نوشتهٔ پل راجرز
ترجمه مجله جنوب جهانی

آیا ایالات متحده و ایران به سوی یک جنگ تمام‌عیار گام برمی‌دارند؟ بنیامین نتانیاهو بی‌تردید چنین امیدی در سر می‌پروراند. در آستانهٔ انتخابات سراسری سال جاری، نخست‌وزیر اسرائیل یقیناً بر این باور است که متقاعد ساختن دونالد ترامپ ضرورتی حیاتی دارد؛ مبنی بر اینکه ایالات متحده باید ایران را به توقف کامل برنامهٔ هسته‌ای و بازایستادن از توسعه و استقرار موشک‌های بالستیکی که توان هدف قرار دادن اسرائیل را دارند، وادار سازد.
نتانیاهو که نامزدی خود را برای انتخاب مجدد تأیید کرده است، دستیابی به این اهداف را فرصتی مغتنم می‌بیند تا فارغ از رنج و مصائبی که بر فلسطینیان در غزه و کرانهٔ باختریِ اشغالی تحمیل شده، خود را در قامت رهبری پیروزمند جلوه دهد.
در همین راستا، نتانیاهو این هفته راهی واشینگتن شد تا به «شورای صلحِ ترامپ» بپیوندد؛ سازوکار نوین ایالات متحده که برای حل‌وفصل جنگ غزه بنیان نهاده شده است. بر اساس برنامه، قرار نبود او تا پیش از نخستین نشست رسمی و کامل این شورا در هفتهٔ آینده به ایالات متحده سفر کند، اما سفر وی به دلیل مذاکرات جاری میان واشینگتن و تهران پیرامون برنامهٔ تسلیحات هسته‌ای ایران، به شکلی غیرمنتظره جلو افتاد؛ چرا که دور بعدی گفتگوها احتمالاً هفتهٔ آینده برگزار خواهد شد.
با این همه، نخست‌وزیر اسرائیل کاخ سفید را با ناامیدی ترک کرد؛ دیدار او با ترامپ تنها سه ساعت به طول انجامید و فرجام آن بی‌نتیجه ماند. انتظار می‌رفت نتانیاهو برای مداخلهٔ نظامی قاطع‌تر از سوی ایالات متحده فشار آورد، اما ظاهراً در پیشبرد مقصود خویش ناکام ماند؛ چنان‌که ترامپ متعاقباً اظهار داشت که مذاکرات با ایران تداوم خواهد یافت.
تنش‌ها بر سر برنامه‌های ایران بیش از یک ماه است که رو به فزونی نهاده و همزمان، ایالات متحده به‌طور مستمر بر حجم نیروهای نظامی خود در خاورمیانه افزوده است. این نیروها به‌طور معمول شامل حدود ۳۰,۰۰۰ پرسنل نظامی، عمدتاً در واحدهای مستقر در اردن، کویت، قطر، بحرین، امارات متحده عربی و عربستان سعودی است، اما بخش‌هایی در سوریه و عراق و همچنین نیروهای مستقرِ دائمی در اسرائیل را نیز در بر می‌گیرد.
ماه گذشته، پنتاگون اعلام کرد که یک گروه ضربت حامل ناو هواپیمابر را از فیلیپین به خاورمیانه منتقل می‌کند و اکنون، طبق گزارش این هفتهٔ وال‌استریت ژورنال، دستور حرکت دومین گروه ضربت را نیز به منطقه صادر کرده است که احتمالاً از سواحل شرقی ایالات متحده اعزام خواهد شد.
ترامپ این هفته تهدید خود مبنی بر ارسال دومین گروه ضربت به منطقه را تکرار کرد، در حالی که گزارش‌های دیگر حاکی از آن است که تعداد بیشتری از هواپیماهای تهاجمی اف-۳۵ به پایگاه‌هایی در تیررس ایران منتقل می‌شوند؛ از جمله شش فروند هواپیما که اوایل هفته از پایگاه «لیک‌ن‌هیث» نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا به خاورمیانه پرواز کردند.
علیرغم این سطح از آمادگی فزایندهٔ ایالات متحده و امیدهای نتانیاهو، واداشتن ایران به دست کشیدن از برنامهٔ موشک‌های بالستیک خود، صادقانه بگوییم، بعید به نظر می‌رسد. اگرچه نشانه‌هایی وجود دارد که مشکلات اقتصادی ایران، توأم با اعتراضات گستردهٔ ماه گذشته، رهبری تئوکراتیک را به کاهش تحریم‌ها و اجتناب از جنگ متمایل ساخته، اما میزان تمایل آنان به پاسخگویی، حد و مرز مشخصی دارد.
