهد.
این تغییر پارادایم، از جانب برخی تحلیلگران در غرب ممکن است به درستی درک نشده باشد. آنان با استناد به سابقه پاسخهای محدود گذشته، ممکن است این بار نیز انتظار عکسالعملی مشابه داشته باشند. این یک خطای راهبردی فاحش خواهد بود. هنگامی که بقای یک نظام سیاسی در خطر باشد، دیگر انگیزهای برای مهار خود وجود ندارد. در چنین شرایطی، تمام زرادخانه موشکی، تواناییهای نامتقارن و اتحادهای منطقهای میتوانند در مسیری کاملاً تهاجمی به کار گرفته شوند. هدف دیگر فقط اخطار دادن یا متقاعد کردن طرف مقابل نخواهد بود، بلکه ایجاد چنان هزینه سنگینی است که پروژه تغییر رژیم را برای مهاجم غیرممکن یا فوقالعاده پرهزینه سازد. این منطق بازدارندگی در لحظه حیاتی است.
مسئله دیگر، بحث مشروعیت و استانداردهای دوگانه است. استفاده از موضوع اعتراضات داخلی در یک کشور به عنوان بهانهای برای مداخله نظامی، معضلات اخلاقی و حقوقی عمیقی ایجاد میکند. زمانی که آشکار میشود که ناآرامیها تا حدی با تحریک یا دخالت خارجی تشدید شدهاند، آنگاه استفاده از سرکوب آنها به عنوان دلیلی برای جنگ، به نمایشی پوچ و دور از انصاف تبدیل میشود. فراتر از این، پذیرش این اصل که هر کشوری به صرف نارضایتی از رفتار داخلی کشور دیگر مجاز به استفاده از نیروی نظامی مرگبار است، تیشه به ریشه تمام نظم بینالمللی، هرچند شکننده، میزند. این اصل اگر به طور متقابل اعمال شود، هیچ کشوری، از جمله قدرتهای غربی، در امان نخواهد ماند. آیا اگر کشوری خارجی بخواهد با استناد به ناآرامیهای داخلی در یک کشور اروپایی یا آمریکایی، حملات موشکی خود را توجیه کند، قابل پذیرش است؟ واضح است که پاسخ منفی است. پس استدلالی که برای دیگران میپسندیم، باید برای خودمان نیز قابل قبول باشد، در غیر این صورت چیزی جز اعمال زور بر مبنای منافع نیست.
نمونه ونزوئلا نیز آموزههای مهمی در بر دارد. موفقیت عملیاتی محدود در آنجا، که با کمک عوامل داخلی و در غیاب واکنش شدید نظامی میزبان ممکن شد، نباید باعث شود که تصور کنیم الگویی قابل تکرار برای همه موقعیتهاست. ایران از نظر جغرافیایی، توان دفاعی، پیچیدگی سیاسی و عمق راهبردی با ونزوئلا قابل مقایسه نیست. تصور اینکه بتوان عملیاتی مشابه، مثلاً یک یورش سریع برای دستگیری رهبران، در ایران تکرار کرد، ناشی از سادهانگاری خطرناکی نسبت به واقعیتهای میدانی است. توان موشکی و دفاع هوایی ایران، همراه با عدم وجود هرگونه تضمینی برای همکاری داخلی، چنین سناریوهایی را به رؤیاپردازیهای غیرعملی تبدیل میکند. غرور ناشی از یک موفقیت در یک زمینه کاملاً متفاوت، میتواند به خطای محاسباتی فاجعهباری منجر شود.
در نهایت، همه چیز به یک تصمیم شخصی و محاسبه هزینه-فایده برمیگردد. اگر تصمیمگیرنده نهایی به این نتیجه برسد که هزینههای یک درگیری گسترده – شامل تلفات انسانی سنگین، درگیری احتمالی با متحدان منطقهای ایران، بیثباتی طولانیمدت، و ضربه به جایگاه بینالمللی – به مراتب از منافع مورد ادعا بیشتر است، ممکن است در آخرین لحظه از لبه پرتگاه عقبنشینی کند. در این صورت، حتی مذاکرات ظاهری یا توافقی حداقلی میتواند به عنوان پوششی برای این عقبنشینی مورد استفاده قرار گیرد. اما اگر تحت تأثیر مشاورانی قرار گیرد که خطر را دست کم میگیرند، توان دشمن را ناچیز میشمارند و موفقیت را قطعی و سریع تصور میکنند، احتمال فشردن ماشه بسیار افزایش مییابد. تاریخ نشان داده است که جنگهای بزرگ اغلب نه بر اساس محاسبات دقیق، که بر پایه خوشبینی مبالغهآمیز، اطلاعات نادرست و فشار گروههای ذینفع آغاز شدهاند.
وضعیت کنونی همچون مواد منفجرهای است که کارگذاری شده و فقط نیاز به یک جرقه دارد. تراکم نیروهای نظامی، گفتمان خصمانه، و احساس تهدید وجودی از دو طرف، شرایط را فوقالعاده انفجاری ساخته است. در چنین فضایی، کوچکترین حادثه غیرعمدی یا اشتباه محاسباتی میتواند سلسلهای از واکنشها را به راه اندازد که توقف آن پس از آغاز، بسیار دشوار خواهد بود. مسئولیت رهبران سیاسی این است که به جای تقویت این چرخه تنشزایی، به دنبال راههایی برای کاهش تشنج و ایجاد کانالهای ارتباطی اضطراری باشند. زیرااگر یکباره آتش جنگ شعله ور شود، نه تنها منطقه، که جهان در مسیری پرآشوب و غیرقابل پیشبینی گام خواهد گذاشت که بازندگان اصلی آن، مردم عادی در همه طرفهای درگیری خواهند بود. صلح، هرچند دشوار، همواره گزینه بهتری از ویرانیهای یک جنگ ناخواسته و گسترده است.

