
۶۰۰۰ استارلینک فقط برای کمک؟
نوشته حسین برزگر برای مجله جنوب جهانی
در میان انبوه خبرهایی که هر روز از گوشه و کنار جهان مخابره میشود، گاه به رویدادهایی برمیخوریم که نه از سر اتفاق، که به مثابه حلقههایی از زنجیرهای به هم پیوسته، تصویری بزرگتر و هولناکتر را پیش دیدگانمان میگشایند. آنچه در نگاه اول، مجموعهای از پیشامدهای پراکنده در چهار گوشه عالم به نظر میرسد، در تأملی عمیقتر، همگی از یک حقیقت تلخ پرده برمیدارند: جهان وارد عصر تازهای از مداخلات شده که در آن مرزهای سنتی میان جنگ و صلح، دوست و دشمن، فناوری و سلاح، و حتی میان جرم و کیفر، چنان در هم شکسته و بازتعریف شده که دیگر هیچ کشوری، حتی قدرتمندترین دولتها، از پیامدهای این آشفتگی در امان نیستند.
در میانه این بحران بیمرز، ایران همچون نمونهای برجسته از کشوری که سالیان دراز در کانون این دگرگونیها قرار گرفته، خود را در برابر گونهای نوین از مداخله مییابد که با هیچ یک از الگوهای شناختهشده پیشین قابل قیاس نیست. وارد کردن پنهانی هزاران دستگاه از فناوریهای پیشرفته ارتباطی به درون مرزها، آن هم نه از راه مجاری رسمی و آشکار، که از مسیرهای زیرزمینی و با بودجهای که از برنامههای بهظاهر بیطرفانه و بشردوستانه برداشته شده، مرز باریک میان آزادی و آشوب را چنان مخدوش میسازد که دیگر نمیتوان این اقدام را صرفاً «کمک به ارتباطات» نامید. اینجا، ماهوارهای که روزگاری برای پیوند دادن دورترین نقاط زمین به شبکه جهانی طراحی شده بود، به ابزاری در دست سیاستورزان بدل میگردد تا در تاریکترین لحظات، هنگامی که شهری در خاموشی فرو رفته، ناگهان روشناییاش نه از چراغهای شهر، که از پیامهایی برخیزد که از آسمان، بیواسطه کابل و سیم، بر گوشیها و تبلتها فرود میآید. این روشنایی اما، نه از سر مهر که از سر تدبیر است؛ نوری است گزینششده، جهتدار و هدفمند که تنها بخشهایی از واقعیت را آشکار میسازد و باقی را در تاریکیای عمیقتر فرو میبرد.
اما شاید بتوان گفت که این رویداد، خود، نشانهای از تحولی بزرگتر در مناسبات بینالمللی است. دیگر دوران آن گذشته که قدرتهای بزرگ برای براندازی دولتهای ناخواسته، ناگزیر از لشکرکشیهای پرهزینه و پرسروصدا بودند. امروز، فناوریهای نوین چنان در تاروپود زندگی روزمره تنیده شدهاند که میتوان از همان ابزارهایی که برای ارتباط و آسایش بشر ساخته شدهاند، برای نابودی بنیادهای یک جامعه نیز بهره گرفت. آنچه این میان را از هر نمونه تاریخی دیگر متمایز میسازد، نه صرفاً پیچیدگی ابزارها که ماهیت دوگانه آنهاست. همان دستگاهی که به یک پزشک در روستایی دورافتاده امکان میدهد تا با بیمارستانی در پایتخت مشاوره کند، میتواند در شبی که شهر در التهاب اعتراضات میسوزد، هماهنگکننده حرکت گروههایی باشد که نه در پی اصلاح که در طعمه فروپاشیاند. این دوگانگی چنان ظریف و پنهان است که تفکیک کاربرد مشروع از نامشروع را برای شهروند عادی ناممکن میسازد و او را در میان هیاهوی خبرهای درست و نادرست، سرگشته و درمانده رها میکند.