یک رژیم بازرسی هسته‌ایِ بازنگری‌شده با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی سازمان ملل، شاید بیشترین چیزی باشد که ایالات متحده و اسرائیل بتوانند بدان امید بندند. به‌ویژه از آن روی که ادعای تابستان گذشتهٔ ترامپ مبنی بر اینکه حملهٔ ایالات متحده به پروژه‌های هسته‌ای زیرزمینی ایران کل برنامهٔ هسته‌ای این کشور را ویران کرده، مبالغه‌ای فاحش بود؛ آن حمله احتمالاً برنامه را ماه‌ها، و نه سال‌ها، به عقب راند.
دقیقاً همین‌جاست که گرهِ مشکلات نتانیاهو گشوده می‌شود. ترامپ ممکن است به نیروهای عظیمی که در منطقه گرد آمده‌اند اشاره کند و تحلیلگران نیز قطعاً بر قدرت بی‌بدیلی تأکید خواهند کرد که نیروهای ایالات متحده و اسرائیل در صورت تصمیم به آغاز یک حملهٔ مشترک، از آن برخوردار خواهند بود. ایران می‌تواند هفته‌ها و چه بسا ماه‌ها تحت حملات هوایی، پهپادی و موشکی خرد شود، اما این کشور دست‌کم از دو نقطهٔ قوت منحصربه‌فرد برخوردار است.
نخستین مورد بدیهی است: اگر تهران با چنین تهاجمی مواجه شود، پاسخِ مبتنی بر «گزینهٔ سامسون» آن، حملات مداوم شبه‌نظامی و پهپادی به تأسیسات تولید و صادرات نفت و گاز، و از جمله انسداد آبراه حیاتی تنگهٔ هرمز خواهد بود. پیامد جهانی این اقدام می‌تواند عظیم باشد – در ترازِ جهش قیمت نفت در سال‌های ۱۹۷۳ و ۱۹۷۴ که نقشی بنیادین در طلیعهٔ عصر نئولیبرالیسم جهانی ایفا کرد.
این یک اقدام رادیکال است، اما یک راهبرد سیاسیِ میانی نیز وجود دارد که کمتر مورد شناسایی قرار گرفته است. یکی از معدود نقاط قوت ایران در توسعه و تولید پهپادهای مسلح کوتاه‎برد و ارزان‌قیمت نهفته است؛ پهپادهایی که هزاران فروند از آن‌ها را تولید کرده و شمار بسیاری را به روسیه فروخته تا در اوکراین با تأثیری ویرانگر به کار گرفته شوند.
عامل کلیدی در اینجا این است که اکثر این پهپادها بُرد لازم برای رسیدن به اسرائیل را ندارند، اما یقیناً می‌توانند مسافت بسیار کوتاه‌ترِ چند صد کیلومتری بر فراز خلیج فارس را طی کرده و به تأسیسات نظامی متعدد ایالات متحده در کویت، قطر، بحرین و دیگر نقاط دست یابند.
با عنایت به عزم راسخ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، تقریباً قطعی است که این نهاد هم‌اکنون ذخایر انبوهی از مهمات مناسب را در سراسر کشور پنهان کرده و آمادهٔ بهره‌برداری برای این مقصود است. همچنین، توانمندی مستحکمی برای ساخت پهپادهای مسلح در زمان جنگ، در کارگاه‌ها و کارخانه‌های کوچک بی‌شمار در شهرها و شهرک‌های سراسر کشور ایجاد شده است.
نظامیان ایالات متحده مسلماً برای این وضعیت آماده خواهند بود و بی‌شک در انهدام اکثریت قریب به اتفاق پهپادهای مهاجم موفق خواهند شد، همان‌گونه که پدافند هوایی اوکراین بسیاری از حملات روسیه را سد می‌کند. اما این نگاه، نکتهٔ اصلی را که همانا سیاسی بودنِ این تاکتیک (و نه صرفاً نظامی بودن آن) است، نادیده می‌گیرد.
اگر ایران با یک جنگ فرسایشیِ تلخ مواجه شود، تنها کاری که در مقابل باید انجام دهد، کشتنِ تعداد اندکی از سربازان ایالات متحده است. خودِ جنگ احتمالاً مسبب یک رکود اقتصادی جهانی خواهد بود که به اندازهٔ کافی برای ترامپ آسیب‌زا است، اما از دست رفتن جان جوانان آمریکایی در جنگی فرامرزی که توسط خود ترامپ برافروخته شده، چیزی کمتر از یک فاجعهٔ سیاسی نخواهد بود.
مسئلهٔ اصلی شاید این باشد که آیا کاخ سفیدِ بیش از حد مطمئن، که توسط پنتاگونِ سرشار از غرور، نتانیاهوی مُصر و شرکت‌های تسلیحاتی همیشه‌حاضر تحریک می‌شود، توصیه‌های خردمندانه‌ای را که هنوز ممکن است در خلل و فرج «کاپیتول» یافت شود نادیده گرفته و گزینهٔ جنگ را برمی‌گزیند یا خیر. شاید عقل سلیم چیره شود، اما با توجه به سوابق پیشین ترامپ و شخصیت کاملاً پیش‌بینی‌ناپذیر او، نباید بر روی آن حساب کرد.