در سوی دیگر این میدان پرآشوب، بازیگرانی حضور دارند که سالهاست خود را در قامت قربانیان مداخلات خارجی به جهان معرفی کردهاند، اما امروز در کسوت متهمان جدیدی ظاهر میشوند که از همین ابزارها و روشها برای پیشبرد منافع خویش بهره میگیرند. ماجرای آن سربازان و افسران ذخیره اسرائیلی که با دسترسی به اسناد فوقمحرمانه نظامی، رازهای جنگ و صلح را در بازارهای شرطبندی آنلاین به مزایده گذاشتند و از پیشگویی تاریخ حمله به تأسیسات ایران، صدها هزار دلار سود بردند، نه یک رسوایی اخلاقی ساده که نشانهای هشداردهنده از ابتذال امنیت در ساختارهایی است که خود را پیشتاز مبارزه با تروریسم مینامیدند. چگونه میتوان پذیرفت که اطلاعاتی از این دست، که میتواند مرزهای جغرافیایی را به آوردگاه خون بدل کند، در ازای چند شرطبندی پرسود به بیرون درز کند و نهادهای رسمی آن را تنها «شکستی اخلاقی» بخوانند، نه خیانتی بزرگ به همه مردمانی که در دو سوی مرزها در هراس از جنگ زندگی میکنند؟ این رویداد، به روشنی نشان میدهد که بحران امنیت، دیگر صرفاً بحران مرزها و ارتشها نیست، که بحران باورپذیری و اعتماد در درون همین ساختارهایی است که خود را بیهمتا و فسادناپذیر میپنداشتند.
اما آنچه بر پیچیدگی این تصویر میافزاید، نگاه متفاوت دو سوی این نبرد پنهان به مفهوم «مداخله» است. از یک سو، واشنگتن با صدای بلند هرگونه نقش در آشوبهای ایران را رد میکند، اما در خفا بودجهای را که پیشتر صرف گشودن پنجرههای مجازی به روی ایرانیان میکرد، به خرید دستگاههایی اختصاص میدهد که کارکردشان بسی فراتر از عبور از فیلترهاست. از سوی دیگر، تهران با قاطعیت از حضور تروریستهای آموزشدیده در میان معترضان سخن میگوید و نمونههایی از تاکتیکهای دهشتناک را برمیشمارد که یادآور تاریکترین روزهای جنگهای نیابتی در منطقه است. در این میان، ناظر بیرونی با انبوهی از پرسشهای بیپاسخ روبهروست: آیا واقعاً میتوان میان معترضی که از سر ناامیدی شغلی به خیابان آمده و فردی که با نقشهای از پیش طراحیشده برای تخریب اموال عمومی و به شهادت رساندن مأموران وارد میدان شده، تفکیک قائل شد؟ آیا فناوریِ واردشده به شکلی پنهان، خود به عاملی برای تشدید خشونت بدل نمیشود، آن هم در شرایطی که بازار شایعات و اخبار جعلی چنان داغ است که تشخیص واقعیت از دروغ محال مینماید؟ و از همه مهمتر، آیا این گونه مداخلات، هرچند در لفافه شعارهای زیبای آزادی و دموکراسی، در نهایت به سود همان مردمی تمام میشود که ظاهراً برای نجاتشان صورت میگیرد؟
در اینجا، ناگزیر باید به تجربه تلخ دیگر کشورها نیز نظر افکند. آن سوی آبهای خلیج بنگال، در بنگلادش، نسلی از جوانان که با اینترنت و شبکههای اجتماعی بالیدهاند، پس از سالها حکومتِ خاندانیِ بیرقیب، سرانجام توانستند با اعتراضات خیابانی مشکوک مورد حمایت کلینتونها، نخستوزیر دیرینه را از قدرت به زیر کشند. اما آیا این پایان راه بود؟ آیا پس از آن همه شور و هیجان، اکنون که حزب مخالف سنتی با بیش از دوسوم کرسیهای پارلمان بر مسند تکیه زده، زندگی مردمان عادی دگرگون شده؟ آیا فساد ریشهکن گشته و نهادها چنان نیرومند شدهاند که دیگر کسی نگران بازگشت استبداد نباشد؟ گزارشها حاکی از آن است که انتخابات در سایه محرومیت بزرگترین حزب رقیب از حضور در صحنه برگزار شد و صدای اعتراض از همان جریانهایی برمیخیزد که خود زمانی در صف مقدم مبارزه با دیکتاتوری بودند. این روایتِ ناتمامِ بنگلادش، هشداری است به همه آنان که میپندارند صرفِ سقوط یک حاکم خودکامه، به معنای گشایش سپیدهدمی تازه است. تغییر، آنگاه ژرف و ماندگار میشود که نه فقط در سطح حاکمان، که در ژرفای نهادها، در باورهای عمومی و در مناسبات اجتماعی ریشه دوانده باشد. و این، مأموریتی است که هیچ فناوری و هیچ مداخله خارجی از پسِ آن برنمیآید.
در آن سوی اقیانوس، در قلب «دموکراسی»ای که خود را کهنترین و استوارترین در جهان میداند، بحرانی دیگر در حال شکلگیری است که نه با جنگ و نه با تحریم، که با خیانت به اصل تفکیک قوا و جاسوسی از نمایندگان مردم پیوند خورده. ماجرای نظارت وزارت دادگستری آمریکا بر جستجوهای اعضای کنگره در پروندههای محرمانهای که خودِ کنگره برای دستیابی به شفافیت خواستار آن شده بود، نه یک حاشیه گذرا که نشانهای از زوال تدریجی اعتماد در بالاترین سطوح حاکمیت است. آنجا که نماینده مردم در مجلس از این مینالد که هر واژهای را که در رایانه وزارتخانه جستجو کرده، دقیقاً ثبت و ضبط و سپس در برابر چشمانش گشودهاند، گویی نه در مقام ناظر بر قدرت، که در جایگاه متهمی به دادگاه احضار شده است. اینجا، دیگر نمیتوان به سادگی از تفکیک قوا و توازن قدرت سخن گفت، چراکه مرزها چنان مخدوش گشته که ناظر و نظارتشونده جای خود را عوض کردهاند. وزارتخانهای که باید در برابر مجلس پاسخگو باشد، اکنون با در دست داشتن گزارشهای دقیق از رفتار نمایندگان، آنان را در موضع انفعال و دفاع نشانده است. این، نمونهای کلاسیک از بحران مشروعیت در نظامی است که روزگاری دراز، خود را الگوی جهان مینامید.
پرونده جفری اپستین، نماد این بحران، تنها یک ماجرای جنایی ساده نیست. این پرونده، به مثابه آیینهای است که چهره زشت پیوند میان ثروتهای افسانهای و قدرتهای سیاسی را در آمریکا به نمایش میگذارد. دهها تن از قدرتمندترین چهرههای این کشور، از روسای جمهور پیشین تا شاهزادگان خارجی و غولهای صنعت و فناوری، در لابهلای اسناد این پرونده نامشان به میان آمده، اما پردهای از ابهام و سانسور همواره بر گرداگرد این نامها کشیده شده. حال، پس از سالها، هنگامی که کنگره سرانجام تصمیم میگیرد با این دیوار بلند سکوت درآویزد و پرده از اسرار فروافکند، وزارت دادگستری نه با گشودن درها، که با کارگذاشتن دیدهبانانی بر تکتک حرکت نمایندگان پاسخ میدهد. این شیوه رفتار، پرسشی بنیادین را پیش میکشد: چه رازهایی در این پرونده نهفته که تا این پایانه برای پنهان ماندنش اصرار میرود؟ آیا صرف محافظت از قربانیان میتواند توجیهگر این همه محرمانهسازی و نظارت بر ناظران باشد، یا آنکه این پنهانکاری، خود نشان از آن دارد که نامهای درخشان جامعه آمریکا در لکههای ننگ این پرونده چنان غرق شده که افشای آن میتواند اعتبار کل نظام سیاسی را یکباره بر باد دهد؟
از این رو، آنچه ما امروز در پهنه جهان نظارهگریم، نه صرفاً مجموعهای از رویدادهای پراکنده و بیارتباط، که همه اجزای یک پازل بزرگ و هراسانگیزند. در ایران، فناوری به سلاح بدل شده و مرز میان کمک و مداخله در تاریکی گم شده. در اسرائیل، رازهای امنیتی در بازارهای شرطبندی به حراج گذاشته میشود و نهادهای رسمی از کنار این خیانت بزرگ با اغماض میگذرند. در بنگلادش، نسل انقلابی با تکیه بر سازمانهای سیا خود، نظامی دیرپا را سرنگون میکند اما اندکی بعد درمییابد که تغییر چهرهها، تضمینکننده تغییر ساختارها نیست. و در آمریکا، کهنترین دموکراسی دروغین، نظارت بر نمایندگان مردم به رویهای عادی بدل گشته و پروندهای که میتواند گردنکشان را رسوا سازد، همچنان در خزانهها خاک میخورد و هر بار که دستی به سویش دراز میشود، تار عنکبوتی تازه بر گرد آن تنیده میشود.
در چنین جهانی، چه جای امنی برای آنان که در میان این همه کشمکش و فریب، تنها خواهان زندگی آرام و شرافتمندانهاند باقی میماند؟ شاید نخستین و مهمترین گام برای گریز از این گرداب، فرو نهادن توهم «نجاتدهنده بیرونی» است. هیچ فناوری، هیچ ارتش، هیچ سازمان مردمنهاد برونمرزی، نمیتواند آن کامی را که مردمان خود بریدن از آن ناتوانند، برایشان بازجوید. هر جامعهای، در نهایت، محصول انتخابها، باورها و مناسبات درونی خویش است و هیچ نیروی بیرونی، حتی با بهترین نیات، نمیتواند آن را از نو بسازد. این، نه دعوت به انزوا، که فراخوانی به بازشناسی ظرفیتهای درونی و اعتماد به توان خویش برای ساختن فردایی بهتر است. فناوری اگر از آن خود شود و در خدمت توسعه پایدار و عدالت اجتماعی قرار گیرد، میتواند پنجرهای رو به پیشرفت بگشاید، اما همان فناوری اگر چون کالایی وارداتی و همراه با نقشهای از پیش طراحیشده به دست برسد، نه تنها راهگشا نیست که خود به قفلی تازه بر درهای بسته بدل میشود.
در این میان، مسئولیت اندیشمندان، نویسندگان و هر آن کس که توشی از آگاهی و توانی در بیان دارد، دوچندان میشود. باید بتوان میان هیاهوی اخبار و انبوه دادههای ضدونقیض، صدای راستین را بازشناخت و به دیگران نیز شناساند. باید از دام شعارهای فریبنده و وعدههای رنگین گریخت و در پس هر اقدام بهظاهر بشردوستانه، منافع نهفته را جستجو کرد. باید توانست فناوری را از سیاست زدود، بیآنکه از پیشرفت و ارتباط با جهان پرهید. و از همه مهمتر، باید پذیرفت که جهان پیچیده امروز، پاسخهای ساده و تکبعدی را برنمیتابد. نه میتوان تمام نارضایتیهای اجتماعی را به توطئه دشمنان خارجی فروکاست، و نه میتوان همه خواستهای اصلاحطلبانه را برخاسته از تحریک بیگانگان دانست. چنین فروکاستنهایی، نه تنها کمکی به حل مسائل نمیکند، که راه را برای مداخلات هموارتر میسازد و اعتماد عمومی را بیش از پیش مخدوش میکند.
در سوی مقابل، آنان که در آن سوی مرزها مینشینند و از راه دور برای مردمان دیگر نسخه میپیچند، شاید بهتر باشد پیش از هر اقدامی، به سرنوشت پروژههای مشابه در افغانستان، عراق، لیبی و سوریه نظر افکنند. کدام یک از آن کشورها، پس از آن همه هزینههای انسانی و مالی، به آرامش و رفاه پایدار دست یافتند؟ کدام یک از آن مداخلات، به استقرار دموکراسیای الهامبخش انجامید؟ آیا آنچه امروز از افغانستان به گوش میرسد، فریاد شادی است یا نالههای زنی که پشت دروازههای بسته آموزش و کار مانده؟ آیا عراق پس از دو دهه اشغال و جنگ داخلی، به بهشتی برای شهروندانش بدل شده یا همچنان میدان مسابقه قدرتهای رقیب است؟ این پرسشها، نه از سر دلسوزی برای ایرانیان که از سر تجربهای تلخ و پرهزینه باید پاسخ داده شوند. مداخله، هرچند با لفافه زیبای دموکراسی و حقوق بشر، هرگز به سرنوشتی جز ویرانی و نفرت نینجامیده و تاریخ نیز بر این داوری، مهر تأیید بسیار زده است.
و اینک، در این دم پایانناپذیر تاریخ، همچنان این پرسش برجاست که جهان به کدام سو در حرکت است؟ آیا ما در آستانه عصری ایستادهایم که در آن، مداخلات پنهان و آشکار چنان به هم گره خورده که دیگر نمیتوان مرزی میان امنیت داخلی و بینالمللی، میان جرم سیاسی و فساد مالی، میان فناوری مفید و سلاح مرگبار ترسیم کرد؟ یا آنکه هنوز فرصتی هست برای بازاندیشی و بازسازی نظمی که در آن، حاکمیت ملی محترم شمرده شود، امنیت برای همه به یک معنا باشد و فناوری، چنان که باید، در خدمت آسایش و کرامت انسانها قرار گیرد؟
پاسخ به این پرسشها، بهتنهایی بر دوش سیاستمداران و دولتها نیست. ما، همه ما، شهروندان این جهان پرآشوب، در سرنوشت آن سهیمایم. هر بار که پیامی را بدون تحقیق بازنشر میدهیم، هر بار که فریب شعارهای فریبنده را میخوریم، هر بار که از نقش خود به عنوان شهروندی آگاه و مسئول غافل میشویم، بر دامنه این آشفتگی میافزاییم. و برعکس، هر بار که در برابر جریان شایعات میایستیم، هر بار که میان دوست و دشمن، میان کمک واقعی و مداخله فریبنده، تفاوت مینهیم، هر بار که از تواناییهای درونی جامعه خود برای حل مسائل بهره میگیریم، گامی هرچند کوچک در مسیر بازسازی اعتماد و بازآفرینی حاکمیتی راستین برمیداریم. در این میان، رسالت نویسنده و تحلیلگر، رسالتی دشوار اما شریف است: گشودن افقهای نوین اندیشه و گسستن زنجیرهای تحمیلی که بر دستان و ذهنهایمان پیچیدهاند. و این، همان راهی است که با وجود همه دشواریها، تنها امید ما برای رهایی از این هزارتوی بیپایان است.

